در حال تایپ رمان عطف |آیسوکاربر انجمن یک رمان

Yeshim

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/19/19
ارسال ها
8
امتیاز
83
محل سکونت
سرزمین عجایب
کد رمان: 2101
ناظر رمان: سیده پریا حسینی

به نام تک نوازنده گیتار عشق

نام رمان: عطف
نام نویسنده: Erika
ژانر رمان:اجتماعی، تخیلی، عاشقانه
خلاصه رمان: همه چی از یه دعوا شروع شد. دعوایی که سرانجامش به کینه توزی ختم شد.سال ها از موضوع میگذره و هنوز اون کینه مونده و بزرگ شده.تنها راه از بین رفتنش فراموشیه.حالا به هر طریقی...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,101
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Yeshim

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/19/19
ارسال ها
8
امتیاز
83
محل سکونت
سرزمین عجایب
پارت اول:
به ساعتم نگاهی انداختم.9:30 بود.با صدای در ناخوداگاه سرم به طرف در چرخید.پوزخندی زدم.بالاخره اومد.توی کافه چشم چرخوند.به محض اینکه منو دید به سمتم اومد.صندلیو عقب کشید و نشست.فنجون قهوه امو ورداشتم.یکم بوش کردم و بعدش یه قلپ ازش خوردم.طعم تلخ قهوه رو تو دهنم به خوبی حس میکردم.فنجونم رو با احتیاط روی میز گذاشتم.بدون اینکه مقدمه چینی کنم یا سلام بدم،گفتم:
-خب!می تونی شروع کنی.
به صورتم نگاهی انداخت.1 دیقه...2 دیقه....5دیقه..6 دیقه.دیگه طاقتم تموم شد.با لحن تندی که سعی در کنترل کردنش داشتم گفتم:
-د حرفتو بزن.نیومدی که منو نگا کنی.
اخماشو تو هم کرد و گفت:
-مواظب حرف زدنت باش....الان میگم.
-زود باش.
نفس عمیقی کشید .روبه من گفت:
-چرا داری اینجوری می کنی؟
-مثلا چه جوری؟؟
-بهم طعنه می زنی،پوزخند می زنی،یا به نامزدم در مورد من تیکه می اندازی.معنی این کارا یعنی چی؟؟
دیگه طاقت نیاوردم.کیفمو ورداشتم.پول میزو حساب کردم و جام بلند شدم.با تعجب به من نگا کرد:
-کجا ؟؟
از عصبانیت کنترلمو ازدست داده بودم.این همه راه منو کشونده بود اینجا،این چرت و پرتا رو تحویلم بده؟کاش نمی اومدم. با عصبانیت از کافه خارج شدم.
به سمت خیابون رفتم تا یه تاکسی بگیرم.از پشت سرم صداشو میشنیدم.دائم صدام میزد و میگفت:
-کجا داری میری ریحانه؟
رو بهش کردم و گفتم:
-بر می گردم هتل.
-ولی جواب سوالمو ندادی.
چشمامو بستم و ارامشمو حفظ کردم.بعد بهش گفتم:
-به خاطر اینکه سوالت مسخره بود.وقتمم با این سوال تلف کردی.
-ولی تو داری با این کارات شخصیتمو زیر سوال می بری.
دیگه نتونستم عصبانیتمو کنترل کنم.سرش داد کشیدم:
-شخصیتت میره زیر سوال؟شخصیت؟اونم تو؟فقط شخصیت تو مهمه؟پس غرور من چی؟شخصیتم چی؟؟غرورمو شکوندی.شخصیتمو زیر سوال بردی اونم سال ها قبل.اونوقت تو...امروز...ادم چقد می تونه وقیح باشه؟؟تو چقد ...
نذاشت حرفمو ادامه بدم .با خشم هلم داد سمت خیابون.منم صاف رفتم وسطش.اونم با فریاد گفت:
-من وقیحم یا تو؟؟ 10 سال گذشته ،ولی تو هنوز نتونستی کینه اون 10 سال رو فراموش کنی و نگهش داشتی.اونوقت من...
در اون موقع نمیدونم چیشد که حس کردم رو هوام.عین پر.بعد گذشت چن لحظه باشدت با زمین برخورد کردم.حس کردم تمام استخونام شکست.تمام بدنم تیر میکشید.جیغشو شنیدم.داشت اسممو صدا میزد.کنارم اومد.چشام سیاهی میرفت.مایع غلیظی روی سرم حس کردم و دیگه هیچی نفهمیدم.
....
 
آخرین ویرایش

Yeshim

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/19/19
ارسال ها
8
امتیاز
83
محل سکونت
سرزمین عجایب
آروم چشامو باز کردم.اولش همه جارو تار می دیدم.یکم چشامو به هم مالیدم تا بهتر اطرافمو ببینم.همه جا سیاه و تاریک بود.هیچی معلوم نبود.چشم چرخوندم ولی چیزی پیدا نکردم.تا اینکه یه نفرو دیدم....از ترس خشکم زد.انگار کپی من بود.جلوتر اومد.حالا بهتر میتونستم ببینمش.صورتش مثل من بود.موهای بور،چشمای قهوه ای،ابرو های حلالی،بینی عمل شده و پوست سفید.یه لباس سفید رنگ تنش بود؛که بیشتر شبیه کفن بود تا لباس.نزدیکتر شد....عقب تر رفتم.بازم،یه قدم به سمتم برداشت و من،عقب تر رفتم. سرشو تکون داد و گفت:
-چرا میترسی؟
با تته پته گفتم:
-تو...کی...هستی؟
لبخند ملیحی زد.لبخندی منو یاد 10 سال پیش انداخت:
-نترس!من...
اهی کشید و ادامه داد:
-گذشته توام.
چشام از تعجب گرد شدن. یعنی الان...گذشته من ..جلو روی خودم...وایستاده؟؟مسخره است.واقعا مسخره است.این غیرممکنه.یکدفعه به طور ناگهانی شروع کرد به خندیدن.بعد اینکه خندش تموم شد،حالت جدی به خودش گرفت و گفت:
-می دونم شاید به نظرت مسخره بیاد .ولی...
مکث کوتاهی کرد:
-بهتره باور کنی.
چشامو تو حدقه چرخوندم.یکدفعه سوالا به ذهنم هجوم اوردن.رو بهش پرسیدم:
-من الان کجام؟اینجا چرا اینقدر تاریکه؟من چه جوری...
حرفمو قطع کرد:
-هنوزم خیلی عجولی.یکم صبر داشته باش.
مکث کرد.نفس عمیقی کشید .بعدش دستشو به طرفم دراز کرد:
-با من بیا.می خوام به یه جایی ببرمت تا جواب سوالاتو پیدا کنی.
دو به شک دستمو تو دستش گذاشتم که گفت:
-حالا چشاتو ببند.
-اون دیگه چرا؟
-سوال بیجا و بی ربط نپرس.
با حرص چشامو بستم...
سوم شخص:
-دکتر حالش چطوره؟
دکتر سرشو با تاسف تکون داد و جواب داد:
-متاسفانه به علت ضربه شدیدی که به سرشون خورده،خونریزی داخلی کرده و...
مکث کوتاهی کرد.بعدش ادامه داد:
-الان تو کما هستن.
همه ساکت شدن.نتونست تعادلش رو حفظ کنه.به دیوار تکیه کرد.اروم اروم سر خورد و رو زمین نشست.درسا به سمتش برگشت.یقه اشو گرفت و محکم کشید.هی پشت سر هم میگفت:
-همش تقصیر توعه.همه اینا زیر سر توعه .همه...
تا خواست حرفشو ادامه بده تینا جلوشو گرفت:
-بسه درسا!با این کار به هیچ جایی نمی رسیم.
-میگی چیکار کنم؟همینجوری دست رو دست بذاریم و هیچ کاریم نکنیم؟
ساره با ناراحتی و بغض گفت:
-ولی نمی تونیم کاری بکنیم.اون..الان تو کماست.
دوباره به دیوار تکیه کرد و اروم سر خورد.سرشو بین دو دستش قرار داد و خیلی اروم و بی صدا گریه کرد.حالا باید چیکار می کرد؟اصلا کاری برای انجام دادن بود؟؟
 
آخرین ویرایش

Yeshim

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/19/19
ارسال ها
8
امتیاز
83
محل سکونت
سرزمین عجایب
حالا چشاتو باز کن.
وقتی چشامو باز کردم،یه جایی شبیه به سینما اومده بودیم.برام عحیب بود .چرا منو اینجا اورده؟
یکم جلوتر بود.برگشت سمتم و گفت:
-خب !الان میتونی سوالاتو بپرسی.
اولین سوالی که به ذهنم اومد رو پرسیدم:
-من کجام؟چجوری اومدم اینجا؟
-فرض کن داخل یه خلائی.و اینکه چجوری اومدی اینجا و چرا، برمیگرده به گذشته ات.
-منظورت چیه برمیگرده به گذشته ام؟
-الان میبینی.
با دستش به پرده سینما اشاره کرد.نگاش کردم.
انگار داشت یه فیلم نشون میداد.فقط 3 ثانیه...3...2...1 و شروع.
فضا شبیه حیاط مدرسه بود.با چن تا دانش اموز که یونیفرم سرمه ای رنگ تنشون بود.روبه روی دیوارا درختا قرار داشتن.چن نفرم اونجا نشسته بودن.البته سه نفرشون نشسته بودن و داشتن سوپ میخوردن.دو نفرشون هم داشتن بحث میکردن.ولی بیشتر داشتن دعوا میکردن تا بحث.فضای فیلم برام اشنا بود.حتی ادماش و یونیفرم لباسا هم برام اشنا بود.صبر کن ببینم.اینجا..اینجا که مدرسه دوران دبیرستانمه. اون دونفرم که داشتن بحث میکردن...من وثم..وای خدای من!چطور ممکنه؟

سریع سرمو به طرفش چرخوندم و گفتم:
-قطعش کن.
با تعجب پرسید:
-چی رو قطع کنم؟
-فیلمه رو.
پوزخندی زد:
-چرا اونوقت؟
در همین وقت مکالمه بین من و اون شروع شد.گوشامو گرفتم که نشنوم ولی ...هه.زهی خیال باطل:
-تو مثل سیما از زیر داری کارایی میکنی.
سرمو بادستام گرفتم.ولی بازم فایده ای نداشت:
-تو حسودی.دوستی مارو نمیکشی.
به سختی گفتم:
-قطعش کن.خواهش میکنم.داره عذابم میده.
بازم همون:
-اگه راست میگی،پس چرا پولای درسا از تو جیب تو پیدا شد.
سرمو باشدت به طرفین چرخوندم و اروم زمزمه کردم:
-نه..نه..نه...من دزد نیستم.
صدای پوزخند زدنشو شنیدم:
-دیدی هیچ مدرکی نداری.علاوه براینکه اب زیر کاهی.دزدم هستی.تو یه شیطانی.میفهمی...شیطان.
بالاخره فریاد زدم:
-بسه دیگه.بهت گفتم قطعش کن.
به خاطر صدای بلندم جاخورد.فیلم خود به خود قطع شد.صداها دیگه قطع شدن.دیگه صدای اون رو نمیشنیدم.حتی قیافه اش هم نمیدیدم.به نفس نفس افتاده بودم.رو زمین نشستم و شروع کردم به گریه کردن.از عکس العملی که نشون داده بودم شوکه شده بود.بهم نزدیک شد که با داد گفتم:
-جلو نیا...
با تعجب پرسید :
-هی!چرا داری گریه میکنی؟اینا مال...
با گریه حرفشو قطع کردم:
-ماله...10سال..پیشن.میدونم...ولی...نمیکشم....وقتی ....قیافه....همه....ادما ی....دوروبرمو....به...ذهنم...میارم...نمیتونم هضمش...کنم.لعنتی...میفهمی؟!
هق هقم بالا رفت.گلوم داشت میسوخت و من همچنان داشتم به گریه کردن ادامه میدادم که گفت:
-بس کن دیگه!این تازه اولشه.
با عصبانیت توام با گریه گفتم:
-یا مثل ادم بگو اینجا چه غلطی میکنم یا منو برگردون.
-هیچکدومش فعلا انجام دادنش امکان پذیر نیس.حالام تمومش کن.قراره بریم سکانس بعدی.
بلندم کرد.اشکامو پاک کردم و پرسیدم:
-چرا میخوای گذشته امو مرور کنم؟
لبخندی زد.مثل همون لبخندای 10 سال پیشم:
-برای اینکه به جواب سوالات برسی...
مکث کرد .اهی کشید و ادامه داد:
-شاید دیگه هیچ وقت نتونی خاطراتتو مرور کنی.
نمی تونم اونا رو مرور کنم؟اخه چرا؟میخواستم همین سوالو بپرسم که گفت:
-بیشتر از این سوال نپرس.چون نمیتونم جواب بدم.
روشو کرد به طرف پرده سینما.به منم اشاره کرد که به پرده نگاه کنم.
 
آخرین ویرایش

Yeshim

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/19/19
ارسال ها
8
امتیاز
83
محل سکونت
سرزمین عجایب
به سمت پرده سینما برگشتم.ایندفعه مهاجرتمو نشون میداد.وقتی میخواستم برم :
فرودگاه شهید مدنی تبریز،ساعت 9:30 صبح:
ساکم رو محکم تو دستم گرفتم و وارد فرودگاه شدم.بعد از انجام چکاب های لازم،منتظر موندم تا شماره پروازو از بلندگو اعلام کنن.با مامان و بابا رو صندلیا نشستیم و منتظر موندیم.بالاخره از بلندگو اعلام کردن:
-مسافرین محترم ....
وقتی درب خروجی رو اعلام کرد،به طرفش رفتیم.میخواستم سوار هواپیما شم که صدای مامان مانعم شد:
-مطمئنی میخوای بری؟
با بغض به سمتش برگشتم:
-اره مطمئنم.
لبخند کمرنگی زد.منو تو بغلش گرفت.چقدر دلم براش تنگ شده.بابا به طرفم اومد:
-مواظب خودت باش. ریحانه.
بابارم بغل کردم.از پله ها بالا میرفتم که بابا گفت:
-راستی!
به سمتش برگشتم که با لبخند گفت:
-قبول شدی.
منم متقابلا لبخند زدم.داخل هواپیما شدم . از پنجره بیرونو تماشا کردم و اروم زمزمه کردم:
-خداحافظ تبریز قشنگم....به امید دیدار.
بالاخره هواپیما اوج گرفت و من...برای همیشه رفتم.
سوم شخص:
پریشون و اشفته خاطر بود.نمیدونست باید چیکار کنه.هر لحظه ممکن بود ماموارا بیان...
از استرس دستاش میلرزید.صدای در اومد.یکی از مامورا اومده بود.به طرف در هجوم اورد.مامور درو باز کرد و گفت:
-خانوم بابایی!فعلا به قید وصیقه ازادین .تا روز دادگاه.
از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید.بالاخره ازاد شد.مامور در باز کرد و به بیرون هدایتش کرد...
تو بازداشتگاه دنبال ارسین میگشت.وقتی پیداش کرد ،فوری خودشو بهش رسوند و بغ*لش کرد.از بغلش که اومد بیرون ارسین گفت:
-دیدی گفتم بیرونت میارم.
-ممنونم ارسین.بالاخره از اون...در اومدم.اونجا احساس خفگی میکردم.
یه لحظه فکری به خاطرش رسید.از ارسین پرسید:
-ارسین!قضیه دادگاه اینا چیه؟
اهی کشید:
-قراره به اتهام اقدام به قتل...
حرفشو قطع کرد:
-منظورت چیه؟...
با تته پته ادامه داد:
-م..من..ق..قصدم...کشتن...او...اون..ن..نبود.
ارسین سرشو پایین انداخت:
-امروز یه نفر...با یکی از پرستارا هماهنگ کرده بود که دستگاه هارو دستکاری کنه.
-خب؟
-گویا چیزی تو گلوش گیر کرده بود و ...
مکث کرد.ثمین بیشتر کنجکاو شد تا بدونه چه اتفاقی افتاد:
-ارسین،پس بقیه اش چی؟..بگو دیگه چیشد؟ارسین!
نفس عمیقی کشید:
-مرد.
خشکش زد.غیر ممکن بود.این امکان نداشت.
 
آخرین ویرایش

Yeshim

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/19/19
ارسال ها
8
امتیاز
83
محل سکونت
سرزمین عجایب
ارسین وقتی حال خرابش رو دید،زود گفت:
-البته نمرد.پنج دیقه بعدش اطلاع دادن که زندس ولی...دکترا گفتن خودمونو اماده کنیم.
روی صندلی نشست.سرشو مابین دستاش قرار داد.نمیتونست بکشه.گفت:
-چرا اینجوری شد؟؟
-منم نمیدونم ثمین.فقط اینو میدونم که اوضاع خیلی بهم ریخته.
-چطور مگه؟
اهی کشید و سرش رو تکون داد:
-قراره با نامزدش تماس بگیرن که فوری خودشو برسونه اینجا که یه چیزی دستیگرشون بشه.
نفس عمیقی کشید.اشکاش از گونه هاش سرازیر شد.اروم زمزمه کرد:
-همه اینا تقصیر منه.حق داشت.هیچ وقت خودمو نمی بخشم.
ارسین اومد و با تعجب اشکاشو پاک کرد:
-هی!چرا داری گریه میکنی.تو که عمدا هلش ندادی.
با تاسف و ناراحتی جواب داد:
-اره ولی یه چیزایی هست که تو نمی دونی.
اون...10 سال از من کینه نگه داشته.
نمی تونست جلوی خودشو بگیره.ارسین پرسید:
-منظورت چیه؟
می خواست چیزی بگه ولی نگفت.بغض توی گلوش اجازه حرف زدن بهش نمی داد.
ارسین هم ناراحت بود.فکر نمی کرد قضیه انقدر بزرگ و پیچیده بشه.ثمین هم فکرشو نمی کرد.هیچ کس درواقع فکرشو نمی کرد.
ریحانه:
فیلم داشت تموم میشد.با اینکه چشمش به پرده سینما بود که گفت:
-ملیس رو یادته دیگه؟؟
-معلومه که یادمه.
یه لحظه یاد سو افتادم.نگران شدم.پرسیدم:
-سو کجاست؟؟
از سوال یهوییم تعجب کرد.چشاش گرد شد.بعد نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:
-الان جای این سوال نیست.در ضمن حالش خوبه.نگران نباش.
فیلم پخش شد:
تو حیاط مدرسه نشسته بودم و به اطرافم نگا می کردم.اوف...از تنهایی متنفرم .با این حال سعی کردم به اطرافم تمرکز کنم.همیشه تو روابط اجتماعی مشکل داشتم و ضعیف بودم.واسه همین نمی تونستم به راحتی بقیه دوست پیدا کنم.نگامو از بچه ها که داشتن والیبال بازی می کردن گرفتم و به پاهام که در حال حرکت بود نگاه کردم.همینجوری داشتم پاهامو تکون می دادم که متوجه حضور یه نفر شدم.
 

Yeshim

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/19/19
ارسال ها
8
امتیاز
83
محل سکونت
سرزمین عجایب
سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم. ماری(همکلاسی و هم اتاقیم)بود.با لبخند ملیحی پرسید:
-هی!تو چرا تنها نشستی؟
چپ چپ بهش نگا کردم که گفت:
-اخ ببخشید.حواسم نبود.تو تازه واردی و فعلا تنهایی.
کنارم نشست و بحثو باز کرد:
-پس تو ...از تبریز اومدی .درسته؟
سرمو به معنی اره تکون دادم.
-چه جالب!ام..(مکث کوتاهی کرد:)میدونی چیه؟..
سوالی بهش نگا کردم که ادامه داد:
-خب قبل اینکه تو هم اتاقیم بشی از اینکه از دوستام و ملیسا خواهر دوقلوم جدا شدم خیلی ناراحت بودم.فک نمی کردم بتونم با هم اتاقی جدیدم کنار بیام.
-خب منظورت از این حرفا چیه؟
لبخندش پررنگ تر شد:
-چه عجب حرف زدی!
-میشه لطفا جواب سوالمو بدی؟
با انگشتاش بازی کرد.کاسه صبرم داشت لبریز می شد.من ادم صبوری نبودم و نیستم.بالاخره دستشو به سمتم دراز کرد:
-منظورم اینه که...میشه باهم دوست بشیم؟
وقتی دید هیچ عکس العملی از خودم نشون نمیدم با اکراه گفت:
-اه!میدونم خوب مقدمه چینی نکردم برای پیشنهاد ولی...دوست میشیم؟
به صورتش نگاه کردم و شروع کردم به تجزیه و تحلیل کردن:
صورت گرد و پوست برنزه،ابرو های حلالی نازک، موهای قهوه ای پرپشت و خوشرنگ،ابروهای حلالی نازک،بینی قلمی،چشای طوسی و ل**ب های غنچه ایش که همه اینا کنار هم ازش یه دختر جذاب ساخته بود.
تردید داشتم.می ترسیدم بازم غرورم خرد شه.بازم از پشت بهم...نفس عمیقی کشیدم.لزومی نداشت ازش بترسم.دختر اروم خونگرمی بود ولی اونم....اوهه.بسه دیگه ریحانه.تا کی می خوای بهش فک کنی؟تمومش کن دختر.مثبت فک کن.مطمئنا ایسو با اون فرق داشت.بالاخره بعد چن دیقه باهاش دست دادم.گفت:
-فک کردم پیشنهادمو رد کنی.
-یکم دودل بودم که برطرف شد.
لبخند زد.یه دفعه محکم به سرش زد و گفت:
-واییی!یادم رفت.
بهم گفت:
-پاشو بیا.میخوام کل مدرسه رو بهت نشون بدم.
و دستمو کشید.منم دنبالش راه افتادم.
....
-اینجا هم کافه تریاست.
-وای!اینجا که خیلی قشنگه.
خندید:
-مگه تاحالا کافه تریا ندیدی؟
-نه.تو مدرسه ما یه بوفه هست.والسلام.
یه دفعه صدای یه نفرو شنیدم:
-ماری!ماری!کجایی پس؟
-اینجام.
دختره که فهمیدم اسمش ملیساست پیشمون اومد.دست ماری رو کشید .ماری عصبانی شد:
-هوی!چته؟چرا اینجوری می کنی؟
-هیچی.بیا بریم.
-وایسا اخه.
یه دفعه چشمش به من افتاد.با طعنه پرسید:
-تو دیگه کی هستی؟
به جای من ماری جواب داد:
-دوست ،هم اتاقی و همکلاسی جدیدم.ری..
خودم گفتم:
-اسمم ریحانه است.
پوزخند صداداری زد:
-ریحانه.چه اسم مزخرفی!
سعی کردم ارامشمو حفظ کنم:
-نظر لطفته.فک نکنم اسمم به مزخرفی اخلاق تو برسه.
عصبی شد.داد زد:
-تو میدونی داری با کی حرف می زنی؟به چه حقی به من توهین می کنی؟
-نکنه ملکه الیزابتی؟هوم؟ولی پوزش .اگه ملکه الیزابتم به اسمم توهین کنه بی جواب نمی ذارمش.توخودت که چیزی نیستی.
-خفه شو.
-بس کن ملیسا.چته تو؟
رو به من کرد:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Yeshim

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/19/19
ارسال ها
8
امتیاز
83
محل سکونت
سرزمین عجایب
-واقعا معذرت می خوام.
ملیسا قاطی کرد:
-هی!تو چت شده ماری؟از این عذرخواهی می کنی؟
جواب دادم:
-این به درخت می گن.من اسم دارم.
-اسمت برام مهم نیست.
-پس شخصیت و بی شعوریتم برا من مهم نیس
که یهو داغی چیزی رو رو صورتم حس کردم.به من سیلی زده بود.از دماغم خون میومد.همه جمع شده بودن.از اینکه انقدر تنها بودم ناراحت بودم.خرد شدم.دوباره.دوباره جلوی بقیه .سرم گیج می رفت.همه چی داشت محو می شد و بعدش هیچی نفهمیدم.
....
وقتی بیدار شدم فهمیدم تو بیمارستانم.رو دستمم سرم وصل بود.وقتی یاد اون لحظه افتادم ناگهانی زدم زیر گریه.دلم می خواست خودمو خالی کنم.اینم دومی.
یه دفعه در باز شد و ماری اومد تو.سرم رو انداختم پایین.کنارم نشست:
-می دونم به خاطر کار ملیسا ناراحتی.
سکوت کردم.دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم.بازم گفت:
-ببین من واقعا...
حرفشو قطع کردم:
-لازم نیس عذرخواهی کنی.فک کنم خواهرت خودش زبون داره.
شرمنده بهم نگا کرد.یه زن و مرد هم همراه ملیسا وارد شدن.ههه!چه جالب!احتمالا باباو مامانشه.این دفعه اینا اومدن منو بزنن.مرده اومد کنارم:
-دخترم!
جواب ندادم.ادامه داد:
-ما پدر و مادر ماری و ملیسا هستیم.
-می دونم.
-اومدیم ازت عذر...
چرا واقعا همه پشیمون شدن؟واقعا چرا؟
-اومدین عذرخواهی کنین.اینم می دونم.
ایندفعه مادرش گفت:
-ببین .ملیسای من مثل ستاره می مونه.فقط یه لحظه از اینکه خواهرش رو کنار تو دید ناراحت شد همین.
واقعا چه فکری می کنه؟ستاره...نه بابا.مامان من هیچ وقت الکی تعریفم رو نمی کرد.گفتم:
-خب.میگین من چیکار کنم؟
-می خوایم که فراموش کنی اتفاق افتاده رو.
بازم نخواستم بی ادبی کنم.گفتم:
-ببخشید که حرفتون رو قطع می کنم.نیازی به بخشش نیست.تقصیر من بود.
مجبور شدم تقصیر رو به گردن بگیرم.خیلی بد بود.طرف فهمید نمی خوام دیگه راجب بهش چیزی بشنوم.مادرش با لبخند گفت:
-بازم ممنونم.
باباشم گفت:
-خب ما رفع زحمت کنیم.
-پس خداحافظ.
بعد دونه دونه همشون به جز ملیسا ازم خداحافظی کردن و رفتن.تنها به در و دیوار نگاه کردم.چشمامو بستم.چقدر دلم برای بچه ها و مامان و بابا تنگ شده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا