در حال تایپ رمان عصیانگر| hanieh.n کاربر انجمن یک رمان

Hanieh.n

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/28/19
ارسال ها
12
امتیاز
33
کد رمان: 2116
ناظر : @•Rєунαηє•

نام رمان: عصیانگر
ژانر: عاشقانه
نام نویسنده: hanieh.n
مقدمه:
نگاهش که در چشمانم گره خورد اتش گرفتم؛ سوختم...
جنگل چشمانش آتیشین بود و نهال هایش را به دار کشیده بودند... چشم گرفتم از آن نگاه عصیان گر!
صدای پوزخندش ترسم را هزار برابر کرد؛ چشمانم را بستم و اخرین نفس هایم را بیرون دادم‌.
می دانستم نوبت اوست. می دانستم شکنجه حق من است ولی ته دنیا اینجا نیست.
زندگی منتظر است... .

خلاصه:
علیرضا مهرزاد کنار دختری قرار میگیرد که به اجبار و برای شکنجه او را وارد خانه خود کرده است.
در دلش عجیب کینه ای نسبت به او دارد. حکایت عشق قدیمی در دل داستان موج میزند.
علیرضا مهرزاد که از ازدواج نا موفقی پدر فرزندی است. ترجیحش دوری از عشق است و دریا(شخصیت دختر) با احساسی سرشار در خانه این مرد زندگی میکند.
نگاهش پاک و دلش پاک تر از اب زلال... .
ایا آب و اتش کنار هم قرار میگیرند؟
پایانی خوش.
 
آخرین ویرایش

Fateme078

مدیر تالار کتاب +نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,126
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Hanieh.n

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/28/19
ارسال ها
12
امتیاز
33
قسمت اول:
در را باز کردم که حجمی از باد خنک به سمت صورتم هجوم اورد. باز هم آن کولر لعنتی را خاموش نکرده بود.
پوفی کشیدم و داخل شدم. سرم به اندازه یک سال حرف زدن یک ادم‌ بیکار درد میکرد. کیفم را کنار در گذاشتم و در را بستم. شقیقه هایم را با دو انگشت فشار دادم. خسته بودم از این زندگی کذایی؛ اما مانند تکه سنگی که همه لگدی نثارش میکردند مقاومت می کردم‌ که نشکنم.
اهی کشیدم و سعی کردم‌ افکارم را پراکنده کنم .به سمت اتاقم رفتم و در همین حال نگاهی به اشپزخانه انداختم؛ پوزخندی کنج لبم نشست. باز هم از ناهار خبری نبود!
البته توقعی از هم از او نداشتم جزو عادت هایش بود که از زیر تمام‌ مسئولیت هایش شانه خالی بکند؛ اما برای منی که معده ام عادت دارد به گرسنگی، مهم نبود. وارد اتاقم شدم. کیفم را روی تخت انداختم و به عادت همیشگی ام بلافاصله وارد حمام شدم.
بعد از ۱۰ دقیقه در حالی که مشغول خشک کردن موهای زیتونی رنگم بودم، صدای تلفنم بلند شد مردترین مرد این روز هایم پشت خط بود؛ بی معطلی جواب دادم. مثل همیشه سرحال گفت:
- سلام جان داداش خوبی؟
لبخند زدم. جانش بودم...
بهراد برای من همه چیز بود. برادر بود‌‌‌، پدر بود، جان بود و بهراد تنها تکیه گاه من بود. بهرادی که با وجود نامزد عزیزدردانه اش باز هم برای من بود‌‌؛ بهرادی که با وجود پدری که ناپدری میکرد پدرانه هایش تمام برای من بود، و بهرادی که جان بود‌.
بعد صحبت کوتاه ۱۰ دقیقه ای که در حال و احوال خلاصه میشد؛ دلم کمی شیطنت میخواست شماره نوشین را لمس کردم:
- به به تو اسمونا بودیم دنبالت خانم کلاغه.
نوشین بود دیگر. نوشین بود و شیطنت هایش، نوشین بود و خواهرانه هایش، از سفیدی زیادی پوستم ان را سیاه تلقی میکرد و لقب کلاغ را بهم داده بود و من چه حرص ها نخوردم و او در مقابل تنها قهقهه زد.
- لال شدی بحمد الله؟ فوت مزاحمی! اقا برو رد کارت! نمیری؟ صادق، داش صادق مزاحم دارم.
صدایی از آن ور به گوشم خورد، صادق، تک پسر اقای نیکزاد و تنها برادر نوشین که کم از بهراد نداشت برایم‌...
مردانگی هایش وقتی خرج میشد عجیب دیدن داشت.
صدایش حواسم را سر جا اورد:
- به به این که دریای بی وفای خودمونه
اهی کشیدم و‌گفتم:
- می دونی که شما نزدیک ترینامین باور کن خیلی درگیر بودم چند وقته.
صدای داد نوشین امد:
- خوبه خوبه کم خودت رو لوس کن ها! صادق بگو امشب بریم بیرون من باهاش قهرم.
صادق قهقهه ای زد و گفت:
- دریا خانوم یک ساعت دیگه قدم رنجه میکنید؟
لبخندی زدم و گفتم:
- یک ساعت دیگه منتظرتونم.
تلفن را قطع کردم. کم کم باید اماده میشدم.
در حال فر کردن موهایم بودم که در اتاق با ضرب باز شد‌. پوفی کردم و گفتم:
- خداروشکر چشمات هم ایراد داره در رو نمیبینی؟
با حرص گفت:
- دختره ی گستاخ، اومدی خونه نکردی خبرت یک غذا بذاری رو اون گاز؟
خونسرد نگاهش کردم و با لبخندی که بی شک میدانستم حرصش را در می اورد گفتم:
- اولا تو و بچت شکمتون به اقای امینی بستگی داره نه من دوما نکه از بچگی تو ده کوره بودی قانون شهرو بلد نیستی عزیزم، درو که میبینی باید اجازه بگیری بعد وارد بشی دیگه تکرار نکنی ها! افرین حالا هم برو کار دارم.
با لحن طلبکارانه ای گفت:
- کجا به سلامتی؟
- فضولیش به تو نیومده، نه تو‌، نه شوهرت.
اکراه داشت پدر خطابش کنم. پدری که ادعای اسمش گوش فلک را کر کرده بود "کوروش امینی".
**
از خانه بیرون زدم. صادق مردانه تکیه اش را به ماشین خوشرنگ خرید پدرجانش داده بود و با ان عینک دودی دل دخترانی که دم پارک نشسته بودند را با ان عشوه هایشان اب میکرد؛ با دیدن نگاه دختران اخمی کرد و نگاهش را برگرداند که مرا دید. لبخندی زد و سمتم امد.
عینکش را که برداشت نگاه ابیش بیشتر خودنمایی کرد.
- به به نمردیم‌ و سعادت دیدن شما‌نصیبمون شد.
با شیطنت گفتم:
- فعلا که از ما بهترون میخوان شما نصیبشون بشی.
و با چشم به دختر ها اشاره کردم. اخمی‌کرد و بامزه گفت:
- چشمشون دراد والا.
خنده ای کردم و گفتم:
- نوشین کو؟
نگاه عاقل اندرسفیهانه ای به من‌انداخت گفت:
- نمی شناسیش مگه؟ ارایشگاه.
با‌تعجب گفتم:
- ارایشگاه؟ من رو دعوت کرده رفته ارایشگاه؟
سری تکان داد و گفت:
- از نوشین چی توقع داری اخه باید ناخوناشو پدیکور میکرد.
و جوری ادای نوشین را در جمله اخرش دراورد که به زور جلو قهقهه ام را گرفتم، با حرص چشم غره ای رفت و گفت:
- تا اون بیاد بریم پیش حاج احمد؟
از شنیدن اسم ان پیرمرد خندان با ان صورت گرد و سفید و چشمان ابی روشن لبخندی به لبم امد، پاتوق همیشگیمان با ان بوی چای دارچین و نقل های گردویی عجیب هوس بر انگیز بود.
با لبخند گفتم:
- عجیب هوس کردم صادق. بریم.
- پس بشین بریم خانوم خانوما.
تا نشستم تلفنم زنگ خورد، شماره ناشناس توجهم را جلب کرد... جواب دادم:
- بله؟
- سـ...سلام.
- سلام بفرمایین.
- شما دریا خانوم هستی؟
- بله امرتون؟
- من... همسرِ... من همسر برادرتونم.
سوگل بود؟
- سوگل تویی؟ مسخره بازی درمیاری؟
صدای بوق ممتد تلفن نگرانم کرد سوگل نبود... .
ان صدای نازک و دخترانه مال سوگل نبود‌، چه کسی بود پس‌!
از ماشین پیاده شدم. بوی خوش گل محمدی مشامم را پر کرد. بی اختیار چشمانم را بستم و لبخندی زدم... بوی مادرم را میداد، مادری که از جان برای من و بهراد گذاشت، از جان گذاشت که بدون خودش ماندیم‌. مادری که دوست بود، عشق بود، جان بود و مادر بود و باز هم مادر بود.
قطره اشکی که از کنار پلکم پایین امد را با دست گرفتم، دلم عجیب تنگش بود.
با صدای صادق به خودم امدم:
- بهراد چند روزه دمغه دریا حواست بهش هست؟
نگرانی به جانم افتاد:
- نه مگه طوری شده؟
سری تکان داد و گفت:
- بهراد همیشه نیست، بیا دختر بیا بریم.
همراهش قدم زدم:
- صادق جان دریا چیزی شده؟
نگاهم کرد، مهربانانه، برادرانه:
- به جون خودت که جونی برام نه دریا فقط گرفتس تو خودشه با منم حرف نمیزنه.
پوفی کردم و تا خواستم حرفی بزنم صدای حاج احمد توجهمان را جلب کرد:
- به به اقا صادق پارسال دوست امسال اشنا چه عجب باباجان دلم برات تنگ شده بود.
صادق لبخندی زد و پیرمرد را در اغوش گرفت.
دست به پشتش زد‌ و‌ گفت:
- سلام حاج احمد حق داری به مولا شرمندتم.
پیرمرد با لبخند از صادق جدا شد و گفت:
- دشمنت شرمنده پسر جان.
و رو کرد به من گفت:
- سلام دخترم خوش اومدی.
با لبخند جواب دادم:
- ممنونم.
رو به صادق گفت:
-جای خودتون می شینین؟
صادق سری تکان داد و گفت:
- با اجازه.
نگاهم را به اطراف چرخاندم قهوه خانه سنتی که بالای دره ای قرار داشت و چشم اندازش بی نهایت زیبا بود و اطرافش پر از تخت های سنتی با اون حوض ابی رنگش عجیب دلبری میکرد.
جایگاه صادق مخصوص بود؛ جایی پشت قهوه خانه و میان گل های محمدی پنهان شده بود و رود کوچکی هم از انجا عبور میکرد. روی تخت نشستیم که صادق گفت:
- دریا
نگاهش کردم:
- جانم.
با تامل سری زیر انداخت و گفت :
-مدت زیادی نبودی دریا همه از هم پاشیدیم تو کنار هم نگهمون داشته بودی تو حواست به همه بود تو که نبودی همش از هم پاشید...
 
آخرین ویرایش

Hanieh.n

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/28/19
ارسال ها
12
امتیاز
33
قسمت دوم
صندلي ام را چرخ دادم و به سمت ميز برگشتم، سرم را روي ميز قرار دادم، به اندازه كافي امروز خسته كننده بودحوصله اين يك نفر را نداشتم. سرم را بلند كردم و نفسم را با صدا بيرون فرستادم. از روي صندلي ام بلند شدم.و به سمت پنجره قدي كنار كتابخانه رفتم. به بيرون خيره شدم ،به ادم هايي كه با عجله به اين طرف و ان طرف ميرفتند و يا به دانشجويي كه كنار دكه ايستاده و در روزنامه دنبال شغلي ميگردد، شايد هم تمام اين ها تصوير خودم است،گذشته اي كذايي.. صداي تلفن رشته افكارم را پاره كرد. با بي حوصلگي نگاهم را به گوشي انداختم و با ديدن اسمش كلافگي ام بيشتر شد. دستي به موهايم كشيدم و جواب دادم:
- كجايي؟
- پايين شركت.
-بيا بالا.
- برات بد نشه!
- به تو ربطي نداره.
- عليرضا...
- مياي بالا يا بگم بيارنت.
- اومدم.
گوشي را روي ميز پرت كردم. حوصله گوش دادن به حرفاي تكراري اش را نداشتم. اما فقط به دليل زندگي ام كه اين روز ها اسير دستانش شده بود. كلافه روي صندلي نشستم و سرم را بين دستانم گرفتم؛ چرا تمام نميشد؟ چرا اين كابوس لعنتي تمامي نداشت؟
صداي در رشته افكارم را پاره كرد؛ به چهره ي اصلي ام بازگشتم، جدي گفتم: بيا تو.
با لبخند هيستريكي وارد شد و در رو بست. اخمي كردم و به سمت پنجره پشت سرم برگشتم، صداي مبل بلند شد. با همون جديت گفتم: ميشنوم.
اروم گفت: عليرضا...
خونسرد گفتم: خسته نشدي از بس اسممو صدا كردي و جانم نشنيدي؟
به سمتش برگشتم به وضوح جاخورده بود.
پوزخندي زدم و روي صندلي ام نشستم، جدي تر گفتم:
-بگو.
-تو نميتوني اين كارو بكني.
با بغض گفت، جدي گفتم:
-خوب ميدوني كه ميتونم.
ادامه داد:
-بابای من اینکارو ...
حرفش رو قطع كردم و با صداي بلندي گفتم:
- دهنتو ببند!
سكوت كرد ادامه دادم:
- اسنادو مدارک من اینو نمیگه نکن بکوبم تو صورتت لال مونی بگیری!
ايستاد، جلو امد و با صداي بلندي گفت:
- بکوب!
سمتش خم شدم. ترسید. نگاهم کرد. با پوزخند زیر گوشش زمزمه کردم:
- گورتو گم کن تا لهت نکردم که اگه له بشی زیر دست پای من مردتم بیرون نمیاد.
با داد گفت:
- له شدم تو لهم کردی تو‌
ايستادم كف دستانم را روي ميز گذاشتم و كمي به سمت جلو خم شدم، خونسرد نگاهش كردم و گفتم:
-چون تو دنبال هوستی منم باید دامن بدم بهش و به زور بخوامت که رد نشم از روتو و نخوام بابای لجنتو بندازم گیر لجن تر از خودش!
ماتش برد. سریع خودش را جمع‌کرد و اروم گفت:
-تو نمیکنی اینکارو... تو منو دوست داشتی...
صاف ايستادم پوزخندي زدم و گفتم:
-تو كي باشي كه بخوام حتی بهت فکر کنم !
با بغض گفت: من... منو دوست داشتی.
جدي و خونسرد گفتم:
-تو یه نفرت بودی که باید ردت میکردم که کردم !

سكوت كرد، تلفن را برداشتم. منشي جواب داد:
- بله اقا.
-به كمالي بگو ماشینو بیاره دم در!
-چشم.
تلفن را قطع كردم و از جا بلند شدم. كتم را پوشيدم و به سمت در حركت كردم، كه مانعم شد. كلافه اخمي كردم و گفتم:
-بكش كنار.
تند گفت:
-تو نميتوني اين كارو بكني !
پوزخندي زدم و از كنارش رد شدم. به سرعت حركت كردم. عجله نداشتم اما از هدر دادن وقت متنفر بودم...
****
با صداي در هوشيار شدم بدون اينكه دستم را از روي چشمانم بردارم، با صداي گرفته گفتم:
- بيا تو.
در نيمه باز شد، مهسا با صداي ارامي گفت:
- مهمون داري.
و در را بست. ميدانست، اگاه بود به عادت هايم. روي خوشي بعد از خواب نداشتم.
از جا بلند شدم. بي خيالِ مهمان ناخوانده وارد حمام شدم.
با بند ساعتم درگير بودم كه صداي مزخرفي نگاهم را به سمت تلفنم كشيد "پاشا" دكمه سبز رنگ را لمس كردم:
-سلام بر مرد روزاي سخت.
-كجايين؟
با خنده گفت:
- منم خوبم قربونت.
لبخند تا نزديك لبم امد:
-مسخره بازي در نيار، كجايين؟
-بابا مگه خاله جونت ول ميكنه جون من بيا اين فروشگاه رو بخر يه ملت رو راحت كن!
لبخند زدم:
- مراقب باش.
-به روي چشم.
قطع كردمو از اتاق خارج شدم. به عادت همشيه ام دستم را داخل جيب گرمكن طوسي رنگم فرو كردم. بدون توجه به اطرافم از پله ها پايين رفتم به پله اخر نرسيده خودش را بهم چسباند. بي شك تيشرت سفيد رنگم داخل وايتكس خواب نميشد. از خودم جدايش كردم و با اخم نگاهم را بهش دوختم؛ نديده هم ميتوانستم نگاه بهت زده مهسا را بفهمم.
باصدايي كه سعي در كنترل كردنش داشتم گفتم:
- مگه حروم نكردم پاتو بذاري اينجا.
بهت زده نگاهم كرد.داد زدم :
-نشنيدي؟
فريادم همزمان شد با صداي در. نگاهم را به سمت در كشيدم؛ خاله و پاشا نگاهشون بهت زده بود. خاله متوجه يلدا که شد اخم كرد و رو به پاشا كه الان سرش پايين بود، گفت:
- پسرم اينا رو ببر اشپزخونه.
چشمانم را روي هم فشار دادم. اخرين چيزي كه ميخواستم صحنه الان بود. همان طور كه جشمانم را با دو انگشت فشار ميدادم ارام گفتم:
- بيرون.
با بغض گفت:
- عليرضا من...
فرياد زدم:
- بيرون.

دستانش را روي دهانش گذاشت. كيفش را از روي مبل چنگ زد و با سرعت خارج شد. روي مبل نشستم دستانم را روي پاهايم گذاشتم و سرم را ميان دستانم گرفتم؛ براي امشب كافي بود چشمانم را روي هم فشار دادم. احساس كردم روبرويم كسي نشست. صداي خاله به گوشم رسيد:
- عليرضا مگه من نگفتم...
ميان حرفش پريدم :
-خاله من نميذارم امثال اين ادما از ده كيلومتري خونم رد بشن!
-پس اين دختر اينجا چي ميگفت؟
-از زير دستم در رفته اما تاوانشو ميده.
خاله سري تكان داد و از جا بلند شد. مهيا كجا بود؟ نگاهي به ساعت انداختم. " هفت". تلفنم را برداشتم بي معطلي روي اسمش را لمس كردم. "مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد." دوباره، مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد. دوباره، دوباره و دوباره
لعنتي! پاشا كنارم نشست. نگاهش كردم نگاهش نگران بود، كلافه دستي به موهاش كشيد و گفت:
- داداش ميدونم تا تو هستي من هيچ كارم اما نبايد بدوني كجاس.
-من خونه نبودم.
-نبايد خبر بده.
با اعصبانيت گفتم:
- دقيقا سوال من هم همينه.
خيره به در شد و چيزي نگفت...
 
آخرین ویرایش

Hanieh.n

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/28/19
ارسال ها
12
امتیاز
33
قسمت سوم


ساعت ١٠"هنوز نیامده. پاشا كلافه داخل باغ قدم ميزند. خاله سرش درد ميكرد به زور مسكن خوابيد. مهسا نماز ميخواند. من، من هم ماندم. در كار اين دختر ماندم. هنوز نميفهمد! دستاي مشت شده ام روي زانوم گذاشتم وفشار دادم.
***
"ساعت ١٢"كلافه دارم طول و عرض خونه رو طي ميكنم. پاشا نيست نتوانستم جلویش را بگيرم.خاله سه بار بیدار شده مهسا به زور خواباندتش...
مهسا كلافه نگاهش رو به نقطه اي دوخته. دوباره گرفتم و باز هم ان صداي كذايي،مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد...
"ساعت ٤"پاشا سراسيمه وارد خانه ميشود، عجيب پريشان است . نگاهم ميكند و با شرمندگي سرش را پايين مي اندازد و مي گويد:
-شرمندتم داداش هر جا بگي رفتم ، مكثي كرد ارامتر گفت:
-نيست!
صداى گريه خاله را كه ميشنوم، ميفهمم تمام اين مدت بيدار بوده است.مهسا به سمت خاله ميرود و سعى ميكند ارامش كند. و اما من بهتر از هر كسي ميدانم، اين زن عجيب مادرانه براى مهيايش خرج كرده و ارام بشو نيست.روبرويش روي زمين زانو ميزنم نگاه كه به چشمانش ميكنم سينه ام تير ميكشد. مادر است بيشتر از مادر، مادرم است. محكم مي گويم:
-خاله شده باشه در تك تك خونه هاي اين شهرو ميزنم و مهيا رو پيدا ميكنم، مهيا جونمه، نميذارم جونمو بگيرن خيالت راحت!
چشم هاى خاله ارام مى شود. نگاه مهسا ارام مى شود. پاشا ... چرا پاشا ارام نمى شود؟
***
نيست. دو روز گذشت. و هر جا را كه ميشناختم زير و رو كردم. نيست، مهيا نيست، جان من نيست. قصد جانم را كرده اند. مهيا يادگار مادرم بود. دردانه مهرزاد بزرگ بود. و همه چيز من بود. و مهيا نيست. مهيا خواهر مهسا بود. همدم خاله بود. و همه كس من بود. و مهيا نيست. كجايى لعنتى؟
****
به همين راحتي بهمان خبر دادند، به همين راحتي متل قو شديم و جسم غرق در ابش را شناسايي كرديم و به همين راحتي خاله راهي بيمارستان شد و به همين راحتي كمر پاشا خم شد، و به همين راحتي مهسا زجه زد و به همين راحتي من بي مهيا شدم؛ بي مهيا شدن درد دارد ، عذاب دارد، بي مهيا شدن يعني بي مادر شدن، بي پدر شدن، بي خواهر شدن، بي مهيا شدن عجيب يتيمي دارد...
****
مراسم تمام شد. مهيا رفت. بد رفت، خيلي بد.
روي صندلي اتاقم تكان ميخوردم و هنوز راز اين معما را نفهميده بودم. مهيا را كشت چه كسي؟ نميدانم چگونه؟ نميدانم
چه وقت؟ عجيب است اما اين را هم نميدانم
و من عليرضا مهرزاد، اولين بار است اين همه نميدانم اما ميفهمم و واي به روزي كه بفهمم.
محال است متوقف شوم، محال است.
در اتاقم زده شد. نگاهم به سمت در رفت، مهسا در را باز كرد و داخل شد، روي تختم نشست، نگاهم كرد. چشمانش حال و هواي غم داشت؛ نگاهش باراني شد.
با صدايي كه از شدت بغض ميلرزيد گفت:
- عليرضا، پاشا كجاست؟
"پاشا" پاشايي كه ٤ روز است فهميده ام دلبسته ي خواهر زير خاك رفته ي من بوده. پاشايي كه شكست. كه فهميدم عاشق نبوده، مجنون مهيا بوده. ولي عمر خواهر من به عاشقي نرسيد داداش. عمر خواهر من به عاشق شدن نرسيد و من عجيب دلگيرم.
خشك گفتم:
-از بهشت زهرا برنگشت
بغض كرد:
- چرا دل نميكنه از مهيا؟
- تاحالا عاشق نشدم كه بدونم
-عشق براي تو يكي حداقل بي معني بود
-عشق با پاشا برام معني شد
****
از پله ها پایین رفتم. نگاهم را بی هدف به اطراف چرخاندم. صدای گریه خاله تیری شده بود و قلبم را میشکافت. عجیب سوز داشت، عجیب میسوخت در نبود مهیایش. مهیا... مهیا... سوزش قلبم را حس کردم. سمت در قدم برداشتم که صدای مهسا را شنیدم.
- علیرضا
چشمانم را روی هم فشردم. کاش چند روزی کسی را نمیدیدم. برگشتم. نگاهش کردم.
- پاشا برگشته
غم بیشتری به دلم سرازیر شد. و پاشا بعد از امدن در ختم مهیایش چه حالی دارد؟...
سری تکان دارم و پرسیدم:
- کجاست؟
تلخ گفت:
-اتاق مهیا
دستانم مشت شد. تلخیه حرفش اخم هایم را در هم کشید. و چه کسی برای من از پاشا برادرتر است؟
سری به نشانه تایید تکان دادم و قدمی برداشتم، که صدای خاله مانعم شد:
-علیرضا
با بغض گفت. نگاهش کردم. بغض داشت. چشمانش هوای باریدن برای جوان مرگ جان دلش را داشت. فکم منقبض شد. نبود محیا پیرش کرده بود و فقط من میدانم مادرانه های این زن برای مهیایش را...
ادامه داد:
- جایی نرو پسرم، مهمون میاد تو نباشی درست نیست.
میشد به این زن با ان چشم های بارانی و مادرانه های بی نظیرش در حق من و مهیا هم نه گفت؟
سری تکان دادم. نیاز به کسیژن داشتم. از در بیرون رفتم. نگاهم را سر تا سر باغ چرخاندم. لعنتی...
مگر میشد جلوی نقش بستن خاطراتش را در جای جای این حیاط را گرفت؟
چشمانم را روی هم فشردم و به سمت ارین رفتم. نگاهم کرد و جلو امد:
- سلام اقا
سری تکان دادم و گفتم:
- چخبر؟
-همه چی درسته اقا نگران نباشید
جدی گفتم:
خوبه، حواستون رو جمع کنین مخصوصا فردا که همه میان
سرش را پایین انداخت و گفت: چشم اقا
شماره حسین را گرفتم:
-جانم اقا
- همه چیو برای امشب و مجلس فردا اماده کردین؟
- بله اقا همه چیز امادس خیالتون راحت
-کم نذارید اصلا
-رو چشمم اقا
تلفن را قطع کردم.
 
آخرین ویرایش

Hanieh.n

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/28/19
ارسال ها
12
امتیاز
33
قسمت چهارم

به سمت پشت باغ حرکت کردم. جوی ارامی از زیر درختی میگذشت. کنارش روی دو زانو نشستم. چشمانم را بستم. صدای خنده ای در گوشم پیچید. "نکنیا. عه پاشا نکنیا، پاشا!" قهقهه زد. "داداشش ببینش اذیتم میکنه، عه پاشا!" و باز هم صدای قهقهه اش... پشت درختی قایم شد و گفت:
- دستت بهم بخوره تیکه بزرگه گوشته ها پاشا خان
و وقتی کنار جوی اب زانو زد، پاشا با خنده گفت: کم اوردی محیا کم اوردی!
نگاهی مهربانانه به پاشا انداخت، سرش را کج کرد و گفت:
- هرچی تو بگی."
لعنتی... دست کسی روی شانه ام نشست. بدون نگاه هم میشد فهمید. پاشا بود. کنارم زانو زد. نگاهش را به اب دوخت و گفت:
- همین اب ازم گرفتتش
ادامه داد:
- دارم دیوونه میشم علیرضا. دلم تنگشه. خیلی بی معرفتی کرد.
خواهر بی معرفت من. نگاهم را به دور انداختم و گفتم: باید ته و توشو در بیارم
نگاهم کرد و گفت:
- برگشتم اداره پروندشو خودم میگیرم
سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:
- میدونم با هر نشونه تا پای مرگ میرم. ولی نمیتونم، با ته تهش برم علیرضا
****
دریا:
گاهی همه غصه ها یک جا روی سرت اوار می شود. گاهی مرهم همه تویی میشوی که خودت بی مرهمی. گاهی از داخل پوسیده و زخمی ولی رویه سالمی به تن داری و درد همه را خریداری. گاهی با لبخندی که میزنی سینه ات میسوزد ولی مرهم به روی سینه بقیه می گذاری. گاهی میگویی خودم برود به درک. خودم برود بمیرد. با دردهایم بمیرد. تنها بمیرد‌. اما او در دلش اه نکشد. و من این گاهی ها را تماما برای بهراد داشتم. برای بهرادی که عجیب نیست. بهرادی که برادر بود. پشت بود. جان بود.
اهی میکشم و نگاهم را به ابی دوست داشتنی ام میدوزم. امروز عجیب نمک به زخمم میپاشد. با موج هایش نبود بهراد را به صورتم می زند. بی کسی ام را به صورتم میزند. تنهایی ام را به صورتم میزند. امروز ارامم نمیکند. درکم نمیکند. تنها زخم میزند. قبل تر ها درد دل که میکردم صبورانه به حرف هایم گوش میداد و با موج هایش پاهایم را نوازش میکرد. ناراحت که بودم اشک هایم که میچکید، جلوتر میامد و در اغوشش میگرفت مرا تا ارام شوم. عصبانی که میشدم، عصبانی میشد و محکم تر موج هایش را به ساحل میکوبید. خوشحال که بودم، میخندیدم، خوشحالی میکرد و با موج هایش صورتم را قلقلک میداد. این ابی دوست داشتنی همزاد من بود. دریا بود...
صدای موبایلم رشته افکارم را پاره میکند. ناشناس..
-سلام، دریا خانوم؟
- سلام بله درسته، شما؟
-من پاشا مهرزاد هستم ،پسر عموی علیرضا
نفسم بند امد. علیرضا... ای واای علیرضا. بی مهیا دیوانه شدنش قطعیست و کنترل کردنش محال. ای وای علیرضا
- بله به جا اوردم، امرتون؟
- باید ببینمتون هر چه زودتر بهتر، ترجیحا امروز
نفسم را بیرون دادم و گفتم: من تهران نیستم متاسفانه، رامسرم، شنبه خوبه؟
تعللی کرد. انگار که نفسش بند امده باشد.
_خونه ی... مهیا و بهرادین؟
جان کند تا گفت. زلزله ای به پا شد از اعترافش و تنها من و خودش را ویران کرد.
بغضم را پس زدم و گفتم: خیر، ویلای خودم هستم
سریع گفت: فردا اونجام هر جا راحت باشین حرف میزنیم
- ادرس رو براتون پیامک میکنم روز بخیر
- خدانگهدار
نفسم را بیرون دادم. طوفانی که منتظرش بودم شروع شده بود. با صحبت های پاشا شروع شده بود. با صحبت های سرگردی که پرونده قتل دختر عمویش را به دست گرفته است، شروع شد. با علیرضایی که الان زخم خورده است شروع شد. با نامه بهرادی که گم و گور شده است شد شروع شد. و با قطره اشک من شروع شد. اهی کشیدم و نامه بهراد را از کیفم دراوردم. دوباره خواندمش:
سلام دریا الان که این نامه رو مینویسم حال خودمم نمیفهمم، دریا مهیا مرده. خودشو کشته. خودشو کشته لعنتی. دریا دیوونه شدم. من دیوونش بودم. جونم بود دریا. زندگیم بود. زنم بود. محرم بودیم یه سال بود. بدون مهیا باید بمیرم باید بمیرم اما... دریا میدونم میگی چرا مهیا؟ به خدا به ارواح خاک مامان نمیدونم دلم براش رفت نتونستم نخوامش برای اون برادرش که دورمو خط کشیده. نتونستم از خودم دورش کنم. نفسم به نفساش بسته بود. الانم باید باهاش مرده باشم دریا اما... دریا من و مهیا یه بچه داریم. هیچکس نمیدونه نبایدم کسی بفهمه وگرنه جونش به خطر میفته. فقط تو میدونی و من . نمیتونم برای اون نمیتونم. دست تنها دارم دق میکنم دریا. همه شواهد بر علیه من حتی همین عقد مخفیانه. برای بچمم شده الان باید برم بهت زنگ میزنم. تو دنیای منی.
 
آخرین ویرایش

Hanieh.n

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/28/19
ارسال ها
12
امتیاز
33
کلید هایی که داخل نامه بود را برداشتم و نگاهی به ادرسش انداختم. بی تعلل پدال گاز را فشردم‌.
خیابان ها را به سرعت رد میکردم. ارنج دست چپم را لبه پنجره گذاشتم و دستی به ل**ب هایم کشیدم. اهنگ حوصله سر بر را عوض کردم.
صدایش پخش شد که با مسخره بازی برایم اهنگ میخواند‌. قطره اشکم باز هم چکید. لعنتی..
" جون منـــی جون منــی دریــا زشتــــــه" صدای قهقهه اش در گوشم پیچید. و من بی شک خیلی وقت است مرده ام.
بعد از عبور ان جاده سبز پر و پیچ‌وخم کنار دریاچه ای که روبروی کلبه نفرین شده بهراد و محیا بود نگه داشتم. بی اختیار لبخند غمگینی زدم. جای زیبایی بود. دریاچه ابی در مقابل ویلای کوچک روستایی که در پشتش انبوه درختان مشخص بود. و بی شک تا ۲ کیلومتری اینجا خانه ای وجود نداشت. بغضم گرفت. بهشت قشنگی داشتند...
بغضم را قورت دادم و قدم هایم را به سمت کلبه به امید یک دلیل برای تبرئه بهراد برداشتم. کلید را چرخاندم و داخل ویلا شدم. سرم را بالا گرفتم و نگاهی به داخل انداختم. بی نظیر بود. وقت تجزیه تحلیل نبود باید سریع اتاقشان را پیدا میکردم. جلو رفتم در اتاقی به رنگ صورتی را باز کردم. مات ماندم. مات ماندم و قطره اشکم چکید. مات ماند و بغضم ترکید. مات ماندم و روی جفت پاهایم افتادم. مات ماندم و من بی شک خیلی وقت است مرده ام. اتاق نوزاد در راهشان بود. اتاقی که چیدمانش داد میزد با عشق بوده است. اتاقی که بی نظیر بود. اتاقی که قرار بود برای ثمره عشق محیا و بهراد باشد. دستم را به دیوار گرفتم و صدای گریه ام برای خودم هم عجیب بود. به طرف کمدش رفتم. دستم را دراز کردم. میلرزید. بازش کردم. صدای گریه ام بلند شد. لعنتی...
چرا؟ چرا محیا و بهرادش و بچه ی ۴ روزشان؟ چرا پرپر شدند؟ و من میان این همه سوال مانده ام. و این روز ها باورم میشود دنیای من نفرین شده است. دنیای من با ادم هایش نفرین شده است. دنیای من با ادم هایش و با من نفرین شده است. نه... نه... بی شک علیرضا سراغ این خانه می امد و نباید این اتاق را ببیند. نباید از وجود دخترشان باخبر بشود. از جا بلند شدم. شماره را بلافاصله گرفتم...
-جانم خانوم؟
- مش رمضون همین الان یه وانت با دو تا ادم بفرست به ادرسی که میگم.
- چشم خانوم.
- زود بیاد فقط دستت درد نکنه.
- چشم خانوم.
تلفن را قطع کردم. بیرون رفتم. نگاهم را چرخاندم و سریع به اتاق روبرو رفتم. تخت دو نفرشان بغضم را بیشتر کرد‌. و من خیلی وقت است مرده ام. سریع کشو ها را یکی یکی باز کردم. جز لباس و خرت و پرت چیزی داخلشان پیدا نمیشد. کمد را بیرون ریختم. نفسم را با صدا بیرون دادم هیچ چیز نبود. توجهم به کشو کنار تخت جمع جلب شد.
شاید برای زیبایی که داشت. بازش کردم. یک دختر با ظاهری پارچه ای و زیبا داخلش بود. دفتر را بیرون اوردم. نگاهی به جلدش انداختم و ورق زدم..
"به نام خالق عشق
از امروز که بهترین روز عمرمه شروع میکنم به نوشتن. امروز بهش رسیدم. مال من شد. بهراد رویاهام حقیقی شد. دستمو گرفت. محرمش شدم..." صدای اوازی از بیرون نگرانم کرد. از جا بلند شدم. به طرف در رفتم و از کلبه خارج شدم. نگاهم به پسر بچه افتاد که دم کلبه روی زمین نشسته و اواز محلی غمگین و قشنگی میخواند. نگاهم کرد. چشمانش پر از اشک بود. از جا بلند شد. شاید ۱۰ سالش میشد. سرش را پایین انداخت و گفت:
- سلام خانوم
لبخند مهربانی زدم و رفتم جلو:
- سلام، چه صدای قشنگی داری.
پر بغض گفت:
- ممنون. شما خواهر مهیا خانومین؟
تعجب کردم. مهیا را میشناخت...
- از کجا مهیا رو میشناسی؟
لبخند غمگینی زد و قطره اشکش چکید:
- یه روز از اینجا می رفتم شهر، خانوم صدام رو شنید، خوشش اومد گفت تو از امروز بیا برای من اینجا بخون عوضش ناهار خودت و خانوادت و حقوقت با من به شرطی که درستم خوب بخونی.
اشک بعدی چکید و ادامه داد:
- منم هر روز میومدم اینجا براشون میخوندم، خیلی مهربون بودن هم خودشون هم اقا خیلی دوسشون داشتم حتی بیشتر از داداشم که هر روز برای تو خونش بودن کتکم میزنه.
قطره اشک هایم صورتم را پر کرده بود. پس بهراد را هم میشناخت. نگاهم کرد و با چشمان گریانش گفت:
- یه روز اومدم دیدم اقا با گریه لباسای خانومو بو میکنه فهمیدم خانوم‌غرق شده. از اون روز تا حالا بازم هر روز میام شاید خانوم برگرده.
و صدای گریه اش بیشتر شد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا