You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
شعرکده ** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,248
-
بازدیدها
30,826
-
کاربران تگ شده
هیچ
سخن بزرگ شود چون درست باشد و راست | | کس ار بزرگ شد از گفتهی بزرگ، رواست |
چه جد، چه هزل، درآید به آزمایش کج | | هر آن سخن که نپیوست با معانی راست |
شنیدهای که به یک بیت فتنهای بنشست | | شنیدهای که ز یک شعر کینهای برخاست |
سخن گر از دل دانا نخاست، زیبا نیست | | گرش قوافی مطبوع و لفظها زیباست |
کمال هر شعر اندر کمال شاعر اوست | | صنیع دانا انگارهی دل داناست |
چو مرد گشت دنی، قولهای اوست دنی | | چو مرد والا شد، گفتههای او والاست |
سخاوت آرد گفتار شاعری که سخی است | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
در شهربند مهر و وفا دلبری نماند | | زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند |
صاحبدلی چو نیست، چه سود از وجود دل؟ | | آیینه گو مباش چو اسکندری نماند |
عشق آن چنان گداخت تنم را که بعد مرگ | | بر خاک مرقدم کف خاکستری نماند |
ای بلبل اسیر! به کنج قفس بساز | | اکنون که از برای تو بال و پری نماند |
ای باغبان! بسوز که در باغ خرمی | | زین خشکسال حادثه برگ تری نماند |
برق جفا به باغ حقیقت گلی نهشت | | کرم ستم به شاخ فضیلت بری نماند |
صیاد ره ببست چنان کز پی نجات | | غیر از طریق دام، ره... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ای دیو سپید پای در بند! | | ای گنبد گیتی! ای دماوند! |
از سیم به سر یکی کله خود | | ز آهن به میان یکی کمر بند |
تا چشم بشر نبیندت روی | | بنهفته به ابر، چهر دلبند |
تا وارهی از دم ستوران | | وین مردم نحس دیومانند |
با شیر سپهر بسته پیمان | | با اختر سعد کرده پیوند |
چون گشت زمین ز جور گردون | | سرد و سیه و خموش و آوند |
بنواخت ز خشم بر فلک مشت | | آن مشت تویی، تو ای دماوند! |
تو مشت درشت روزگاری | | از گردش قرنها پس افکند |
| | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ای مادر سر سپید! بشنو | | این پند سیاه بخت فرزند |
بگرای چو اژدهای گرزه | | بخروش چو شرزه شیر ارغند |
ترکیبی ساز بیمماثل | | معجونی ساز بیهمانند |
از آتش آه خلق مظلوم | | وز شعلهی کیفر خداوند |
ابری بفرست بر سر ری | | بارانش ز هول و بیم و آفند |
بشکن در دوزخ و برون ریز | | بادافره کفر کافری چند |
ز آن گونه که بر مدینهی عاد | | صرصر شرر عدم پراکند |
به کام من بر، یک چند گشت گیهان بود | | که با زمانه مرا عهد بود و پیمان بود |
هزاردستان بد در سخن مرا و چو من | | نه در هزار چمن یک هزاردستان بود |
مرا چو کان بدخشان بد این دل دانا | | سخن بدو در، چون گوهر بدخشان بود |
شکفته بود همه بوستان خاطر من | | حسود را دل از اندیشه سخت پژمان بود |
نه دیدهام به ره چهرهای شدی گریان | | نه خاطرم ز غم طرهای پریشان بود |
نبد مرا دل و دین کز دو چشم و زلف بتان | | همه سرایم زین پیش، کافرستان بود |
به گرد من بر، خوبان همه کشید رده | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
هنگام فرودین که رساند ز ما درود؟ | | بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود |
کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ | | گویی بهشت آمده از آسمان فرود |
دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش | | جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود |
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند | | وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود |
کوه از درخت گویی مردی مبارز است | | پرهای گونهگون زده چون جنگیان به خود |
اشجار گونهگون و شکفته میانشان | | گلهای سیب و آلو و آبی و آمرود |
چون لوح آزمونه که نقاش چربدست | | الوان گونهگون را بر... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود | | درود باد بر این موکب خجسته، درود |
به کتف دشت یکی جوشنی است مینا رنگ | | به فرق کوه یکی مغفری است سیم اندرود |
سپهر گوهر بارد همی به مینا درع | | سحاب لل پاشد همی به سیمین خود |
شکسته تاج مرصع به شاخک بادام | | گسسته عقد گهر بر ستاک شفتالود |
به طرف مرز بر آن لالههای نشکفته | | چنان بود که سر نیزههای خونآلود |
به روی آب نگه کن که از تطاول باد | | چنان بود که گه مسکنت جبین یهود |
صنیع آزر بینی و حجت زردشت | | گواه موسی یابی و معجز... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
بهارا! بهل تا گیاهی برآید | | درخشی ز ابر سیاهی برآید |
در این تیرگی صبر کن شام غم را | | که از دامن شرق ماهی برآید |
بمان تا در این ژرف یخزار تیره | | به نیروی خورشید راهی برآید |
وطن چاهسار است و بند عزیزان | | بمان تا عزیزی ز چاهی برآید |
به بیداد بدخواه امروز سر کن | | که روز دگر دادخواهی برآید |
بر این خاک تیغ دلیری بجنبد | | وز این دشت گرد سپاهی برآید |
ز دست کس ار هیچ ناید صوابی | | بهل تا ز دستی گناهی برآید |
مگر از گناهی بلایی... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را | | چو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفس ما را |
ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم | | وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را |
کم از یک دم زدن ما را اگر در دیده خواب آید | | غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را |
لبت چون چشمهی نوش است و ما اندر هوس مانده | | که بر وصل لبت یک روز باشد دسترس ما را |
به آب چشمهی حیوان حیاتی انوری را ده | | که اندر آتش عشقت بکشتی زین هوس ما را |
جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا | | ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا |
زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون | | جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا |
رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی | | در حال خود گویم همی، یادی بود کارم ترا |
آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر | | تیمار کار من بخور، کز جان خریدارم ترا |
هان ای صنم خواری مکن، ما را فرازاری مکن | | آبم به تاتاری مکن، تا دردسر نارم ترا |
جانا ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی | | هرگز نگویی انوری، روزی وفادارم ترا |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.