در حال تایپ رمان تالار سیاه (جلد اول) | zahra bagheri کاربر انجمن یک رمان

به نظرتون رمان جذابیت و کشش کافی برای خوندن ادامه رو داره؟

  • آره

    رای 6 100.0%
  • نه

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    6

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
593
امتیاز
21,973
سن
19
محل سکونت
ساری
کد رمان: 2108
ناظر رمان: Yalda.a


نام رمان: تالار سیاه (جلد اول)
نام نویسنده: zahra bagheri
ژانر: تخیلی،فانتزی،عاشقانه
خلاصه ی داستان: جنیس، دختری مغرور و خودساخته که سرنوشت تلخش او را در برابر مشکلات زندگی استوار کرده است. اما سرانجام روزی می رسد که مقاومتش در برابر یک آزمایش قرار گرفته و او طی حادثه ای با موجوداتی پلید مواجه شده و پس از رد پیشنهاد همراهی آن ها، به دردسری بزرگ می افتد.
اما رد پیشنهاد آن ها تنها به یک دردسر ساده ختم نمی شود، بلکه در انتها موجب می شود اتفاقات وحشتناک تری را تجربه کرده و...
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,101
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
593
امتیاز
21,973
سن
19
محل سکونت
ساری
مقدمه

هر انسان رازی دارد... رازی که روزی چه بخواهد، چه نخواهد برملا خواهد شد.
گاهی وقت ها نیز ممکن است همان راز تمام زندگی اش را زیر و رو کند...
آنقدر که دیگر گذشته اش را فراموش کرده و پس از آشکار شدن آن، تنها چیزی که پیش رو داشته باشد ترس و نگرانی باشد...



در مقابل آن در عظیم ایستاده بود... بلاتکلیف، گیج و سردرگم. هرچه بیشتر می گذشت، بیشتر به عمق فاجعه پی برده و می فهمید با حماقتش چه اشتباه وحشتناکی مرتکب شده است. اشتباهی که تاوانش فریب خوردن و خرد شدن احساساتش، و به خطر انداختن جان میلیون ها نفر بود...
جنیس با حبس شدن نفسش، دستش را روی سینه اش گذاشته و سعی کرد نفس بکشد؛ اما گویی غیرممکن به نظر می رسید. حقیقتی که چند دقیقه ی پیش به آن پی برده بود چنان فشاری بر جسمش وارد می کرد که هر آن امکان داشت قلبش از حرکت باز ایستد...
جنیس به آسمان تیره ی آن سرزمین دور و ناشناخته خیره ماند، بی توجه به هزاران نفری که پشت سرش ایستاده و تشنه به خونش بودند، دست هایش را از هم باز کرد. آنگاه با تمام وجود، در حالی که تک تک لحظات وحشتناکی را که از سر گذرانده بود را به یاد می آورد، از ته قلبش فریاد کشیده و انعکاس صدایش، گویی از هفت آسمان نیز عبور کرد و به گوش جهانیان رسید...



طبق معمول جوناس باید پاشنه ی در را از جا می کند تا جِنیس دل از آرایش های آنچنانی بکند و بالاخره قبول کند که چهره اش، حتی بدون آن مدادرنگی های پر از مواد شیمیایی نیز زیبا و دلنشین است.
در آینه ی قدی اتاقش نگاهی به صورتش انداخت و این بار خط چشمش را تا جایی که امکان داشت طولانی تر کشید. جوناس عاشق چشم های کشیده بود و جنیس که چشم های تقریبا گردی داشت هیچ گاه اجازه نمی داد او را بدون آرایش ببیند.
جنیس موهایش را دم اسبی بسته و با بهترین لباس هایش که یک نیم تنه سفید با کت کوتاه یشمی و مخمل و شلواری سفید بود، از خانه ی لوکسش خارج شد.
خانه ای که با دزدیدن پول های مردی که تازه حساب بانکی اش را تماما خالی کرده بود، موفق به خریدش شده بود. جنیس با لذتی غیرقابل وصف از موفقیت چشمگیرش که بالا کشیدن سرمایه ی مردی با موهای بلند و جو گندگی بود، به سوی پسر مورد علاقه اش دوید.
جوناس به ماشین ارزان قیمتش تکیه داده و با لبخندِ مهربانی که گویی از بدو تولد بر ل**ب هایش دوخته بودند، به او نگاه می کرد.
جنیس به محض رسیدن به او علاقه ی شدیدش را به آن پسر ساده و مهربان ابراز کرده و با صدای بلندی که در خیابان بپیچد و باعث آزار همسایه هایش شود، گفت:
-صبح بخیر.
جوناس با خنده و شوخی، به سختی جنیس را از خود جدا کرده و گفت:
-صبح بخیر! مثل همیشه دیر کردی، یک ساعته که منتظرتم.
جنیس نگاه کوتاهی به ساعت مارک دارش انداخت و با اطمینان خاصی گفت:
-چهل و شش دقیقه! درضمن، مگه تو نمی دونی که آماده شدن دخترها یک کم طول می کشه؟
-باور کن که من فقط با تو به این نتیجه رسیدم.
جنیس با غرور و تکبر ساختگی گفت:
-خوبه، حالا دیگه بیا بریم، الان صدای همسایه های فضول در میاد...
هنوز این جمله به طور کامل از دهانش بیرون نیامده بود که پنجره ی طبقه ی پنجم ساختمانی که درست در زیرش ایستاده بودند، باز شده و مرد تاسی سرش را از آن بیرون آورد. سطح صاف پوست سرش در زیر نور آفتاب برق می زد.
او اول همه جا را خصمانه از نظر گذراند و آنگاه با دیدن آن ها با عصبانیت فریاد زد:
-چه خبرتونه؟ این همه سر و صدای برای چیه؟ مگه نمیبینین که ما داریم اینجا استراحت می کنیم؟
جوناس که ظاهرا شرمنده شده بود، بلافاصله با صدای بلندی که به او برسد گفت:
-معذرت می خوام آقای جانسون، ما همین الان می ریم تا شما بتونین...
اما جِنیس با دست مانع ادامه ی صحبت او شده و با نیش و کنایه گفت:
-صبح بخیر جانسون! بهتر نیست به جای فضولی تو کار ما یک فکری به حال موهات بکنی؟
چشم های آقای جانسون از حدقه بیرون زد و جنیس در مقابل صورت برافروخته ی او با شیطنت جوناس را ب*و*س*ی*د و با خونسردی سوار ماشین شد.
هنگامی که به سرعت از خیابان کنزینتون خارج می شدند، صدای داد و فریاد آقای جانسون تمام خیابان را برداشته بود.
جنیس که عصبانی کردن جانسون را افتخاری بزرگ می دانست قهقهه ای زد و گفت:
-قیافه اش درست شبیه یک خوک پیر شده بود!
جوناس چپ چپ به او نگاه کرد.
جنیس اخمی کرد و بی مقدمه گفت:
- صبرکن ببینم، چرا نگذاشتی هرچی تو دلم بود به اون دیوونه بگم؟
جوناس با حرارت گفت:
-به نظر من تو دیوونه تری! آخه این چه حرفی بود که بهش زدی؟
-چرا؟ مگه دروغ گفتم؟
-نه، ولی به نظرت لازم بود که اونم بدونه؟
جنیس موهای لَختَش را کنار زد و قاطعانه جواب داد:
-آره!
جوناس که می دانست بحث کردن با جنیس فایده ای ندارد، موضوع صحبت را عوض کرده و پرسید:
-کجا بریم؟
جنیس پیروزمندانه پوزخندی زد و تازه می خواست در جواب او بگوید:
-همونجای همیشگی! که در همان وقت چشمش به خیابانی افتاد که در تمام آن بیست و سه سال به آن قدم نگذاشته بود. خیابان مخوفی که در یک دوراهی قرار داشته و به طرز غیر عادی ساکت و کم تردد بود.
همانطور که با سرعت از کنار خیابان می گذشتند، جنیس از پنجره ی مربع شکل ماشین، نگاه دلهره آوری به خیابان باریک و طولانی که به طرز توجیه ناپذیری تاریک بود، انداخت.
در واقع این راز، عجیب ترین و بزرگ ترین راز زندگی جنیس بود. اینکه درست از زمانی که توانست خودش را بشناسد، احساس و صدایی در ذهنش به او می گفت که هرگز پا به خیابان خلوت و تاریک بِنجامین نگذارد.
 
آخرین ویرایش

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
593
امتیاز
21,973
سن
19
محل سکونت
ساری
این یک خیال یا توهم نبود.جنیس حقیقتا می توانست آن صدای مهربان و ملایم را بشنود که او را از رفتن به آن خیابان بازمی داشت.
این موضوع حتی برای خود او نیز بسیار غیرعادی بود و به هیچ وجه قادر نبود دلیلی برایش پیدا کند.
گاهی وقت ها دلش می خواست در این باره با جوناس، تنها پسری که توانسته بود قلب او را تصاحب کند صحبت کرده و همه چیز را برایش تعریف کند. اما همیشه چیزی مانع او می شد.
اگر جوناس خیال می کرد که او دیوانه شده و ترکش می کرد چه؟
جنیس با وجود غرور و داشتن یک شخصیت قوی و محکم، به هیچ وجه تحمل جدایی از جوناس را نداشت...
-جنیس؟
جنیس با صدای متعجب جوناس به خودش آمد و به سختی خود را از شر افکارش خلاص کرد:
-بله؟
-حالت خوبه؟
-اِ...خوبم. تو چی گفتی؟
-پرسیدم حالا کجا بریم؟
جنیس نفسش را پر حرص بیرون فرستاد، به صندلی اش تکیه داد و گفت:
-همونجای همیشگی!
نیم ساعتی طول کشید تا به رستوران محبوب جنیس رسیده و سالروز آشنایی خود را جشن بگیرند‌.
رستوران کالینز بزرگترین رستوران شهر بود و جنیس همیشه از وقت گذراندن میان جمعی از انسان های پولدار و مرفه لذت می برد.
آنجا سالنی بسیار بزرگ، با چهار ردیف میز گرد وصندلی های پایه بلند به رنگ نقره ای داشت.
در چهار گوشه ی رستوران گلدانی بزرگ و زیبا، با رزهای صورتی و سفید بود که عطرشان همه جا را پر می کرد.
کف رستوران نیز با سرامیک های نباتی رنگ پوشانده شده و چلچراغ بسیار بزرگی از سقف بلند آن آویزان بود.
جنیس نگاه کردن به انسان هایی که با کلاس و وقار قاشق و چنگال هایشان را در دست گرفته و کوچکترین لقمه ی ممکن را در دهانشان می گذاشتند، دوست داشت؛ زیرا او عاشق تجملات بود.
-انگار امروز، روز این رنگ هاست.
جنیس با اشتیاق جای جای رستوران را از نظر گذراند و با دیدن پرده های مخملی که آن روز به رنگ سفید درآمده بودند، با شور و شوق گفت:
-آره، به نظر من که انتخاب فوق العاده ای بوده.
-فکر میکردم رنگ مورد علاقه ات فقط آبیه.
جنیس شانه ای بالا انداخت و گفت:
-هست. اما این ترکیب هم واقعا عالیه.
جوناس با سر حرف او را تایید کرد و با لحن محتاطانه ای، بی مقدمه پرسید:
-راستی، پرداخت این ماه خونه ات رو انجام دادی؟
جنیس بلافاصله به یاد کیف پول چرمیِ یک پسر جوان و خوش قیافه افتاد و با لذتی ژرف پاسخ داد:
-آره.
جوناس این بار با احتیاط فراوان تری سر رشته ی بحث را محکم گرفته و گفت:
- تو که هنوز کاری پیدا نکردی، چطور تونستی پرداخت کنی؟
جنیس نگاه موشکافانه ای به صورت جوناس انداخت و بلافاصله دریافت که منبع درآمد پنهانی اش او را کنجکاو کرده است.
بی آنکه دستپاچه شود، با خونسردی پاسخ داد:
- از یکی از دوستام قرض گرفتم.
جوناس با تعجب و اطمینان خاصی گفت:
- تو که دوستی نداری.
لبخند مرموزی روی ل**ب های جنیس نشست و گفت:
-خب، حداقل اون فکرمی کنه که دوستمه! اصلا فراموشش کن، تو که می دونی من می تونم از پس خودم بر بیام.
رنگ نگاه جوناس بلافاصله تغییر کرده و چشم هایش لبریز از محبت شد.
دستش را روی میز گذاشت، سرش را جلوتر برد و با لحن مهرآمیزی گفت:
-می دونم.
 
آخرین ویرایش

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
593
امتیاز
21,973
سن
19
محل سکونت
ساری
با وجود خوشحالی بیش از اندازه اش ، اگر جوناس حرفی غیر از این می زد او را ناراحت و آزرده می کرد؛ زیرا حق کاملا با جوناس بود و جنیس پس از تحمل آن همه سختی و دشواری، اکنون بی شک می توانست از پس زندگی خود بربیاید.
درواقع هر دختری هم به جای او بوده و در سن هفت سالگی درمیافت که پدر و مادرش او را در خیابان رها کرده و به حال خود گذاشته اند، مجبور می شد که از پس مشکلات خود بر بیاید. حال با دزدی، با زور، با خشونت...
جنیس خیره به پایه ی صندلی های یک زوج جوان، روزی را به یاد آورد که به سختی خود را از دست زوج عیاشی که در نوزادی او را پیدا کرده و فقط برای سوءاستفاده و جا به جایی مواد هایشان قصد داشتند او را بزرگ کرده و از او نگهداری کنند، نجات داد. روزهایی که ناچار بود با گشتن در زباله ها غذا پیدا کرده و با سرقت کیف های پر از پولِ مردم زندگی خود را بگذراند.
روزهایی که برای به دست آوردن پول، با خشونت جیب های دختر و پسر های نوجوان را خالی می کرد. زیرا در آن دوران زورش تنها به بچه های بی گناهی می رسید که برای نجات خود همه ی داراییشان را که شامل موبایل های گران قیمت و جواهرات ظریف و زیبا بود، تسلیم می کردند.
در روزهای ابتدایی این کار آنقدر برایش دشوار بود که هر شب در گوشه ای نشسته و اشک می ریخت؛ اما به تدریج این کار برایش لذت بخش شد، اینکه حق خود را از دنیا و مردمش بگیرد...
و اکنون که چندین سال از آن روزهای سخت می گذشت، اگر هر روز یک کیف پراز دلارهای با ارزش را نمی دزدید، آن شب خوابش نمی برد.
جنیس آنقدر در خاطرات کودکی اش که نصف دیگرش با زندگی در کنار مردی خلافکار و خشن گذشته بود، غرق شده بود که صدای جوناس را به سختی شنید:
-چی می خوری؟
جنیس به منویی که جوناس در دست داشت نگاهی انداخت و چند لحظه به او خیره ماند. جوناس می دانست که او در کودکی چه سختی هایی را متحمل شده است، اما هرگز خبر نداشت که جنیس برای گذراندن زندگی اش دزدی می کند و به این کار زشت و نفرت انگیزش نیز افتخار می کند.
درواقع جوناس خیال می کرد که او با کارکردن توانست به آن موقعیت برسد و به نوعی او را یک زن قهرمان می دانست. جنیس در دل پوزخندی زد و به حال خودش تاسف خورد. متاسف بود که به خاطر ترس از دست دادن جوناس مجبور است به او دروغ بگوید...
جنیس آه عمیقی کشید، مرور گذشته باعث شده بود اشتهایش کاملا کور شود. بنابراین دستش را زیر چانه اش زد، با شیفتگی خاصی به او نگاه کرده و گفت:
- فقط یک قهوه!
جشن ساده و صمیمیشان در آن رستورانِ با شکوه با خوردن یک کیک قلبی شکل به پایان رسید. جنیس با زور و زحمت چند تکه از کیک را بریده و فرو داده بود.
بار دیگر هر دو نفر سوار ماشین شده و تصمیم گرفتند کمی در شهر بچرخند و از باقی وقتشان به خوبی استفاده کنند.
آن دو تمام طول روز را در سینما، پارک و مهمانی ها گذراندند و سرانجام در ساعت یازده و ده دقیقه ی شب به خانه رسیدند.
جنیس که از شدت خستگی چشم های قهوه ای اش سرخ شده بود، نگاهی به چشم های مشتاق جوناس انداخت و گفت:
-امروز خیلی خوش گذشت. ممنونم.
جوناس با لبخند وسیعی که بر ل**ب داشت، جواب داد:
-همین که تو خوشحال باشی، کافیه.
جنیس پلک هایش را برهم زد و با لحن اغواگرانه ای گفت:
-بودن تو هم برای من کافیه.
جوناس که مشخص بود از ابراز علاقه ی او هیجان زده شده است، با لبخند به او خیره ماند.
جنیس که پس از سالها آشنایی با آن پسر خوش قلب، به خوبی می دانست که او منتظر چه چیزی است، با بدجنسی گفت:
-شب بخیر!
لبخند جوناس لحظه ای بر لبش ماسیده و ل**ب هایش آویزان شد، اما خیلی زود حالت چهره اش عوض شده و با روی باز گفت:
-شب بخیر.
جنیس که نزدیک بود از دلخوری محسوس در صدای او به خنده بیافتد، به سرعت در ماشین را باز کرده و به ساختمان خانه اش نزدیک شد. کلیدش را از کیف دستی اش درآورد و در قفل چرخاند.
جوناس منتظر بود تا او وارد خانه شود، جنیس که تا آن لحظه خودداری کرده بود دیگه نتوانست خودش را کنترل کند و به خنده افتاد.
آنگاه رویش را برگرداند و با اشاره ی دست جوناس را فرا خواند.
به ثانیه نکشید، در ماشین با شدت باز شده و جوناس، در حالی که به پهنای صورتش می خندید خود را به جنیس رسانده و دست هایش را فشرد‌.
سپس هر دو وارد خانه شده و در را پشت سر خود بستند.
آن شب برای آن ها تبدیل به یکی دیگر از به یاد ماندنی ترین شب های زندگیشان شده و بر عشق عمیقشان به یکدیگر، افزوده شد.
*
 
آخرین ویرایش

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
593
امتیاز
21,973
سن
19
محل سکونت
ساری
چیزی به طلوع خورشید نمانده بود، اما هنوز خواب به چشم هیچ کدامشان نمی آمد.
جنیس در حالی که مدام در تختش جا به جا می شد، ناگهان سر جایش نشست و با عصبانیت گفت:
-اَه! من خوابم نمی بره!
جوناس او را دعوت به آرامش کرده و با خونسردی گفت:
-چشم هاتو ببند، حتما خوابت می بره.
جنیس با شنیدن این حرف جوری به او نگاه کرد که انگار عقلش را از دست داده است:
- از توصیه ات ممنونم! ولی من ترجیح می دم برم و قدم بزنم.
جوناس بالشش را بغل کرد و در حالی که برای خوابیدن تمرکز می کرد گفت:
-آره، بهتره بری و یک هوایی عوض کنی.
جنیس چند لحظه به او خیره ماند، سپس در یک حرکت ناگهانی یقه اش را گرفت و به سمت خود کشید و گفت:
-با هم می ریم!
بدین ترتیب جوناس خواب آلود، خمیازه کشان ناچار به همراهی جنیس شد.
آن ها با یکدیگر شروع به قدم زدن در خیابان خلوت کردند. نیمی از آسمان در آن ساعت، تیره و تاریک بوده و در نیمه ی دیگر آسمان به رنگ نارنجی و قرمز درآمده بود.
سرمای باد صبحگاهی که به صورتشان می خورد لذت خاصی داشت و باعث می شد خواب از سرشان پریده و سرحال تر شوند.
جنیس با لبخند به گنجشک کوچکی که روی زمین راه می رفت، خیره ماند. طرز راه رفتن آن پرنده ی ریز نقش و کوچک جوری بود که انگار نزدیکی دو انسان بالغ برایش کوچکترین اهمیتی ندارد.
جنیس بی صدا خندید. سپس نفس عمیقی کشید و هوای پاک شهر را به ریه هایش فرستاد و گفت:
-تا حالا گفته بودم که عاشق این حال و هوا هستم؟
جوابی از طرف جوناس نیامد، جنیس برگشت و با دیدن چشم های بسته ی جوناس با عصبانیت گفت:
-اصلا حواست به حرف های من هست؟
جوناس با صدای بلند او از جا پرید و چشم های سرخش را باز کرد.
جنیس با کمی دقت متوجه شد که در چشم های عسلی و روشن او، رگه های قرمز نمایان شده است.
بی اراده به خنده افتاد و گفت:
-الان دقیقا شبیه یک خون آشام شدی.
جوناس بی توجه به تشبیه او با دلخوری پرسید:
-میشه دیگه برگردیم؟
-چرا؟ مگه از پیاده روی خوشت نمیاد؟
-از پیاده روی اونم این وقت صبح، نه، اصلا خوشم نمیاد.
جنیس به حرص خوردن جوناس می خندید که با صدای جیغ بلندی از جا پرید و بی اختیار بازوی جوناس را فشرد.
-صدای چی بود؟
جوناس خیره به خیابان تاریکِ بنجامین، آهسته زمزمه کرد:
-نمی دونم.
جنیس که تا قبل از آن از دست انداختن جوناس لذت می برد و می خندید، ناگهان فهمید که بی آنکه بخواهد و متوجه باشد به خیابان مرموز بنجامین نزدیک شده اند.
ترس و وحشتی بی سابقه وجودش را پر کرد و فشار دست هایش بر روی بازوی جوناس بیشتر شد.
-جنیس؟
جنیس برگشت و به جوناس نگاه کرد، اما جوابی نداد.
- تو حالت خوبه؟
جنیس سعی کرد صدایی که بی وقفه در سرش به او هشدار می داد را نادیده بگیرد. آنگاه در حالی که صدایش کمی می لرزید، صادقانه گفت:
-نه، بیا از اینجا بریم.
جنیس دست جوناس را کشید و می خواست هرچه زودتر آن دو راهی دلهره آور را که یک مسیرش به خیابان بنجامین و مسیر دیگرش به خیابان شالیز می رسید را ترک کند که بار دیگر آن صدا تکرار شد.
این بار صدای فریاد دختری نیز با آن همراه شده بود:
-ولم کن! من نمی خوام باهات بیام! ولم کن!
-صدا از تو خیابونِ بنجامینِ...
جوناس می خواست به آن سمت بدود که جنیس دستش را محکم گرفت و گفت:
-به ما ربطی نداره!
جوناس لحظه ای مات و متحیر مانده و گفت:
-چطور می تونی چنین حرفی بزنی؟ یکی به کمک احتیاج داره.
 
آخرین ویرایش

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
593
امتیاز
21,973
سن
19
محل سکونت
ساری
جنیس فشار دست هایش را بیشتر کرد. در واقع او داشت تمام تلاشش را می کرد که جوناس را یک سانتی متر به سمت خانه بکشاند.
-شاید اصلا به کمک احتیاجی نداشته باشه، شاید یک سارق دیوونه باشه که بخواد پول هاتو بدزده.
صدا بار دیگر تکرار شد و جنیس با چهره ای درمانده به جوناس نگاه کرد. امیدوار بود که او را متقاعد کرده باشد. تنها چیزی که انتظارش را نداشت، اخم های درهم رفته و چهره ی عصبی و خشمگین جوناس بود که به او چشم غره می رفت.
دست جنیس ناخودآگاه از بازوی جوناس جدا شد.
جوناس بازویش را به شدت عقب کشید و با عصبانیتی که هر چند سال یک بار در چهره اش ظاهر می شد، گفت:
-اگر من جای همسر یا خانواده ی اون دختر بودم دلم می خواست که یکی نجاتت بده... وقتی خودم پیشت نبودم دلم می خواست که در امان باشی...
جنیس که همچنان بر روی عقیده ی خود پافشاری می کرد، با اصرار گفت:
- اما اگه من بودم از پس خودم برمیومدم، دیگه نیازی هم نبود که چنین چیزی بخوای!
جوناس دیگر حرفی نزد، اما سری از روی تاسف برای بی رحمی آشکار جنیس تکان داد و بی درنگ به سمت خیابان بنجامین دوید.
-جوناس نه! نرو!
صدای فریاد وحشت زده ی جنیس نتوانست مانع حس انسان دوستانه ی جوناس شود و در کسری از ثانیه، هیکل عضلانی اش در سایه روشن خیابان گم شد.
پس از رفتن او جنیس با درماندگی نامش را صدا زد، اما دیگر فایده ای نداشت.
اکنون صدای جیغ پشت سرهم تکرار می شد و او می دانست که جوناس باید می رفت. با اینکه خودش اهمیتی به این مسئله نمی داد، اما می دانست که جوناس نمی تواند توقف کند در حالی که انسانی به کمکش نیاز دارد.
با وجود آنکه همین خصوصیات او باعث شده بود که جنیس عاشقش شود، اما در آن لحظه از ته قلب از این اقدام جوناس متنفر بود؛ زیرا که جنیس را مجبور می کرد پا به خیابانی بگذارد که حتی در دوران نوجوانی، برای جا به جا کردن مواد مخدری که ویکتور، همان مرد خشن و بی رحمی که چندین سال او را اسیر و برده ی خود کرده بود، به آنجا قدم نمی گذاشت.
جنیس با صورتی رنگ پریده انتهای کوچه را از نظر گذراند. دیگر صدایی شنیده نمی شد و همه جا در سکوت متعلق فرو رفته بود.
همین باعث می شد که نگرانی اش چندین برابر شود و بخواهد به دنبال جوناس رفته و مطمئن شود که او هنوز سالم و سلامت است و با کسی که آن دختر را به تله انداخته بود، درگیر نشده است‌.
یک قدم به سمت جلو برداشت:
-نرو!
صدای ذهنش این بار چنان واضح بود که حتی خودش نیز جا خورده و به اطرافش نگاه کرد تا اطمینان پیدا کند که شخص زنده ای این حرف را با صدای بلند ادا نکرده است.
در اطراف هیچ خبری نبود. همه جا در سکوت مطلق فرو رفته و آسمان هنوز کاملا روشن نشده بود. جنیس می توانست صدای عبور ماشین ها را از خیابان اصلی بشنود. آرزو می کرد که ای کاش یک ماشین از خیابان آن ها نیز گذشته و از او کمک بخواهد، اما دریغ از حتی یک موجود زنده که از خیابان کِنزینتون عبور کند.
دیگر چاره ای نداشت. دلش مثل سیر و سرکه می جوشید و قلبش دیوانه وار در سینه اش می کوبید. او باید از سلامت جوناس مطمئن می شد؛ با وجود آنکه جوناس پسری قوی هیکل و قد بلند با قدرت بدنی بالا بود، اما هیچ دلیلی وجود نداشت که در مبارزه با یک یا چند مرد مسلح از پا نیافتد.
با این فکر دلهره و اضطرابش بیشتر شده و انگیزه ی رفتنش به آن خیابان شوم، بیشتر شد.
 
آخرین ویرایش

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
593
امتیاز
21,973
سن
19
محل سکونت
ساری
جنیس قدم دیگری به جلو برداشت.
صدا در سرش فریاد زد:
-نه!
جنیس چشم هایش را برهم فشرد و با خود گفت:
-جوناس از همه چیز مهم تره، اون تنها کسیه که دارم!
آنگاه بی توجه به جیغی که گویی در تمام زمین و زمان پیچید، به سمت خیابان دوید.
درست مثل آن بود که از روی زمین سیمانی بدود که هنوز خشک نشده و پاهایش را سنگین می کرد. اما حقیقت آن بود که کفش های اسپرت جنیس درست بر روی سطح زمین کوبیده شده و می بایست بسیار سریع تر از آن بدود. جنیس در حیرت بود که چه چیزی مانع حرکت او می شود؟ چه قدرتی قادر بود این چنین سرعت رسیدن او به خیابان را کم کند؟ اصلا مگر چنین چیزی امکان پذیر بود؟
جنیس در حالی که تلاش می کرد سریع تر بدود و تمام نیرویش را به کار گیرد، زیر ل**ب تکرار کرد:
-همش توهمه! هیچ قدرت ماورایی وجود نداره! همش یک مشت وهم و خیاله!
جنیس با این افکار خود را تسکین داده و سعی می کرد به خودش بقبولاند که سرعت کندش به خاطر ترس و نگرانی زیادش است.
با وجود تمام دلداری ها و تلاش های فراوان برای رسیدن به مقصد، ده دقیقه طول کشید تا به خیابان برسد و سرانجام جوری وارد خیابان شد که انگار تا قبل از آن شخصی او را از پشت گرفته و به طور ناگهانی رها کرده بود.
جنیس به طرز عجیبی به سمت خیابان پرت شده و به سختی تعادلش را برای ایستادن حفظ کرد.
در حالی که عرق سرد بر پیشانی اش نشسته و مات و مبهوت مانده بود، به پشت سرش نگاه کرد.
هیچ کس در خیابان های مجاور نبود. حتی پرنده نیز در آن اطراف پر نمی زد.
جنیس عقب عقب رفته و محکم به دیوار خیابان خورد. او تماس دستی را کاملا احساس کرده بود، دستی که لباسش را محکم گرفته و به سمت عقب می کشید تا بدین وسیله از وارد شدنش به خیابان جلوگیری کند.
اما واقعا چه کسی می خواست او را از آنجا دور کند؟ راز آن خیابان تاریک و مرموز چه بود؟
جنیس سرش را تکان داد و سعی کرد فکرش را روی پیدا کردن جوناس متمرکز کند، اما این کار در حالی که هنوز احساس بدی داشت و گمان می کرد صدای فریادهای اعتراض آمیزی را در سرش می شنود، بسیار سخت و دشوار بود.
جنیس تمام شجاعتش را جمع کرد و نگاهش را به انتهای خیابان دوخت. هنوز خبری از جوناس نبود، خودش نیز دیگر نمی توانست از آن جلوتر برود، انگار پاهایش را به سطح زمین چسبانده بودند.
جنیس در حالی که ایستاده بود و بی آنکه خودش متوجه باشد می لرزید، پس از چند دقیقه بار دیگر با اکراه و بی میلی نگاه دیگری به انتهای خیابان انداخت، به امید آنکه جوناس از آنجا ظاهر شده و هرچه زودتر به خانه ی امن خود برگردند؛ اما در کمال تعجب با صحنه ی عجیب و غیرقابل باوری رو به رو شد، جنیس همیشه گمان می کرد که خیابان بنجامین یک خیابان معمولی است که به مرکز شهر می رسد، اما در آن لحظه او خود را در کوچه ی بن بستی می دید که کم کم خط های قرمز و روشنی بر دیوار هایش پدیدار می شدند.
 
آخرین ویرایش

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
593
امتیاز
21,973
سن
19
محل سکونت
ساری
جنیس با نفسی بند آمده به خط های قرمزی که شباهت بسیاری به رد خون داشتند خیره مانده و تلاش کرد سریع تر آن مکان دلهره آور را ترک کند اما...
ظاهرا خارج شدن از آن خیابان حتی از وارد شدن به آن نیز، سخت تر بود. جنیس که تا قبل از ورودش حس می کرد نیرویی سعی در برگرداندن او به سمت خانه اش دارد، اکنون کاملا متوجه می شد که نیروی سرد و منفی می خواهد او را در همان نقطه متوقف کند.
به هیچ وجه سردرنمی آورد که همه ی آن اتفاقات چه معنی دارند. در آن لحظه هم نمی خواست که دلیلش را بداند. تنها چیزی که خواستارش بود آمدن جوناس و گریزشان از آن خیابان بود. دیگر از اینکه پیشنهاد پیاده روی در آن وقت صبح را داده بود، مدام خودش را لعن و نفرین می کرد.
صدای بشکنی در خیابان بنجامین که اکنون تبدیل به یک کوچه ی باریک و بن بست شده بود، پیچید و باعث شد جنیس از جا بپرد. صدای ضربان قلبش را که دیوانه وار می زد، گویی به طور واضح می توانست بشنود.
جنیس در حالی که از سرما می لرزید، با اکراه بار دیگر به انتهای کوچه خیره مانده و این بار، علی رغم جسارت و شجاعت بیش از اندازه اش از شدت ترس نفس صداداری کشید و جیغ خفیفی کشید.
مردی با هیکلی تنومند در انتهای کوچه ایستاده و با آن چشم های درشتش به او زل زده بود. حالت نگاهش جوری بود که انگار از دیدن جنیس به وجد آمده است. جنیس در نگاه او درخششی می دید که به هیچ وجه برایش خوشایند نبود.
جنیس که از وحشت به دیوار پشت سرش چسبیده بود، لحظه ای چشم هایش را برهم فشرد. امیدوار بود که با باز کردن چشم هایش آن مرد نیز ناپدید شده و همه چیز به حالت عادی برگردد.
پس از چند ثانیه با نگرانی چشم هایش را باز کرد. این بار علاوه بر آن مرد، شش مرد دیگر نیز در فاصله ی نزدیکی از او ایستاده بودند. جنیس با چشم های گشاد شده، شاهد نزدیک شدن آن افراد بود و هیچ کاری از دستش برنمی آمد.
تمام بدنش بی وقفه می لرزید و زانوهایش کاملا سست شده بود. برگشت و به عقب نگاه کرد: دو نفر در فاصله ی یک متری اش ایستاده و لبخند دندان نمایی بر ل**ب داشتند.
شکل و ظاهرشان درست مثل یک انسان معمولی بود و هیچ چیزی آن ها را از یک انسان عادی متمایز نمی کرد. درواقع به جز اجزای صورتشان، بیش از اندازه شبیه یکدیگر بودند.
لباس بلند و یکدست سیاهشان، موها و چشم های مشکی و علامت مارپیچی که بر پیشانیشان حک شده بود. حتی قد و هیکلشان نیز درست مثل یکدیگر بود، گویی نه برادر دوقلوی غیرهمسان بودند.
جنیس در حلقه ی محاصره ی آن ها جرئت نفس کشیدن را نداشت و این برایش بسیار سخت بود. برای او که از هیچ کس و هیچ چیز، حتی مرگ نمی ترسید؛ این ترس و ناتوانی عذاب آور بود.
-شما کی هستین؟!
این پرسش ناگهانی که با فریاد ادا کرد نهایت شجاعت او در آن موقعیت خفقان آور بود، اما مشکل آنجا بود که صدایش، علاوه بر تمام تقلایش چنان آهسته بود که تنها به گوش آن نه مرد می رسید.
جنیس که از عجز و ناتوانی خود به ستوه آمده بود، ل**ب هایش را با حرص برهم فشرد و ناخن های بلند و تیزش را کف دست هایش فرو کرد‌.
 
آخرین ویرایش

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
593
امتیاز
21,973
سن
19
محل سکونت
ساری
-خودشه!
-خودشه! همینه!
-بالاخره پیداش...
-اِوان!
لحن هشداردهنده ی مردی که در ابتدای صف هفت نفره ی انتهای کوچه ایستاده بود، باعث شد دیگران سکوت کرده و جنیس گیج و سردرگم شود. آن ها چه کسی را پیدا کرده بودند؟ آن همه وجد و سرور برای چه بود؟ منظور آن ها به چه کسی بود در حالی که به جز او شخص دیگری در کوچه حضور نداشت؟ یعنی امکان داشت که منظور آن مرد خود او باشد؟
جنیس درمانده شده بود. نه راه پس داشت، و نه راه پیش. نُه مرد حلقه را تنگ تر کرده و نزدیک می شدند.
خط های قرمزی که ظاهرا علامتی دیگر برای آن نه مرد محسوب می شدند، پر رنگ تر شده بودند. جنیس احساس می کرد که چشم هایش دیگر به جز آن خط های سرخ و پیکر تیره ی مرد ها چیز دیگری را نمی بیند... احساس می کرد که آن صحنه آخرین صحنه ای است که قبل از مرگ می بیند...
احساس خفگی می کرد و با وجود سرمای پاییز آن سال، به شدت گرما زده و صورتش سرخ شده بود.
جنیس با وحشت چشم هایش را بست. حالِ جسمی اش آنچنان دگرگون شده بود که دیگر چیزی به جز گرما و لرزش شدید حس نمی کرد. شاید فریاد زدن آخرین کاری بود که از دستش برمی آمد... بنابراین همانطور که چشم هایش را به شدت برهم می فشرد دهانش را باز کرده و جوری جیغ کشید که در تمام طول عمرش بی سابقه بود.
تنها سه ثانیه طول کشید، به محض خارج شدن صدا از گلویش ناگهان احساس گرما و لرزشش متوقف شده و تمامی آثار حضور آن مردهای غریبه و عجیب از بین رفت.
خیابان به همان حالت قبل برگشت، روشنایی روز همه جا را روشن کرده و صدای متعجب شخصی در خیابان پیچید:
-جنیس!
شنیدن صدای جوناس تنها چیزی بود که می توانست قدرت باز کردن پلک های سنگینش را به او بدهد. هنگامی که چشم های خوش حالتش را گشوده و با یک خیابان خلوت و سوت و کور مواجه شد، زبانش بند آمد و چیزی نمانده بود از شدت تعجب بیهوش شود.
جوناس دست دختری آشفته و ژولیده را که سر و وضع مناسبی نداشت رها کرده و دوان دوان خود را به جنیس رساند.
-چی شده؟
جنیس با تکانی که جوناس به او داد اندکی هشیار شده و در حالی که هنوز با ترس به اطرافش نگاه می کرد، با صدای لرزانی جواب داد:
-اون مردها...
-کدوم مردها؟
جنیس نگاه گیجش را به جوناس دوخته و گفت:
-درست قبل از اینکه بیای اینجا بودن، می خواستن منو بکشن!
ابروهای جوناس از شدت تعجب بالا پرید.
-جنیس، تا وقتی ما تو خیابون بودیم ندیدیم کسی وارد بشه.
جنیس رد نگاه جوناس را گرفته و خیره به دختری که پوشش نامناسبش بدجوری توی ذوق می زد، زمزمه کرد:
-ولی من دیدمشون... اینجا دیگه یک خیابان نبود... اینجا...
-انگار نیاز به یک روانپزشک درست و حسابی داره!
جنیس و جوناس هر دو برگشتند و به دختر که با خونسردی به آن ها نگاه می کرد، چشم دوختند. جوناس به تندی گفت:
-بهتره به جای این حرف ها زودتر برگردی خونت.
ابروهای کشیده و بور دختر بالا رفت و جنیس با ناخشنودی سرتاپای او را برانداز کرد: قد بسیار بلند و کشیده ای داشت و موهایش به رنگ بلوند روشن بود. چشم های آبی اش در نور کم سوی آفتاب می درخشید.
دخترک شکلک مسخره ای درآورد و شانه ای بالا انداخت. سپس بی آنکه حرفی بزند برگشت تا برود.
جنیس برای چند لحظه اتفاقی که قبل از بازگشت آن ها رخ داده بود را کاملا فراموش کرده و به جوناس نگاه کرد که ظاهرش فرق چندانی نکرده بود و از قرار معلوم درگیری در کار نبود. با این حال جنیس نتوانست خودداری کند و در جواب بی اعتنایی آن دختر نسبت به اقدام جوناس، سکوت کند.
 
آخرین ویرایش

بالا