ویژه رمان دَردْمآن | افسانه نوروزی کاربر انجمن یک رمان

قلم نویسنده را چطور ارزیابی می‌کنید؟


  • مجموع رای دهندگان
    27

افسانه نوروزی

ناظر آزمایشی
ناظر ازمایشی
عضویت
6/4/19
ارسال ها
396
امتیاز
21,263
کد رمان: 2138
ناظر: @.-.yasi.-.


دردمان.jpg
نام رمان: دَردْمآن
نام نویسنده: افسانه نوروزی
ژانر: تراژدی، اجتماعی، عاشقانه
سبک: غمگین

خلاصه:
"دَردْمآن" زندگی گلساهایی را روایت می‌کند که ندانسته عاشق می‌شوند و به خاطر عشقشان دست به کارهای بزرگی می‌زنند. "انتخاب اشتباه" شاید بازی عجیبی باشد که گلسا ندانسته شروعش می‌کند. بازی‎‌ پر دردی که تبعاتش زندگی جدیدی را برایش رقم می‌زند!

 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,272
امتیاز
30,873
محل سکونت
رفسنجان






نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

افسانه نوروزی

ناظر آزمایشی
ناظر ازمایشی
عضویت
6/4/19
ارسال ها
396
امتیاز
21,263
بنام خدا

توضیحات نویسنده:
دوستان عزیزم، از این که با نگاه‌های مهربون و گرمتون نوشته‌های من رو ارزش می‌دید، یک دنیا سپاس گزارتون هستم. تو پارت‌های اولیه رمان، بیشتر به درد و دل‌های شخصیت اصلی داستان پرداخته شده که این روال در پارت‌های بعدی به مرور ازشون کاسته شده.
همراه من باشید با روایت زندگی دختری که درد رو مادرانه در آغوش کشیده و آروم تو گوشش لالایی می‌خونه.
در رابطه با اسم رمان هم باید بگم که

دَردْمآن تلفیقی از دو کلمه‌ی درد و درمان هستش و اشاره به موضوع و محوریت کلی داستان و درد مشترک دو شخصیت اصلی داستان داره.
این اولین تجربه جدی من، تو نوشتنه.
امیدوارم کمّی‌ها و کاستی‌های متن رو به بزرگواریِ دل‌های مهربونتون ببخشید.




مقدمه:
آدما همیشه انتخاباشون رو زندگی می‌کنند. تصمیم می‌گیرم به درخواست ازدواجش جواب مثبت بدم. منِ هجده ساله، به اونی که خانواده‌ش تو کلِ شهر زبان‌زَد هستند به بی‌آبرویی، به اعتیاد، جواب مثبت می‌دم!
توحید انتخابم بود. چوب این انتخابم رو وقتی خوردم که باورم شد، نبود اون شاهزاده سوار بر اسبی که ازش ساخته بودم. خدا نکنه عشقت، کسی که به خاطرش تمام پل‌های پشت سرت رو خراب کردی، اون کسی نباشه که به خاطرش با دنیا جنگیدی! اینجاست که باید زنده موند و نفس کشید، زجر کشید و مُردن رو روزی هزار بار زندگی کرد. این روزها من ته مانده تمام عاشقانه‌هایی هستم که از دهان او دود شد و رفت هوا. ولی عشق شاید نیست اون کلیشه‌ای که به خوردمون دادند. نه! من انتخابم رو زندگی نمی‌کنم، من زندگیم رو انتخاب می‌کنم.



گلسا

نگاهم به توحید که ‌گوشه‌ی اتاق، تو خودش جمع شده و خواب هفت پادشاه رو می‌بینه، می‌افته. نفس‌های منظمش نشون از این میده که به خواب عمیقی فرو رفته. با درد نگاهم رو ازش می‌گیرم. سر و صداهای آروم و نامفهومی که از جانبش شنیده میشه، من رو یاد بخت سیاه شده‌م می‌ندازه.
آهی می‌کشم و به باتلاق کثیفی که این روزا توش گیر کردم، نه راه پس دارم نه پیش و به اسم زندگی توش نفس می‌کشم، برمی‌گردم.

یکم که می‌گذره، اصوات نامفهومی رو از جانبش می‌شنوم. وقتی مصرفش بیشتر از حد معمول میشه، این حالت بهش دست میده. توخواب ناله می‌کنه و بعد باز دوباره بی‌حال به خواب میره. چند لحظه بعد دوباره این پروسه اتفاق می‌افته.
بدبختی مگه شاخ و دم داره؟ این غول سیاهِ بی‌حیا که جلوم ایستاده و سرکش پاش رو محکم روی گلوم گذاشته و پوزخند تحویلم میده و راه نفسم رو بسته، خود ِ بدبختیه. اصلاً خود ِ سیاه بختیه! این بختِ سیاهِ منه که هیچکس برام سفیدش رو آرزو نکرد.
کی گفته مُرده‌ها فقط اونایی هستن که ما به خاک هدیه‌شون می‌دیم؟ من نمونه کامل نقض این جمله‌م که میگه " مُرده‌ها زِنده نیستند"! نفس می‌کشم، بغض می‌کنم و حتی گاهی با صدای بلند می‌خَندم. رخت سیاه عذا، سال‌هاست تو تنم سنگینی می‌کنه. تنِ منی که فاتحه زندگی بربادرفته‌م رو مدت‌هاست خونده‌م، عذاش رو گرفته‌م و حتی برای آرامشش، خاکسترهای مانده از پیکره‌ی سوخته‌ش رو به باد سپرده‌م.
کاش به جای زندگیم برای خودم فاتحه‌ای می‌خواندم، شاید این بار معجزه میشد. شاید روح و جسمم برای همیشه رها میشد از این جهنمِ به ظاهر زندگی. اون موقع شاید و باز هم شاید، سفیدیِ کفن درمانی میشد به دردِ بی‌درمان دلم.
پینه بسته پاهام، تو صحرای برزخی که هر چه میرم، هیچه و پوچ. امان ازمرده‌ای که امید درونش زنده‌س و امید شاید ته مانده تمام آرزوهای زنی باشه که مُردن رو روزی هزار بار می‌چشه.
صدای خُر و پوفش که تموم اتاق رو پر کرده، میشه ناخن تیزی که کشیده میشه روی تخته‌ی خیالم، خیالی که حتی این روزها همان رو هم ندارم. سَخته، این صحنه رو ببینم و مُنزَجر نشم، سَرد نشم، پَشیمون نشم. من اون مُهره‌ی سوخته‌ایم که حتی ارزش کیش و مات هم نداره.
چشم‌هام رو می‌بندم تا نبینم، نبینم آبی رو که داره از دهنش روی بالش ریخته میشه. می‌بندم که سرنوشت شاید کمی، فقط کمی شرمش بیاد. این سرنوشتِ لعنتی، به من که رسیده انگار شیر شده، شرم و حیا رو با هم یک‌جا قورت داده و به جاش سـرکشی قی کرده.
و تنهایی چه زیباست، وقتی شلوغی‌هایی که روزگار برات تدارک دیده، پر از درد و غَم و رَنج باشه. چه کابوس ترسناکی، انگار آینه منو دعوت به یک جدال نابرابر می‌کنه. چه ناآشناست، زنی با چشم‌هایی خاموش، نگاهی بی‌فروغ و دنیایی مرده! این منِ غریبه‌تر از هر غریبه، تمام قد کابوس ترسناکی میشم که سیاهی شب رو می‌دَرَه و برای کُشتن، به پا می‌خیزه. کشتنِ تمام خاطراتی که از پا در میاره، ولی نمی‌کشه، و دردی که نَکشه عجیب قوی می‌کنه آدم رو.
به یاد اون روزی می‌افتم که آقاجونم قرص زیر زبونی قلب بیمارش رو فراموش کرده بود با خودش مغازه ببره. با عجله و قدم‌هایی که سرعتشون دو برابر حدِ همیشگی‌ شده بود، کوچه‌ها رو طی می‌کردم. تو دلم بساط بی‌بساطی پهن بود. دل‌نگران حال آقا جون بودم. روزم انگار از شونه چپ بلند شده بود!
حالا که فکر می‌کنم پُر واضحه اون روز همه چیزش نحس بود. از آفتاب داغش که تو دلِ پاییز آدم رو می‌سوزوند گرفته، تا بد شدن حال بابا و بردنش به بیمارستان و گل سر سبد اون همه نحسی‌‎ها، دیدنِ اولین‌بار توحید، و ای کاش، اولین‌بار میشد همون آخرین‌بار!
 
