کتابخانه کودکان

  • شروع کننده موضوع PARMIN
  • تاریخ شروع

PARMIN

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/15/18
ارسال ها
2,348
امتیاز
19,773

در جستجوي دايناسور

تولد سارا بود و او يك بازي جديد كامپيوتري بنام جستجوي دايناسور

را هديه گرفته است.

سارا به خودش گفت: اين خيلي عالي است، اين همان چيزي است كه مي خواستم.


سارا تصميم گرفت، بازي جديدش را امتحان كند.او كامپيوتر را روشن كرد و سي دي را داخل آن گذاشت و به صفحه مانيتور نگاه كرد. علامت عجيبي روي صفحه ظاهر شد.



سارا روي آن علامت كليك كرد و يكدفعه اتفاق عجيبي افتاد. نورررررررر


سارا پرسيد: من كجا هستم؟

پسركي كه كنارش ايستاده بود، گفت: توي بازي جستجوي دايناسور هستي. ما بايد استخوانهاي قديمي دايناسور را پيدا كنيم.



سارا يك استخوان طلائي كه در زير بوته ها پنهان بود را برداشت و گفت: يكي اينجاست.

پسرك فرياد زد: واي، نه. تو نبايد استخوانهاي طلائي را برمي داشتي، حالا بايد مواظب دايناسور باشيم.


ناگهان آنها صدائي را از پشت سرشان شنيدند و زمين زير پايشان به لرزه در آمد. صداي نعره دايناسور آمد.

سارا و پسرك دويدند اما دايناسور نزديكتر مي شد. آنها پشت يك بوته پنهان شدند.

سارا پرسيد اگر دايناسور ما را بگيرد چه مي شود. پسرك گفت: بايد بازي را از اول شروع كنيم




سارا فرياد زد، نگاه كن ، دايناسور اينجاست. ناگهان
دوباره همان علامت عجيب را كه قبلا روي كامپيوترش بود، را ديد. آنرا لمس كرد و دوباره....



نوررررررر



سارا در خانه اش، كنار كامپيوتر نشسته بود.او به بازي نگاه كرد و گفت: باي باي دايناسور، شايد من بازي ديگري بكنم
 
آخرین ویرایش

PARMIN

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/15/18
ارسال ها
2,348
امتیاز
19,773
سياره ي سرد​
هزاران مايل دور از زمين، آنطرف دنيا سياره كوچكي بنام فليپتون قرار داشت. اين سياره خيلي تاريك و سرد بود،بخاطر اينكه خيلي از خورشيد دور بود و يك سياره بزرگ هم جلوي نور خورشيد را گرفته بود.



در اين سياره موجودات عجيب سبز رنگي زندگي مي كردند
آنها براي اينكه بتوانند اطراف خود را ببينند از چراغ قوه استفاده مي كردند.


يك روز اتفاق عجيبي افتاد. يكي از اين موجودات عجيب كه اسمش نيلا بود، باطري چراغ قوه اش را برعكس درون چراغ قوه گذاشت.


ناگهان نور خيره كننده اي تابيد و به آسمان رفت ، از كنار خورشيد گذشت و به سياره ي زمين برخورد كرد.


آن نور در روي سياره ي زمين به يك پسر بنام بيلي و سگش برخورد كرد. نيلا بلافاصله چراغ قوه اش را خاموش كرد ولي آن دو موجود زميني بوسيله نور به بالا يعني سياره ي فليپتون كشيده شدند. آنها در فضا به پرواز در آمدند و روي سياره ي فليپتون فرود آمدند.


بيلي سلام گفت و نيلا هم دستش را تكان داد.
بيلي گفت: واي، اينجا همه چيز از بستني درست شده شده است.
سگ بيلي هم پاهايش را كه به بستني آغشته شده بود ، ليس مي زد.


نيلا با ناراحتي گفت: ولي هيچ كس اينجا بستني نمي خورد چون هوا خيلي سرد است.
نيلا خيلي غمگين به نظر مي رسيد. او پرسيد: آيا شما مي توانيد به ما كمك كنيد، ما به نور خورشيد احتياج داريم تا گياهان در سياره ما رشد كنند؟
بيلي گفت: من يك فكري دارم. آيا مي تواني ما را به خانه امان برگرداني؟




نيلا گفت: يك دقيقه صبر كن. سپس او باطريهاي چراغش را برعكس قرار داد. زووووووووووم.
بيلي و سگش به كره زمين برگشتند




بيلي به حمام رفت و آينه را برداشت. او به حياط آمد و آينه را طوري قرار داد كه اشعه خورشيد كه به آينه مي خورد اشعه هايش به سياره فليپتون برگردد


با اين فكر بيلي، سياره فليپتون ديگر سرد نبود. هر روز سگ بيلي آينه را در زير نور خورشيد قرار مي داد تا نور و گرماي كافي به سياره كوچك برسد.



حالا ديگر نيلا و دوستانش مي توانستند در زير نور خورشيد از خوردن بستني لذت ببرند

 
آخرین ویرایش

PARMIN

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/15/18
ارسال ها
2,348
امتیاز
19,773
لوکوموتیو​
روزي طوفان سهمگيني وزيد و صاعقه اي به كوه باعث شد، صخره سنگ بزرگي از كوه سرازير شود و به روي ريل راه آهن بيافتد.




پرنده ي دريايي آنچه را كه اتفاق افتاده بود، ديد. او پيش دوستانش، خرگوش و موش و روباه رفت و ماجرا را برايشان تعريف كرد


خرگوش گفت: ما بايد سنگ را از روي ريل كنار ببريم چون يكساعت ديگر قطار سريع السير به اينجا مي رسد و خدا مي داند كه اگر به اين صخره بخورد چه اتفاقي مي افتد. آنها سعي كردند كه صخره را تكان بدهند و بيشتر و بيشتر آنرا هل دادند، اما صخره هيچ تكاني نخورد.




روباه گفت: ما بايد به لوكوموتيو قرمز خبر بدهيم، او خيلي قوي است.
موش گفت: آخه وقتي نمانده است.
پرنده دريايي گفت: من مي روم و لوكوموتيو را مي آورم.


مرغ دريايي به لوكوموتيو گفت: ما به كمك نياز داريم. سنگ بزرگي روي ريل هاي راه آهن افتاده است و قطار سريع السير هم بزودي مي رسد.


لوكوموتيو سوتي كشيد و دوستانش را صدا كرد، تا دور هم جمع شوند. او از همه بزرگتر و قويتر بود ولي نمي توانست تند حركت كند. او ماجرا را براي دوستانش تعريف كرد و گفت: شما جلوتر برويد، من هم دنبال شما خواهم آمد.


لوكوموتيوها با شتاب براه افتادند، اما قطار تندرو هم نزديكتر و نزديكتر مي شد.
دو تا از آنها به صخره رسيدند و شروع به هل دادن صخره كردند، اما سنگ بزرگ تكان نخورد



دو لوكوموتيو ديگر هم از راه رسيدند و با هم سنگ را هل دادند. سنگ بزرگ تكاني خورد ولي از روي ريل كنار نرفت.
قطار تندرو نزديكتر شده بود.
موش گفت: آنها نمي توانند اينكار را انجام دهند.


لوكوموتيو بزرگ از راه رسيد او سوت مي كشيد و با تمام قدرت چهار لوكوموتيو را هل مي داد و آنها هم صخره ي سنگي را هل مي دادند.
سنگ اول تكاني خورد و بعد چرخيد و چرخيد تا اينكه از روي ريل كنار افتاد.


قطار تندرو از راه رسيد. لوكوموتيوها و حيوانات با شتاب به كنار رفتند و منتظر ماندند تا ترن تندرو بگذرد.


قطار تندرو از راه رسيد و همانطور كه عبور مي كرد سوت كشيد و گفت: متشككككرررررررممممممممم​
 
آخرین ویرایش

PARMIN

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/15/18
ارسال ها
2,348
امتیاز
19,773
دانه خوش شانس
سالها پيش، كشاورزي، يك كيسه ي بزرگ بذر را براي فروش به شهر مي برد.​

ناگهان چرخ گاري به يك سنگ بزرگ برخورد كرد​
و يكي از دانه هاي توي كيسه روي زمين خشك و گرم افتاد.



دانه ترسيد و پيش خودش گفت: من فقط زير خاك در امان هستم.


گاوي كه از آنجا عبور مي كرد پايش را روي دانه گذاشت و آن را به داخل خاك فرو برد.


دانه گفت: من تشنه هستم، من به كمي آب براي رشد و بزرگ شدن احتياج دارم. كم كم باران شروع به باريدن كرد.




صبح روز بعد دانه يك جوانه كوچولوي سبز درآورد. جوانه تمام روز زير نور خورشيد نشست و قدش بلند و بلندتر شد.


روز بعد اولين برگش درآمد. اين برگ كمك كرد تا نور خورشيد بيشتري را بگيرد و بزرگتر شود.


يك روز غروب، پرنده اي گرسنه خواست آن را بخورد . اما ريشه هاي دانه آن را محكم در خاك نگه داشتند.


سالها گذشت و دانه آب باران زيادي خورد و مدتهاي زيادي در زير نور خورشيد نشست تا اينكه در ابتدا تبديل به يك درخت كوچك شد و بعد به درخت بزرگي تبديل شد.


حالا وقتي شما به كوه و دشت مي رويد. درخت قوي و بزرگي را مي بينيد كه خودش دانه هاي بسياري دارد.
 
آخرین ویرایش

PARMIN

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/15/18
ارسال ها
2,348
امتیاز
19,773
مراقبت از سگ کوچولو


دوست داینا به مسافرت رفته است، داینا به او قول داد تا از سگش مراقبت کند.او خیلی هیجان زده است. او می داند که مراقبت از یک سگ سرگرمی جالبی است و البته می داند که اینکار زحمت دارد.



داینا باید هر روز به سگ کوچولو غذا بدهد، زیرا او همیشه گرسنه است.

سگ قهوه ای هر روز کلی غذا می خورد و هر روز بزرگتر و بزرگتر می شود.



داینا باید هر روز به او یک ظرف آب بدهد.آب تازه و خنک خیلی دلچسب است.بعضی وقتها هم سگ کوچولودو تا ظرف آب می خورد.



داینا باید هر روز سگ را برای قدم زدن بیرون ببرد.

سگ کوچولو قدم زدن و یا دویدن با داینا را خیلی دوست دارد.

داینا بازی کردن با سگ را خیلی دوست دارد.سگ کوچولو هم از بازی کردن با توپ لذت می برد.


داینا گاهی اوقات باید سگ کوچولو را به حمام ببرد و او را خشک کند، اما سگ کوچولو برای خشک شدن، خودش را تکان می دهد.



گاهی اوقات داینا موهای او را برس می کشد و آن وقت سگ کوچولو درخشان و مرتب به نظر می رسد.


گاهی اوقات هم باید سگ کوچولو را به دامپزشک نشان داد.آقای دامپزشک هم او را معاینه می کند و می گوید، این یک سگ سالم و قوی است.


داینا می داند که مراقبت از یک سگ خیلی دشوار است، اما اینکار سرگرمی جالبی است.
 
آخرین ویرایش

PARMIN

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/15/18
ارسال ها
2,348
امتیاز
19,773
قصه کودکانه سگ ولگرد و استخوان


داستانک,قصه کودکانه سگ ولگرد




روزی از روزها، یک سگ ولگرد به دنبال غذا می گشت که به یک مغازه قصابی رسید. او یک تکه استخوان پیدا کرد که مقداری گوشت به اون چسبیده بودپس استخوان را برداشت و پا ه فرار گذاشت تا جای امنی پیدا کند و از غذایی که پیدا کرده بودریال لذت ببردسگ قصه ما، شروع کرد به جویدن استخوان و چون استخوان خیلی بزرگ بود، حسابی تشنه شد.



پس کنار رودخانه ای رفت تا تشنگی اش را برطرف کند. او همچنان استخوان را با خودش می برد و نگران بو که مبادا سگ دیگه ای استخوانش را بدزددوقتی سگ به بالای پل رسید، به دور و برش نگاهی کرد تا ببیند که آیا می تواند استخوان را لحظه ای به زمین بگذارد و برود آب بخورد؟



که به طور اتفاقی عکس خودش رو از بالای پل توی آب دید. اون نتوانست بفهمد که اون عکس، سایه خودش است و فکر کرد که سگ دیگه ای با یک استخوان اونجاست و برای اینکه حریص بود، دلش می خواست که اون استخوان هم مال خودش باشه. برای همین شروع کرد با پارس کردن با این امید که اون سگ، بترسه و فرار کنه ولی از بخت بد، استخوانی که توی دهانش بود، افتاد توی آب رودخانه
 

PARMIN

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/15/18
ارسال ها
2,348
امتیاز
19,773
درخت آرزو _

يك روز قشنگ آفتابي در جنگل بود. صدايي از بالاي درخت
مي آيد . يعني چه شده است؟



آقا جغده به خانه جديدش نقل و مكان كرده بود و مشغول باز كردن جعبه هاي اسبابش بود.
آقا جغده فكر مي كرد كه كلاهك آباژورش را كجا گذاشته است؟




آقا جغده اسبابش را از جعبه بيرون مي آورد تا آنها را سر جايشان بچيند.



همان روز خانم جوجه تيغي از زير درخت مي گذشت ، او خيلي گرمش بود. او پيش خودش گفت: ايكاش چيزي داشتم كه مرا از اين گرما نجات مي داد. ناگهان صداي افتادن چيزي راشنيد وقتي برگشت، خيلي خوشحال شد و گفت: واي ، يك كلاه آفتابي
او فكر كرد كه خيلي خوش شانس است كه درخت آرزوها را پيدا كرده است. بايد بروم و به روباه اين خبر را بدهم.


خانم جوجه تيغي همراه با روباه برگشت.
روباه گفت: به نظر نمي رسد كه اين درخت آرزوها باشد.
جوجه تيغي گفت: ولي اون درخت آرزو است، زود باش يك چيزي آرزو كن. روباه گفت: اوووم ، اما من چه چيزي آرزو كنم؟





روباه فكر كرد كه چه چيزي آرزو كند؟
يك ليوان بزرگ شير شكلات، يا يك كفش جديد رقص، يا يك ماشين قرمز بزرگ ؟
روباه گفت: فهميدم يك كفش نوي رقص مي خواهم.
چند دقيقه اي گذشت اما هيچ اتفاقي نيافتاد.
روباه گفت: ديدي، اين درخت آرزو نيست.
 

PARMIN

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/15/18
ارسال ها
2,348
امتیاز
19,773
گرگي در لباس ميش



روزي روزگاري يك گرگ بدجنس براي پيدا كردن غذا دچار مشكل شد. چون گله اي كه براي چرا به آن كوه و چمنزار مي آمد يك چوپان دلسوز و يك سگ دقيق داشت. آنها مواظب هر اتفاقي در گله بودند.

گرگ گرفتار شده بود و نمي دانست چكار بكند تا اينكه يك روز اتفاق عجيبي افتاد. او يك پوست گوسفند را پيدا كرد. گرگ آنرا برداشت و بسرعت فرار كرد.







روز بعد گرگ با دقت پوست را روي خودش انداخت و خودش را به شكل يك گوسفند درآورد و هنگاميكه گله در صحرا مشغول چرا بود به ميان آنها رفت.

گوسفندها متوجه وجود گرگ نشدند. يكي از بره ها به كنار او آمد گرگ ناقلا به او گفت: كمي آنطرفتر علفهاي خوشمزه تري وجود دارد و بره بيچاره به دنبال گرگ از گله دور شد. خلاصه آن روز گرگ بدجنس توانست شكار خوبي را پيدا كند.







تا مدتها گرگ به گله مي آمد و به روشهاي مختلف گوسفندان را فريب مي داد. و گوسفندها هم فريب ظاهر گرگ را مي خوردند و حرفهاي او را قبول مي كردند.

اين ماجرا مدتها ادامه پيدا كرد. البته چوپان و سگ گله بعد از مدتها توانستند به علت ناپديد شدن گوسفندها پي ببرند و گرگ بدجنس را حسابي ادب كنند. ولي...ولي حيف كه يك عده گوسفند ساده گول گرگ را خورده بودند و ديگه در ميان گله نبودند.
 

PARMIN

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
11/15/18
ارسال ها
2,348
امتیاز
19,773
قورباغه و گاو نر



قورباغه كوچولو به قورباغه بزرگي كه كنار بركه نشسته بود مي گفت: واي پدر،من يك هيولاي وحشتناك ديدم. او به بزرگي يك كوه بود و روي سرش هم شاخ داشت. دم درازي داشت و پاهايش هم سم داشت.

قورباغه پير گفت: بچه جان، اوني كه تو ديدي فقط يك گاو نر بوده است. آن خيلي هم بزرگ نيست و ممكن است يك كمي از من بزرگتر باشد.



من مي توانم خودم را به همان اندازه بزرگ كنم، تو مي تواني خودت ببيني.سپس خودش را باد كرد و باد كرد.
بعد از قورباغه كوچولو پرسيد: از اين هم بزرگتر بود؟



قورباغه كوچولو كه هيجان زده شده بود،گفت: خيلي بزرگتر از اين بود.




قورباغه پير دوباره خودش را بيشتر باد كرد و پرسيد: آن گاو نر هم اين اندازه بود مگه نه؟
و باز قورباغه كوچولو جواب داد: بزرگتر پدر، خيلي بزرگتر.




دوباره قورباغه پير نفس عميقي كشيد و خودش را بيشتر باد كرد و بزرگتر و بزرگتر شد. سپس به پسرش گفت: من مطمئن هستم كه آن گاو نر از اين اندازه بزرگتر نبود.
اما در يك لحظه قورباغه پير كه خودش را خيلي باد كرده بود تركيد.


بچه هاي عزيز يادتون باشد كه اونهايي كه خيلي خودخواه هستند و خودشان را بهتر از هر كسي مي بينند باعث از بين رفتن خودشان مي شوند.
 

موضوعات مشابه


بالا