وارث انتقام | MaryaM Moradpour کاربر انجمن یک رمان

نظره کلی تون راجع به داستان؟

  • عالیه، دوسش دارم

    رای 11 78.6%
  • خوبه، بد نیست

    رای 3 21.4%
  • خیلی بده

    رای 0 0.0%
  • B

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    14
وضعیت
موضوع بسته شده است.

MaryaM MoradpouR

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/13/19
ارسال ها
324
امتیاز
11,933
سن
27
محل سکونت
تهران، پونک، باغ فیض
کد رمان: 2120
ناظر: @Yegane


نام رمان: وارث انتقام
نویسنده: مریم مرادپور
ژانر: ترسناک، عاشقانه
وارٍث انتقام5(2).jpg
خلاصه رمان:
در واقع در این رمان تقریباً مقداری از افراد و اتفاقات واقعی بوده و به صورت اغراق‌آمیز در چند مورد تراوشات ذهن نویسنده میباشد، رمان در مورد پسر دانشجویی است که ناخواسته در روند انتقام ازما بهترون قرار گرفته و به هر طریقی قصد آزار رسوندن به اون رو دارند، که با کمک فردی متوجه دلیل این حوادث می‌شود و در جهت نجات خود با کمک افرادی، می‌کوشد، داستانی نشان دهنده، عشق، رفاقت، مهربانی، لحظات ترسناک و دلهره آور و.... می باشد.
 

پیوست ها

آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,155
امتیاز
29,873
محل سکونت
رفسنجان




نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

MaryaM MoradpouR

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/13/19
ارسال ها
324
امتیاز
11,933
سن
27
محل سکونت
تهران، پونک، باغ فیض
سخن نویسنده:
اول از هرچیز کمال تشکر از سایت یک رمان رو دارم که فضایی به این خوبی و کمالات رو برای همه ی ما فراهم کردند، دوم از شما خواننده های عزیز تشکر میکنم که می‌خواهید زمان صرف کنید و این رمان رو مطالعه فرمایید، نیاز بود چند مساله را قبل شروع داستان خدمت شما سوران عزیز ذکر کنم،
روند رمان سیر صعودی دارد لطفا شکیبا باشید، این رمان اولین و احتمال بسیار آخرین رمان من خواهد بود، به این دلیل که این رمان درواقع سرگذشتی نسبتاً واقعی هست که من مقدار زیادی از تراوشات ذهنی خودم رو به آن اضافه کردم،
یعنی اصل ماجرا و افراد داخل داستان حدودی واقعی بوده و حوادث و جزئیات و اسامی افراد دستکاری شده.
امیدوارم کوتاهی ها و اشتباهاتی که در تایپ و ارائه لحظات رخ میده را به بزرگی خودتون ببخشید و از من خرده نگیرید که من نویسنده نیستم بلکه فقط خواهان این بودم که این سرگذشت رو به صورت اغراق آمیز و ترسناک تر و فانتزی به گوش چندین نفر برسانم،
امیدوارم تا حدودی خوشتان بیاد و لذت ببرید،و در آخر باز هم از صبر، شکیبایی و وقت صرف شده شما و از دوستان و مدیران و ناظرين عزیز سایت یک رمان کمال تشکر را دارم.
لطفا گزینه لایک رو فراموش نکنید، باعث دلخوشی بنده بشید، ممنونم❤
 
آخرین ویرایش

MaryaM MoradpouR

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/13/19
ارسال ها
324
امتیاز
11,933
سن
27
محل سکونت
تهران، پونک، باغ فیض
هر کس دنیا را از زاویه دید خود قضاوت می‌کند!
گاهی بهتر است جای خود را برای بهتر دیدن عوض کنید.
هیچ‌وقت در زندگی‌تان به خاطر احساس ترس عقب ننشینید.
همه‌ی ما بارها این جمله را شنیده‌ایم که:
«بدترین اتفاقی که ممکن است بیفتد چیست؟
مثلاً اینکه بمیرید؟
اما مرگ.
بدترین اتفاقی که ممکن است برایتان رخ دهد نیست…»
بدترین اتفاق در زندگی این است
که اجازه دهید در عین زنده بودن، از درون بمیرید!
.........................
اسمم بهروز هست و الان سی سالمه. ساکن تهرانم، ولی این داستان بر می‌گرده به ده سال قبل که دانشجو بودم و دانشگاه یزد درس می‌خوندم.
روز آخر تعطیلات قبل امتحان بود و خوابیده بودم که فردا میخوام تا یزد رانندگی کنم حالم سرجاش باشه و به مریم نامزدمم هم گفتم که زنگ نزنه که یه وقت از خواب بیدارم کنه .
تو خوابه عمیقی بودم که گوشیم زنگ خورد توجه نکردم چون جز مریم کسی کار مهمی نمیتونه داشته باشه اونم که گفت زنگ نمیزنه تا بیدار شم، پدر و مادر و یه خواهرمم که خونه بودن، تا اینکه دیدم نه دست برنمیداره
_الو بله چیه هی زنگ میزنی؟
وحید: اِ، خواب بودی عشقم؟
- نه بیدار بودم فقط کرم داشتم بر ندارم دیوانه
وحید: اه بهروز اذیت نکن ببخشید بیدارت کردم عشقم
- باشه بخشیدم تهران مال تو.
وحید: نمی‌خوام نوش جونت، با همه آلودگی‌هاش!
- وحید نمک نریز، کارتو بگو خوابم میاد کرم داری جای دیگه خالی کن من قطع کنم
وحید: خب بابا جوش نیار آقای عصبانی اصلا خودم میخورم
_باشه نوشه جون، شرت کم
وحید: واستا غلط کردم قطع نکن
_خب غلطتو کردی، حالا بگو
وحید: میگم که تو فرا با ماشین برمیگردی یونی خراب شده؟
_بله باید نه ساعت رانندگی کنم که الان خوابیده بودم که تو راه خوابم نبره تصادف کنم بمیرم تو و بقیه راحت شید
وحید: خب میگم که بیا دنبال ما که باهم تصادف کنیم بمیریم از شر امتحانات و دانشگاه خلاص شیم
_شما یعنی کیا؟
وحید: یعنی من عشقت و احسان و احمد و مینا، بقیه هم که جا نمیشن
_مینا همکلاسیمون؟ نه میدونی چجور آدمیه که، مریمم خوشش نمیاد با این جور دخترا حتی حرف بزنم چه برسه از تهران سوارش کنم تنها تا اصفهان بیام دنبال شما سه کله پوک
وحید: اه نه نگو بهروز من بهش اوکی دادم گناه داره دختره دلش میشکنه میدونی که من چقدر دلرحمم دلم نمیاد، بعدشم مریم از کجا میفهمه نگو خب بهش، بعدشم مگه به خودت اعتماد نداری مگه میخواد چیکارت کنه؟ ها؟ ها؟ ها؟
_اعتماد دارم ولی اون دختری نیست که در شخصیت من باشه سوار ماشینم کنم بعدشم مریم الکی که گیر نمیده هیچوقت، فقط براش تعریف کردم این دختره چه مارمولکیه برای همین میگم ناراحت میشه، اصلا فکرشو نکن
وحید: این تن بمیره، من تاحالا چی ازت خواستم عشقم جونم، عمرم، وحید برات غش کنه، وحید برات بمیره، بابا بی معرفت من از این دختره خوشم میاد
_وای وحید مغزمو خوردی باشه باشه، بزار کپه مرگمو بزارم خوابم میاد...
و این بحث با کلی قربون صدقه این پسره شیطون تموم شد، من نمیدونم آدم تو زندگیش از چند نفر میتونه هم زمان خوشش بیاد. با این زبونشم من میگم باید دختر میشد نه پسر، انقد بدم میاد از پسرایی که به رفیقشون میگن:
_عزیــــزم!
اون شب با هر بدبختی که بود خودمو خوابوندم و صبح با کلی سفارشات مادرمو و گوش زد های پدرم و گریه بهناز خواهرم که دلم برات تنگ می‌شه و در آخر لحظات عاشقانه و زیبای خدافظی با مریم، راهی شدم. زنگ زدم به وحید و آدرس مینا رو گرفتم و گفتم رسیدم بهت میگم بگی بیاد سوار شه ولی پشت بشینه، حالا میگید چرا انقد ازین دختره بدت میاد هی گیر دادی بهش، مگه میخواد چیکارت کنه.
مینا صفایی دختر مورد دار دانشگاه و فوق العاده جلف و زننده همه با آرایش ها و عمل های زیبایی زیادش و لباس پوشیدن ناجورش و سَر و سِر داشتنش با اساتید محترمه برای دریافت نمره ها و پسرهای متعدد تو دانشگاه میشناسنش ولی چیزی که بیشتر منو اذیت میکنه هاله سیاه دورشه و طلسم هایی که من تا حالا تو چنتا کتاب دیدم و ایشون رو دستاش خالکوبی کردتشون و نگاه های خبیثش که تاحالا دیدم به کسایی بهشون حسودی میکنه میندازه و شاهد بودم زندگیه اونا در عرض چند روز نابود شه، هستش.
دقیقا نمیدونم از چه زمانی ولی بیشتر از زمان دبیرستان بود پانزده یا شانزده سالگی که دقت کردم دیدم بیشتر وقتا دور آدما یه هاله های رنگی میبینم، دقیقا وقتی که مریم رو که تو همسایگیمون بود برا اولین بار دیدم و هاله سفیدی که دورش داشت اول از همه جذبم کرد، بعد چهره زیباش و متانت و جسارتش، باهاش که بیشتر آشنا شدم، رفتار و اخلاق و تربیت خانوادگیش بیشتر جذبم کرد که فهمیدم این هاله سفید از کجا میاد، گاهی هم یه هاله سفید دیگه کنارش میدیدم که از خودم پرسیدم من تاحالا یه نفرو با دوتا هاله ندیدم، وقتی باهم آشنا شدیم گفت که مادرشو تو یازده سالگی که سی و پنج سال بیشتر نداشته و سرطان بدخیم گرفته از دست داده و دو سال بعدشم پدرش با یه خانم که وقتی دیدمش از چهره خبیثش معلوم بود که بایدم هاله سیاه داشته باشه که به قوله خودش که این شبنم خانم پدر مریم رو که یه جراح ارتوپد و حاج آقای جانباز بود رو دعا و جادو جذبه خودش کرده و باهاش ازدواج کرده. چون بر خلاف مادرش که زنی چادری و محجبه بود این شبنم خانم حسابی عشق قر و فر و موی بلوند فوکولی و ولخرجی بود، هرچی زن اول آقای دکتر مرادی زن خوبی بوده و همه همسایه ها از خانومیش تعریف میکنن بعد این همه سال هنوز اسمش به خوبی مونده، خانم دومش شیطان صفت و بی رحمه که همه هنوز تو تعجبن که حاج آقا چه زنی گرفته، مگه میشه، امکان نداره، یه چیزی بهش خوردن...
بگذریم، اونجا بود که من فهمیدم هاله دوم کنار مریم همون هاله مادرشه که مخصوصا وقتی خیلی غمگین بود و دلتنگ مادرش بود، یا از بی رحمیای زن باباش که بیرونشون کرده و باباش برا بچه ها خونه جدا گرفته و یواشکی بهشون سر میزنه که زنش نفهمه و قشقرقی به پا نکنه و روزو شب رو به همه زهر نکنه، برام تعریف می‌کرد، اون هاله کنارش ظاهر میشد و منم همیشه می‌گفتم ناراحت نباش مادرت کنارته همیشه مطمئن باش...
 
آخرین ویرایش

MaryaM MoradpouR

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/13/19
ارسال ها
324
امتیاز
11,933
سن
27
محل سکونت
تهران، پونک، باغ فیض
(دوستان من برای پست های حساس عکس هایی رو ضمیمه کرده بودم که بیشتر با شخصیت های منفی آشنا بشید ولی متاسفانه اجازه ندارم و مجبور شدم برشون دارم، خواهش میکنم که برای حس گیری بیشتر از رمان عکس هارو تو صفحه پروفایلم ببینید، ممنونم❤)
دوستان عزیزم، لطفا در نظر سنجی شرکت کنید، با تشکر فراوان❤
این که چطور من اون هاله هارو میدیدم و درونشون رو متوجه میشدم برای خودمم سوال بود، کتاب های مختلفی رو خوندم تو اینترنت سرچ کردم با آدمای مختلفی که البته آگاهی نداشتن حرف زدم ولی به نتیجه نرسیدم، تا بعدا که یکی بهم گفت.
رسیدم در خونه مینا و زنگ زدم به وحید که بهش بگه اگه تا دو دقیقه دیگه سوار نشه من رفتم و منتظر نمیمونم. اونم سر دو دقیقه اومد که خواست جولو بشینه گفتم:
-لطفا عقب
یه ناز و اشوه ای اومد و چشاشو چپ کرد و ایشی گفت که میخواستم یه چیز بهش بگم که تا قیافش با اون آرایش غلیظ و تیپ افتضاحش دیدم گفتم استغفرالله ولش کن دهن به دهن این آدما نزار.
من اتفاقا خیلی آدم امروزی هست مریمم همینطور ولی میگم هرچی به اندازش هرچیم جای خودش، دختر باید شخصیت خودشو حفظ کنه.
بالاخره خانم با کلی اشوه و ناز کردن رفت پشت نشست، دقیق وسط که وقتی من از آیینه نگاه میکنم چشام به قیافه عجوزش بی افته بعدا بگه اره بهروز از آیینه هی نگام می‌کرد، که منم رک بهش گفتم:
-خانم صفایی بشین یه گوشه تو آیینه نباشی، بعدا هم حتما میخوایی بگی بهروز هی از تو آیینه نگاه می‌کرد منم جلو همه حالتو بگیرم که بگم وسط نشسته بودی که من رانندگی میکنم حواسم به ماشین پشتی بود شما هی عین خاک انداز خودتو مینداختی وسط؟
مینا:وا آقا بهروز چی میگی؟ من کی همچین قصدی داشتم و همچین حرفایی زدم؟ من به وحید گفتما مزاحم آقا بهروز نشم ایشون با من مشکل شخصی دارن.
-نه خانم من با شما هیچ مشکل شخصی ندارم، فقط نمیزارم بازیچه حرفای خاله زنکیه شما شم، الانم به خاطر درخواست رفیقمه که اومدم دنبالتون، برای اینکه تا اصفهان بحثمون نشه لطفا بیا با هم حرف نزنیم.
مینا یه ایشی گفت و ساکت شد، ولی به قدری جو تو ماشین خفه بود و هاله سیاه دور مینا که کل ماشین رو گرفته بود، اذیتم می‌کرد که هی به سرفه می افتادم و تو اون سرما مجبور میشدم شیشه رو چندین بار پایین بکشم و گرمای مطلوب داخل رو خراب کنم،
چند دفعه شد که صدای پچ پچ تو گوشام شنیدم، چندین بار هم چشمام تار شد و هی دست میکشیدم به چشامو سرمو تکون میدادم که خوب بشم، خداروشکر تا خود اصفهان پلیس راه جلومونو نگرفتن، مینام حرفی نمیزد فقط چند دفعه آدمای مختلف بهش زنگ زدن و اینم با کلی اشوه و ناز و... باهاشون حرف میزد و الکی خنده های مثلا دلبرانه می‌کرد با صدای بلند که من حتما بشنوم که کلمات رکیک به کار میبرد
-ای بمیری وحید که منو مجبور کردی این عجوزه رو سوار کنم.
به بچه ها گفته بودم که تا پلیس راه دمه اصفهان خودشون بیان که من داخل شهر نرم و از همونجا سوارشون کنم،
چشمام هی داشت تار میدید که یهو یکی کنار گوشم داد زد مواظب باش، سری زدم رو ترمز که دیدم دوتا ماشین جلویی با هم تصادف ناجور کردن و تا وسط ماشینشون جمع شده و سرنشینا ضربه خوردن، تو ماشینا خونی شده بود، ولی من هنوز تو شک اون صدای مردی بودم که دمه گوشم فریاد زد مواظب باش و باعث شد من تصادف نکنم.
با صدای مینا یه خودم اومدم
مینا: وای آقا بهروز چقدر راننده خوبی هستین شما، چه به موقع ترمز کردین، وای خودت خوبی چیزیت نشده؟ چرا حرف نمیزنی آب بدم بوخوری؟ وای ببین چی شدن ماشینا داغون شدن، دمت گرم که سری ترمز کردی و...
یه ریز حرف زد
-نه خوبم خانم نگران نباش اره حواسم بود.
ولی واقعا نبود اگه اون صدا داد نمیزد و به نمی‌گفت مواظب باشم، مطمئنا الان ماشین تا وسط جمع شده بود و بلایی سرمون اومده بود.
دیگه نایستادم و راه افتادم که یکم جلوتر یک مردی رو دیدم که کلا سیاه پوش بود. حس کردم زل زده به من و کلاهشم کشیده بود. جلو جوری که با اینکه خیلی آروم رانندگی میکردم که از بغلش رد شم ولی قیافشو نتونستم ببینم، چیزی که عجیبتر بود این که چرا سایه نداره؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

MaryaM MoradpouR

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/13/19
ارسال ها
324
امتیاز
11,933
سن
27
محل سکونت
تهران، پونک، باغ فیض
ازش که رد شدیم سرمو برگردوندم از آینه بغل نگاهش کنم که دیدم دیگه نیست.
به مینا گفتم:
-شما الان اون آقا رو دیدی کنار اتوبان؟
گفت:
-نه من سرم تو گوشیم بود حواسم نبود که سرشو برگردوند گفت کو؟
گفتم:
-رفت. ولش کن مهم نیست.
همون موقع وحید زنگ زد
وحید: سلام عشقه من، کجایی زیر پام علف سبز شد از انتظارت.
-همون علفارو تا بخوری رسیدم، پنج مین دیگه اونجام.
وحید: اه بهروز بمیری که احساساتمو جریهه دار کردی
-تو اصلا میدونی جریحه رو با کدوم ح مینویسن
وحید: آره دیگه جفتشون ه دو چشم
-خاک برسره بی سوادت کنن، مثلا دانشجوی نرم افزار این مملکتی، واستا رسیدم.
دو مین بعد رسیدم پلیس راه و سوارشون کردم که وحید سری رفت عقب کنار مینا نشست و شروع کرد به حرف زدن که من گفتم:
-سلام آقا وحید ،خوبی،خوشی؟ مرسی اومدی دنبالمون
وحید: آ بهروز پدرسوخته توام اینجایی؟ ندیدمت
احمد که جلو نشست و احسان هم کنار وحید نشست و همزمان سلام کردن و دست دادن و حالو احوال کردن.
تو کل راه تا نزدیکیه ورودی شهر یزد یه سره این وحید حرف زد و نمک ریخت و رقصید و ماهم کلا انقد خندیدیم که نا نداشتیم، مینا هم که هی خنده های الکی با عشوه می‌کرد و خودشو می‌چسبوند به وحید. وحید هم بیشتر دلقک بازی و مسخره بازی در می‌آورد.
اواخر دیگه داشت چرت و پرت میگفت که ضبط ماشین رسید به آهنگ مورد علاقه من و استپ کردم و گفتم
-وحید تو روخدا بذار من این آهنگو گوش کنم، چند دقیقه ساکت شو جان بهروز.
که وحید دستشو مثه زیپ کشید رو دهنش که یعنی خفه شدم و ما با خیال راحت گوش دادیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

MaryaM MoradpouR

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/13/19
ارسال ها
324
امتیاز
11,933
سن
27
محل سکونت
تهران، پونک، باغ فیض
Evanescence: immortal

I'm so tired of being here
من خیلی از اینجا بودن خسته شدم
Suppressed by all my childish fears
همه ی ترسهای بچه گانم سرکوبم کردن
And if you have to leave
و اگه مجبوری اینجا رو ترک کنی
I wish that you would just leave
آرزو میکنم ای کاش زودتر اینکارو بکنی و بری
Your presence still lingers here
چون هنوز ( روحت ) اینجا حضور داره
And it won't leave me alone
و منو تنها نمیذاره
These wounds won't seem to heal
به نظر نمیاد این زخم ها درمان بشن
This pain is just too real
این درد بیش از اندازه واقعیه
There's just too much that time cannot erase آنقدر ( درد ) زیاده که زمانم نمیتونه پاکش کنه
When you cried I'd wipe away all of your tears
وقتی گریه کردی من همه ی اشکاتو تمیز کردم
When you'd scream I'd fight away all of your fears
وقتی جیغ زدی من با همه ی ترسهات جنگیدم
And I held your hand through all of these years
و من دستتو توی همه ی این سالها گرفته بودم
But you still have
ولی تو هنوز
All of me
همه ی وجود منو در اختیار داری
You used to captivate me
تو قبلا منو اسیر میکردی
By your resonating light
با نور طنین اندازه تو !
Now I'm bound by the life you left behind
و حالا من در برابر زندگی ای که تو پشت سر گذاشتی وظیفه دارم
Your face it haunts
چهره ت شکار میکنه:
My once pleasant dreams
رویا های زیبایی که من یه بار دیدم
Your voice it chased away
صدات اونا رو میگریزونه:
All the sanity in me
همه ی عقلی که درون منه !
These wounds won't seem to heal
به نظر نمیاد این زخم ها درمان بشن
This pain is just too real
این درد بیش از اندازه واقعیه
There's just too much that time cannot erase
انقدر ( درد ) زیاده که زمانم نمیتونه پاکش کنه
I've tried so hard to tell myself that you're gone
من خیلی سخت تلاش کردم ؛ تا به خودم بگم تو دیگه رفتی
But though you're still with me
ولی فکر میکردم هنوز پیشمی
I've been alone all along
من تمام این مدت تنها بودم ...
این یکی از آهنگ های این گروهه که من عاشقشم
 
آخرین ویرایش

MaryaM MoradpouR

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/13/19
ارسال ها
324
امتیاز
11,933
سن
27
محل سکونت
تهران، پونک، باغ فیض
آهنگ تموم شد و من تو حس بودم که یهو احمد داد زد:
-مواظب باش!
ترمز کردم نگرفت، دستی رو کشیدم و ماشین چرخید و ایستاد.
تا به خودم اومدم دیدم همون مرده سیاه پوشه دم یک خونه قدیمی زنگ زده کلنگی با در به رنگ قرمز و مشکی واستاده و بهش اشاره میکنه!
من فقط میخکوب بودم که دست احسان رو شونم نشست.
احسان: خوبی داداش؟
-آره آره خوبم شما خوبین؟ چیزیتون نشد؟ احسان اون مرده رو ببین جلو در اون خونه قدیمیه.
احسان: کدوم مرده؟ کسی نیست اونجا!
تا اینو گفت فهمیدم فقط خودم دارم میبینمش،
به احسان گفتم ولش کن رفت، حالا به نظرت گربه رو زیر نکردم؟
من واقعا سگ ها و گربه ها رو دوست دارم با همشونم میونم خوبه مخصوصا گربه های که یک رنگن همیشه خودشون میان سمتمو و به پام میپیچن و من مثل بچه ها باهاشون حرف میزنم ولی دست نمیزنم چون مادرم خیلی زنه حساسیه از بچگی تو کلمون کرده بود که اینا چون خیابونین تو آشغالا پرسه میزنن میکروب دارن و شما هم خودتون هم اطرافیانتون رو مریض میکنین این جملات همیشه از ترس اینکه خوانوادم مریض نشن به سگ ها و گربه هایی که واکسن نزده بودن و خیابونی بودن دست نمیزدم، ولی بازی می‌کردم و حرف میزدم باهاشون، برعکس من، مریم بغلشون میکنه، میچلونه، نازشون میکنه، مثل من قربون صدقشون میره و وقتی دلیل براش میارم دست نزن میگه من که به جایی دست نمیزنم سری هم میرم خونه میشورم و ضد عفونی میکنم تازشم تو سوسولی من نیستم و مریضم نمیشم. ( خیلی شیطونه)
با زنگ گوشیم به خودم اومدم، نگاه کردم مریم بود، رو به مینا گفتم:
-خانم صفایی نامزدم هستن لطفا چند لحظه هیچی نگید.
ایشی گفت و ظاهرا ساکت شد.
گوشی رو جواب دادم و گفتم:
-جانم عزیزم؟
مریم: سلام عزیزم خوبی؟
-مرسی تو خوبی؟
مریم: خوبم عزیزم، راستش یه لحظه استرس شدیدی گرفتم دلم لرزید و ترسیدم اتفاقی برات افتاده باشه خدایی نکرده، خوبی؟
-نه عزیزم نگران نباش البته یه اتفاق کوچیکی افتاد یه گربه کوچولو اندازه ملوس ( گربه مریم که دو ماهه بود ولی دزدیدنش) بود که مجبور شدم ترمز بگیرم بهش...
وسط حرفم بود که یهو مینا با کلی عشوه گفت:
مینا: آقا بهروز!
من فقط از عصبانیت گر گرفتم و برگشتم با چنان خشمی نگاش کردم که خیلی ترسیده بود و مریم پشت تلفن هی میگفت بهروز صدای کی بود، کی توی ماشینته که به من نگفتی، یهو وحید گو‌شی رو گرفت و با صدای دخترونه با مریم سلام و احوالپرسی کرد بعدم خندید که مثلا من بودم اذیتتون کردم نگران نباشید.
گوشی رو داد به من.
-مریم جان شرمنده عزیزم
مریم: نه مشکلی نیست فقط خیلی مراقب خودت باش، من شدیدا استرس و نگرانی دارم.
-نگران نباش عزیزم نزدیکیم، خیالت راحت برو به کلاسات برس.
مریم: باشه عزیزم الان میرسم دانشگاه، اودافظ عشقم.
-خخخخ اودافظ عشقم.
تا گوشی رو قطع کردم، از ماشین پیاده شدم در سمت مینا رو باز کردم و دستشو کشیدم و همونجا دمه ورودی شهر پیادش کردم.
بهش گفتم خیلی آدم نفهمی هستی ولی من به وقتش از تو بدترم و قبل اینکه بشنوم چه حرفی بهم زد ( که کاش می‌شنویدم) سوار شدم و سمت خونه روندم.
جالب بود که وحید هم هیچی نگفت فقط نزدیک خونه معذرت خواهی کرد و گفت دیگه هیچوقت ازین کارا نمیکنه خودشم دیگه هیچ کاری با مینا نداره منم بهش گفتم که کار خوبی میکنه چون اینجور دخترا حتی به درد هم صحبتی هم نمیخورند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

MaryaM MoradpouR

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/13/19
ارسال ها
324
امتیاز
11,933
سن
27
محل سکونت
تهران، پونک، باغ فیض
من، وحید، احسان، احمد و علی باهم یه خونه دانشجویی ویلایی بزرگ ولی قدیمی با تعریف های یکی از دوستای علی که می‌گفت خونه مال آشنای پدرشه و آدم خوبیه تو یزد کرایه کردیم، درسته قدیمیه ولی نه در حدی که داغون باشه, باز سازی شده بود، فقط به خاطر مزیت بزرگش که تا دانشگاه 5 دقیقه با ماشین و تاکسی فاصله داره اونجارو گرفتیم، که ای کاش هیچوقت نمیگرفتیم ، تازه یه ماهه اینجا اومدیم قبلش دو به دو به جز احمد که تازه از خوابگاه دراومده با هم همخونه بودیم هرکدوم یه خونه نقلی آپارتمانی اجاره کرده بودیم که چون هممون تو یه رشته و دانشکده بودیم و باهم رفیق شده بودیم هر شب تو یه خونه چتر بودیم و صاحب خونه رو اذیت میکردیم خونه رو میترکوندیم، دیگه نگم براتون از زندگی پسرایی که خونه دانشجویی دارن وای وای وای... ( جزئيات رو نمیگم دیگه خودتون میدونید چه خبراییه اونجا ) وقتی رسیدیم که دیدیم علی هم رسیده یه رکابی و شلوارک پوشیده و دستمال بسته به سرش و افتاده به جون خونه هم خوشحال شدم که بالاخره خونه تمیز میشه هم ناراحت شدم که وای الان به هرکدوممون یه کار میگه که باید انجام بدیم آه از ته دلم بلند شد، خونه ما همونطور که گفتم یه خونه ویلایی قدیمی بزرگ بود که وقتی وارد میشدیم اول یه حیاط بزرگ با یه باغچه دارای چنتا درخت قدیمی و درختچه های گل کوچک بود که برعکس داخل، ما به این باغ کوچک خیلی می‌رسیدیم چون دوسش داشتیم و صندلی چیده بودیم زیر درختا و شبا میشستیم زیرشو خستگی در میکردیم، وقتی از در ورودی داخل میرفتیم یه پذیرایی خیلی بزرگ داشت که داخلش با دو دست فرش فانتزی مشکی مبلمان راحتی زیبا و قرمز و مشکی و میز و تلوزیون بزرگ همراه با ایکس باکس و کنسول بازی خفن با کلی بازی های عالی و سینما خانگی با باندای خفن تر و یه میز تلفن و جاکفشی بزرگ که کمد لباس هم بود تو گوشه پذیرایی و خرت و پرتای تزئینی شیک دیگه تقریبا همشون قرمز و مشکی بودند پر شده بود، یه تابلوی خیلی زیبا هم ازین سبک های عجق وجق که خواهر احسان کشیده بود هم با ساعت دست ساز زیبای خودم رو دیوار بود و باقی دیوار به اون بزرگی خالی بود، لوستر پذیرایی و آشپزخانه رو هم خودم درست کردم، سمت چپ پذیرایی یه آشپزخونه بازسازی شده داشت که با اون ادغام شده بود و داخل آشپزخانه پر بود از وسایل از جمله یخچال ساید و گاز فر دار ماشین ظرفشویی و ماکروفر و الی آخر که به لطف خوانواده های دست پرمون داشتیمشون، و سمت راست پذیرایی هم سرویس بهداشتی و یه حمام بزرگ و خوفناک بود که هیچ ورودی نوری جز لامپش نداشت و رو به روی در ورودی هم 2 تا اتاق خواب بزرگ بود که فقط نقششون جا دادن به وسایلامون بود چون تقریبا جز شباي شلوغ یا تو روز که بچه ها تو پذیرایی مشغول بودن و کسی خسته بود داخلشون نمیخوابیدیم، یکی از عجایب خونه این بود که تقریبا جز اسکلت خونه انگار همه چیزش چوبی بود حتی کابینت‌های این خونه و حتی درای سرویس و حمام و اتاق ها و تقریبا همه ی وسایل ما.
علی تا مارو دید بدون هیچ حرفی و بدون اینکه درک کنه تازه از راه رسیدیم سری به هرکدوم یه کاری محول کرد و رفت سراغ جارو کردن و به من شست و شوی حمام و سرویس افتاد و بازم آه از نهادم بلند شد که بعد دوازده ساعت رانندگی به لطف دور شدن راهمون از سمت اصفهان و کلاچ و ترمز باید واستم حمام بشورم.
کار سرویس رو زود تموم کردم و حسابی برقش انداختم و همونجور که سرتا پام خیس بود پریدم تو حمام که بیوفتم به جونش، بیشتر از ترس علی که نگه خوب نشستی و گیر بده دوباره بشور و بزاره راحت بخوابم.
 
آخرین ویرایش

MaryaM MoradpouR

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/13/19
ارسال ها
324
امتیاز
11,933
سن
27
محل سکونت
تهران، پونک، باغ فیض
وارد حمام که شدم یهو در پشت سرم محکم بسته شد.
توجه نکردم چون انقد خسته بودم که فکر کردم از دست خودم در رفته ولی اینطور نبود.
همینجور که افتاده بودم به جون حمام که صدای چک چک آب از پشته پرده اومد که حمام رو به دو قسمت تقسیم کرده بود و قسمت روشویی و قسمت دوش رو از همجدا کرده بود.
خواستم برم سمت شیر که چک کنم خراب شده که چک چک میکنه که یه لحظه حس کردم یه سایه از گوشه پرده دیدم، فک کردم که یکی از بچه هاس که خواسته اذیت کنه که بلند بلند خندیدم گفتم آخه دیوونه این چیزا دیگه برای ترسوندن کلیشه ای شده مخصوصا که سایت افتاده کم عقل، ولی سایه دوتا شد، با شدت پرده رو کشیدم که هم زمان صدای چک چک قطع شد ولی کسی هم اونجا نبود، یه ترسی بهم افتاد که زود گذر بود اون موقع نفهمیدم که چرا نترسیدم و قضیه رو بیخیال شدم و یه نیشخندی هم زدم و بقیه کارمو انجام دادم، حمام رو برق انداختم به جز یه لکه تقریبا شبیه مثلث به رنگ قرمز خیلی تیره که انگار یه لک خونه تیره افتاده باشه و هرکار کردم پاک نشد.
بیخیالش شدم، لباسامو در آوردم انداختم سبد گوشه حمام و یه دوش گرفتم، حولم که همونجا آویزون بود تنم کردم و رفتم بیرون.
احسان: با کی حرف میزدی تو حموم؟ گوشیت که اینجاس.
-با هیچکس، داشتم آهنگ میخوندم یه لحظه صدام بلند شد.
احسان: چه عجیب چون فک کردم صدای خندت اومد.
-جناب کارآگاه به خودم خندیدم که صدام بلند شد.
احسان: قانع نشدم ولی باشه.
بلند داد زدم که:
-مامان علی یه لکه قرمز تیره کف حمامه هرکار کردم نرفت.
علی: زهر ماره مامان بی‌شعور مرده شورتو ببرن، الان میرم نگاه میکنم، خخخخ.
دلیل اینکه بهشون نگفتم چه اتفاقی افتاد یکیش این بود که حتی الکی هم تو روم نخندن و مسخرم نکنن و بشم سوژه خنده‌ی شب های زیر درخت و دوم این که تو ذهنشون نمونه که هروقت میرن تو حمام یادشون بی افته و بترسن ولی کاش که گفته بودم که بعدا از دستم ناراحت نشن که چرا نگفتم و اون اتفاق ها افتاد.
گوشیمو برداشتم که دیدم چنتا تماس از مادرم داشتم و قرار بود رسیدم بهشون زنگ بزنم و من به خاطر دستورات علی آقا شکموی بزرگ و مادره ما و پسر حاج محمد قمی بزرگترین فروشنده و تاجر عبا و عمامه قم فرصت نکردم زنگ بزنم و بگم نگران نباشه ( من چند بار به خاطر سرعت سابقه دستگیری و تصادف دارم )
اول به مادرم زنگ زدم بعد از کلی گلایه و شکایت و سفارشات و رسیدگی به شکم بنده که غذا از بیرون نگیریا درست کن خودت و اونا که برات درست کردم رو بخور و گشنه نمونی پسره مامان ( کلی هم خورشت و غذا که برام درست کرده بود و فریز شده بود رو تو یخچال سیار گذاشته بود که با خودم از تهران آوردم و بچه ها گذاشته بودن تو یخچال) بالاخره با صدای بغز دارش خداحافظی کردیم، بعدشم یه زنگ به مریم زدم و بهش گفتم که میخوابم نگرانم نباشه.
از بچه ها سوال کردم که کاری با من ندارن و اونام چند لحظه بهم خیره شدن و بعد فقط به این دلیل که راننده بودم دست از سرم برداشتن و اجازه دادن یکم بخوابم.
من با کلی سر و صدا که ایجاد میکردن رفتم تو اتاق سمت راستی که وسایل و تخت خودم توش بود، خوابیدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا