You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
شعرکده ** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,248
-
بازدیدها
30,826
-
کاربران تگ شده
هیچ
ای خواجه بوالفرج نکنی یاد من | | تا شاد گردد این دل ناشاد من |
دانی که هست بنده و آزاد تو | | هرکس که هست بنده و آزاد من |
نازم بدان که هستم شاگرد تو | | شادم بدان که هستی استاد من |
ای رونییی که طرفهی بغداد، تو | | دارد نشستگاه تو بغداد من |
مانا نه آگهی تو که باران اشک | | از بن همی بشوید بنیاد من |
در کورهیی ز آتش غم تافته است | | نرم آهن است گویی پولاد من |
نزدیک و دور و بیگه و گه خاص و عام | | فریاد برگرفته ز فریاد من |
پنجاه و پنج سال شد و... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
گفتم تو مرا مرثیت کنی | | خویشان مرا تعزیت کنی |
فرزند مرا چون برادران | | در هر هنری تربیت کنی |
یابی به جهان عمر تا که قاف | | تا قاف پر از قافیت کنی |
شاهان جهان را به مدحها | | هر جنس بسی تهنیت کنی |
جان را و روان را به فضل و عقل | | تیمار کشی تقویت کنی |
اعمال خرد را ز طبع و دل | | ترتیب همی تمشیت کنی |
میدان سخن را به نظم و نثر | | پر بارهی نیکو شیت کنی |
در عالم دانش به سعی فهم | | طاعت همه بیمعصیت کنی |
کی... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ای خروس ایچ ندانم چه کنی | | نه نکو فعلی و نه پاک تنی |
سخت شوریده طریقی است ترا | | نه مسلمانی و نه برهمنی |
طیلسان داری و در بانگ نماز | | به همه وقتی پیوسته کنی |
مادر و دختر و خواهر که تراست | | زن شماری به همه چنگ زنی |
طیلسان دار مذن نکند | | مادر و خواهر و دختر به زنی |
دین زردشتی داری تو مگر؟ | | گشتی از دین رسول مدنی؟ |
با چنین مذهب و آیین که تراست | | ازدر کشتنی و بابزنی! |
ای خروس ایچ ندانم چه کنی | | نه نکو فعلی و نه پاک تنی |
سخت شوریده طریقی است ترا | | نه مسلمانی و نه برهمنی |
طیلسان داری و در بانگ نماز | | به همه وقتی پیوسته کنی |
مادر و دختر و خواهر که تراست | | زن شماری به همه چنگ زنی |
طیلسان دار مذن نکند | | مادر و خواهر و دختر به زنی |
دین زردشتی داری تو مگر؟ | | گشتی از دین رسول مدنی؟ |
با چنین مذهب و آیین که تراست | | ازدر کشتنی و بابزنی! |
دگر باره خیاط باد صبا | | بر اندام گل دوخت رنگین قبا |
یکی را به بر ارغوانی سلب | | یکی را به تن خسروانی ردا |
ز اصحاب بستان که یکسر بدند | | برهنه تن و مفلس و بینوا |
به دست یکی بست زیبا نگار | | به پای یکی بست رنگین حنا |
بیاراست بر پیکر سرو بن | | یکی سبز کسوت ز سر تا به پا |
برافکند بر دوش بید نگون | | ز پیروزه دراعهای پربها |
بسی ساخت بازیچه و پخش کرد | | به اطفال باغ از گل و از گیا |
به دست یکی پیکری خوب چهر | | به چنگ یکی لعبتی... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
از من گرفت گیتی یارم را | | وز چنگ من ربود نگارم را |
ویرانه ساخت یکسره کاخم را | | آشفته کرد یکسره کارم را |
ز اشک روان و خاک به سر کردن | | در پیش دیده کند مزارم را |
یک سو سرشک و یکسو داغ دل | | پر باغ لاله ساخت کنارم را |
گر باغ لاله داد به من، پس چون | | از من گرفت لاله عذارم را؟ |
در خاک کرد عشق و شبابم را | | بر باد داد صبر و قرارم را |
بر گور مرده ریخت شرابم را | | در کام سگ فکند شکارم را |
جام میام فکند ز کف و آن گاه | | اندر... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
کند از جا عاقبت سیلاب چشم تر مرا | | همتی یاران! که بگذشته است آب از سر مرا |
آتشی سوزاندهام وین گیتی آتش پرست | | هر زمان پنهان کند در زیر خاکستر مرا |
گر نکردی جامه و کفش و کله سنگین تنم | | چون گیاه خشک برکندی ز جا صرصر مرا |
کاشکی یک روز برکندی ز جا این تند باد | | و اندر افکندی درون خانهی دلبر مرا |
خوی با نسرین و سیسنبر گرفتم کاین دو یار | | میکنند از روی و از مویت حکایت مر مرا |
سوی من بوی تو باد آورد، زین حسرت رقیب | | حیله سازد تا درافتد کار با داور مرا |
یافتم گنجی وز... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
سحابی قیرگون بر شد ز دریا | | که قیر اندود زو روی دنیا |
خلیج فارس گفتی کز مغاکی | | به دوزخ رخنه کرد و ریخت آنجا |
به ناگه چون بخاری تیره و تار | | از آن چاه سیه سر زد به بالا |
علم زد بر فراز بام اهواز | | خروشان قلزمی جوشان و دروا |
نهنگان در چه دوزخ فتادند | | وز ایشان رعد سان برخاست هرا |
هزاران اژدهای کوه پیکر | | به گردون تاختند از سطح غبرا |
بجست از کام آنان آتش و دود | | وز آن شد روشن و تاریک صحرا |
هزیمت شد سپهر از هول و افتاد | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ای آفتاب گردون! تاری شو و متاب | | کز برج دین بتافت یکی روشن آفتاب |
بنمود جلوهای و ز دانش فروخت نور | | بگشود چهرهای و ز بینش گشود باب |
شمس رسل محمد مرسل که در ازل | | از ما سوی الله آمده ذات وی انتخاب |
تابنده بد ز روز ازل نور ذات او | | با پرتو و تجلی بی پرده و نقاب |
لیکن جهان به چشم خود اندر حجاب داشت | | امروز شد گرفته ز چشم جهان، حجاب |
تا دید بیحجاب رخی را که کردگار | | بر او بخواند آیت والشمس در کتاب |
رویی که آفتاب فلک پیش نور او | | باشد چنان که کتان در... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ماندهام در شکنج رنج و تعب | | زین بلا وارهان مرا، یارب! |
دلم آمد در این خرابه به جان | | جانم آمد در این مغاک به لب |
شد چنان سخت زندگی که مدام | | شدهام از خدای مرگ طلب |
ای دریغا لباس علم و هنر | | ای دریغا متاع فضل و ادب |
که شد آوردگاه طنز و فسوس | | که شد آماجگاه رنج و تعب |
آه غبنا و اندها! که گذشت | | عمر در راه مسلک و مذهب |
غم فرزندگان و اهل و عیال | | روز عیشم سیه نموده چو شب |
با قناعت کجا توان دادن | | پاسخ پنج بچهی مکتب... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.