در حال تایپ محکوم به حبس ابد| علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن یک رمان

alirezaa_shah

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
4/2/19
ارسال ها
101
امتیاز
11,453
محل سکونت
تهران
کد: 2118
ناظر: @PaRIsA-R


نام رمان: محکوم به حبس ابد
نام نویسنده: علیرضا شاه محمدی
ژانر: عاشقانه؛ اجتماعی؛ درام
خلاصه:
دختر عمو و پسر عمویی کـه از کودکـی در کنــار هم پرورش یافته اند.
در سن هجدہ سالگی متوجه علاقه‌شان نسبت به یکدیگر می شوند. اما فقر و تنگدستی، مانع آن ها مـے شود. آرشا، پسری یتیم که به خاطر صدای خوبش در رادیو استخدام و مشهور می شود و...
این رمان هیچ‌گونه صحنه یا حرف غیر اخلاقی نداره و رمانی سراسر احساس هستش.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,155
امتیاز
29,873
محل سکونت
رفسنجان






نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

alirezaa_shah

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
4/2/19
ارسال ها
101
امتیاز
11,453
محل سکونت
تهران
#پارت1
دكمه‌ی قطع اتصال رو با عصبانيت فشاردادم و گوشیرو پرت كردم روی تخت. از شدت عصبانيت سردرد عجيبي گرفته بودم. داشتم عرض اتاق رو با بغض رژه می‌رفتم. توي ذهنم پر شده بود از سوال‌هايي كه هر لحظه بغضم رو بيشتر و بيشتر مي‌كردن:
«آخه چطور ممكنه خدا؟ او...او...اون مي گفت دوسم داره، مي گفت عاشقمه ولي...»
نگاهی به عکس روی تخت انداختم و ادامه دادم:
«اين نامه، اين عكس!»
با تمام توانم سعي مي‌كردم بغضم رو قورت بدم، مي‌خواستم محكم باشم. همش با خودم زمزمه مي‌كردم "نبايد گريه كني، نبايد ضعيف باشي. قوي باش؛ قوي باش مليكا...ولي نمي‌شد"
به خودم اومدم و ديدم باز زل زدم به آرشاي توي عكس. آرشايي كه با يه دختر ديگه داشت گل مي‌گفت و گل مي‌شنيد. اشك توي چشم‌هام حلقه زد وقتي ديدم همون لباسي كه براي تولدش خريدم رو پوشيده؛ آخ كه چقدرم بهش مي‌اومد.
با هر بار پلك زدن اشك‌هاي بيشتري به چشم‌هام هجوم مي‌آوردن. ديگه نتونستم خودم رو نگه دارم، بغضم شكست و به هق‌هق افتادم. از دست خودم خيلي عصبي بودم.
"آخه من چرا بايد براي اين آدم اشك بريزم؟ واقعا آرشا ارزش اين اشك‌هارو داره؟ اصلا مليكا تو براي چي داري گريه مي‌كني؟ با گريه كردنت مگه چيزي درست مي‌شه؟"
با حرص داشتم خودم رو سرزنش مي‌كردم كه صداي گوشيم بلند شد!
به صفحه گوشي نگاهي انداختم و چشمم به عكس و شماره ی آرشا افتاد. گوشي رو برداشتم و با خشمي كه تا حالا سابقه نداشت، گفتم:
«چيه؟ مگه نگفتم ديگه زنگ نزن؟ ها؟ نگفتم؟»
هنوزم برام صدای آرشا قشنگی خاصی داشت!
«چرا گفتي ولي تو رو خدا بزار توضيح بدم مليكا»
خون جلوی چشمام رو گرفته بود، دندون‌هام رو محکم به هم ساییدم و گفتم:
«من توضيح نمي‌خوام؛ فقط مي خوام بدونم چرا؟ مگه اون چي داره كه من ندارم؟ چيش از من سرتره آرشا؟ ها؟»
بغضم با صدای بلندی ترکید. توي اتاق هيچ صدايي جز صداي هق‌هق من نبود. اي كاش اون لحظه اخرين لحظه و دقيقه‌ي زندگيم بود. اي كاش!
«آخ مليكا گريه نكن. جون هر كي دوست داري گريه نكن. همه چي رو برات توضيح مي‌دم. ديروز بعد از اينكه تورو رسوندم خونه، تو راه برگشت الينا نامي زنگ زد و گفت...»
پريدم وسط حرفش؛ كاري كه اون روزها خوب بلد شده بودم. اخمام رو توی هم بردم و با صدايي كه بيشتر شبيه جيغ بود گفتم:
«بسته بسته اينقدر دروغ تحويل من نده، من همه چي رو مي دونم. اصلا مي‌دوني چيه؟ الان که فکر می‌کنم می‌بینم پیمان خیلی بهتر از توئه. تو لیاقت منو نداری آرشا. حالم ازت بهم مي‌خوره، از زندگيم برو بيرون، ديگه دوستت ندارم بهتره توام ديگه دوستم نداشته باشي»
تلفن رو قطع کردم، حتي بهش مهلت ندادم جواب بده. بقدري جيغ زده بودم كه گلوم به شدت مي سوخت و احساس خفگی می‌کردم.
رفتم پنجره ی اتاق رو باز کردم و خودم رو انداختم روی تخت. چند بار نفس عمیق کشیدم ولی فایده ای نداشت، بلند شدم و روی لبه‌ی تخت نشستم و آروم زمزمه کردم:
«یه دفعه چی شد؟ چرا آرشا اون کار رو کرد؟»
این رو گفتم و خیره شدم به عکس...عکسی که مدرک جدایی من از آرشا بود.
 
آخرین ویرایش

alirezaa_shah

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
4/2/19
ارسال ها
101
امتیاز
11,453
محل سکونت
تهران
#پارت2
تمام خاطراتمون، تمام لحظه های خوبمون مثل فیلم داشت از جلوی چشمام رد می‌شد. نمی‌تونستم باور کنم؛ همیشه فکر می‌کردم فقط منم که آرشا رو دوست دارم، فقط منم که شب ها تا ساعت 2بیدار می‌موندم تا برنامه‌ی آرشا شروع شه و صداش رو بشنوم؛ ولی اشتباه می کردم.
آه بلند و سوزناکی کشیدم و تلفن رو برداشتم؛ باید به سمیرا زنگ می زدم. بعد از دوتا بوق، صداي شادش رو شنيدم:
«به به سلام ليلي خانوم، خوب هستيد شما؟ چه عجب يادي از ما كردي؟ راستی از آقاتون چه خبر؟ آرشا خان بزرگ، مجنون هميشگي؛ هنرمند مشهور و خوش صدا!»
همیشه عادت داشت زیاد حرف بزنه، ولی با این حال دوستم بود؛ دوست صمیمی. با لحنی سرد و کوتاه جوابش رو دادم:
«عليك سلام، آره خوبم»
ولي اصلا خوب نبودم. احساس ناامیدی سراسر وجودم رو گرفته بود، احساس می‌کردم دیگه هیچ‌ وقت اون ملیکای قبل نمی‌شم. دوباره اشك داشت راه خودش رو روي گونه‌هام پيدا می‌كرد.
«به من كه ديگه دروغ نگو ملیکا، چي شده؟ صدات چرا مي لرزه؟»
بازم بغضم ترکید و اتاق پر شد از صدای گریه:
«سميرا ديگه تموم شد، همه چي تموم شد»
صداش رنگ نگرانی گرفت:
«يعني چي تموم شد؟ اصلا چی تموم شد؟‌»
نگاهی کوتاه به عکس انداختم و گفتم:
«آرشا...دیگه تموم شد سمیرا، دیگه دوسش ندارم»
«دیوونه شدی ملیکا؟ این حرف ها چیه؟!»
گوشی رو دادم به دستم دیگم و با صدای کمی بلند گفتم:
«آره ديوونه شدم، آره... توام اگه اين عكس رو ببيني ديوونه مي‌شي»
تو صداش نگرانی موج می زد:
«وای ملیکا تو رو خدا آروم باش، من همین الان میام اونجا. یکم دراز بکش من زودی می رسم»
منتظر جواب نموند و زود تلفن رو قطع کرد و بازم من موندم یه دنیا فکر و یه دنیا اشک و یه دنیا غصه.
سرم رو بین دستام گرفتم و شروع کردم آروم آروم اشک ریختن. من خیلی دوستش داشتم، خیلی...!
سرم عجیب درد می‌کرد، مغزم انگار می خواست اون روزی رو که برای اولین بار حس کردم دوسش دارم رو بهم یاد آوری کنه؛ بهم یادآوری کنه که از اون روز تا الان چیا دیدم، شنیدم، حس کردم.
من آماده بودم؛ باید اشتباهاتم بهم یادآوری می شد!
"ناگهان انگار به گذشته پرت شدم. برگشتم به ١٨سالگي، به زمان دلدادگي منو آرشا"
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

alirezaa_shah

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
4/2/19
ارسال ها
101
امتیاز
11,453
محل سکونت
تهران
#پارت3

+مليكا+

«مليكا...ملیکا...مليكا ساعت ٨ شدا، نمي‌خواي بيدار شي دخترم؟»
سرم‌رو از زير پتو بيرون آوردم و با صداي خش‌دار گفتم:
«باشه مامان بيدار شدم»
دلم نمي‌اومد تو اين سرما پتوي گرمم‌رو ول كنم؛ ولي مجبور بودم. با هزار زحمت از تخت جدا شدم و به سمت پنجره رفتم. پرده‌رو كنار زدم و زير ل**ب جمله ي هميشگيم‌رو مثل هر روز تكرار كردم:
«باز هم شروع صبحی دیگر از زندگی تازه من به دستان خورشیدی که تمام گرمایش را در این روز زیبا به من هدیه کرد، و آواز گنجشک های کوچکی که روح تازه در من آغاز كردن»
پنجره‌رو تا آخر باز كردم و سرم‌رو بردم بيرون. هواي سرد زمستون نوازشگر صورتم شد. با تمام لذت چشم‌هام رو بستم و يك نفس عميق كشيدم؛ عميقِ عميق
من عاشق زمستانم؛ عاشق سرما؛ عاشق برف؛ عاشق گرماي بخاري...من عاشق زمستانم چون زاده‌ي فصل سرمام!
نمي‌دونم چند دقيقه چشمام بسته بود كه بازم صداي مادرم بلند شد:
«مليكا بلند شدي يا خودم بيام بلندت كنم؟»
با خنده پنجره‌رو بستم و رفتم سمت دستشويي و بعد از شستن دست و صورتم راهيه آشپزخونه شدم. مادرم روی میز سه نفره نشسته بود و با قاشقکی در حال قاطی کردن شکر توی چاییش بود:
«سلام بر كدبانوي طايفه‌ي روشن، البته بغير از زن عمو بهاره»
مادرم سرش رو بالا آورد و با لبخندی كه چند برابر زيباش مي كرد گفت:
«عليك سلام بر جواهر طايفه ي روشن، البته بغير از نازنين»
بلند بلند شروع كردم به خنديدن و همون‌جور که ابروهام به سمت بالا رفته بود گفتم:
«مامان توام خوب جواب ميدی‌ها»
چندبار سرش رو تکون داد و با یه لحن بامزه گفت:
«بله پس چي؟ همينم مونده جلوي دخترم كم بيارم»
من و مامان زیبام باهم زدیم زیر خنده.
"زندگي ما اين بود، پر از آرامش؛ پر از خوشبختي؛ پر از عشق...
ما يك خانواده‌ي سه نفره هستيم، خانوادهاي كه ممكنه وضعيت ماليشون خوب نباشه ولي عشق موج ميزنه تو خونشون...همين مهمه"
رفتم سرمیز نشستم و شروع كردم به صبحانه خوردن، ولي تمام حواسم به ديشب بود.
وقتی آرشا زنگ زد و گفت حال مادرش بد شده و داره میبرتش بیمارستان، پدرم هیچ چیزی برای گفتن نداشت. انگار زبونش قفل شده بود. مادرم هم حسابی رفت بود توی فکر و ریز ریز گریه می‌ کرد.
اینکه چه فکری؟ نمی دونم!
 
آخرین ویرایش

alirezaa_shah

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
4/2/19
ارسال ها
101
امتیاز
11,453
محل سکونت
تهران
#پارت4

صداش کردم:
«مامان زيبا»
چرخی به لقمه‌ای که توی دهنش بود داد و گفت:
«جانم دخترم؟»
نگاهی مردد به کنج آشپزخونه کردم و همون‌جور که گوشه‌ی لبم رو به زبون گرفته بودم گفتم:
«حال زن عمو بهتر شده؟»
تمام سعیش رو کرد لبخند امید بخشی بزنه، ولی نتونست:
«اره دخترکم. قبل از اينكه تو بيدار بشي زنگ زدم و با نازنين صحبت كردم؛ دكتر بهش گفته هيجان و استرس براش مثل سم مي‌مونه. خیلی حالش خوبه، آوردنش خونه...»
نگاهش‌رو به چایی توی دستش داد و با حالتی مظلوم ادامه داد:
«بيچاره آرشا، ديشب تا صبح نخوابيده. نازنین می‌گفت تا خود صبح کنار مادرش بوده»
هر دومون ساكت شديم. عشقي كه آرشا به مادرش داشت واقعا ستودني بود.
بعد از چند ثانيه که دیدم مادرم عجیب به چایی زل زده و توی فکره، گفتم:
«پس امروز زن عمو بهاره نمياد مدرسه؟»
سرش‌رو بلند کرد و لبخند تلخی زد:
«نه ديگه، اگرم بخواد بياد آرشا نمي‌ذاره. دکتر گفته یه چند روزی باید استراحت کنه و زیاد راه نره»
سری به معنای فهمیدن تکون دادم و گفتم:
«آها؛ مامان من ميرم لباس عوض كنم بريم. خیلی داره دیر می شه»
بقیه چاییم‌رو یه نفس بالا کشیدم. رفتم توی اتاق و درو پشت سرم بستم و مشغول عوض کردن لباس‌هام شدم.
بعد از اینکه با دقت و وسواس لباس‌های خوابم‌رو توی کمد گذاشتم، جلوي آيينه ايستادم و خودم‌رو با دقت نگاه كردم.
"چشم هاي مشكي كه مثل چشماي مامان زيبام بود؛ صورت گرد؛ دماغ قلمي و چال روي گونه‌هام كه به خوشگليم اضافه می‌كرد. در کل به گفته‌ی بقیه، دختر خیلی خوشگلی بودم.
می‌شه گفت همه چيزم شبيه مادرم بود، لحن صحبت کردنم؛ چشمام؛ صدام؛ قدم و...
بابام هر از گاهي اسمم رو زيبا صدا مي‌كرد، آخ كه چقدر ذوق مي‌كردم وقتي بهم مي گفت زيبا خانوم"
موهاي بلندم رو داشتم مي‌بافتم و فكر مي كردم كه مادرم تقه‌اي به در زد:
«مليكا چي كار مي كني يه ساعته؟ يه روپوش پوشيدن كه اينقدر زمان نميبره دختر!»
تک خنده‌ای کردم و بلند گفتم:
«چشم مامان اومدم»
مقنعه‌ام رو روي سرم تنظيم كردم و آخرین نگاه‌رو از آینه به خودم کردم، همه چی عالی بود. کیفم‌رو از زمین برداشتم و درو باز کردم و رفتم بیرون. مادرم‌رو كه ديدم يكم چشمام‌رو تنگ كردم و گفتم:
«مامان چشمات چرا قرمزه؟ گريه كردي؟»
دستمال توی دستش رو کشید روی چشم‌های قشنگش و گفت:
«هيچي مادر بيا بريم...بیا بریم ديرت مي‌شه»
ولی من از سر جام تکون نخوردم، خیلی جدی پرسیدم:
«اتفاقي افتاده؟»
نگاهی جدی کرد:
« گفتم هيچي نشده، بدو كفشات‌رو بپوش بریم»
عجیب رفتم تو فکر! ولی بهتر دیدم حرکت کنیم، چون خیلی داشت دیر می‌شد و ممکن بود خانوم قیدی خشن بشه!
در حیاط‌رو بستيم و با هم به سمت مدرسه رفتيم. سكوت بين ما رهبري مي‌كرد. تو تمام مسير، من فكر چشماي خيس مادرم بودم و توی ذهنم داشتم دنبال جواب مي گشتم.
"يعني مادرم براي كي گريه مي كرد؟
آرشا؟...نازنین؟...يا زن عمو بهاره؟
نمی دونستم و این خیلی کنجکاوم کرده بود.
آرشا و نازنين بعد از فوت پدرشون خيلي ضربه‌ها خوردن؛ بيشتر از همه آرشا. آرشایی كه با ٢١سال سن، هم داشت درس مي‌خوند و هم شبانه روز كار مي‌کرد تا مادرو خواهرش محتاج كسي نباشند.
آرشا واقعا يه مَرد بود؛ یه مَرد..."
 
آخرین ویرایش

alirezaa_shah

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
4/2/19
ارسال ها
101
امتیاز
11,453
محل سکونت
تهران
پارت#5
○●○●○●
همگیمون منتظر جواب خانم زمانی بودیم برای تشکیل نمایشگاه. کلاس پر بود از زمزمه. یکی می‌گفت: خیلی زمانش کمه؛ یکی دیگه می‌گفت: من چه کار کنم؛ یکیشونم می‌گفت: مجری کی باشه؟.
خلاصه همهمه زیاد بود.
با شروع صحبت‌هاي خانم زماني همه ساکت شدیم:
«من کار تک تک بچه ها رو تقسيم‌بندي كردم و مشخص كردم كه هر كس بايد چه كاري رو ارائه بده، فقط يه مسئله مي‌مونه. اونم اينه كه کی می‌تونه مجری بشه؟»
"همه‌ي بچه‌ها به همديگه نگاه مي‌كردن. خب کار سختی بود، هر كي انتخاب مي‌شد بايد جلوي ٣٠٠نفر صحبت مي‌كرد و تمام نقاشی بچه‌ها رو باید چک و اصلاح می‌کرد"
خانوم زماني به تمام بچه ها نگاه مي‌كرد و منتظر جواب بود.
بلافاصله سمیرا دستش رو بالا برد و با نگاه خانوم زماني شروع كرد صحبت کردن:
«خانوم از نظر من ملیکا خیلی برای اجرا خوبه. چون هم خوش صحبته و فن بیانش قویه، و هم تجربه داره، مهم‌تر از همه كارا و طرحاش از همه‌ي ما بهتره و خوب می‌تونه مارو مدیریت کنه»
خانوم زماني بعد از حرف هاي سميرا نگاهش رو سمت بقيه‌ي بچه‌ها داد و گفت:
«نظر شماها چيه بچه‌ها؟ موافقين؟»
دوباره توي كلاس همهمه شد. يكي مي‌گفت: آره عاليه؛ يكي دیگه مي‌گفت: تازه قدشم به ميز كنفرانس مي‌رسه! همه موافق بودن.
خانم زمانی لبخندی زد و نگاهی به من کرد:
«قبول می کنی؟»
منم که برام تقریبا راحت بود، لبخندی زدم و گفتم:
«باعث افتخاره»
لبخند غلیظی زد و همونجور که برگشت و به سمت میزش رفت گفت:
«خب حالا كه قبول كردي، لطفا بلند شو برو برگه‌ي حضور غياب رو از دفتر خانوم كمالي بيار. حسابي حواس پرت شدم.»
"چَشمي"گفتم و از کلاس بیرون اومدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

alirezaa_shah

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
4/2/19
ارسال ها
101
امتیاز
11,453
محل سکونت
تهران
#پارت6



دفتر خانوم كمالي انتهاي سالن بود و همیشه هم پشت ميزش با ابُهت و اخم، به كاراي مدرسه رسيدگي مي‌كرد.
نگاهي به طرح‌ها و نقاشي‌هايي كه روی ديوار نصب بودن كردم.
"من باید بهترین متن‌ها و مطالب رو براي نمايشگاه انتخاب كنم. باید اجرام فرق داشته باشه با دفعه‌های پیش. پس باید متن‌هارو زودتر آماده کنم و سریع‌تر شروع کنم به تمرین، که برای روز نمایشگاه آماده‌تر باشم، چون دوست داشتم همه ازم تعریف کنن. دوست داشتم خاص‌ترین اجرا رو نسبت به بچه‌های قبل داشته باشم. انقدر خاص که همه‌ی بچه های مدرسه منو بشناسن، مخصوصا دریا.
این موضوع تماماً ذهنم رو درگیر کرده بود. خدا می‌دونست چقدر سرم شلوغ می‌شد، چون رسیدگی به ‌نقاشی‌های بچه ها و تمرین، خیلی انرژی و وقتم رو می‌گرفت"
وقتي از فكر نمايشگاه بيرون اومدم، ديدم جلوي دفتر خانوم كمالي ايستادم. چند نفس عميق كشيدم و تقه‌اي به در زدم!
با بفرماييد بلند خانوم کمالی در رو باز كردم و انگار وارد دنياي جديدي شدم.
"چقدر خوبه بعضي وقت ها چيزي كه اصلا انتظارش رو نداري جلوي روت سبز مي‌شه و حالت رو بهتر و بهتر و بهتر مي‌كنه"
به چشم‌هاي خودم شك كردم، بدون اينكه اجازه بگيرم وارد اتاق شدم.
خودش بود...آرشا بود.
امكان نداشت بوي عطرش رو يادم بره. عطري كه فضاي اتاق رو پر كرده بود. تو اون لحظه از هر نفسی که می‌کشیدم لذت می‌بردم.
چند قدم جلو رفتم، سرش پايين بود كه با "سلامِ" من سرش رو بالا آورد و منو غرق كرد تو چشمان به رنگ شبِش.


#پارت7

+آرشا+
«چشم چشم حواسم هست»
**
«چشم زن عمو، اگه منم يادم بره آرشا صد در صد يادش مي مونه»
**
«دکتر گفت فقط بايد استراحت كنه، هيجان و استرسم براش مثل سمِ، همین»
"با زحمت چشم‌هام رو باز كردم و نازنين رو پشت تلفن ديدم كه با صداي خيلي ضعيف داشت حرف مي زد"
نگاهي به ساعت روي ديوار انداختم!
07:45
«بله، آرشا گفت مياد براي جلسه»
**
«نمي دونم والا، ولي خانوم كمالي مي‌دونه حال مادرم خوب نيست، صد در صد اجازه‌ي ورود به آرشارو مي‌ده»
**
«مرسي كه زنگ زدي زن عمو، حالمون خيلي خرابه. مخصوصا آرشا، ديشب تا صبح پيش مامان بهاره نشسته بود، هر چقدرم بهش گفتم بيا بخواب گفت نه»
"دوباره نگاهم رو سمت نازنين كشيدم و با صداي خش دار پرسيدم: كيه؟
كمي گوشي رو از دهنش جدا كرد و با ل**ب زدن بهم فهموند كه زن عمو زيباست"
**
«چشم زن عمو خانوم، امري نداري با من؟ آرشا بيدار شد، برم براش صبحونه آماده كنم و كم كم راهيه مدرسه شيم»
**
«خداحافظ»
گوشي رو گذاشت و با لبخند اومد کنارم نشست:
«سلام بر بهترين برادر دنيا»
شيرين زبونی‌های نازنين، هميشه حالم رو خوب مي‌كرد. منم مثل خودش لبخندی زدم و گفتم:
«سلام بر آبجي خوشگله‌ي خودم، ديشب خوب خوابيدي؟»
با لبخند سری تکون داد و گفت:
«بله، ولي تو اصلا خوب نخوابيدی. امروزم كه بايد بري سر كار. نمي‌شه امروز رو مرخصي بگيري داداش؟»
با انگشتم زدم روي نوك بينيش و گفتم:
«نخيرم نمي‌شه، خيرِ سرم تازه تو شرکت ارتقا گرفتم ها. از امروز تو شرکت به من مي‌گن مهندس، آرشا روشن!»
صداي خنده‌ي نازنين فضاي اتاق رو پر كرد و منم فقط با لبخند داشتم نگاهش می‌کردم.
"دلخوشيه من همين خنده بود، خنده رو كه رو ل**ب نازنين و مامان بهاره مي‌ديدم برام کافی بود. مگه من به غير از اين دو موجود دوست داشتني كس ديگه‌ايم داشتم؟"
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

alirezaa_shah

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
4/2/19
ارسال ها
101
امتیاز
11,453
محل سکونت
تهران
#پارت8

توی فکر بودم، كه با صداي نازنين به خودم اومدم:
«داداش»
با دستم تره‌اي از موهاش رو فرستادم پشت گوشش و گفتم:
«جان داداش؟»
سرش رو پایین انداخت و آروم گفت:
«مامان خوب مي‌شه؟»
سوالی که می‌ترسیدم بپرسه رو پرسید:
«بله كه خوب مي‌شه؛ چرا نبايد خوب شه؟ ديدي كه دكتر چي گفت، استرس نداشته باشه هيچي نمي‌شه»
با دستم سرش رو بالا آوردم و زل زدم به چشم‌هاي پر از اشكش و ادامه دادم:
«نبينم آبجيه من گريه كنه ها»
يك قطره اشك از چشمش ريخت روي گونه هاش. با بغض گفت:
«آرشا اگه مامان طوريش بشه چي كار كنيم؟»
صورتش رو كه حالا پر از اشك شده بود، محکم چسبوندم به سينه‌ام و گفتم:
«مامان قرار نيست طوريش بشه، داروهاش رو به موقع بخوره خوب مي‌شه. الانم اين مرواريد هارو نريز، مامان بلند شه ببينه داري گريه مي‌كني نگران مي‌شه، باشه خواهري؟»
سرش رو تکون داد و گفت:
«قول ميدي داداش؟»
سرش رو از روی سینم برداشتم و با نگاه به چشمای مشکی رنگش گفتم:
«چه قولي عزيزم؟»
با چشم های اشک بارش لبخندی زد:
«اگه قول بدي كه مامان پيشمون بمونه، منم قول مي‌دم ديگه گريه نكنم؛ باشه؟»
"چقدر سخت بود دادن قولي كه هيچ‌وقت نتوني بهش عمل كني"
بدون معطلی گفتم:
«باشه قبول، حالا بلند شو صبحونه اماده كن بخوريم كه روده كوچيكه روده بزرگه‌ رو تيكه پاره كرد»
با لبخندی غلیظ بو*س*ه‌اي كاشت روي گونم.
با تعجب پرسيدم:
«اين ديگه چي بود؟»
همونطور كه داشت اشك‌هاش رو پاك مي كرد گفت:
«جايزت بود ديگه، بخاطر اينكه بهترين داداش دنیایی»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

alirezaa_shah

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
4/2/19
ارسال ها
101
امتیاز
11,453
محل سکونت
تهران
#پارت9

چشم‌هام رو تنگ كردم و با حالت تهديد گفتم:
«برو دختر...برو و اينقدر زبون نريز»
نازنين خنده كنان رفت و من خيره موندم به جاي خاليش.
"دو ساله كه من و نازنين تو حسرت آغوش گرم پدريم، آغوشي كه بوي حمايت بده؛ آغوشي كه بهمون اميد بده. ولي فقط حسرتِ...يه حسرت.
بعد از فوت پدرم، مادرم از پا افتاد. هزار و چندي بيماري سراغش اومد؛ موهاش كم كم سفيد شد؛ چشم‌هاش از گريه ي زياد ضعيف شد؛ صورتِ صاف و زيباش چروك شد. من و نازنين هم همه ي دردهاي مادرم رو ديديم، آب شدنش رو ديدم؛ شب تا صبح اشك ريختن‌هاش رو ديديم؛ زجه هاش رو شنيديم و هيچ كاري نتونستيم بكنيم، يعني هيچ كاري نمي شد کنیم"
به خودم که اومدم، ديدم كنار مادرم نشستم.
دستش رو گرفتم تو دست‌هام و آروم آروم نوازشكردم. تمام قد محو صورت زيباش شدم. با اينكه پُر بود از چروك؛ ولي براي من هنوزم زيبا بود، يه صورت معصوم و مهربون. سرم رو خم كردم و بو*س*ه اي نشوندم روی دستش. با فكر به اتفاقات ديشب اشك توي چشمام حلقه زد!
"اگه خدايي نكرده سكته مي كرد چي؟ اگه از پيشمون مي رفت چي؟ جواب نازنين رو چي بايد مي دادم؟"
چشم‌هام رو بسته بودم و فقط داشتم فكر مي كردم، به همه چي...به زندگيمون كه بعد از مرگ پدرم چه بلاهايي كه سرش نيومد، به نازنيني كه بعد از مرگ پدرم كارش به روان پزشك و متخصص اعصاب و روان كشيد؛ درحالي كه فقط ١٥سالش بود! به خودم كه بعد از مرگ پدرم علاوه بر درس خوندن، شبانه روز كار مي كردم تا خرجيه خونه رو در بيارم تا دستمون جلوي غريبه و آشنا دراز نباشه.
ولی هر کاری می کردم نمی شد!
سرم رو بالا آوردم و با ديدن چشم هاي باز مامانم، رفتم جلو و بو*س*ه اي كاشتم روي گونَش:
«سلام مامانی جونم، صبحت بخير»
مادرمم با لبخند هميشگيش گفت:
«سلام به روي ماهت، به چشمون سياهت! صبح توام بخير پسرم»
مثل يه بچه ي ٦ ساله با اخم به دماغم چين انداختم و گفتم:
«آخه مامان، من چند دفعه بگم از این شعر خوشم نمیاد؟...»
تمام سعیم رو کردم لبخند نزنم و اخم کنم ولی نشد، ادامه دادم:
«نخونش اینقدر. باشه؟»
اما مادرم از ته دل شروع كرد به خنديدن:
«آخ آرشا نمي دوني وقتي اين‌جوري هرسي مي شي چقد بانمك ميشي که»
با خنده هاي شيرين مادرم كه حالا ديگه به قهقهه تبديل شده بود منم شروع كردم به خنديدن.
صداي خندمون كُله خونه رو پر كرده بود، خونه اي كه بي نور بود، بي چراغ بود، خونه اي كه غم توش حكم‌فرمايي مي كرد، ولي الان پر بود از خنده!
كم كم خنده هاي بلندمون محو شد و تبديل شد به لبخند.
مادرم دستم رو توي دستاش گرفت و گفت:
«ببين پسرم، درسته تو پسرمی، ولی اصلا دلم نمي خواد تو بخاطر من خودت رو عذاب...»
منظورش رو فهمیدم و سریع پريدم وسط حرفش:
«بسته مامان، ديشبم گفتم كه همه ي اين كارا وظيفست نه عذاب. من خودم رو موظف مي دونم وقتي مادرم حالش خوب نيست تا خود صبح كنارش بشينم تا خدايي نكرده حالش بد نشه، من خودم رو موظف مي دونم با هر زحمتي كه شده پول بيمارستان و داروهايي مادرم رو جور كنم تا خم به ابروش نياد.
مامان اينا وظيفست نه عذاب»
مادرم سکوت کرد و با لبخند دستاش رو باز كرد و بدون حرف جا گرفتم تو آغوشش.
«به به، مي بينم كه مادرو پسر خوب گرم گرفتيد. انگار نه انگار كه يه دختر و خواهريم هست تو اين خونه!»
نگاه منو مامان چرخيد سمت چهارچوب در، كه نازنين تكيه زده بود بهش.
مادرم دست آزادش رو باز كرد و گفت:
«تو كه كدبانوي اين خونه اي دخترم»
نازنينم بدون معطلي پريد بغل مامان و صورتش رو غرق در بو*س*ه كرد.
 

موضوعات مشابه


بالا