You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
شعرکده ** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,248
-
بازدیدها
30,836
-
کاربران تگ شده
هیچ
ای کرده خجل بتان چین را | | بازار شکسته حور عین را |
بنشانده پیاده ماه گردون | | برخاسته فتنهی زمین را |
مگذار مرا به ناز اگر چند | | خوب آید ناز نازنین را |
منمای همه جفا گه مهر | | چیزی بگذار روز کین را |
دلداران بیش از این ندارند | | با درد قرین چو من قرین را |
هم یاد کنند گه گه آخر | | خدمتگاران اولین را |
ای گم شده مه ز عکس رویت | | در کوی تو لعبتان چین را |
این از تو مرا بدیع ننمود | | من روز همی شمردم این را |
| | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا | | وی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا |
از پای تا به سر همه عشقت شدم چنانک | | در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا |
گر بیتو خواب و خورد نباشد مرا رواست | | خود بیتو در چه خور بود خواب و خور مرا |
عمری کمان صبر همی داشتم به زه | | آخر به تیر غمزه فکندی سپر مرا |
باری به عمرها خبری یابمی ز تو | | چون نیست در هوای تو از خود خبر مرا |
در خون من مشو که نیاری به دست باز | | گر جویی از زمانه به خون جگر مرا |
تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا | | کی بود ممکن که باشد خویشتنداری مرا |
سود کی دارد به طراری نمودن زاهدی | | چون ز من بربود آن دلبر به طراری مرا |
ساقی عشق بتم در جام امید وصال | | می گران دادست کارد آن سبکساری مرا |
زان بتر کز عشق هستم م**س.ت با خصمان او | | میبباید بردن او مستی به هشیاری مرا |
زارم اندر کار او وز کار او هر ساعتی | | کرد باید پیش خلق انکار و بیزاری مرا |
این شگفتی بین و این مشکل که اندر عاشقی | | برد باید علت لنگی و رهواری مرا |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
گر باز دگرباره ببینم مگر اورا | | دارم ز سر شادی بر فرق سر او را |
با من چو سخن گوید جز تلخ نگوید | | تلخ از چه سبب گوید چندین شکر او را |
سوگند خورم من به خدا و به سر او | | کاندر دو جهان دوست ندارم مگر او را |
چندان که رسانید بلاها به سر من | | یارب مرسان هیچ بلایی به سر او را |
هر شب ز بر شام همی تا به سحرگه | | رخساره کنم سرخ ز خون جگر او را |
از دور بدیدم آن پری را | | آن رشک بتان آزری را |
در مغرب زلف عرض داده | | صد قافله ماه و مشتری را |
بر گوشهی عارض چو کافور | | برهم زده زلف عنبری را |
جزعش به کرشمه درنوشته | | صد تختهی تازه کافری را |
لعلش به ستیزه در نموده | | صد معجزهی پیمبری را |
تیر مژه بر کمان ابرو | | برکرده عتاب و داوری را |
بر دامن هجر و وصل بسته | | بدبختی و نیکاختری را |
ترسان ترسان به طنز گفتم | | آن مایهی حسن و دلبری را |
کز بهر خدای... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما | | دردا که نیستت خبر از روزگار ما |
در کار تو ز دست زمانه غمی شدم | | ای چون زمانه بد، نظری کن به کار ما |
بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبی | | فریاد و نالهای دل زار زار ما |
دردا و حسرتا که بجز بار غم نماند | | با ما به یادگاری از آن روزگار ما |
بودیم بر کنار ز تیمار روزگار | | تا داشت روزگار ترا در کنار ما |
آن شد که غمگسار غم ما تو بودهای | | امروز نیست جز غم تو غمگسار ما |
آری به اختیار دل انوری نبود | | دست قضا ببست در اختیار... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ای غارت عشق تو جهانها | | بر باد غم تو خان و مانها |
شد بر سر کوی لاف عشقت | | سرها همه در سر زبانها |
در پیش جنیبت جمالت | | از جسم پیاده گشته جانها |
در کوکبهی رخ چو ماهت | | صد نعل فکنده آسمانها |
نظارگیان روی خوبت | | چون در نگرند از کرانها |
در روی تو روی خویش بینند | | زینجاست تفاوت نشانها |
گویم که ز عشوهای عشقت | | هستیم ز عمر بر زبانها |
گویی که ترا از آن زیان بود | | الحق هستی تو خود از آنها |
تا کی گویی چو... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب | | وز شب تپانچهها زده بر روی آفتاب |
بر سیم ساده بیخته از مشک سودهگرد | | بر برگ لاله ریخته از قیر ناب آب |
خط تو بر خد تو چو بر شیر پای مور | | زلف تو بر رخ تو چو بر می پر غراب |
دارم ز آب و آتش یاقوت و جزع تو | | در آب دیده غرق و بر آتش جگر کباب |
در تاب و بند زلف دلاویز جان کشت | | جان در هزار بند و دل اندر هزار تاب |
گه دست عشق جامهی صبرم کند قبا | | گه آب چشم خانهی رازم کند خراب |
چون چشمت از جفا مژه بر هم نمیزند | | چشمم به... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
خهخه به نام ایزد آن روی کیست یارب | | آن سحر چشم و آن رخ آن زلف و خال و آن لب |
در وصف حسن آن لب ناهید چنگ مطرب | | بر چرخ حسن آن رخ خورشید برج کوکب |
مسرور عیش او را این عیش عادتی غم | | بیمار هجر او را این مرگ صورتی تب |
نقشی نگاشت خطش از مشک سوده بر گل | | دامن فکند زلفش بر روز روشن از شب |
دامیست چین زلفش عقل اندرو معلق | | جزعیست چشم شوخش سحر اندرو مرکب |
گه مشک میفشاند بر مه ز گرد موکب | | گه ماه مینگارد در ره ز نعل مرکب |
در پیش نور رویش گردون به دست حسرت | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
خه از کجات پرسم چونست روزگارت | | ما را دو دیده باری خون شد در انتظارت |
در آرزوی رویت دور از سعادت تو | | پیچان و سوگوارم چون زلف تابدارت |
ما را نگویی ای جان کاخر به چه عنایت | | بیگانگی گرفتی از یار دوستدارت |
ای جان و روشنایی به زین همی بباید | | تو برکناری از ما، ما در میان کارت |
با مات در نگیرد ماییم و نیم جانی | | یا مرگ جان گزینم یا وصل خوشگوارت |
گر بخت دست گیرد ور عمر پای دارد | | یکبار دیگر ای جان گیریم در کنارت |