|زندگی نامه یک رمان |

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سامیار زاهد
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 32
  • بازدیدها بازدیدها 2,859
  • کاربران تگ شده هیچ

MOBI.GHR

کاربر انجمن
سطح
28
 
تاریخ ثبت‌نام
14/6/19
ارسالی‌ها
266
پسندها
27,296
امتیازها
49,413
مدال‌ها
13
  • #31
سلام من مبینا هستم 15 ساله دختر دوم خانوادم . به لش بودن مشهورم چون داخل اتاقم شتر با بارش گم میشه حوصله انجام هیچ کاری رو ندارم خوب از لش بودنم دیگه:)
اوضاع درسی داغون .....فقط ریاضی علومم 20 بقیه درسا رو با یاد و نام خداوند بزرگ و متعال میرم میدم اخرم گند میزنم
حالا چند روز دیگه قرار کارنامه هارو بدن .....بدبخت شدم
برام دعا کنین
دعا نکنین 20 شم برام دعا کنین تجدید نشم چون دیگه حوصله درس خوندن ندارم ......حالا چقدرم درس می خونم
زندگی من خلاصه میشه یعنی خواب و در ایام مدرسه نیم ساعت درس می خونم که هیچی متوجه نمی شم
ودر ایام امتحاناتم که
این که اسون ، اینم که نمیاد
اینم غلط میکنه بیار
اینم طولانی ، اینم که تقلب میکنم تمام شد رفت... سر جمع 5 دقیقه خوندنم طول نمیکشه
اخرم به یه افتابه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : MOBI.GHR

Céleste

ناظر رمان
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
586
پسندها
10,032
امتیازها
28,173
مدال‌ها
28
  • #32
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
ان الله و ملائکه یصلون علی النبی، یا ایها الذین آمنو صلوا علیه و سلموا تسلیما

نمی دونم باید زندگی نامهء کدوم جهتم رو بنویسم؛ سیاوش رو می نویسم، باهاش آشنا بشید..
سیاوش خجسته (Be.Cool) هستم، 19 ساله متولد اصفهان. نصف جهان، شهر شیران، تخت جمشید و بیستون و ارگ بم و این ها... می نویسم، ترجمه می کنم، می خونم، از رنگ سبز خوشم میاد، دانشجوی الهیات هستم از دانشگاه امام صادق، سربازیم هم بدلایلی معافم.
بدبختم. تو جایگاه پمپ بنزین پائین شهر کار می کنم، با این که نخبهء فیزیکم. پدرم شهید شده، مادرم هم یه زن مومنه. من هم با تمام کمبودهام، داداش جنسن هستم. چشم سبز، خوش هیکل، قد بلند. دوست زیادی هم ندارم.. بیشتر با یکی دو تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Céleste

ستاره حقیقت جو

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/18
ارسالی‌ها
2,367
پسندها
31,269
امتیازها
66,873
مدال‌ها
30
  • مدیر
  • #33
من کوکب راد هستم و میخوام داستان زندگیم رو از وقتی ۲۰ سالم بود تعریف کنم.
من منشی یه شرکت فوق العاده بزرگ بودم با یه رئیس جذاب
از خانوادم صحبت نمیکنم.. نههههه
۲۱ سالمه و دکتر و متخصص داخلی هستم اما از اونجایی که حوصله پزشکی نداشتم اومدم منشی شدم.
من عاشق رئیس شرکتم شدم و اون هم عاشق من بود ولی قلبم رو شکست اونم با دختر زشت و عملی که خودش رو به آرشاویر آرسام (اسم رئیسمه) میچسبوند اون یه دختر زشت و عملی بود که همه جاش عملی بود اون عشقم رو ازم گرفته و من رو که از ۶ سالگی گریه نکرده بودم به گریه انداخت.
منم افسرده شدم و اومدم انجمن یک رمان تا زندگی جدیدی رو شروع کنم.

همییین
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا