در حال تایپ رمان فرصتی برای زندگی| sosan ramezani کاربر انجمن یک رمان

Susan_Ramezani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
22
امتیاز
1,690
کد رمان: 2154
ناظر رمان: @Yegane

نام :فرصتی برای زندگی
ژانر :ترسناک، عاشقانه
نویسنده :susan Ramezani

خلاصه: داستان زندگی یه دختر که با عزیز ترین کسهاش به استقبال مرگ میره یه مرگ دردناک که هیچ کس فکرش رو هم نمیکنه. حالا طنین و دوستاش تویه خطرن ولی یه فرصت بهشون داده میشه که خودشون رو نجات بدن. اون نفرین بهشون هشدار داده که اگه بتونن تا هفت روز زنده بمونن دیگه دست از سرشون بر میداره اما دقیقا تو روز هفتم یه اتفاقی میفته که مسیر زندگیش رو عوض میکنه.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست تالار
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,175
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Susan_Ramezani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
22
امتیاز
1,690
مقدمه :
بعضی وقت ها به چیز هایی فکر میکنیم که بعد از تصمیم گرفتن در موردشون خندمون میگیره و واسش ارزش قائل نمیشیم منم یه روز اینجوری فکر میکردم که یه روز که همچین اتفاقی برام افتاد ارزو کردم برگردم به گذشته
تو این دنیا هی چیز غیر ممکن نیست

با صدای صدمین آلارم گوشیم چشمام رو باز کردم به این ور اونور نگاه کردم تا گوشیم رو پیدا کنم بعد از این که پیداش کردم دکمه ی اتصال زدم و جواب دادم که صدای جیغ آیناز بلند شد:
-کدوم قبرستونی هستی نکبت بیشور اصلا داری چه غلطی میکنی جواب نمیدی؟ از صبح تا حالا این دو تا پدر من و دراوردن. معلوم نیست این دانیال بیشور کجاس؟
-اوف نفس بکش! اولا علیک سلام دوما خواب بودم، سوما به من چه دانی (دانیال) کجاس شوهر توعه ها!
-حالا پاشو گمشو بیا اینجا...
دیگه توجه نکردم چی میگه و قطع کردم بعدم رفتم تو دستشویی بعد از انجام عملیات مورد نظر رفتم سمت آشپزخونه و تستر روشن کردم ظرف نوتلا روبه روم بود و ناخوداگاه دستم رفت سمت یه عکس سه نفره از من و ایناز و دانیال.
روز اول دانشگاه بود که آیناز به خاطر حواس پرتیش نزدیک بود با ماشین دانیال تصادف کنه تازه طلبکارم بود!
-چیکار میکنی خانوم نزدیک بود له شی حواست کجاست؟
-به تو چه حواس من کجاس مرتیکه ی خر الاغ؟ تو داری چه غلطی میکنی اینجا رو با اتوبان اشتباه گرفتی؟!
حالا از اینا گذاشته و اون پت و مت سه تا جوجه کوچولو شیش هفت ساله دارن به اسم های ساترا و ملیسا و مانیا ساترا هفت سالش بود و کلیسا مانیا شیش سالشون بود. همشون کپی برابر اصل دانیال بودن انگار دانیال اونارو به دنیا اورده بود!
با صدای زنگ تستر چشمام رو از عکس برداشتم و به سمت تست دویدم تست ها سوخته بود بوی دود کل خونه رو گرفته بود. خدا رو شکر کسی خونه نیست و گرنه بیچاره بودم رفتم سمت اتاق و یه ست طوسی مشکی زدم و رفتم جلو آینه خوب بزارید از خودم براتون بگم.
من طنین رادمهر تک بچه ام و بیست و پنج سالمه و پزشکی میخونم جراحی قلب. یادم یه بار که بچه بودم با چاقو افتادم دنبال بابام و میگفتم میخوام ببینم تو شیکمت چی هست بابام هم فقط میدووید.
خب بگذریم داشتم میگفتم پوست سفید چشمان درشت و کشیده ی عسلی رنگ ابروهامم پر موهام لخت و تا کمرمم میرسه یه رنگ عجیب داره بین خرمای و دودی عسلی رنگ دماغ کوچیک و معمولی ل*با*م هم قلوه ای با قد یک و شصت و هشت جز قد بلندا حساب میشم و هیکلم خوبه دست از نگاه کردن خودم برداشتم و یه تیپ کرم قرمز و یه رژ ل**ب صورتی و ریمل دویدم سمت در سوار کمری مشکی رنگم شدم و گازیدم سمت خونشون.
 
آخرین ویرایش

Susan_Ramezani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
22
امتیاز
1,690
خب یکم از آیناز واستون میگم اونم مث من بیست و پنج سالشه و یه داداش بزرگتر از خودش داره. چشمای درشت مشکی داره ابرو های نازک مشکی بینی عملی لبای کشیده همون هیجده سالگی ازدواج کرده و درس رو ول کرد. ماشاالله یه ذره هم هول بودن تو بچه دار شدن! دانیال هم چشمای کشیده ی آبی داره ابروهای پهن موهای لخت مشکی و لبای گوشتی قدش بلنده البته دورگس مادرش انگلستانی و پدرش ایرانی. دو تا داداش داشت که اسماشون یادم نیست.
تو همین فکرا بودم که رسیدم ماشین و پارک کردم و رفتم سمت سوپری کلی خوراکی خریدم بعد رفتم سمت در خونش در و زدم به ثانیه نکشید ملیسا جواب داد:
-بله
-سلام عشق خاله
-یوهو خاله است.
در و زد رفتم بالا. یا خدا! خونه به طرز عجیبی منفجر شده بود.
-سلام عشقای خالـــه چطورن ؟
هو همشون با تعجب نگا کردن پریدن بغلم. عاشقشون بودم. اگه یک روز نمیدیدمشون یا صداشون رو نمیشنیدم دق میکردم!
-خاله جونی لهم کردی قربونت برم
ساترا: خاله دلم بلا تنگ شده بــــود.
-منم دلم برات تنگ شده بود عزیزم! ولی خاله لهم کردی.
از بغلم اومد پایین و رفت تو خونه رفتم تو خوراکی ها رو دادم دستشون کلی خوشحال شدن.
آیناز: علیک سلام ورپریده.
رفتم سمتشو بغلش کردم.
- سلام بی ریخت من.
موهاش رو تازه یخی کرده بود.
- خوشگل شدی.
-ممنون. چیزی خوردی ؟
-نه
اومد جلو نشست برام شیرینی و چای اورده بود.
-راستی طنین فردا داریم میریم شمال
- ا خوش بگذره با کی؟
-با تو.
-مسخره!
-ا دیوونه دانیال یک ویلا تو شمال خریده فردا میخوایم بریم. خواستم بگم توهم بیای. راستی شاهین و شایانم میان.
-وا اونا دیگه کین ؟
-دستت درد نکنه داداشای دانیال رو یادت نمیاد؟
- یادم نبود
-پاشو شال و مانتو رو درار.
-باشه دانیال کجاس؟
-نمیدونم گوشیش رو هم نبرده.
-راستی شمال رو چی کار میکنی؟
-نمیدونم بذار از بابا بپرسم
-باشه
-وایــــی
با صدای جیغ ملیسا دویدم سمت اتاق ساترا ساتر یکی از شال های آیناز رو بسته بود به گردنش و یه شمشیر اسباب بازی دستش بود دنبال اون دوتا کرده بود.
آیناز: بسه دیگه چی کار میکنی ساترا؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Susan_Ramezani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
22
امتیاز
1,690
ساتر: هیشی مامان بوخودا این دوتا خیلی وزه بازی در میارن.
آیناز: به به چشمم روشن چقدرم پرویه! یعنی چی وز بازی در میارن؟ همش تقصیر تویه ها طنین این حرفا رو به بچه ها یاد میدی!
ملیسا: مامان خاله طنین ندفته که بابا دیروز به تو گفت!
دیگه از خنده نمیتونستم خودمو جمع کنم. یهو دانیال در و باز کرد و با کلی خرید وارد شد.
- به به تو که اینجایی اضافی
این رو به من گفت. زدم به بازوش (چون مثه برادرم بود باهاش راحت بودم و جلوش حجاب رو رعایت نمیکردم )
-هرهرهر همه که مث تو نیستن.
-بله بله شما درست میگی.
کتش رو در اورد نشست رو مبل.
-حالا میای یا نه؟
-اره به احتمال زیاد ولی تا شب بهتون خبر میدم. راستی کجا بودی ؟
-هیچی صبح پا شدم رفتم دیدم همه خوابن گفتم برم خرید و از اون ور برم باشگاه.
-خیلی خب من دیگه میرم. خدافظ آیناز! بچه ها خدافظ!
آیناز: ا کجا؟ وایستا دیگه برای ناهار.
-نه بابا میرم تا شب بهت خبر میدم.
-خیلی خب. هر جور راحتی. پس فعلا!
حاضر شدم. رفتم سمت ماشین و گازیدم سمت خونه. زنگ زدم به بابا:
-سلام
-سلام دختر بابا. خوبی بابا؟
-خوبم ممنون بابایی مهربونم. بابا میذاری برم شمال؟ اونم فردا با آیناز اینا... لطفاً...!
-نمیدونم؛ من که مشکلی ندارم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Susan_Ramezani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
22
امتیاز
1,690
-ممنون بابا که قبول کردی پس برم دیگه؟
-باشه عزیزم حالا کی میخواید حرکت کنید؟
-فردا صبح زود، راستی من ماشین نمیبرم چون با آیناز اینا می رم.
-خیله خوب دخترم من که امشب خونه نمیام پس خداحافظ.
-خداحافظ بابا.
قطع کردم و رفتم تو اتاق چمدون مشکی رنگم و کشیدم بیرون و وسایل و ریختم داخلش یه کوله پشتی ساده هم ورداشتم وسایل ضروری رو توش جمع کردم.
(آیناز )
داشتم وسایل و جمع میکردم که دانیال اومد تو اتاق.
-آیناز نظرت چیه به کیوان و پوریا بگیم بیان؟
-نمیدونم هر جور خودت صلاح میدونی.
دانیال رفت و به بچه ها زنگ زد اونا هم گفتن میان. پس چه سفری بشه! چقدر خوش بگذرونیم!
ظرفارو شستم رفتم سمت اتاق خواب بچه ها همشون خواب بودن. نمیدونم چرا این سه تا جوجه انقدر طنین رو دوست داشتن. فکر کنم از من بیشتر دوستش داشتن!
صبح با صدای زنگ آلارم گوشیم چشمام رو باز کردم. یک استایل صورتی و سفید زدم و یک ارایش مختصر هم روی صورتم پیاده کردم رفتم بیرون از اتاق و وسایل رو که از دیشب آماده کرده بودم گذاشتم جلوی در. برگشتم دیدم دانیال هم آماده است.
-سلام صبح بخیر.
-سلام ممنون. خوشتیپ کردی؟
-من خوشتیپ بودم عزیزم.
-خیلی خب انقدر عشوه نیا برو بچه ها رو بیدار کن.
ساترا: من که بیدارم.
دانیال:خدا رو شکر بیدار کردن تو خودش یه داستانه.
داد زدم:
-ملیسا، مانیا بیدار شین دیگه میخوایم حرکت کنیم.
بچه هارو حاضر کردم و بعد از خوردن یک صبحانه ی کوچولو از خونه زدیم بیرون.

(طنین )

با صدای آلارم گوشیم از جا پریدم .اولین بار بود با زنگ گوشیم اینطوری از خواب بیدار میشدم. به آیناز زنگ زدم:
-الو سلام صبح بخیر کجایی؟
-سلام ممنون دیگه تقریبا رسیدم سر کوچتون بیا پایین.
-باشه
از همون طرف صدای شلوغ کردن بچه ها میومد. یک استایل مشکی زدم و رفتم مامان رو ب*و*س کردم. غرق خواب بود آروم آروم رفتم سمت در. در رو باز کردم و رفتم پایین. همین که رسیدم؛ سانتافه ی دانیال جلو پام ترمز کرد. اوه چه آن تایم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Susan_Ramezani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
22
امتیاز
1,690
سوار ماشین شدم و به همشون سلام کردم. کم کم با تکون های ماشین چشمان گرم شد و خوابیدم وقتی چشمام رو باز کردم؛ دو تا تیله ی ابی رنگ جلوی چشمم بودن. بلند شدم و بوسش کردم:
-عشق خاله چطوره.
ساتر: خوبم. مامان و بچه ها رفتن تو رستوران گفتن من بیدارت کنم با هم بریم.
-خب حالا که من بیدار شدم؛ پایه ای تا رستوران مسابقه ی دو بدیم؟
-تو که آخرش میبازی ولی اشکال نداره!
-من میبازم جوجه کوچولو؟ اگه راست میگی یک، دو، سه!
نزدیکای رستوران بودیم که سرعتم رو کم کردم تا ازم جلو بزنه که دیدم آیناز، دست به سینه وایستاده و داره من رو نگاه می کنه. آخه من آسم داشتم و نباید زیاد میدویدم.
آیناز: صد دفعه نگفتم ندو؟ تو نمی دونی حالت بد میشه نفهم!
-حرص نخور!
فقط دویدم. می دونستم آیناز بگیرتم، زندم نمیذاره پیش بچه ها نشستم و داشتم با دانیال صحبت می کردم.
دانیال:راستی به پوریا و کیوان گفتم بیان.
-جدی؟
-اره البته اونا فردا میان.
-خیل خوب چه بهتر پس حسابی خوش میگذرونیم. آیناز گفت داداشات هم میان؟
-اره راستش شاهین یه کاری تو ایران داشت. منم گفتم بگم بیاد شمال که شایان خودش رو انداخت وسط و گفت منم میام.
داشتم با دانیال حرف میزدم که آیناز اومد. داشت با چپ چپ نگام میکرد که پرید وسطش.
-چی میخورید؟
سفارش هامون رو دادیم و بعد از ده دقیقه غذا رو اوردن. بعد از غذا دانیال گفت خسته است و آیناز نشست پشت فرمون بود. من رفتم جلو بچه ها و دانیال پشت خواب بودن.
آیناز: طنین تو قصد ازدواج نداری؟
پقی زدم زیر خنده که آیناز با یک قیافه ی عصبانی نگام کرد.
- الان وقت سوال پرسیدنه؟ اونم این سوال؟!
-کوفت! تا کی میخوای اینجوری ترشیده بمونی؟
-من که مثل تو هول نیستم! هجده سالگی ازدواج کنم بعدم به به سال نرسیده سه تا جوجه بندازم دور خودم.
-بهتر اصلا شوهر نکن. والا من میخواستم بگم شاهین بیاد تو رو بگیره، الان که فکر میکنم چرا اون بدبخت رو بیچاره کنم.
-خیلی دلشم بخواد. والا! (اعتماد به نفسم تو حلق اون شاهین).
-حالا شغلش چیه؟
-قصد ازدواج نداشتی که جنیفر لوپز.
-در اون که من جنیفر لوپزم شکی نیست. تازه از اونم خوشگل ترم! ولی چون گفتی؛ گفتم بیام اون بدبخت رو به یک نون و نوایی برسونم.
-اوهوع اعتماد به سقف! میگم بهت! نمیری از فوضولی! جراح مغز و اعصابه.
-خب حالا بهش فکر میکنم.
مطمئن بودم آیناز تو دلش داشت بهم فوش میداد. دیگه تا رسیدن به ویلا حرفی نزدیم. از ماشین پیاده شدم و بدنم رو به سمت راست و چپ کشیدم. بچه ها هم پیاده شدن با دیدن ویلا به قطع می تونم بگم فکم افتاده بود. آیناز هم دست کمی از من نداشت! آخه اونم تا حالا اینجا رو ندیده بود و دوست دانیال اینجارو براشون گرفته بود.
آیناز: چقدر بزرگه!
-چقدر هم ترسناکه!
 
آخرین ویرایش

Susan_Ramezani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
22
امتیاز
1,690
آیناز: حالا شب چطوری اینجا بخوابیم؟
نیم نگاهی بهش انداختم و چیزی نگفتم.اصلا چیزی نداشتم که بگم واقعا ترسناک بود اصلا حس خوبی به این ویلا نداشتم.دانیال در، رو باز کردو ما وارد شدیم از در که وارد میشدی یه ورودی سنگلاخی داشت که بقلشم چراغ میخورد و اون ورودی رو درخت های بزرگ نارنج که مانع رسیدن نور خورشید به زمین میشدن احاطه کرده بود.
دانیال: بریم تو دیگه بچه ها!
مانیا: بابا من می ترسم نمیام تو اینجا خیلی ترسناکه!
دانیال: از چی می ترسی باباجون ترس نداره که ویلا به این قشنگی.
این و گفت و مانیا رو بغل کرد و رفت تو آیناز پوزخندزد و کامل می شد فهمید تو دلش داره به دانیال فحش میده.
-بریم؟
آیناز: مگه جز نرفتن کاره دیگه ای میشه کرد ؟
-موافقم، زیادم بد نیست.
آیناز: آره به قول تو زیاد بد نیست.
آروم آروم رفتم تو،از در که وارد میشدی یه راهرو بود که سمت چپ یه حموم دستشویی بود و سمت راست یه آشپزخونه یکم جلوتر سمت راست یه راه پله ی مارپیچ چوبی بود بغل راه پله یه خواب بزرگ بود که ست سفید سوره ای بود جلوتر دوتا پله میخورد و میرفت توی پذیرایی یه پذیرایی مستطیل شکل بزرگ ته پذیرایی یه به اصطلاح بالکن بود که راه داشت به حیاط پشتی.آروم آروم رفتم سمت بالکن دوست داشتم ببینم حیاط پشتیش چه شکلیه وقتی رسیدم زبون از ترس بند اومده بود. عمرا تنهایی بیام اینجا به حیاط بزرگ که توش پر بود از گل هایی که اسمشون هم بلد نبودم و دو تا درخت بزرگ که به شاخه هاشون دو تا فانوس آویزون بود. از وسط حیاط چند تا پله ی سیمانی میخورد و می رفت بالا و یه سکو بود که مطمئنا زیرش ساحل بود پس اینجا ساحل اختصاصی داره خوبه. دوست داشتم بالا رو ببینم پله ها صدای قیژ قیژ میداد و خیلی رو اعصاب بود طبقه ی دوم سه تا اتاق خواب داشت و یه حموم دستشویی اتاق اول ست قرمز سفید داشت که تابلو بود مال آینازه، اتاق دوم ست لیمویی سبز داشت که خودم ور می داشتم ،اتاق سوم هم ست طوسی بود اتاقاش جالب بودن دیگه دست از آنالیز کردن طبقه ی دوم ور داشتم و رفتم طبقه ی سوم با دیدنش قفل کردم یه جای بزرگ واسه عشق و حال کردن یه میز بیلیارد بزرگ اونجا بود و با چند تا تخته کرد و یه برج هیجان رفتم سمت برج هیجان به جای عدد روی چوب ها عکس دلقک های مختلف بود،جالب بود همین که داشتم میرفتم پایین یه جای تاریک توجهم رو جلب کرد رفتم دیدم انباریه و جز چند تا خرت و پرت چیز دیگه ای نداره و البته چند تا قلیان و شیشه های خالی مشروب هم اونجا بود اهمیتی ندادم و رفتم پایین.
ساترا: خاله میشه من شب پیش تو بخوابم.
-اگه جفتک نندازی آره.
مانیا: نخیر من پیش خاله میخوابم.
ملیسا: نخیر من پیش خاله میخوابم.
آیناز: بسه دیگه! فقط ساتر میر پیش خاله شما دوتا تو اتاق من میخوابین. و البته بیاید شام.
-حالا بگو ببینم چرا پکری؟
آیناز: اصلا از این ویلا خوشم نمیاد.
-خوب منم همینطور ولی تو که ندیدیش؟
آیناز: بدم نیست بعد از شام میرم یه چرخی بزنم.
-آره اینطوری بهتره.
دستم رو گذاشتم روی کمرش و سمت آشپزخونه هدایتش کردم .
 
آخرین ویرایش

Susan_Ramezani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
22
امتیاز
1,690
شام که املت بود و دانیال زحمتشو کشیده بود رو خوردیم که حسابی چسبید. داشتم میرفتم بالا که یهو آیفون زنگ خورد.
آیناز: کیه؟ خوش اومدین بفرمایید.
-کی بود؟
آیناز: شاهین و شایان.
-خیله خوب بزار بیان ببینم این دوتا عتیقه چه شکلی ان؟
آیناز: حلق گشادت رو ببند اومدن. سلام خیلی خوش اومدین.
دانیال و بچه ها رفتن سمت در منم دیدم اگه نرم خیلی ضایعس به خاطر همین رفتم جلو،وا این دوتا چرا شبیه دانیال نیستن؟ اصلا بهشون نمیخوره انگلستانی باشن بیشتر بهشون میخوره ایرانی باشن!
-سلام.
شایان: سلام، شما باید خاله طنین ساترا باشید؟ فکر کنم اونقدر که شما رو دوست داره مامان باباش رو دوست نداشته باشه. من شایانم و البته مجرد.
یک لبخند باحال رو لبش بود تابلو بود از این پسر شیطوناس.منم یه لبخند مسخره زدم و دستشو فشردم.
-منم که میشناسین طنین، خوش حال شدم از دیدنتون.
شایان: همینطوره.
اوف پسره ی اوسکول ، ولی با نفر بعدی که دیدم حرفم و خوردم بابا هیکل، بابا جذبه، بابا عضله، بابا خوشتیپ، خب اگه آیناز اینو واسه من در نظر گرفته باشه چرا که نه مگه من دیوانه ام همچین جیگری و ول کنم.
شاهین: سلام، من شاهینم برادر دانیال.
-سلام منم طنین هستم خوشبختم از آشناییتون.
شاهین: بله بله زن داداش خیلی تعریفتون رو میکنن.
-خوب می خوای همینطوری اینجا وایستید؟ بفرمایید تو.
نه مثل اینکه این تو هپروت بود دانیال دستش رو گذاشت رو شونه ی شاهین و بغلش کرد.بعد از یکم گپ زدن با بچه ها رفتم بالا. خدا رو شکر اتاقم مستر بود و می تونستم دوش بگیرم. رفتم از تو چمدونم حوله و یه دست تاپ و شلوارک برداشتم و گذاشتم جلوی در و رفتم حموم و یه دوش سر سری گرفتم. داشتم موهام و خشک میکردم که ساترا با چمدون کوچولوش اومد تو اتاق.
-سلام خاله.
-سلام عزیزم چرا اومدی اینجا؟
-تمام اتاق ها پره منم پیش مامان اینا نمیخوابم میخوام پیش تو بخوابم.
-باشه عزیزم.
چمدان رو ازش گرفتم و گذاشتم کنار دراور. لباساش رو با یه شرت و تی شرت آبی عوض کرد و رفت رو تخت. منم موهام رو خشک کردم و چراغ و خاموش کردم و رفتم کنارش دراز کشیدم. تازه چشمم گرم شده بود که با صدای جیغ آیناز از خواب پریدم.
 
آخرین ویرایش

Susan_Ramezani

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
22
امتیاز
1,690
دانیال با نگرانی در رو باز کرد.
-ملیسا و مانیا اینجان؟
-نه مگه تو اتاق خودتون نبودن؟
-نه نیستن من میرم دنبالش تو هم برو پیش آیناز حالش خوب نیست.
-باشه.
دویدم سمت در رو رفتم بیرون آیناز فقط جیغ می زد شایان از اتاق اومد بیرون.
شایان: چی شده؟
-نمی دونم، دانیال اومده میگه بچه ها نیستن؟
شایان: خوب مگه پیش خودشون نبودن؟
تقریبا با جیغ گفتم-من نمیدونم.
یه لحظه نگاهم به طبقه بالا افتاد شاید اونجا بودن دویدم سمت پله ها و رفتم بالا یه سکوت عجیبی اونجا حکم فرما بود تاریک تاریک بود سعی کردم اصلا به اون انباری نگاه نکنم، مثل اینکه اینجا نیستن.
مانیا: خاله طنین!
تقریبا پرواز کردم سمت میز. مانیا با گریه پرید بغلم.
-اینجا چی کار می کنی بچه نصف جونم کردی؟
مانیا: خ.. خاله، به خدا ت.. تقصیر من نبود، م.. ما..مامان نصفه شب اومد بغلم کرد من و گذاشت اینجا، تازه سرم داد زد گفت از اینجا تکون نخورم.
با این حرف به شدت جا خوردم.
-مطمئنی مامان بود قوربونت برم؟
-آره، به خدا.
-باشه عزیزم بیا بریم؟ پایین.
عصبانی بودم از این که آیناز اسکلمون کرده بود از پله ها اومدم پایین و مانیا رو گذاشتم رو زمین، با عصبانیت رفتم سمت آیناز پامو کوبیدم زمین.
-اوسکلمون کردی؟
آیناز: چته چرا اینجوری می کنی کی اسکول کرده؟
-تو نصف شب داد و هوار راه میندازی که بچه ها نیستن بعد مانیا میگه مامان منو برده بالا گفته تکون نخور.
آیناز: کی من؟
-نه عمم.
همه یه جوری بودن آیناز زد زیر گریه، فکرشو نمی کردم دویدم سمتشو بغلش کردم.
-ببخشید قربونت بر به خدا من قصدی نداشتم فقط یکم عصبی شدم .
آیناز: به خدا طنین من نبردم بچمو مگه دیوونه ام.
دانیال: راست میگه آیناز کلا پیش من بود.
همینطوری داشتیم حرف می زدیم که شاهین با جسم بی جون ملیسا وارد پذیرایی شد.
دانیال و آیناز پریدن سمت بچه، شایانم مانیا رو بغل کرد و رفت بالا.
-چی شده؟ کجا بودین؟
شاهین اومد سمتم.
شاهین: نمی دونم رفته بودم قدم بزنم دیدم صدای جیغ بچه میاد رفتم حیاط پشتی دیدم ملیسا بی جون افتاده رو نرده ها.
رفتم سمت ملیسا قلبش داشت سینش رو میشکافت، نبضش هم تند تند می زد قطعا به خاطر ترس شدید بود روی صورتش آروم آب پاشیدم که بهوش اومد با چشمای گرد شده نگام کرد و پرید بغلم.
ملیسا: خاله من میترسم!
-چرا عزیزم؟
ملیسا: خاله مامان داشت تو حیاط خفه ام می کرد که عمو شاهین اومد.
برگشتم سمت آیناز و با بهت بهش نگاه کردم دیگه داشتم شاخ در می اوردم.
آیناز: من که پیش شما ها بودم دیدید خودتون.
شاهین: من شاهدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا