ویژه رمان قانون ساعت شنی |بهاربهادری کاربر انجمن یک رمان

baharbahadori

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
7/24/17
ارسال ها
111
لایک ها
654
امتیاز
2,803
محل سکونت
استان بوشهر
#1
کد رمان : 1056
ناظر رمان: روشنک.ا


نام رمان: قانون ساعت شنی
نویسنده: بهاربهادری
ژانر: هیجانی؛عاشقانه؛اجتماعی،معمایی
خلاصه:
راجع به یک دانشمند هست که در پایگاه انرژی هسته ای کار میکند،
و بر حسب یک سری اتفاقات یک پیشنهاد به او میشود و به دنباله ی این پیشنهاد زندگی اش به دردسر می افتد...
و او را درگیر قتل بهترین دوستش و باز شدن پای خانواده اش به این ماجرا میکند....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

monika_m

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/28/17
ارسال ها
195
لایک ها
2,767
امتیاز
2,933
محل سکونت
مشهد
#2
coch_1_-_copy_%283%29.jpg


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**
دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **
با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

baharbahadori

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
7/24/17
ارسال ها
111
لایک ها
654
امتیاز
2,803
محل سکونت
استان بوشهر
#3
"مقدمه"
،
زندگی نمایشی است که هیچ تمرینی برای آن وجود ندارد،
و تو با هیچکدام از دیالوگ ها و اتفاقاتش آشنایی نداری...
همه چیز آنقدر سریع پیش می آید که تو حتی نمیتوانی حدس و گمانی بزنی...
باید راه و رسم بازی کردن در این نمایش را بلد باشی،
تا قبل از اینکه زمان به پایان برسد و دانه های کوچک شنها به پایین ساعت شنی بریزند و قانون ساعت شنی شکسته شود و نمایش تو بدونِ هیچ تشویقی به پایان برسد...،
اتفاقهای ناگوار سعی دارند تو را به سمتِ خودشان بکشند و شکستت دهند...
برای رهایی دست و پا میزنی و آنها تو را مانند باتلاقی عمیق به پایین میکشند...
تاریکی سعی، دارد تو را احاطه کند... ولی تو باید، بلد باشی که به سمتِ روشنایی بروی...
در این مسیر از زندگی،
نباید خودت را دست کم بگیری و استرس و اضطرابت تو را از قافله عقب بیندازد...
اول به خودت و بعد به دیگران ثابت کن که اگر بخواهی میتوانی...
و همه چیز برمیگردد به خواستن خودت و توانایی هایت...

"فصل اول"

بی حوصله خودم را انداختم رویِ کاناپه... دیگه داشتم کلافه میشدم. فکر و خیالهای پوچ و تو خالی بدجور روی ذهنم رژه میرفتند... توی این دو روز شده بودم یک آدم بی اعصاب و کلافه که به همه چیز گیر میداد..؛
بقیه هم با تعجب به این رفتار چند روزم نگاه میکردند..
چون از جهان آسایشی که همیشه با جدیت و با حوصله کارش رو جلو میبرد کلی فاصله گرفته بودم..
اسم ترور شخصیت های مهم بدجوری توی ذهنم رفت و آمد میکرد و افکارم را خط خطی میکرد..
از من بعید بود که در برابر چنین اتفاقی اینقدر کم بیارم و بترسم.. نمیدونم چی بود که جلوی دهنم رو میگرفت و میگفت فعلا فقط باید سکوت کنی و هیچی نگی...
خودمم دیگه از این چند روز کذایی خسته شده بودم..
من اهل خ**یا*نت نبودم.. خیانتی که قبل از هر چیزی هم خودم و هم خانوادم رو از پا در میاورد و نابود میکرد...
خیانتی که ممکنه باعث بشه شبا از عذاب وجدانش حتی خوابم نبره..!
روزای آخر بود ... دیگه باید جواب میدادم.. یا این خ**یا*نت رو قبول میکردم و کاری که میخواستن رو انجام میدادم و بعدشم با پولی که خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش را میکردم بود، دست خانواده ام را بگیرم و بروم یک جایی که دیگر خبر از هیچی نباشد.. یا... پیشنهادشان را قبول نمیکردم و.. تاوانش را خانوادم پس میدادند...
یا باید خ**یا*نت به کشوری که سالهاست درش زندگی و خدمت کردم رو قبول میکردم.. یا نجاتش میدادم..
اگر آن اتفاق نیوفتاده بود.. اگر آن صحنه را ندیده بودم.. مطمئنن راه دوم را انتخاب میکردم.. بدون اینکه به هیچ چیز دیگری فکر کنم..
ولی.. وقتی بهترین رفیقم را توی آن وضعیت دیدم.. خط خورد روی همه ی انگیزه هایی که توی ذهنم بود.. علیرضا دیگر نبود..
علیرضایی که توی بهترین خاطره های زندگی ام نقش مهمی داشت...
علیرضا به خاطر اشتباه من الان دیگر نیست..
حتی.. حتی هنوز نمیدانم جنازه اش را پیدا کردن یا نه..
این هشداری که بهم دادن... یعنی اینکه موضوع خیلی جدی تر از این حرفاست..
یعنی اینکه اگر به کس دیگه ای بگی تنها کسی که ضرر میکنه خودمم..
من کسی نبودم که به خاطر نجات خودم از عزیزام بگذرم... جهان آسایش نباید کم بیاره... نباید سرخم کنه...
من اشتباه کردم که به علیرضا همه چیز را گفتم.. و این اشتباه نباید دوباره تکرار بشه..
خاطرات علیرضا یکی یکی از جلوی چشم هایم رد میشدند..
خاطره ی روزایِ تحصیلمان..
خاطره ی روزایی که به خاطر شیطنت من، او کتک می خورد...
خاطره ی روزایی که نوستالژی ترین خاطره های زندگیم بودند..
علیرضا به خاطر من بود که الان دیگه نیست..
من نمیزارم خون علیرضا پایمال بشه...
اما چه جوری؟ اگر کاری میکردم.. دوباره به خاطر اشتباهم بقیه ی خانوادم آسیب می دیدند...
صدای زنگ در توی کل خونه پیچید..
زنگها پشت سرهم بود و همین کارش بود که بهم میفهماند چه کسی پشتِ در منتظر ایستاده.. متفاوت ترین آدم زندگیم..
اما.. حالا.. شرایطی نداشتم که بخواهم ببینمش.. ولی خب نمی شد که جلوی در نگهش دارم...
درو باز کردم...
با عجله دو تا سه تایی پله ها را طی کرد و نفس نفس زنان به سمتم امد..؛ نگاهم رفت سمت چهره ی شاد و خوشحالش..
اگر هنوز یک دانش آموز بود صد در صد میگفتم املایش بیست شده!
مقنعه اش طبق معمول کج شده بود و کوله پشتی اش که انگار وزن کتابهای داخلش خیلی زیاد بود آویزانش شده بود و کلاسورش را به سختی نگه داشته بود..
خواستم لبخند بزنم.. ولی اصلا نمیشد.. نمیتوانستم.. دست خودم نبود..
اتفاقی که افتاده بود انقدر برایم سنگین بود که نتوانم حتی یک لبخند محو بزنم.. بلکه باعث شده بود خیلی خشک و بی رمق زل بزنم به دختر کوچولوی رو به رویم که الان خودش را انداخته بود بغلم..
_helloo mr jahannn
از خودم جدایش کردم و با قیافه ای که سعی داشتم انقدرها هم جدی نباشد نگاهش کردم.. همین باعث شد که یکی از ابروهایش را بالا بیندازد و چشمانش را درشت کند و قیافه ی جست و جوگرانه به خودش بگیرد..
قبل از اینکه چیزی بگوید خودم سریع با صدای گرفته گفتم:
_سلام جغجغه.. خوبی؟ اینجا چیکار میکنی؟
 
