در حال تایپ رمان غیرعلنی|sorianکاربر انجمن یک رمان

•°Sorian°•

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
6/10/19
ارسال ها
5
امتیاز
83
سن
13
کد رمان:2146
ناظر رمان: @سیده پریا حسینی


نام رمان:غیرعلنی
نویسنده:sorian
ژانر:عاشقانه_طنز
خلاصه:
دختر قصه ما پدر و مادرش ایرانین ولی تو یه جای دور به دنیا اومده .همونجا بزرگ شده و همونجا عاشق شده ولی حالا قراره برای اولین بار به دیدار خانواده پدر و مادرش بره و اونجا با پسری آشنا میشه که شباهت بی نظیری به عشق سابقش داره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

مدیر تالار کتاب +نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,072
امتیاز
37,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

•°Sorian°•

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
6/10/19
ارسال ها
5
امتیاز
83
سن
13
مقدمه:
برخی انسان ها را که میبینی

ناخودآگاه به فکرت خطور میکند

جایی، ساعتی، روزی، اورا دیده ای و پیمانی غیر علنی بستی تا بازهم ببینی اش.

انگار زندگیتان به هم گره خورده

و سرنوشت منتظر لحظه ای بوده تا دست از مقدمه چینی بردارد و خودش را نشان دهد.

و بگوید من هستم و تا هستم میتوانید حتی بزرگترین اتفاق زندگیتان را از کل دنیا مخفی کنید

میتوانید عاشق باشید، بخندید، سفر کنید و همه این کار هارا پنهانی انجام دهید .

اگر سرنوشت بخواهد حتی میتوانید غیر علنی زندگی کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

•°Sorian°•

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
6/10/19
ارسال ها
5
امتیاز
83
سن
13
با پوزخند گوشه لبم به کلی و ویکی که همدیگر را بغل کرده بودند و به چشمان هم زل زده بودند نگاه کردم.
شاید کلی به ذهنش هم نمی رسید که از پشت یک دیوار شاهد خیانتش هستم .
پنهان شدن کافی بود ؛ از پشت دیوار بیرون آمدم ؛ هنوز متوجه من نشده بودند. به سمت کلی رفتم و روی شانه اش ضربه کوچکی زدم .
به محض برخورد نگاه مشکی اش با چشمانم ، به حالت مسخره ای دست زدم و گفتم :آفرین کارت خوب بود کِلی بهت تبریک میگم . سوار ماشین شدم.
هوای گرم تابستانی کم کم داشت رونمایی میکرد. به خاطر ایرانی بودن پدر و مادرم به مدارسی میرفتم که رسوم ایرانی داشتند اما در آنها به زبان رسمی یعنی انگلیسی حرف میزدند.
مثلا سه ماه تابستان تعطیل بود و بقیه ماه های سال تدریس میشد. کِلی هم مادرش ایرانی بود و توی مدرسه ای که من درس میخواندم ،در یک کلاس بالاتر مشغول به تحصیل بود.
ماشین را روشن کردم و بدون توجه به کِلی که سعی داشت برایم توضیح دهد چه اتفاقی افتاده و دنبال ماشینم میدوید راه افتادم.
بعد از پارک کردن ماشین وارد خانه شدم . به محض ورودم مادرم را دیدم که سراسیمه و پریشان به این طرف و آن طرف میدوید.
پدر هم نشسته بود و به حرکاتش میخندید. چیزهایی به فارسی گفتند که نفهمیدم اما مادرم گفت: تیا قراره سه ماه تابستونو ایران باشیم و پدرت اینو حالا بهم میگه .
حالا که قراره بعد از ظهر راه بیوفتیم .
با تعجب به آنها خیره شدم. از وقتی به دنیا آمده بودم پا به ایران نگذاشته بودم و دوست داشتم ببینمش . حتی کلاس های رقص ایرانی و سنتی را بدون اجازه پدر و مادر و بدون اطلاع آنها شرکت کردم .
اما حالا این تصمیم ناگهانی کمی باعث ترس شده بود . اما رفتار پریشان مادر باعث شد تا خنده روی لبم بیاید و بی خیال علت این سفر ناگهانی شوم و فقط آماده شوم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

•°Sorian°•

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
6/10/19
ارسال ها
5
امتیاز
83
سن
13
قبل از ورود به هواپیما مادرم تکه پارچه ای به دستم داد و گفت: _ علاوه بر پیراهن و شلوار بلندی که میپوشی باید موهاتم بپوشونی.
با ذوق به پارچه چهار گوش سبزآبی و سفید خیره شدم. مادر ، آن را از قطرش تا زد و روی سرم جا به جا کرد.
موبایلم را از جیبم در اوردم و درصفحه تیره رنگش به صورت سفیدم که حالا قاب گرفته شده بود خیره شدم . چقدر به من می آمد!
وارد هواپیما شدیم . مادر با همه پریشانیش ، تمامی وسایل را کامل و تمام جمع کرده بود. البته ظاهرا!
من و پدر و مادر به علت نبود جا و شماره بلیط هرکدام یک طرف نشستیم.
کنارم پسری بود که موهای طلایی اش شباهت عجیبی به موهای کِلی داشت اما از پاهای بلندش معلوم بود که از کِلی بلند قد تر است.
با وجود هفده سال زندگی در کشوری غیر اسلامی ، هرگز به پوشیدن لباس های بسیار باز عادت نداشتم .
بیرون از خانه هم همیشه موهای بلند فر و قرمز رنگم را زیر کلاه گیس پنهان میکردم تا کسی نبیندشان.
راستش اصلا از رنگ قرمز آنها خوشم نمی آمد. شاید به همین دلیل بود که لباس های بلند و محجبه ام اذیتم نمیکردند.
بعد از مدتی که نمیدانم چقدر بود هواپیما فرود آمد. مسافران یکی یکی از هوایپما پیاده شدند.
از فرودگاه که خارج شدیم، پدرم یک تاکسی را نگه داشت و سوارش شدیم.
در طول راه با تعجب به اطرافم خیره بودم. ساختمان ها ی بزرگ و خیابان های شلوغ و پرجمعیت ، مرا راحت تر با آدم ها آشنا میکرد.
بعضی زن ها چادر روی سر گذاشته بودند و بعضی دیگر مانند من مانتو و شلوار و روسری داشتند.
کمی بعد پدرم گفت: _رسیدیم. به محض گفتن این کلمه از جا پریدم ؛ درماشین را باز کردم و پیاده شدم و با شگفتی به خانه کوچک و بامزه ای که فرقش با خانه خودمان زمین تا آسمان بود نگاه کردم
. پدرم از ماشین پیاده شد و گفت:
_تیارا خانوم اینم خونه سه ماهه ما!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا