در حال تایپ رمان شکست| sara.gh کاربر انجمن یک رمان

sara.gh

ناظر رمان + مترجم انجمن
ناظر رمان
عضویت
8/22/18
ارسال ها
2,068
امتیاز
31,973
محل سکونت
shiraz
کد رمان: 2110
ناظر رمان: Twilight


نام رمان: شکست

نویسنده: SABA.GH کاربر یک رمان

ژانر: اجتماعی، عاشقانه

خلاصه : دخترکی با انجام اشتباه از خانواده اش دور می شود و تنها همدم اش، دوست و مربی اش می شود. برای مستقل شدن از خانواده اش به دنبال کاری می رود؛ اما ان جور که تصور می کرد پیش نمیرود.

*بخشی از رمان براساس واقعیت نوشته شده است.*
 

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,100
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

sara.gh

ناظر رمان + مترجم انجمن
ناظر رمان
عضویت
8/22/18
ارسال ها
2,068
امتیاز
31,973
محل سکونت
shiraz
مقدمه :

من پذیرفتم که عشق افسانه است
من پذیرفتم شکست زندگی جانانه است
میروم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم ازاد باش
از خدا میخواهم بفهمی درد را
تلخی برخورد های سرد را
 

sara.gh

ناظر رمان + مترجم انجمن
ناظر رمان
عضویت
8/22/18
ارسال ها
2,068
امتیاز
31,973
محل سکونت
shiraz
امروز روز مسابقه است. مسابقه ای که چند ماه دارم براش تلاش می‌کنم؛ در این چند ماهی که فقط خودمم و خودم! روبه روی آینه می ایستم. صورت خسته و دل مرده دخترک داخل آینه حسابی توی ذوق میزند. نگاهم به موهای کوتاهم کشیده میشود؛ موهایی که بلندی ان یک روز آرزوی تمام دوستانم بود. دیدن دخترک پژمرده برایم تکراری بود؛ هر روز و هر کجا او را می دیدم! بیخیال تصویر می شوم و وسائل مورد نیازم را داخل کوله ام می گذارم. مانتو مشکی و شال همرنگ مانتو را از داخل کمد بیرون می کشم و با سرعت هر چه تمام تر اماده می شوم کوله و برمی دارم و به سمت اشپزخونه می روم. مثل همیشه زودتر از بقیه بیدار شدم. هــه!
-کی توی این خونه زودتر از 8 صبح بیدار میشه ؟!
-صبح بخیر وجدان سحر خیز!
صبحانه را که شامل چند لقمه بود به زور چایی پایین دادم و مثل این چند ماه برای مامان روی کاغذ نوشتم که بیرونم. کاغذ را روی اپن میگذارم و از خونه بیرون میزنم.
یک ساعت وقت داشتم. ترجیح میدهم تا جایی که میتوانم راه برم .راه میرم و به ان روز نحس فکر میکنم روزی که من شکستم, روزی که فکر میکردم با گفتن ان حرفا حمایت خانواده ام را دارم؛ باز هم با یاد اوری ان روز اشکی لجوج روی گونه ام سرخورد. اشک در این مدت یار و همدمم بود .
بعد از نیم ساعت به باشگاه رسیدم. تیم ها را در حال گرم کردن دیدم؛ هنوز برای گرم کردن وقت بود. مسیرم را به سمت سکوهای سیمانی گوشه باشگاه کج کردم و نشستم. به بقیه نگاه کردم مادرانی که همراه دخترانشان امده بودند و برایشان ارزو پیروزی میکردند, دخترانی که درحال بگو خنده بودند , داورانی که باهم حرف میزدند.
تنها کسی که نه همراه داشت و نه بگو بخندی و تنها گوشه ای نشسته بود من بودم.
-سحر نمیخوای گرم کنی ؟ بقیه گرم کردنا
نگاه سردم را به مربی ام دادم, کسی که تو این مدت از زیر و بم حالم خبر داشت .
- ایرادی نداره خودم تنها گرم میکنم شیوا جان.
نگاهی تیز و دقیقش را به چشمانم دوخت و با لحنی ارام و مطمئن پرسید:
- خوبی سحر؟ دوباره که زدی تو جاده خاکی
- اره بهتر از همیشه ام
با بلند شدنم اجازه حرف زدن به او نمیدهم اره بهتر از همیشه ام. دروغ مصلحتی که عیب ندارد, دارد؟!
به سمت رختکن باشگاه مسابقه میروم و لباسام رو عوض میکنم به ساعت روی دیوار نگاه میکنم 20مین وقت دارم. کوله را داخل کمد میگذارم و کلیدش را به مچ پایم می بندم. از رختکن بیرون میروم و مسیرم رو به سمت تاتمی های اخر سالن کج می کنم. با چند حرکت کششی شروع می کنم. کم کم سرعت حرکاتم رو بالا می برم. 10مینی خودم رو با حرکات گرم می کنم و بعد سمت کیسه بوکس میروم دستکش هایم را میپوشم و ضربه های محکمم را به کیسه میزدم. سعی میکنم با ضربه زدن نبود مامان به عنوان همراهم ,تنهایی این مدت, حرفای بابا و خیلی چیزای دیگه رو از یاد ببرم.
صدای شیوا از پشت سرم می شنوم .
- اینقدر خوبی که داری کیسه رو داغون میکنی؟!
دست از ضربه زدن برمی دارم.
- امروز رو بیخیال من شو شیوا
- شیوا! بابا خیر سرم مربی تیمم بگو مربی
-باشه خانم مربی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sara.gh

ناظر رمان + مترجم انجمن
ناظر رمان
عضویت
8/22/18
ارسال ها
2,068
امتیاز
31,973
محل سکونت
shiraz
شیوا می‌خواهد حرفی بزند که با صدای داور مسابقه حرفش را می‌خورد. داور بعد از تشکر و حرفای همیشگی، اسامی گروه اول را برای مسابقه می‌خواند. راند اول نبودم و برایم استراحت رد شد. کاش در این گروه بودم؛ حداقلش از دست این نگاه‌های تیز مربی خلاص می‌شدم !
راند اول تموم شد و داور دوباره اسامی مبارزان را خواند. بخت این بار با من یار بود؛ اسمم جز این اسامی خوانده شد. هوگو(لباس رزمی) را پوشیدم. آماده برای مبارزه بودم. شیوا پشت خط ایستاد انقدر به من اطمینان داشت که بدون حرفی منتظر شروع مبارزه بود؛ مثل خودم.
حریفم آنقدر غدر نبود؛ البته برای من! قد به نسبت کوتاهش برای من امتیاز بود و می‌توانستم با ضربات پا امتیاز دِرو کنم. نگار، یکی از بچه های تیم، همیشه برای جمع اوری امتیازش از حریف می‌گفت " دِرو"! با یادآوری این حرف، لبخندی بر روی لبم شکل گرفت.
با احترام به یکدیگر مبارزه شروع شد. ضرباتم پی یا پی بر روی حرف پیاده میشد. برخلاف قدش که کوتاه بود اما سرعت عمل بالایی داشت. بالاخره با سوت داور وسط مبارزه تمام شد. نتیجه بازی را می شد قبل از بازی هم متوجه شد.
-هی دختر ببین چه کردی. عالی بودی سحر.
- ممنون مربی!
- چه جدی گرفتی تو! شوخی کردم که حالت رو عوض کنم
.
- باشه عوض شد.
- کوفت تو چه مرگته امروز مثل همیشه نیستی!
- هیچی! فعلا بزار مسابقه تموم بشه خودم یه روزی بالاخره میگم.
- اون روز زیاد دور نبـاشه.
بدون زدن حرفی بر روی تاتمی های سرخابی می‌نشینم و منتظر داور میمانم تا راند جدید مسابقه را اعلام کند.
نمیدانم امروز روز شانس من است یا نه؛ این راند مسابقه داشتم و این اخرین مسابقه من بود. یا نفراول یا نفر سوم!
حریفم این بار حرفی برای گفتن داشت. کمربندش بالاتر از من بود و این یعنی این بار مبارزه جدی و سختی دارم.
با ادای احترام مبارزه را شروع کردیم صدای شیوا به عنوان کوواچ می امد سعی میکردم ذهنم را متمرکز کنم. ضربات رو محکم تر روانه میکردم.
امتیازات برابر بود تنها یک حرکت می توانست برنده را اعلام کند. لحظه ای ذهنم درگیر شد؛ درگیر حرفایی که می شنیدم ولی به روی خودم نمی اوردم, شد. همین کافی بود برای من که با اتمام تو(ضربه زانو) بازی را واگذار کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sara.gh

ناظر رمان + مترجم انجمن
ناظر رمان
عضویت
8/22/18
ارسال ها
2,068
امتیاز
31,973
محل سکونت
shiraz
با اجازه داور از زمین بیرون آمدیم. مستقیم به سمت رختکن رفتم. کمد را باز کردم و از داخل کوله، حوله‌ام را بیرون کشیدم و عرق هایم را خشک کردم. شیوا به اتاق رختکن آمد؛ بطری آب را به سمتم گرفت. بدون حرفی از دستش کشیدم و تمام اب را یک ضرب خوردم.
- چیزی نمی‌خوای بگی ؟
- چی مثلا ؟
- اون چیزی که باعث شد از ضربه ساده برنیای.
بطری خالی را به سمت سطل اتاق پرت کردم داخل سطل نیفتاد. بی توجه به این کارم کوله رو بازکردم لباس هایم را عوض کردم.
- مگه نمی‌مونی برا اهدا جوایز؟
- نه, خودت جای من برو بگیر.
- مسخره میدونی داری چی میگی مگه شکلاته! می‌دونی که به من نمی‌دن.
- باشه، ولش کن. بعدا خودم از سازمان ورزش می‌گیرم.
چشم های متعجبش را دیدم ولی حرفی نزدم. اگر می‌خواستم هم، حرفی نداشتم. زیر ل**ب "خداحافظ" آرامی گفتم و از اتاق بیرون زدم.
تا وقت ناهار، در خیابان ها راه رفتم.
در نهایت مثل همیشه به ساندویچی خیابان اشنای این چند ماه میروم. روی صندلی داخل مغازه می نشینم و خودش میداند که مثل همیشه چی میخواهم سفارش دهم. به انداره کافی گذارم به اینجا افتاده که او هم سفارش روزانه ام را میداند. سریع تر هر روز خوردن را تمام می کنم تا زودتر به خانه بروم و دوش اب گرمی بگیرم؛ چیزی که به ان نیاز داشتم.
ادامه مسیر راه تاکسی دربست میگیرم. با رسیدن کرایه راه را پرداخت میکنم . زنگ در راه فشار میدهم به امید اینکه کسی در خانه باشد چند لحظه ای صبر میکنم خبری نمی شود در را با کلید باز می کنم کسی خانه نبود نگاهم به کاغذی می افتم که امروز صبح نوشته بودم, معلوم بود حتی میلی متری هم تغییر نکرده و این یعنی باز هم مامان نگاهی به ان نکرده مثل تمام این مدت!
به سمت اتاق می روم کوله را به سمت تخت پرتاب می کنم از داخل کمد حوله حمامم را برمیدارم.
دوش را باز میکنم. گرمی اب خستگی را از تنم در میاورد. با خودم فکر کردم که حیف شد تلاش این مدتم به برنده شدن ختم نشد ولی بی مقام هم نماندم. مثلا مقام هم میگرفتم کسی بود که برایش مهم باشد. قطعــا نه!
برای خلاصی از فکر های بی نتیجه کارهایم را سریع انجام دادم. حوله را تنم کردم و موهایم را با حوله صورتی چرک کوچکم خشک کردم. صدای در خبر از امدن مامان میداد. به سمت پنجره اتاقم میروم. پرده را کنار می کشم از همین فاصله هم میتوان دید که رنگ موهایش را باز عوض کرده از اخرین بار یک ماه هم نمی گذرد.
پرده را رها می کنم و به سمت اینه برمی گردم موهایم را حالت میدهم؛ موهای پرکلاغی کوتاهم. لباس هایم را میپوشم. عادتم بود اول موهایم بعد لباس هایم!
+ خب حالا میخای چیکار کنی سحر؟... ن گوشیتو داری ن لپتابت رو ... بهتر نیس بری سراغ کتابات حداقل این ترم رو بخونی؟
+اگر تو عمرت یه حرف درستی زده باشی این بود!
هــه! دیوانه نبودم که شدم اخه کی با خودش حرف میزند. پشت میز تحریرم می نشینم و درس هایم را می خوانم و تا انجا که میتوانم ذهنم را جمع درس میکنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sara.gh

ناظر رمان + مترجم انجمن
ناظر رمان
عضویت
8/22/18
ارسال ها
2,068
امتیاز
31,973
محل سکونت
shiraz
چند ساعتی بود خودم را با درس مشغول کرده بودم.رشتم را دوست داشتم؛ فـیزیوتراپی. تنها عاملی که باعث شد این همه درس بخوانم تا قبول شوم را الان دیگر ندارم!
- تو نمی‌خوای بری شام بخوری؟
- ای بابا باز که اومدی تو, مرسی یاد اوری الان میرم.
با خود درگیری به سمت در می‌روم. با دیدن پدر که درحال تماشا تلویزیون بود, راهم را به سمت اتاق عوض می‌کنم. نمی‌خواهم او با دیدنم اوقات خودم و خودش را تلخ کند. ترجیح می‌دهم از بیسکوییت های توی کمدم به عنوان شام استفاده کنم. بعد از آن بر روی تخت دراز می کشم ذهنم از هر زمان دیگر خالی تر است. با تیک تاک ساعت اتاق به خواب میروم.
باز هم روز دیگری اغاز شد؛ روز تکراری دیگر. مثل هر روز صبحانه اندکی میخورم و راهی دانشگاه می شوم. امروز تا ظهر کلاس داشتم؛ پشت سرهم و بی وقفه.
استاد با خسته نباشید یکی از پسرهای کلاس نگاهی به ساعتش انداخت.
- 15 دقیقه و 38ثانیه زودتر گفتی اقایِ امیری.
و دوباره درس را شروع کرد. از این استاد دقیق خوشم می اید حتی با این که یک بار هم خودم دیر به کلاسش رسیدم و او به من اجازه ورود نداد.
گرد سفید روزگار بر روی موهایش حسابی چهراش را مهربان کرده بود. مخصوصا که با کت شلوار خاکسـتری اش امروز ست شده بود.
بالاخره کلاس تمام شد و من با سرعت وسایلم را جمع کردم که به کلاس بعدی برسم.
از این روز هفته گلایه داشتم تا ظهر تمام کلاس ها را با عجله سپری کردم. با تنی خسته به سمت ساندویچی میروم. بعد از خوردن ساندویچ خوشمزه ای که سهم هر روزم بود. ان را حساب می کنم. برگه ای بر روی در مغازه بود زمان ورود به ان توجه نکرده بودم اما حالا به چشمم امد. چیزی که دربرگه در ابتدا به چشم می امد خط زیبای نویسنده ان بود. ظاهرا ساندویچی به گارسون نیازداشت و شماره ای در پایین برگه نوشته شده بود.
بیخیال راه خانه را در پیش میگیرم. انقدری خسته بودم که دلم می خواست تاکسی بگیرم اما باید مراقب خرج و مخارجم هم باشم. تا اخر ماه هنوز خیلی مانده بود و موجودی من تنها 60تومان است پس پیاده باید بروم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sara.gh

ناظر رمان + مترجم انجمن
ناظر رمان
عضویت
8/22/18
ارسال ها
2,068
امتیاز
31,973
محل سکونت
shiraz
با دیدن تعداد ماشین هایی که در حیاط پارک شده بود فهمیدم امشب مهمان داریم. البته من که نه, پدر و مادرم, ان ها مهمان دارند. خوبی سبک خانه وجود دو درب ورودی بود. از درب کناری وارد خانه شدم ومستقیم به سمت اتاقم رفتم. کلید را در چرخاندم. می دانستم کسی به اتاقم نمی اید اما باز هم ان را قفل می کردم. لباس هایم را عوض می کنم.
صدا هایی از پایین می امد اما واضح نبود. مثل این که امشب هم باید از بیسکوییت های کمد به عنوان شام شاهانه ام استفاده کنم.
بر روی فرش مربعی که فاصله بین تخت و کمد را می پوشاند دراز میکشم. دستم هایم را زیر سرم می گذارم. نیازمندی روی شیشه ساندویچی تو ذهنم بالا و پایین میشد. شاید زمان خوبی بود برای مستقل شدن از خانواده. ان هم بعد از این ماجرا!
با صدای درب اتاق ازخواب بیدار می شوم. انقدر به نیازمندی فکر کرده بودم خوابم برده بود؛ ان هم بر روی فرش. باز هم صدای درب بلند می شود. عجیب است کسی در این مدت سراغم نیامده بود.
کلید را میچرخانم در زودتر از انی که من بخواهم باز کنم باز میشود. پدر! عجیب بود امدنش.
- نمی‌خواد تعجب کنی اومدم چیزی رو بهت بگم و برم.
و به سمت صندلی پشت میز می رود.
- امشب که دیدی مهمون داشتیم. توی مهمونی عموت, چند ماه گذشته تو رو دیدن قبل از گندی که به بار بیاری. نمیدونم از چی تو خوششون اومده بود. قراره سه شنبه دوباره بیان یعنی دو روز دیگه, البته این بار برای خواستگاری از تو. تو هم همون شب جواب مثبتـت رو میدی. وقت برای فکر کردن نمیخوای دیگ. نمیخوام گند دیگه ای به بار بیاری سحر, بهتره زودتر بری خونه شوهر!
شوکه نگاه میکنم به کسی که اسم پدر را یدک می کشید. زبانم برای گفتن حرف نمی چرخد. وقتی دید من حرفی نمیزنم با گفتن خوبه اتاق را ترک میکند. جوشش اشک در چشمانم را حس می کنم. راهش را بر گونم پیدا میکنم.
- بهتره بری.
- نمی‌خوام گند دیگه ای به بار بیاری.
- بهتره بری.
-
بهتره زودتر بری خونه شوهر!
اتاق غرق سکوت بود و تنها چیزی که این سکوت را می شکست؛ صدایِ ساعت فانتزی روی میز تحریر بود. ساعت, هدیه بهتریت شخص زندگی‌ام بود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sara.gh

ناظر رمان + مترجم انجمن
ناظر رمان
عضویت
8/22/18
ارسال ها
2,068
امتیاز
31,973
محل سکونت
shiraz
دخترک توان تکان خوردن هم نداشت. تا صبح در حالی که به دیوار تکیه داده بود، خوابش برد.
با افتادن سرم از خواب بیدار شدم و با بی‌حالی نالیدم:
- اخ خدا دوباره صبح شد!
با دیدن عقربه های ساعت حرفم را پس می‌گیرم. نزدیک به ساعت دو بعد از ظهر بود. عجیب بود که آن همه خوابیدم.
محض گذراندن زمان عصر به دیدن شیوا رفتم.
اندام درشتش در لباس های زرمی به خوبی به چشم می‌آمد.
- سلام مربی
- سلام کینه ای، چطومطوری؟
- عمته, خوبم تو چطوری؟
- مثل همیشه عالی... یه چند مین برو اونور بتمرگ تا من اینا رو تموم کنم بیام.
- باشه.
به سمت اتاقک استراحت می روم. اتاقی که تنها وسایلش میز و صندلی با تختی در گوشه ای از اتاق است. به نظر برای استراحت چند ساعته یک نفر کافی باشد. کوله رو به روی میز می اندازم. به سمت تختش شیرجه میزنم. می دانم که این چند دقیقه ای که گفت دست کم یک ساعتی طول میکشد.
- خوبه خودت ساعت کلاسیای شیوا رو بهتر از خودش میدونی.
- ای بابا تو دوباره پیدات شد.
- من که همیشه باهاتم باهوش!... منو بیخی فردا شب رو میخوای چیکار کنی؟
- نمی‌دونم!
- یعنی میخوای شازده دوماد رو قبول کنی؟
- نه... معلومه که نه.
- چه قاطع! پس می‌دونی. چرا باکلاس بازی در میاری میگی نمی‌دونی!
- می‌دونی که اگر بگم نه چه اتفاقی میوفته؛ وضعم از اینی که هست بدتر میشه.
- سحر یه جوری حرف میزنی انگار الان بهترین زندگی رو داری تو.
خواستم جواب وجدان محترم رو بدم که شیوا جفت پا پرید وسط فکر کردنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sara.gh

ناظر رمان + مترجم انجمن
ناظر رمان
عضویت
8/22/18
ارسال ها
2,068
امتیاز
31,973
محل سکونت
shiraz
- خدا بخواد خل نبودی که شدی!
- زود تموم کردی مربی.
با حرص گفت:
- مرگ و مربی, کوفت و مربی. بابا من بگم غلط کردم تو بیخیال میشی.
چشم‌هایم را در کاسه چرخاندم و با بی‌حوصلگی گفتم:
- باشه بابا، حرص نخور. بچت از گشنگی می‌میره!
ضربه‌ای آرام به سرم زد.
- ای بی ادب, پاشو تکون بده تن لشت رو.
- رسم مهمون نوازیه. بیا بابا نخواستم این تخت قراضتو.
- مهمون! کو من که نمی بینم.
- مشکل از چشمای کورته. من به این بزرگی رو نمی بینی؟
- تو که خودت صابخونه ای. نفرما.
- اوهوع! چه حرفا میزنی, نه افرین امیدوار شدم بهت... نگفتی چرا زود تموم کردی؛ گفتم باید تا فردا صبر کنم تا تموم شی.
همانطور که می خواست جواب من را بدهد از روی تخت بلند شد و به سمت میزش رفت. کاغذ های روی میز را کمی بالا پایین کرد تا به ان چیزی که می خواست رسید.
- امروز زودتراومده بودن. اخه تایم کلاسشون عوض شده بود... بیــا اینم مقام و مدالت.
- عجب مربی گلی هستی تو. دیدی به توهم میدن.
- اره بعد از کلی چرت و پرت گفتن به رئیس فدراسیون. وای نمی‌دونی عمت رو کشیدم این وسط! گفتم عمه محترمه رفته سفر اون دنیا نتونسته بمونه.
- تو کافیه اراده کنی دیگه بقیـش حله... دست درست. اینجوری تو کمر همت بستی همشون الان زیر خاکن به جز اون اخریه.
- اوه چه هندونه سنگینی؛ فک کنم برای یلدا دیگه نخواد بخرم... اونم برا مسابقه های بعدی نگه داشتم.
- بابا نکمدون, خب دیگه کوپن امروزت تموم شده, حالا برو بزار بخوابم دیشب خوب نخوابیدم.
- چرا بانو؟ کم پیش میاد سحر بانواز کم خوابیدن نق بزنه.
خوبی شیوا این بود میدانست که چجوری سر موضوع را برای حرف زدن باز کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا