در حال تایپ مغول، دل باخت | هامان پوررضا کاربر انجمن یک رمان

رمان چطور مطوره؟

  • سوال: از کدام شخصیت خوشتون اومد؟

    رای 0 0.0%
  • طغرل

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    39

OLD FATHER

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/3/18
ارسال ها
1,504
امتیاز
48,073
محل سکونت
ی طبقه بالاتر از خونه حاجیم
کد: 2121
ناظر: |AshKi |


نام رمان: مغول، دل باخت
نویسنده: هامان پوررضا، دیار قدرتی
ژانر: درام، عاشقانه، تاریخی
بافت: ادبی
زاویه: اول شخص

خلاصه:
چه زمانی است؟
چه مکانی است؟
حمله!
حمله کنید.
صدای غارتگران به گوش می‌رسد. مردان و زنان بچه‌هایشان را در آغوش گرفته و با فریادی که اوج هیجانشان را نشان می‌دهد، فرار می‌کنند.
مهربانوی قصه ما، با دو به سمت خانه فرار می‌کند.
-عجله کن درنا، تو باید خانواده‌ات را نجات دهی.
دختر زیبا روی ما برای خانواده‌اش جان می‌دهد.
اوضاع چطور است؟
مغول آمد! سکوت کنید تا کشته نشوید.​
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,272
امتیاز
30,873
محل سکونت
رفسنجان






نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

OLD FATHER

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/3/18
ارسال ها
1,504
امتیاز
48,073
محل سکونت
ی طبقه بالاتر از خونه حاجیم
مقدمه:

عاشقی نه سن و سال می‌شناسد، نه اهل و نااهل!
ممکن است این حس در وجود کسی رخنه و نتواند آن را متلاشی کند.
عشق کسی را دست کم نگیرید!
عشق هر بلایی بر سر مجنون می‌آورد.

نخست*
-درنا چرا نمی‌فهمی؟ من عاشقت شده‌ام و می‌خواهم تو را به دست بیاورم. تو را به خدا درکم کن.
دیگر از حرف های کسل کننده و عصاب خورد کنه او خسته شده بودم.
از سعید دور شدم و به سوی خانه راه افتادم، اما همچنان که می‌رفتم گفتم:
-سعید بس کن، من تورا مانند برادرم دوست داشتم و دارم. ازین پس یا اسم من را به زبانت نمی‌آوری، یا اینکه عشق من را که در وجودت رشد کرده ریشه کن می‌کنی.
و با نگاهی نه چندان طولانی اورا که مبهوت نگاهم می‌کرد، ترک کردم. او فکر نمی‌کرد که در آخر در این حد عصبی شوم و اورا چنین جواب گویم.
شانه بالا انداختم و در خود گفتم:
-حالا که گفتم، پشیمان هم نمی‌شوم. اتفاقا در موقع گفتم که اورا بیشتر به سوی هلاکت نکشانم.
یاد ان چشمان سیه به رنگ شبش افتادم که م**س.ت و آغشته به تعجب بود. اوه خدای من! چرا نمی‌خواهد دست از سرم بردارد؟
سعی کردم اندکی خودم را آرام کنم که با سه نفس عمیق آرامشم مهیا شد.
برای رسیدن به خانه باید از بازار می‌گذشتم. پس تصمییم گرفتم برای خانه نیز خریدی کنم.
در دروازه ورودی بازار به این سو و آن سو نگاهی کردم تا بتوانم مغازه برنج فروشی را بیابم و در آخر پیدا کرده و به سوی دکان روانه شدم.
جلوی مغازه کوچک و دلنواز عمو شهروز رسیدم.
-سلام عمو، خسته نباشید. دو کیلو برنج مرحمت می‎کنی به من بدهی؟
عمو شهروز یکی از دوستان پدرم بود. مرد بسیار محترم و مهربانی به نظر می‌آمد، البته تا کنون که بدی از او ندیده بودم. لبخند بر ل**ب جوابم را داد:
-سلام درنا خانم گل! چشم.
از روی صندلی چوبی که روی آن نشسته بود برخواست و به سوی کیسه‌هایی که در آن برنج دیده می‌شد، رفت.
برنج را ریخت و روی ترازو گذاشت.
-بیا این هم برنجی که می‌خواستی، می‌زنم بر حساب که اگر پدرت آمد آن را بپردازد، درضمن، سلامم را به او برسان.
-ممنونم عمو. بله پدرم به بازار می‌آید و حساب می‌کند، شماهم به عیال و فرندان در منزل سلام برسانید. با اجازه.
دو کیلو برنج را که در یک گونی محکم ریخته بود، در دست سمت چپ گرفتم و به سوی خانه رفتم.
اما در همان لحظه صدایی باعث باز ایستادن من شد، کسی فریاد زده بود:
-مغول ها در راهند...
-فرار کنید.
 
آخرین ویرایش

OLD FATHER

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/3/18
ارسال ها
1,504
امتیاز
48,073
محل سکونت
ی طبقه بالاتر از خونه حاجیم
با شتاب و عجله کیسه برنج را روی دوش کشیدم و پا قدمم را سریعتر کردم.
باید به پدرو مادرم خبر می‌دادم تا در جای امنی پنهان شوند.
نزدیکی خانه بودم که صدای نعره کسی من را از جا پراند، برگشتم و نگاه کردم.
یک مغول که بالای اسب بود و همه را با بی رحمی به قتل می‌رساند.
نیزه در قلب فرو می‌کرد، می‌کشت و نعره طوفانی می‌کشید. خشک شده بودم ولی فورا به خود آمده و با سرعت بیشتر دویدم. وارد خانه شدم و در را بستم، امیدوار بودم که من را نبیند.
فریاد زنان گفتم:
-پدر، مادر. فرار کنید مغول ها آمده‌اند.
و آنها واکنش نشان داده و به همراه خواهر و برادر کوچکم به زیر زمین راه یافتند.
من نیز به دنبالشان دویدم که با صدای کوبیده شدن در تصمیم به رفتن مکانی دیگر شدم تا حداقل بتوانم در موقع یافتن خانواده‌ام من حواسشان را پرت کنم.
پشت درخت بزرگ و کهنسال حیاط خانه پنهان شدم.
در به شدت شکسته شد و همان مغول تنومند و خشمگین وارد خانه مان شد. اطراف را نگاه می‌کرد. تنها بود ولی همان بازویش به تعداد ده نفر می‌جنگید.
نشسته، نگاه کردم. اطراف را می‌گشت و در آخر وارد خانه شد، مدتی بعد بیرون آمد و خدویی بر زمین انداخت.
زیر ل**ب سخنی می‌گفت ولی ناگاه باز ایستاد!
صدای جیغ برادر نوزادم خنده بر ل**ب مغول آورد.
 

OLD FATHER

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/3/18
ارسال ها
1,504
امتیاز
48,073
محل سکونت
ی طبقه بالاتر از خونه حاجیم
مغول شمشیرش را به بیرون کشید و همانطور که لبخند به ل**ب داشت و شمشیر را روی زمین می‌کشید، به سوی صدا رفت.
ترسیده بودم و چاره‌ای بجز پرت کردن حواس مغول نداشتم، در کمین نشسته و منتظر فرصتی بودم تا خودم را فدای خانواده‌ام کنم.
اما زمانی که باید بیرون می‌خزیدم،
پدرم را دیدم که برادر کوچکم را در بغل گرفته و از پله‌های زیر زمین بالا می‌آید. مادر و خواهرم نیز پشت سر او آهسته و ترسان بیرون آمدند.
چشم مشکی رنگ و سرمه کشیده مادرم در لحظه من را دید.
اما به سرعت سر برگرداند و به مغول که شمشیر را روی گردن برادرم گذاشته بود نگاه کرد.
با این عمل او متوجه شده بودم که نباید از پناهگاهم بیرون بیایم.
کمی بیشتر فکر کردم.
اگر به او حمله کنم همه‌ی ما خواهیم مرد، اما اگر خدایی نکرده خانواده‌ام را بکشد، آن زمان است که قیام و قیامت بر پا خواهم کرد و انتقام خواهم گرفت.
و در همان لحظه شمشیر بزرگ و عجیبش را در گردن نرم و بی جان نوزاد فرو کرد.
صدای برادرم فورا بریده شد.
مغول با همان صدای بم و لحجه دارش، به زبان پارسی سخن گفت:
-صدایش... سرم را به درد آورده بود.
عطش کشتن مغول جان بر لبم رسانده بود.
آهسته و لبخند زنان به سمت خواهر و مادرم رفت که زیر چادر‌های ضخیمشان نهان شده بودند.
پدرم خشکیده به فرزند مرده‌اش که در بغلش بود نگاه می‌کرد. بغض او را خفه می‌کرد و اشک چشمانش را پر کرده بود.
نگاهی به من انداخت و ل**ب زنان گفت:
-بیرون نیا!
 
آخرین ویرایش

OLD FATHER

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/3/18
ارسال ها
1,504
امتیاز
48,073
محل سکونت
ی طبقه بالاتر از خونه حاجیم
من چطور می‌توانم بیرون نیایم؟ او داشت پدر و مادر و خانواده‌ام را قتل عام می‌کرد.
من قدرت دیدن این کار را ندارم.
برادر عشق ابدیم به دست او کشته شد.
و من بعد به سراغ دیگران می‌رود.
بهتر نیست او را بکشم تا بی رحمیش به اتمام برسد؟
اما...
اگر نتوانم؟
باری دیگر به پدر نگاه انداختم.
و باز همان جمله را زیر ل**ب تکرار کرد.
چشمان خسته پدرم که دنیا دنیاست نمی‌تواند خستگیش را بفهمد.
لبان بی رنگ که بخاطر نجات من تکان می‌خوردند.
چهره‌اش برافراخته شده بود و من نمی‌خواستم چنین او را ببینم.
برگشتم و درخت را تکیه گاه خود کردم.
سر خوردم و به زمین نشستم.
و در آخر...
شمشیر تیز را الزام به کشتن کرد.
رفتند! خانواده‌ام رفتند. نور چشمانم رفت.
فشار گریه بر روی بغض در گلویم بود و به این دلیل خفگی شدید من را در بر گرفته بود.
چه کنم پروردگارا چه کنم؟
و در آخر سکوت شکست و صدای هقهقم بالا رفته و زحمت پدرم برای یاری و نجاتم بر باد.
 
آخرین ویرایش

OLD FATHER

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/3/18
ارسال ها
1,504
امتیاز
48,073
محل سکونت
ی طبقه بالاتر از خونه حاجیم
دعا کردم و اشهدم را خواندم.
و در زمانی که چشمانم را گشودم، مغول را با چهره‌ای حیرت‌زده یافتم.
چشمان کشیده گرد شده که نشانه تعجبش بود،موهای بلند از بالا بسته شده،
ریشی که بلند و به دوشاخه بافته شده در آمده بودند.
ل**ب و بینی متناسب صورت و یک خراش در کنار شقیقه وجود داشت.
این تمام و کمال چهره‌اش بود!
چشمان بی رحمش ناگهان تبدیل به چشمان یک مهربان‌ترین مغول شد.
روبه‌رویم، روی زانو نشست و به صورت گریان و ترسان و رنگ پریده‌ام خیره شد.
من حق نگاه به مرد نامحرم را نداشتم و او هم همچنین، پس رویم را برگردانده و روسری را به صورت پرده در میان چشمان او و صورتم قرار دادم.
و همان لحظه او به خودش آمد،
دوباره آن اخم ترسناک و آن چشمان خوفناک به حالت قبل برگشتند.
تکه تکه و با فشار گفت:
-بلند... شو... دختر...ایران.
درنگ کردم.
-چرا من را نمی‌کشی؟
-توانش... را... دارم، اما دلش... را ندارم.
-چگونه توان...
-ساکت... شو... و برخیز.
 

OLD FATHER

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/3/18
ارسال ها
1,504
امتیاز
48,073
محل سکونت
ی طبقه بالاتر از خونه حاجیم
بی هیچ حرفی بلند شدم.
دست دراز کرد تا دستانم را بگیرد اما خودم را عقب کشیدم.
او فهمید و شمشیر را از پشت روی کمرم گذاشته و با صدای خشدار و بمی گفت:
-حرکت کن.
به راه افتادم. از خانه خارج شدم. هربار که قرار بود به سمتی دیگر روانه شویم، شمشیرش را نشانه گذار می‌کرد.
-به کجا می‌رویم؟
چیزی نگفت.
در آخر به یک عده از مغول‌ها رسیدیم.
آنها از غارت و قتل خوشحال به نظر می‌رسیدند و ش*ر..اب سیر می‌کردند.
چشمانشان به مرد مغول افتاد.
یکی از آنها که تقریبا لباسش همچو این مرد بود نزدیک آمد و خوشحال چیزی بر زبان آورد.
مبهوت نگاه کردم، زیرا که معنی حرف‌ها و کلمه‌ها را نمی‌فهمیدم و این آزار دهنده ترین چیز ممکن بود.
این مرد قاتل نیز با همان زبان به طور جدی چیزی گفت و بر من اشاره کرد.
مغول های دیگر دسته دسته به سمت مکانی که ما در آنجا بودیم نزدیک شدند و به دور ما حلقه کردند.
مردی که شبیه مغول بی رحم لباس پوشیده بود سری تکان داد و گفت:
-چشم... تایمار خان.
و در ادامه با خنده گفت:
-این دختر زیبا روی را برای چه به اینجا آورده‌اید؟ نکند برای عیش و لذت...است، فرمانده؟
او هم فارسی حرف می‌زد، اما روانتر از کسی که نامش را به تازگی یافته بودم، تایمار خان.
اما، اما او چه می‌گفت؟
ترس در وجودم رخنه کرد. نه، پروردگارم! نه.
 

OLD FATHER

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/3/18
ارسال ها
1,504
امتیاز
48,073
محل سکونت
ی طبقه بالاتر از خونه حاجیم
به تندی بعد از شنفتن این سخن از آن مرد، سربازانی که حلقه کرده و نوشیدنی می‌خوردند، فریاد کشان به نظر حرف آن مرد را تایید می‌کردند.
آب دهانم خشک شده بود و به زحمت می‌توانستم نفس بکشم.
من سرنوشتم را اینطور نمی‌دیدم، اما حالا...
به سمت تایمار خان چرخیدم و به پایش افتادم.
-نه تایمار خان نه. تورا به هرچه قسم با من اینکار را نکنید. مرا بکشید اما چنین کاری با من انجام ندهید، تایمار خان تورا قسم به جان فرمانده‌تان چنگیز با من چنین عملی نکنید.
گریه امانم را بریده بود و این من بودم که باعث خنده دیگر مردان نامحرم شده بودم. در آن لحظه هزاران بار آرزوی مرگ کردم.
تنها چیزی که به آن فکر می‌کردم دست یافتن به مرگ بود.
دیدم تار شده و چیزی را به خوبی نمی‌دیدم، اما درخشش شمشیر تایمار خان من را به خود جذب کرد و بدون داشتن اراده‌ای به سمت شمشیر دویده و آن را به روی گلویم گذاشتم.
تایمار فریاد زد:
-نه، من با تو چنین کاری انجام نمی‌دهم. من تورا می‌کشم.
و زیر ل**ب ادامه داد:
-اگر بتوانم.
و رو به دیگر سربازان نعره‌ای سهمگین و بلند سر داد.
همه به طور تمام ساکت شده و از محل قرار دور شدند.
و تنها مردی که اولین بار به دیدار تایمار آمده بود اینجا ماند.
و دوباره به زبان ناشناس سخن گفت. انگار که متعحب شده بود از این کردار فرمانده‌اش.
تایمار خان سری تکان داد و به من که هنوز گلوله گلوله اشک از روی گونه‌ام می‌لغزید، نشانه‌ای برای برخواستن داد.
 

OLD FATHER

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/3/18
ارسال ها
1,504
امتیاز
48,073
محل سکونت
ی طبقه بالاتر از خونه حاجیم
کمی در بلند شدن درنگ کردم، اما به کمک دستانم توانستم به پا خیزم.
اشک‌های خشکیده روی گونه‌هایم را با دستانم پاک کرده و به دنبال مغول، قدم به قدم راه افتادم.
در برابر نگاه‌های هرز و نامحرم مردان مغول بسیار کلافه و اذیت می‌شدم.
از سر ناچار پارچه اضافی روسری‌ام را روی صورتم کشیدم، به طوری که تنها چشمانم دیده می‌شد.
به اطراف دقت بیشتری کردم.
چادرهای بزرگ و سفید مغول‌ها که روی‌شان نشان بزرگی از ارتش مغول دیده می‌شد، در همه جا پراکنده بودند.
در وسط و مرکز سرباز ها و چادرهای سفید رنگ؛ تپه‌ای از هیزم‎عای بزرگی را دیدم که روی هم انباشته شده بودند و سخت می‌سوختند.
به طوری که حرارت و گرمایش تا دوازده متری هم به پوست و گوشت انس می‌رسید و می‌سوزاند. پس از آن کناره گیری کردم.
پس از دقت و نگاه بسیار، به روبه‎رویم که یک خیمه بزرگ‌تر از چادرهای دیگر وجود داشت نگاه کردم.
به سوی آن می‌رفتیم.
من در تعجب بودم که چرا یک مغول من را با خود بین لشکریان بی رحمش آورده است. آخر مگر می‌شود؟ البته این را هم بگویم که من فکر را از چیزهای ناپسند و زشت بازداشتم.
در جلوی در خیمه قرار گرفتیم.
ئوسربازی که همراه با نیزه و سپر و زره در کنار دو طرف چادر ایستاده بودند، پرده‌های ضخیم سفید و سرخ را توسط یک طناب سیاه به جهات مختلف کشدند.
به گونه‌ای که پرده‌ها به کل کنار رفتند و ما می‌توانستیم داخل آن را ببینیم و وارد شویم.
او جلوتر رفت و من نیز به دنبالش.
اولین چیزی که در یک آن نظر من را به خود جلب کرد، تختی شرمه‌ای رنگ بود که در انتهای تاریک چادر قرار داشت.
در سمت چپ و چند متری‌اش یک میز چوبی را می‌دیدم که رو آن پر بود که کاغذ و کتاب و قلم و جوهر.
چندین تکه پوست چرم گاو هم دیده می‌شد که به بزرگی یک گاو بود آن را بر روی میز انداخته بودند. روی آن به زبانی بیگانه کلامی نوشته شده بود.
از نگرش و نگاه کردن و گشتن سوراخ سمبه‌های چادر دست کشیدم و به مغول که روی میز فرماندهی‌اش نشسته و ببر من خیره شده بود، خیره شدم.
دیگر در توانم صبر و شکیبا بودن نداشتم؛ پس زبان باز کرده و سوالاتم را پرسیدم.
-برای چه من را به این چادر فرماندهی آوردنه‌اید؟ دلیل رفتارتان در میدان چه می‌تواند باشد؟ چرا من را نکشتید؟

کلامی از نویسنده:
بر من گفته بودند که در توصیفات رمان ایراد هایی دارم.
در این پارت تمامی سعیم را کردم و در آخر توانستم تمام و کمال آن را تحویل دهم.
امیدوارم خوشتون بیاد
 
آخرین ویرایش

بالا