You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
شعرکده ** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,248
-
بازدیدها
30,850
-
کاربران تگ شده
هیچ
آرزوی روی تو جانم ببرد | | کافریهای تو ایمانم ببرد |
از جهان ایمان و جانی داشتم | | عشق تو هم این و هم آنم ببرد |
غمزهات از بیخ وز بارم بکند | | عشوهات از خان و از مانم ببرد |
شحنهی عشقت دلم را چون بخواند | | از حساب جعل خود جانم ببرد |
عقل را گفتم که پنهان شو برو | | کین همه پیدا و پنهانم ببرد |
گفت اگر این بار دست از من بداشت | | باز باز آمد به دستانم ببرد |
انوری چند از شکایتهای عشق | | کو فلان بگذاشت و بهمانم ببرد |
این همه بگذار و میگوی... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
بدیدم جهان را نوایی ندارد | | جهان در جهان آشنایی ندارد |
بدین ماه زرینش در خیمه منگر | | که در اندرون بوریایی ندارد |
به عمری از آن خلوتی دست ندهد | | که بیرون از این خیمه جایی ندارد |
به نادر اگر بازی راست بازد | | نباشد که با آن دغایی ندارد |
نیاید به سنگی در انگشت پایی | | که تا او درو دست و پایی ندارد |
به معشوق نتوان گرفتن کسی را | | که تا اوست با کس وفایی ندارد |
بکش انوری دست از خوان گیتی | | چنین چرب و شیرین ابایی ندارد |
بتی دارم که یک ساعت مرا بیغم بنگذارد | | غمی کز وی دلم بیند فتوح عمر پندارد |
نصیحتگو مرا گوید که برکن دل ز عشق او | | نمیداند که عشق او رگی با جان من دارد |
دلم چون آبله دارد دگر عشق فدا بر کف | | مگر از جان به سیر آمد دلم کش باز میخارد |
مرا گوید بیازارم اگر جان در غمم ندهی | | چگویی جان بدان ارزد که او از من بیازارد |
نتابم روی از او هرگز اگرچه در غم رویش | | مرا چرخ کهن هردم بلایی نو به روی آرد |
عشقم این بار جهان بخواهد برد | | برد نامم نشان بخواهد برد |
در غمت با گران رکابی صبر | | دل ز دستم عنان بخواهد برد |
موج طوفان فتنهی تو نه دیر | | عافیت از جهان بخواهد برد |
نرگس چشم و سرو قامت تو | | زینت بوستان بخواهد برد |
رخ و دندان چو مه و پروینت | | رونق آسمان بخواهد برد |
با همه دل بگفتهام که مرا | | غم عشق تو جان بخواهد برد |
من خود اندر میانه میبینم | | که زمان تا زمان بخواهد برد |
چه کنم گو ببر گر او نبرد | | روزگار از میان... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
حلقهی زلف تو بر گوش همی جان ببرد | | دل ببرد از من و بیمست که ایمان ببرد |
در سر زلف تو جز حلقه و چین خاصیتی است | | که همی جان و تن و دین و دلم آن ببرد |
خود دل از زلف تو دشوار توان داشت نگاه | | که همی زلف تو از راه دل آسان ببرد |
از خم زلف تو سامان رهایی نبود | | هیچ دل را که همی سخت به سامان ببرد |
عشق زلف تو چو سلطان دلم شد گفتم | | کین مرا زود که از خدمت سلطان ببرد |
برد از خدمت سلطانم از آن میترسم | | که کنون خوش خوشم از طاعت یزدان ببرد |
روی تو آرام دلها میبرد | | زلف تو زنهار جانها میخورد |
تا برآمد فتنهی زلف و رخت | | عافیت را کس به کس مینشمرد |
منهی عشق به دست رنگ و بوی | | راز دلها را به درها میبرد |
وقت باشد بر سر بازار عشق | | کز تو یک غم دل به صد جان میخرد |
بر سر کوی غمت چون دور چرخ | | پای کس جز بر سر خود نسپرد |
هست دل در پردهی وصل لبت | | لاجرم زلف تو پردهاش میدرد |
پای در وصل لبت نتوان نهاد | | تا سر زلف تو در سر ناورد |
گویمت وصلی مرا گویی که صبر | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
صبر کن ای تن که آن بیداد هجران بگذرد | | راحت تن چون که بگذشت آفت جان بگذرد |
خویشتن در بند نیک و بد مکن از بهر آنک | | زشت و خوب و وصل و هجران درد و درمان بگذرد |
روزگاری میگذار امروز از آن نوعی که هست | | کانچه مردم بر خود آسان کرد آسان بگذرد |
تا در این دوری ز داروی و ز درمان چاره چیست | | صبر کن چندان که این دوران دونان بگذرد |
گرچه مهجورم تن اندر درد هجران کی دهم | | روزی آخر یاد ما بر یاد جانان بگذرد |
گرچه در پیمان تست این دم چنان غافل مباش | | کین جهان مختصرآباد ویران بگذرد |
| | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
عشق ترا خرد نباید شمرد | | عشق بزرگان نبود کار خرد |
بار تو هرکس نتواند کشید | | خار تو هر پای نیارد سپرد |
جز به غنیمت نشمارم غمت | | وز تو توان غم به غنیمت شمرد |
چون ز پی تست چه شادی چه غم | | چون ز می تست چه صافی چه درد |
باری از آن پای شوم پایمال | | باری از آن دست برم دستبرد |
با توکله بنهم و سر بر سری | | گرچه نیاید کلهم از دو برد |
چیست ترا آن نه سزاوار عشق | | گیر که خوبی و بزرگی بمرد |
حسن تو همچون سخن انوری | | رونق بازار... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ای مانده من از جمال تو فرد | | هجران تو جفت محنتم کرد |
چشمیست مرا و صدهزار اشک | | جانیست مرا و یک جهان درد |
گردون کبودپوش کردست | | در هجر تو آفتاب من زرد |
در کار تو من هنوز گرمم | | هان تا نکنی دل از وفا سرد |
جفت غمم و خوشست آری | | اندی که منم ز درد تو فرد |
با منت چون تویی توان ساخت | | زهر غم چون تویی توان خورد |
جمالش از جهان غوغا برآورد | | مه از تشویر واویلا برآورد |
چو دل دادم بدو جان خواست از من | | چو گفتم بوسهای صفرا برآورد |
ز بیآبی و شوخی در زمانه | | هزاران فتنه و غوغا برآورد |
غم و تیمار عشقش عاشقان را | | هم از دین و هم از دنیا برآورد |
ندیدم از وصالش هیچ شادی | | فراق او دمار از ما برآورد |
همه توقیعها را کرد باطل | | لبش از مشک چون طغری برآورد |
همی ساز انوری با درد عشقش | | که خلق از عشق او آوا برآورد |