در حال تایپ رمان غیرعلنی | sorianکاربر انجمن یک رمان

•°Sorian°•

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/10/19
ارسال ها
94
امتیاز
3,713
سن
13
کد رمان:2146
ناظر رمان: @رویای محال


نام رمان:غیرعلنی
نویسنده:sorian
ژانر:عاشقانه_طنز
خلاصه:
دختر قصه ما پدر و مادرش ایرانین ولی تو یه جای دور به دنیا اومده .همونجا بزرگ شده و همونجا عاشق شده ولی حالا قراره برای اولین بار به دیدار خانواده پدر و مادرش بره و اونجا با پسری آشنا میشه که شباهت بی نظیری به عشق سابقش داره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

مدیر تالار کتاب +نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,135
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

•°Sorian°•

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/10/19
ارسال ها
94
امتیاز
3,713
سن
13
مقدمه:
برخی انسان ها را که میبینی

ناخودآگاه به فکرت خطور میکند

جایی، ساعتی، روزی، اورا دیده ای و پیمانی غیر علنی بستی تا بازهم ببینی اش.

انگار زندگیتان به هم گره خورده

و سرنوشت منتظر لحظه ای بوده تا دست از مقدمه چینی بردارد و خودش را نشان دهد.

و بگوید من هستم و تا هستم میتوانید حتی بزرگترین اتفاق زندگیتان را از کل دنیا مخفی کنید

میتوانید عاشق باشید، بخندید، سفر کنید و همه این کار هارا پنهانی انجام دهید .

اگر سرنوشت بخواهد حتی میتوانید غیر علنی زندگی کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

•°Sorian°•

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/10/19
ارسال ها
94
امتیاز
3,713
سن
13
با پوزخند گوشه لبم به کلی و ویکی که همدیگر را بغل کرده بودند و به چشمان هم زل زده بودند نگاه کردم.
شاید کلی به ذهنش هم نمی رسید که از پشت یک دیوار شاهد خیانتش هستم .
پنهان شدن کافی بود ؛ از پشت دیوار بیرون آمدم ؛ هنوز متوجه من نشده بودند. به سمت کلی رفتم و روی شانه اش ضربه کوچکی زدم .
به محض برخورد نگاه مشکی اش با چشمانم ، به حالت مسخره ای دست زدم و گفتم :آفرین کارت خوب بود کِلی بهت تبریک میگم . سوار ماشین شدم.
هوای گرم تابستانی کم کم داشت رونمایی میکرد. به خاطر ایرانی بودن پدر و مادرم به مدارسی میرفتم که رسوم ایرانی داشتند اما در آنها به زبان رسمی یعنی انگلیسی حرف میزدند.
مثلا سه ماه تابستان تعطیل بود و بقیه ماه های سال تدریس میشد. کِلی هم مادرش ایرانی بود و توی مدرسه ای که من درس میخواندم ،در یک کلاس بالاتر مشغول به تحصیل بود.
ماشین را روشن کردم و بدون توجه به کِلی که سعی داشت برایم توضیح دهد چه اتفاقی افتاده و دنبال ماشینم میدوید راه افتادم.
بعد از پارک کردن ماشین وارد خانه شدم . به محض ورودم مادرم را دیدم که سراسیمه و پریشان به این طرف و آن طرف میدوید.
پدر هم نشسته بود و به حرکاتش میخندید. چیزهایی به فارسی گفتند که نفهمیدم اما مادرم گفت: تیا قراره سه ماه تابستونو ایران باشیم و پدرت اینو حالا بهم میگه .
حالا که قراره بعد از ظهر راه بیوفتیم .
با تعجب به آنها خیره شدم. از وقتی به دنیا آمده بودم پا به ایران نگذاشته بودم و دوست داشتم ببینمش . حتی کلاس های رقص ایرانی و سنتی را بدون اجازه پدر و مادر و بدون اطلاع آنها شرکت کردم .
اما حالا این تصمیم ناگهانی کمی باعث ترس شده بود . اما رفتار پریشان مادر باعث شد تا خنده روی لبم بیاید و بی خیال علت این سفر ناگهانی شوم و فقط آماده شوم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

•°Sorian°•

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/10/19
ارسال ها
94
امتیاز
3,713
سن
13
قبل از ورود به هواپیما مادرم تکه پارچه ای به دستم داد و گفت: _ علاوه بر پیراهن و شلوار بلندی که میپوشی باید موهاتم بپوشونی.
با ذوق به پارچه چهار گوش سبزآبی و سفید خیره شدم. مادر ، آن را از قطرش تا زد و روی سرم جا به جا کرد.
موبایلم را از جیبم در اوردم و درصفحه تیره رنگش به صورت سفیدم که حالا قاب گرفته شده بود خیره شدم . چقدر به من می آمد!
وارد هواپیما شدیم . مادر با همه پریشانیش ، تمامی وسایل را کامل و تمام جمع کرده بود. البته ظاهرا!
من و پدر و مادر به علت نبود جا و شماره بلیط هرکدام یک طرف نشستیم.
کنارم پسری بود که موهای طلایی اش شباهت عجیبی به موهای کِلی داشت اما از پاهای بلندش معلوم بود که از کِلی بلند قد تر است.
با وجود هفده سال زندگی در کشوری غیر اسلامی ، هرگز به پوشیدن لباس های بسیار باز عادت نداشتم .
بیرون از خانه هم همیشه موهای بلند فر و قرمز رنگم را زیر کلاه گیس پنهان میکردم تا کسی نبیندشان.
راستش اصلا از رنگ قرمز آنها خوشم نمی آمد. شاید به همین دلیل بود که لباس های بلند و محجبه ام اذیتم نمیکردند.
بعد از مدتی که نمیدانم چقدر بود هواپیما فرود آمد. مسافران یکی یکی از هوایپما پیاده شدند.
از فرودگاه که خارج شدیم، پدرم یک تاکسی را نگه داشت و سوارش شدیم.
در طول راه با تعجب به اطرافم خیره بودم. ساختمان ها ی بزرگ و خیابان های شلوغ و پرجمعیت ، مرا راحت تر با آدم ها آشنا میکرد.
بعضی زن ها چادر روی سر گذاشته بودند و بعضی دیگر مانند من مانتو و شلوار و روسری داشتند.
کمی بعد پدرم گفت: _رسیدیم. به محض گفتن این کلمه از جا پریدم ؛ درماشین را باز کردم و پیاده شدم و با شگفتی به خانه کوچک و بامزه ای که فرقش با خانه خودمان زمین تا آسمان بود نگاه کردم
. پدرم از ماشین پیاده شد و گفت:
_تیارا خانوم اینم خونه سه ماهه ما!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

•°Sorian°•

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/10/19
ارسال ها
94
امتیاز
3,713
سن
13
_ تیا باز تو تخت خواب دیدی شروع کردی به خوابیدن؟ دیگه کم کم دارم نگرانت میشم .
چطور انقدر میخوابی ؟ وای خدای من چشمای پف کردشو ببین! پاشو ببینم.
با اخم روی چشم هایم خیره شده بودم به مادر که یک ریز داشت با خودش از من صحبت میکرد و از این که چقدر میخوابم .
خب خستگی که حرف نمی فهمد. میفهمد؟
همیشه به مادر حسودی ام میشود که حتی وقتی خسته است ، باز هم تا خانه را جمع نکند و کار هایش را انجام ندهد پلک روی پلک نمیگذارد.
آرام از روی تخت بنفش و مشکی ام بلند شدم . اتاق کوچکی که قرار بود در این سه ماه اتاق من باشد به زیبایی تزئین شده بود .
اتاق بنفش رنگی که با تخت و کمد مشکی ساده ای مزین شده بود ، دقیقا همان چیزی بود که میخواستم . وارد پذیرایی شدم و روی مبل نشستم.
با نگاهم مادر را دنبال کردم و گفتم:
- مامان جان اگه نخوابم چیکار کنم؟
مامان لحظه ای دست از تمیز کردن ظرف ها کشید و گفت :
- برو لباس انتخاب کن که امشب داریم میریم خونه دایی ، معطلمون نکنی. درضمن چیزی انتخاب کن که شخصیت واقعیتو نشون بده .
و دوباره مشغول شد. لبخندی به افکار آزادانه مادرم زدم و وارد اتاقم شدم.
لباس هایی که با خودم آورده بودم را روی تخت انداختم و جلوی اینه قدی کمد ، یکی یکی جلوی خودم گرفتم .

انتخاب سختی بود. من هیچ آشنایی با آن ها نداشتم و نمیدانستم چجور افرادی هستند . خب اگر مادر اینگونه هست شاید بقیه هم همینطور یا حداقل کمی اینطور باشند .
با این فکر پیراهن بلندی که تا روی زانو بود را برداشتم و جلوی خودم گرفتم . لباس از کمر به بالا زرشکی و از کمر تا زانو مشکی و کلوش بود. بهترین انتخاب بود!
یک شال مشکی رنگ هم از کمد مادر انتخاب کردم. اگر قرار بود سه ماه اینجا بمانم پس حتما باید برای خودم شال میخریدم . همیشه که نمیتوانستم از وسایل مامان استفاده کنم!
به ساعت نگاه کردم که نیمی از ساعت هشت را طی کرده بود. هوا کم کم رو به تاریکی می رفت .
با شنیدن صدای پدر که طبق معمول فارسی صحبت می کرد و من چیزی نمی فهمیدم ، از اتاق بیرون پریدم و پرسیدم:
- بابا بابا کی میریم؟
تک خنده ای کرد و گفت :
- لباساتو بپوش و حاضر شو تا من یه چایی بخورم . وارد اتاق شدم و لباس را پوشیدم . شلوار زرشکی که با کِلی خریده بودم را پوشیدم.
دوباره یاد صحنه ی آزار دهنده نگاه خیره کِلی و ویکی افتادم. حالا احساس میکنم کمی تند رفته ام. شاید بهتر بود فرصت توضیح دادن به او میدادم.
پسر زیبا و جذابی بود و پدر و مادرم از وجود او خبر داشتند . نگاهم به گوشی موبایلم خورد. از روی تخت چنگش زدم و روشنش کردم .
اگر بگویم نزدیک سیصد میس کال و پیام از کِلی داشتم ، دروغ نگفته ام. قفل گوشی را که k بود وارد کردم و به پس زمینه گوشی که عکس من و کِلی در حال خوردن بستنی بودیم ، نمایان شد.
بیشتر از هر وقت دیگه ای دلم برایش تنگ شد. میخواستم به او زنگ بزنم که صدا پدر مرا وادار کرد تا این کار را به بعد موکول کنم .
*********
پدر لحظه ای به گوشی موبایلش که احتمالا آدرس خانه در آن بود نگاه کرد و سپس نگاهش را به درطلایی و مشکی نسبتا بزرگی دوخت و گفت :
- همینه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

•°Sorian°•

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/10/19
ارسال ها
94
امتیاز
3,713
سن
13
****
به محض این که وارد خانه شدیم همه شروع به احوالپرسی کردند.
مادر بعد از احوالپرسی به من که گوشه ای ایستاده بودم اشاره کرد و گفت :اینم دختر ۱۷ سالمون تیارانا خانوم .
آن ها دوباره به سمت من آمدند و با من هم روبوسی کردند.
البته فقط خانم ها روبوسی کردند.مادر به خانواده چهار نفری اشاره کرد و گفت:
_ این آقا دایی مسعوده و این خانومش زندایی متین. اینا هم بچه هاشون آتنا و آراد. آتنا ۱۸ سالشه و آراد ۹ سالش. گفتم :
- خوشبختم.
مادر ظاهرا حرف من را به آن ها منتقل کرد. خانواده ۳ نفری دیگری نشانم داد گفت:
- خاله مریم و شوهرخاله سهراب، یه دختر دارن به اسم شیوا که ۲۳ سالشه. باز هم ابراز خوشحالی کردم . مادر مرد و زنی را نشان داد و گفت:
- خاله معصومه و شوهرخاله حسین، یه پسر ۲۲ ساله به اسم سینا دارن که نمیدونم کجاست. به آن ها چیزی گفت و سپس رو به من گفت :
- رفته نوشابه بخره الان میاد .
سپس به سمت خانواده ای دیگر اشاره کرد و گفت:
- دایی محمود و زندایی فاطمه هم سه تا بچه دارن . مائده ۲۲ ساله ، مهراد ۲۵ ساله و ماریا ۱۳ ساله . اونا هم نمیدونم کجا رفتن .
زندایی فاطمه با لبخند چیزی گفت و مادر آن را برایم ترجمه کرد:
- سه تایی رفتن بیرون. لبخندی به آن ها زدم و روی مبل نشستم. لحظه ای بعد پیرمرد و پیرزنی وارد شدند که ظاهرا پدر بزرگ و مادر بزرگ بودند.
به محض ورودشان ،مادر و پدر به دست ب*و*س آن ها رفتند . بعد از انجام مراسم ابراز خوشحالی از دیدار دوباره، مادر بزرگ و پدر بزرگ چشمشان به من افتاد. ناگهان به سمت من آمدند و چیزهایی گفتند که متوجه نشدم .
مادر هم جوابشان را داد و آن ها با من هم روبوسی کردند. کمی که گذشت پسری پر سرو صدا وارد خانه شد و به دنبالش پسر دیگری پلاستیک به دست وارد شد.
پسر اول به سمت من آمد. لپم را کشید و چیزی گفت . چشمان طوسی خیلی پررنگم که به مشکی میزد و ترکیبی از چشمان مادر و پدر بود، درشت کرده و نگاهش میکردم.
اخم هایش را در هم کشیدو باز هم چیزی گفت .ناگهان مادر به سمتم آمد و دستش را ازلپم برداشت و گفت:
- این آقا دایی محسن که فکر کنم ۲۷ سالشه .
اون یکی هم سینا بود که ندید تورو . سینا لحظاتی بعد نگاهش را چرخاند و بادیدن من آمد و به من که چشمانم هنوز گشاد از تعجب بودند ، خیره شد.
سپس چیزی گفت که همه زیر خنده زدند. من با تعجب نگاهشان میکردم. مادر گفت:
- سینافکر کرده تو غریبه ای و کمی متعجب شده.
سینا به سمت من آمد و با ترس دستش را به من نزدیک کرد. آرام به لپم دست زد و دستش را سریع پس کشید . سپس به انگلیسی گفت :
- واقعی هستی؟
خندیدم و گفتم :
- اوه تو میتونی انگلیسی حرف بزنی؟ بله من واقعی هستم .چرا میپرسی؟
جواب داد:
- نمیتونی فارسی حرف بزنی؟ برای این پرسیدم که تو شبیه میکس خاله و شوهر خاله هستی. شبیه هیچ کدوم نیستی دقیقا ترکیبی از اون هایی و این خیلی عجیبه . لبخندی زدم و گفتم :
- اصلا عجیب نیست.
شانه بالا انداخت و نشست سر جایش یعنی بین آتنا و آراد. حوصله ام داشت سر میرفت که ناگهان گوشی تلفنم شروع به زنگ خوردن کرد و آهنگ ترکی zalim sultan شروع به خواندن کرد.
 
آخرین ویرایش

•°Sorian°•

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/10/19
ارسال ها
94
امتیاز
3,713
سن
13
صفحه گوشی را نگاه کردم.
شماره ناشناس بود. گوشی را پیش گوشم بردم و گفتم:
-بله ؟
جواب داد:
- من و نمیشناسی؟
پاسخ دادم:
- خیر .ممکنه کمی بیشتر توضیح بدین؟
گفت:
- ببین ویکتور تو نمیتونی با این حرفای چرند و خل بازی هات خودتو بی تقصیر نشون بدی.
با تعجب گفتم:
- چی؟ معذرت میخوام آقا حتما اشتباه گرفتین.
چند لحظه ای ساکت شد و گفت :
-اوه بله معذرت میخوام خانوم.خداحافظ.
خداحافظی کردم و به محض قطع شدن تماس دستم به ذخیره شماره خورد و من هم به علت نداشتن شارژ ، پاک کردن شماره را به بعد موکول کردم .
*****
بعد از خوردن شام که یک غذای فوق العاده خوشمزه و سبز رنگ بود و آن را قرمه سبزی می نامیدند، روی مبل کنار مادر نشستم .
سینا و دایی محسن و شیوا و مائده و مهراد و آتنا اشاره ای بهم کردند و سپس به سمت من آمدند.
با تعجب نگاهشان کردم که سینا گفت:
- میخوایم بریم بالا بازی کنیم. تو هم بیا.
لبخندی زدم و همراهشان رفتم . همه توی اتاق نشستیم و مائده تخته شطرنج چوبی را با مهره های کوچک سفید و سیاهش روی زمین پخش کرد.
بی توجه به اطرافم آن ها را مرتب کردم و مهره های سیاه را برای خودم چیدم. دایی محسن رو به رویم نشست. سیناگفت:
-تیا با بد کسی در افتادی.
خندیدم و بازی را شروع کردم و بر خلاف تصور همه ، کاملا دایی محسن را نابود کردم . دایی محسن لحظه ای به من نگاه کرد و ناگهان از جایش بلند شد.
تام،همکلاسی ام ، هرگاه این طور نگاهم میکرد میخواست دنبال بازی راه بیندازد.
نا خود آگاه و بر طبق غریزه از جا بلند شدم و رو به رویش قرار گرفتم.
ناگهان از اتاق بیرون رفتم و دایی محسن هم پشت سر من داد و هوار میکرد و چیز هایی فریاد میکشید.
از در پذیرایی هم بیرون زدم و توی حیاط بزرگ خانه دایی با سرعت نور، درست مثل وقتی که من و سارا ، مسابقه میگذاشتیم، پا تند کردم .
بقیه هم دنبال ما راه افتاده بودند و خنده شان بند نمی آمد .لحظه ای بعد سینا گفت :
- یه ذره بچه تند میدوه.
دایی محسن هم که ظاهرا خسته شده بود، نفس نفس زنان از دویدن دست کشید و همان جا روی سبزه ها ولو شد . بقیه هم روی زمین نشسته بودند و مدام می خندیدند.
من هم بیخیال دویدن شدم و رفتم به سمت دایی محسن و دستم را به طرفش دراز کردم. دستم را گرفت و بلند شد و با نیش باز دستش را دور گردنم حلقه کرد و به انگلیسی گفت :
- خیلی خوبی
گفتم:
- توهم انگلیسی بلدی؟
با تعجب نگاهم کرد و صدایی مانند هَن از گلویش خارج شد. بقیه زدند زیر خنده و سینا گفت:
- بلد نیست الکی یه چیزایی سر هم میکنه.
من هم خندیدم و به اتفاق بچه ها وارد خانه شدیم .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

•°Sorian°•

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/10/19
ارسال ها
94
امتیاز
3,713
سن
13
***
- تیا قصد نداری بیدار بشی؟
چشم هایم را مالیدم و آرام بازشان کردم . از جایم بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم.
نگاهی به ساعت کردم و گفتم:
- مامان ساعت هشت و نیم صبحه چرا بیدارم میکنی آخه؟
- شیوا و مهرداد و مائده و محسن میخوان برن بازار گفتم توهم باهاشون بری.
لبخندی زدم و گفتم:
- اگه سینا بود باهاشون میرفتم .
خنده مشکوکی کردو پرسید:
- ای ناقلا. چرا؟
- به خاطر این که سینا انگلیسی بلده و میتونه حرفمو بفهمه.
-مائده هم بلده.
-واقعا؟ آخ جون. اما چی بپوشم؟
وارد اتاقم شدو از توی کمدم پیراهن تا بالای زانوی رنگارنگم را که مدل گشاد بود به من داد و گفت:
-فعلا اینو با شلوار لی بپوش .رفتی بازار دوسه تا مانتو بخر .
-اما من که پول ایران و ندارم.
- از کارت محسن بکش. الان بهش زنگ میزنم میگم . بعدا باهاش حساب میکنم.
باشه ای گفتم و شلوار لی و شال مدل لی را ، به همراه مانتو و کفش همرنگش پوشیدم و جلوی در خانه ایستادم تا بیایند.
سوار ماشین قرمز رنگ شدم و با همه سلام کردم. آن ها هم به انگلیسی سلام کردند .
مائده و مهرداد جلو ، من ، دایی محسن و شیوا هم عقب نشسته بودیم. ظاهرا ماشین برای مهرداد بود. مائده گفت:
- تیارا شمارتو به ما بده تا اگه یه وقت گم شدی بهت زنگ بزنیم و پیدات کنیم. شماره خودم را به آن ها دادم و آن ها هم همین کار را کردند.
پس از رسیدن به مقصد،ازماشین پیاده شدیم. من کنار دایی محسن ایستادم تا اگر چیزی خواستم به او دسترسی داشته باشم.
مهرداد و مائده و شیوا هم به علت شلوغ بودن پاساژ کمی جلوتر از ما راه میرفتند. همینطور در حال گذشتن بودیم که در ویترین مغازه ای بزرگ از مانتویی آبی رنگ و گشاد خوشم آمد.
از مانتوهای تنگ و دست و پا گیر خوشم نمی آمد و قبل از آمدنم به ایران هم همیشه شلوار تنگ و پیراهن گشاد میخریدم.
دست دایی محسن را کشیدم و وارد مغازه شدم.داخل مغازه نسبت به هوای تابستانی بیرون، مانند بهشت بود. مانتو را نشان فروشنده دادم و مانتو را برایم آورد.
سپس چیزی گفت که دایی محسن چشم غره ای به او رفت و پاسخش را داد. وارد اتاق پرو شدم و مانتو را پوشیدم .
از رنگ و مدلش خوشم آمده بود. دوباره مانتوی خودم را پوشیدم و رفتم بیرون.
دایی محسن چیزی به من گفت که با تعجب نگاهش کردم. با کف دست زد به پیشانیش و مانتو را از دستم گرفت و به سمت فروشنده برد.
کارتش را هم به او داد و پس از خرید تکه کاغذی به من داد و با پانتومیم متوجهم کرد که باید آن را نگه دارم و به مادرم بدهم .
در همان مغازه از سه مانتوی یاسی و زرشکی و مشکی خوشم آمد که آن ها را هم برداشتم . از مغازه بیرون آمدیم. دایی محسن دستم را کشید و وارد مغازه بعدی شدیم .
یک پیراهن فروشی مردانه بود که مدل های جالبی داشت. دایی محسن چند تا را انتخاب کرد. گوشی اش را به من داد و وارد اتاق پرو شد. به محض رفتنش، گوشی اش شروع به زنگ زدن کرد. نگاهی به صفحه گوشی اش انداختم.
چیزی نوشته بود و کنارش یک قلب بنفش بود. میخواستم بی تفاوت باشم اما دستم خوردو جواب دادم. گفتم:
_ بله؟ صدای دخترانه چیزی به فارسی گفت.
گفتم:
- چی؟
به انگلیسی پاسخ داد:
- سلام . با محسن تماس گرفتم؟
- بله من خواهر زادش هستم.
- اوه تو باید تیارا باشی. خوشبختم عزیزم من.... امم چیزه ....من....
- دوست دخترشی؟
خندید و گفت: - اره همون.
من هم خندیدم و گفتم:
- یکم به محسن هم انگلیسی یاد بده. هرچی میگم فقط نگاه میکنه و آخرشم چیزی نمیفهمه با دست میزنه تو پیشونیش.
صدای خنده بامزه اش باز هم به گوشم رسید:
-چشم عزیزم حتما. راستی حتما باید باهات آشنا بشم به نظر دختر با جنبه ای میای.
- من همینطور . از آشناییت خوشبختم زندایی.
و قطع کردو ریز خندیدم. همانطور که سرم پایین بود از جا بلند شدم که محکم به کسی برخورد کردم و روی زمین افتادم .
سرم را بلند کردم .اوهم روی زمین افتاده بود . صدای مردانه ای ریز ریز میخندید. از مردی که با او برخورد کرده بودم عذر خواهی کردم و از جا بلند شدم و مانتویم را تکاندم.
سرم را به طرف فرد خوش خنده برگرداندم که .....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

•°Sorian°•

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/10/19
ارسال ها
94
امتیاز
3,713
سن
13
با همان پسری رو به رو شدم که در هواپیما کنارم نشسته بود. چشم غره ای رفتم و نگاهم را دوباره به سمت پسری که با او برخورد کردم بردم و دوباره گفتم:
- معذرت میخوام.
لبخندی زد و گفت:
- خواهش میکنم منم حواسم نبود.
دایی محسن از در بیرون اومد و گفت: - تیا
نگاهش را به سمت من چرخاند و به طرف من آمد.
پسر سری تکان داد و به همراه پسر مو طلایی رفتند . با اخم چیزی گفت که من نفهمیدم .
با دست به پیشانیش زد و ناگهان چشمانش از ذوق درخشیدند.
متعجب نگاهش کردم که گوشیش را از دستم کشید و سپس یک برنامه ترجمه را نشانم داد. لبخندی زدم و اشاره کردم که حرفش را دوباره بگوید.
اخمش را دوباره در هم کشید و به مترجم گفت و مترجم این گونه ترجمه کرد:
- اونا کی بودند؟
دهانم را نزدیک مترجم کردم و گفتم :
- هیچی حواسم نبود برخورد کردم باهاشون اونا هم عذر خواهی کردن و رفتن .
لبخندی زد و انگشت شصتش را بالا آورد و گفت :
- اوکی.
خندیدم و سری تکان دادم. لباس های انتخابیش را حساب کرد و زنگ زد به مائده تا ببیند کجا هستند.
بعد از چند دقیقه آن سه را پیدا کردیم.
مهرداد حدود ده یازده نایلون خرید در دست داشت و شیوا و مائده دست هایشان را تاب میدادند و خنده رو می آمدند.
مهرداد اخم هایش را درهم کشید و چیزی گفت که دایی محسن زد روی شانه اش و یک هو از خنده ترکید. مهرداد غلیظ تر اخم کرد و همه به سمت ماشین رفتیم .
سوار ماشین شدیم و بعد از رساندن شیوا، من را هم دم در خانه پیاده کردند. وارد خانه شدم و شروع کردم به غر زدن:
- مامان گشنمه پس این نهار چیشد ها؟
مادر گفت:
- بترکه شکمت که همیشه گشنه ست.
به سمت او رفتم و دست هایم را دور گردنش حلقه کردم و گفتم:
- مامان خوشگلم عصبانی نشو.
- واقعا دختر باباتی با دست پس میزنی با پا پیش میکشی.
خندیدم و گفتم:
- خب شاید بابا فامیلم باشه .
دوباره خندید و گفت :
- خیلی خب تا وسایلاتو جمع و جور کنی نهار حاضر میکنم بخوریم .شبم خونه عموت دعوتیم .
لبخندی زدم و وارد اتاقم شدم. مانتو های جدیدم را روی تخت ولو کردم و پشت میز نهار خوری نشستم. چند دقیقه بعد پدرم وارد شد و گفت:
- چقد اینجا عوض شده ده بار گم شدم و پیدا شدم.
خندیدم و گفتم:
- بابا جون ۱۸ سال ایران نبودی ها .
اوهم خندید و بعد از عوض کردن لباس هایش سر میز نشستیم و غذای خوشمزه مادر را خوردیم.
***
بعد از یک ساعت گم شدن و ادرس پرسیدن پدر بالاخره جلوی خانه ای ایستادو گفت:
- این یکی دیگه خودشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا