You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
شعرکده ** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,248
-
بازدیدها
30,817
-
کاربران تگ شده
هیچ
کند از جا عاقبت سیلاب چشم تر مرا | | همتی یاران! که بگذشته است آب از سر مرا |
آتشی سوزاندهام وین گیتی آتش پرست | | هر زمان پنهان کند در زیر خاکستر مرا |
گر نکردی جامه و کفش و کله سنگین تنم | | چون گیاه خشک برکندی ز جا صرصر مرا |
کاشکی یک روز برکندی ز جا این تند باد | | و اندر افکندی درون خانهی دلبر مرا |
خوی با نسرین و سیسنبر گرفتم کاین دو یار | | میکنند از روی و از مویت حکایت مر مرا |
سوی من بوی تو باد آورد، زین حسرت رقیب | | حیله سازد تا درافتد کار با داور مرا |
یافتم گنجی وز... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
بگرفت شب ز چهرهی انجم نقابها | | آشفته شد به دیدهی عشاق خوابها |
استارگان تافته بر چرخ لاجورد | | چونان که اندر آب ز باران حبابها |
اکنون که آفتاب به مغرب نهفته روی | | از باده برفروز به بزم آفتابها |
مجلس بساز با صنمی نغز و دلفریب | | افکنده در دو زلف سیه پیچ و تاب ها |
ساقی به پای خاسته چون سرو سیمتن | | و انباشته به ساغر زرین شرابها |
در گوش مشتری شده آواز چنگها | | بر چرخ زهره خاسته بانگ ربابها |
فصلی خوش و شبی خوش و جشنی مبارک است | | وز کف برون شده است طرب را... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
سحابی قیرگون بر شد ز دریا | | که قیر اندود زو روی دنیا |
خلیج فارس گفتی کز مغاکی | | به دوزخ رخنه کرد و ریخت آنجا |
به ناگه چون بخاری تیره و تار | | از آن چاه سیه سر زد به بالا |
علم زد بر فراز بام اهواز | | خروشان قلزمی جوشان و دروا |
نهنگان در چه دوزخ فتادند | | وز ایشان رعد سان برخاست هرا |
هزاران اژدهای کوه پیکر | | به گردون تاختند از سطح غبرا |
بجست از کام آنان آتش و دود | | وز آن شد روشن و تاریک صحرا |
هزیمت شد سپهر از هول و افتاد | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ای آفتاب گردون! تاری شو و متاب | | کز برج دین بتافت یکی روشن آفتاب |
بنمود جلوهای و ز دانش فروخت نور | | بگشود چهرهای و ز بینش گشود باب |
شمس رسل محمد مرسل که در ازل | | از ما سوی الله آمده ذات وی انتخاب |
تابنده بد ز روز ازل نور ذات او | | با پرتو و تجلی بی پرده و نقاب |
لیکن جهان به چشم خود اندر حجاب داشت | | امروز شد گرفته ز چشم جهان، حجاب |
تا دید بیحجاب رخی را که کردگار | | بر او بخواند آیت والشمس در کتاب |
رویی که آفتاب فلک پیش نور او | | باشد چنان که کتان در... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
تو بر کردگار روان و خرد | | ستایش گزین تا چه اندر خورد |
ببین ای خردمند روشنروان | | که چون باید او را ستودن توان |
همه دانش ما به بیچارگیست | | به بیچارگان بر بباید گریست |
تو خستو شو آنرا که هست و یکیست | | روان و خرد را جزین راه نیست |
ابا فلسفهدان بسیار گوی | | بپویم براهی که گویی مپوی |
ترا هرچ بر چشم سر بگذرد | | نگنجد همی در دلت با خرد |
سخن هرچ بایست توحید نیست | | بنا گفتن و گفتن او یکیست |
تو گر سختهای شو سخن سختهگوی | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
بیاراست گلشن بسان بهار | | بزرگان نشستند با شهریار |
چو گودرز و چون رستم و گستهم | | چو برزین گرشاسپ از تخم جم |
چو گیو و چو رهام کار آزمای | | چو گرگین و خراد فرخنده رای |
چو از روز یک ساعت اندر گذشت | | بیامد بدرگاه چوپان ز دشت |
که گوری پدید آمد اندر گله | | چو شیری که از بند گردد یله |
همان رنگ خورشید دارد درست | | سپهرش بزر آب گویی بشست |
یکی برکشیده خط از یال اوی | | ز مشک سیه تا بدنبال اوی |
سمندی بزرگست گویی بجای | | ورا چار... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
چنین گفت کین را نباید فگند | | بباید گرفتن بخم کمند |
نشایدش کردن بخنجر تباه | | بدین سانش زنده برم نزد شاه |
بینداخت رستم کیانی کمند | | همی خواست کرد سرش را ببند |
چو گور دلاور کمندش بدید | | شد از چشم او در زمان ناپدید |
بدانست رستم که آن نیست گور | | ابا او کنون چاره باید نه زور |
جز اکوان دیو این نشاید بدن | | ببایستش از باد تیغی زدن |
بشمشیر باید کنون چاره کرد | | دواندین خون بران چرم زرد |
ز دانا شنیدم که این جای اوست | | که گفتند... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
زمین گرد ببرید و برداشتش | | ز هامون بگردون برافراشتش |
غمی شد تهمتن چو بیدار شد | | سر پر خرد پر ز پیکار شد |
چو رستم بجنبید بر خویشتن | | بدو گفت اکوان که ای پیلتن |
یکی آرزو کن که تا از هوا | | کجات آید افگندن اکنون هوا |
سوی آبت اندازم ار سوی کوه | | کجا خواهی افتاد دور از گروه |
چو رستم بگفتار او بنگرید | | هوا در کف دیو واژونه دید |
چنین گفت با خویشتن پیلتن | | که بد نامبردار هر انجمن |
گر اندازدم گفت بر کوهسار | | تن و استخوانم... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
بدست چپ و پای کرد آشناه | | بدیگر ز دشمن همی جست راه |
بکارش نیامد زمانی درنگ | | چنین باشد آن کو بود مرد جنگ |
اگر ماندی کس بمردی بپای | | پی او زمانه نبردی ز جای |
ولیکن چنینست گردنده دهر | | گهی نوش یابند ازو گاه زهر |
ز دریا بمردی به یکسو کشید | | برآمد بهامون و خشکی بدید |
ستایش گرفت آفریننده را | | رهانیده از بد تن بنده را |
برآسود و بگشاد بند میان | | بر چشمه بنهاد ببر بیان |
کمند و سلیحش چو بفگند نم | | زره را بپوشید شیر دژم |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
سواران که بودند با او بخواند | | بر اسپ سرافرازشان برنشاند |
گرفتند هر کس کمند و کمان | | بدان تا که باشد چنین بدگمان |
که یارد بدین مرغزار آمدن | | بنزدیک چندین سوار آمدن |
پس اندر سواران برفتند گرم | | که بر پشت رستم بدرند چرم |
چو رستم شتابندگان را بدید | | سبک تیغ تیز از میان برکشید |
بغرید چون شیر و برگفت نام | | که من رستمم پور دستان سام |
بشمشیر ازیشان دو بهره بکشت | | چو چوپان چنان دید بنمود پشت |
□
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.