آخرین ویرایش

baharbahadori

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
7/24/17
ارسال ها
111
لایک ها
654
امتیاز
2,803
محل سکونت
استان بوشهر
#4
اخم بامزه ای کرد و گفت:
_پرفکتَم نون خشکِ جان..
خواست ادامه ی حرفش را بزند که با اخمی که کردم سریع گفت:
_حواسم نبووود! ببخشید!
این لفظِ نون خشکه ای که برای جملات با من به کار میبرد رو میدونست دوست ندارم، ولی باز فراموش میکرد..
_خب چیه به خدا اینقده بهت میاد! مامان بابا باید اسمتو همین میذاشتن! خشک و بی تفاوت و جدی! نون خشکه هم همینه!
نفسم را بی حوصله بیرون فرستادم..
_باشه تو درست میگی..حالا بگو ببینم اینجا چیکار میکنی؟
چشمهایش را ریز کرد و گفت:
_نمیدونم والا، ولی فکر کنم که از وقتی شما از home family left دادی من هم مجبور میشم برای دیدنت هر روز بیام اینجا!
بدون اینکه منتظره جوابی از من بماند، کلاسور و کوله اش را انداخت و رفت داخل خانه..
ترک کردن یک سری از عاداتش انگار غیره ممکن بود..
همیشه وسایل هایش را باید همه جا می انداخت و بقیه زحمت پیدا کردنشان را بر عهده میگرفتند..
انگار نه انگار که ۱۹ سال سن دارد!
وسایلش را انداختم روی مبل و با چشم اطراف خانه را به دنبالش گشتم..؛
همین که نگاهم به سمت آشپزخانه کشیده شد، سریع پرید بیرون و همانطور که سیب بزرگ و قرمزش رو گاز میزد گفت:
_تو امروز یه چیزیت هستا آقای دانشمندِ خان داداش! بگو ببینم چی شده؟
خودم را روی مبل انداختم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
_هیچی..کارا توی پایگاه یکم زیاد بود، برای همین خسته ام..
اومد و روبه رویم نشست، یک گاز بزرگ از سیبش زد و با دهان پر گفت:
_ولی چشات یه چیزه دیگه میگنا..!
ابروهایم را در هم گره کردم.. نباید میذاشتم بیشتر از این سوال جوابم کند..
_تو اومدی اینجا منو بازجویی کنی؟
موهایش که لجوجانه از مقنعه اش بیرون افتاده بودند و جلوی دیدش را گرفته بودند را کنار زد و گفت:
_ناسلامتی این شغل منه ها!
بعد هم با ژست خاصی گفت:
_البته شغل آینده.
سعی کردم بی تفاوت باشم.. بعید میدانستم ملودی روزی بتواند به آرزویش برسد... پلیس شدن خیلی ملاکهای مهمی داشت و در برابر این ملاکها، ملودی پدیده ای بود برای خودش!!
_راستییی father میگفت بهت بگم این چند روزه چرا بهشون سر نزدی.. مامی هم کلی غرغرکرد و گله گذاری که چرا شازده پسرش نمیاد بهش سر بزنه!
به جمله هایش که تکاپو با انگلیسی قاطیشان میکرد لبخند محوی زدم.. علاقه شدیدی به زبان خارجه داشت.. درست همانطور که تربیت شده بود و طبق سخت گیریهای من همه را به خوبی یاد گرفته بود.. تا جایی که در جملات روزمره اش هم از آنها استفاده میکرد..
دو سالی میشد که در یک خانه ی جدا از خانواده ام زندگی میکردم..
اینجوری راحتر بودم...
 
آخرین ویرایش

baharbahadori

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
7/24/17
ارسال ها
111
لایک ها
654
امتیاز
2,803
محل سکونت
استان بوشهر
#5
ملودی تکیه داد به مبل و زل زد به من.
_خلاصه خان داداش مامی و فادر حسابی شاکین ازت..
انقدری ذهنم مشغول علیرضا بود که توجه خاصی به حرفهای ملودی نشان ندادم..؛
فقط سعی داشتم یک جوری دست به سرش کنم که برگرده خونه..
نگاه جدی ام را دوختم بهش:
_ملودی؟
چشمهایش را درشت کرد و زل زد بهم:
_جانم خان داداش؟
_من یکم کار دارم.. باید برم بیرون.. ولی فردا برای نهار میام خونه..
ل**ب و لوچه اش را آویزان کرد و گفت:
_اِ اِ داداااش!! من همین حالا اومدم که..
بی تفاوت نگاهش کردم و بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم..
ازتوی اتاق صدای غرغرهایش را می شنیدم و بعد هم صدای دری که محکم بسته شد.. و بعد هم یک سکوت...!
نفسم را آسوده بیرون فرستادم..؛ ل**ب تابم را از روی میز برداشتم و آوردم توی هال... روی مبل همان جای قبلی ملودی نشستم.. دستهایم میلرزید.. فیلم را آوردم، کلیک کردم رویش و فیلم شروع شد..
بار اول فقط دقیقه های اولش را دیده بودم.. چون بعدش حالم بد شد و بدجور به هم ریختم.. طاقت دیدن ادامه اش را نداشتم ولی مجبور بودم که ببینم..
خیره بودم به صفحه ی روبه روم که با صدای جیغ نسبتا بلندی همه ی افکارم از هم پاشید و شوکه به پشت سرم نگاه کردم..!
با دیدن ملودی که با چشمهای گرد شده و رنگی پریده که دستش را جلوی دهانش گرفته بود تا صدایش در نیاید؛ هم جا خوردم هم بیشتر شوکه شدم..!
سریع بلند شدم و به سمتش رفتم.. دقیقا پشت مبل که فاصله کمی با دیوار داشت ایستاده بود..
نگاهش خیره به صفحه ی ل**ب تاب بود.. قبل از هرکاری ل**ب تاب رو بستم..
نمیدانستم باید چکارکنم.. ملودی مات و گنگ و ترسیده نگاهش را بالا اورد و به من نگاه کرد..
نفسم را عمیق بیرون فرستادم..
دستانش را از روی دهانش پایین آورد و با چشمهایی که اشک درشون جمع شده بود گفت:
_علی... علیر..ضا... دا..داش...
چشمهایم را محکم روی هم فشاردادم. نباید این اتفاق می افتاد.. نباید کس دیگه ای چیزی میفهمید.. دلم نمیخواست دوباره یکی دیگر از افراد خانواده ام به خاطر من و اشتباهاتم به دردسر بیوفتد...
باید ملودی را ارام میکردم و یک سری چیزها را برایش توضیح میدادم... نباید اجازه میدادم جایی حرفی از این موضوع بزند.. وگرنه اتفاقی که نمیخواستم خیلی زود می افتاد...
کمک کردم روی مبل بنشیند.. خیلی ترسیده بود.. ملودی دختری بود با دنیایی پر از اتفاقای رنگی و خوب.. چون دختر کوچک و ته تغاری خانواده بود و بدجور لوس شده بود.. دختری نبود که بتواند از پس هضم دیدن یک سری اتفاقات بربیاید..
اما الان.. الان دیگر وقتش بود با یه سری از واقعیتها کنار بیاد و سعی کند یک چیزهایی را پیش خودش نگه دارد و ندید بگیرد...
_مگه تو.. نرفتی؟؟؟
باصدایی که انگار از ته چاه میومد و لرزان بود گفت:
_مید..ونستم.. یه چیزی..هست... برای... همین گفتم.. این.. کارو.. کنم...
ملودی عادتش همین بود.. هروقت به چیزی شک میکرد جوری عادی وانمود میکرد که انگار عینه خیالش نیست.. در صورتی که توی ذهنش دنبال راهی برای رو کردن دستته..
گلو صاف کردم و گفتم:
_ببین ملودی.. هر چی که دیدی رو باید فراموش کنی و ندید بگیری.. میدونم سخته و آسون نیست ولی باید بتونی..
گریه اش راه افتاد.. باهق هق گفت:
_چی.. چی میگی.. داداش.. علیر...ضا..علیرضا.. تو..اون... فیلم..
ملودی علیرضا را دوست داشت.. بیشتر از من نه.. ولی کمتر از من هم نبود.. علیرضا دوست صمیمی من بود و خیلی به خونه ما رفت و آمد داشت.. برای همین ملودی اون رو هم به عنوان برادرش میشناخت.. من و علیرضا فرقی با هم نداشتیم برایش.. و مطمئن بودم این خبر و تاثیری که روی ملودی میگذارد به همان اندازس که خبر مرگ من رو بهش بدن..
_برای خوده من هم شوک بزرگی بود.. ولی نباید کسی چیزی بفهمه..؛ میفهمی چی میگم ملودی؟؟ نباید کسی بفهمه..
با چشمهای اشکی نگاهم کرد
_یعنی چی.. کیا.. این کارو کردن؟؟؟ باید به پلیس خبر.. بدیم داداش..
با التماس نگاهش کردم:
_ملودی خواهش میکنم به حرفام گوش کن؛هیچ احدالناسی نباید چیزی از این موضوع بفهمه.. وگرنه سرنوشت تو.. مامان.. بابا.. حتی من، به راهی که نمیخوایم ختم میشه..
_آخر و عاقبتمون... میشه مثل ...علیرضا؟؟؟داداش تو رو خدا.. بیا باید به پلیس بگیم... اینا کی بودن؟ با ما چیکار دارن؟؟
کلافه گفتم:
 
آخرین ویرایش

baharbahadori

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
7/24/17
ارسال ها
111
لایک ها
654
امتیاز
2,803
محل سکونت
استان بوشهر
#6
_ملودی همینقدر بدون که اینا ادمای خوبی نیستن.. اگه باهاشون راه نیایم خیلی ساده اخر و عاقبتمون میشه شبیه علیرضا.. به نظرت من به فکره خبر دادن به پلیسا نیوفتادم؟؟ ملودی ما نمیتونیم چیزی رو تغییربدیم.. الان توی موقعیت حساسی هستیم.. اگه میشه درک پلیسیت رو الان به کار بنداز..
اشکهای صورتش را پاک کرد:
_درک پلیسیم.. رو به کار.. انداختم که میگم بریم و به پلیس بگیم.. اصلا اینا چی میخوان ازت؟؟؟ چیکار.. چیکار به علیرضا داشتن؟؟؟
چنگی در موهایم زد.. ملودی نمیتوانست کنار بیاید..
_ملودی بس کن.. اینا سر و کارشون با منه.. به خاطر اشتباه من علیرضا رو از دست دادیم.. چون موضوع رو بهش گفتم.. نمیخوام الانم تو رو هم از دست بدم، بفهم اینو..
دوباره گریه اش راه افتاد..
_داداش من.. میترسم.. اگه بلایی.. سره تو هم بیارن..
در آغوش کشیدمش.. الان نیاز به آرامش داشت.. دقیقا مثل خودم.
_اگه تو چیزی به کسی نگی.. اتفاقی برای منم نمیوفته.. باشه؟؟
از بغلم بیرون اومد.. اشکهایش را پاک کردم..
_باشه ملودی؟ خیالم راحت باشه که چیزی به کسی نمیگی؟
رنگش پریده بود. هیچ چیز در چشمانش معلوم نبود، چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد.. بعد از چند ثانیه، سریع بلندشد.. وسایلش را برداشت و به سمت در رفت..
مات ماندم سرجایم.. معنی این کارش را نفهمیدم.. برای مطمئن شدنم گفتم:
_خیالم از بابت تو راحت باشه؟
مانند دختر بچه های تخس و ناراحت برگشت سمتم و بازم فقط نگاهم کرد و هیچ نگفت..
_فردا میام خونه باشه؟
فقط سری تکان داد و در را باز کرد و بدون هیچ حرفی بیرون رفت..
از سکوتش معلوم بود شوک بزرگی بهش وارد شده و تا بخواهد به خودش بیاید وقت میبرد..
***
کل شب را بیدار بودم.. حتی یه دقیقه خواب به چشمانمم نیامده بود.. تمام اتفاق های چند روز اخیر از جلوی چشمانم یکی یکی گذشتن..
فکرم پی ملودی بود.. نگران بودم، نگران اینکه ملودی نتواند جلوی خودش را بگیرد و یک مشکل تازه به دردسرهایم اضافه شود..
نگاهی به ساعتم انداختم.. ده صبح بود..؛ از دیروز تا به الان انگار یکسال برایم گذشته بود...
فنجان قهوه ام را برداشتم و کمی از آن را نوشیدم..
به یاد گذشته افتادم.. چقدر همه چیز زود گذشت..
کاش میشد یک روزایی از زندگی را ادیتشان کرد تا اینقدر اذیت نکنن... روی افکارت رژه نرن و باعث دردت نشوند...
من آدمی نبودم که کم بیارم.. سفت و سخت می ایستادم جلوی هرچی مشکلِ بی سر و ته بود...
ولی این بار با رفتن علیرضا کم اوردم...
نباید میزاشتم خونِ علیرضایی که مثلِ برادرم بود پایمال بشه...
نگاهی به تهِ فنجانِ قهوه ام انداختم..
تلخ و سرد..
مثلِ تمام این لحظاتی که با نبودن علیرضا گذشت..
فنجان را روی میز گذاشتم و شقیقه هایم را ارام ماساژ دادم... اولین کاری که باید انجام میدادم رفتن به دیدن ملودی و حرف زدن بااو بود..
دیدن پدرم و مادرم بهانه ی خوبی برای اینکاربود..
سریع بلندشدم..باید زود اماده میشدم و به دیدنشان میرفتم...
*****
"ملودی"
بشقاب ها رو آروم روی میز گذاشتم.. با صدای مامان برگشتم و نگاهش کردم:
_ملودی برو برادرت کارت داره.. تا تو بیای منم میز غذا رو خودم میچینم.
سعی کردم لبخند بزنم.. ولی حتی ذره ای هم لبهام کش نیومد!
_با..شه..
تمامِ امروز منتظر بودم که بیاید و حرف بزنیم.. ولی از وقتی که امده بود بابا و مامان کنارش بودن و فرصتش پیش نمیومد..
به سمتِ اتاقم رفتم.. اینجا برای حرف زدن مناسبتر بود..
با وارد شدنم به اتاقم، متوجه اش شدم که روی صندلی کنار میز نشسته،
رو به رویش روی تختم نشستم...
_خوبی ملودی؟
بی رمق نگاهش کردم.. من خوب بودم؟نه.. نبودم..
_به نظرت میتونم خوب باشم؟
گلو صاف کرد..
انگار قرار بود حرفِ مهمی بزند.. چون جهان همیشه بعد از این کار حرفهای مهمی برای گفتن دارد..
_ملودی.. میدونی که چقدر دوست دارم و چقدر برام مهمی.. درسته؟
چیزی نگفتم.. جهان هیچوقت نگفته بود که دوستم داره.. چون همیشه فقط ثابتش کرده و این چقدر او را برایم عزیزتر میکرد..
_ملودی قضیه ی علیرضا رو فراموش کن.. میدونم نمیشه ولی تو بگو میشه.. میدونم سخته ولی تو بگو اسونه.. میدونم عذابت میده ولی تو کنار بیا باهاش...
قسم میخورم کسایی که اینکارو با علیرضا کردن تقاص پس بدن...
اولین قطره اشکی که افتاد روی گونه ام رو پاک کردم..
چطور علیرضا رو با اون همه خوبی که در حقم کرد فراموش میکردم؟!
با حضور جهان در کنارم باچشمهای اشکی نگاهش کردم..
منو در آغوش کشید و بو*س*ه ای روی موهایم زد.
_ملودی من نمیخوام تو رو هم از دست بدم.. من نمیخوام برای مامان و بابا اتفاقی بیوفته... میفهمی چی میگم؟؟ بعضی وقتها یه چیزایی رو باید فراموش کنی.. جوری که اگر خودتم بخوای نتونی به یاد بیاریشون...
خودم رو از آغوشش بیرون کشیدم.. سرم رو پایین انداختم و گفتم:
_علیرضا قرار بود از اینجا بره.. واسه هفته آینده بلیط داشت.. به کسی جز من نگفته بود.. قرار شده بود به وقتش بگه بهت..،
آخرین باری که دیدمش...
هق هقم باعث شد حرفم نصفه بمونه..
سرم رو روی شونه اش گذاشتم.. دستش را دورم حلقه کرد..
_آروم باش ملودی..
_بهم گفت هیچوقت فراموشش نکنم.. منم بهش قول دادم.. بهش گفتم وقتی یکی وارد زندگی آدم بشه، اون آدم چه بخواد و چه نخواد اون جزئی از خاطراتشه... حالا... من چجوری این اتفاقی که براش افتاده رو فراموش کنم جهان...
_نمیگم علیرضا رو فراموش کن.. نمیگم خاطراتت رو فراموش کن... فقط فکر اون فیلمِ لعنتی رو از ذهنت پاک کن.. بزار فقط به این فکر کنم که چطور راست و ریست کنم همه چیو.. بزار نخوام تو فکر تو باشم..
نفسم رو آشفته بیرون فرستادم.. به جهان نگاه کردم... با چشمهاش ازم خواهش میکرد که فراموش کنم..
ته ریشِ نسبتا بلندش و چشمهایی که از بی خوابی این چند روز اخیر خبر میدادن سر و وضع آشفته اش از اون یه جهان دیگه ساخته بود...
جهانی که همیشه شیک و مرتب بود ته ریش تمیز و مرتب و کت های اسپرت و گاهی رسمی.. پیرهنای رسمی و شیک... اخلاقِ خشک و رسمی...
دقیقا همون دانشمند حرفه ایی شده بود که خیلی جاها بهش نیاز داشتن...
اما الان از اون جهان خبری نبود...
_باشه.. ولی جهان... بهم..بهم یه قولی بده
موهایم را با انگشت فرستاد پشت گوشم بادقت نگاهم کرد.
_چه قولی؟
به عادتِ همیشگی ام انگشت کوچکم را بالا اوردم و گفتم:
_قول بده نزاری کسایی که این بلا رو سر علیرضا اوردن راحت در برن.. و اینکه... یه دردِ دیگه به دردم اضافه نمیشه و تو چیزیت نمیشه...
به انگشتم نگاه کرد مثل من انگشتش رو بالا اورد و دور انگشتم حلقه کرد.
_قسم میخورم که تقاص پس میدن همه اونایی که قصد دارن زندگیمون رو اینجوری به هم بریزن..
بغلش کردم.. محکم... و به خودم به خاطر وجودش بالیدم...
با صدای مامان که ما رو به نهار دعوت میکرد جهان سریع بلندشد..
_یادت نره چه حرفهایی زدیم و قرار شد تو چیکار کنی..
سری تکان دادم:
_یادم نمیره..
با خودم زمزمه کردم "شازده کوچولو گفت: کی اوضاع بهترمیشه؟ روباه گفت: از وقتی که بفهمی همه چیز به خودت بستگی داره..."
****دو روز بعد****

"جهان"
خسته روی مبل دراز کشیدم... ساعدم رو روی چشم هام گذاشتم ...
انگار این خستگیها قرار نیست رفع بشن...
شاید یه دوشِ آب سرد باعث بشه حالِ بهتری پیداکنم... و تصمیم درست تری بگیرم...
توی این دو روزی که گذشت خبری از چیزی یا کسی نشده بود.. و همین نگرانترم میکرد...
با صدای زنگ در بلند شدم و نشستم..
این ساعت از روز کی میتونست باشه؟
با تردید به سمت آیفون تصویری رفتم چیزی مشخص نبود..
_کیه؟
-اگر میشه تشریف بیارید دم در..
اخمهایم را در هم کشیدم.. کی بود؟
-ببخشید شما؟
-بیاید جلو در مشخص میشه..
چیزی نگفتم.. همچنان امیدوارم بود تصویر شخص جلوی در رو ببینم اما خبری نبود و این وادارم میکرد برم جلوی در..
در و باز کردم با دیدن افراد جلوی در با اخم نگاهشان کردم..
_سلام
_سلام.. ببخشید مزاحم شدیم ما از اداره اگاهی مزاحمتون شدیم.. راستش یه موضوع مهمی پیش اومده که لازم دونستیم شما رو خبر کنیم..
یه لحظه انگار جا خوردم و شوکه شدم..
این واقعا یک اتفاق غیره منتظره ی دیگه بود.. یعنی از این قضیه بویی بردن؟؟ چجوری آخه؟؟ فکر نمیکردم به این زودی همه چیز لو بره!
یا نه.. شاید قضیه مربوط به علیرضا باشه.. نکنه فکرکنن من بلایی به سرش اوردم؟؟
هی جهان آروم باش.. بزار درست تصمیم گیری کنیم..
نباید خودمو میباختم.. باید خونسردیم رو حفظ میکردم.. باصدایی که مثلا خونسرد هستم گفتم:
_چه موضوعی؟ اتفاقی افتاده؟؟
_باید بیاید اداره اگاهی.. اون جا مشخص میشه..
 
آخرین ویرایش

baharbahadori

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
7/24/17
ارسال ها
111
لایک ها
654
امتیاز
2,803
محل سکونت
استان بوشهر
#7
**********
_چند ساله که می شناختینش؟؟
بدون اینکه نگاهش کنم؛ سرم را پایین انداختم
_از بچگی..
_پس یعنی دوستای نزدیکه هم دیگه بودین؟
_بله..
_آخرین باری که باهاش ملاقات داشتید، کی و چه وقت بوده؟؟
سرم را بلندکردم.. یک چیزی شبیه غم و اندوه تمام بدنم را کم کم به تسخیر شدن وادار میکرد..
یاد آن روزه کذایی که برای آخرین بار علیرضا را دیدم افتادم... همه چیز را
از پیشنهادی که به من داده بودند، برای علیرضا توضیح دادم، و علیرضاهم با همه ی تعصبی که روی اسم و رسم این خاک داشت گفت نباید کاری کنم که به ضرر خودم و به نفع اونا تموم بشه.. که ای کاش هیچی بهش نگفته بودم..
همون روزی که تو ماشین خودم همه چیز را به علیرضا گفتم و علیرضا هم عصبی گفت نمیذاره اونا هیچ غلطی کنن... توی ماشین شنود کارگذاشته بودند... و این یعنی همه ی حرفای ما را شنیدند..
آن روز اونقدری ذهنم درگیر بود که اصلا متوجه ی اطرافم نبودم.. نمیدانستم باید چه کاری انجام بدم... با اینکه تهدیدم کرده بودند به کسی چیزی نگم.. ولی اولین نقطه ی روشن ذهنم علیرضا بود توی اون لحظه...
وقتی همان شب برگشتم به خانه.. با فیلمی که برایم فرستاده شد..به کل شوکه شدم..
فیلمی که نشان میداد علیرضا را دزدیدند و برای زهره چشم گرفتن از من.. کشتنش...
از آن شب دیگر خواب با من غریبه شده بود.. هر شب کابوس..کابوس مرگ علیرضا... علیرضایی که به خاطر اشتباه من الان دیگه نیست..
همین بی دقتی من شروعی شد برای یک بازی که از همین الانش بدجوری داشتم بوی باخت رو استشمام میکردم...!
_آخرین بار.. سه روز پیش.. صبح دیدمش.. یه خورده باهم صحبت کردیم..
_ساعت چند؟؟
کلافه نگاهش کردم، آن روز انقدری ذهنم درگیر بود که ساعت را اصلا متوجه نشدم..!
_نمیدونم..
_مهمه که بدونید.. یعنی باید یادتون بیاد..
زل زدم بهش.. یک جوری از من بازجویی میکرد انگار میخواست بگوید من علیرضا را کشته ام..!
_واقعا نمیدونم.. شاید.. شاید ساعت هشت.. نه ..بوده باشه..
_مگه شما اون موقع نباید تو نیروگاه می بودید؟
_چرا.. ولی.. کار مهمی با علیرضا داشتم.. برای همین چند ساعتی بیرون بودم.
_کارتون با علیرضا چی بود که در این حد مهم بوده که صبح از کارتون بزنید و برید با علیرضا صحبت کنید؟
از سوالای ریزی که از لابه لای حرفهایم طرح میکرد حالم بهم میخورد و بیشتر از بیش کلافه ام میکرد..
_راجع به ...
با فکری که به ذهنم رسید جمله ام کامل شد
_علیرضا یه روانشناس بود..گاهی وقتا باهم راجع به یه مسئله هایی حرف میزدیم.. اون روزم راجع به خواهرم یه حرفایی زدیم.. یه موضوعی بود که میخواستم کمکم کنه.. همین.
_چه موضوعی؟؟
_زیاد مهم نبود..
_شما که گفتین مهم بوده؟
_برای من آره..
_خب پس بگید چی بوده؟
_خواهرم میرفت پیش علیرضا مشاوره.. منم هر یه ماه میرفتم و با علیرضا صحبت میکردم که ببینم تو این مدت راجع به چه چیزایی صحبت میکردن.. و من چه کاری برای خواهرم از دستم برمیاد.
_خواهرتون چه مشکلی دارن مگه؟
این که ملودی برای مشاوره میرفت پیش علیرضا را راست گفته بودم.. ملودی گاهی وقتها برای مشاوره و برنامه دهی به روزای هفته اش میرفت پیش علیرضا و علیرضا مثل یک مشاور به او کمک میکرد..
_مشکل خاصی نداره.. فقط گاهی وقتا میرفت پیش علیرضا تا بهش مشاوره بده همین..
_چرا علیرضا رو برای مشاوره انتخاب کرده بود؟
_با علیرضا راحت تر بود..
_چرا؟
_چون مثل من یه برادر بود براش..
_اون روزه آخری که دیدینش حرف خاصی بهتون نزد؟
نگاهم را دوختم به پارچ آب روبه رویم
_نه.. هیچی...
صندلی را کشید عقب و بلند شد..
_خیله خب..میتونید برید جناب آسایش.. فقط اینکه اگر مورد خاصی به ذهنتون اومد و فکر کردید مهمه بهمون خبر بدید..!
بلند شدم و جدی نگاهش کردم
_باشه..
****
"ملودی"
توی آینه به خودم نگاه کردم.. بازم توی گریه کردن زیاده روی کرده بودم.. چشمانم قرمز شده بود و زیرشان گود رفته بود..
دوباره شده بودم همان دختر کوچکی که لوس و ننور بود و طاقت هیچ اتفاق بدی را نداشت... نمیدانستم کی قرار بود وقتش برسد که دیگر کارهایم حس بچه بودن را بهم القا نکنند..
 
آخرین ویرایش

baharbahadori

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
7/24/17
ارسال ها
111
لایک ها
654
امتیاز
2,803
محل سکونت
استان بوشهر
#8
نگاهم رفت سمت مینی و سی سی دوتا مینیون زرد رنگ و کپل که برخلاف مینیونهای دیگر یک دختربودو یک پسرکه هردوبه یک حلقه آویزان شده بودند..کوچک بودنشان باعث میشدکه اکثره جاهایی که میرفتم،در کیفم قرارمیگرفتن وبامن به بیرون می آمدند..
مینی پسرم و سی سی هم دخترکوچکم..انگارازدیدنم باان قیافه ناراحت شدند..میخواستم لبخندبزنم ولی نمیتوانستم...علیرضادیگر نبود..علیرضایی که هیچ فرقی باجهان برایم نداشت..
مینی و سی سی هم اگر بفهمند ناراحت میشوند..ولی من چیزی نمیگویم به انها..چون نمیخواهم ناراحت شوند..
نمیدانستم جهان چرانمیخواهدباپلیس صحبتی کند...اگر اینگونه ادامه پیدا میکرد..ممکن بود خیلی اتفاقهای دیگر هم بی افتد..!
چندسالی میشد که بخاطره کاره جهان به بوشهرامده بودیم،جهان یک دانشمند بود که در نیروگاه اتمی بوشهرمشغول به کاربود..بخاطره شغلی که داشت ماهم مجبوریم کمی فشرده تروبااحتیاط ترزندگی کنیم...
جهان چند بادیگارد داشت..ازاونایی که ادم هروقت میبیند حس میکند با غول بیابانی طرف شده!
من هم امسال..؛باکلی تلاش بالاخره باکمک جهان توانسته بودم وارده دانشگاهه علوم نظامی بشوم..
هیچکس فکرش را هم نمی کرد دختری مثل من به چنین رشته هایی علاقه داشته باشد و بتواند در دانشگاه علوم نظامی پابگذاره...!
تازه دانشگاهم شروع شده بود..وقتش رسیده بود ثابت کنم ملودی انقدراهم که فکرمیکنند بچه و بی دست و پانیست..!!
ازاینکه بقیه مثل یک دختربچه لوس نگاهم کنن خسته شده بودم..من اونجوری که بقیه فکر می کردند نبودم...
شاید بیشتره ناراحتیم سره کشته شدن علیرضا؛بخاطره این بود که او بیشترازهمه من را میفهمید...مثل جهان یا مامان و بابا باهام رفتارنمی کرد..چون اعتقادداشت هرکی شخصیت خودش را دارد و منم اون چیزی که نشون میدم نیستم..!
امیدوارم جهان به قولی که داده عمل کند...

****
"گیلدا"
از دیروز تا الان خبری ازپدرم نشده..،هرچی به موبایلش هم زنگ میزدم جوابم را نمیداد..
سابقه نداشت اینطور بی خبر برود و به من هم اطلاعی ندهد...الان حدوده یک ماهه که به ایران امدیم..بخاطره پروژه ی جدید پدرم..پروژه ای که خیلی وقت بود انتظارش را میکشیدیم...،کم کم دیگر وقتش رسیده بود ماهم اون کاری که باید را انجام بدیم..
چندسالی میشد که خارج از کشور زندگی میکردیم..ولی حالا بخاطره این پروژه ی جدید به ایران برگشته بودیم..
این غیب شدنه پدرم حس خوش آیندی را به من نمیداد...
باید میفهمیدم کجاست و در چه حاله...
گوشی تلفن را برداشتم و شماره اش را برای باره هزارم گرفتم..
 
آخرین ویرایش

baharbahadori

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
7/24/17
ارسال ها
111
لایک ها
654
امتیاز
2,803
محل سکونت
استان بوشهر
#9
بازهم خاموش بود..اگرمادرم زنده بود..کل شهر را برای پیداکردنش زیر و رو میکرد..مادرم و پدرم عاشق همدیگر بودند...چهارسال پیش..توی یک حادثه ی ناعادلانه مادرمو ازدست دادیم...
پدرم آدم سردوخشکی بود..قدبلندوجدی بود..اخم جزوی از اجزای صورتش بود..واین اخم و تخم هایش بعداز مرگ مادرم بیشترشد..تاجایی که روی اخلاق هایش هم تاثیرمنفی گذاشت..
هیچوقت من را دخترم صدانمیزد..من همیشه برایش گیلدا بودم..ولی بااین حال محبتها و مهرپدریش را زیرپوستی به من ابراز میکرد..همیشه دوست داشت منم مثل خودش باشم..تاحدودی هم موفق شد..
من همان گیلدایی که پدرم میخواست شدم..دخترآتیلامشیری..سفت وسخت..
جدی بودنم را هم ازمادرم و هم پدرم به ارث برده بودم..خوشم می امد..ازاینکه جدی بودنم یک فرده مورده اعتماد را ازمن ساخته بود..
حسهای بدی به سمتم هجوم اورده بودند..دیگر داشتند کلافه ام میکردند..؛
باصدای زنگ موبایلم سریع نگاهم را به صفحه اش دوختم..شماره ی ناشناس...اخمهایم رادر هم کشیدم..حس اینکه پدرم باشد هی بهم انرژی میداد که حتما تماس را وصل کنم..
لبم را با سرزبان ترکردم و تماس وصل شد
_الو؟
_گیلدا؟؟هرجاهستی سریع وسایلت رو جمع کن و برو به آدرسی که بهت میگم
اخمهایم بیشتر در هم شد
_چی شده مگه؟؟
_همه چیز زودترازاونی که فکرمیکردیم شروع شده..وقت توضیح بیشترندارم..برو به این آدر...
باصدای شکسته شدن شیشه های پنجره جیغ بلندی کشیدم و گوشی از دستم افتاد..با ترس از روی مبل بلند شدم و نگاهمو کشاندم به سمت پنجره و چندنفری که لباسهای مشکی پوشیده بودندو صورتهایشان را پوشانده بودند..
بابهت و ترس بهشون نگاه کردم..تا خواستم به خودم بجنبم و کاری کنم یکی از ان ادمها به سمتم امدو همینکه برگشتم و خواستم فرار کنم از دستش..
ازپشت سفت نگه ام داشت و دستمال سفید رنگی جلوی تنفسم را گرفت....
 
آخرین ویرایش

baharbahadori

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
7/24/17
ارسال ها
111
لایک ها
654
امتیاز
2,803
محل سکونت
استان بوشهر
#10
"جهان"
هنوز شوکه بودم و سردر گم..اصلانمیدانم چطور از خونه به اینجا رسیدم..!!
میدانستم قضیه بازهم راجع به علیرضاس..!
دیگه انگارازخودم مطمئن نبودم..؛انگاردیگه نمیتونستم پنهون کنم چیزهایی رو که اگر به زبان می اوردم،اتفاقهای بدتری می افتاد..بدتراز..مرگ علیرضا..یاشایدهم..اگر نمی گفتم همه چیزبدترمی شد..
_جناب آسایش
بیخیال ذهن آشفته ام شدم و به مرد میانسال روبه رویم نگاه کردم..
_راستش..؛مدتی هست شماوخونوادتون تحت مراقبت پنهانی بودید..؛تواین مدت ماخیلی چیزافهمیدیم و حالا..،صلاح دونستیم باخودتون درمیون بذاریم و شماروبه همکاری دعوت کنیم..!!
اخم هایم را درهم کشیدم..سعی کردم نقاب خونسردی ام را حفظ کنم...
_درچه مورد؟؟اصلاچرابدون اطلاع ازخودم تحت مراقبت بودم؟
_گفتم که..مراقبت پنهانی..اگرکاری کردیم فقط برای حفظ امنیت شما و خانوادتون بود..
لحنم عصبی بود..؛
_اصلانمیفهمم..حفظ امنیت من و خانوادم؟؟چی شده مگه،؟
_توضیحاتی که من بایدمیدادم رو دادم..
بدون اینکه منتظر بمونه من سوال دیگه ای بپرسم؛بلندشد
_منتظربمونید
به سمت در رفت وازاتاق خارج شد..باحرص وعصبانیت دندون هایم را روی هم فشاردادم..نباید اینطور میشد..یک اتفاق کاملا غیرمنتظره...من نبایدمیزاشتم کسی چیزی از ماجرا بفهمد..حدس میزدم یک روز به همچین جایی برسم...
باکشیده شدن صندلی رو به رویم سریع سرم رابالا اوردم...
نگاهم کشیده شد به سمت مردنسبتا بلند باهیکلی ورزیده؛چشمهای درشت قهوه ای رنگ..ستاره های روی شانه اش خبرازسرگرد بودنش را میدادند...؛
نشست روی صندلی روبه رویم..نگاهم افتادبه اسم درج شده ی روی لباسش، پاویددادفر!
بالاخره نگاه سردوشیشه ایَ ش را بالااوردو نگاهم کرد..ناخداگاه ابروهایم را درهم کشیدم و بااخم نگاهش کردم..
_جهان آسایش..متولد1362/3/15؛
نام پدر فتاح،نام مادر لیلا!
بزرگ شده ی تهران؛ساکن بوشهر
دانشمندنیروگاه هسته ای بوشهر..؛حدودپنج ساله که درنیروگاه مشغول به کاری...!
اخمهایم رادر هم کشیدم و جدی گفتم
_خب..بیوگرافی خوبی بود..افرین
خونسرد تکیه داد به صندلی بانگاهی که انگار مو را از ماست بیرون میکشد نگاهم کرد..
_ازکی بهت پیشنهادهمکاری دادن؟
نگاهش کردم..انگار هنوز سعی داشتم فقط حاشاکنم..بااینکه میدانستم کارازکار گذشته...
_نمیدونم راجع به چی حرف میزنید
سرشو تکون دادو خونسرد نگاهم کرد
_حتی مرگ اقای راد هم نتونست شمارو به خودتون بیاره؟؟یا..شایدم فکرکردین اونا بعداز استفاده کردن ازت راحتت میزارن که هرکاری خواستی کنی؟؟
نگاهم را دوختم به یک نقطه ی نامعلوم..توی این چندروز به همه چیزفکرکردم...میدانستم اینجورادمها بعدازرسیدن به خواسته هایشان بازهم راحتم نمیگذارند..
هیچ جور نمیتوانستم این ماجرا را به تنهایی فیصله بدم و ختم به خیرش کنم..
یک وقتهایی ادم مجبورمیشود تن بدهد به کارهایی که نمیخواهد..گاهی وقتها یک چیزاهایی باید به ضررخودت تمام شوندو به نفع اطرافیانت..والان من..شروع میکنم بازیی را که نمیدانم به ضررمن تمام میشودیا به
نفع آدمهایی که؛ قصدشان فقط نابودکردن و ازبین بردنه...
_چهار پنج روز پیش...بهم زنگ زدن وپیشنهادشون رو گفتن...شیش روزبهم وقت دادن تافکرامو کنم..فردای اون روز...رفتم پیش علیرضا..همه چیزروبهش توضیح دادم...
نگاهم رو انداختم پایین
_فکر کنم بقیشو دیگه خودتون بدونید..
_بله..شماکاملا بی احتیاط؛همه چیز روبه علیرضاگفتین..؛درصورتی که نمیدونستین توماشینتون شنودکارگذاشتن..!!ودقیقا همون شب..خبرکشته شدن علیرضاروبهتون میرسونن..!
کمی به جلو خم شدوریز نگاهم کرد،
_خب حالا خودت میگی چجوری خبره کشته شدن علیرضاروبهت دادن یا..
دستی کشیدم توی موهام..
_فیلم..یه فیلم فرستادن برام...
_به غیر از تو و علیرضا که الان دیگه نیست..؛کی ازاین ماجراخبرداره؟؟
دهن باز کردم که بگم هیچکس...ولی یاده ملودی افتادم...نمیدانستم باید بگویم یانه..
_سکوتتون میگه که..یه نفره دیگه ام هست که ازهمه چی خبر داره...!
 
آخرین ویرایش
بالا