You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
شعرکده ** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,248
-
بازدیدها
30,850
-
کاربران تگ شده
هیچ
عشق هر محنتی به روی آرد | | مکن ای دل گرت نمیخارد |
وز چه رویت همی شود غم عشق | | روی سرکش که روی این دارد |
دامن عافیت ز دست مده | | تا به دست بلات نسپارد |
گویی اندر کنار وصل شوم | | تا شوی گر فراق بگذارد |
وصل هم نازمودهای که به لطف | | خون بریزد که موی نازارد |
مردبینی که روز وصل چو شمع | | در تو میخندد اشک میبارد |
گیر کامروز وصل داغت کرد | | هجر داغ فراق باز آرد |
برگرفتم شمار عشق آن به | | که ترا از شمار نشمارد |
زلف تو تکیه بر قمر دارد | | لب تو لذت شکر دارد |
عشق این هر دو این نگار مرا | | با لب خشک و چشم تر دارد |
پرس از حال من ز زلف خبر | | زانکه از حالم او خبر دارد |
آنکه روی تو دید باز از عشق | | نه همانا که خواب و خور دارد |
خاک پای ترا ز روی شرف | | انوری همچو تاج سر دارد |
تا ماهرویم از من رخ در حجیب دارد | | نه دیده خواب یابد نه دل شکیب دارد |
هم دست کامرانی دل از عنان گسسته | | هم پای زندگانی جان در رکیب دارد |
پندار درد گشتم گویی که در دو عالم | | هرجا که هست دردی با من حسیب دارد |
بفریفت آن شکر لب ما را به عشوه آری | | بس عشوههای شیرین کان دلفریب دارد |
مرا تا کی فلک رنجور دارد | | ز روی دلبرم مهجور دارد |
به یک باده که با معشوق خوردم | | همه عمرم در آن مخمور دارد |
ندانم تا فلک را زین غرض چیست | | که بیجرمی مرا رنجور دارد |
دو دست خود به خون دل گشادست | | مگر بر خون من منشور دارد |
جان نقش رخ تو بر نگین دارد | | دل داغ غم تو بر سرین دارد |
تا دامن دل به دست عشق تست | | صد گونه هنر در آستین دارد |
چشم تو دلم ببرد و میبینم | | کاکنون پی جان و قصد دین دارد |
وافکنده کمان غمزه در بازو | | تا باز چه فتنه در کمین دارد |
گویی که سخن مگوی و دم درکش | | انصاف بده که برگ این دارد |
تا چند که پوستین به گازر ده | | خرم دل آنکه پوستین دارد |
در باغ جهان مرا چه میبینی | | جز عشق تویی که در زمین دارد |
در خشک و تر انوری به صد... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
یار با هرکسی سری دارد | | سر به پیوند من فرو نارد |
این چنین شرط دوستی باشد | | که بخواند به لطف و بگذارد |
دل و جانم به لابه بستاند | | پس به دست فراق بسپارد |
ناز بسیار میکند لیکن | | نیک بنگر که جای آن دارد |
جان همی خواهد و کرا نکند | | که به جانی ز من بیازارد |
دلبر هنوز ما را از خود نمیشمارد | | با او چه کرد شاید با او که گفت یارد |
جانم فدای زلفش تا خون او بریزد | | عمرم هلاک چشمش تا گرد از او برآرد |
جان را چه قیمت آرد گر در غمش نسوزد | | دل را محل چه باشد گر درد او ندارد |
گیتی بسی نماند گر چهره باز گیرد | | زنده کسی نماند گر غمزه برگمارد |
آوازهی جمالش دلها همی نوازد | | لیکن بر وصالش کس را نمیگذارد |
تا کار مرا وصل تو تیمار ندارد | | جز با غم هجر تو دلم کار ندارد |
بیرونقی کار من اندر غم عشقت | | کاریست که جز هجر تو بر بار ندارد |
دارد سر خون ریختنم هجر تو دانی | | هجر تو چنین کار به بیگار ندارد |
گویی که ندارد به تو قصدی تو چه دانی | | این هست غم هجر تو نهمار ندارد |
با هجر تو گفتم که چه خیزد ز کسی کو | | از گلبن ایام نه گل خار ندارد |
گفتی که چو دل جان بده انکار نداری | | جانا تو نگوییش که انکار ندارد |
چون میننیوشد سخن انوری آخر | | یک ره تو بگو گفت ترا خوار... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
به بیل عشق تو دل گل ندارد | | که راه عشق تو منزل ندارد |
قدم بر جان همی باید نهادن | | در این راه و دلم آن دل ندارد |
چو دل در راه تو بستم ضمان کیست | | که هجرت کار من مشکل ندارد |
بهین سرمایه صبر و روزگارست | | دلم این هر دو هم حاصل ندارد |
کرا پایاب پیوند تو باشد | | که دریای غمت ساحل ندارد |
دلم را انده جان میندارد | | چنان کاید جهانی میگذارد |
حدیث عشق باز اندر فکندست | | دگر بارش همانا میبخارد |
چه گویم تا که کاری برنسازد | | چه سازم تا که رنگی برنیارد |
چه خواهد کرد چندین غم ندانم | | که جای یک غم دیگر ندارد |
به زاری گفتمش در صبر زن دست | | اگر عشقت به دست غم سپارد |
مرا گفتا ترا با کار خود کار | | مسلمان، مردم این را دل شمارد |
بنامیزد دلم در منصب عشق | | به آیین شغلهایی میگذارد |