در حال تایپ رمان جا به جا| ayda2283 کاربر انجمن یک رمان

شما کدام اسم را برای رمان می پسندید ؟


  • مجموع رای دهندگان
    40

Ayda2283

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/25/19
ارسال ها
117
امتیاز
16,153
سن
16
محل سکونت
شیراز
صدا های اطرافم و گنگ میشنیدم. سرم تیر می کشید و پلکام سنگین بود. بار اخر سعی کردم و کمی چشمام رو باز کردم، اما چندثانیه بیشتر نتونستم و دوباره روی هم افتادن و خواب و رویا من رو در اغوش کشید.
سرمو با دستم فشار دادم تا ذره ای از دردش کم بشه. گیج و منگ نشستم و چند بار پلک زدم تا دیدم درست بشه اما چیزی برای دیدن نبود. تاریکی مطلق که نمی ذاشت درک کنم کجام. چند دقیقه ای همینطور بی حرکت نشسته بودم و سعی داشتم بفهمم اینجا کجاست و من اینجا چیکار می کنم؟ تنها چیزی که می دونستم تنهاییم توی اون خیابون ترسناک بود و دیگه هیچی به یاد نداشتم. همین موضوع ترسم و بیشتر می کرد. من چجوری سر از اینجا در اوردم؟ یعنی منو دزدیدن؟ شاید بیهوش شدم و یکی کمکم کرده هان؟ ولی نه، اگه اینجوری بود من الان باید بیمارستان باشم نه توی این جای تاریک. صبرم تموم شد، هرچه باداباد.
_ اهای کسی اونجا هست؟ اهای. کسی اینجا نیست؟
گلوم درد گرفته بود و به شدت تشنه بودم. اینقدر داد زدم تا در باز شد و کورسوی نوری وارد شد اما باز هم برای دیدن اطرافم کافی نبود. اونجا اینقدر تاریک بود که حتی جلوی خودمم نمی دیدم. از صدای قدم هایی که می شنیدم حدس زدم کسی وارد شده اما هیچ دیدی نداشتم.
سعی کردم چیزی بگم که خودم از گرفتی صدام شوکه شدم: کسی اینجاست؟ من اینجا... اخ!
با احساس چیزی که توی بازوم فرو رفت حرفم نصفه موند و بعد تا اومدم بفهمم چی بوده، باز هم خوابی اجباری.
با کرختی از جام بلند شدم. همه ی بدنم خشک شده بود. اتاق همچنان تاریک بود و گرم. این دفعه با کمی فکر کردن یادم اومد که اینجا کجاست و سردردم هم کمتر شده بود. دلم می خواست به حال خودم زار بزنم. اینجا کجاست؟ کی من و اورده اینجا؟ اگه دزدیدنم باید یک شماره ای، ادرسی، چیزی ازم بخوان یا نه؟ اصلا الان چه موقع از روز بود؟ من چند وقته ایجام؟ وای مامان و بابا! حتما تا الان فهمیدن غیبم زده. خدایا کمکم کن. اگه... وای حتی فکرشم غیر ممکنه. پس چرا تا الان کاریم نداشتن؟
سر دردم مانع فکر کردنم می شد و دردش طاقت فرسا شده بود.
دوباره شروع کردم به صدا زدن تا یکی توی این خراب شده جوابمو بده. این دفعه هم در باز شد اما تا اومدم دقت کنم کی اونجاست، با روشن شدن اتاق چشمامو بستم. نور خیلی زیاد بود و چشمامو نمی تونستم باز کنم. اخه اینجا چه خبره؟ با فکر علی که الان دربه در دنبالمه و خانواده ای که ممکنه فکر کرده باشن من فرار کردم تلاش کردم چشمام و باز نگه دارم.
بعد چند دقیقه چشمام به نور عادت کرد و اطرافم و دیدم اما دلم می خواست اون لحظه چشمام و ببندم و صحنه روبه روم و نبینم. دلم می خواست بخوابم و باور نکنم چیزی رو که دارم می بینم. خدایا این غیرممکنه. بهم بگو که دروغه، بگو اشتباه می بینم. اون... اون... نه این واقعیت نداره. همش دروغه.
چشمام می دیدن و قلبم انکارش می کرد. دلم نمی خواست باور کنم که اون ... اونی که جلومه ... نه من باور نمی کنم.
فقط با بهت و حیرت و صدایی گرفته نالیدم: -چرا؟
لبخند روی لبش اتیشم می زد. من یک روز برای این لبخند زندگیم و دادم؟
با صدای بلندتری گفتم: چرا لعنتی؟
با فکر اتفاقی که افتاده بغضی به گلوم چنگ زد.
نالیدم : حرف بزن. بیا بگو اون چیزی که من فکر می کنم اشتباهه.
با حرفش حکم مرگم و امضا کرد: اتفاقا از اون چیزی که تو فکر می کنی بدتره.
برای مردن دلیل بیشتری لازمه؟ خدایا تمومش کن. این اصلا مجازات خوبی نیست. من تحملش و ندارم. با بهت به جلوم زل زده بودم. باورش سخت نبود، غیر ممکن بود.
– برای چی؟ چرا این کار و کردی؟
نشست روی صندلی جلوم و من خدا روشکر کردم که ازم فاصله داره وگرنه قاتل می شدم.
 

Ayda2283

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/25/19
ارسال ها
117
امتیاز
16,153
سن
16
محل سکونت
شیراز
صداش مثل ناقوس مرگ توی گوشم پیچید و به خدا قسم شکنجه ای بدتر از این نبود: بذار بریم اون قبلنا. یکی بود یکی نبود. یک خونه ی ویلایی بود؛ رویایی بود و مثل قصر. توی این قصر دوتا پرنسس زندگی می کردن. پدر و مادرشون عاشقشون بودن؟ اره بودن. همه عاشق اون دوتا فرشته ی زمینی بودن. چشمای ابی شون هر کسی رو مسخ می کرد. موهای طلاییشون توی نور خورشید مثل طلا می درخشید. گذشت و اون دوتا فرشته بزرگ شدن. هر کدوم دوتا شخصیت متفاوت داشتن. دوتا دختر بودن اما همه اون ها رو یکی می دیدن. دختر بزرگتر شده بود نقل مجلس. عزیز دردونه ی خانواده. خیلی خوش شانس بود، خیلی. یک شب یک اتفاق دردناک افتاد. اونها پدر و مادرشون را از دست دادن اما کم نبودن خانواده هایی که سرودست می شکستن یکی از اون فرشته ها رو داشته باشن. اما میدونی فرشته ی محبوب کی بود؟ تو بودی. اونها برای تو سرو دست میشکستن.
بعد با لحن تحقیر امیزی گفت: مگه تو چی داشتی؟ هیچی. تو هیچی نبودی. منم می تونستم مثل تو باشم. گفتم چون بچه بودم اون کار و کردم ولی بچه هم نبودم اون کارو می کردم. می خواستم به همه ثابت کنم تو فقط اسمت در رفته وگرنه هیچی نیستی. من بهترم. زندگیم خوب بود تا اونجایی که دیدم تو بازم خوشبخت شدی. از چند روز پیش تا حالا امارت و گرفتم. تو باید کلفت می شدی نه اینکه زن ارباب روستا بشی. حقت نیست؛ لیاقتش و نداشتی که با اسم من بری و خوشبخت بشی. تو یک بی ارزشی.
لازمه بگم که اون لحظه دلم می خواست کر بشم و نشنوم؟ لازمه بگم که اون لحظه فقط داشتم فکر می کردم کجا اشتباه کردم؟ حس می کردم قلبم داره فشرده میشه. قلبم درد می کرد و نفسم تنگ شده بود. هوایی برای تنفس نبود. نفس های عمیق و گریه های بی صدام، حال خرابم و فریاد می زد.
با همون حال خراب گفتم: تو که خوشبخت شدی، الان چی؟ من اینجا چیکار می کنم؟
خندید؛ بلند، خیلی بلند. خندش و قطع کرد و گفت: گفتم که تو حق نداری خوشبخت بشی. تو اینجا بودی تا کمک کنی نقشم اجرا بشه. از کمکت ممنونم. دیگه همه چی تموم شد. از الان طعم بدبختی را می چشی؛ زندگی که لایقشی همینه.
_ همش دروغ بود؟ چیکار کردی تو؟ چیکار کردی لعنتی؟
حتی شرمم می شد اسمش و بیارم. اسم خواهر و به لجن کشیده بود.
الهه: همش واقعی بود. می خوای بدونی چیکار کردم؟ تو فکر کن زندگیم و پس گرفتم.
اعصابم خورد بود تحملم تموم شده بود، داد زدم: زندگیه تو؟ زندگیه تو همون لجن زاریه که توش گیر افتادی. همون باتلاقی که داری توش دست و پا میزنی. برو کنار می خوام برم، تا الان خانوادم نگرانم شدن.
از قصد کلمه ی خانوادم و گفتم. اره گفتم تا بفهمه اون هیچ جایی توی زندگیم نداره. دیگه نداره.
این دفعه واقعا مستانه خندید و شکی در دیوونه بودنش نیست. گفت: راحت باش. نگرانت نشدن. الان با خوشحالی دارن توی خونشون زندگی می کنن.
– دروغ میگی. داری مثل سگ دروغ میگی. من معلوم نیست چند ساعته اینجام بعد اونا نگرانم نشدن؟
الهه زل زد توی صورتم و گفت: وقتی دخترشون پیششون بوده برای چی نگران بشن؟ راستی خانواده خوبی داشتی. حتما خیلی دوستت داشتن که همچین عروسی برات تدارک دیدن.
از فکر چیزی که می گفت هول کرده بودم. زبونم نمی چرخید.
با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم: -عروسی؟...من که اخر هفته عروسیمه... مگر اینکه... وای نه .
نه این امکان نداره، حتی فکرشم وحشتناکه.
جیغ زدم: من چند روزه اینجام؟
پوزخندی زد که قلبم از حرکت ایستاد. حرفی که زد و مغزم درک نمی کرد. توی این پنج روز چه اتفاقایی افتاده؟ من با رنگی پریده و پاهایی که از شدت ضعف قدرت حرکتشون و نداشتم روی زمین پهن شده بودم و فقط خدا را صدا می زدم. صداش می زدم تا شاید صدام و بشنوه و بفهمه زندگیم در خطره؛ یادش بیاد منم بندشم.
اما حرفی که زد از خدا هم ناامیدم کرد: نمی خوای ازدواجم و تبریک بگی اجی کوچیکه؟
زمزمه کردم: نمی تونی. به همه میگم چیکار کردی. تو من نیستی.
پوزخندی زد و گفت: یادت رفته کی هستی؟ تو الهامی نه الهه. می خوای چی بگی؟ بگی من یک عمر با اسم خواهرم زندگی کردم؟ فکر کردی کسی باور می کنه؟ من الهه هستم الهام. من بچه ی اصلی اونام. همه چی تموم شده. توی دفتر ازدواج نوشته بود الهه شریفی و ساشا باستان. زیرش امضای من خورده، من به ساشا بله دادم. اون الان شوهر قانونی و شرعی منه.
با هر جمله ای که الهه می گفت من می مردم و زنده می شدم. مگه یک نفر چقدر ظرفیت داره؟ دیگه هیچی نمی شنیدم. دلم نمی خواست بشنوم. خدایا گناهم چی بود؟ داشتم خودم و تسلیم بی هوشی می کردم که یک جمله هوشیارم کرد: تو فقط دو راه داری الهام.
این جمله با اینکه از زبون الهه بود ولی بازم شنیدنش برام شیرین بود. صبر کردم تا ببینم با زندگیم چیکار کنم؟
الهه: یا الان میری خونه ی من و به زندگی من ادامه میدی یا اینکه هر کاری خودت می دونی، فرار کن برو برای خودت زندگی بساز و یک غلطی بکن.
قبل بی هوش شدن فقط یک جمله گقتم: من مریم توکلیم.
بعد دوباره چشمام و بستم اما از صمیم قلب ارزو کردم دیگه بازشون نکنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ayda2283

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/25/19
ارسال ها
117
امتیاز
16,153
سن
16
محل سکونت
شیراز
تن خستم و جا به جا کردم و دستمو به سرم گرفتم. زن میانسالی بالای سرم نشسته بود و صدام می زد اما من هیچ درکی از اطرافم نداشتم. یعنی همش واقعی بود؟ چرا من نمی میرم؟ مگه قرار نبود دیگه چشمام و باز نکنم؟ خدایا بستم نیست؟ قرار نیست به این زجر پایان بدی؟
به زن نگاه کردم، چشمای مشکی و درخشندش اولین چیزی بود که چشمام و خیره کرد. لبخندی به صورتم پاشید و کمکم کرد تا بلند بشم. روی نیمکت که نشستیم من تازه به اطرافم نگاه کردم. فضای سبز و نیمکت هایی که اونجا بود نشون می داد اینجا پارکه، اما من انجا چیکار می کردم؟
اتفاقات توی ذهنم جون گرفت. حرفای الهه، عروسیش و بیهوش شدنم. همه گواه بر این بود که اون اتفاق ها خواب نبوده. قراره چیکار کنم با این اینده لعنتی؟ باورم نمی شد. دیشب با اسم عروس ارباب خوابیدم و الان خدا می دونه کی هستم. با فکر پدر و مادرم زدم زیر گریه. من عاشقشون بودم. خدایا یک بار خانوادم و ازم گرفتی، بس نیست؟ چرا الان که تازه داشتم خوشبختی رو حس می کردم؟
صدایی ظریف و زیبایی توجهم رو جلب کرد. باورم نمی شد این صدا برای این زن باشه:
-عزیزم حالت خوبه؟ اسمت چیه؟
با شنیدن این جمله گریم شدیدتر شد. اسمم چی بود؟ الهه؟ الهام؟ مریم؟ من کی بودم؟
زن که از گریه من چیز دیگه ای برداشت کرده بود گفت:
-اروم باش عزیزم. از خونه فرار کردی؟ اسمت و یادت نمیاد؟
مسخ اون چشمای سیاهی بودم که مهربونی رو فریاد می زد. ناخواسته بهش اعتماد کردم و زبونم چرخید تا حرف بزنم: نه من ... اخه چجور بگم...
تردیدم و که دید گفت:
-راحت باش. من که قرار نیست بازخواستت کنم. اول بگو اسمت چیه؟
- الهام.
اما من این اسم و نمی خواستم. ازش متنفر شده بودم، من می خواستم مریم باشم؛ چرا کسی نمی فهمید؟
زنه از توی کیفش دستمالی در اورد و به سمتم گرفت و گفت:
-خوشبختم. اسم من گل رخه.
دستمال و گرفتم و از پشت هاله ای اشک که روی چشمام جا خوش کرده بود به ناجیم نگاه کردم. چشم های سیاه و پوست سفیدش زیبایی خاصی به چهرش می دادن. بینی قلمی و ل**ب های سرخی که بعید می دونم اثر رژ ل**ب باشه. اسمش برازنده اش بود.
با دیدن نگاه خیرم خنده کوچکی کرد و گفت:
-چیزی روی صورتمه؟ چرا اینجوری نگاهم می کنی؟
وای خاک بر سرم؛ نشستم زل زدم بهش. گفتم:
- نه... راستش شما خیلی زیبایید. واقعا اسمتون برازندتونه.
گل رخ: نه بابا. در مقابل زیبایی تو من اصلا به چشم نمیام. حالا نمی گی اینجا چیکار می کردی؟ با زیبایی چهرت و لحن حرف زدنت فکر نکنم بی خانواده و خیابونی باشی.
پوزخندی که زدم مثل یک تیر به قلبم فرو رفت. ببین کارم به کجا کشیده شده که من و با دختر خیابونی ها مقایسه می کنن.
– خودمم نمی دونم اینجا چیکار می کنم و قراره بعدا چیکار کنم. فقط این و می دونم که مرگ و با کمال میل پذیرا هستم. ممنونم بابت کمکی که بهم کردین و شرمنده مزاحم وقتتون شدم. روز خوبی داشته باشید.
می خواستم فرار کنم از این تحقیری که دامن گیرم شده بود. بلند شدم برم، که دستم و گرفت و با همون صدایی که اون رو به دختر های 20 ساله شبیه می کرد گفت:
- حیف اون چشمای فیروزه ای نیست که با غم کدر بشه؟ نمی دونم چی باعث شده که دختری به سن تو چشماش بی روح بشه و حرف از مرگ بزنه؛ اما بدون هیچ چیزی ارزشش و نداره.
با بغضی که گلوم و فشار می داد و صدام و خش می نداخت گفتم:
-بعضی وقت ها چیز های دردناکی توی زندگی وجود دارن که فقط مردن می تونه کاری کنه از دردشون کم بشه. اون درد ها ارزش مرگ و دارن. اره جوونم و سنم کمه اما اینقدر درد کشیدم که بخوام این چشمای فیروزه ای دیگه هرگز رنگ دنیا رو نبینه.
دستم و گرفت و دوباره روی نیمکت نشوندم . حالا پشت لبخند اونم غم و درد نشسته بود. گفت:
-پس بگو تا دردت کمتر بشه. نذار این بغضی که توی گلوته خفت کنه؛ بشکنش.
راضی بودم. دلم می خواست یکی بشه محرمم تا بتونم خودم وخالی کنم. شاید این زن بتونه راهنماییم کنه. نشستم و هنوز شروع نکرده اشکام راه افتاد. اگه مادرم زنده بود هم سن این زن بود. خیلی وقته دلم هوس اغوشش و کرده.
– از کجاش شروع کنم؟ از ازدست دادن خانوادم توی یک شب؟ از 15 سال ندیدن خواهری که جونم به نفساش بسته بود؟ نه بذار برم قبل تر، از خواهری که برای لبخندش از زندگیم گذشتم. از ازدواج اجباریم با ارباب روستایی بگم که زنش یک ساله مرده؟ از نامادری پسر 4 ساله ارباب بگم؟ از خ**یا*نت خواهرم؟ از نابود شدن زندگیم؟ از اینکه توی زمانی که کمی احساس خوشبختی کردم کاخ رویاها و ارزوهام خراب شد؟ از دست دادن دوباره خانوادم؟ از دست دادن هوییتم؟ از کدومش بگم که هر کدوم کمرم و خم کرده.
گفتم و اون شنید. زار زدم، ضجه زدم توی اغوشش و اون ارومم کرد. هق زدم و اون تسکینم داد. برام مادرانه خرج کرد. از همون مادرانه ها که سالها بود حسرتش رو می کشیدم. و من با خودم گفتم این زن قطعا فرشته است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ayda2283

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/25/19
ارسال ها
117
امتیاز
16,153
سن
16
محل سکونت
شیراز
گریه ام که اروم شد گفت:
-اروم شدی؟
لبخندی تشکر امیز زدم و گفتم:
-نمی دونم این لطفتون رو چطور جبران کنم. خیلی بهتر شدم.
گل رخ: نذار این حرف ها توی قلبت بمونه؛ همین حرف های نگفته است که موهات و سفید می کنه. ممنونم که من و محرم خودت دونستی. حالا هم بلند شو. دیگه وقت نهاره.
با هول بلند شدم و شرمنده گفتم:
-وای ببخشید؛ اینقدر حرف زدم متوجه گذر زمان نشدم. بفرمایید؛ حتما پسرتون تا الان نگران شدن.
خندید و گفت:
-چته تو دختر؟ نگفتم که هول کنی. من تازه یک هم صحبت خوب پیدا کردم، حالا حالا ها از دستم راحت نمی شی.
– وای نه این چه حرفیه گل رخ خانم. من باید برم دیگه خیلی مزاحمتون شدم.
دستم و گرفت و گفت:
- کجا؟ جناب عالی فعلا مهمون منی به صرف یک نهار گل رخ پز.
– نه من تا همین جا هم مزاحمتون شدم. به هر حال من یک غریبه ام، ممکنه پسرتون خوشش نیاد.
اخم مصنوعی کرد و با لحن با مزه ای گفت:
- غلط کرده. از خداشم باشه با دختر من نهار بخوره. بدو بریم من این حرفا سرم نمیشه. نکنه از پرحرفی من خسته شدی نه؟
- نه گل رخ خانم اخه ...
گل رخ: اخه و اما نداره. در ضمن به من نگو گل رخ خانم حس پیرزن های 90 ساله بهم دست میده. من تازه اول جوونیمه.
بعد همونطور که من و پشت سرش از پارک بیرون می برد ادامه داد: یک گل رخ جونی. اصلا گل رخ خالی.
– نمی شه که؛ شما از من بزرگترید.
گل رخ: الان سنت و به رخ من کشیدی؟ مهم دله که مال من هنوز 20 سالشم نشده.
– نه؛ منظورم این نبود، اشتباه فهمیدید.
خندید و گفت:
-وای دختر داشتم باهات شوخی می کردم چرا سرخ می شی؟ می دونم از سراحترام میگی ولی من اینجوری راحت ترم.
اگه این زن نبود من چیکار می کردم؟کلمه ی مهربان برای توصیفش کمه. لبخندی زدم به زنی که توی همین چند ساعت عجیب مهرش رو به دلم انداخته بود و گفتم:
- پس من همون گل رخ جون صداتون می زنم. حالا مادام شما ماشین دارین؟
گل رخ جون که از سرحال اوردن من راضی به نظر می رسید با همان شوخ طبعی ذاتیش گفت:
-شوفر شخصی دارم. ماشین می خوام چیکار؟ بعد ارامتر ادامه داد: اگه بفهمه چی بهش گفتم قیامت به پا می کنه.
خندید و با تلفنش شماره پسر دردونه اش رو گرفت. راست می گفت. با ان غروری که از پسرش گفته بود، اگه می فهمید شوفر صداش زدیم قیامت می کرد. گل رخ خانم حرف می زد و من محو مادری بودم که سخاوت مندانه مهربانی خرج دست پرورده اش می کرد. بی شک با وجود همچین مادری اون خوشبخت ترین بود.
قطع شدن تلفن گل رخ خانم و دقایقی بعد ایستادن(بی ام و) سفیدی جلوی پامون به من اجازه ی بیش از این حسرت خوردن رو نداد. راستش همچنان خجالت می کشیدم که قراره حتی برای چند ساعت روی سرشون اوار بشم.
در جلو رو برای گل رخ جون باز کردم و خودم در صندلی عقب جای گرفتم. زبانم نمی چرخید چیزی بگم فقط زمزمه ای شبیه سلام از دهنم خارج شد. نگاه متعجب پسر گل رخ خانم رو به مادرش حس کردم و با سوالش نفسم حبس شد:
-مادر جون معرفی نمی کنی؟
من رو چی معرفی می کرد؟ دختری بی سرپناه؟ دختری زخم دیده و خ**یا*نت چشیده؟ دختری افسرده؟ من کی هستم؟ اما مثل اینکه گل رخ خانم با پسرش این حرفا رو نداشت پس گفت:
-سینا جان این دخترم الهامه.
هنوزم حس می کردم نگاه گنگ و سوالی سینا رو که منتظر معرفی بیشتر بود اما گل رخ جون با گفتن جمله ی: نمی خوای راه بیوفتی؟ اجازه ی کنجکاوی بیشتر رو از ازش گرفت. ماشین به سمت مسیری نااشنا حرکت کرد اما همچنان نگاه خیره ی سینا سعی داشت من رو بشناسه و بفهمه نسبت من 23 ساله با مادر 50 ساله اش چی می تونه باشه.
ماشین در حیاط عمارتی بزرگ پارک شد و من حسرت روزهایی رو خوردم که با خانوادم در همچین عمارتی حتی بزرگتر خوشبخت بودیم. پیاده شدم و با دعوت گل رخ جون به عمارت وارد شدیم.
ساده و زیبا بود. طراحی ترکیبی خونه، جذابیت خاص بهش می داد و سنتی بودن بخش هایی از اون حس ارامش و نشاطی رو به اونجا تزریق می کرد. تعارف سینا برای نشستن نشون دهنده این بود که اون همچنان من رو مهمانی محترم می بینه اما شاید بعد از فهمیدن اینکه من کی هستم دیدن همچین برخوردی از اون کمی دور از تصور باشه.
دلیل رفتن سینا دنبال مادرش به اشپزخانه چیزی غیر از سردراوردن از هویت من می تونه باشه؟ شاید بهتربود خودم توضیح می دادم که کی هستم. بلند شدم و به سمت مسیری که گل رخ جون حرکت کرد رفتم. از همین فاصله هم صدای سینا می اومد:
-مامان این دختره کیه؟ برای چی اومده اینجا؟
حرف گل رخ خانم باعث شد من بار دیگه به اینکه زنی متشخص است پی ببرم:
-مهمونه. بهت گفتم الهام دخترم برای نهار مهمون ماست.
صدای کلافه ی سینا باز هم چیزی از جذابیت اوای دل نشینش کم نمی کرد:
-مادر من! این دختره از کجا اومده؟ دختر خیابونیه؟ فراریه؟ گداعه؟ اصلا تو از کجا می شناسیش؟
توان شنیدن توهین بیشتر رو نداشتم و می دونستم محاله گل رخ جون چیزی بیشتر به اون بگه پس وارد اشپز خانه شدم و خطاب به سینا که پشتش به من بود گفتم:
-از اول هم به گل رخ خانم گفتم که شاید شما به اومدن من راضی نباشید. شرمنده دخالت می کنم اما حقتونه بدونید مهمون ناشناسی که سر از خونتون دراورده کیه؟ پس بهتر بود از خودم بپرسید تا گل رخ خانم هم معذب نشن.
خب شاید تصور این رفتار از پسر همچین زنی بعید بود اما بهش حق می دادم. سینا: پس بذارید از خودتون بپرسم، شما کی هستید؟ و از کجا مادر من و می شناسید؟
بی توجه به گل رخ جون که با تشر اسم پسرش رو صدا زد جواب دادم:
-من نه دختر خیابونیم نه فراریم نه گدا. توی پارک من بیهوش شده بودم و بعد از به هوش اومدنم گل رخ خانم بالای سرم بودن. از زندگیم براشون گفتم نه منباب جمع کردن ترحم و درخواست کمک. به صرف هم صحبتی و ایشون لطف کردن من رو برای نهار دعوت کردن. البته اومدنم از اول هم اشتباه بود و رفع زحمت می کنم. خدانگهدار.
از اشپزخونه خارج شدم و به سمت در عمارت راه افتادم. اون پسره به چه حقی من رو گدا و خیابونی تصور کرد؟ من، دختر شهاب شریفی رو فکر کرد دختر فراریم؟ با همین خود خوری ها مسیر حیاط عمارت رو طی می کردم که با شنیدن اسمم برگشتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ayda2283

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/25/19
ارسال ها
117
امتیاز
16,153
سن
16
محل سکونت
شیراز
سینا بود که با کمی فاصله ازمن ایستاده بود و یحتمل اسمم رو اون صدا زده بود. برگشته بودم به همون دختر قدیمی، حالا من الهام بودم نه مریم. با غرور ایستادم و سوالی بهش نگاه کردم که گفت:
-کجا دارید می رید؟ مگه نهار مهمون مادرم نبودید؟
- یادم نمیاد جایی مهمونی رفته باشم که مهمونش رو گدا و خیابونی بخونن.
دستی در موهای خرماییش کشید و گفت:
-اون یک سوتفاهم بود که حل شد.
پوزخندی روی لبم نشست و گفتم:
-اره؛ با رفتن من تمام مشکلات حل میشه. شما هم فراموش کنید همچین دختری پا به خونتون گذاشته. نه خانی اومده نه خانی رفته.
خواستم برم که صداش و شنیدم:
- بهم حق بدید که همچین برخوردی داشته باشم.
یک تای ابروم و دادم بالا و گفتم:
- حق بدم؟ دقیقا مشکل من همینه به چه حقی من رو گدا و دختر خیابونی تصور کردید؟ حق می دادم دربارم کنجکاو بشید، حق می دادم بخواید بدونید مهمونتون کیه اما...
با یک مکث کوتاه ادامه دادم:
-حق نمیدم همچین برخوردی با من داشته باشین. حق نمی دم من رو اینجوری تصور کنین.
سینا: قبول، برخورد من اشتباه بود. حالا ممنون میشم برگردین.
– معذرت خواهیتون رو برای حرفایی که زدید قبول می کنم اما دلیلی ندارم که به این خونه برگردم.
سینا: اگه دلیلتون من باشم چی؟
- نمیفهمم منظورتونو.
با لحنی مظلوم که با پسر مغرور چند دقیقه پیش زمین تا اسمون تفاوت داشت گفت:
-اگه برنگردید گل رخ عمرا من و راه بده. اونوقت منم که اواره و بی نهار میشم.
با کمی شیطنت که توی صدام بود گفتم:
-یکم تنبیه چیز خوبیه نه؟ البته فکر نکنم با یک وعده نهار نخوردن این هیکل چیزیش بشه.
سینا: عمرا اگه به یک وعده راضی بشه. برنگردی باید کل تهران و الک کنم، پیدات کنم تا بهم دوباره غذا بده.
حالت فکرکردن به خودم رفتم و گفتم:
- اره راست می گی. بدبخت گل رخ جونم بی شوفر میشه منم راضی به اواره شدنت نیستم پس برمی گردم.
با چشمای گرد شده زل زده بود بهم. با لحنی ناباور گفت:
-تو الان به من گفتی شوفر؟ من شوفرم؟
چشمکی حوالش کردم و گفتم:
-یک چیزی توی همین مایه ها.
بعد قبل از اینکه به خودش بیاد دویدم توی خونه. از صدای دویدنش فهمیدم اوضاع خرابه و بدجور عصبانیش کردم. پریدم توی اشپزخونه و قبل از اینکه بهم برسه پشت گل رخ جون پناه گرفتم. اونم مثل شیر زخم خورده چند ثانیه بعد وارد اشپز خونه شد. بدبخت گل رخ جون با تعجب به ما دوتا نگاه می کرد. سینا حمله کرد سمتم و موهام و گرفت که منم موهاش و گرفتم کشیدم.
– ای ای! موهام و ول کن وحشی.
سینا: اول تو ول کن. بعدشم وحشی خودتی.
– اورانگوتان. گل رخ جون دخترت از دست رفت.
گل رخ: این کارا چیه می کنید؟ سینا ولش کن قد یک خر سنته.
سینا موهامو ول کرد و گفت:
-مامان! من قد یک خر سنمه؟ من که هنوز سی سالمم نشده.
– باشه بابا. فهمیدیم پات ل**ب گوره؛ برو خودت و جمع کن.
سینا: تو صدا نده. خودت قد ماشین مش ممدلی سن داری.
– کی گفته من هم سن توعم؟ گل رخ جون!
سینا: مامان این و از کجا پیدا کردی اینقدر زبون درازه؟
- به تو چه؟ این هم به درخت میگن.
سینا: تو هم دست کمی ازش نداری.
با این حرفش موهاش و گرفتم که دوباره افتادیم به جون هم.
گل رخ جون: چتونه مثل سگ و گربه افتادین به جون هم؟
- خب به من چه این پاچه می گیره؟
سینا : خودت پاچه می گیری، مگه من سگم؟
براش ابرو بالا انداختم و گفتم:
-یک چیزی توی همین مایه ها.
خواست دوباره حمله کنه سمتم که گل رخ جون گفت:
-سینا دستت به دخترم بخوره از خونه پرتت می کنم بیرون.
براش زبون در اوردم که سینا گفت:
-به خاطر این من و بندازی بیرون؟ این ادمه؟
- نه عزیزم من فرشتم.
سینا: مگر اینکه فرشته مرگ باشی.
– برو بابا اجنه.
گل رخ جون: من نمی دونم. یک تار مو ازش کم بشه شب و باید توی ماشین بخوابی.
یک ب*و*س برای گل رخ جون فرستادم و با لبخندی پیروزمندانه مقابل چشم سینا که داشت برام خط و نشون می کشید رفتم بیرون. یکم که از اشپزخونه دور شدم صدای حرصیش و پشت سرم شنیدم:
-همیشه مامانم نیست که نجاتت بده.
– شک دارم اگه گل رخ جون نبود می تونستی با پای خودت از اشپزخونه بیای بیرون.
و نگاه تهدیدوارانه ی سینا سمتم نشونه رفت. نهار با کل کل من و سینا و تهدید های گل رخ جون خورده شد و قرار شد سینا منو شب برسونه خونه. طرفای ساعت 6 هوا تاریک شد و من به بهونه اینکه دیرم شده سینا رو راهی کردم تا من و برسونه.
استرس داشتم و هول بودم . استرس دیدن اونها؟ یا برخوردی که با دیدن من نشون میدن؟
سینا: خب حالا کجا برم؟ قصد نداری ادرس بدی؟
به خودم امدم. راست می گفت ده دقیقه است اون رو علاف کردم و توی هپروت به سر می برم.
- برو خیابون(...)
فکر کنم سینا هم حال خرابم رو فهمید. چشمکی زد و گفت:
-اون بالا بالا ها هم زندگی می کنین. شوهر نمی خوای خودم بیام بگیرمت؟
قصدش واقعا خندیدن من بود یا منظور دیگه ای داشت؟
- بروبابا. کی به تو زن میده؟
ماشین رو روشن کرد و گفت:
-بابای تو.
پوزخندی که درحال تشکیل شدن بود رو به لبخندی نصفه نیمه تبدیل کردم و گفتم:
-قرار بود دخترش همیشه ور دلش بمونه.
و اروم تر زمزمه کردم:
- حالا کجاست ببینه این روزا رو؟
سینا ابرویی بالا داد و گفت:
-فعلت ماضی بود. اتفاقی افتاده؟ قصدم ناراحت کردنت نبود.
– باید برای کسی که نیستش فعل ماضی به کاربرد نه؟
سینا لبخند تلخی زد و گفت:

-فکر کنم تو رو یاد پدرت انداختم. شرمنده، نمی دونستم فوت کردن.
– خیلی وقته باهاش کنار اومدم. تو تقصیری نداری این خاطره ها ادم و ازار میدن.
سینا: حتما خاطرات شیرینی بودن. خدا بیامرزتشون.
– اره. اینقدر بودنش شیرین بود که الان تلخی نبودنش ازارم میده.
جلوی در خونه که رسیدیم نفسم رفت. چند سال بود که اینجا رو ندیده بودم؟ هنوزم همون شکوه و زیبایی خودش و داشت. سینا برگشت سمت من و با لحنی که شیطنت داخلش موج مکزیکی می رفت گفت:
- حالا که خودمون دوتاییم راستش و بگو، اینجا خدمتکاری؟
ولی من توی این حال و هوا نبودم. محو خونه ای بودم که سراسرش برام خاطرات بچگی بود. چطور تا الان ازش چشم پوشی کرده بودم؟ نمی دونم از حال من سینا چه برداشتی کرد که گفت:
-هوا تاریکه می خوای باهات بیام داخل بهشون توضیح بدم؟ ممکنه نگران شده باشن.
سرم رو تکون دادم و اون هم به دنبال منه مات شده اومد. اما نه برای توضیح. مطمئن بودم نگرانم نیستن. ترس داشتم از وارد شدن به این عمارت. همین جا بود که یک شبه کاخ ارزو هام فرو ریخت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ayda2283

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/25/19
ارسال ها
117
امتیاز
16,153
سن
16
محل سکونت
شیراز
در باز شد و من محو باغی شدم که هنوز سرسبز بود. زمان زیادی گذشته بود اما گمونم مش مرتضی کارش رو هنوز به خوبی قبل انجام می ده.
قدم گذاشتم روی پله های مرمری ورودی. دقیقا چهار پله بود. بچه که بودم فقط دو پله داشت و ارتفاع پله ها زیاد بود. یک بار موقع رفتن به خونه پام گیر کرد و دندون شیریم شکست. هیچ وقت یادم نمی ره که فرداش پدرم بنا اورد و پله ها رو خراب کردن و چهار پله کوچک ساختن. اون زمان بچه بودم و نمی فهمیدم هیچ کس به اندازه پدر و مادر واقعیت نمی تونه تا این حد عاشقت باشه.
در رو دختری کوچک و ریزه باز کرد. شاید حداکثر 15 سالش بود. خوش امدی گفت و کنار رفت و من بعد از 15 سال مردی رو دیدم که ناجوان مردانه حقم رو خورد. زنی رو دیدم که معلوم بود خانمی حسابی بهش ساخته.
وارد شدم و پشت سرم سینا وارد شد. سلام نکرده صورتم اتیش گرفت و سمت چپ خم شد. نگاه طوفانیم رو به زنی دوختم که با قد نیم وجبیش جیغ جیغ می کرد:
- دختریکه خیره سر. دو روز دیگه شوهر میکنی بعد ول کردی رفتی مسافرت سوقات این و اوردی؟
و دستش بی پروا اشاره به سینایی کرد که متعجب و کمی نگران به من نگاه می کرد. سینا خواست حرفی بزنه که دستم رو جلوش گرفتم و ساکت شد. خشمگین زل زدم به زنی که داشت به مهمونم توهین می کرد. صدای سیلی ام توی سالن پخش شد و نگاه همه به سمت من برگشت:
-اولا بخوام شوهر کنم یا نه به تو ربطی نداره. این جواب سیلیت بود تا یاد بگیری دستت هرز نره. دوما با هرکسی دلم می خواد میام خونه؛ تو رو سننم؟
مهسا: خوشا به تربیتم. هرزگیت هم از همون مادر...
سیلی دوم که به صورتش خورد کمی تعادلش و از دست داد اما توجهی نکردم و غریدم:
- مراقب باش چی از دهنت در میاد زن دایی. این لقب فقط لایق خودته حراجش نکن. اسم مادر و به لجن می کشی اگه دختری رو تو تربیت کنی.
مهسا: نه. مسافرت بهت ساخته، دم در اوردی. تا دیروز که التماسم می کردی جلوی خواستگاریت رو بگیرم. چی شده؟ بگو ماهم بدونیم.
– مسافرت که بدجوری بهم ساخته. مراقب باش با دمم بازی نکنی. اون موقع هم گوشام مخملی بود خبر نداشتم خودم میتونم بزنمش به هم. اتفاق خاصیم نیوفتاده پس جلوی زبونت و بگیر که کار دستت میده.
پوزخندی زد و گفت:
-اون خواستگاری بهم بخوره می خوای کجا زندگی کنی؟ البته اینقدر داری که هرشب خونه یکیشون بمونی زندگیت می گذره. دمت هم از وسط راه جمع کن دو روز دیگه از شرت راهت میشم. توی خونه ی من دیگه جای تو نیست.
حالا نوبت من بود که پوزخند بزنم . اون خبر نداشت من الهامم نه الهه. من جلوی کسی سر خم نمی کنم.
– نمردیم و دیدیم کلفت شده صاحب خونه. تو کلاه خودت و بگیر باد نبره من قرار نیست جایی برم؛ همین جا سر خونه و زندگیم هستم. اون موقع ها دنبال مامانم بودی یه کمکی بهت بکنه حالا دست روی دخترش بلند می کنی؟
بالاخره چشممون به دیدار دایی هم روشن شد:
-احترام بزرگترت و نگه دار الهام. نمی خوای برو بیرون کسی جلوتو نگرفته.
خندیدم و گفتم:
-من برم بیرون؟ دایی تو که کم حافظه نبودی. کل این عمارت و شرکت و هرچیزی که داری مال منه. از دست من غذا می خورین پنجولم می کشین؟ تو مردی نمی خواد ادب یاد من بدی بیا برو زنت و جمع کن باعث نشه شبونه اواره خیابون بشین.
دایی سرخ شده بود و این نشون دهنده حرصش بود. غرید:
-دختره ی چشم سفید. این همه سال بزرگت کردم که اینجوری باهام حرف بزنی؟ هان الهام؟
پوزخندی زدم و مثل خودش گفتم:
-بزرگم کردی؟ این همه سال مفت توی خونم خوردی والکی الکی از کارمند شدی مدیر شرکت بستت نبود؟ در ضمن وقتی داری اسمم و میگی پشت بندش فامیلمم بیار یادت نره من کی هستم و تو کی هستی. نمی خوای راه باز جاده دراز کسی جلوتون و نگرفته.
دایی: مهسا، مهلا وسایلاتون و جمع کنین. من دیگه یک دقیقه هم اینجا نمی مونم.
پوزخندی زدم و گفتم:
-زحمتتون کم. فقط قبلش مراقب باش چیزی مال منو نبری. وقتش که برسه پولای توی حسابتم باید تحویل بدی.
بعد بی توجه به قیافه سرخ شده دایی و زن دایی که سعی داشت ارومش کنه مریم خاتون و صدا زدم. پیرتر شده بود. از بچگی اینجا کار می کرد. درسته سر خدمتکار بود اما براش بیشتر این حرفا احترام قائل بودم. گفتم:
-بی زحمت تا من لباس عوض می کنم از مهمونم پذیرایی کنین.
بعد راهم و کج کردم سمت بالای پله ها تا اتاق خواهرم و پیدا کنم این لباس اشغال و عوض کنم.
چقدر یک اسم می تونه توی شخصیت ادم تاثیر بذاره. حس می کردم اون غروری رو که زیر پوستم دویده بود. نشونشون میدم الهام واقعی کیه. الهه اون روز یک حرف درست زد؛ من هنوز همون الهامیم که نقل مجلس بود. همون سوگلی که همه براش سر و دست می شکستن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ayda2283

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/25/19
ارسال ها
117
امتیاز
16,153
سن
16
محل سکونت
شیراز
دوش گرفتمو سریع پایان دادم و گذاشتم موهام همینطور خیس بمونه. سارافن فیروزه ای تنم کردم و صندل طلایی پا زدم. دروغ چرا؛ دلم تنگ شده بود برای اینجوری لباس پوشیدن. برای ازاد بودن و ازادانه گشتن.
از پله ها رفتم پایین و توی ذهنم فقط خاطرات مرور می شد. مریم خاتون با اسفند دور سرم چرخید و گفت:
-صل علی ال رسول بترکه چشم حسود. الهی دورتون بگردم خانم که اینجوری بزرگ و عاقل شدید.
لبخندی بهش زدم و سمت سینا که از روی مبل به من زل زده بود رفتم.
– بد شدم؟ یک جوری نگام می کنی.
کنارش نشستم که دست از نگاه کردن برداشت و گفت:
-خیلی فرق کردی.
– اون وقت از چه نظر؟ یک جوری میگی انگار صد سالیه می شناسیم.
سینا: تا حالا این روی عصبانیت و ندیده بودم؛ زیادی ترسناک بود. راستش می خواستم فرار کنم. چه دعوایی راه انداختی دختر!
– چی شد؟ پشیمون شدی؟ تا توی ماشین که داشتی می اومدی خاستگاری.
سینا خندید و گفت:
-چی میگی تو؟ خدا تو رو نصیب گرگ بیابون نکنه. من از دور چشمات و دیدم سکته زدم؛ وای به روزی که این چشما من و نشونه بره. دست ضربتم که ماشالا صداش گوشم و کر کرد؛ من یکی از اینا بخورم می میرم که.
– باشه حالا توام. یک جوری تعریف می کنه انگار وسط جنگ جهانی دوم گیر افتاده بوده منم هیتلرم.
سینا: جنگ جهانی سوم بود به خدا. من گفتم الانه داییت سکته کنه اینقدر سرخ شده بود.
پام و انداختم روی پام و گفتم:
-یکی کمتر زندگی بهتر.
همون موقع دختر ریزه اومد و گفت:
-خانم اقا مرتضی میگن یک ماشین جلوی عمارت پارکه، مال شماست؟
- اره بگو بیارتش داخل.
سینا: نه نمی خواد. من دیگه باید برم تا اینجاش هم خیلی موندم.
– بیشین بینیم باو. جناب عالی تا شام نخوری جایی نمی ری.
بعد به زور سوییچ و ازش گرفتم و دادم دختره تا ببره. سینا خندید و گفت:
-ببینم نکنه می خوای نمک گیرم کنی؟ من زن بگیر نیستما.
– دوباره بگم کسی به تو زن نمی ده؟ دختره کور و کچلم باشه نمیاد زن تو بشه.
سینا خواست جواب بده که مریم خاتون با سینی چای اومد و گفت:
- وا خانم این چه حرفیه؟ ماشالا هزار ماشالا بزنم به تخته چی کم دارن؟ یک پارچ اقا.
سینا پیروزمندانه برام ابرو بالا انداخت و گفت:
-خدا خیرتون بده. بیاین یکم از این حرفا جلوی مادر منم بزنین که زنم بده. میگه تا دختر پیدا نکنم ال نباشه بل نباشه از زن خبری نیست. بیاین این لطف و بکنین دعای خیر اون دختر ترشیده ای که من می خوام برم بگیرمش هم پشت سرتون باشه.
مریم خاتون سینی و گذاشت روی میز و گفت:
-وا چه حرفا. خانم خواستگاراش پاشنه در خونه رو از جا در اوردن ترشیده کجا بود؟ نه از زیبایی چیزی کم دارن نه از کمالات. برو کفش اهنی پات کن شاید خانم بله بهت بده.
من مرده بودم از خنده. مریم خاتون فکر کرده سینا من و میگه؟ دور از جونم به خدا. سینا هم که خندش گرفته بود گفت:
- من بیام این و بگیرم؟ مگه از جونم سیر شدم؟ یکی از اون اخما به من بکنه من یک سر رفتم اون دنیا و برگشتم.
حرصی نگاهش کردم که خندش بلند تر شد.
مریم خاتون: خداروشکر که برگشتین. نور امید اومد تو خونه. انگار خاک مرده پاشیده بودن وقتی نبودین.
– وا مریم خاتون مگه چند وقته نیستم؟
با پر روسریش نم اشکشو گرفت و گقت:
-شما که 15 سالی میشه نیستین.
اومدم ماست مالی کنم گفتم:
-من که تازه چند روز بود نبودم چی میگین مریم خاتون؟
نگام کرد و گفت:
-من دختری که خودم بزرگ کردم و نشناسم که باید برم به حال خودم بمیرم. از همون بدو ورودتون فهمیدم نور چشمی الما برگشته.
با غم گفتم: اره مریم خاتون برگشتم اما چه برگشتنی؟ عذابه برام هر ثانیه ای که توی این خونه جای خالی بابا و مامانم و می بینم.
مریم خاتون یک لحظه زد زیر گریه و گفت:
-امیدوارم الما حلالم کنه؛ نتونستم از دسته گلش مراقبت کنم. چجوری وقتی مردم توی چشماش نگاه کنم و بگم 15 سال از دخترت بی خبر بودم؟ وقتی از پله ها اومدین پایین فقط جوونی های الما اومد توی ذهنم. همین قدر مغرور همین قدر محکم و با اقتدار بود. خدا نگذره از سر باعث و بانیش که 15 سال شما رو فرستادن خونه غریب.
– نمی گذره مریم خاتون. اون بگذره من نمی گذرم. اتفاقا خوب شد که رفتم. اگه می موندم می شدم یکی مثل خواهر عوضیم. از این دل خونم خبر نداری مریم خاتون. نمی دونی چیا دیدم که به ولای علی کمرم شکست و دم نزدم. مادر ایشون من و نجاتم داد که زندگیم و بهش مدیونم وگرنه جای خودم خبر مرگم می رسید اینجا. اون نذاشت خودکشی کنم ازش هم خیلی ممنونم چون الان فهمیدم هدف بهتری برای زندگی دارم. می خوام انتقام بگیرم مریم خاتون. ببین روزی رو که همشون و نابود می کنم. برای همین برگشتم مریم خاتون. فقط برای همینه که الان نفس می کشم.
مریم خاتون: هرجور خودتون می دونین خانم. میدونم اینقدر عاقل هستین که راه درست و انتخاب کنین.
بعد رفت. سینا کنارم بود و همه چیز و شنید و من چقدر ممنونش بودم که سوالی نپرسید. اون شب با سینا حرف زدیم و خندیدیم. پسر شوخ طبعی بود و این موضوع احتمالا ارثی بود.
همه ی غم هام و فراموش کردم و جایی توی قلبم خاکشون کردم. الهام شریفی ضعیف نیست. جایی برای ضعف وجود نداره. وقتی توی زندگیت هدف داشته باشی هیچ چیزی دیگه نمی تونه ضعیفت کنه. بعد از شام سینا گفت که گل رخ جون تنهاست و رفت.
منم برگشتم به اتاقم. همه چیز اتاق طلایی بود. رنگ قشنگی بود و این شاید تنها تفاهم من و اون عوضی بود. توی اینه به خودم نگاه کردم. یک ثانیه اون و دیدم؛ عطرم و برداشتم و پرت کردم سمتش که اینه هزار تیکه شد و پایین ریخت.
اون شب گریه کردم، ضجه زدم، جیغ کشیدم و خودم و زدم. حس حماقت بهم دست داده بود اه من احمق بودم. از همون بچگی ساده و احمق بودم. تمام وسایل اتاق و شکستم. لباس ها رو پاره کردم. توی حال خودم نبودم، نخورده م**س.ت شده بودم. بلند بلند می خندیدم. مستانه حماقت هام و به یاد می اوردم و می خندیدم. خاطراتمونو به یاد می اوردم و می خندیدم. اما خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است.
خنده هام دیوانه وار بود و صدای کوبیده شدن در توسط خدمتکار ها بهم نشون می داد اونها هم ترسیدن.
اروم نمی شدم تموم قاب عکس ها رو شکوندم و اروم نشدم میز و برعکس کردم و اروم نشدم. دیگه زد به سرم؛ صندلی میز تحریر و بلند کردم و کوبوندم به ششیشه بالکن که با صدای خیلی بلندی شکست و زمین از خورده شیشه هاش سفید شد. حالا اروم تر بودم. خیلی اروم تر. نفس نفس زدنام اروم شد و خواب که نه بیهوش شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ayda2283

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/25/19
ارسال ها
117
امتیاز
16,153
سن
16
محل سکونت
شیراز
سینا

صبح بهم خبر دادن یکی از سرمایه گذارهای بزرگ شرکت می خواد سرمایش و بیرون بکشه. از صبح اشفته و کلافه از این شرکت به اون شرکت می رفتم تا این مشکل و حلش کنم. اگه این سرمایه جایگزین نمی شد شرکت علنا ورشکست می شد و بدبختی اصلی این جا بود که سرمایه گذارهم پیدا نمی شد.
توی راه شرکت بودم که گوشیم زنگ خورد؛ امیر بود. زدم روی اسپیکر: بله؟
امیر: تو کلا سلام بلد نیستی؟
کلافه گفتم: امیر بنال. خودت که می دونی اعصاب ندارم.
امیر: سرمایه گذار پیدا نشد؟
- اگه پیدا شده بود حال من این بود؟
امیر: اهان مامانت زنگ زد شرکت.
سریع گفتم: برای چی؟ چیزی که بهش نگفتی؟
امیر: نه بابا مگه دیوونم. هیچی، می گفت زنگ زدم گوشی سینا خاموش بوده کجاست؟ ما هم گفتیم رفته یک شرکت دیگه حتما شارژ تموم کرده ایشونم شروع کرد به توبیخ کردن من بدبخت که چرا پسرم چند روزه گرفته است و غذاش کم شده و فلان و بهمان. گوشیت و روشن کن بتونه بهت زنگ بزنه.
– احمق تو پس الان به چی زنگ زدی؟
خندید و گفت: راست میگیا. به خدا مامانت جوری عصبانی بود هنوز توی شوکم.
– خب حالا توهم. توی جلسه بودم گوشیم و خاموش کرده بودم حالا بهش زنگ می زنم. شرکت خبری نیست؟
امیر: خبر که زیاده ولی نگران نباش خودم حلش می کنم. تو هم دیگه برو خونه مامانت حسابی شاکی بود که دیروز نهار نرفتی خونه. اگه بهش می گفتم نهار هم نخوردی که حسابم با کرام الکاتبین بود.
– خب پس خودت شرکت و راست وریست کن تا من ببینم چه خاکی توی سرم بریزم. فعلا.
امیر : حله دادا. خدافظ.
قطع کردم و خودم و اماده کردم تا برم خونه و کلی غر غر بشنوم. داشتم می رفتم خونه که دوباره تلفنم زنگ خورد. این دفعه خود مامان بود.
– سلام مادرعزیزم. خوبی؟
مامان: سلام سینا جان تو خوبی؟ پسر یک زنگ نزنی من و از دل نگرونی در بیاری ها. از صبح تاحالا دلم هزار راه رفت. اون از صبح که معلوم نشد کی بهت زنگ زد بدون صبحونه رفتی اینم از ظهری که تلفنت و خاموش می کنی. زنگ زدم شرکت گفتن اونجا هم نیستی.
– اخه مادر من نگرانی برای چی؟ مگه پسر دوسالم؟ داخل جلسه بودم گوشیم خاموش بود. حالا هم دارم میام خونه جبران صبحونه یک نهار مفصل بخورم.
صدای نگرانش و از پشت تلفن هم می شد تشخیص داد: تو مگه صبحونه نخوردی؟ تو فقط بیا خونه من می دونم و تو و اون امیر.
خندیدم و گفتم: مامان به اون بدبخت چیکار داری؟
مامان: می خوام ببینم دقیقا نقش اون توی شرکت چیه که تو وقت صبحونه خوردنم نداری؟
- مادرجون خب شرکته، بزرگه مسئولیت داره؛ مجبورم بیشتر بمونم.
مامان: بی جا کردی. کاری نکن بیام شرکتت و ببندما. همون اول گفتم هرچقدر هم سرت شلوغ باشه صبحونه، نهار، شام و خونه ای سینا. حالا هم بیا دنبالم مهمون دارم.
– چشم شما کجایین؟
مامان: پارک نزدیک خونه. همون که صبحا میرم ورزش.
– الان میام. فعلا.
مامان: خدافظ قربونت برم.
تلفن و قطع کردم و نفسم و دادم بیرون. خداروشکر به خیر گذشت. دور زدم سمت پارک، یک دقیقه بیشتر باهاش فاصله نداشتم. مامان و که دیدم ایستادم. دختری درو باز کرد مامان سوار شد. خواستم ماشین و روشن کنم راه بیوفتم که در عقب و باز کرد. گفتم شاید مامان خرید کرده. برگشتم تشکر کنم که خودش سوار شد و در و بست.
خیره به چشماش بودم نمی دونم چه رنگی بود حدودا ابی می زد اما رگه های قرمز و گودی چشماش کمی، فقط کمی از جذابیت این خلقت بی نقص کم می کرد. فقط چند ثانیه این نگاه طول کشید اما همین برای اشفته شدن ذهن من کافی بود. لباس های خاکی و سر و وضعی نامناسب،صورتی رنگ پریده خبرای خوبی نمی داد. باز همون آش و همون کاسه، یکی از دختر های فراری یا بی خانمان.
هیچ وقت نتونستم مامان و برای کمک کردن به این ادما درک کنم. می دونم به یاد اتنا این کار و می کرد اما چه تشابهی بین خواهر نازگل من و این دختر ها وجود داشت؟ تصمیم گرفتم این افکار و کنار بزنم و خودم جویای جواب بشم.
– مادر جون معرفی نمی کنی؟
با جواب مامان حدسم به یقین تبدیل شد: سینا جان این دخترم الهامه.
منتظر ادامه ی توضیحات بودم که مامان با گفتن: نمی خوای راه بیوفتی؟ بهم فهموند سوال بی سوال. اصلا حس خوبی به این کارهای مامان نداشتم . قبلا کمک هاش در حد پول و پیدا کردن شغل بود. اولین باره که کسی رو به خونه دعوت می کنه.
هرجوری به دختره نگاه می کردم نمی تونستم ذهنیتی متفاوت راجبش داشته باشم. تمام مدت سرش پایین بود و این کار رو برای دید زدن من راحت تر می کرد. احتمالات و پیش خودم بررسی کردم اما به هیچ نتیجه ای جز اینکه دختر فراری یا گداست نرسیدم. به نظر نمیومد خیابونی باشه. ظاهرش ساده بود و با یک نگاه حال خرابش مشخص بود. اما چشاش، اون دوتا گوی ابی فقط غم داشتن. خیلی خیلی زیاد اما چرا؟
به خونه که رسیدیم ماشین و پارک کردم و بعد از مامان و اون دختره الهام که خدامیدونه اسمش واقعا اینه یا نه وارد خونه شدم. پشت سرش ایستادم و زیر نظرش گرفتم. اما چرا؟ هدفم چی بود خودمم نمی دونم. نیم نگاه کوتاهی به خونه انداخت اما نه با شگفتی و تعجب کاملا معمولی و حتی با کمی تحسین. تعارفی مودبانه زدم تا بشینه اما هدفم به هیچ وجه مهمون نوازی نبود چون این دختر مهمون نبود. فقط قصد داشتم بشینه تا بتونم بفهمم کیه و از کجا اومده؟
مامان رفت اشپزخونه تا سری به غذاش بزنه. خدمتکار داشتیم اما هیچ وقت وارد اشپزخونه نمی شد. اونجا حریم گل رخ جون بود. وارد شدم و هجوم سوال هام شروع شد:
- مامان این دختره کیه؟ از کجا اومده؟
و باز هم جواب های سربالا: مهمونه. گفتم الهام دخترم برای نهار مهمون ماست .
وای خدا خدا! من نخوام مهمونم باشه باید کی رو ببینم؟
-مادرمن! این دختره از کجا اومده؟ دختر خیابونیه؟ فراریه؟ گداعه؟ اصلا تو از کجا میشناسیش؟
خدایا دوباره جواب سربالا بده میرم دختره رو پرت می کنم بیرون. منتظر چشم دوخته بودم به مامان که با شنیدن یک صدای فوق العاده زیبا اما کمی طلبکارانه کپ کردم:
-از اول هم به گل رخ خانم گفتم که شاید شما به اومدن من راضی نباشید. شرمنده دخالت می کنم اما حقتونه بدونید مهمون ناشناسی که سر از خونتون دراورده کیه؟ پس بهتر بود از خودم بپرسید تا گل رخ خانم هم معذب نشن.
کمی عذاب وجدان گرفتم از اینکه حرفام و شنیده و کمی شرمنده شدم اما سریع به خودم اومدم. حالا که شنیده پس بزار خودش بگه. اب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب. برگشتم سمتش و این بار لحن من طلبکارانه بود:
- پس بذارید از خودتون بپرسم شما کی هستید و از کجا مادر من و می شناسید؟.
لحنم بد بود و سینا گفتن مامان این و تایید می کرد اما جایی برای نرمش نبود. حالا صدای دختر در عین زیبایی محکم و مغرور بود. یک دختر فراری چه غروری می تونه داشته باشه؟ این دختر زیادی عجیب بود:
- من نه دختر خیابونیم نه فراریم نه گدا. توی پارک من بیهوش شده بودم و بعد از به هوش اومدنم گل رخ خانم بالای سرم بودن. از زندگیم براشون گفتم نه منباب جمع کردن ترحم و درخواست کمک. به صرف هم صحبتی و ایشون لطف کردن من رو برای نهار دعوت کردن. البته اومدنم از اول هم اشتباه بود و رفع زحمت می کنم. خدانگهدار.
بعد بی توجه به قیافه ی بهت زده ی من خارج شد. من موندم و تعجبی اشکار و عذاب وجدان و شرمندگی که کم کم داشت خودش و نشون می داد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ayda2283

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/25/19
ارسال ها
117
امتیاز
16,153
سن
16
محل سکونت
شیراز
صدای عصبانی و ناراحت مامان و از پشت سرم شنیدم:
- دستم درد نکنه با این پسر بزرگ کردنم. دختر فراری؟ خیابونی؟ گدا؟ اتنا هم بود به خودت اجازه می دادی اینطوری راجبش فکر کنی؟
- اتنا؟ مامان اتنا؟ اتنا رو تو اینجوری می بینی؟ اتنا با هر ظاهری که باشه اصالتش موج می زنه. چیه اتنا رو توی این دختر می بینی؟ فقط چشمای ابیش و؟ با موهایی که به وضوح رنگ خورده؟
مامان: معصومیت اتنا رو. چشماش و دیدی سینا؟ غم توی چشماش و حس کردی؟ اگه تو تونستی چشمت و روی اصالت و شخصیت این دختر ببندی هر کس دیگه ی هم میتونه این کار و با اتنا بکنه. چی از این دختر بدبخت دیدی که اینطور بی رحمانه قضاوتش کردی؟ نگو نگاهش کج رفت که از این دختر پاک تر ندیدم. نگو دلبری و جلب توجه که از این دختر سر به زیر تر ندیدم. گدا؟ چی از این دختر دیدی که فکر کردی گداست؟ فقط لباسای خاکیش یا توی رفتارش هم چیزی دیدی؟ چشمت و بستی و چشم بسته حکم دادی سینا. حالام برو که نمی بخشمت اگه دل این دختر و با خودت صاف نکنی.
حق داشت توبیخم کنه. بد کردم. راست می گفت گند زده بودم و فقط فرصتی برای جبران می خواستم. هرجوری بود این دختر باید بر می گشت حالا حس دیگه ای بهش داشتم. کل مسیر اشپزخونه تا حیاط و دویدم. در عمارت و که باز کردم اخرای باغ بود و شاید چند قدم تا در ورودی فاصله داشت. نفهمیدم چی میگم و چیکار می کنم فقط می خواستم نگرش دارم: الهام!
ایستاد اما بر نگشت. و من تازه فهمیدم چه زود پسرخاله شدم. نزدیکش شدم و گفتم:
- کجا دارید می رید؟ مگه مهمون مادرم نبودید؟
با جوابش به عمق فاجعه پی بردم:
-یادم نمیاد جایی مهمونی رفته باشم که مهمونش و گدا و خیابونی بخونن.
نمی دونستم چی بگم، مثل سگ از حرفی که زده بودم پشیمون بودم. و اینجا توی باغ به نظرم بدترین جا برای صحبت بود.
– اون یک سوتفاهم بود که حل شد.
نفس عمیقی کشیدم و توی دلم خدا خدا می کردم که برعکس اون غروری که حالا تو چشماش جا گرفته بود از خودراضی نباشه. اما خب همیشه اون جوری که من می خوام پیش نمیره. پوزخندش بهم می گفت سینا بدبخت شدی. اما حرفش عجیب بوی گله و کمی غم می داد:
- اره؛ با رفتن من تمام مشکلات حل میشه شما هم فراموش کنید همچین دختری اینجا اومده. نه خانی اومده نه خانی رفته.
وای خدا من یک غلطی کردم این چرا بی خیال نمیشه؟ دوباره راهش و کشید بره که گفتم:
- بهم حق بدید همچین برخوردی داشته باشم.
با جوابش دهنم به کل بسته شد. باورم نمی شد اینقدر عصبانی باشه و بهش برخورده باشه:
- حق بدم؟ دقیقا مشکل من همینه به چه حقی من و گدا و دختر خیابونی تصور کردید؟حق می دادم دربارم کنجکاو بشید حق می دادم بخواید بدونید مهمونتون کیه اما...حق نمی دم با من همچین برخوردی داشته باشید حق نمی دم من رو اینجوری تصور کنید.
هوف فکر کنم باید معذرت خواهی کنم:
- قبول برخوردم اشتباه بود حالا ممنون میشم برگردید.
نوچ این دختره امروز کمر بسته تا من تعظیم نکنم ول کن ماجرا نشه:
- معذرت خواهیتون و بابت حرف هایی که زدید قبول می کنم اما دلیلی ندارم به این خونه برگردم.
حالا دلیل و برهان می خواد؛ خب بیا یک نهار بخور برو دیگه اه.
***
شب که از خونه ی الهام راه افتادم مدام توی فکرش بودم. امشب غم توی چشماش و لبخند روی لبش پارادوکس جذابی رو به وجود اورده بودن. کدومش حقیقی بود؟ خنده های تلخش یا غم توی چشماش؟ اصلا این غم برای چی بود؟ چی می تونست چشم هایی به این زیبایی رو غمگین کنه؟
حرف هایی که اونجا شنیده بودم رو اصلا نفهمیدم اما تنفری که توی صدای الهام بود مو به تن ادم سیخ می کرد. عجیب بود؛ خیلی چیزا توی اون خونه عجیب بود. وقتی از پله ها پایین اومد نفسم رفت. این دختر وصف ناپذیر زیبا بود. اون لباس فیروزه ای با چشماش هم خوانی خاصی داشت.
چقدر شبیه اتنا بود. مامان حق داشت اون رو دخترش بدونه. با یاداوری دعوامون توی خونه لبخند عمیقی روی لبم نشست. نمی دونم چی شد که اون رو جای اتنا دیدم. سعی کردم با این برخورد صمیمی تر اون حرف هایی که زده بودم و کمرنگ کنم اما نمی دونم چقدر موفق بودم.
حس می کردم همه ی خنده هاش مصنوعیه. وقتی متوجه شدم پدرش و از دست داده خیلی متاثر شدم. درد بی پدری رو چشیده بودم و اتنا رو دیده بودم که هنوز که هنوزه بعضی شب ها به یاد بابا گریه می کرد. توی ماشین و حال و هوای گرفتنش و نمی دونم چطوری توصیف کنم. اصلا توی این دنیا نبود. حواسش پرت جایی بود و تلاش های من برای خندوندنش بی فایده بود. وقتی به خودم اومدم جلوی در خونه بودم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا