در حال تایپ رمان مکعب | Daryaasemani کاربر انجمن یک رمان

نظرتون در مورد موضوع رمان چیه؟

  • خوبه

  • بد نیست

  • تکراریه

  • حوصله سر بره


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Darya Asemani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/9/19
ارسال ها
18
امتیاز
490
محل سکونت
جایی در زیر پوست شهر
کد رمان: 2147
ناظر رمان: @مهدیه احمدی


نام رمان : مکعب
نویسنده : Daryaasemani
ژانر : پلیسی ، عاشقانه، معمایی
خلاصه : این داستان در مورد یک پلیسه که از همسرش جدامی‌شه و مدتی بعد پرونده‌ای بهش واگذار می‌شه که به اجبار قبول می‌کنه ولی نمی‌دونه که خیلی از رازهای زندگیش با این پرونده برملا می‌شه ...
 
آخرین ویرایش

Fateme078

مدیر تالار کتاب +نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,075
امتیاز
37,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Darya Asemani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/9/19
ارسال ها
18
امتیاز
490
محل سکونت
جایی در زیر پوست شهر
به نام آنکه وجودش آرامش دلهاست

پارت اول :

سیزده یک عدد نحسه، گربه‌ی سیاه یک موجود نحسه، شکستن آینه یک اتفاق نحسه، شاید دقت نکرده باشید؛ ولی بعضی وقت‌ها وجود بعضی افراد هم... نحسه!
تمام زندگی‌ام را به تخته زده‌ام از دست این نحسی‌ها، عاقبت نفرینِ معشوقی مرا بی‌خانه کرد.

ایران | زمان حال | اداره آگاهی _ اتاق بازجویی
دو قطب مخالف، یکی پلیس وظیفه شناسی که تمامی وقتش را صرف خدمت به میهن و ملتش کرده و دیگری زنی که همه چیز هست مگر یک زن!
باری دیگر صدایش سقف اتاق را لرزاند:
_ ازت پرسیدم کی سرگرد حمیدی رو به قتل رسونده؟
با خونسردی ذاتی که داشت، نگاهی به چشمان سرگردی انداخت که بیست و دو ساعت بود اتاق بازجویی را ترک نکرده تا علت مرگ برادرش را پیدا کند.
-هیچکس!
و باز هم همان جواب همیشگی! تا خرخره از خشم پر شده بود. نمی‌توانست به خودش قول بدهد که او زنده از اتاق بازجویی خارج می‌شود. لگدی به صندلی زد و آن را به گوشه‌ی دیوار پرت کرد .
هیچکس جرات نداشت وارد اتاق شود تا حتی جرعه‌ای آب به او بدهد تا آرام شود! داشت دیوانه می‌شد. چندین ساعت بود که چیزی نخورده بود و فقط به زنی خیره شده بود که هم قاتل برادرش بود و هم نبود!
ناامید شده بود. به سمت در رفت و دستگیره را میان انگشتانش فشرد.
-کار ما نبود.
به سمتش برگشت. به چشمانش نگاه کرد. متنفر بود که حرف آن چشم‌های نقره‌گون را باور می‌کرد! لحظه‌ای با خود فکر کرد که چرا؟ صدایی درون ذهنش پاسخ داد:
- چون زمانی نزدیک‌ترین کست بوده!
افکارش را نظم داد و صدا را پس زد . به چهره‌ی مورد علاقه‌اش که حالا چیزی جز پوستی بر روی استخوان نبود خیره شد .
زن با دیدن نگاه خیره‌ی او نفس عمیقی کشید و به میز روبه رویش چشم دوخت.
-همه چیز از فردای دادگاه شروع شد.
ناخوداگاه با شنیدن صدای دادگاه و یادآوری آن روز دست هایش مشت شدند برای در هم شکستن احساسی که پاک بود ولی اشتباه.
هفت سال قبل | دادگاه خانواده
صدای قاضی که ختم جلسه رو اعلام می‌کرد لرزه به وجودم می‌انداخت. تموم شد! گرمی نگاه کسی مرا به خود آورد. علیرضا بود. تا نگاهش کردم، رو برگرداند و از اتاق خارج شد. به دنبال ردپایش رفتم . طعم گس آزادی که ناخواسته و به اجبار بود، وجودم را سراسر تلخی می‌کرد، حتی تلخ‌تر از یک قهوه‌ی قاجاری و همانقدر مرگ آور!
پای ماشین که رسیدم نگاهش کردم. سرش را روی فرمان گذاشته بود. لرزش شانه‌هایش محسوس بود. در آن قتلگاه عشق، شکستن غرورش را دیدم . هنگامی که شکایت کردم که با من به تندی برخورد می‌کند، خورد شدنش را با چشم خود نظاره کردم. از عزیزم کمتر به من گفته بود؟!
دستم را به سمت پنجره بردم و به شیشه زدم. ناگهانی سرش را بالا آورد و هاج و واج به سمت شیشه برگشت. با دیدن من، اخم‌هایش درهم شد و غضبناک نگاهم کرد. دستش را به سمت دستگیره برد و در را باز کرد.
روبه رویم با آن هیبتش و ابروان گره خورده‌اش ایستاده بود ولی آن قامت، آن چشم‌ها و حتی آن اخم‌ها مال من نبودند. دگر برای من نبودند!
-چی می‌خوای؟ ها؟ دیگه از جون من چی می‌خوای لعنتی؟
صدایش بالا رفته بود ، توجه چند نفر به ما جلب شده بود، سعی کردم با ملایمت حرف بزنم.
- آروم باش! اومدم خداحافظی کنم. به مهتاب گفتم وسایلم رو بفرسته خونه‌ی مهرنوش.
غمِ توی چشماش و نم اشک رو می‌دیدم ولی لبخند بی‌جونی زدم و گفتم:
-‌خداحافظ علیرضا!
بدون هرگونه مکثی عقب گرد کرده و با سرعت از انجا دور شدم. بی‌مهابا می‌دویدم و فقط اشک می‌ریختم. اتفاقی به شخصی برخورد کردم و زمین افتادم.
-خانوم، ببخشید! حالتون خوبه؟
کف هر دو دستم می‌سوخت؛ اما در برابر سوزش زخم دلم چیزی نبود.
-بله، ببخشید!
بلند شدم و خواستم راه بیفتم که صدایم زد .
-خانوم؟

:angelym:
خب دوستان اینم از پارت اول رمان ولی داستان هنوز شروع نشده ... من سعی میکنم هر روز پست بزارم و خوشحال میشم اگه نظری داشتید باهام در میون بزارید
 
آخرین ویرایش

Darya Asemani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/9/19
ارسال ها
18
امتیاز
490
محل سکونت
جایی در زیر پوست شهر
پارت دوم :

-خانوم؟
برگشتم و خاموش نگاهش کردم .
-کیف پولتون !
به کیفم نگاه کردم . چطور از کیفم افتاده بود را نه می‌دانستم و نه می‌خواستم که ذهنم را درگیرش کنم . جلوتر آمد و آنرا به دستم داد .
_ ممنون.
-قابلی نداشت ...
کمی دست دست کرد ولی در آخر نگاهش را در چشمانم انداخت و گفت :
-جایی میرید من به جبران این اتفاق می‌تونم برسونمتون .
نیم نگاهی به خیابان انداختم و دوباره نگاهش کردم . احمق بود یا زیادی صاف و بی‌ریا ؟ نمی‌دانم چرا اصلا این بحث را ادامه دادم
-نه ممنون ... پیاده راحت ترم .
به راه افتادم. چند کوچه را رد کرده بودم که ماشینی پی در پی برایم بوق زد. خدایا چرا اینقدر بعضی آقایون را محترم آفریدی! بی‌توجهی کردم تا شاید بیخیال شود. ماشین را نگه داشت و پیاده شد. راهم را کج کردم و به آن سمت خیابان رفتم. پشت سرم می‌آمد و مدام صدایم می‌کرد. دیگر زیادی مضحک شده بود. احساس می‌کردم دارد مرا بازی می‌دهد . آخر آدم هم اینقدر پررو؟ ایستادم و روبه رویش قرار گرفتم
-چرا دنبال من میاین؟ مگه خودتون زندگی ندارین؟
-نه نه، اشتباه نشه من فقط می‌خواستم بگم که جایی میرید برسونمتون حداقل کاریه که می‌تونم بکنم .
موشکافانه نگاهش کردم. چشمان آبی رنگ مرموز ، موهای روشن، فک زاویه دار، ل**ب‌های باریک، ته‌ریش منظم و یک بینی که خوش فرم‌تر از بینی من بود. شوخی می‌کرد ! مرا مسخره کرده بود تا موجبات شادی‌اش فراهم شود . جز این معنی نمی‌داد . به چهره‌اش نمی‌خورد آدم ساده‌ای باشد . مسمم بودم آن چشم‌ها حرف‌های دیگری برای گفتن دارند. فکرم را به زبان آوردم .
- شوخیت گرفته آقای محترم؟
در ثانیه تعغییر موضع داد .
-فکر می،کردم باهوش‌تر از این حرف‌ها باشی .
گنگ نگاهش کردم . دست در جیب کت مشکی خوش دوختش برد و کارتی را به سمتم گرفت.
-این کارت منه . خوشحالم که عاقلانه عمل کردی و از شوهرت جدا شدی. منتظر تماست برای ماموریت بعدیت هستم .
رفتنش را تماشا کردم. کارت را درون کیفم گذاشتم. راه برگشتی نبود، خودم اینطور خواسته بودم. به مسیرم بازگشتم و به سمت خانه‌ی مثلا پدریم به راه افتادم .

ایران | زمان حال | اتاق بازجویی
هنوز هم دلیل طلاقشان را نمی‌فهمید . نمی‌دانست چرا زندگی رویایی شان به پایان رسید . کجا را اشتباه رفته بود؟ چه چیزی را ندیده بود؟ سرش را مابین دستانش گرفته بود و احتمالات را بررسی می‌کرد .
زن می‌دانست که فکرش درگیر دلیل است . چه به او می‌گفت؟ که پدرش یک قاتل فراریست و از دنیا نرفته؟ اینکه او میترا جلالی نیست را می‌گفت؟ می‌گفت که دختر یک قاچاقچی و خود یک شارلاتان به تمام عیار است؟ می‌گفت که مرگ خواهرش گردن اوست؟ و هزاران هزار چیز دیگر که در خود ریخته بود را می‌گفت ؟
چشمانش را به روی این حجم از دروغ بست و قطره اشک کوچکی بر زخم‌های صورتش جاری شد و در آخر به روی میز چکه کرد. داستان خودش هم همین بود! همانند قطره اشکی بود که نمک بر روی زخم دیگران می‌شد و آنها را به آتش می‌کشید و در آخر ناپدید میشد و هیچ اثری جز درد و خون به جا نمی‌گذاشت .
- تعقیبت کرد ؟
با صدایش از افکارش رها شد .
معلوم است که نه ! آنقدر ها هم راحت نبود. چرا باید خودشان را به زحمت می‌اندادند وقتی که کارتی که به او داده بود یک ردیاب بود که به راحتی آنها را به سمت یک شکار راحت می‌کشاند ؟
از سکوت او فهمید که بازی پیچیده‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کرده . میترا زندگی‌شان را وارد چه بازی کرده بود؟ معده‌اش می‌سوخت و به او هشدار دردسری تازه را میداد . الان موقع هرچیزی می‌توانست باشد مگر زخم قدیمی معده‌اش که به تازگی خوب شده بود . نگاهی به میترا کرد . حالا که تصمیم گرفته بود حقیقت را بگوید حداقل می‌توانست اتاق را ترک کند . از اتاق که خارج شد حجم عظیمی از اکسیژن تازه را به درون ریه‌هایش فرستاد و به سمت اتاق تیمسار رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Darya Asemani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/9/19
ارسال ها
18
امتیاز
490
محل سکونت
جایی در زیر پوست شهر
پارت سوم :

در زد و منتظر اجازه‌ی ورود ماند. وارد که شد احترام گذاشت.
-آزاد. خب... از مضنون چه خبر؟ چیزی پیدا کردی؟
-نه، ولی دارم روش کار میکنم . یه درخواستی داشتم قربان .
تیمسار نگاه موشکافانه ای به او انداخت .
-بگو.
-بیست و چهار ساعت برام مرخصی رد کنید البته اگر از نظر شما مشکلی نیست .
تیمسار خنده ی ملایمی کرد و گفت :
-توی این هفت سال هیچ کم و کاستی نذاشتی و با جان و دل کار کردی . برو به غفوری بگو تا برات مرخصی رد کنه .
لبخند محوی زد و بعد از احترام گذاشتن از اتاق خارج شد . بعد از اینکه با غفوری، سرباز وظیفه، هماهنگ کرد به سمت پارکینگ رفت تا هرچه زودتر از آن محیط خفقان آور دور شود . سوار پارس سفید رنگش شد و از اگاهی بیرون زد . ضبط را روشن کرد و به اهنگی که به تازگی انرا کشف کرده بود گوش سپرد .

*آهنگ مغرور از اشوان*
دیوونه‌ی من معلومه کجایی؟
قرار نبود آخه این همه جدایی
قرار نبود آخه تنهاییا
بیا بیا بیا بیا
بلد نبودی این آدم مغرور و
نبودی جاش یهو بندازتت دور و
واسه هر اشتباهی بشی مجبور و
بیا بیا بیا بیا
دلم تنگه واسه چشمای خوش رنگت
کجایی که دلم بدجور شده تنگت
مرقصیدم برات میزدی هر سازی
حواست نیست ، واسه یه شهر خاطره می‌سازی

تو که خودت می‌دونی
تو قلب من می‌مونی‌
لااقل بیا یه کاری کن
به ظاهر بی‌قراری کن
آبرو داری کن
نرو(2)

یادت بیاد
اون همه خاطره‌ی لعنتی و یادت میاد یا نه؟
فقط یادت بیاد
حال من بدتر از این نمیشه دیگه ته داستانم
یادت بیاد
منی که بخاطرت تو روی هرکی بود وایستادم
فقط یادت بیاد
من خودم باعث شدم که اینجوری از چشم تو افتادم
***
به این فکر کرد که چرا همه چیز اینطور بهم ریخت . میترا به خاطر یک خلافکار از او طلاق گرفته بود ؟ برادرش چه ؟ اورا هم میترا کشته بود؟ سرش در حال انفجار بود
. به خانه که رسید مستقیم به حمام رفت تا کمی از دمای بدنش کم شود . قطرات اب که به صورتش میخورد ذره ای او را تسکین می داد . لباس های خیسش را تعویض کرد و به سمت قهوه جوش رفت تا با خوردن قهوه سردردش را آرام کند . قهوه‌اش را در ماگ ساهش ریخت و آنرا روی میز قرار داد . روی مبل دراز کشید و ساعدش را روی چشمانش قرار داد . سعی کرد برای چند لحظه فکرش را خالی کند . کاش همه چیز مثل چند سال پیش بود که همگی خانه‌ی مسعود جمع شده بودند . دلش هوای آقاجانش را کرده بود . ای کاش دوباره بچه می‌شد و او هم دستان خوشبو و نوازشگرش را به نوه‌ی عزیزش هدیه می‌داد . ای کاش مسعود می‌توانست عین بچگی‌هایش مرهم زخم‌هایش باشد .
سعی کرده بود فکرش را خالی کند ولی آنقدر به چیزهای مختلف فکر کرد که بدون خوردن قهوه‌اش به خواب رفت .


قابل توجه شما عزیزان ، برای اینکه بتونم همزمان حس های دو طرف رو براتون شرح بدم بیشتر از سوم شخص استفاده میکنم تا درک ماجرا براتون راحت تر باشه چون توی چارت های بعدی یکم اوضاع پیچیده میشه . بازم طبق معمول خوشحال میشم نظرات و انتقاداتتون رو بشنوم .
با تشکر از سایت یک رمان و مهدیه جان،ناظر رمانم، و غزل جان دوست خوبم در پشت پرده و ریحانه جان و همه ی شما
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Darya Asemani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/9/19
ارسال ها
18
امتیاز
490
محل سکونت
جایی در زیر پوست شهر
پارت چهارم :

تگزاس|جایی در زیر پوست شهر
کام دیگری از سیگارش گرفت و به لیوان توی دستش خیره شد. آنرا بالا آورد و به محتویات داخلش موشکافانه نگاه کرد. پوزخندی زد. نگاه از لیوان گرفت و به مردی، که چهره‌اش به سختی قابل تشخیص بود، نگاه تحقیرآمیزی انداخت .
-مال کدوم داهاتی؟ ها؟
جلوتر رفت و موهای مرد را چنگ زد و به عقب کشید، مرد ناله‌ی خفیفی کرد. پوزخندش پررنگ‌تر شد.
-میدونی... من فکر می‌کردم دنیا روز به روز داره کوچیک و کوچیک‌تر می‌شه، ولی الان فهمیدم در اشتباه بودم.
سرش را کنار گوش مرد برد و گفت:
-میدونی چرا؟
موهایش را ول کرد و روبه‌رویش ایستاد.
-این دنیا نیست که داره کوچیک می‌شه...
انگشت اشاره‌اش را روی زخم پیشانی مرد قرار داد و با لحن تمسخرآمیزی ادامه داد:
-مغز آدماس که داره آب می‌شه. حالا... بهم بگو چرا؟
از خاموشی حالت چهره‌ی مرد جری‌تر شد و نعره کشید و مشت محکمی با دست چپ به صورتش کوبید. صندلی از بغل به زمین افتاد. بی‌فایده بود. مرد از فشار ضربات او بیهوش شده و یا شایدم مرده بود اما این، برای کسری حتی ذره‌ای مهم نبود.
فریاد می‌زد، نعره می‌کشید و مشت بر تن و بدن مرد می‌زد.
باورش نمی‌شد یا شایدم نمی‌خواست که باور کند. اسلحه‌اش را از غلاف چرمی‌اش بیرون کشید و به بدن مرد شلیک کرد. اسلحه‌ی خالی را مقابل صورتش گرفت. بوی باروت را دوست نداشت اما معتادش شده بود.
سرش سنگینی می‌کرد. به ناچار کنار دیوار سرخورد و سرش را به دیوار تکیه داد. چشمانش تار می‌دید. دستانش می‌لرزید و فکش قفل شده بود. بیماری‌اش عود کرده بود! چندماهی می‌شد که خبری از سردردهای شبانه‌روزی‌اش نبود. درست از وقتی که نیلو به زندگی‌اش پا گذاشته بود. به سختی نفس می‌کشید. روی زمین دراز کشید.
آخرین لحظاتش بود؟ شاید. برای لحظه‌ای صورت مهتابی و چشمان نقره‌گون نیلوفر درون ذهنش نقش بست. لبخند محوی در میان آن همه درد نقش بست و لحظه‌ای بعد هم خاموشی.

یه نکته که باید بگم اینه که نیلوفر اسم و هویت واقعی میتراست
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Darya Asemani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/9/19
ارسال ها
18
امتیاز
490
محل سکونت
جایی در زیر پوست شهر
پارت پنجم:

نیمه‌شب| ایران _ اتاق بازجویی

انگار همین دیروز بود که با آرامش نسبی زندگی می‌کرد. به‌دور از نفرت اما با عشق هم نه! با آرامش. یاد چهره‌ی کسری افتاد. مطمئن بود که او به دنبالش می‌گردد. از حس کسری نسبت به خودش باخبر بود مگرنه پیشش نمی‌ماند تا به کمکش علیرضا را فراموش کند. کسری را می‌شناخت، حتی بهتر از علیرضا! علیرضا برایش مانند حفره ای در قلب و ذهنش بود که نمی‌توانست آنرا پر کند. گنگ و در عین حال مجذوب‌کننده!
فراموشی‌اش محال بود اما با کسری، توانسته بود تنها در خلوت‌های شبانه‌اش به او فکر کند.
در ذهنش علیرضا را مجسم کرد. چشمانی تیره با موهای مشکی و ابروان پرپشت همرنگ آن و ریش‌های نامرتبش که نشان از عزاداری‌اش بود. حتی با وجود اینکه از او متنفر بود باز هم چهره‌ی گیرایش قلب زن را متلاشی می‌کرد. برخلاف علیرضا که چهره‌ی عادی و گرمی داشت، کسری جذاب بود و مرموز! تقریبا چندسانتی از علیرضا کوتاه‌تر بود ولی مطمئنا زورش به علیرضا می‌چربید. قبلا شاهد درگیری جانانه‌ی کسری با چند غول‌بیابانی بود و می‌دانست اگر خون جلوی چشمانش را بگیرد حتی خود او هم که به قول کسری حکم مورفین را برایش دارد نمی‌تواند کسری را آرام کند.
سرش را بر روی میز قرار‌داد و دعا کرد تا کسری فکر تلافی به سرش نزند مگرنه اینجا جشن خون به پا می‌شود!

دو هفته بعد :

علیرضا مطمئن شده بود که کسری دیوانه‌وار میترا را دوست دارد. البته دریافتن این موضوع کمی خشونت را از سوی علیرضا برای سروان بیچاره‌ای که خبر اقامت میترا در ویلای کسری را را به او داده بود ، به همراه داشت. اما با این حال از طرف میترا به این علاقه مطمئن نبود. نمیتوانست نگاهش را تفسیر کند. گنگ بود ولی در عین حال پر از حرف‌هایی که ناگفته مانده بودند.
علیرضا دوست داشت با میترایش تنها صحبت کند. میترایش؟؟ میترای او؟
آری او هنوز هم میترای علیرضا است، حداقل علیرضا که اینطور فکر میکند. او فکر میکند تا وقتی که عشق میترا درون قلبش نمرده باشد، میترا مال اوست! اما صدایی ته ذهنش می‌گفت که میترا متعلق به شخص دیگری‌است. نمی‌خواست حتی ذره‌ای به آن احتمال بدهد، فکرش هم لرزه بر تنش می‌انداخت. دندان‌هایش را روی هم فشرد و به مداد توی دستش نگاه کرد. اگر کسری روبه رویش بود میتواست با همین مداد آن لکه‌ی نحس را از زندگی‌شان محو می‌کرد.
با صدای بلندی که از برخورد ناگهانی در با دیوار ایجاد شده بود افکارش را پس زد. سروان معصومی، نگهبان بازداشتگاه، با رنگی پریده و چشمان متعجب و ترسیده‌اش سعی میکرد نفسش را پیدا کند.
سراسیمه پرسید:
-چیشده معصومی؟
نفس نفس زنان گفت:
- قربان! اون زنه ... که مضنون به ... قتل بود
-د بنال معصومی!
-قربان ... فرار کرد!!
 
آخرین ویرایش

بالا