• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نگهبانان لاریویر | علی فتح الهی کاربر انجمن یک رمان

به نظر شما رمان در چه سطحی است؟


  • مجموع رای دهندگان
    7

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/5/19
ارسالی‌ها
208
پسندها
2,055
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 2106
ناظر رمان: *mahgol* *mahgol*


:rose::rose:بسم الله الرحمن الرحیم:rose::rose:

نام رمان: نگهبانان لاریویر
نویسنده: علی فتح الهی (Ali_fatal7115)
ژانر: #فانتزی #حماسی #عاشقانه
photostudio_1578385583819.jpg

خلاصه:
بعد از نبرد اولین انسان و نکروماف (شیطان) و شکست خوردن نکروها (فرزندان نیمه انسان او) آنها تا مرکز لاریویر عقب‌نشینی کردند.
نکروماف با گروه فرزندان جادو، تلاش کرد تا زنده بماند.
او چهار دروازه ایجاد کرد تا از خود دفاع کرده و به انسان ها حمله کند. این مکان به چاله موش معروف شد.
دروازه تاریکی در شمال ، بیماری در شرق، شکارچی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 1373

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,127
پسندها
19,160
امتیازها
41,073
مدال‌ها
9
566643_29780326cdeca21cd17851009391f06b.jpg



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


[COLOR=rgb(209, 72...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/5/19
ارسالی‌ها
208
پسندها
2,055
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
من آنجا بودم وقتی تاریکی نفس نفس میزد و با سردی نفسش، شعله مشعل را به سردی و خاموشی می کشاند.

وقتی بیماری، بین سربازان مرده، آواز می خواند.

وقتی چشمان براق شکارچیان، در میان درختان سرد و یخ زده، سو سو میزد.
من آنجا بودم وقتی، راه برگشت از خیال به واقعیت گم میشد.
وقتی ماری به پهنای اقیانوس، کشتی ها و سربازان را می بلعید.

وقتی مادری شیون می کشید، وقتی زانوان پدری سست میشد، وقتی گل های عاشقی می پژمرد.
من آنجا بودم، وقتی امیدها در باتلاق شکست، دست پا میزدند.
من با تو بودم، وقتی اولین بار چشمانت را گشودی، و دستانت را خواهم فشرد، وقتی آخرین بار چشمانت را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/5/19
ارسالی‌ها
208
پسندها
2,055
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #4
نزدیک تازه واردها که شدن، کاتب چند زوزه کشید و پوزخند تلخی زد و بعد رو کرد به الا و شمیشر داخل دهنش را تابی داد و گفت:
-اینا همیشه توله نمی مونن، یادشون بده هار نشن و یادشون بده کشته هم نشن.؛ اولی برا ما مهم تره!
بعد از رفتن کاتب، الا رو به تازه واردها کرد.گیج و وحشت زده به در و دیوار قلعه نگاه می کردن. الا خیلی خوب آنها را می فهمید.
با صدا بلند گفت: به قلعه روشنایی خوش اومدید.
یکی از تازه واردها آرام جواب داد: خوش اومد؟ ما که از اول برامون بد اومد!
الا ادامه داد: اسم من الا هست. چندتا نکته خودمونی برای اینکه کمتر زجر بکشید، بهتون میگم.
مورد اول، چه اینجا و چه تو زندگی عادی، باید بین دو جور درد و سختی انتخاب کنید. یعنی بین درد سازنده یا درد کشنده.
بگذارید مثالی بزنم تا خوب شیر فهم بشید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/5/19
ارسالی‌ها
208
پسندها
2,055
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #5
یکتا مخلوقی داشت که می تونست به هر شکلی در بیاد. اسمش نکروماف (شیطان) بود. یکی از بال‌های سیاهش، هیچ وقت رشد نکرد. بعضی‌ها میگن، همین معلولیتش، عقده‌ایش کرد. نکروماف لاریویر رو سرزمین خودش و فرزندانش می دونست. هر موجودی که سر راهش قرار می گرفت، با دسیسه از بین می برد. تا بالاخره با قبیله انسان ها روبرو شد.
انسان اول، فرزندانش رو توسط الهاماتی که از یکتا می گرفت تربیت می کرد.
نکروماف، قوی نبود، اما موذی و دسیسه‌گر بود. او خودش رو به شکل پسر زیبایی در آورد و به مرور، یکی از دختران جوان انسان رو اغوا کرد؛ او رو دزدید و با خود برد.
در تاریخ هست که این دختر، از نکروماف باردار شد.اسم نوزادش رو نکروف گذاشتن. تک چشم او در تاریخ لاریویر معروفه. نکروف، دست به کارهای کثیف زد. برای مثال با مادر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/5/19
ارسالی‌ها
208
پسندها
2,055
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #6
بخش دوم : اسهال، استفراق، خون
دروازه شرقی، بیماری
....
سرفه امان تارس رو بریده بود؛ پیش خودش می گفت، چرا به اینجا رسیدم؟ شاید نفرین مادرم منو به اینجا کشوند؟
تو اقیانوس متلاطم افکارش دست و پا میزد که پال دوان دوان سمتش اومد و سراسیمه پرسید:
خاله لیل رو ندیدی؟!
تارس جواب داد:
چرا بذار تو غلاف شمشیرم ببینم!
با یک چشم به داخل غلاف زل زد و فریاد زد‌:
خاله، خاله، بیا ریقو کارت داره!
پال اخم کرد و گفت:
الان وقت شوخی هست! یه بنده خدا داره وضع حمل می کنه.
تارس جواب داد:
چه نوزاد بدبختی، لجن‌زارم شد جا به دنیا اومدن؟ برو داخل چادر طبیب، اونجاست.
همانطور که پال دور میشد، تارس زیر لب می گفت:
چقدر بدبختم من، جای من دروازه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/5/19
ارسالی‌ها
208
پسندها
2,055
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #7
استاد به تارس نزدیک شد و با اخم به چشم‌های تارس زل زد و گفت: ما قراری با هم گذاشتیم، این رسمش نیست.
تارس در حالی که احساس می کرد این برخورد حقش نبوده جواب داد:
استاد لیون، اگر جلوی امثال این حیوون رو نگیریم، اینجا سنگ رو سنگ بند نمیشه. درسته همه ما بیماریم، اذیت میشیم ولی حق زندگی داریم، حق اینکه قانون رعایت بشه. اینجا به اندازه کافی ناامنی هست، دیگه خودمون ناامن ترش نکنیم.
استاد نگاهی به نیگان کرد و بعد نگاهی به سرباز کتک خورده و مادر گریانش.
نیگان بلند گفت: ما نمی خواهیم اینجا باشیم، اینجا مسمومه! اینجا تبعیدگاه نیست، کشتارگاهه. بیماری که اینجا هست، هنوز خیلی روی ما تاثیر نگذاشته، یا میگذارید بریم یا براتون دردسر میشه.
استاد لیون جلو آمد و در چشم‌های نیگان زل زد و گفت: می دونی من چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/5/19
ارسالی‌ها
208
پسندها
2,055
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #8
بخش سوم : نه راه پس، نه راه پیش
دروازه غربی، دروازه شکارچی

الدرو به همراه چند تن از سربازان، جنازه جوانی را با گاری غرق خون، به سمت شهر می آوردند.
چهره سربازها مثل همیشه خسته، آشفته و ناامید به نظر میرسید.
دختر کوچکی دوان دوان به سمت الدرو آمد و نفس نفس زنان گفت: سلام فرمانده.
- سلام دخترم
- کاهن بزرگ شما رو احضار کردن.
- باشه دخترم، تو برگرد، من میرم پیش کاهن.
الدرو خم شد و پیشانی سرباز مرده را بوسید.
سپس رو به سربازان همراهش کرد و با صدایی خسته ای گفت:
ببریدش با احترام دفنش کنید. کیف و وسایلش رو هم به خانواده اش تحویل بدید.
پاهای الدرو، نای راه رفتن نداشت. نمی دانست بابت کدام دردش بنالد. درد بدنش، درد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/5/19
ارسالی‌ها
208
پسندها
2,055
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #9
آتش خشم از چشم‌های اسیروز زبانه می کشید. زیر لب به زبان باستانی اورادی را زمزمه می کرد.
الدرو نگاهی به در و دیوار معبد انداخت و گفت: سربازهام رو تحویل بده، سربازهات رو بگیر. اگر یه تار مو از سر سربازهام کم شده باشه، به جاش سر یکی از سربازهات رو کم می کنم!
الدرو قبل از شنیدن جواب اسیروز، از جا بلند شد و به سمت در حرکت کرد.
اسیروز با صدای بلند گفت: اگر پدر والاک هم مثل تو رفتار می کرد، تا به حال همه شکار شده بودیم.
الدرو بدون اینکه برگردد، کمی مکث کرد و گفت : پدر والاک چاره ای نداشت. ما دیگه سواری نمیدیم، دنبال انتقام گرفتن هم نیستیم. نه محبت می خواهیم نه از خودگذشتگی، ما انصاف می خواهیم.
اسیروز شمع روی میزش رو خاموش کرد و گفت: یکتا پرست‌ها، هنوز در اقلیت هستن، مثل این شمع راحت خاموش میشن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ali_fatal7115

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/5/19
ارسالی‌ها
208
پسندها
2,055
امتیازها
11,713
مدال‌ها
14
سن
29
الدرو پشت میزش نشسته بود و به نامه‌ها رسیدگی می کرد.
کسی از پشت در صدا زد: فرمانده؟
الدرو جواب داد: بیا داخل واس.
واس سراسیمه وارد اتاق شد و گفت : فرمانده، پیرزن داخل شکارگاه ( جنگل منتهی به دروازه شکارچی) امانمون رو بریده. شب‌ها اونقدر ناله و شیون می کنه که، روز هم گوش‌هامون درست نمیشنوه. گوش چندتا از نگهبانان هم خون میاد.
صدایی این پیرزن از زخم شمشیر بدتره.
الدرو پرسید:
- در مورد این پیرزن چی میدونید؟
- نگهبان‌های شب چند بار دیدنش، با یه مرد جوان.جایی خاصی ساکن نیست. نگهبان‌ها کلبه اش رو دیدن، اما فردایی اون روز اثری از کلبه نبود.
مشکل اصلی با نگهبان‌های شب هست که بالایی درخت نگهبانی میدن.
بیشتر بچه‌های که سمت بیشه زرد نگهبانی میدن، رد شدن این پیرزن و جوان رو دیدن.مثل اینکه، نزدیکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 12)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا