در حال تایپ رمان شکاف ضمیر| آدینه کاربر انجمن یک رمان

آدینه

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/4/18
ارسال ها
81
امتیاز
9,578
کد رمان: ۲۱۰۳
ناظر : @R̀âStâ

نام رمان: شکاف ضمیر
نام نویسنده: آدینه
ژانر: پلیسی_جنایی، تراژدی، اجتماعی
مکتب: رئالیسم (واقع گرایی)
زاویه دید: اول شخص مفرد
نثر: ادبی

« وَقَالَ ارْكَبُوا فِيهَا بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَحِيمٌ[1]
او گفت‏: به نام خدا بر آن سوار شويد! و هنگام حركت و توقف كشتى‏، ياد او كنيد؛ که پروردگارم آمرزنده و مهربان است‏!»
حضرت نوح(ع)

خلاصه:
این داستان روایت زندگی پر افتخار مردمی گم‌نام است، مردمانی که گرچه بین ما هستند ولی اندیشه ای فراتر از ما دارند. کسانی که ناخوداگاه عاشق می‌شوند و با عشق در راه پر خطر عقیده می‌جنگند. آن‌هایی که از جان مایه می‌گذارند تا آرامش در دل‌ها بیداد کند. حاشا که آنان زمینی باشند!


مقدمه: ورق زد، یک به یک خاطراتی آغشته به خون را! تلاطم عاشقی، یورش هسته‌ای، یک به یک پیش چشمان ملتهبش تداعی شد.
آه از از روزگار و تلخ شیرینش، سالها هم بگذرد نمی‌فهمی تلخ گذشت یا شیرین!
خوشا به حال آنان که در زندگانی فردی آسمانی دارند. خوشا به حال آنان که شوق وطن دارند. خوشا به حال آنان که در ره عشق ابدی رد پای محکم دارند!

این رمان را تقدیم به شهدای هسته‌ای ایران و خانواده‌ی آن‌ها می‌کنم.
 
آخرین ویرایش

Fateme078

مدیر تالار کتاب +نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,125
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

آدینه

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/4/18
ارسال ها
81
امتیاز
9,578
صدای آژیر هنوز به گوش می‌رسید. بدون توجه به ‌آژیر پلیس فرمان موتور را به سمت راست چرخاندم، گمان می‌کنم مرا گم کرده باشند! دستگیره ترمز را با دست‌های عرق کرده‌ام فشار می‌دهم، صدای کشیدن لایی بر آسفالت سیاه‌رنگ با خط سفید وسط آن می‌آید. سریع موتور را گوشه‌ای رها کردم؛ صدای تالاپ افتادن موتور بر پوسته زمین و شکستن شیشه‌های راهنما گوش‌هایم را آزار داد. نفسی گرفتم و به اطراف نگاهی انداختم، من نباید از این حادثه پیش پا افتاده می‌ترسیدم و بند را به آب بدهم! گلویم بخاطر گشت و گریز خشک شده بود و خس‌خس می‌کرد. چند متر جلوتر پارکینگ بزرگی زیر ساختمان پنج طبقه قرار داشت. قدم زنان بدون هر گونه توجهی از سنگ فرش قیری خیابان، خودم را به در ورودی نمایشگاه پوشاک و لباس تهران که روی پارکینگ قرار داشت، رساندم. دانه‌های عرق بر پیشانی‌ام، نشان از اظطراب درونم بود؛ نباید قافله را می‌باختم و نقشه را لو می‌دادم. دور تا دور سالن غرق بود از غرفه‌ و لباس‌های رنگی همانند رنگین‌کمان کنارهم، متنوع و... . آرام با ته مانده جانم، دست‌ راستم را به نرده‌های آلومینیوم گرفتم و پله‌های مرمری را با پاهایی که توان حرکت تند نداشت؛ به سمت بالا طی کردم. با گردش چشم‌هایم به دنبال دست‌شویی گشتم؛ بعد از پنج دقیقه تابلویی را که طرف چپ سالن زده بودند و روی آن دست‌شویی مردانه و زنانه حک شده بود؛ را دیدم.
بدون هیچ استرسی و با خیال آسوده همراه با قدم‌هایی که محکم‌تر از لحظات قبل بود؛ به سمت دستشویی به آن طرف سالن روانه شدم. در استیل خودکار باز شد و من وارد آن‌جا شدم. زمان زیادی در اختیار نداشتم؛ باید هرچه سریع‌تر مدارک را به بهرام تحویل می‌دادم. در غیر این صورت باید خودم را مرده محسوب می‌کردم. تا کسی این اطراف پرسه نمی‌زند، با عجله کلاه کاسکت را از روی سرم بیرون کشیدم و به سمت دری که قفل بود و روی آن نوشته بودند انباری رفتم و کلاه را از بالای در، به سمت پایین پرتاب کردم.
صدای تاک توکش سکوت حاکم بر فضا را شکست، بدون تعلل به سمت شیر آب آلومینیم یورش برده‌ام و با دستانم ظرف چینی روشویی را چنگ زدم. سرم را زیر شیر‌آب لمسی گرفتم. آب سرد جگرم را سرحال آورد و سوزش گلویم را رفع کرد. نگاهم از آیینه به خودم افتاد مثل بچه ها سویشرت قرمز رنگم را خیس کرده بودم. زیپش را باز و از تنم خارج کردم و داخل یکی از دست‌شویی‌ها همانند توپ بسکتبال، پرتاب کردم. قلب ناهنجارم با دیدن رنگ سفید سالن مستطیل شکل آرام گرفت؛ گویی به من آرامش تزریق کرده باشند. تک تک دست‌شویی‌ها را چک کردم، انگار دست‌شویی تمیزی در انتظارم نبود! منتظر آن سه در بسته شدم. حوصله‌ام داشت به اتمام می‌رسید، پس شروع کردم به تندتند راه رفتن و بر روی هر کدام از سه تا در ها، سه ضربه بزنم؛ سپس مکث کنم و دوباره کارم را تکرار کنم. دستم آماده برای زدن به در سومی بود؛ که در فیلی رنگ باز شد و مردی نسبتا سی و پنج ساله با کت و شلوار طوسی بیرون آمد. کمی با چشمان بادامی‌اش غیض نظاره‌ام کرد و آمد سخنی به من بگوید، که با بی‌خیالی به سمت راست هلش دادم؛ مرد با آن هیکل لاغرش چند گام به عقب برداشت. قبل از این‌که فرصت دفاع را به او بدهم؛ راهم را برای ورود به دست‌شویی باز کردم. دکمه پیراهن مشکی‌ جذب ایکس لارجم را باز کرده و برگه‌ها را بیرون کشیدم و اضافات برگه‌ها را با دست‌هایم پاره کردم. برگه‌ها را به چهار قسمت مساوی تقسیم کردم. وقتی از مرتب کردن‌شان مطمئن شدم کاغذ‌های اضافه را در سنگ‌ دست‌شویی انداختم و سیفون سفید رنگ را کشیدم؛ بعد از کشیدن دو بار سیفون، برگه‌های زائد همراه آب به فاضلاب رفتند. کاغذهای تاخورده را دوباره به جای اول که در پیراهنم بود، برگرداندم. کلاه گیس قهوه‌ای رنگ را که خیس بود را از روی موهای سیاهم برداشتم و داخل سطل زرد رنگ موجود در گوشه دست‌شویی انداختم. نفسی تازه کردم و به بیرون از آن چهار دیواری منفور رفتم. در حالی که دست‌هایم تو جیب شلوار جینم بود، آهسته آهسته به سمت در خروجی حرکت کردم.
 
آخرین ویرایش

آدینه

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/4/18
ارسال ها
81
امتیاز
9,578
صدای بلند جیغ و داد مردی، من را مانند میخ، با چکش میخکوب زمین کرد.
-با اون مرد چکار داشتی؟
صدای لرزان زن که جواب داد به گوش می‌رسید.
-به خدا کاری نداشتم، من اصلا نمی‎شناختمش!
تنفر در تن صدای مرد موج می‌زد:
- با چشم خودم دیدم، چطور انکارش می‌کنی؟
صدای‌شان هر لحظه بیشتر از ثانیه‌های قبل اوج می‌گرفت. جمع شدن افراد و همهمه جمعیت در این هیاهو، اوضاع را بدتر می‌کرد.
راهم را کج کردم تا از در ورودی خارج بشوم. که چشمم خورد، به دو مردی که یکی‌شان پیراهن قرمز چهارخانه به تن و نسبت به دیگری هیکل بهتری داشت؛ دیگری مردی لاغر اندام با لباس آبی لی بود. مرد اولی دست مرد دومی را گرفت و مشتش را باز کرد؛ مرد دوم دستش را مشت کرد و به جیب شلوار خودش برد.
احساسی به‌ من می‌گفت:
-دردسر داره، درست میشه!
با کمی ترس، به سمت راست بدنم متمایل‌تر شدم که چهرۀ سبزه حمید را دیدم. از روی تاسف سرم را تکون دادم؛ باورم نمی‌شد که این‌قدر بی‌مسئولیت هست! که بین چند ماکت مانکن مردانه، کت‌پوش ایستاده و در حال معامله است! خیلی از دست حمید عصبانی بودم دست‌هایم را مشت کردم و آن را فشار دادم؛ همزمان چشم‌هایم را بستم. سه بار آیه و الَّذينَ يَجْتَنِبُونَ... را زیر ل**ب زمزمه کردم. خشم و اعصبانیتم کم شده بود. با احتیاط سرم را به ستون پشت‌ سرم تکیه زدم. صدای مرد و زن روی مغزم خط می‌کشیدند و تمرکزم را بهم می‌ریختند. چشمان قهوه‌ای رنگم را چند بار در حدقه چرخاندم و نگاهم را به این سو و آن سو سوق دادم. خدا را شکر کردم اتفاق خاصی در حال وقوع نبود. کم کم صداها دور می‌شد و بلندی صدای‌شان داشت قطع می‌شد! سریع سرجایم ایستادم قضیه مشکوک بود. زیر چشمی به آن طرف نگاه کردم، پلیس گشت بود! داشتند زن و مرد را، به رفتن از خارج نمایشگاه راهنمایی می‌کردند. برایم خنده‌دار بود دعوای بی‌خودی، هه... . خواستم نگاهم را بگیرم که توجهم جلب دختری چادری شد؛ که با قدم‌های سریع و سماجت‌بار به این سمت در حال حرکت بود! یک جای کار اشکال داشت اما کجا؟
***
پی‌نوشت:
و الَّذينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ» (سوره شوری، آیه 37)
«و کسانی که از گناهان بزرگ و از کارهای زشت دوری می‌کنند و هنگامی که [به مردم] خشم می‌گیرند، راه چشم پوشی و گذشت را برمی‌گزینند»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آدینه

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/4/18
ارسال ها
81
امتیاز
9,578
دقیق تمام حرکتش را زیر نظر گرفتم. نزدیک بود؛ چادرش برود، زیر کفشش و زمین بخورد. تند دست راستش را بیرون آورد؛ چادرش را بالاتر کشید و جمع کرد و به راهش ادامه داد... نگاهی به حمید انداختم که دیدم با آن مرد، سر جای قبلی در حال خوش و بش هستند. باید فراریش می‌دادم؛ اگر به دست پلیس می‌افتاد، همه چیز لو می‌رفت. تند تند با گام های بلند به سمت حمید رفتم. نزدیکش بودم؛ چند بار ادا و اطوار در آوردم شاید ببیند، اما حواسش به من نبود. از زور عصبانیت از درون در حال انفجار بودم و گرمایی که زیر پوستم دویده بود؛ را حس می‌کردم. خدا را شکر مرد آن‌جا را ترک کرد. حمید به سمتم برگشت و با چشم‌های درشت سبزه‌اش در حالی که سیگار در دست داشت؛ بدون هیچ حرکت اضافه‌ای به‌ من زل زد. از استرس دستگیریش داشت نفسم بند می‌آمد. با نگاه عصبی به رویش، ل**ب زدم:
-پلیس، فرار کن!
تازه دوزاریش افتاد و پا به فرار گذاشت. بازدمم را با آسودگی خیال بیرون فرستادم؛ که صدای ایست پلیس را شنیدم. لحظه‌ای دلهره به دلم هجوم آورد؛ با تمام آموخته‌هایم ترس را پس زدم. آمدم فرار کنم که دستبند به یکی از دست هایم زدند. در حال زدن دستبند فلزی به آن یکی از دستم بود؛ که با تمام قدرت خودم را به عقب کشیدم و بدون تماس به دختر مقابل رویم دست‌هایم را پیچاندم. انگار دستش درد گرفت که با گفتن آخ رهایم کرد!
با تمام قدرت به سمت خروجی دویدم. نفس نفس زنان از بین جمعیت رد می‌شدم. هنوز دنبالم بودند، من نباید گیر پلیس می‌افتادم. دور خودم تاب خوردم که گاریچی از گاری باربری کیسه‌های مشکی لباس را جلوی یک غرفه که نزدیک در خروجی بود پایین گذاشت قلبم خودش را به قفسه سینه‌ام می‌کوبید. دستم را رویش گذاشتم و چندبار نام خدا را به زبان آوردم. یک موج آرامش بدون طلاطم مانند نسیم بهاری وارد قلبم شد. سر و صداهای پلیس هنوز می‌آمد خودم را بین کیسه‌های‌نایلونی‌ بزرگ پرت کردم و برای خودم پناهگاهی ساختم. حدود یک‌ربعی بود که زیر کیسه‌ها بودم بوی نفت آزارم می‌داد؛ آهسته از زیر کیسه‌های باری لباس به بیرون سرکی کشیدم. همه چیز امن بود! دیگر صدایی جز همهمه مردم برای خرید و انتخاب لباس نمی‌آمد؛ بر روی دوپاهایم نشستم و بند کتونی های نایس سفیدم را از اول باز بست کردم. وقتی آخرین گره را زدم نفسی عمیق کشیدم و با گفتن یاعلی، به سمت در خروجی خیز برداشتم هنوز از در رد نشده بودم که اسلحه روبه رویم من را شوک زده کرد!
دو سرباز به سمتم آمدند و به دست‌هایم دستبند؛ من را کنار ون مشکی پلیس زیر آفتاب بردند. گرمای تابستان یک طرف، آفتاب سوزانش روی سرم یک طرف، خیلی خودم را کنترل کردم که کاری انجام ندهم که باعث پشیمانی شود.
ون گشت از ازدحام جمعیت پر بود و جایی نداشت. یکی از پلیس‌ها که سروان سوم بود با بی سیم در خواست ون کمکی کرد.
 

آدینه

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/4/18
ارسال ها
81
امتیاز
9,578
در همان لحظه صدای ادای احترام آمد، سرم را بالا گرفتم و به دختر رو به رویم که مقنعه سبز صورتش را قاب گرفته بود و چادری که مثل صدف محافظ مروارید بود را به سر داشت، رو به سروان سوم گفت:
- قربان، من با ماشین هستم و دارم به ستاد می‌رم خوشحال می‌شم بتونم کمکی بکنم.
سروان با جدیت گفت:
-خانوم جلال الدین، آیا تضمین می‌کنید متهم فرار نکنه؟
دختر که سرش پایین بود با صدای رسایی جواب داد:
-بله، من به بهترین نحو کارم رو انجام می‌دم.
سروان با بی‌سیم اطلاع داد مشکل حل شد.
با کمک یک سرباز پشت سر خانم جلال الدین به سمت ماشین پراید آلبالویی رنگ که کنار جدول‌های سبز و زرد پارک شده بود؛ راه افتادیم. قفل را با دزدگیر زد، بعد از بستن کمربند آرام و باحوصله به سمت کلانتری راند. چشم‌هایم را بر‌هم قفل کردم، خسته شدم از این که یک سرباز کنار شقیقه‌ام اسلحه نگه دارد!
مغزم به اندازه کافی مغشوش شده بود توی دلم داشتم خودم را لعنت می‌کردم. کی حوصله دارد جواب بهرام را بدهد. حالا باید چه بهونه‌ای برایش بتراشم تا حرفم را باور کند!
با صدای سرباز که می‌گفت:
- زنده‌ای؟
با خشم کنترل شده‌ای چشم بازکردم و اوهومی زیر ل**ب گفتم.
از پنجره به بیرون خیره شدم بهتر از فکر و خیال بود... .
داخل راهرو کرم رنگ روی صندلی سفید منتظر نشسته بودم تا نوبت به من، برای جواب پس دادن به رئیس کلانتری برسد. به جز من چهار نفر دیگه هم منتظر بودند؛ نزدیک‌های ساعت یازده بود که سربازی آمد من را به داخل اتاق ست قهوه‌ای‌وسفید رنگ مربعی برد. بعد از ادی احترام من را بر روی صندلی مبل مانند قهوه‌ای تیره نشاند و با کسب اجازه از در سفید چوبی اتاق که پایین‌اش ترک‌های ریز و درشت داشت خارج شد. موهای سیاه و کم پشتش من را یاد کسی می‌انداخت. هنوز سرش پایین بود و روی پرونده‌ای صورتی رنگ متمرکز بود. از بی‌حواس بودنش استفاده کردم و از سمت راست در ورودی شروع کردم به کنکاش کردن. دو عدد قاب که گویا معرفی نامه بود بر دیوار خودنمایی می‌کرد. پشت سر سروان عکس امام خامنه‌ای و خمینی(ره) بود و بالای آن ذکر بسم الله... گوشه سمت چپ، کمدی چوبی قرار داشت که در خود کتاب‌های زیادی جا داده بود. کنار آن، روی دیوار، نقشه منطقه‌ای تهران نصب شده بود.
 

آدینه

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/4/18
ارسال ها
81
امتیاز
9,578
نگاه کردنم شاید به بیست ثانیه هم نرسید. دوباره سر به زیر انداختم و مشغول مرتب کردن دروغ‌هایم بودم که با شنیدن صدای محکم مرد رو به رویم نفسی گرفتم و منتظر شدم.
خودکار توی دست چپش را روی میز گذاشت و برگه را با دو دست رو به روی خودش گرفت و گفت:
-خب جالبه! طبق گزارشی که الان رو به روی من هست، شما در فراری دادن ساقی مواد دخیل بودید و نکته جالب تر که وقتی بیرون از این اتاق در کلانتری شما رو گشتن با مدارکی مواجه شدیم که امروز صبح از آقای مهندس رفیعی زده شده! بعد از اون هم به قتل رسیده. چه توضیحی داری بگی؟
کلافه دستی به موهای قهوه‌ای تیره‌ام کشیدم و آن‌ها را آشفته کردم و با آرامش ساختگی به مرد نسبتاچاق مقابلم جواب دادم:
-نمی دونم در مورد چی حرف می زنید اصلا این هایی که گفتید یعنی چی؟ چه ربطی به من داره؟
برگه را روی میز رها کرد و آماده جاری ساختن جمله‌ای بود که برای من بازگو کند؛ ولی منصرف شد. با ل**ب‌هایی که باز مانده بود؛ مانند ماهی‌ که از آب به بیرون، کنار ساحل افتاده باشد بهم زل زد. ترسیدم، من حوصله دردسر تازه نداشتم که با حرفی که زد:
-امیر علی!
یکه خوردم... .
ساعت اداری تا یک‌ربع دیگه تمام می‌شد، با تحویل گرفتن تمامی وسایلم سریع تاکسی زرد رنگی گرفتم و گفتم:
-آقای راننده، لطفا کنار نزدیک ترین پارکی که دیدی نگه دار.
دنده را جا انداخت و چشم آقایی گفت. بعد از مدتی ماشین را از حرکت نگه داشت و از آینه جلویش رو به من گفت:
- آقا رسیدیم، منتظر بمونم؟
دستگیره در را، در دستم گرفتم و همزمان با باز کردن در ماشین گفتم:
-الان بر می‌گردم!
سریع پیاده شدم و سنگ فرش موجود، که روی چمن‌ها بود؛ را طی کردم تا به دستشویی کلبه مانندی رسیدم. کاملا خلوت بود! این موقع روز، از گرما، اگر کسی عقل سالم داشته باشد بیرون نمی‌آید. با فکر جوابی که باید به بهرام می‌دادم؛ بخاطر دستگیر شدنم، یک‌مشت محکم توی دهنم زدم. گرمی مایع خونی رنگ از گوشه لبم جاری شد؛ شروع کرد به زوق زوق کردن. بدون توجه به دردش چند قدم عقب رفتم و شروع به دویدن کردم.خودم را به در و دیوارهای قرمز دستشویی ‌زدم. از شدت درد ضربات از کنار دیوار لیز خوردم و محکم به زمین خوردم؛ که درد تا مغز استخوان‌هایم را سوزاند. از تشدید دردهای بدنم با زور نفس می‌کشیدم.
 

آدینه

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/4/18
ارسال ها
81
امتیاز
9,578
کمی صبر کردم تا سرگیجه سرم بهتر بشود. مقابل آیینه مستطیلی سر تا سری رفتم؛ چهره استخوانی تو پرم با صورت ورم کرده و چشم‌های قهوه‌ای که با تلاش زیاد رویت می‌شد؛ از شاهکار‌هایم بود تا‌ بهرام بفهمد من برای به دست آوردن این‌‌ مدارک خون‌جگر خورده‌ام. بعد از انجام کارم، که کتک زدن به خودم بود! از زیر سایه درخت‌های بلند، که آفتاب‌گیر سنگ فرش‌ها بود؛ لنگ‌لنگان به طرف آژانس رفتم. نفسم از قفسه سینه‌ام بخاطر درد و کبودی بدنم در نمی‌آمد. خودم را به تاکسی که سر چهارراه پارک شده بود رساندم. در ماشین را گشودم و تن کوبیده‌ام بر روی صندلی مشکی پژو 405 انداختم.
رنگ از چهره راننده پریده بود. با تته پته شروع کرد به حرف زدن:
-آقا اتفاقی افتاده؟ می‌خواید پلیس رو خبر کنم یا به بیمارستان برم؟
از لرزش صدایش معلوم بود که تا سر حد مرگ ترسیده. بدون توجه بهش گفتم:
-به اون آدرسی که بهت دادم برو.
دیگر هیچی نگفت. چشم‌هایم را از درد بستم؛ با هر تکان ماشین بدنم بیشتر درد می‌گرفت. کم کم ماشین از حرکت ایستاد و حرکتی نکرد. با اکراه به هر جان کندنی بود؛چشم‌هایم را باز کردم تا ببینم در اطرافم چه می‌گذرد!
صدای پر از استرس راننده به گوشم رسید:
-آقا رسیدیم. حالتون خوبه؟
با زور دستگیره در را کشیدم و همان‌طور که با دستم بدنه فلزی ماشین را نگه داشته بودم؛ با تمام توانم از اتاقک ماشین بیرون آمدم. دستم را داخل جیب شلوار جین مشکیم؛ که رده‌های خاک و خون و پارگی در آن نمایان بود، کردم. کیف پولم را در آوردم و یک تراول پنجاه تومانی به سمتش گرفتم. با خوشحالی پول را گرفت و بر آن بو*س*ه زد و رو به آسمان خدایا شکر گفت. آرام در حالی که تعادل ایستادن نداشتم؛ مانند مرغ سر بریده مدام از جایی به جای دیگر می‌‌پریدم. از ماشین تا حدودی فاصله گرفته بودم. دوتا کوچه را به سختی رد کردم تا مقابل در ویلایی خانه بهرام برسم. باغبان با دیدنم فرغونش را رها کرد و دوان دوان به طرفم دوید و با دستان پینه بسته خاکی‌اش زیر بغلم را گرفت و هن هن‌کنان به سمت خانه دوبلکس آجرنما هدایتم کرد. خدمتکار شخصی بهرام به نام عباس که هیکل تنومندی داشت به کمک حاج رحیم باغبان آمد و من را داخل سالن صدمتری روی مبل سلطنتی بنفش رنگ سه نفره خواباندند.
 
آخرین ویرایش

آدینه

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/4/18
ارسال ها
81
امتیاز
9,578
پلک‌هایم آنقدر دلتنگ یک‌دیگر شده بودند که چشم‌هایم قادر به ممانعت برای رسیدن آن‌ها نبود. ویزویز زنبورهای عسل کنار کندو حال حکایت منی بود؛ که اکنون چشم‌هایم را از هم باز کرده‌ام. خوب نمی‌دیدم! چند بار چشم‌هایم را مالیدم تا تاری جنینی دیدم از بین رفت. ل**ب‌هایم را کمی کشیدم تا حرفی بزنم که متوجه سوزش لبم شدم. حواسم را جمع کردم و با احتیاط از روی مبل بلند شدم یک نگاه به سرتا پای خودم کردم و همان‌طور که سرم را به این‌طرف و آن طرف سوق می‌دادم؛ که متوجه شدم با خودم چه‌ها نکرده‌ام!
پوست بدنم از سبزه به سفیدی می زد! لباس‌هایم کثیف و پاره شده بودند. بی‌خیال شانه‌ای به سمت بالا انداختم که دردی تو کل وجودم پیچید؛ از درد خم شدم و چشم‌هایم را سفت بر هم فشردم. کمی بعد به سوی نشیمن که سالن دایره‌ای شکل بود با ست‌چوبی راه افتادم و خودم را کشان کشان به نزدیکی پله رساندم. قدم اول را گذاشتم بر پله و آمدم پایین که متوجه گِلی بودن لباسم شدم! کمی در همان حالت ماندم که به یاد آوردم موقع کمک، حاج رحیم لباس‌هایش گلی بود... .
بهرام رو به روی تلویزیون 72اینچی روی مبل راحتی ال سیاه رنگ نشسته بود و در حال تماشای مستند حیوانات بود. ده قدم دیگر می‌خواستم تا بهش برسم که گفت:
-حالت خوبه رفیق؟
فاصله باقی مانده را با بدبختی طی کردم و کنارش روی مبل جای گرفتم و جواب دادم:
-حالم خوبه، چیز مهمی نیست نگران نباش!
کنترل تلویزیون را که در دستش بود، وسط میز پرت کرد و لبخند گفت:
-تو بهترین یار منی! نمی‌خوام اتفاقی برات بیفته.
دستم را به پشت کمرش زدم و با آرامش زیاد گفتم:
-من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم. راستی مأموریت انجام شد!
خنده‌ای کرد که‌ چال لپش معلوم شد و از جایش پاشد و گفت:
-برو اول به خودت برس و تا یه ساعت دیگه تو اتاق من باش!
آخرین لقمه جگر را در دهنم چپاندم؛ هنوز درد در تمام بدنم زبانه می‌‌کشید. با این حال به سمت اتاق بهرام رفتم، یک ضربه به در زدم و وارد شدم. عینک طبی را از روی چشم‌های عسلی رنگش برداشت و با شیطنتی که هر سه‌سال یک‌بار از او مشاهده می‌کنی، رو به من گفت:
-دوباره لباس هات رو با چشم های قهوه‌ای رنگت ست کردی! بیا بشین.
اتاق بهرام برعکس خونه‌اش خیلی ساده و فقیرانه بود و به جز تخت‌خواب که زیر پنجره اتاقش بود و یک کتاب‌خانه، میز کامپیوتر و چند صندلی چرمی چیز خاصی نداشت و این باعث می‌شد؛ هیچ‌کس حق ورود به اتاقش را، حتی برای نظافت نداشته باشند! جز افراد اندکی که به‌ آن‌ها اطمینان داشت.
 
آخرین ویرایش

آدینه

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/4/18
ارسال ها
81
امتیاز
9,578
برگه ها را کنار هم روی پارکت طرح چوبی در زمین چیندم و رو به بهرام گفت:
- بیا ببین چی برات آوردم!
رو دوتا زانو هایش نشست و روی برگه‌ها خم شد و جواب داد:
- برگه های درب و داغون، تکه تکه شده!
ابروی نازک سمت راستش را داد بالا و ادامه داد:
-صد البته نوشته‌های بدرد بخور.
همان جا روی پارکت نشست و رو به من گفت:
-امیر علی، ذره‌بینم رو از کشوی تختم بهم بده!
از جایم برخواستم، کشوی وسطی کرم رنگ را بیرون کشیدم. ذره‌بین چشمی مشکی را چنگ زدم؛ که نگاهم به برگه و خودکار افتاد. مطمئنم بدردمان می‌خورد برش‌داشتم و به سمت بهرام رفتم، کنارش نشستم. با دقت مشغول بررسی شدیم، کلمات انگلیسی را برای خودمان حلاجی و تو برگه پیاده می‌کردیم. سرم را از روی برگه برداشتم و به بهرام نگاه می‌کردم؛ بهرام به صورت سؤالی سرش را تکان داد که گفتم:
- فکر می‌کنم، این یه نامه محرمانه است! بهرام نظرت چیه؟
همان‌طور که روی برگه‌ها خمیده بود دستی به سر کچل مادر‌زادی‌اش کشید و گفت:
-از آژانس‌بین‌المللی‌انرژی‌هسته‌ای!
شوک زده به سمت برگه‌ها خیز برداشتم تا از چیزی که شنیدم مطمئن شوم؛ انگشت اشاره بهرام روی کاغذها لغزید و به سمت پایین برگه که امضا و مهر سازمان را داشت بهم نشان داد. بهرام با خنده گفت:
- انگار آژانس، می‌خواد بدون رسانه‌ای شدن از نیروگاه‌های ایران بازدید کنه!
نگاهم به بهرام بود که با سرخوشی بشکنی در هوا زد و ادامه داد:
- برای به دست آوردن سود بیشتر باید ریسک کرد!
این به نفع بودن، یعنی کشت و کشتار در راهه. صدایم را تا حد امکان پایین آوردم و گفتم:
- اطلاعات امروز رو به گروه موساد می‌دی؟
چشمکی حواله‌ام کرد و پاسخم را داد:
- لیست اسامی دانشمندان و مهندس‌های هسته‌ای و تمامی اطلاعات مربوط به نیروگاه های اتمی رو تو دی وی دی ریختیم؛ سه روز دیگه وقت تحویل اطلاعات و دریافت مبلغ ناچیز سه میلیارد دلاری هست!
سکوتش یعنی مشغول فکر کردن هستم. از این موقعیت استفاده کردم و تیر خلاص را نشانه رفتم و گفتم:
- وقتی اون‌ها راحت وارد خاک ایران می‌شن برای ترور افراد مهم، پس راحت می تونن ما رو نابود کنن!

***
پی‌نوشت: موساد، نام سازمان اطلاعاتی خارجی اسرائیل است؛ که جمع‌آوری اطلاعات و خنثی‌سازی فعالیت‌های علیه اسراییل از اقدامات این سازمان مخفی‌است. این سازمان در فعالیت‌های خود جنبه مخفیانه کار کردن را رعایت می‌نماید. در رابطه با زمینه‌های مختلفی که توسط این سازمان مورد رسیدگی قرار می‌گیرد، می‌توان از روابط مخفیانه‌ای که کمک زیادی به بستن پیمان‌های صلح بین اسرائیل و کشورهای مصر و اردن داشته‌است، قضیه اسرا و مفقودین، تکنولوژی، پژوهش و تحقیق نام برد.
 

موضوعات مشابه


بالا