در حال تایپ رمان رؤیای زمستان | Hassan_F کاربر انجمن یک رمان

Hassan_F

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/7/18
ارسال ها
45
امتیاز
6,278
به نام خدا​
کد رمان: 2117
ناظر رمان: @ℯℓαℌℯ

نام رمان: رؤیای زمستان
نویسنده: Hassan_F
ژانر: درام، علمی-تخیلی، عاشقانه

خلاصه: ناتاشا ترنر، رئیس جمهور جدید قاره اروپا، با به قدرت رسیدن کامل حزبش و تکمیل ساخت سلاح هسته‌ای پیشرفته سودای تصرف جهان با آتش و خون را دارد. سرنوشت تمامی پنج قاره دیگر تنها با یک دکمه به تاریکی گره می‌خورد. سازمان پیشگیری از وقوع فجایع جهانی، مأمور ارشد، ویلیام فوردیک را به مقام دادستان جهانی منصوب می‌کند و به عنوان خدمتگزار جهان وظیفه دارد از وقوع فاجعه ای دیگر جلوگیری کند؛ حتی با کشتن ناتاشا.

* مکان، زمان، جهان و حوادث کاملاً ساخته تخیل می‌باشد.

امیدوارم لذت ببرین!
 
آخرین ویرایش

Fateme078

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست تالار
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,175
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Hassan_F

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/7/18
ارسال ها
45
امتیاز
6,278
سرآغاز (فرانک)
- میشه سریع‌تر حرکت کنی؟
فرانک به شدت خشمگین بود. حس می‌کرد خونش هر لحظه منجمد می شود. پاهایش را احساس نمی کرد اما همچنان راهش را ادامه می داد. به هر حال بازپرس جهانی بود. سرنوشت جهان گاهی مواقع به تصمیماتش بستگی داشت. اما اکنون در آخر دنیا، قاره قطب جنوب گیر یک بچه افتاده بود؛ به شدت عجول و کم فهم. اگر می‌خواست به عنوان یک جنگجوی با شرافت در این سرما یخ بزند، این جوجه بچه نمی‌گذاشت. از زمانی که آمده بودند، همینطور حرف می‌زد. هواپیماشان سقوط کرد، حرف می‌زد، غذایشان تمام شد، همچنان حرف می‌زد. ارتباطشان با مرکز قطع شد، باز هم حرف می‌زد. حالا که از زور سرما زبان یک متری‌اش بریده شده، راه نمی‌آمد.
ایزاک همچون یک جوجه به دنبال مادرش می رفت اما آنقدر سرما در مغز استخوانش نفوذ می کرد که گاهی مواقع از فرانک عقب می افتاد. تلو تلو خوران در حالی که با هر قدم پاهایشان در برف فرو می رفتند، به سمت مقصدی نامعلوم گام بر می داشتند. داخل یک تنگه به ضخامت بدن فرانک و ارتفاع حداقل ۵۰ متر حرکت می کردند. ایزاک در دلش دعا می کرد که کوه نریزد که فقط همین را کم داشتند. همیشه در قصه‌های بچگی‌ طوری برایش قطب جنوب را تعریف می‌کردند که انگار سرزمین دیوها و مرده‌هاست. می‌گفتند شب‌ و روز آن هر کدام شش ماه است. تا زمانی که خورشید بر چهره سفید و تمام برفی کوهستانی آن می‌تابد، زندگی‌ها جریان خواهد داشت. بچه ها در میان برف و بازی و شادی بزرگ می شوند و ازدواج می کنند. کارها رونق دارند. مادران به فرزندانشان عشق می‌ورزند. سیاستمداران خوشحال و سرحالند و بی کلک با مردم رفیقند. در هر وجب شهری است و در هر شهری میلیون‌ها انسان زاده‌ی سرما اما وقتی شب فرا می‌رسد و ماه رخ خویش نمایان می‌کند، گرگ‌های سفید چشم سرخ از هر طرف زوزه می‌کشند. خرس‌ها بوی خون گرم را با قدرت احساس می‌کنند و دندان‌های تیزشان را آماده حمله می‌کنند. زندگی فلج می‌شود. بچه‌ها در میان سرما تلف می‌شوند و هر مادری بچه‌اش را می‌کشد تا استخوان‌های نازک او درد را حس نکند. تا شش ماه خبری از عشق‌های آتشین نیست. هر کس فقط فکر جان خودش است و سیاستمداران در همین زمان دروغگو و گرگ صفت‌ترین افراد هستند اما اینها افسانه‌هایی برای ترساندن بچه‌های شر و شیطان است. ایزاک برای اولین بار با واقعیت تلخ جنوب زمانی آشنا شد که فرانک را دید. یاد خنده‌های انفجاری فرانک افتاد که دلش را گرفت و روی زمین پهن شد وقتی افسانه‌های او را شنید و به او گفت «چقدر بچه‌ای بچه جون!» بعدا با همان ژست بازپرسی معروفش در چشمان ایزاک زل زد و گفت «قطب هم مثل جاهای دیگه شب و روز یه روزه داره. فقط مردمش مثل قرون وسطی هستن. سرزمینش کوهستانی و سرد و خشنه. آبادی‌های کمی اونجاست. خرس و گرگم داره ولی دنبال خون گرم نیستن. تا کاریشون نداشته باشی، کاریت ندارن. و تنها یک حرفت درسته که اونجا همه به دنبال حفظ جون خودشونن. پس حواست به زندگی کوچولوت باشه بچه. من پرستارت نیستم که تو قطب جمعت کنم»
با همین جملات فرانک بود که با حقیقت تلخ ماموران سازمان پیشگیری هم آشنا شد. کسانی که درباره شجاعت‌هایشان افسانه‌ها گفته‌اند. قصه‌ها ساخته‌اند. صحنه‌های جنگی و جاسوسی حماسیشان چشم‌ها را خیره کرده. اما در حقیقت مشتی آدم خشک طبع بداخلاق بددهن مثل فرانک بودند. در نتیجه تمام رؤیاهای بچگی اش مثل چوب سوختند و در نهایت مثل دو بدبخت در میان یک تنگه یخی گیر افتادند و هیچ راه فراری وجود ندارد.
- فرانک دیگه نمی تونم.
صدای ایزاک در تنگه پیچید و نقش بر زمین شد.
- به نیک گفتم یه بچه رو همراهم نفرسته. بلند شو بچه.
فرانک با غضب بالای سر ایزاک آمد:
- نمی تونم.
- خب می میری!
- می خوام بمیرم.
کلافگی از صورت فرانک می بارید. هنگامی از یک خانواده سلطنتی اروپایی به عضویت سازمان پیشگیری از وقوع فجایع جهانی درآمده بود تنها ۱۸ سال داشت و فکر نمی کرد که روزی در قاره افسانه های ترسناک قصه های مادرش گیر بیفتد. نگاهی به ایزاک انداخت که داشت در یک خلسه فرو می رفت. زیر آن همه پوشش ضخیم و پشمی که پوشیده بود مانند یک مار لاغر پشمالو به نظر می آمد که سر و صورت سفیدش خشک و قرمز شده بودند. فرانک دستی به ریش کم پشتش کشید. محبت کردن بلد نبود. از زمانی که سوگند کذایی سازمان را خورد، به خاطر دور بودن عواطف انسانی تقریبا مثل برف زیرپایش سرد شد. نه می‌توانست ازدواج کند. نه می‌توانست صاحب فرزند بشود. نه می‌توانست به تعطیلات برود. نه می‌توانست بدون اجازه فرمانده آب بخورد. حتی روانشناسان سازمان فیلم دیدن را هم حرام کرده بودند که مبادا دیدگاه سربازان پیاده نظام قهرمان جهان نسبت به وظیفه عوض شود. آهی برای خودش کشید. نشست روی برف. تمام عضلاتش درد می‌کردند. سه روز همینطور راه می رفتند و دیشب غذایشان تمام شد و تقریبا 18 ساعتی می شد که هیچ نخورده بودند.
- بلند نمیشی؟
دیگر صدایی در جوابش نیامد. ایزاک هر لحظه گیج تر می شد. ل**ب هایش را می خواست به هم نزدیک کند تا چیزی بگوید اما از فرط خشکی ناشی از سرما به هم نمی رسیدند. فرانک صدای زوزه گرگ و نعره خرس ها و صداهای عجیب دیگر را می شنید. داشت شب می شد و هنوز از این تنگه لعنتی خارج نشده بود. بار دیگر به بچه نگاه کرد. چشمانش غمگین شدند اما مجبور بود. شاید جوشیدن احساسی زیرپوستی که نوازشش می‌کرد را حس کرد. چقدر قشنگ است احساس داشتن. حتی اگر این حس غمگینی باشد.
- متاسفم. بهت گفتم قطب جای تو نیست بچه!
بلند شد و او را به دیوار یخ تنگه تکیه داد. ایزاک یخ زد ولی نمی‌توانست حرف بزند. صدایش در نمی‌آمد.
- تا چند دقیقه دیگه تمومه. سعی کن به خاطرات خوبت فکر کنی. خوب بخوابی بچه جون.
سپس به سمت جلو حرکت کرد. ایزاک با مردمک چشمانش او را دنبال کرد. تنها بخش از بدنش که هنوز از کار نیوفتاده بود. سرنوشت او نیز مثل اغلب ماموران سازمان تلخ بود. فرانک با خودش کلنجار می‌رفت تا چیزی بگوید. بالاخره بر بی رحمی‌اش غلبه کرد. برگشت و فریاد زد:
- تو یه سربازی بچه جون. نسل های آینده شجاعتت رو می‌ستایند. تو مایه افتخار سازمانی.
چشمان ایزاک درخشید. فرانک با غم به راهش ادامه داد. چقدر خوش باور بود این پسر که با این چیزها خوشحال می‌شد.بازپرس با گام های بلند تر و با عجله برف را کنار می زد. زوزه گرگ هر لحظه بیشتر می شد و تاریکی هم همینطور. او هم مثل تمام آدم ها می ترسید. از این وحشت بی حد و مرز قطب. کاش اصلا بازپرس نمی شد. آن افسانه هایی که مردم درباره قطب می گفتند حقیقت نداشت اما سرما از هر افسانه ای بدتر بود.
 
آخرین ویرایش

Hassan_F

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/7/18
ارسال ها
45
امتیاز
6,278
باد سردی وزید. فرانک خودش را جمع کرد و سرعتش را بالاتر برد. سعی کرد به آن دختری فکر کند که باعث شد لباس ماموران سازمان را به تن کند. با یادش عجیب آرامش می‌گرفت. این حال نامعلومش در قطب، این سوز وحشتناک باد زوزه کش غروب، این صداهای عجیب غریب که در تنگه می‌پیچید، این بدنی که هر لحظه فکر می‌کرد خرد می‌شود و فکر بچه‌ای که چند لحظه پیش رهایش کرد همه و همه با یاد چشمان دختری از یاد می‌برد.
دختر یکی از اشراف زاده‌های اروپایی، درست مثل خودش مغرور و خودشیفته. به خاطر همین با او آرام می‌گرفت؛ چون مثل خودش بود. می‌دانست که چرا غرور همه چیز است. می‌دانست که خرد شدن غرور چه حالی دارد. هنگامی که با او حرف می‌زد، می‌دانست چه موقع سکوت کند و دست فرانک را بفشارد. می‌دانست که چگونه راه برود تا فرانک دیوانه شود. می‌دانست که چگونه بخندد که فرانک برایش دنیا را بیاورد. می‌دانست بعضی مواقع فرانک از دست خانواده‌اش چه می‌کشد. می‌دانست که قربانی فرزند اشرافی بودن یعنی چه. می‌دانست که پدر سلطنتی داشتن یعنی چه. می‌دانست اجبار توسط خانواده به مصلحت نگه داشتن قدرت یعنی چه. همه‌ی اینها را می‌دانست و در نهایت پدر آن دختر به مصلحت سیاسی گفت نباید با فرانک باشد. مصلحت سیاسی پدر دختر کاری کرد که فرانک در قطب نتواند جان یک پسر را نجات دهد. که باز هم بیشتر از خودش متنفر بشود. دلش می‌خواست گریه کند. اگر الان آن دو گوهر آبی، لعل ل**ب دختر را داشت، هیچکدامشان این وضعیت را نداشتند. که فرانک آواره یخبندان شود و ناتاشا رئیس جمهوری که می‌خواهد جهان را نابود کند. فرانک قهرمان بشریت و ناتاشا ضد قهرمان بشریت شود. فرانک یک دختر ضعیف شکننده بداخلاق شود و ناتاشا یک پسر مستحکم مکار.
حالا فرانک اینجا بود تا نیروگاه‌های هسته‌ای ناتاشا را متوقف کند؛ زمانی که رئیس جمهور اروپا به طور مخفیانه مجوز ساخت نیروگاه‌هایش را از رئیس جمهور قطب گرفته بود. عجب سرنوشتی داشتند! حالا نه تنها با آن دختر آرامش نگرفت بلکه حس کرد مشغله فکری چند برابر دارد.
هوا دیگر کاملا تاریک بود. فقط از دیوار‌های کریستالی تنگه می‌توانست ببیند کجا می‌رود. گلوی خشک شده سوزناکش را سعی می‌کرد با قورت دادن آب دهان نداشته‌اش سالم نگه دارد. با خودش زمزمه می‌کرد که «خدا چرا تمام نمی‌شود. چرا همچنان سرپا هستم.» به آن بچه غبطه می‌خورد که چقدر زود از پا درآمد و از این سرمای وحشتناک خلاص شد. به خودش فحش می‌داد. به پدر ناتاشا فحش می‌داد. به نیک فحش می‌داد. به اشرافی بودنش فحش می‌داد. به زمین و زمان فحش داد تا بالاخره حس کرد تنگه تمام شده. نور کریستال‌ها دیگر وجود نداشت. چشمانش را ریز کرد. یک زمین وسیع پوشیده از برف، یک صحرای برفی. بدون هیچ گیاه و سنگی. فقط برف سفید. در انتها نوری می‌درخشید. همچون خورشیدی که دنیا روشن می‌کند، زمین اطراف را روشن کرده بود و دودی که به هوا می‌رفت. بویی خاص را با تمام وجودش حس می‌کرد. قاصدک‌ و شبنم هوا را تحت کنترل گرفته بود. شبنم در قطب برایش عجیب بود. نزدیک‌تر رفت تا به نور نزدیک شود اما ناگهان تا نیم تنه در برف فرو رفت. فهمید زمین زیر پایش عمیق است؛ خیلی عمیق. انگار برف مثل تبر قصد داشت پایش را جدا کند اما او حواسش به آن نور و دود بود. باورش نمی‌شد به نیروگاه اتمی اروپا رسیده. نیک گفته بود محلش را پیدا کن. پیدا کرد. در یک بیابان برفی آن را پیدا کرد اما نمی‌توانست به نیک خبر بدهد. این بوی آزار دهنده نیز رهایش نمی‌کرد. مشت پر کرد و به درون برف فرو برد. خیلی بد است نتوانی هیچ کاری کنی. خیلی بد است که بدانی تا آخر عمرت در قطب گیر افتاده ای. اما نه او بازپرس بود. برمی‌گشت و راه را می‌یافت. به نیک خبر می‌داد. باید بداند که موفق شده. پایش گز گز می‌کرد. گرسنه بود و تشنه . خونش یخ می‌زد اما موفقیتش را جشن می‌گرفت. برگشت تا برود. استقامتش ، استقامت کوه بود. اما همین که برگشت، چیزی دید که باور نمی‌کرد وجود داشته باشد!
نه! نه! این واقعی نیست. یک شوخی است که از طرف ایزاک فرستاده شده. یک عروسک بزرگ پشمی! این را می‌داند اما وقتی پوزه گرگ را دید که زوزه سر داد، قالب تهی کرد و فهمید که حقیقی است. گرگ چشم سرخی که ایزاک از آن سخن می‌گفت. آن قدر بزرگ بود که به نظر می‌رسید سه برابر فرانک باشد. بدنش یک تکه زغال بود در این برف. با صدای وحشتناکی می‌غرید و به فرانک نزدیک می‌شود. تا هر چی می‌توانست عقب رفت. تا آنجا که تا سینه داخل برف بود و با جهش گرگ فریاد زد:
-حرفت رو باور نکردم بچه!
 
آخرین ویرایش

Hassan_F

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/7/18
ارسال ها
45
امتیاز
6,278
ویلیام
- ختم جلسه.
ویلیام لبخند زد. بالاخره تمام شد. از زمانی که به سازمان آمده بود، نمی دانست که مزیت این جلسات صبحگاهی مزخرف چیست. که بیایی و رئیست روزنامه بخواند و باهم جلسه روزنامه خوانی داشته باشید! صبح امروز با صدای دعوای سوفیا و استیو بیدار شد. به عنوان برادر بزرگتر مجبور بود پادرمیانی کند. نمی دانست که چرا استیو نمی خواهد قبول کند که سوفیا در آن اتفاق تقصیری نداشته و از همه بی گناه تر بوده. اصلا هیچ کس در آن تقصیری نداشت. سرنوشت بود. نمی توانستند جلوی آن را بگیرند. اما استیو حرف راست در گوشش نمی رفت. کاملا مطمئن است که اگر بمیرد، استیو سوفیا را می کشد. این حقیقت رقت انگیز زندگی شخصی ویل با برادر و خواهرش است. پس بدون یک لقمه صبحانه به مرکز آمد. وارد جمعی می شد که همه مثلا جدی بودند. پایش را که در ساختمان می گذاشت، عده ای با کت و شلوار اتو کشیده یک دست می دید که با ابروان نیمه گره کرده از طبقه اول به هفتم و بین آن تلپورت می شوند. چهره هایی عبوس که هر کدامشان همدیگر را پشت نقاب مسخره می کردند. پشت آن همه چهره های جدی یک چیز نهفته بود که ما به ریش شما میخندیم. حقیقت همکارانش نیز رقت انگیز بود. زیرا از فرط بی کسی، دیوانه شده بودند!
در سازمان کسی از کسی پیروی نمی کند. مافوق معنی ندارد. هر کس فقط وظیفه متفاوتی بر عهده میگیرد. تنها یک نفر آقا بالا سر همه است که آن هم رئیس، در حال حاضر نیکلاس، می باشد. نیک، آه امان از نیک بیخیال. کسی که همه می نالند که چرا وظیفه را درست انجام نمی دهد اما اگر تنها یک نفر کاردرست باقی مانده باشد، آن یک نفر نیک است. پس ویل احترام خاصی برای این مرد بی حوصله، سرد، بیخیال و باتجربه قائل بود. آنقدر باتجربه که می گفتند دستش را در زمان جنگ خونین بین قاره آفریقا و اروپا از دست داده و آن زمان فرمانده ارتش ماموران خبره سازمان بوده و ۱۸ سال داشته. سن کنونی اش هم احتمالا ۶۵ باشد. هر چه بود این دست نداشته اش، او را به همه جا رساند. البته الحق که لیاقتش را دارد. مگر چندنفر هستند که هم هیکل درشت و هم مغز سالم داشته باشند؟! فقط یک نفر را می شناسد، آن هم نیک است. البته الان آن شکم دیگ مانند و هیکل بی ریخت و کله کچل و دست آهنی اش فقط کمی از ابهتش کاسته بودند. همین!
هنگامی که پا در ساختمان مشکی سازمان گذاشت، یک نگاه به ساعتش کرد و فهمید که اگر امروز هم دیر برسد، از سازمان بیرونش می کنند. پس با عجله به سمت پله ها رفت. نیم نگاهی به آسانسور نیز انداخته بود که برادران مشکی پوش برای جا به جا شدن در صف بودند.
در بین راه یکبار روی پیراهنش قهوه ریخت، یک بار کتش به میله در اتاقی گیر کرد و پشت آن پاره شد و فقط شانس آورد که سالم به اتاق جلسات صبحگاهی رسید و به خیر و خوشی نقطه پایان جلسه را لمس کرد تا وضع وحشتناکش را سامان ببخشد. اما در واپسین ثانیه ها صدای سرد نیک مانعش شد:
- تو نه فوردیک. بیا اینجا.
نفسش را به آهسته ترین شکل ممکن بیرون داد و یک بار برای آرامش گرفتن پلک زد. روی پاشنه پا چرخید و نزد نیک رفت:
- بچه داری؟
نیک با انتحاری ترین شکل ممکن به ویل حمله کرد. بچه؟! آن هم برای یک مامور سازمان؟! حکمش اعدام بود:
- نه قربان!
- اسم من نیکه.
لحن نیک زیادی صمیمی بود، اما ویل می ترسید که رازش فاش شود:
- مطمئن باش نیک که بچه ندارم.
چشمان کوچک سبز نیک، چشمان ویل را می کاوید. ویل حس می کرد در میدان جنگ است و چشمان نیک اسلحه دشمن. کف دستش عرق کرده بود. نیک دستش را روی شانه ویل گذاشت:
- خب خیالم راحت شد. فکر کردم تو رو هم از دست دادم.
ویل به طرز نامحسوسی نفس عمیقی کشید. خوشحال از اینکه که باز هم نیک نفهمید با خانواده اش زندگی می کند. رئیس به طرف پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد. دستانش را در هم گره زد و پشت سرش قرار داد.
- پس چی پیراهنت رو قهوه ای کرده؟
- همکاری که صبحونه نخورده.
- و جرخوردگی کتت؟
لعنتی هیچ چیز از این چشمان تیز زشت دور نمی ماند. کت را مخفی کرده بود:
- دستگیره در.
صدای پوزخند بی صدای نیک را شنید:
- فوردیک، من بهترین ابرسربازم رو از دست دادم. فرانک بهترین نیروی من بود.
ویل می دانست که همینطور است. فرانک بداخلاق، وظیفه شناس ترین و بهترین بازپرس تاریخ سازمان بود. افتخاراتش سر به فلک می کشید. تا آنجایی که یاد دارد بیشتر جشن های سازمان برای فرانک گرفته شده بود. فرانک جاسوس، فرانک زیرک، فرانک نابودگر، فرانک قهرمان، فرانک اسطوره و ... اینها فقط گوشه ای از ویترین افتخاراتش بودند. تا آنجایی که با او برخورد داشت، یک آدم مغرور بی ادب بداخلاق را دیده بود که فقط سیگارش را دوست داشت. ولی انصافا ژست سیگار کشیدنش معرکه بود. روی صندلی با ابهت پهن می شد و پاهایش را روی هم و روی میز می انداخت و تند و تند سیگار آتش میزد. ویل با توجه به شناختی که قبل از ورود به سازمان از دخترها پیدا کرده بود، فرانک تمام ویژگی های یک مرد ایده آل را برایشان داشت. همیشه از این فکرش لبخند می زد و مورمورش می شد که چگونه دخترها این مرد ترسناک را دوست می داشتند.
اما مدتی قبل وقتی که سازمان به خاطر رئیس جمهور ناتاشا به هم ریخته بود و هر واحدی مشغول برنامه ریزی بود، چون که جاسوسان خبر داده بودند که رئیس جمهور جدید نقشه های شومی دارد، نیک فرانک را به قطب فرستاد تا نیروگاه اتمی ناتاشا را بیابد که با همکاری رئیس جمهور قطب در آنجا ساخته شده بود. اما هواپیمای فرانک سقوط کرد و ارتباطشان با او قطع شد. و بعد هم ناپدید شد و خبری از مرگ یا زنده بودنش نرسیده بود. حالا نمی دانست که چطور نیک از مردنش سخن می گوید:
- مگه خبر مرگش رسیده؟
- نه.
- پس چی؟
نیک آهی کشید:
- باهوش باش فوردیک. سقوط تو قطب کسی رو زنده میذاره؟
خب قطعا نمی گذارد اما سقوط کننده فرانک بود. بهترین مامور سازمان! ویل جوابی به پرسش انکاری نیک نداد.
 
آخرین ویرایش

Hassan_F

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/7/18
ارسال ها
45
امتیاز
6,278
- بشین.
باهوش‌تر از آن بود که در برابر فرمانده‌ی جنگ بین قاره‌ای سرپیچی کند. نیک چهره‌اش در هم رفته و به نقطه‌ای از میز خیره بود. می‌شد تمام بار دنیا بر روی شانه‌های پهنش حس کرد. ویل این را می‌دانست که رئیس سازمان پیشگیری از همه بیچاره‌تر، قدرتمند‌تر، مستحکم‌تر و گوش به زنگ‌تر است. باید از هرگونه تهدید بین قاره‌ای آگاه می‌شد و تصمیماتی اتخاذ می‌کرد. تصمیماتی که گاه منجر به مرگ هزاران مامور سازمان می‌شد تا میلیاردها انسان زنده بمانند. اینکه یک نفر مسئولیت جان تمام انسان‌های دنیا را برعهده داشته باشد، دل شیر می‌خواهد و صفت گرگ:
- چند سالته؟
- 31.
-پس جوونتر از اون بودی که بتونی تو یه جنگ واقعی شرکت کنی.
- بله قربان.
-اسم من نیک بود؛ یادت رفت؟
چشمان سبز نیک آنقدر غمگین شده بود که ویل باور نمی‌کرد او نیکلاس آزبورن باشد:
- جنگ داره شروع میشه فوردیک و من اونقدر پیر و ضعیفم که حتی نمی‌تونم از خودم مراقبت کنم.
ویل متعجب شد که آن نیک سرد چند ثانیه پیش چرا اینقدر ضعیف و غمگین شد. آنچه را می‌دید باور نمی‌کرد. مثل یک فیلم سینمایی بود که شخصیت منفی‌اش ناگهان مثبت می‌شود. دهانش قفل شده بود. نمی‌توانست حرفی بزند. اصلا حرفی مانده بود؟ تمام واژه‌های دنیا از توصیف این نیکلاس درمانده قاصر بودند:
- می‌دونی من دستم رو کجا از دست دادم؟
ویل ته مانده‌ی انرژی‌اش را جمع کرد و با صدایی ضعیف که از ته چاه دلش برمی‌‌خواست گفت:
- جنگ بین قاره‌ای اول.
نیک لبخندی زد. آنقدر تلخ، که صورت ویل از مزه‌اش جمع شد.
- درسته. اما این دست لعنتی نشونی برای یادآوری مسئولیت سنگینمه. زمستون بود. جزیره‌ سازمان از همه جا سردتر و در عین حال سازمان از همه جا خالی تر. 75 درصد کل نیروهای سازمان برای آروم کردن آشوبی رفته بودن که آفریقا و اروپا درگیرش بودن. سازمان هیچ وقت نفهمید که جرقه اون جنگ برا چی زده شد. افرادی مونده بودن از جمله من، همه یه مشت آدم بیشعور نفهم بودیم که الکی خوش به زمین و زمان می‌خندیدیم و سازمان و اون جنگ لعنتی رو مسخره می‌کردیم. شب نشینی‌های هر شبمون رو با خندیدن به ریش داریوش، رئیس آسیایی سازمان تموم می‌کردیم. یه شب حین اینکه یکی از بچه‌ها شوخی کریهی می‌کرد و بقیه با صدای بلند بهش میخندیدن تا ادامه بده آژیر خطر سازمان به صدا دراومد. هوا بدجوری سرد بود و برف همه جا رو سفیدپوش کرده بود. نفهمیدم که چی شد که لباس جنگ به تن می‌کردیم و اسلحه‌ها رو مسلح، آماده نگه می‌داشتیم. همه‌ی اونایی که تا چند لحظه پیش روی زمین از فرط خنده غش کرده بودن، ترسیده این ور و اون ور فرار می‌کردن. دستورای رئیس دورادور بهمون می‌رسید. سه خط مقدم، پشتیبان و محافظان عقبی تشکیل شد. با یه مشت آدمی که به زور شلوارشون رو بالا می‌کشیدن. همه بدبختای سازمان دور هم جمع شده بودیم تا تو میدون جنگ دلقک بازی در بیاریم. من تو خط آخر یعنی محافظان عقبی بودم. با سکوت سنگین ناشی از ترس به جلو نگاه می‌کردیم. هیچ کس جرئت حرف زدن نداشت. حدود سه میلیون انسان عادی تو جزیره زندگی می‌کردن. تا اونجایی که می‌شد افراد رو به پشت محافظان عقبی هدایت کردن و هر کسی موند، قطعا کشته شد. دود لعنتی رو تو آسمون می‌دیدم. رقص هواپیماهای سازمان با جت جنگی‌های دشمن رو می‌دیدم. آسمون یک تیکه خون شده بود. از جلو صدای داد و فریاد تا خط عقبی می‌رسید. تو دلمون امیدوار بودیم که خط مقدم کارشون رو تموم میکنه اما تراژدی اول رخ داد. خط مقدم سقوط کرد و اون لعنتیا پیشروی کردن. داریوش توی خط پشتیبانی بود. می‌دونستیم که هر کی کارش رو بلد نباشه، داریوش منجی ماست. جنگ هواپیماها رو از نزدیک‌تر می‌دیدیم. داد و فریادا بلندتر شده بودن. تو حینی که از ترس خشکمون زده بود، عده‌ای از خط پشتیبانی فرار کردن. وحشتناک بودن. سر و صورتشون پر از خون بود. بعضیاشون دست نداشتن و بعضیا پا. بعضیا حفره‌ای خالی جای چشم داشتن و بعضیا شکمشون تو دستشون بود. التماس می‌کردن که خط رو باز کنیم. ولی نه نباید باز می‌کردیم. از یکی از اونا شنیدم که گفت داریوش مرده. باور نکردم. اگه داریوش می‌مرد، من به عنوان معاون ارشد به جای اون رئیس می‌شدم و البته فرمانده جنگ. آره هیچکس تو اون خراب شده نمونده بود و معاون ارشد یه پسر بچه‌ی 18 ساله بود. با یه تصمیمش می‌تونست کل جزیره رو نابود کنه. با یه فرمانش می‌تونست نسل سازمان رو ساقط کنه. فقط دعا می‌کردم که داریوش نمرده باشه. نمی‌تونستم... من نمی‌تونستم وظیفه رو قبول کنم. فشار افراد فرار کرده هر لحظه بیشتر می‌شد که خبر دادن مردم دارن پشت سر ما اقدام به خودکشی می‌کنن. به هر حال مردن به دست خودشون از مردن به دست دشمنای وحشی بهتر بود. وضعیت خیلی بدی بود و همون موقع تراژدی بعدی رخ داد. غواص‌ها از اطراف جزیره بهمون هجوم آوردن. از همه طرف و بلافاصله تراژدی بعدی، خط پشتیبانی سقوط کرد و این به معنای مرگ داریوش بود.
 
آخرین ویرایش

Hassan_F

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/7/18
ارسال ها
45
امتیاز
6,278
به اینجا که رسید سکوت کرد. ویل حس می‌کرد که هوای اتاق به او سیلی می‌زند. روایت حمله‌ی تروریست‌ها به جزیره را شنیده بود اما فکر نمی‌کرد که اینقدر ناجور باشد. هر قدمی در این شهر مساوی با خون‌های ریخته‌ شده‌ای بود که برای دفاع از جزیره جانشان را گذاشته بودند. نمی‌توانست فکر کند که وقتی مردم خودکشی می‌کنند، غواص‌ها هجوم می‌آورند، جت جنگی‌ها از جلو حمله می‌کنند، به عنوان یک فرمانده باید چه دستوری بدهد. واقعا نیکلاس آدم بزرگی بوده که در 18 سالگی توانسته جزیره را نگه دارد. به او نگاه کرد. مثل یک قهرمان بود. مگر قهرمان‌ها باید چه شکلی باشند؟ نیک تندیسش است. رئیس آزبورن لبخند زد:
- حتما فکر می‌کنی که من یه قهرمانم که اوضاع رو کنترل کردم؟ هان؟ اشتباه می‌کنی مأمور فوردیک. من یه بزدل بودم!
ویل حس می‌کرد که سردرد گرفته. نیک شکست نفسی می‌کند!
- اونجا خیلی گرم بود. یه جهنم واقعی. آرزو داشتم که اون شب زمستونی دوباره برگرده. گلوله از هر طرف میومد. توپ‌های جنگی که درجا یک طرف خط آخر رو فلج می‌کرد. تانک‌هایی که سربازا رو مثل مورچه زیر می‌گرفتن. جت‌هایی که بمب رو سر مردم خالی می‌کردن و مردمی که... اون احمقا منتظر دستور منی بودن که خشکم زده بود. تنها حرکتم این بود که خلبانا رو سوار کنم تا برتری هوایی داشته باشیم که به ثانیه نکشید که محو شدن. اون خط رو وادار به مقاومت کردم و دستور دادم که هیچ سربازی از جاش تکون نخوره تا مردم رو ببرن داخل ساختمون سازمان. و من ... و من یه ترسوی عوضی بودم که همراه مردم وارد ساختمون شدم. صدای فریاد مأموران سرباز شده‌ای که مقاومت می‌کردن تا مردم برن داخل ساختمون رو می‌شنیدم. همونایی که هر شب با خیلیاشون ق*م*ا*ر می‌کردم. همشون ایستادن و من... فقط من فرار کردم.
ویل نم اشک را در چشمان فرمانده دید:
- آره فوردیک. من فرار کردم. رفتم داخل اتاق رئیس و یه گوشه پناه گرفتم. فقط فکر جون بی‌ارزشم بودم. دلم می‌خواست که کر بشم و اون صدای داد و فریاد سربازا و جیغ زن‌ها رو نشونم. صدای گریه‌ی بچه‌ها آزارم می‌داد. اما من فقط می‌ترسیدم و هیچ حس دیگه‌ای نداشتم که تصویر مارتا، خواهرم که تو این شهر زندگی می‌کرد، تو ذهنم نقش بست. من... من مارتا رو ول کرده بودم تا بمیره. از خودم بدم اومد. حس تنفر بند بند وجودم رو گرفت. فقط می‌خواستم از این بدن نحس و نجس خودم خارج بشم. بلند شدم تا حداقل جنازه‌ی مارتا رو نجات بدم یا اگر خوش شانس می‌بودم، خود مارتا رو. ولی وقتی از پناهگاه خارج شدم، یه توپ جنگی رو دیدم که به سمت پنجره میاد. دیگه حرکتی نکردم. چه بهتر کارم رو تموم می‌کرد وقتی توپ به شیشه خورد، بیهوش شدم و دیگه نفهمیدم چی شد. سه سال تو کما بودم. دست چپم رو به خاطر ترکش از دست دادم چاره‌ای جز قطع کردنش نبود.
ویل به احمقانه‌ترین شکل ممکن سعی می‌کرد باور نکند. یعنی آن رئیس مقتدر، این نیک ترسوی گذشته و پشیمانِ حال بود؟! نه... سخت بود باور کردنش. حتماً الان نیک می‌خندد و این شوخی را تمام می‌کند. آری همین طور است. نیک، الگوی ویلیام بود. چشمانش یک چیز را می‌خواستند «نیک، این مسخره بازی را تمام کن. خواهش می‌کنم»
نیکلاس به دست آهنی‌اش نگاه کرد. آن نفرتی که در چشمانش موج می‌زد از کسی جز خودش نمی‌توانست باشد. هنوز هم یاد و خاطره‌ی مارتا از ذهنش پاک نشده بود. خواهر عزیزتر از جانش. کسی که در جزیره سازمان با او به طور مخفیانه زندگی می‌کرد. تنها بازمانده از خانواده‌ای که آنقدر دوستشان داشت که به خاطرشان وارد سازمان شده بود.
-می‌دونی فوردیک، بخش ترسناک ماجرا از اینجا شروع میشه که هیچکس نفهمید جزیره چطور نجات داده شد. همه یا مرده بودن یا بیهوش شده بودن. داریوش قبل از مرگش از شؤرای پیشگیری درخواست کمک کرده بود. نیروهای شؤرا رسیده بودن اما جزیره آروم بود. انگار... انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده بود. هیچ اثری از دشمن نبود، حتی دریغ از یه سرباز. و مرده‌های ما، ناپدید شده بودن! فقط خرابه‌ها و بیهوشای لعنتی مونده بودن. همه جا رو گشتن؛ هیچ اثر و ردی از هیچ دشمنی پیدا نکردن. حتی توپای جنگیشون هم ناپدید شده بود. اروپا و آفریقای درگیر جنگ هیچکدوم مسئولیت حمله رو نپذیرفتن. و بازمانده‌ها هیچی از ظاهر دشمن یادشون نمیاد. فقط یک سری اشباح محو و سیاه. و تمام اون پاکسازی در یه شب تا صبح اتفاق افتاد. نیروهای شؤرا ساعت 8 صبح رسیدن.
ویلیام صبرش تمام شد. دیگر فرمانده را نمی‌شناخت. بلند شد و با تمام قدرتش فریاد زد:
-بس کن! چرا چرند میگی؟! اون جنگ لعنتی با تمام جزئیات تو تاریخچه شهر توصیف شده. تو... تو دستت رو در راه نجات مردم از دست دادی. و نیروهایی که به اینجا حمله کردن یه گروه تروریستی قدیمی بودن. و نیروهای شؤرا این شهر رو نجات دادن. چرا سعی داری داستان بسازی؟! میخوای صبر من رو امتحان کنی؟ دیدی صبرم چقدره رئیس؟ تمومش کن این... این مسخره بازی رو.
ویل می‌لرزید. صورتش گر گرفت و تارموها هر کدام به طرفی فرار کردند. مأمورین نگهبان با سرعت وارد شدند. نیک خونسردانه آن مأمورین آماده تیزاندازی را مرخص کرد. چشمان خشمگین ویل در آن تیله‌های سبز گره خورد. باز هم چشمان نیک سرد شده بودند؛ مثل همیشه.
- بشین فوردیک. می‌دونم ظرفیت این حرفا رو نداری. اما بعد از فرانک، تو بهترین نیروی من هستی. پس خفه خون بگیر و مثل یه مأمور وظیفه شناس به حرفام گوش کن وگرنه نسل انسان ساقط میشه. از جمله خواهر و برادر مخفیت!
 
آخرین ویرایش

Hassan_F

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/7/18
ارسال ها
45
امتیاز
6,278
ویل ناباورانه نشست. ضربان قلبش هر لحظه بالاتر می رفت. مردمک چشمش می لرزید و نفس هایش به شمارش افتاد. نیک از کجا می دانست که او با خانواده اش دیدار دارد؟! او که حتی بعضی مواقع آنها را تا سه ماه نمی دید. به نیک نگاه کرد. حس می کرد که او غمگین است. سر پایین انداخته بود و فکر می کرد. از جایش حتی تکان نمی خورد. حالا می دانست که امنیت خانواده اش در خطر است. احتمالا سازمان او را تبعید کند. اما اگر نباشد، خواهر و برادرش چگونه زندگی کنند؟ خواهر و برادری که با چنگ و دندان آنها را زنده نگه داشته بود، از زمانی که دیگر مادر و پدر نداشتند. می دانست که روزی سازمان می فهمد. اما مثل یک احمق بی خبر سرش را زیر برف کرد.
- متاسفم. یه کم تند رفتم. می دونی که، آدم چندان با احساسی نیستم. نمی خواستم انقدر سریع از کوره در برم. ولی واکنش تو رو پیشبینی نکرده بودم. نگران خواهر و برادرت نباش. اصلا هر شب بهشون سر بزن. کاریت ندارم.
امروز ویل به قدر کافی تعجب کرده بود. هر لحظه در این اتاق داشت اتفاقات متفاوتی رخ می داد. روزی که بد شروع شد، شگفت انگیز ادامه پیدا کرد. حالا نیک داشت یکی از سوگندهای سازمان را نیز نقض می کرد. پس بهتر است حرفی نزند و بگذارد نیک تمام حرف هایش را بگوید.
- خیلی وقته درباره خانوادت می دونم. ذهنت رو به سمتشون منحرف نکن. دقیق گوش کن که چی میگم. اتفاق اون شب یه فاجعه جهانی برای شورا بود. پس تصمیم گرفتن که ازش یه داستان بسازن و تمومش کنن و شاهدا رو با پول و تهدید ساکت نگه دارن. از جمله من ، که برای خفه کردنم گذاشتن رئیس سازمان بمونم. اونجا بود که فهمیدم شورا و سازمان فاسدن. چون آدم بی ربط و ترسویی مثل من رو دوباره گذاشتن سرکار. اونا روی اون فاجعه سرپوش گذاشتن و فراموشش کردن اما من نه! به خاطر مارتا که ناپدید شده بود، سعی کردم که فراموش نکنم. تمام چیزی که تو این چند سال دستگیرم شد اینه که جزیره سازمان ۵ بار در زمان پنج جنگ مورد حمله قرار گرفته. همه هم توسط همون گروه ناشناس. هربار جنگ شدت بیشتری داشته، میزان پیشروی این گروه هم بیشتر بوده. شدیدترین جنگ، جنگ بین قاره ای اول بوده. از همه بدتر اینکه شورا همه اینا رو نادیده گرفته و از هر کدومش داستان ساخته و شاهدا رو به نوعی خفه یا محو کرده.
از آنجایی که در این اتاق نشستن، هر لحظه رازی را فاش می کرد اما ویل از این یک مورد تعجب نکرد. چون که به چشم می دید که شورا بودجه لازم را به سازمان نمی دهد. از هر ۱۰ مامور سازمان، ۹ مامور دزد، قاچاقچی، موادفروش، قاتل و ... هستند که شورا با عنوان قسم خورده برای سازمان می فرستد. بنابراین هیچ کدامشان نه انسانند و نه بلدند که بجنگند. حتی یک بار یک کوتوله و یک چلاق را دیده بود که برای سازمان فرستاده اند! خیلی وقتها غذا نداشتند و مجبور بودند در جزیره و بین مردم کاسبی کنند یا از نانوا و میوه فروش و رستوران دار قرض بگیرند. مطمئن است که به همه رستوران های جزیره بدهکار هستند. از همه اینها که بگذریم، سلاحشان برای همان دوره جنگ بین قاره ای اول است و اگر خراب شود، کارشان تمام است.
تنها چیزی که درباره شورا می دانست این بود که ۶ نفر از ۶ قاره هستند که سازمان و نیروهای اصلی شورا را هدایت می کنند. رئیس هر کدام را انتخاب و برایشان بودجه تامین می کنند. در کل حافظان صلح جهانی هستند و شاید هم بودند.
- می دونی فوردیک. عصر طلایی سازمان پیشگیری گذشته و ما فقط یه پوشش برای گندکاری اعضای شورا هستیم. اما جنگی در راهه. اون دختره یه دنده مغرور وقتی شد رئیس جمهور، می دونستم که کم کم کارمون تمومه. ما با دو تهدید رو به رو هستیم، یکی جنگ اتمی که احتمالا دختره آغازگر اونه و در پی اون حمله دوباره اون گروه ناشناس به جزیره سازمان و چون این دفعه شاهزاده خانم می خواد دنیا بگیره و جنگ به شدت شدیده، احتمالا دیگه جزیره سقوط کنه!
حتی فکر سقوط جزیره و آسیب دیدن یا مرگ استیو و سوفیا برایش دردناک بود. چه برسد به سقوط جزیره به طور واقعی!
- اما با این حال تسلیم نمیشیم. درسته که دیگه پولی نداریم و گدا شدیم، درسته که بیشتر نیروهامون دزد و قاتلن، درسته که حتی غذا نداریم که بخوریم، درسته که اسلحه هامون داغونن، درسته که شورامون فاسدن، درسته بهترین سربازمون مرده، اما باز هم سرنوشت پنج قاره و ۲۰ میلیون آدم این جزیره به دست ماست. اگر ما تسلیم بشیم یعنی پایان دنیا. ویلیام فوردیک ازت میخوام که برای نجات دنیا با من همکاری کنی. حتی اگر نمیخوای برای نجات خواهر و برادرت این کار رو کن. با من همکاری می کنی؟
ویلیام به نیک نگاه کرد. پنج سال در قطب تمرین کرده بود برای چنین لحظه ای. پس بی درنگ و محکم سر تکان داد. مهم نبود که در چه راهی قدم می گذارد. مهم نبود که زنده می ماند یا نه. مهم نبود تمام دنیا دشمنش باشند، هیچ چیز مهم نبود جز جان استیو و سوفیا. دلیلی که ویل هر روز زندگی می کند و نفس می کشد.
نیک لبخند زد و شاید برای اولین بار در عمرش به خودش افتخار کرد و هنوز هم امید داشت که آن دشمن مخوف را بیابد و شاید نیز خواهرش را. در این راه مردمی که زمانی رهایشان کرده بود و وجدانی که زمانی آزارش داده بود را به آرامش برساند.
- پس بیا با یه راز شروع کنیم فوردیک، استیو فوردیک، برادرت، همکار ماست!
 

Hassan_F

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/7/18
ارسال ها
45
امتیاز
6,278
استیو
- لیانا نه! منفجرش می‌کنی!
- تو مگه دانشمند دیوونه نیستی؟ خب یه کم جرئت داشته باش.
استیو با گام‌های بلند به سمت لیانا رفت و محکم دستش را کشید. با همان نگاه جدی همیشگی به چشمان لیانا نگاه کرد و با آهسته‌ترین صدای ممکن گفت:
- درسته. من دانشمند دیوونه‌ام. اما اینکه بذارم خودم و خودت و کل این آزمایشگاه رو منفجر کنی، دیگه اسمش دیوونه بازی نیست. اسمش بازی با مرگه. حواست باشه که داری با تری‌نیتروتولوئن(TNT) کار می‌کنی و همین حالا هم اگه به آلودگی خون و پوست، کاهش اشتها، تهوع و سرطان گرفتار نشده باشیم، شانس آوردیم.
لیانا به نشانه فهمیدن پلک زد. استیو چند ثانیه دیگر در چشمانش خیره شد و سپس دستش را رها کرد. با چشمان تیزبینش دید که او به طور نامحسوسی مچ دستش مالش می‌دهد. فهمید که باز هم تند رفته.
- بهت گفتم که با خودت حرف نزن. به من بگو.
- هیچی جز اینکه فکر کنم مچم نیاز به تعویض داره!
- آره می‌دونم وحشیم. دست خودم نیست، ببخشید.
برگشت و نگاهی کوتاه به لیانا انداخت. مات و مبهوت به او نگاه می‌کرد. در دلش پوزخند زد. هیچ وقت ندیده بود که عذرخواهی کند.
- امروز کافیه. بقیه رو فردا ادامه میدیم. آزمایشگاه رو چک کن و برو خونه.
برگشت تا برود. هنوز هم رگه‌های از تعجب در نگاه دختر دیده می‌شد.
- لیانا.
-بله؟
- هر کاری که تو این آزمایشگاه می‌کنم، برا اینه که نمی‌خوام یه همکار دیگه رو از دست بدم. نمی‌خوام ببینم که داره جون میده و من هیچ کاری نمی‌تونم براش بکنم. پس هر رفتاری که از من سر بزنه، فقط به خاطر خودته. می‌دونم گاهی بدرفتار و بداخلاقم و چیزی هم توجیهش نمی‌کنه اما به خاطر اینه که سالم نگهت دارم.
راهش را ادامه داد. می‌دانست که باز لیانا تعجب می‌کند. برای همین دیگر به پشت سر نگاه نکرد.
- استیو.
ایستاد. به دختر نگاه کرد. لبخندی به ل**ب داشت. چشمان مشکی‌اش می‌درخشیدند:
- ممنونم.
وارد اتاق پاکسازی شد و با همان لباس‌های پلاستیکی زیر دوش قرار گرفت و پس از اینکه به طور کامل شسته شد، لباس‌هایش را پوشید و رفت. بهترین لحظه‌های هر روزش این بود که به این آزمایشگاه بیاید و سرگرم باشد. خانه که می‌رفت دیگر آرامش پر می‌کشید و خود به خود دلش می‌خواست با سوفیا درگیر شود. نمی‌دانست این چه بیماری لاعلاجی است که به آن گرفتار شده و خواهر خودش را زجر می‌دهد. اما با این که آرامشش نابود می‌شد، از زجر کشیدن آن دختر لذت می‌برد. آنچه برایش باعث تعجب است این است که چرا هر بار که به او پیله می‌کند، سوفیا سعی می‌کند با مهربانی و دلسوزی نزدیکش شود و با هم آشتی کنند. هیچ وقت پا را فراتر نمی‌گذاشت که آزار و اذیت جسمی را به او تحمیل کند و فقط با نیش و کنایه سعی می‌کرد خواهر را زجر دهد. زیرا که فکر می‌کرد که او شیطانی است که لباس دختر پوشیده اما حقیقتاً هیچگاه رفتار شیطانی از او ندیده بود جز یک مورد. همان یک مورد مثل دردی بود که هیچگاه از استیو جدا نمی‌شد. کاش می‌توانست که این درد را از بین ببرد یا کمش کند اما هر بار یادش می‌آمد، شدیدتر می‌شد. دردی که هیچ مسکنی نداشت.
کلید انداخت تا وارد واحدش شود. در یک آپارتمان زندگی می‌کردند. یک آپارتمان 8 طبقه 16 واحدی، در مرکز شهر. خانه‌شان طبقه ششم و واحد 11 بود. همین که وارد شد، ویلیام را دید که روی مبل نشسته و به شدت اخم‌هایش درهم است. حتماً مشکلی پیش آمده که در این هفته دوبار به دیدارشان می‌آید.
 

Hassan_F

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/7/18
ارسال ها
45
امتیاز
6,278
سعی کرد لبخند بزند. ویل تا او را دید مثل گلوله‌ای که از تفنگ خارج می‌شود، به سمت استیو شلیک شد. یقه او را چسبید و محکم به دیوار چسباند. استیو به شدت متعجب شد و به دستان ویل چنگ انداخت. به چشمانش خیره شد. آن حالت غمگینِ خشمگین را می‌شناخت. زمانی که سوفیا سر به هوایی می‌کرد، ویل دقیقا این طور می‌شد. نگرانی، ترس، غم و خشم را با هم قاطی می‌کرد و چون نمی‌توانست در این مواقع خود را نگه دارد پس به شدت عصبانی می‌شد و به هر چه نزدیکش بود حمله می‌کرد. دقیقا مثل یک حیوان وحشی. تنها مسکن این لحظه صدای سوفیا بود. صدایی که مادر را برایشان زنده می‌کرد. کاش واقعا مادرشان می‌بود اما افسوس که سوفیای منفور است. چانه ویل از خشم می‌لرزید و چشمان قهوه‌ای بی قرارش گویا دنبال یک دلیل می‌گشت. چند نخ موی سیاه به پیشانی چسبیده بودند. استیو پیش خودش فکر کرد که این موها چه دل و جرئتی دارند که به این ویل ترسناک می‌چسبند.
- نمی‌خوای بگی چی شده؟
دست ویل دور یقه‌اش محکم‌تر شد. چشمانش هر لحظه بی‌قرارتر می‌شدند. حس می‌کرد که اندک اندک اشک در آن می‌جوشد و فرو می‌ریزد. ناگهان دست راستش را بالا آورد. استیو چشمانش را بست و آماده کتک خوردن شد. عیبی نیست. برادرش است، هرچه سیلی بزند باز هم کم است. برادری که عمری زحمتش را کشیده بود. کاش میشد با همین سیلی خوردن‌ها جبران شوند؛ اما دستی فرود نیامد. استیو چشمانش را گشود و برادر رهایش کرد.
- لعنتی؛ لعنت بهت استیو.
باز دوباره روی مبل نشست و به موهایش چنگ زد. استیو می‌دانست؛ از همان اول که وارد شد، می‌دانست. از آن گوی‌های قهوه‌ای حدس زد که چه اتفاقی افتاده. از این حال پریشان حدس زد که چه رخ داده. از این غم ویل که حسش همه جا بود، فهمید. مگر منتظر نبود که چنین اتفاقی روی دهد. پس چرا الان خفه شد. پس چرا فریاد نمی‌زد که تصمیم خودم است. چرا نعره کشان نمی‌گفت که دلم خواست که اینطور باشد. شاید دلش به حال این مرد خسته که تا چند دقیقه دیگر مویی روی سرش نمی‌ماند می‌سوخت. شاید هم آنقدر خودخواه بود که نمیخواست این قائله را تمام کند. که نمیخواست به زجر کشیدن ویل پایان دهد. چرا؟ چون بزرگش کرد و نگذاشت که دنیا را ببیند. چون تنها گناه ویل محافظت از خانواده‌اش بود. خانواده‌ای که حتی اگر می‌توانست آنها را درقفس زندانی می‌کرد تا ازشان محافظت کند. اما استیو نفرت داشت از اینکه هر وقت خواست دنیا را ببیند، دیواری به نام ویل را دید. لعنتی آنقدر استقامت داشت که هر چه ضربه می‌خورد، نمی شکست. از ویل متنفر نبود، از دیوار ویل متنفر بود. حالا که میبیند این دیوار به شدت تخریب شده، نمیداند که چه حسی داشته باشد. اصلا باید حس داشته باشد؟ کلافه می‌شد از دست خودش که هیچ وقت نفهمید چکار کند. هیچ وقت نفهمید کی باید تصمیم بگیرد و هیچ وقت نفهمید تصمیمش سود دارد یا ضرر. و هیچ وقت هم نخواهد فهمید:
- پس دانشمند دیوونه تویی!
- اینطور میگن.
برادر سر بلند کرد. آری، حدس می‌زد. بغضش ترکیده بود. اینجا بود که زیرپای استیو خالی شد. دیوار ویل فراموش شد. می‌خواست به سمت برادر بشتابد و بگوید «غلط کردم! هر چه تو بگویی» می‌خواست طعم آغوش برادر را بچشد، نه طعم آغوش دیوار ویل را. می‌خواست باز برادرش را حس کند، نه آن سنگ سخت دو رو را. این تصور استیو از برادر بود. برادری که آزادی‌اش را می‌پذیرد و به آن احترام می‌گذارد. تصور از یک برادر ایده‌آل اما کلمه بعدی باز هم برادرش را از او گرفت:
-چرا؟
آتش خاموش شد. دوباره دیوار ویل در ذهنش نقش بست. دوباره قفس در ذهنش جاری شد. آن چرای حق به جانب باز هم بر حس برادری‌اش سرپوش گذاشت.
- یعنی می‌خوای بگی نمی‌دونی؟
- نه من نمی‌دونم که چرا باید با کله بری تو دل خطر. من احمق نمی‌دونم که چرا باید جون خودت و سوفیا رو به خطر بندازی. من نادون نمی‌دونم که چرا اینقدر دوست داری خودت رو زجر بدی. من نمی‌دونم چرا دوست داری خواهر بدبختت و خودت رو به کشتن بدی. من نمی‌فهمم که چرا باید کاری کنی که من هر روز پیرتر بشم. که هر روز یه سال از عمرم کم بشه. چرا؟ دوست داری من رو بکشی استیو؟
بکشد؟ نه! اصلا چنین قصدی نداشت. حتی فکر مردن ویل هم برای دردناک بود؛ چه برسد به اینکه به دست خودش او را بکشد. حس برادری دوباره بیدار شد. می‌خواست سرکشی کند جلوی دیوار ویل. جواب تمام این نمی‌دانم‌های ویل یک چیز بیشتر نبود، دیوار ویل. آیا امشب حس برادری ویل شکستش می‌دهد. نه نباید بدهد. او دیوار ویل است، مردی که عمری جلوی پر کشیدنش را گرفت. مردی که عمری بغضش را دید و رحم نکرد. دروازه دیوار را باز نکرد. پس بگذار زجر بکشد. حتی نمی‌دانست که مرگ را برای دیوار ویل می‌خواهد یا نه. اما آنطور هم نبود که تمام حس برادری ویل درونش بمیرد.
- ویلیام. سعی کن استراحت کنی، خسته‌ای.
به سمت اتاقش رفت. ویل مثل یک ببر زخمی به سمتش حمله کرد و به بازویش چنگ انداخت. ایستاد اما برنگشت:
- حالا دیگه به من پشت می‌کنی. پس خیلی از من متنفری.
جرقه درونش زده شد. برگشت و فریاد زد. نه سر برادری که همیشه به او احترام می‌گذاشت. نه برادری که دوستش داشت. الان هم چیزی عوض نشده بود. باز هم به برادرش احترام می‌گذاشت و از جانش بیشتر دوستش داشت اما این مرد الان برادر نبود، دیوار ویل بود.
- از برادرم نه! از دیوار ویل متنفرم.
***
نظرتون درباره شخصیت استیو چیه؟
 

موضوعات مشابه


بالا