آخرین ویرایش

افسانه نوروزی

ناظر آزمایشی
ناظر ازمایشی
عضویت
6/4/19
ارسال ها
396
امتیاز
21,263
تو وجودم دخترکی بغض کرده، گوشه‌ای نشسته؛ زانوهاش رو تو بغلش جمع کرده و کودکانه شعر می‌خونه. تو قلبم اما هزاران هزار سودای خاموش شده، به یک‌باره شعله می‌گیرن و در دَم، دوباره جون میدن. سرم اما انگار به همون سَنگی خورده که همه آرزوش رو برام داشتن. من تاوان دادم. تاوان نحسیِ نِگاه کردن به تو، تاوان گرفتن دَست‌های گناه‌کار تو، تاوان عاشِقیت با تویی که خونه خراب کرده بودی قبل من، جماعتی رو، تاوان زخم‌هایی که به قـلب پدرم زدم، تاوان شِکستن کمر مادرم و چه شاه دُخَتری بودم که با انتخابت، خط بُطلانی کشیدم، روی تـَمام خودم و همه آدَم‌های زندگیم.
کاش یکی به دُنیا بگه، آب از سَرِ این منِ به خاک سیاه افتاده گذشته. آسمون و ریسمون بافتن رو کِنار بذاره و برای مَنی که هر ثانیه، اَجَل دور سَرَم هزار دور می‌چَرخه، نسخه نپیچه. دردِ بی‌درمان که نیاز به نسخه نداره. نفسم از تمام حرف‌های نگفته، از تمام فریادهای نزده، از تمام بغض‌های سرخورده، به تنگ اومده. دوباره یادِ اون روزِ شوم به افکارِ یتیم‌شده‌م شبیخون می‌زنه. حواسم هیچ به اطراف نبود، نزدیک مغازه آقا جونم بودم که مزدا3 سفید رنگی جلوی پام ترمز کرد.
- ببخشید خانم؟
سرم رو بالا گرفتم. نمیشد منکر زیباییش شد، خدا شاهکار انگار خلق کرده بود. این مرد انگار خط و نشان دست قدرت خدا برای بنده‌هاش بود. خیلی زود چشم از اون دوتا چشم مشکی درشت گرفتم و به خودم اومدم:
- بفرمایید؟
انگار اونم مثل من دچار شوک شده بود، که بعد از لحظاتی مکث، دستی به سر و صورتش کشید و گفت:
- ببخشید، مغازه‌ی آقای محبی رو می‌دونید کجاست؟
آقای محبی دوست آقا جون بود، می‌شناختمش. حجره فرش فروشیش چند مغازه با مغازه آقا جونم فرقش بود. گفتم:
- بله. همین راسته رو برید، یکم جلوتر از اون مغازه مس فروشی، حجره‌ی آقای محبی همون جاست.
و انگشت اشاره‌م رو به سمت حجره فرش فروشی نشانه گرفتم.
- ممنون.
- خواهش می‌کنم.
همین! و این، همین شد کلید شروع همه داستان زندگیم. چشم‌های خیس بسته‌م با صدای دورگه‌ی توحید که هی آب دماغش رو بالا می‌کشه، باز میشه.
توحید: گلسا یک لیوان بده بهم.
دنیا رو انگار آب ببره، این مردِ بی‌خیال رو فقط خوابه که می‌بره. با درد نگاهم رو از او و وضعیت چندش‌آورش می‌گیرم و در حالی‌که از اتاقک تنگ و نمور روی پشت‌بوم که جای هیچ نفسی رو نداره، خارج میشم؛ زیر ل**ب آروم می‌نالم:
- خسته شدم، از این بن‌بست خسته شدم.
حالا که بیدار شده، دیگه سهم من از دنیا همین اتاق شش متری با دیوارهای خاک‌گچی روی پشت‌بوم هم نیست. گوشاش حتی تو این حال خوش نئشه بودنش هم زیادی تیزه. باز مهربون شده. این‌بار مسالمت‌آمیز و از درِ دوستی وارد میشه! برعکس خیلی بارهای دیگه که مردانگیش رو تو کمربندش می‌ریزه و به خوردم میده، مهربون میگه:
- خانمی نبینم اشکاتو! پاشو دو لیوان چای ل**ب‌سوز بیار، بخوریم سرحال شیم.
به بالاترین حد انزجارم می‌رسم، شقیقه‌هام نبض گرفته. تو سرم انگار کسی با قهر و غضب، طبل بزرگی رو بی‌وقفه و بدون مکث می‌کوبه. راه رفته رو این‌بار با قدم‌های سریعی برمی‌گردم و به قول خودش صدام رو می‌ندازم، پس کله‌م:
- که سر حال شی آره؟ من عزیزِ توام آخه لعنتی؟ تا کی می‌خوای با این زبون بازیات، کارات رو پیش ببری آخه؟ خسته نشدی از این وضعیت داغونت؟ از این دخمه که بیشتر به گوه‌دونی شبیهِ تا خونه، خسته نشدی؟ غرورت رو ل**ب کدوم طاقچه گذاشتی که حالا باید بشینم ل**ب کوزه‌شو آبشو بخورم؟ انقدر راحت با این اعتیاد لعنتی کنار اومدی که شک دارم خودت باشی. همون که می‌خواست واسه رسیدن به من، زمین و زمانو به هم بدوزه. یادته اون روزاتو؟ آره؟ پس کو اون همه علاقه‌ت؟ این بود قولی که بهم دادی؟ خوشبختم به نظرت الآن من؟ کو اون دوست داشتنی که من احمق به خاطرش نه تنها جلوی آقا جونم، بلکه جلوی کل خانواده‌م قد علم کردم؟
توحید سرش رو پایین انداخته و به گل‌های قرمز فرش زیر پاش نگاه می‌کنه. پوزخندی می‌زنم! بیشتر بهش می‌خوره، داره به رد یادگاری‌هایی که به فرش داده نگاه می‌کنه، به گل‌های بیچاره فرشی که حالا پژمرده و سوخته شدن!
سرش رو پایین می‌ندازه، دستش میره پی ریشه‌های قالی و نگاهش به گل‌های سوخته‌ی قالیه. رفتارش انگار افتاده رو دور تکرار! همون دعوای همیشگی لعنتیِ بدون نتیجه! کمی بعد، دست می‌کشه از این سربه زیری، به یک باره مثل یک شیر زخمی غرش می‌کنه. عصبی با صدای بلند، میگه:
- صداتو می‌ندازی پس کله‌ت برا کی؟ برا چی؟ چی بگم؟ بگم متاسفم حالت خوب میشه؟ بگم درست میشه؛ دردت درمون میشه؟ بگم قول میدم آدم شم، آروم میشی؟ دوست داری یه مشت چرند تحویلت بدم؟ دِ آخه لعنتی تو که نمی‌دونی اختیار من دیگه دست خودمم نیست. چرا دست بر نمی‌داری از سرم؟ اشتباهه؟ آقا من می‌خوام تو همین دخمه‌ای که بهش میگی گوه‌دونی، با اشتباهات خودم عشق کنم!
وقتی نگاه خیس و ل**ب‌های لرزانم رو می‌بینه، دیوونه میشه، بلند داد می‌زنه و تهدید می‌کنه:
- اون‌جوری بغض نکن گلسا، به مولا می‌گیرم همین چاقو رو برمی‌دارم، اول گردن تو رو می‌زنم؛ بعدم شاهرگ خودم رو. هم تو رو راحت می‌کنم، هم خودم رو از این زندگی کوفتی خلاص می‌کنم.
سکوتش بهم اجازه میده با ته مونده تمام نفرتم زل بزنم به صورت زرد و بیمارگونه‌ش و سرد بگم:
- منو از چی می‌ترسونی؟ مار گزیده نیستم که از ریسمون سیاه و سفید بترسم! بُکُش! نترس، نفرینت نمی‌کنم. خدا رو چی دیدی؟ شاید اون دنیا زندگی بهتری داشتم، که در اون صورت دعای خیرم هم عایدت میشه. می‌بینی؟ برای تو یه معامله‌ی دو سر سوده.
توحید کف دستش رو دورانی، روی پیشونی و قسمت جلوی سرش عصبی، چند بار می‌کشه وعصبانی میگه:
- خفه شو! دهنت رو ببند... خفه شو.
خفه شو‌ی بلندش که تو صدای گریه‌هام گم میشه؛ دَر، دَم خفه میشم! مگه میشه با چشمای خودت به گِل نشستن آرزوهات رو ببینی و بغض نکنی آخه؟ مگه میشه زخم خورده باشی و درد نداشته باشی؟
اینجا، تو این دنیا؛ انگار که نه! حتماً تر و خشک همه با هم می‌سوزن. تمام زندگیم لمس شده و بی‌حس! انقدر تمامِ تنم پر از زخمه که دیگه درد رو هم حس نمی‌کنم. درد هم برام بی‌معنا شده. و دنیا چه بی‌رحم میشه، وقتی همه چیزش وارونه بشه! دنیایی که عشق جامه تنفر رو تنش کنه، دروغ ادعای صداقت داشته باشه، بی‌اعتمادی اعتماد رو مثل یک کاغذ بی‌ارزش تکه و پاره کنه و بعد با وقاحت تمام زیر تکه‌هاش کبریت بکشه و نامردی با افتخار مَردی رو مثل ته مونده‌ی یک سیگارِ سوخته‌ زیر پا له کنه.
و من بین این دنیای متناقض عجیب گیر کرده و معلق موندم، بین این همه پارادوکس‌های بی‌معنا!ا
 
آخرین ویرایش

افسانه نوروزی

ناظر آزمایشی
ناظر ازمایشی
عضویت
6/4/19
ارسال ها
396
امتیاز
21,263
توحید حتی تو این یه سال با وجود اعتیادش که خیلی هم پیشرفت کرده بود، هیچ وقت تا این حد خودش رو جلوی من خوار و ذلیل نکرده بود. انگار این غول سیاهِ بی‌شاخ و دم، افساری به گردنش انداخته و هر جا که دوست داشته باشه می‌کشوندش! تا حالا این‌قدر توحید رو ناتوان ندیده بودم. او تنها آدم زندگیِ منه. نباید این قدر شکسته و خسته بشه. حق نداره، چون او مسئوله. مسئول زندگیِ زنی که تمام دنیاش، خودِ لعنتیشه. اما انگار حالا افسار پاره کرده این توحیدی که بی‌خیال حالِ خوبه حاصل از تاثیر موادش، دور تا دور اتاق با قدم‌های تند راه میره و هر از چندگاهی با چند مشت محکم به سرش می‌کوبه.
تحمل دیدن خود زنیش رو ندارم. این دلِ بی‌حس شده حالا انگار به یک‌باره با درد عظیمی به خودش میاد. دنیام داره با این مشت‌ها از دستم میره. اختیار این قدم‌های لرزون که داره به سمت توحید میره، حالا دیگه تو اختیار من نیست؛ تو اختیار این دلی ِ که نفس‌هاش با دیدنِ این صحنه به شماره افتاده.
به سمتش میرم و در حالی‌ که سعی دارم آرومش کنم، موهای شلخته‌ش رو که اکثراً سرشون سوخته و وز شده، نوازش می‌کنم. آروم میگم:
- تو می‌تونی ترک کنی توحید... من بهت قول میدم، کمکت کنم. فقط بخواه. اگه تو بخوای قول میدم، می‌تونم زمین و زمان رو هم به خاطر تو به هم بدوزم. تو فقط ازم بخواه.
سرش رو بالا میاره و نگاه اشک‌بارش رو به چهره‌م می‌دوزه. مدت‌هاست دیگه چشمای سیاهش اون برق همیشگیش رو نداره. برقی که باعث شد عاشقش بشم. قطره‌ای اشک از چشماش سر می‌خوره و سر به زیر تو ریشش فرو میره. گونه نمناکش رو آروم می‌بوسم و می‌پرسم:
- قول میدی دوباره خوشبختم کنی؟
بر خلاف اون‌ چیزی که فکر می‌کردم، محکم منو تو آغوشش می‌کشه و می‌بو*س*ه. حریصانه بو می‌کشه موهام و صورتِ غرق در اشکم رو بو*س*ه بارون می‌کنه. با این که دیگه آغوشش بوی ادکلن‌های خوشبویِ گذشته‌ رو نمیده و به جاش بوی گند موادِ آمیخته با عرقش رو میده، اما باز هم تنها آغوش دوست‌داشتنی من، آغوشِ همین مرده.
گم میشم بین این همه کوچه، که او برام علی چپش رو انتخاب کرده. من می‌مونم و ذهنی که فراموش کرده او هیچ وعده‌ای برای دوباره خوشبخت کردنم نداده.
باید دیوونه بود یا مغز خرخورده! من همون دیوونه‌ای هستم که مغزِ خر خورده. مجموعه‌ی کاملی از یک زن ضعیف و بی‌ثبات، که که دلِ دیدن اشک مردش رو، همسرش رو نداره! حتی اگه اون مرد نشانی از مردانگی تو وجودش نباشه. حتی اگه مَردم، شده باشه غلام حلقه به گوش یک ماده بی‌جون که چمبره زده روی تموم خوشبختیمون و مثل یک کبریت کناره پیت نفت، تمام زندگیمون‌رو بسوزونه. حتی اگه اسیر و بنده‌ی این بلای خانمان‌سوز شده باشه.
حالا می‌فهمم که حقیقتِ دنیا تلخ‌تر از زهرِ ماره. حقیقت تلخه، آره. حتی تلخ‌تر از اون چیزی که او این روزها خودش رو باهاش آروم می‌کنه. کامم زهر شده از تلخی این حقیقت. اما این تلخی مُخدر نیست! کاش بود، آروم که نمی‌کنه هیچ، بیشتر می‌سوزونه. بیشتر می‌کُشه و حتی بیشتر نَفَس می‌بَره. تو آغوش مردی آروم شدم که آرامشش پی مواد تو جیباشه. شاید جایزه برترین جک سال رو هم باید به این جمله داد:
- شاید بتونم روزی دوباره خوشبختی رو باهاش تجربه کنم.
حالا انگار بساط این بزم برای مهمونی امشبم تکمیل شده. همه هستند؛ درد، شاید سالار تموم مهمونای امشب باشه.
- گلسا؟
نگاهم رو ازش می‌دزدم، تو آغوشش هنوز جام امنِ امنه! جواب که نمیدم، آروم میگه:
- دوست داری امتحانش کنی تو هم؟
خشک میشم. بی‌نفس، تو آغوشش یخ می‌زنم. حالا تنم فرقی با یک مُرده نداره. زبونم رو انگار به صلابه کشیدن که صداش در نمیاد. چه خوب این سکوت مرگ‌بارم به مضاقش خوش اومده که هیجان‌زده، بینیش رو محکم بالا می‌کشه و من رو از تو آغوشش بیرون میاره و در حالی که زل زده تو چشمام، با ذوق میگه:
- هان؟ دوست داری تو هم همراهم باشی؟!
نمی‌فهمم کی ل**ب‌هام رو یاغی‌گرانه اسیر می‌کنه و با تمام قوت از اون‌چیزی که مواد براش به ارمغان آورده، شروع به هنرنمایی می‌کنه. مثل اوایل ازدواجمون که هروقت می‌فهمید ناراحتم و دلتنگ خانواده‌م هستم، من رو به عشق بازی می‌گرفت و اون‌قدر برام حرف می‌ زد، می‌خندوندم و عاشقی می‌کرد تا دلتنگی از یادم بره؛ اون شب هم برای تنِ مُرده‌م هیچ چیزی کم نذاشت.
سفره کوچیک سفید رنگ رو از تو کشوی کابینت بیرون می‌کشم و وسط پذیرایی، روی روفرشی کرمی شش متری که روی فرش سرمه‌ایِ پر از طرح‌های بته جقه و گل‌کاری رو پوشونده، پهن می‌کنم. اوملت بی‌رنگ و رو و کم روغنی که از سرِ بی‌حوصلگی برای شام دست به دامنش شدم رو تو یه ظرف چینی ل**ب پریده گل قرمز، خالی می‌کنم و کنار پارچ پر از آب یخ می‌گذارم. جانونی رو از روی سنگ ِ مرمر روی اپن چنگ می‌زنم. نون بربری‌هایی که تازه‌تر از بقیه‌ی نون‌ها به نظر می‌رسه رو هم کنار بشقاب، تو سفره می‌ذارم. رو به توحید که تازه از حموم در اومده، کوتاه و خبری میگم:
- شام حاضره.
و با خودم فکر می‌کنم:
- ای کاش قبلش حموم رفته بودی!
سرحال، کنارم چهار زانو می‌زنه. تمسخری سرخوش تو صداش خوابیده، با ریشخند می‌گه:
- به به ببین خانمم چه کرده؟ خانم راضی نبودیم به زحمتتون!
لبخند بی‌جونی می‌زنم. می‌دونم که این حال خوشش و کبکش که خروس می‌خونه، تا چند ساعت دیگه بیشتر دووم نداره! همین که اثر مواد لعنتیش بره، دیگه نه من رو می‌شناسه نه حتی خودش رو. تمام وجودش میشه دو تا چشم ذره‌بینی و دنبال موادش، تموم خونه رو زیر و زبر می‌کنه. از زیر فرش گرفته تا تو سبد سیب زمینی‌های داخل آشپزخونه!
خودم رو قانع بار آوردم. حقیقتاً قناعت تنها گزینه‌ایه که برای انتخاب دارم. باید تموم بدبختی‌ها و این رفتارها رو تحمل کنم. انتخاب خودمه و باید پاش وایستم. پای کسی که با کمال پررویی ازم خواسته، دل بدم بهش و همراهش بشم. عصبی نفس عمیقی می‌کشم. شاید مغزم کمی، فقط کمی خنک شه.
زودتر از همیشه غذام رو می‌خورم و بعد از شستن ظرف‌ها راهی تنها اتاقِ خونه می‌شم تا برای لحظاتی هم که شده به چشم‌هام که از شدت خستگی به سوزش افتاده یکم استراحت بدم. با کمال تعجب می‌بینم که توحید هم به دنبالم، روانه اتاق میشه. کنارم دراز می‌کشه و میگه:
- اگه گفتی بعد از یه املت خوشمزه، چی می‌چسبه؟
تلخندی می‌زنم و زیر ل**ب نامفهوم میگم:
- یه خواب عمیق.
تو دلم اقرار می‌کنم:
- مرگ خیلی می‌چسبه.
پشت به او پتو رو تا زیر چونه‌م بالا می‌کشم تا این هم صحبتی رو قطع کنم. توحید اما سرسختانه برای ادامه‌ی ماجرایی که دوست داره رقم زننده‌ش خودش باشه، من رو از پشت تو آغوشش می‌گیره و به تایید حرفم ل**ب‌هایش را به لاله گوش‌هام می‌رسونه و نامفهوم می‌گه:
- اوهوم.
خواب که نه؛ ولی پلکام تازه سنگین شده که متوجه میشم من رو از آغوشش درمیاره و اتاق رو ترک می‌کنه. متعاقب اون صدای تق تقی که نشون از این میده که داره دنبال موادش می‌گرده، می‌شه سوهانی که کشیده میشه به روح بیمارم. دوباره مهمون همیشگی دلم به گلوم چنگ انداخته.
- خدایا چرا سرنوشتم اینجوری شد؟ این قدر نحس و سیاه؟
تنها پنجره‌ی کشوییِ آلومینیومیِ باریک اتاق رو تا ته باز می‌کنم. شاید هوای بیرون، نفس کشیدن رو کمی برام راحت‌تر کنه.
 
آخرین ویرایش

افسانه نوروزی

ناظر آزمایشی
ناظر ازمایشی
عضویت
6/4/19
ارسال ها
396
امتیاز
21,263
می‌دونم اگه الآن موادش رو پیدا نکنه، زنگ می‌زنه به شریک مغازه‌ش که براش بیاره. چند دقیقه‌ی بعد صدای مکالمه‌ش رو می‌شنوم که بی‌قراری درونش موج می‌زنه:
- الو، الو فواد ده تومن برام بیار.
به سمت در اتاق پا تند می‌کنم، در رو از پشت قفل می‌کنم. فکر به فواد، می‌تونه به تنهایی و با قدرت تموم من رو از پا دربیاره. اسمش هم لرزه به تنم می‌ندازه، چه برسه به خودِ ملعونش. فواد شریک توحید محسوب میشه. شریک دندون‌گردی که هیچ آبی از طرفش برامون گرم نمیشه. تو این همه مدت، فقط شر ِ که از طرفش عایدمون شده. بارون شروع به باریدن کرده، پنجره رو تا ته باز و به کوچه‌ی خلوت نگاه می‌کنم.
دوباره ذهنم پر می‌کشه به چند سال پیش، همون سال‌هایی که به خیال خامم، خوشبخت‌ترین دختر روی زمین بودم. هندونه‌هایی که زیر بغلم سنگینی می‌کرد، اغراق‌هایی که شده بود تموم دنیام. حسادت‌های دخترهای هم‌ سن و سالم به زیبایی چهره‌م، شده بود مایه مباهاتم. نگاهم میره به شیشه‌ی پنجره، تصویر مات خودم رو تو سیاهی این شب هم حتی دوست ندارم.
این چشم‌های عسلی رنگ درشت که تو آغوش پلک‌های بلند وفرخورده‌ی بورم قرار گرفته با بینی قلمی و ل**ب‌های کوچیک که بقیه بهش برچسب غنچه می‌زنن، حالم رو بهم می‌زنه! یکی باید می‌بود؛ یکی که به مَنِ هجده ساله می‌گفت، چشم و اَبروی زیبا خوشبختی نمیاره! باید می‌گفت؛ که با عشق شکم گُرُسنه سیر نمیشه. باید "فکر نون بود، خربزه آبه" رو به خوردم می‌داد. یکی باید می‌بود؛ که گوشم رو می‌کشید و می‌گفت:
- هوای دلت رو داشته باش دختر! هوای دلت رو که نداشته باشی، هوایی میشه و دلی که هوایی بشه، باید برای زمینی شدنش آسمون رو به زمین بیاری.
کاش میشد یکی چشمم رو به جای دیدن زیبایی صورت، به دیدن زیبایی سیرت باز می‌کرد؛ تا زیبایی بیش از اندازه‌ش کار دستم نده، دلم رو هوایی نکنه. مقصر نمی‌دونم کیه؟ شاید باید همه‌ی تقصیرها رو گردن واژه‌ای به نام "زیبایی" انداخت. اگه قدرتش رو داشته باشم، خودم طناب دار رو می‌ندازم گردنِ این قاتل که کشت تمام زندگیم رو.
در سرم صدای زنانه‌ای، بیداد می‌کنه:
- قصاص در برابر قصاص!
باید کشت، باید بمیره کسی که کشت همه‌ی دنیای من رو!
این روزها کمتر جلو آینه میرم. از خودم و این زیبایی که باعث تموم بدبختی‌هامه متنفرم. دوستش ندارم، نه چهره‌ی جذابِ رو به اُفولِ توحید رو و نه چهره‌ی جذاب و دلفریب خودم رو. شاید اگه این‌قدر زیبا نبودم، هیچ‌وقت انتخاب توحید نمی‌شدم.
شاید الان زندگی آرومی داشتم. به جای این که تنهایی همدمم باشه، مَردی همدمم میشد که لااقل مردانگیش رو کنار اجاق به هوا دود نمی‌کرد. کنار مَردی که وقتی دست به پشتش می‌زدی، ازش خاک بلند میشد. کنار مَردی که مَردانگی رو در کِنارش زَنانه اِحساس می‌کردم؛ زن بودن رو احساس می‌کردم.
***
سمیرا هم کلاسیم بود، اون روزها انگار شده بود قاصد خبر‌رسون. هی از پسر خاله‌ش برام خبر می‌آورد. هر روز طوماری از تموم ویژگی‌های این پسرخاله رو برای من بازگو می‌کرد. اولش برام عجیب بود و حتی خنده‌دار! بعدش که دامنه این تعاریف گسترده و گسترده‌تر شد، متهمش کردم به خ**یا*نت! خ**یا*نت به عشقش محمد، متهم کردمش به اینکه همزمان با دو نفر تو رابطه‌ست و به عشقش محمد خ**یا*نت می‌کنه. اما او انگار از رو نمی‌رفت و با پرروییِ تمام این موضوع رو انکار می‌کرد! انقدر گفت و گفت که این آدم، برام شد یک سوال!
کی بود این توحید که سمیرا انقدر سنگش رو به سینه میزد؟ یکم که گذشت انگار این تکرار مکررات، شده بود ملکه ذهنم. روزی نبود که اسم توحید ورد زبان دوتاییمون نباشه! حالا ندیده خوب می‌دونستم که حسابی چهره‌ی خوش بر و رویی داره برای خودش! به طوری که چشم همه‌ی دخترای محل و فامیل روشه. ندیده می‌دونستم که صبح‌ها عادت به خوردن صبحانه نداره؛ ولی در عوض ظهرها برای نهار دلی از عزا در میاره.
می‌دونستم صبح‌ها قبل از ساعت نُه محالِ ممکنه دل از رخت خواب گرم و نرمش بکنه، می‌دونستم که حسابی روی لباس‌هایی که می‌پوشه وقت می‌ذاره و کلی پول هر ماه بابت خرج لباس‌هاش کنار می‌ذاره. عصرهای روزهای فرد همیشه با دوستاش باشگاه میره. جمعه‌ها رو هم که دائماً باید به تفریح بگذرونه. ذهنم از او شاهزاده‌ی خوش تیپی ساخته بود که همه منتظر یک اشاره ازش بودن.
وقتی بعد از گذشت چند ماه سمیرا هدفش رو از این پیغوم و پسغوم‌ها گفت، انگار خوشبخت‌ترین دختره روی زمین بودم. من اون کسی بودم که بین این همه آدم که عاشق چشم و ابروش بودن، به چشمش اومده بودم. اون روزها بیشتر به جای این که روی زمین قدم بردارم، روی ابرها راه می‌رفتم. تو دلم ذوق دخترونه‌ای به پا شده بود که هیچ جوره نمی‌تونستم، دستش رو بگیرم و کمی آرومش کنم.
وقتی برای اولین‌بار سمیرا عکسش رو بهم نشون داد، نفسم بند اومد. توحید رو خیلی قبل‌تر از این که سمیرا بخواد عکسش رو بهم نشون بده، دیده بودم. همون روزی که تو بازار از من آدرس پرسیده بود. سمیرا انگار خیلی مصر بود که هی روی آتیش به پا خواسته وجودم، نفت بریزه تا شعله‌ورتر شه! شعله‌هایی که بعدها، دامن خودم و خانواده‌م رو گرفت. اصرار داشت برای یک‌بار هم که شده اجازه بدم تا برای آشنایی بیشتر پیش‌قدم بشه، ولی محالِ ممکن بود قبول کنم.
نه تنها عقل ومنطقم، بلکه تربیت خانوادگیم بهم این اجازه رو نمی‌داد که بخوام با همچین خواسته‌ای موافقت کنم. سه ماهِ تمام از سمیرا و توحید اصرار، از من انکار! روزهای سخت و در عین حال پر‌حلاوت و شیرینی بود. روزهایی که تازه با حسی به نام خواسته‌شدن آشنا شده بودم. روزهای آخر اردیبهشت بود، بهار انگار احساسی‌ترم کرده بود. با اون هوای مطبوع و عطر گل‌های یاسی که تو کوچمون پیچیده بود، دروغ چرا؟ دلم هوس یک عاشقی کرده بود! یک عشق تمام و کمال!
عاشقیِ کسی که ماه‌ها برای خواستنم پام ایستاده بود. حس دوست داشته شدن زیر دندونام گیر کرده بود. عشقش، غیرت‌هاش و محبت‌های زیرپوستیش، زیادی برام دندون‌گیر شده بود.
بارها سمیرا رو دیده بودم که از عشق محمد به خودش، غرق خوشی شده بود؛ ولی شنیدن کی بود مانند دیدن؟! ‌من به عینه و با چشم‌های خودم دیده بودم، غیرت توحیدی رو که حاضر بود سرِ پسرک مزاحم یک لا قبایی رو که تو راه برگشت از مدرسه به خونه، مزاحمم شده بود رو درسته بِکَنه!
اصلاً همین امروز که متوجه شدم، این وقتِ صبح که به قول سمیرا وقت خوابشه، داره از درِ خونه تا خودِ مدرسه مثل یک بادیگارد همراهیم می‌کنه که کسی چپ بهم نگاه نکنه، دلم خواست عاشق بشم. وقتی غیرتش انقدر حالِ خوب به دلم تزریق کنه، پس عشقش چکار می‌تونه با وجودم بکنه؟ عاشق بودن حتماً چیز ِ خوبیه! عشقی که بتونه سر صبح انقدر آدم رو به وجد بیاره، مگه میشه بد هم باشه آخه؟ گوشه‌ای از دلم آروم و یواشکی و با شرم اغراق کرد:
- دوستش دارم.
 
آخرین ویرایش

افسانه نوروزی

ناظر آزمایشی
ناظر ازمایشی
عضویت
6/4/19
ارسال ها
396
امتیاز
21,263
صدای ویز ویز مگس مزاحمی که چند ثانیه یک بار از کنار گوشم رد می‌شه و روی صورتم می‌شینه باعث میشه، امروز زودتر از روزهای دیگه دست از خواب بکشم. نگاهم کشیده میشه به ساعت دیواریِ کوچیک و ساده روی دیوار. ساعت هفت صبحه، کلید رو به آرومی تو قفلِ در ِ چوبی ِ سفید رنگ ِ اتاق می‌چرخونم؛ در تقی می‌کنه و باز میشه. قبل از این که از اتاق خارج بشم، با احتیاط و تو سکوت چشمی داخل پذیرایی کوچیک دوازده متری‌مون می‌گردونم. خبری نیست؛ نه از توحید و فواد، و نه از بند و بساطشون. با خیالی که از نبودشون تا حدودی راحت شده، با مکث شالِ سوسنی رنگ چروکم رو از روی موهام برمی‌دارم، مانتوی خاکی رنگ ِ بدقواره‌ی گله گشادم رو که مخصوصا نگهش داشته بودم جلوی فواد تن کنم تا به چشمش بد سلیقه و زشت به نظر برسم رو با یک حرکت از تنم درمیارم.
جلوی علامت سوال بزرگی که نبودِ توحید تو خونه رو توضیح خواسته، نقطه‌ای می‌ذارم. سعی می‌کنم ذهنم رو پرت کنم به بی‌خیالی و نگرانی رو از همین اول صبح خرجش نکنم. بعد از شستن صورتم از رخوت و بی‌حالی درمیام. راهی آشپزخونه کوچیک سه‌ونیم متریمون که دور تا دورش رو کابینت‌های فلزی سفید رنگ کهنه‌ای محاصره کرده، میشم. کتری روحی روی گاز رو زیر شیر آب نگه می‌دارم تا پر از آب بشه. روی شعله‌ی وسط گاز می‌ذارم و با یک جرقه‌ی کوچیک فندک، گاز رو روشن می‌کنم. نگاهم که به قوطی خالی از چایِ کنار گاز می‌افته، مغموم و سرخورده از این که خبری از چای نیست، دوباره گاز را خاموش می‌کنم. سری به یخچال می‌زنم، جز یه بطری آب و چند عدد گوجه و یک تخم مرغ به همراه اوملت باقی مانده از دیشب چیزی به چشم نمی‌خوره.
مانتو شلوار و روسری روی جالباسی ِگوشه حال رو تنم می‌کنم و راهی نونوایی که دو تا کوچه با خونه فاصله داره، میشم. چند اسکناس کهنه‌ی درب و داغون که بیشتر بهش می‌خوره، کاغذِ یادگاری و دل نوشته باشه رو تو جیبم می‌ذارم و از خونه بیرون می‌زنم. بوی نون برشته زیر دماغمه و حسابی اشتهام رو برانگیخته. یک دونه گوجه از یخچال در میارم و بعد از شستن بهش نمک می‌زنم و با نون می‌خورم.
مادری مهربونی درونم نشسته و شونه‌هام رو نوازش می‌کنه و بهم امید میده:
- اشکال نداره گلسا بالاخره همه چی درست میشه. همیشه اوضاع این‌جوری نمی‌مونه. خدا بزرگه، انقدر بزرگه که حل کردن مشکل به این کوچیکیِ تو کاری براش نداره. من مطمئنم که همه چی درست میشه.
با فرو دادن لقمه به سرفه می‌افتم، گلوم به قدری خشک شده که لقمه پایین نمیره. لیوانی از جالیوانی برمی‌دارم و زیر شیر آب نگه می‌دارم. نیمه پر که میشه، یک نفس سر می‌کشم. آب به قدری بوی کُلُر میده و گرمه که حالم بدتر میشه. حتی انقدر چای تو خونه نیست، تا اول صبح رو اینطوری با یک لیوان کلر شروع نکنم. بی‌خیال خوردن صبحونه میشم. نگرانی از یک طرف، از طرف دیگه این اوضاع نابه‌سامان یقه‌م رو گرفتن و ول هم نمی‌کنن.
با استرس و قدم‌های نامطئمن از پله‌های خرپشته بالا میرم. درِ اتاقک روی پشت بوم بازه، به خودم جرات میدم و چند قدم دیگه رو به سمت اتاق برمی‌دارم. از دیدن توحید تو اون وضعیت اسف‌بار حالِ بدم، بدتر میشه. اون مواد اَفیونی کم بود، نوشیدنی‌های الکلی هم بهش اضافه شده. بغض سنگ شده‌م رو با حرص پس می‌زنم، چیزی تا فروریختنم نمونده.
گوشه دیوار، جلوی در، دو زانو رو زمین می‌افتم. زانوهام خم میشه، می‌شکنه کمرم، دو شَقه میشه اصلاً. تو فکرم هزار تا امید از درست شدن این اوضاع نابه‌سامان، جوانه زده بود. حالا اما یکی با تمام رذالت، تمام جوانه‌های امیدم رو زیر پا له کرده. درد می‌کشم، از چیزی باید بنالم که توف سربالاست! باز هم نتیجه‌ش یقه خودم رو می‌گیره.
درد داره، وقتی بدونم همه این اوضاع سر ِ چی آب می‌خوره. از علاقه‌‌ی وقیحانه‌ی شریک همسرم و به قول خودش رفیق گرمابه و گلستانش به من! می‌دونم، مثل روز برام روشنه که همه‌ی این نقشه‌ها زیر سر روباه مکاری به اسم فواده. فوادی که هدفش اینه که سر توحید رو با این مزخرفات گرم کنه که زن و زندگیش رو از یادش ببره. که دستش رو بشوره از زندگی، که بی‌خیالِ من بشه. خوب داره رو خرابه‌های زندگیم که شاهکار دسته خودشه، می‌تازونه! قلق بد بودن رو انگار حسابی ازبره که چشم بسته، زندگیم رو به این روز انداخته. این آدم خودِ بدیه، خودِ خونه‌ خرابیه.
حیف واژه‌ای به نام انسانیت، که برای او به کار برده بشه. اگه انسان بود که هیچ وقت نگاهش هرز نمی‌رفت، اونم با داشتن یک زن و یک بچه! ‌دوست دارم دست این آدم رو بگیرم از زندگی ِ جهنم شده‌م بیرون بکشم. شاید اگه سایه‌ی شومش از زندگیم کنار بره، بشه تو این صحرای محشر مجالی برای نفس کشیدن پیدا کنم.
***
بذار همه بگن خ**یا*نت‌کارم، دروغ چرا؟ دارم بهت خ**یا*نت می‌کنم. دیگه عاشقت نیستم؛ به جای تو کسی تو ذهن و قلبمه که یک نگاهش من رو به اوج خوشبختی می‌رسونه. صداش آرومم می‌کنه، خنده‌هاش قند تو دلم آب می‌کنه. دستش که کشیده میشه روی سرم، آرامش رو تزریق رگ‌هام می‌کنه. من عاشقم، عاشقِ کسی که همیشه کنارمه. هیچ‌وقت تنهام نمی‌ذاره، همیشه حواسش بهم هست. صبح‌ها چشم که باز می‌کنم چشماش رو بهم هدیه میده. می‌دونی؟ چشم‌هاش تمومِ دنیامه! برق که می‌زنه دلم که هیچ، تمام تنم می‌لرزه! ظهرها از دست‌پخت داغونم، طوری تعریف می‌کنه که حس می‌کنم، یک سرآشپزِ ماهرم! عاشقانه دستام رو می‌گیره و میگه:
- درد نکنن هیچ‌وقت دستات که انقدر زحمت می‌کشن.
می‌بینی؟ اون از تو خیلی سرتره، چون عاشق‌تره! برعکس تو خستگی ِ بعد از تلاش و زحمتم رو می‌بینه، نه غذایی رو که اتفاقی سوخته و یا شور شده! همه این‌ها اصلاً به کنار، شب‌ها انگار دوباره از نو عاشقش میشم. حسی نو و قوی که تو دلم دوباره ریشه می‌کنه و همیشه با طراوت و تازه‌ست! شب‌ها عاشقانه من رو تو آغوشش می‌گیره و یواش اما مردونه، زیر گوشم نجوا می‌کنه:
- نترس دیوونه، من اینجام. هیچ‌وقت تنهات نمی‌ذارم.
و چه نترسی میشم وقتی پشتم به او که صلابتش کوه رو هم به زانو در آورده، قرصه! کاش بشه برای واژه‌ها حس قائل شد، اندازه گذاشت. اون‌وقت نمی‌دونم عشق رو با چه حد و مرزی باید تعریف کنم؟ حدی که بی‌نهایت جلوش لنگ بندازه و به احترامش سر تعظیم فرود بیاره. کاش بشه، دست خیال و خاطرات رو گرفت و برد جایی دور، جایی که فقط خودت باشی و دنیای جدیدت. خودت باشی و عطر نفس‌های کسی که بهش میگی، زندگی! روزهام رو با مردی می‌گذرونم که شاید شبیه تو باشه، ولی تو نیست. آره، من با یادِ تو دارم بهت خ**یا*نت می‌کنم. و بازهم تو، تویی که بزرگ‌ترین بازیگر زندگیم هستی!
خسته شدم از این که هر چی می‌دوئم، بازم تهش به نتیجه نمی‌رسم. انگار تنها چیزی که تهش برام می‌مونه، یک تلاشِ بی‌حاصلِ پر از دردِ که زودتر از من به ته خط رسیده و تمام قد ایستاده، از سر تمسخر چشمکی بهم می‌زنه و زیر لبی بهم میگه:
- چطوری ضعیفه؟
بوی گندی که تو کل اتاق پیچیده، نشون میده برای به آتیش کشیده شدن اتاق، حتی نیاز به شعله کم جان یک چوب کبریت هم نیست. همین که آفتاب کمی گرم‌تر بتابه به این دخمه‌ی ِ روی پشت بوم، امکانش هست که در عرض چند ثانیه مثل یک انفجار بزرگ، شعله بگیره و بسوزه. به سختی نگاهم رو ازش که داره تو خواب سینه‌ش رو از روی رکابیِ سفیدش می‌خارونه، می‌گیرم. خلق تنگ شده‌م وقتی تنگ‌تر میشه که زیر بند و بساط عیش و نوشش، زرورق و کمی پودر سفید می‌بینم، که مغرورانه حضورشون رو به درگاه چشم‌های ناباورم اعلام می‌کنن.
خودکشی هم شاید توصیف مناسبی برای حال و احوالات این لحظات توحید نباشه. باید کلمه جدیدی ساخت، چیزی فراتر از خودزنی و خودکشی! رویاهای مُرده‌م رو با دست‌های خودم به خاک هدیه میدم. دیگه نیازی بهشون ندارم. انگار دیگه به ته خط رسیدیم، هم من و هم توحید. ته خطِ واژه‌ای به نام "ما"! کاش خدا من رو همین لحظه بکشه. به نظرم یک بار مردن بهتر از روزی هزار بار زجر کشیدن و جون دادنه. نیاز مبرمی دارم به هوا! نه برای نفس کشیدن، نه! برای این که پیش‌کشی ناقابل به قلبم بدم. کاش میشد آدم هر وقت دوست داشت می‌مرد، اون وقت به نظر دنیا جای قشنگ‌تری میشد.
 
آخرین ویرایش

افسانه نوروزی

ناظر آزمایشی
ناظر ازمایشی
عضویت
6/4/19
ارسال ها
396
امتیاز
21,263
کاش تهِ خطِ همه آدم‌ها، به مرگ ختم بشه. اون‌جوری لااقل آدم خیالش راحته که دیگه زنده نیست! و چه سخته ته خطی که زنده بودن باشه، نفس کشیدن باشه، درد کشیدن باشه. حالا دیگه خودِ خدا هم نمی‌تونه جلوی ضجه مویه‌های زنی که همه چیزش رو به یک اشتباه باخته، بگیره. اختیارم دست خودم نیست، جنون گرفته‌م انگار. یه جنونِ آنی و شدید! از اون مدل‌ها که باید به دست و پاهام، دست‌بند و پابند که هیچ، غل و زنجیر ببندند. دیگه با هیچ آبی، آتیش گُر گرفته وجودم رو نمیشه خاموش کرد!
دروغِ محضه این که برگردن روزهای خوش گذشته. دارم تو راهی قدم بر می‌دارم که اگه با پا برم، کفشام پاره میشه و اگه با سر برم، کلاهم! کلاهم پس معرکه‌ایه که توحید ازش سُرمه درست کرده و به چشمام کشیده. چه اشتباه مضحکی! سر قبری عزاداری کرده بودم که از همون اول خالی بوده. حرف‌ها، نصیحت‌ها، یک به یک و به نوبت نزدیکم میشن و شبیه به یک توده عظیم پر درد، روی سرم خروار میشن! یکی یقه‌م رو می‌گیره و میگه:
- دیوونگی نکن خواهرِ من! گولِ خوش خوشانِ اولشو نخور! هر زنِ بدبختی حداقل چهل روز از عمرش رو خوشبخت‌ترین زن دنیا بوده! این آدم در حدِ ما نیست اصلا!
اون یکی آتیشش انگار تندتره؛ سیلی محکمی می‌زنه تو گوشم و با بغض میگه:
- می‌خوای بری؟ هر چی من دردامو به دندون گرفتم و با سیلی صورتم رو سرخ نگه داشتم، تا کسی از زندگیِ جهنمم نفهمه. تو می‌خوای یه شبه همه تلاش منو به باد بدی؟ می‌خوای آبروی بابا که به خاطرش پی همه بدبختی‌ها رو به تنم مالیدم رو ببری؟
اون یکی اما نه حرفی می‌زنه و نه حتی نگاهم می‌کنه! و شاید دردناک‌ترین قسمت ماجرا همین‌جا باشه. جایی که از سکوت یک پدر، به غلط کردن بیوفتی! نفست بند بیاد از این که نگاهش رو ازت بگیره. لرز دستاش رو ببینی و دلت بلرزه؛ اما باز هم به هیچ صراطی مستقیم نشی، باز هم آدم نشی. به خاطرش تمام پل‌های پشت سرم رو خراب کردم؛ جوری خراب، که دیگه هیچی از گذشته‌م نمونده که بخوام بهش برگردم.
تو یک لحظه فکری به سرم می‌زنه. به سمت قفل بزرگی که تو طاقچه، کنار برگه‌های مچاله شده و چند برگه‌ی لول شده و هزار آت و آشغال دیگه به چشمم می‌خوره، قدم بر‌می‌دارم. قفلی که خوب یادمه، کلیدش چند وقتی هست که گم شده. با انزجار یک‌بار دیگه به باتلاق کثیفی که برای خودش درست کرده، نگاه می‌کنم. این آخرین باره، دیگه بخششی نیست. یا می‌میره یا می‌مونه! دیگه از تحملم خارجه، داشتن نسیه و نصفه نیم بهاش.
من به خاطر این آدم پشت پا نزدم به خانواده‌م! این رو به همه ثابت می‌کنم. آره درسته که وضعیت الآنم خجالت‌آور و ترحم برانگیزه؛ ولی نمی‌ذارم، این بار این منم که نمی‌ذارم مضحکه دست یه عده آدم بشم. ارزش اونایی که پشت سرم، جاشون گذاشتم، خیلی بالاتر از این آدم بود! نمیشه گذشته رو برگردوند، ولی می‌تونم آینده رو طوری کنار هم بچینم که حسرت نشه برام، نشه یک زخم چرکین تو دلم، نشه مایه خجالت!
در رو می‌بندم و قفل می‌کنم، از پشت شیشه شکسته در فلزی رنگِ سفید اتاق، نگاه می‌کنمش. قلبم از همین الان یکی در میون زدنش رو شروع کرده. یادم نمیاد آخرین بار کی انقدر مصمم بودم. من حتی وقتی تصمیم گرفتم با توحید فرار کنم هم این‌قدر مصمم نبودم. چشم‌های خیسم نمی‌ذاره درست درمون نگاهش کنم. پشت در، زیر خورشیدی که روی ایزوگام‌های داغ پشت بوم، قیامتی به راه انداخته، می‌افتم. می‌دونم تا چند دقیقه دیگه معرکه اصلی شروع میشه. دیگه آب از سرم گذشته، بالاتر از سیاهی هم مگه رنگی هست؟
تو دلم، هول و ولایی به پا شده. انگار هزار نفر درونم شروع کردن به شستن رخت، پیچ می‌خوره، دل و روده و معده‌ی بیچاره‌م. ته همه این حال بدم، میشه چند عق بی‌حاصل و نتیجه! این توحیدِ که باید درد بکشه؛ اما انگار این منم که دارم به جای دو تامون جون میدم. دیگه خاکی نمونده که به سرم نریخته باشم؛ این‌بار اما مجال دست و پا گم کردن و جا زدن و حتی ترسیدن هم ندارم، باید مردانه بایستم سرِ اون چیزی که خودم خواستم.
باید برگردونم زندگیِ خوشی رو که دلِ بیچاره‌م سال‌ها، صابونش رو به دلش زده بود. نباید دم به تله یأس و ناامیدی بدم، گوشم رو می‎بندم روی هر چی آیه‌ی یَأسه. صدای توحید میشه خطِ ترمزی روی فکر و خیالم. به سرعت خودم رو پشت دیوار اتاقک قائم می‌کنم. صدای جرقه فندکش به گوشم می‌رسه، با درد چشمام رو می‌بندم. اشک‌های مزاحم رو از روی صورتم کنار می‌زنم، الان وقتش نیست. لااقل الان که باید جلوش محکم واستم، وقتش نیست. صدای تق‌تق در و کمی بعد صدای بالا رفته‌ی توحید که مثل نیشتری زهرآلود به جانم فرو میره، به گوشم می‌رسه.
 
آخرین ویرایش

افسانه نوروزی

ناظر آزمایشی
ناظر ازمایشی
عضویت
6/4/19
ارسال ها
396
امتیاز
21,263
توحید: گلسا... گلسا؟
جلوی دهنم رو محکم می‌بندم؛ مبادا صدای ضجه‌هام به گوشش برسه. نباید نقطه ضعف دستش بدم. توحید این‌بار با صدایی که حجمش، چندین برابر بلندتر شده، میگه:
- این در چرا قفله؟ گلسا؟ کجایی؟ با توام. می‌شنوی؟ این درو کی قفل کرده؟
حالا دیگه صداش یک صدای معمولی نیست. عصبانیت، حرص، درد و حتی بغض هم درونش شنیده میشه:
- گلسا بیا این درو وا کن! که چی؟ گرفتی درو بستی که چیو ثابت کنی آخه؟ با توام.
و صداش هر چی جلوتر میره اوج می‌گیره، انگار می‌خواد دلِ آسمون رو بشکافه. عصبانیت صداش حالا بیشتر هم شده:
- احمقِ بیشعور، کجایی؟ بیا این درو وا کن میگم! گلسا؟
و عصبانیتی که سر اسمم می‌ریزه، دوباره چنگ می‌زنه به دل بیچاره‌م؛ که مثل یک گنجشک کوچیک داره تند تند می‌زنه.
- گلسا؟ بیا این درو باز کن لعنتی بی‌پدر مادر.
شاید حالا وقتش باشه که اعتراف کنم، مادرم راست گفته بود. اون برای خانواده ما فقط توف سربالایی بود که آخرش تو یقه خودمون می‌افتاد. قدرتی عجیب تو پاهام حس می‌کنم، پنهون شدن انگار فایده نداره. من رو که از پشت شیشه‌ی شکسته اتاق می‌بینه، بنا رو به داد و فغان می‌ذاره. عجیب آرومم، اون دست روی بزرگ‌ترین نقطه ضعف و حساسیت من گذاشته و من اینطور آرومم!
شیشه با صدای بدی خورد و خمیر میشه. خوب ضرب شستش رو نشان شیشه نیمه جون میده. حالا توحید ِ که مثل یک مار زخمی هی به خودش می‌پیچه، پشت در داره با چشم‌هایی به خون نشسته، برام خط و نشون می‌کشه:
- رو من در قفل می‌کنی احمق؟! بیا وا کن تا کل محل رو نریختم سرت.
پوزخند می‌زنم، چی تو صورت منِ به سیم آخر زده دیده؛ که داره این‌طوری، با اعتماد به نفس تهدیدم می‌کنه؟! صدای پر از آرامشم انگار کاملاً با آشفته دنیای درونم سر جنگ داره:
- منو به چی تهدید می‌کنی؟ به آبروی نداشته تو در و همسایه؟! به چیزی تهدید می‌کنی که خودت با دستای خودت دودش کردی رفته هوا؟
محکم ضربه‌ای به در آهنی می‌زنه؛ صدای وحشتناک و گوش‌خراشی از این حرکت ایجاد میشه؛ ولی من باز هم محکم ایستادم و هیچ قصد عقب کشیدن ندارم. حقیقتاً راهی جز ایستادگی برام نمونده. اگه عقب بکشم، اگه کوتاه بیام، خودم با دست‌های خودم همین یه نمه زندگی باقی مونده رو باید به دست فراموشی بسپرم.
- بلبل زبونی نکن برای من دخترحاجی. بیا وا کن این در وامونده‌ی بی‌صاحابو!
با حرص میگم:
- چه خوب یادته من دختر حاجی‌م! همون حاجی‌ای که کمرش رو با افتخار شکستی!
قیافه‌ش رو مچاله می‌کنه و با لحنی که منو کوچیک می‌شماره، بی قید و بند میگه:
- زر زر نکن بابا، باید وقتی جیک جیک مستونت بود، فکر زمستونت می‌بود!
دست به کمر، چشم می‌دوزم به چشم‌هاش، محکم و عصبانی میگم:
- دیوونگی من که برای تو بد نشد! با یک تیر هزار تا نشون زدی! کی به تو آخه زن می‌داد؟ من هم خام دروغات کردی که حالا به این روزگار دچار شدم!
توحید بی‌قرار خودش رو به زمین و آسمون می‌کوبه، با فریاد و عصبانیت، جواب میده:
- زندگی من به تو هیچ ربطی نداره، این درو باز کن لعنتی!
دستایی که تو بغلم جمع کردم رو منقبض می‌کنم، نه! الان وقت کم آوردن نیست. چه قوی زنی شده‌م من! در برابر این همه خشونت، فریاد، عصبانیت، توهین چه محکم ایستاده‌م. مثل بیدی شده‌م که با هیچ طوفانی، سر خم نمی‌کنه، نمی‌لرزه. من دخترک لوس دیروزی هستم که برای نصحیت‌های مهربان مادرش، بغض می‌کرد. برای حساسیت‌های پدرش، گوشه چشم نازک می‌کرد. کسی حق نداشت بهش بگه بالا چشمش ابروعه!
و این زندگی چه بی‌رحمه که قوی و ضعیف براش فرقی نداره؛ از دم نابودت می‌کنه. قلقش رو که بلد نباشی، از ریشه می‌کنه زندگیت رو، ساقط می‌کنه هستیت رو. می‌نویسم وصله ناجور، می‌خونم بغض، درد، آه و شاید کمی احساس که بوی کافور میده. کاش هیچ وقت این وصله ناجور رو به زندگیم پینه نمی‌کردم.
این مرد رو که انگار مار خورده و افعی شده، نمی‌شناسم! اصلا این روزها، من خودم رو هم نمی‌شناسم. این غریبه‌ی فحاش و بی‌رو خاطر رو تو هیچ کجای ذهن خاموشم به یاد ندارم. پرده اون حرمتی که مادرم همیشه ازش حرف میزد و تاکید کرده بود که هیچ وقت بین زن و شوهری این پرده رو کنار نزنم، حالا خیلی وقته با آتیش زبون توحید سوخته و خاکستر شده.
صبوری می‌کنم، صبر شاید با معرفت‌ترین یار ِ غار ِ این روزهامه. یاد اون روزی می‌افتم که وقتی درخواست دوستیش از جانب من رد شد، علنی پا پیش گذاشت. برای من تمام دنیا بهشت شده بود، این که برای خواستن من حاضر شد دست خانواده‌ش رو بگیره و پا پیش بذاره. اما بقیه خانواده‌ با نظر من موافق نبودند. بابا انگار فقط به احترام مهمون بودنشون بود، که راهشون داده بود خونه. وقتی خواهرم گیسو برام از زندگی و فرهنگ پایین خانواده‌ش گفت، بهش توپیدم و انگ حسادت زدم. گیسو هیچ وقت خواستگاری به خوش‌تیپی من نداشت و حالا داشت بهم حسادت می‌کرد. چه بچه بودم که دلسوزی‌های خواهرانه‌ش رو می‌ذاشتم پای حسادت! این که خانواده به جای من تصمیم بگیره و تو همون جلسه اول توحید رو رد کنن، چیز عجیب و دور از انتظاری نبود. اینم یکی دیگه از رسم و رسومات مزخرفی بود، که رو سرمون خروار شده بود.
دختر حق حرف رو حرف بزرگ‌تر آوردن رو نداشت. توجیه‌هاشون گوشم رو پر کرده بود؛ ولی قلبم رو نه. این که خانواده‌ش یک نقطه مثبت هم تو رزومه خانوادگیشون نداشتن، از نظر من هیچ ربطی به توحید نداشت! انگار خانواده‌م دست جمعی چشم‌هاشون رو روی خودِ توحید بسته بودن. کاش گیسو که این همه دم از موادفروش بودن این خانواده زده بود، بازوها و هیکل ورزشکاری ِ توحید رو می‌دید. قطعا اون بازوهای ورقلمبیده و هیکل رو فرم از راه موادفروشی و اعتیاد درست نشده بود.
مامان مدام نصیحتم می‌کرد، که گول خوشگلی و خوش‌تیپیش رو نخورم که قیافه دو روز دیگه باعث سفید بختیم نمیشه. گلنوش سعی می‌کرد من رو از خر شیطون پایین بیاره. منی رو که حتی نظرم رو راجع بهش نپرسیده بود. انگار بهشون الهام شده بود، نظرم به توحید مثبته، که مثل اسپند روی آتیش شده بودن. بابا اما زیادی سیاست سکوت رو در پیش گرفته بود. ردشون کرده بود و هیچ جوابی برای رد خواستگارم رو نداشت.
تو ظاهر هنوز همون دخترِ شاد و شیطون قبل بودم؛ ولی از درون، از همه اعضای خانواده‌م دلخور و ناراحت بودم. حتی اگه اشتباه هم بود، باید بهم حق انتخاب می‌دادن. مگه به گلنوش که حق انتخاب ندادن، سفیدبخت شد؟ زندگیم بدون توحید دیگه معنایی نداشت. خانواده‌ای که این همه سنگشون رو به سینه زده بودم؛ به اولین عشقم، سنگ زده بودن. ردش کرده بودن، هم خودش رو هم خانواده‌ش رو. توحید شاید پس زده شد از جانب خانواده‌م ولی از طرف من، قطعاً نه.
درست بعد از این اتفاق، وقتی که فکر می‌کردم توحید رو برای همیشه از دست دادم و دنیا رو برای خودم، اندوهکده‌ای بیشتر تصور نمی‌کردم؛ دیدمش، که مثل روال قبل داشت تا مدرسه اسکورتم می‌کرد. عشقم بهش چند برابر شد. اصلاً دیگه هیچی واسم مهم نبود، مهم من بودم و خودش! توحیدی که این‌طور محکم و ثابت‌قدم روی خواستن من ایستاده بود و هیچ اتفاقی هم باعث نمیشد کوتاه بیاد از خواسته‌ش.
برام مهم بود، که در هر شرایطی دوستم داره. بهم گفت که گناه خانواده‌ش رو به پای اون نشورم. گفت که راهش جداست از خانواده‌ش. این‌بار خودش بود که برام تعریف کرد. این که خانواده‌ش دچار اعتیاد هستند. قاچاقچی بودنی که همه به خانواده‌ش نسبت داده بودن رو، قبول نکرد ولی رد هم نکرد. با اعتماد به نفس کامل بهم گفت، خانواده‌ش براش شدن آینه عبرت و پشت دستش رو داغ کرده که به راهی که اونا توش کشیده شدن، هیچ وقت پا نذاره. سرم داغ بود از حس تازه شکفته شده‌ای که مغرضانه و خودسَر همه این حرف‌ها رو به گوشه‌ای متروکه هول داده بود.
حالا فقط قلبم نبود که ساز عاشقی رو کوک کرده بود؛ عقلم هم تمام قد پای این حس، ایستاده بود. فرار، اولین‌بار توحید بود که این کلمه رو که حتی اسمش هم رعب‌انگیز بود رو بهم پیشنهاد داد. اوایل محکم مقابل این پیشنهادش ایستادگی کردم. اگه من رو می‌خواست باید بیشتر تلاش می‌کرد، تا بتونه دل خانواده‌م رو به دست بیاره. باید به آقا جونم ثابت می‌کرد که چیزی از عطا، کم نداره. همه معیارهای یک انسان مقبول رو داره. توحید باید خودش رو، خودِ واقعیش رو به همه نشون می‌داد. مطمئناً آقا جونم انقدر منطق داشت که رو هوا ردش نکنه. تمام دو ماه بعدش رو توحید یکپارچه تلاش کرد تا به چشم آقا جونم بیاد. ولی مرغ آقا جونم یک پا داشت و بس. ماجرا وقتی بغرنج شد که سر و کله‌‌ی خواستگار سمج دیگه‌ای، تو خونمون پیدا شد.
 
آخرین ویرایش

افسانه نوروزی

ناظر آزمایشی
ناظر ازمایشی
عضویت
6/4/19
ارسال ها
396
امتیاز
21,263
وقتی نه تنها آقا جونم، بلکه کل خانواده‌م پاشون رو تو یک کفش کردن و اجبارم کردن که روی این خواستگار سمج بیشتر فکر کنم، به این نتیجه رسیدم که راهی به جز فرار، جلو روی من و عشقم نیست. سخت بود، اصلا مثل مردن که نه! قطعا خودِ جون دادن بود. با این کار داشتم علناً پشت پا می‌زدم به خانوادم؛ ولی ایستادن و صبر کردن، دردش حتی از مردن هم بدتر بود.
ته دلم خالی میشد؛ از این که همه پسر حاج باقری رو با توحید مقایسه کنن. پسر تحصیل‌کرده و کارمندِ بانک حاج باقری کجا و توحید بیکار و بار کجا؟ اسم و رسم خانواده باقری رو صد نفر شتر هم نمی‌تونستن، بکشن. حقیقتا می‌ترسیدم، از این تازه وارد که رای همه رو به اتفاق خریده بود. رای‌هایی رو که توحید دو ماه تمام تلاشش رو کرده بود، که لااقل کمی به سمتش برگرده. از این که مهراب باقری رو کنار توحیدم روی کفه یک ترازو بذارن و مقایسه کنن و نتیجه رو بکوبن تو صورتم، می‌ترسیدم. اصلا من از این مهراب باقری که حتی یک‌بار هم ندیده بودمش، عجیب می‌ترسیدم.
زیادی همه معیارهای آقا جونم رو با هم و یک‌جا داشت. با پا جلو گذاشتنش، علناً توحید تو حاشیه رفته بود! حالا اون خانواده‌ای که تمام تلاششون رو کرده بودن من رو از خواستن توحید منع کنن، داشتند همه کار می‌کردن که مهراب باقری به چشمم بیاد. گلنوش با حسرت می‌گفت:
- عطا رو ببین، صبح تا شب دنده صد تا یه غاز عوض می‌کنه و بازم هشتمون گره نُه‌مونه. رو مهراب بیشتر فکر کن. جوونه، خانواده‌داره، خوشتیپه، شنیدم دین و ایمون هم حالیشه! اصلا مگه یه زن از زندگی چی می‌خواد؟!
و واقعاً من مگه از زندگی چی می‌خواستم؟ فقط کمی، کمی آغوش توحید رو می‌خواستم که چاشنی عشق همراهش باشه! نگاهم، دیدگاهم، فکرم و حتی احساسم فرق داشت؛ نه تنها با گلنوش، بلکه با همه کسایی که هولم می‌دادن، به سمت یک انتخاب ناخواسته اجباری؛ که بیشتر حاصل آرزوهای بر باد رفته خودشون بود.
آرزوی گلنوش همیشه این بود که یک شوهر سانتال مانتال و آلاگارسون کرده داشته باشه که پشت میز‌نشین باشه؛ تا بتونه پزش رو به همه بده! گلنوش از موقعیت اجتماعی نداشته شوهرش می‌نالید و می‌گفت با انتخاب مهراب، آینده و خوشختیم تضمینه.
آرزوی گیسو اما فارق از این خواسته‌ها این بود که خانواده شوهرش اینقدر فرهنگ داشته باشن که تو زندگی شخصیشون دخالت نکنن و به عبارتی موش ندوئونن تو زندگیش. حالا آرزوهای بربادرفته خودش رو، تو خانواده مهراب دیده بود و معتقد بود چون خانواده درست و حسابی و بافرهنگی داره، قطعا باهاش خوشبخت میشم! مادرم اما با اشک ازم می‌خواست، چشمم رو روی زندگی خودمون باز کنم. مادرم زنی بود که سی‌سال پای پدرم ایستاده بود، انقدر محکم و زنانه که دیگه از قوت افتاده بودن زانوهاش! چشم‌هاش کم کم پشت اون چرخ خیاطی، داشتن از نور می‌افتادن. ازم می‌خواست کاری نکنم آینده‌م بشه حالش.
و پدرم اما این‌بار انگار قفل سکوت رو شکسته بود. خیلی کوتاه ازم خواسته بود، اگه جوابم به مهراب منفیه، بهتره بیشتر فکر کنم. انقدر بیشتر که بالاخره جوابم مثبت بشه! یک توفیق اجباری دامنم رو گرفته بود و ول هم نمی‌کرد. ندیده متنفر شده بودم از مهراب و خانواده و کل ایل و طایفه‌ش که این‌قدر خوب و بی‌عیب و نقص بودن! اثبات توحید به خانواده‌م سخت بود، با پا جلو گذاشتن این خانواده، سخت‌تر هم شد.
خبر این خواستگار سمج به گوش توحید که رسید، حاضر بود دنیا رو به آتیش بکشه، خانواده باقری رو هم روش! دشمن خونی شده بود با این خانواده بااصل و نصب و بیشتر از همه مهراب، رقیب تازه واردش که نیومده، اینطور گرد و خاک به پا کرده بود و دل همه رو به اتفاق برده بود.
حالا گمانه‌زنی‌ها بالا گرفته بود، سکوتم انگار به همه اجازه داده بود، تا برای خودشون تار و پود رویایی رو ببافن که انتهاش به لباس سفید عروسم تو حجله عروسی، ختم میشد. اما سکوت همیشه معناش شاید بله پر حجب و حیای دختری برای انتخاب سرنوشتش نباشه، شاید آرامش قبل از یک طوفان مخرب باشه. چاقوی توحید دسته شده بود، اصرارهاش برای فرار، بوی تهدید پیدا کرده بود.
اگر تن به فرار بهش نمی‌دادم، یه کاری دست خودش و مهراب می‌داد. فقط من بودم که می‌دونستم تا چه حد این آدم می‌تونه کله شق باشه! خاطره اون پسرک مزاحم تو ذهنم زنده بود. چنان لت و پارش کرد که پسر بیچاره دیگه از سایه خودش هم می‌ترسید. شبی که خواستگاری باقری‌ها شکل جدی‌تری گرفت، ترس علناً به دلم چنگ انداخت. دو طرف راضی بودند و انگار کسی صدای من رو نمی‌شنید. سکوت پرحرفم رو کسی نبود که بشنوه، نگاه پردردم رو کسی نبود که تعبیرش رو بدونه.
همه خوشحال بودن. انگار گلسایی وجود نداشت اصلاً! همه کاره‌ی اون شب خانواده‌ها بودند، نه من و نه مهراب! تو دل خواهرام کیلو کیلو قند آب میشد که از فردا قراره خواهرشون عروس خانواده‌ای بشه که همه حسرتش رو داشتن. از فرداش می‌تونستن پز این داماد پولدار رو به همه بِدَن و این وصلت رو چماق کنن و یکی به سر خانواده همسرش و دیگری به سر همسرش بکوبه.
اون شب لعنتی، شب شوم زندگی من، انگار به دهنم قفل زده بودن. زبونم بنده آمده بود از گفتن حقیقت، از گفتن خواسته دلم که هیچ‌کس نخواستش برام به جز مهراب! تو اون اتاق کوچیک شش‌متری کنار آشپزخونه که کل روز مامان برای برق انداختنش، عرق ریخته بود. مهراب ازم خواسته بود حرف دلم رو بهش بگم، خواسته‌م رو ازش بخوام ولی انگار زبونی برای گفتن نداشتم. حس بازنده‌ای رو داشتم که دیگه به ته خط رسیده! حتی اگه مهراب هم می‌فهمید خواسته دلم رو، دیگه برای درست کردن همه چی خیلی دیر شده بود.
تو گرداب مقایسه افتاده بودم. این مرد چی داشت که خانواده‌م حاضر بودند براش سر بشکنن؟ زیر چشمی نگاه کردنش رو که شکار می‌کردم، هیچ حسی بهم دست نمی‌داد. مقایسه‌ش که می‌کردم با نگاه‌های پنهونی و یواشکی توحید تو خواستگاری که منو تا مرز سکته می‌برد، به این نتیجه می‌رسیدم که، توحید یک سر و گردن تو عاشقی با من؛ از او بالاتره! انقدر قلبم محکم می‌کوبید که حس می‌کردم همه می‌شنون و ممکنه هر آن آبروم بره پیش همه و دستم رو بشه!
همه‌ی دنیای من پشت در خونه و تو تاریکی شب سیاه کوچه ایستاده بود و منتظرِ نتیجه بود. نتیجه‌ای که یا به من و شناسنامه‌م و ساک لباسام ختم میشد یا به خون و خون‌کشی. سه ساعتی از رفتنشون گذشته بود که دل رو به دریا زدم. نیمه شب بود، حالا دیگه خبری از سر و صدا و خنده تو خونه نبود، جاش رو آرامش و سکوت خفه کننده شب، جانانه و قدرتمند گرفته بود. ساک پنهان زیر تختم رو بیرون کشیدم، برای بار هزارم محتویات داخلش رو چک کردم!
چیز زیادی نبود، چند دست لباس و شناسنامه و مدارک شناساییم! بچه بودم، ذهنم انقدر خام و نپخته بود که فقط رسیدن به توحید رو هدف قرار داده بود. حالا به هر شکل و شمایلی که می‌خواست باشه! چه رسمی و علنی، چه با فرار و پنهانی. انقدر می‌خواستمش و روی خواسته‌م مصمم بودم که دل بدم بهش، تو نیمه شبی که صبحش قرار بود عروس باقری‌ها و زن مهراب بشم.
سخت بود، این رفتن، مصداق ِ یک خداحافظی بی‌وداع بود! نمی‌دونستم فردا وقتی دنبال عروسی بی‌افتن که گم شده، تشت بی‌آبرویی پدرم تو کل شهر به صدا در میاد. من اون مسافری بودم که کسی پشت سرش آب هم نریخت؛ چون مطمئناً بعد از اون شب دیگه هیچ‌کس خودم رو هم نمی‌خواست، چه برسه به برگشتنم!
شدم اون فرزند ناخلفی که شده بود تف سر بالا برای خانواده‌ش. دختر خیره‌سری که ساز بی‌آبرویی خانواده آبرومندش رو کوک کرده بود! آبرویی که ذره ذره پدرم تو پنجاه‌سال عمرش جمع کرده بود رو یک شبه به باد داده بودم. شده بودم مایه خجالت خواهرام و سرافکندگی مادرم! خواهرایی که می‌خواستن پز خوشبختیم رو به دنیا بِدَن. شده بودم اون کسی که یک شبه شکسته کمر مادرش رو. عاقبت به خیر نمیشه دختری که اینطور راهی خونه بخت بشه! کسی که به جای سلام و صلوات و دعای خیر، اشک و آه و ناله و شاید کمی نفرین بدرقه‌ش کرده باشن.
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا