نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نگهبانان لاریویر | علی فتح الهی کاربر انجمن یک رمان

به نظر شما رمان در چه سطحی است؟


  • مجموع رای دهندگان
    9

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
227
پسندها
2,187
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 2106
ناظر رمان: .mahi. *mahgol*


:rose::rose:بسم الله الرحمن الرحیم:rose::rose:

نام رمان: نگهبانان لاریویر
نویسنده: علی فتح الهی (Ali_fatal7115)
ژانر: #فانتزی #حماسی #عاشقانه
photostudio_1578385583819.jpg

خلاصه:
بعد از نبرد اولین انسان و نکروماف (شیطان) و شکست خوردن نکروها (فرزندان نیمه انسان او) آنها تا مرکز لاریویر عقب‌نشینی کردند.
نکروماف با گروه فرزندان جادو، تلاش کرد تا زنده بماند.
او چهار دروازه ایجاد کرد تا از خود دفاع کرده و به انسان ها حمله کند. این مکان به چاله موش معروف شد.
دروازه تاریکی در شمال ، بیماری در شرق، شکارچی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده انجمن
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,123
پسندها
19,230
امتیازها
41,073
مدال‌ها
24
566643_29780326cdeca21cd17851009391f06b.jpg



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


[COLOR=rgb(209, 72...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
227
پسندها
2,187
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
من آنجا بودم وقتی تاریکی نفس نفس میزد و با سردی نفسش، شعله مشعل را به سردی و خاموشی می کشاند.
وقتی بیماری، بین سربازان مرده، آواز می خواند.

وقتی چشمان براق شکارچیان، در میان درختان سرد و یخ زده، سو سو میزد.
من آنجا بودم وقتی، راه برگشت از خیال به واقعیت گم میشد.
وقتی ماری به پهنای اقیانوس، کشتی ها و سربازان را می بلعید.

وقتی مادری شیون می کشید، وقتی زانوان پدری سست میشد، وقتی گل های عاشقی می پژمرد.
من آنجا بودم، وقتی امیدها در باتلاق شکست، دست پا میزدند.
من با تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
227
پسندها
2,187
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #4
نزدیک تازه‌واردها که شدن، کاتب چند زوزه کشید و پوزخند تلخی زد. پس از آن رو کرد به الا و زبان شمیشرش مانندش را تابی داد و گفت:
-اینا همیشه توله نمی‌مونن، یادشون بده هار نشن و یادشون بده کشته هم نشن؛البته اولی برا ما مهم‌تره!
بعد از رفتن کاتب، الا رو به تازه‌واردها کرد.گیج و وحشت زده به در و دیوار قلعه نگاه می‌کردن. بوی تعفن گِل و لجن و مشعل‌های نیمه سوخته، داخل سرشان سنگینی میکرد. الا خیلی خوب آنها را می‌فهمید. لباس‌ روستایی که به تن داشتند، نشان از فقر و نداری آنها میداد. الا با صدایی بلند گفت:
- به قلعه روشنایی خوش اومدید.
یکی از تازه واردها که نگران و عصبانی به نظر می‌رسید، جواب داد:
- خوش اومد؟ ما که از اول برامون بد اومد!
الا لبخندی زد و ادامه داد:
- اسم من الا هست،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
227
پسندها
2,187
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #5
الا در حالی که خاکسترهای جمع شده بر روی شانه‌اش را می‌تکاند گفت:
- یکتا مخلوقی داشت که می‌تونست به هر شکلی در بیاد. اسمش نکروماف (شیطان) بود. کاتبان تاریخ میگن که در حالت عادی، دو شاخ کوچیک داشته و بدنش پر از آثار سوختگی و خالکوبی بوده. بالای قفسه سینه‌اش برآمدگی‌های مانند خار وجود داشته. گفته میشه نکروماف قوی نبوده اما بسیار مکار و موذی بوده. یکی از بال‌های سیاهش، هیچ وقت رشد نکرد. بعضی‌ها میگن همین معلولیتش، عقده‌ایش کرد. نکروماف لاریویر رو سرزمین خودش و فرزندانش می‌دونست و هر موجودی که سر راهش قرار می‌گرفت، با دسیسه از بین می‌برد تا بالاخره با قبیله انسان‌ها روبرو شد.
تازه‌واردی عذرخواهی کرد و پرسید:
- در مورد پادشاهان فصل‌های مختلف هم چیزهای شنیدم. میگن نکروماف نسبتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
227
پسندها
2,187
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #6
بخش دوم : اسهال، استفراق، خون
دروازه شرقی، بیماری

مه‌ی سبز همه جا را گرفته بود. نور خورشید به سختی از میان مه، راه خود را به سمت لجنزار باز می‌کرد. ساختمان‌های خرابه و نیمه سوخته، چادرهای کثیف و بد بو، کوچه‌های پر از لجن و گندآب، همه و همه بر دلگیرتر شدن این محیط نفرین شده کمک می‌کردند. سرفه امان تارس را بریده بود؛ آنقدر سرفه کرده بود که چشمان سیاهش، پرخون به‌نظر می‌رسید. در‌حالی که با موهای سیاه و ژولیده‌اش بازی می‌کرد، با خود فکر می‌کرد: "چرا به اینجا رسیدم؟ شاید نفرین مادرم منو به اینجا کشاند؟"
در اقیانوس متلاطم افکارش دست و پا میزد که دوست درشت اندام‌اش پال، دوان دوان سمتش آمد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
227
پسندها
2,187
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #7
استاد به تارس نزدیک شد و با اخم به چشم‌های تارس زل زد :
- ما قراری با هم گذاشتیم، این رسمش نیست.
تارس که احساس می‌کرد این برخورد حقش نبود، جواب داد:
- استاد، اگر جلوی امثال این حیوون رو نگیریم، اینجا سنگ رو سنگ بند نمیشه. درسته همه ما بیماریم، اذیت میشیم ولی حق زندگی داریم، باید قانون رعایت بشه. اینجا به اندازه کافی ناامنی هست، دیگه خودمون ناامن‌ترش نکنیم.
استاد نگاهی به نیگان انداخت و سپس نگاه‌اش را به سمت سرباز کتک خورده و مادر گریانش چرخاند. نیگان لنگان لنگان چند قدمی به سمت استاد رفت و به او اشاره کرد:
- پیرمرد، ما نمی‌خواهیم اینجا باشیم، اینجا مسمومه! اینجا تبعیدگاه نیست، کشتارگاهه. بیماری که اینجا هست، هنوز خیلی روی ما تاثیر نذاشته، یا میگذارید بریم یا براتون دردسر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
227
پسندها
2,187
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #8
بخش سوم : نه راه پس، نه راه پیش
دروازه غربی، دروازه شکارچی

فرمانده الدرو به همراه چند سرباز، جنازه جوانی را با گاری غرق خون، به سمت شهر می‌کشیدند.شنل‌های پاره و زوار در رفته، پوتین‌های گِلی و شلوار خیس، همه و همه نشان از خستگی سربازان میداد. دختر کوچکی دوان دوان به سمت الدرو آمد و نفس نفس زنان به فرمانده نزدیک شد.
- سلام فرمانده.
- سلام دخترم
- کاهن بزرگ شما رو احضار کردن.
- باشه دخترم، تو برگرد، من میرم پیش کاهن.
فرمانده الدرو خم شد و پیشانی سرباز مرده را بوسید.سپس رو به سربازان همراهش کرد و با صدای خسته‌ای گفت:
- ببریدش و با احترام دفنش کنید. کیف و وسایلش رو هم به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
227
پسندها
2,187
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #9
آتش خشم از چشم‌های اسیروز، زبانه می‌کشید. زیر لب به زبان باستانی اورادی را زمزمه می‌کرد. الدرو نگاهی به در و دیوار معبد انداخت و گفت:
- سربازهام رو تحویل بده، سربازهات رو تحویل بگیر. اگر یه تار مو از سر سربازهام کم شده باشه، به جاش، سر یکی از سربازهات رو کم می‌کنم!
الدرو قبل از شنیدن جواب اسیروز، از جا بلند شد و به سمت درب حرکت کرد.
اسیروز با صدای بلند گفت:
- اگر پدر والاک هم مثل تو رفتار می‌کرد، تا به حال همه شکار شده بودیم.
الدرو بدون آنکه برگردد، کمی مکث کرد و پاسخ داد:
- پدر والاک چاره‌ای نداشت. اما الان دیگه اوضاع عوض شده. ما دیگه سواری نمیدیم. دنبال انتقام گرفتن هم نیستیم. نه محبت می‌خواهیم نه از خودگذشتگی، ما انصاف می‌خواهیم، انصاف.
اسیروز شمع روی میزش رو با دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
227
پسندها
2,187
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
فرمانده الدرو پشت میز کوچک و چوبی، نشسته بود و به نامه‌های تلنبار شده رسیدگی می‌کرد. صدایی از پشت چادر نظر او را جلب کرد.
- فرمانده؟ فرمانده؟
الدرو، لیوان دمنوش را بدست گرفت و جواب داد:
- بیا داخل واس.
واس سراسیمه وارد اتاق شد و کمی صبر کرد تا نفسی تازه کند.
- فرمانده، پیرزن داخل شکارگاه (جنگل منتهی به دروازه شکارچی) امانمون رو بریده. شب‌ها اونقدر ناله و شیون می‌کنه که روزها هم گوش‌هامون درست نمیشنوه. گوش چندتا از نگهبانان هم خون میاد.صدایی این پیرزن از زخم شمشیر بدتره.
الدرو لیوان در دستش را کنار گذاشت و رو به واس، پرسید:
- در مورد این پیرزن چی می‌دونید؟
- نگهبان‌های شب، چند بار دیدنش، با یه مرد جوان. جایی خاصی ساکن نیست. بعضی از نگهبان‌ها کلبه‌اش رو دیدن، اما فردایی اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا