در حال تایپ رمآن عشقِ سرعت | Darya_pat کاربر انجمن یک رمان

Darya_pat

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
5/7/18
ارسال ها
4,500
امتیاز
77,373
محل سکونت
کد رمان: ۲۱۱۳
ناظر رمان: سیده پریا حسینی


نآم رمان: عشقِ سرعت
نآم نویسنده: Darya_pat
ژانر: اجتماعی
خلاصه: من یک پسرم
نه! بزار اینطوری بگم؛ من یک مَردم.
یک مَردِ سی و پنج ساله.
من، عآشقِم!
عآشقِ سرعت، هیجان.
عآشقِ مآشین و رالی!
من یک مردم!
من، عشقِ سرعت‌ام...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

مدیر تالار کتاب +نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,073
امتیاز
37,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Darya_pat

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
5/7/18
ارسال ها
4,500
امتیاز
77,373
محل سکونت
با تمام توانم, پام رو روي پدال گاز فشار دادم. بايد اين بار رو مي‌بردم.
دفعه ي قبل سرِ يک حواس پرتي نفر دوم شدم... اما نمي‌ذارم بار دومي هم باشه. بايد اول بشم.
از آيينه به ماشيني که پشت سر من در حرکت بود نگاه کردم. يک ماشين سمند با سر نشين خانم, توي مسابقات رالي تازه وارد بود و بعيد مي‌دونم بتونه از من جلو بزنه! اما سعي کردم ساده ازش نگذرم و حواسم رو جمع کنم.
سه تا ماشين جلوم بودن, از همه جلو زدم و تنها مونده بود يک ماشين مشکي با شيشه هاي دودي که نمي‌ذاشت راننده رو ببينم. اون هم تازه وارد بود.
درست کنار ماشينِ در حرکت بودم. به شيشه هاش نگاه کردم. هيچ چيز معلوم نبود. نگاهم رو به رو به روم دوختم.
پدال گاز رو کامل با پام فشار دادم و از ماشين جلو زدم. چند متر تا خط پايان فاصله داشتم. سرعتم رو کمتر کردم که ديدم ماشين مشکي درست پشت سرمه! دوباره سرعت رو زياد کردم.
اگر اين بار رو دوم مي شدم حتما ديوانه مي‌شدم. من اول مي‌شم و به يک تازه وارد اجازه نمي‌دم تا از من جلو بزنه!
نفس عميقي کشيدم و سرعتم رو بيشتر از قبل کردم. کاري که مي‌کردم خطرناک بود. اما من عاشقِ خطر هستم.
از خط پايان عبور کردم. لبخند دندون نمايي زدم و از آيينه به ماشيني که پشت سرم بود نگاه کردم و پوزخندِ صدا داري زدم.
پام رو روي ترمز گذاشتم و ماشين رو حرفه اي پارک کردم. پياده شدم و کلاه ام رو از روي سرم برداشتم. همه ي کسايي که منتظر برنده شدن من بودن و سر بردِ من شرط بندي کرده بودن, دست مي‌زدن و خوشحالي مي‌کردن.
يکي از کسايي که هميشه سر برنده شدنم شرط بندي مي‌کرد و دوستم هم بود, به سمتم اومد و در حالي که دست مي‌زد گفت:
محمد-ايول رايان, مثلِ هميشه گل کاشتي
پوخندي زدم و گفتم:
-مثلِ هميشه؟
محمد- حالا اون يک دفعه رو فاکتور مي گیريم... مهم اينه که من سر تو شرط بندي کرده بودم و تو الان برنده شدي!
-چيش به من مي رسه؟
محمد- نصفش مالِ توِ ديگه
محمد به سمت کامران, کسي که اين مساقبات رو برگزار مي‌کرد, رفت و شروع به داد و بي داد کردن, کرد.
کامران به سمتم اومد. با دستش روي شونم زد و گفت:
کامران-تبريک مي‌گم... جبران بازي اي که نبردي!
-اون يک بار سر يک حواس پرتي بود. طرف تازه وارد بود, منم دستِ کم گرفتمش... ولي از اين به بعد ديگه همچين چيزي نيست!
کامران-باز هم تازه وارد داريم!
با سرم به همون دو نفري که در طول مساقبه سوار ماشين سمند و جنسيس مشکي بودن اشاره کردم و گفتم:
-بله... در جريان هستم!
دختري که سوار سمند بود, از ماشين پياده شد و به سمتم اومد. فکر نمي‌کنم با همچين ماشيني بشه مسابقه داد! مگر اينکه ماشينش رو پيشرفته کنه...
رو به روم ايستاد و با لبخند گفت:
مينا-اون کاري که کرديد جرئت مي‌خواست! از بچگي عاشق سرعت بودم اما حاضر نيستم به خاطر پول خودم رو به خطر بندازم
-من به خاطر پول بازی نمی‌کنم! کاري که ما مي‌کنيم مثل يک جور معاملست... توي اين معامله ما جونمون رو با سرعت معامله مي‌کنيم. از سرعت لذت مي‌بريم و در آخر جونمون رو مي‌ديم. اما اگر معامله رو ببريم, هم از سرعت لذت بريدم و هم زنده می‌مونیم و يک چيزي گيرمون مياد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Darya_pat

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
5/7/18
ارسال ها
4,500
امتیاز
77,373
محل سکونت
سرش رو تکون داد و بدون هيچ حرفي به سمت ماشينش رفت. سوار شد و محل مسابقه رو ترک کرد.
هر کسي مي تونه مسابقه بده اما بايد جرئتش رو داشته باشه. حرفش کاملا بي معنی بود... وقتي حاضر نيست از جونش مايه بزاره؛ پس جاش توي اين مسابقات نيست.
نصف بيشتر ماشين ها محل مسابقه رو ترک کرده بودن. فقط من موندم, کامران و محمد و همون جنسيس مشکی، که هنوز هم سرنشينش پياده نشده.
کامران به سمت ماشينش رفت و در سمت راننده رو باز کرد. يک پسر حدودا 25 ساله، چشم هاي مشکی رویال، پوست روشن و مو هاي خرمايی از ماشين پياده شد و هر دو به سمت من اومدن.
کامران به من اشاره کرد و رو به اون پسر گفت:
کامران: ايشون رايان هستن، ملقب به عشق سرعت.
رو به من برگشت و گفت:
کامران: پدرام، برادر زاده ام... تازه وارده اما از 18 سالگي ماشين سواري مي کرده.
ابروم رو بالا انداختم و گفتم:
-خوشبختم!
پدرام:همچنين
کامران:پدرام، رايان حدودا 3 سالِ که توي مسابقات رالي که من برگزار می‌کنم, شرکت می‌کنه و بيشتر مسابقه ها رو برده و از همه ی کسايی که اينجا هستن با تجربه تر هست!
در جواب حرف هاي کامران لبخند زدم.
پدرام:چند سالِ که ماشين سواري مي کني؟
-حدودا 19 سال، از 17 سالگي ماشين سواري رو شروع کردم و بعد از 3 سال به صورت حرفه اي توي مساقبات شرکت می‌کردم.
دستي از پشت سر دور گردنم حلقه شد. سرم رو برگردوندم و با چهره ي محمد رو به رو شدم. انتظار ديگه نداشتم. هميشه کارش همين بود. از وقتي می‌شناختمش يک پسره شيطون بود که هيچ چيز جلو دارش نبود. از زماني که مسابقات رو شروع کردم تا به امروز، محمد هميشه همراهم بود، هيچ وقت تنهام نزاشت و پشتم رو خالی نکرد.
-صد بار بهت نگفتم از اين کارا بدم مياد! تو مگه دختري؟
محمد:چه ربطي داره! خب منم دل دارم...
-تو ديگه زيادي دل داری!
محمد:عزيزم اينجوري نگو ناراحت می‌شما!
با حالت کش داري گفتم:
-اصلا مهم نيست!
کامران تک خنده اي کرد و با صدايي که توش رگه هاي خنده بود, گفت:
کامران: خب ديگه، من و پدرام بايد بريم... شما دو تا هر چه زود تر اينجا رو ترک کنين بهتره!
پدرام: چرا برن؟
کامران:بالاخره اينجا لبه ي پرتگاهه، خطرناکه!
هر دو به سمت ماشين پدرام رفتن. کامران نشست توی ماشين و پدرام قبل از سوار شدن رو به من گفت:
پدرام:بردِت رو تبريک می‌گم عشقِ سرعت!
لبخند دندون نمايی زدم. سوار شد و محل رو ترک کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بالا