در حال تایپ رمان رهاورد سهو | A.F.KH کاربر انجمن یک رمان

A.F.KH

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
5/18/19
ارسال ها
326
امتیاز
13,933
محل سکونت
My dream
کد رمان: 2156
ناظر: @Saieh


نام رمان:رهاورد سهو
نویسنده: A.F.KH
ژانر:تراژدی، اجتماعی، جنایی، معمایی
خلاصه:
دختی که تا زمانی که ذهنش او را یاری می‌دهد در کنار پیرمردی معتاد روزهایش را سپری کرده، درست زمانی که زخم‌های روی بدنش به بیشتر حد خود می‌رسد و زندگی مشکین می‌شود، برگه‌ی کاغذ به شدت مشکوکی را در یکی از اتاق‌های خانه می‌یابد. به نظر می‌رسد آن برگه ربطی به...
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,155
امتیاز
29,873
محل سکونت
رفسنجان




نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

A.F.KH

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
5/18/19
ارسال ها
326
امتیاز
13,933
محل سکونت
My dream
«به نام خالق امید »
مقدمه:
نبردی ناعادلانه و پایان ناپذیر، که از همان نفس‌های اول کنه آدمی را میگیرد و آخرین تپش‌های سنگ درون سینه‌امان را هم بی‌نصیب نمیگذارد!
در این مسیر پرخوف راه برگشتی نیست، نمی‌توان پا پس کشید.
تا آنکه برگ برگ‌های گل زندگی‌ات فرسوده شود و بر زمین بیافتد.
هوا بسی تاریک و بی هیچ نقطه‌ای روشنگر بود.
پرواز کلاغ‌ها در آسمان، آن شب سرد را مخوف‌تر می‌ساخت.
فصل زمستان تنها سرما را با خود هدیه آورده بود و دیگر هیچ.
چشم از دریچه بزرگ انباری خانه گرفت و به میله‌های سرد قفس بزرگی که در آن‌جا قرار داشت تکیه کرد.
دود دلش بلند شد و تک تک اتفاقاتی که برایش افتاده بود را مرور کرد.
آن روز بار دگر سرپرستش، از فرط توهمی که ناشی از مصارف بالای مواد مخدر بود، ابتدا او را به بدترین نحوه ممکن زده و سپس در قفسی بزرگ، چونان حیوانی زندانی‌اش می‌کرد.
زندگی‌اش همین بود، شب و روز را به امید نداشتن فردایی بدتر می‌گذراند.
چشم روی هم دوخت و سرش را بالا گرفت، زخمی که روی پایش بود او را به بدترین نحوه ممکن زجر می‌داد!
در حال و هوای سخت و یخی خود فرو رفته بود که صدای چرخیدن کلید و لولا های زنگ زده در توجه او را به سمت خود جلب نمود.
طولی نکشید که پیرمردی در چهار چوب در نمایان شد.
ان همان مرد بود، همانی که شبانه روز خون کوثر را در شیشه کرده بود.
پیرمرد با پوزخندی نزدیک قفس شد.
ظرف آبی را از زیرش به داخل فرستاد.
-ها؟...نگاه می‌کنی؟
دخترک، هیچ واکنشی جز سکوت از خود به جا نگذاشت.
-غذا می‌خوای؟...نه خیر از غذا خبری نیست.
باز هم سکوت، زیرا می‌دانست گر تنها کلمه‌ای سخن بگوید مجازات سخت‌تری انتظارش را خواهد کشید.
مرد که گویی حوصله‌اش سر رفته بود در قفس را باز کرد.
-گمشو بیرون!...برو به کارات برس! گشنمه.
کوثر اما به آرامی از روی زمین برخاست و زمزمه وار گفت:
-چ...چش، چشم!
از در آن زندان آهسته بیرون خزید که آن مرد موهایش را محکم چنگ زد.
-اگه یکبار دیگه دست به مدارک من بزنی تیکه تیکه‌ات میکنم، بی‌شرف!
بعد با صدای بلندی فریاد زد:
-می‌فهمی؟
کوثر تند تند سر تکان داد و موهایش را از دستان جواد آزاد کرد.
 
آخرین ویرایش

A.F.KH

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
5/18/19
ارسال ها
326
امتیاز
13,933
محل سکونت
My dream
به محض خروج از انباری نور چشمانش را زد، که باعث شد اخم کند و دستش را جلوی چشمانش بگیرد.
دقایقی مکث کرد و سپس به فضای حال عادت نمود.
چشم در میان خانه چرخاند، که در کوچکی گویا همتایی ندارد.
فرشی کهنه و فرسوده زمین را پوشانده بود.
پیک‌نیک بزرگی کنار اتاق قرار گرفته بود و آشپزخانه ای به شدت کوچک، در گوشه‌ای ای از خانه وجود داشت.
به طوری که یه شخص هم در آن بزور جا می‌گرفت!
دست از نگاه به زندانی که سال‌ها در آن گرفتار بود کشید و به سوی مطبخ حرکت کرد.
انسانی که بی‌کس و کار باشد، همین سرپناه ویران هم برایش کافی است!
همانند اغلب روز‌ها غذایی نه چندان اعیانی پخت و کناری گذاشت.
می‌دانست الان باید چه کند، پیک‌نیک را مقصدش قرار داد و کنارش نشست.
تعدادی زغال، در اتشگردان گذاشت و با نفت زغال‌ها را آتشین نمود.
هر بار که زغالی میسوخت به سرنوشت خود همانند همیشه لعنت می‌فرستاد.
اگر او هم، همانند سایر دختران آن جامعه بود، هم اکنون به جای آتش زدن زغال باید صفحه‌های کتاب دبیرستانش را با لذت ورق میزد و از استرس کنکور سر به فلک می‌گذاشت!
آخر دختی 17 ساله و چه به این کار‌ها؟
نیم ساعتی گذشت، او باید در انتظار آن پیرمرد پای منقل می‌نشست.
به آتش های درون اتشگردان خیره بود، که حس دردی را در پایش حس کرد.
جواد به طور بی‌رحمانه زخم پایش را لگد کرد و کنار منقل دراز کشید، لحظه‌ای کوثر احساس تعفن کرد، اما آن را با لجاجت به آنی کنار زد.
سپس بسته‌ای حاوی تریاک را باز کرد، روی حلقه وافور چسباند و بعد با انبر، زغالی مناسب انتخاب کرد.
مشغول کار زجر اورش شد!
سعی می‌کرد تا جای ممکن نفس نکشد، تا اوهم دچار بیماری لاعلاج اعتیاد نشود.
او کم درد و رنج نداشت، که اعتیاد هم به آنها پیوندد!
هرچند که گاهی در قید حضور جواد ناخواسته مقداری ناچیز مصرف میکرد. اگر هر کس هم شبانه پای منقل مینشست و شبش را صبح می‌کرد، شاید حتی بدتر از او می‌شد.
خوب بود که آن پیرمرد بی‌منطق و عقل حواس درستی نداشت.
اگر متوجه کار پنهانی او میشد.
 
آخرین ویرایش

A.F.KH

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
5/18/19
ارسال ها
326
امتیاز
13,933
محل سکونت
My dream
حتی جرات فکر کردن به عاقبت آن کار را هم نداشت.
درد و سوزش پرحرارتی را در کنار بازو اش حس کرد!
هر موقع جواد حواس کوثر را پرت می‌دید؛ انبر داغ را آهسته برداشته و به دستش فشار میداد.
کوثر که گویی به شدت، درد بر دستش فشار آورده بود!
وافور را انداخت و از ته دلش جیغ کشید.
جای سوختگی را با دستانش می‌فشرد و فغان سر میداد.
اگر زخمی را که تازه ترمیم شده باشد را دوباره به سیم داغ بکشند دردش وصف ناشدنی است!
پیرمرد ظالمانه از جا بلند شد و دوباره موهای شکلاتی روشن دخترک را اسیر دستان خود کرد.
-چندبار بهت بگم؟!...موقعی که داری کلفتی می‌کنی حواست به کارت باشه؟!
کوثر درحالی که می‌لرزید؛ گوش هایش را گرفت.
-ببخشید...دی...دیگه حواسم پ...پرت نمی‌شه!
جواد سرش را تکان داد و با چشمان لبریز از خشونت به او خیره شد.
-نه...می‌دونی چیه؟ تورو من چند وقته ادب نکردم کث**اف**ت!
سپس از روی عمد جایی را که تازه زخم شده بود را گرفت.
به طرف جعبه ای که به اندازه چمدانی بزرگ بود؛حرکت کرد‌.
چشمان آن دخترک از حدقه بیرون زد.
نه، حاضر بود سال ها آب و غذا مصرف نکند اما آن مجازات را نکشد.
جواد با یک دستش دخترک را و با دست دیگرش قفل صندوقی را که روی پیک‌نیک بود را باز کرد.
کوثر سعی داشت دستش را از چنگ آن پیرمرد کثیف خلاص کند؛اما چه فایده...
هر چه قوا داشت؛ پای التماس کردن از او ریخت.
-تو رو خدا ولم کن،دی...ديگه حوا...س سم پرت ن...میشه. قول میدم به قرآن قو...ل می...دم.
امان از دل های سنگی، که هیچ چیز قادر به آب کردن آنها نیست و نخواهد بود.
پس از آنکه در جعبه را باز نمود.
دو دست کوثر را باهم گرفت.
جسم بی جان او را با وجود تقلاهایش، در جعبه نهاد و با زور درش را دوباره قفل کرد.
زیرا او در جعبه برای آزادی اش تلاش می‌کرد؛ اما زور دختری 17 ساله کجا و مردی 51 ساله کجا!
کبریتی برداشت و زیر پیک‌نیک را آتشین نمود.
-حالا اون تو آدم میشی که دیگه وظایفتو درست انجام بدی!
 
آخرین ویرایش

A.F.KH

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
5/18/19
ارسال ها
326
امتیاز
13,933
محل سکونت
My dream
***
موهای بلندش را پشت گوشش انداخت.
آرام جرعه ای از آب را، نوشید و از آشپزخانه خارج شد.
همه جا کاملا نظم داشت.
این، ثمره آن همه زحمت و جارو‌کشی‌اش در خانه بود.
همانطور که تک تک اجزاء خانه را آنالیز می‌نمود، نگاهش به تلویزیون مکعبی شکل، که روی میز چوبی قرار داشت، برخورد کرد.
دستمالی برداشت و به طرف تلویزیون حرکت کرد.
لایه ای از گرد و خاک روی میز را پوشانده بود.
-خوب شد میز رو دیدم. و‌الا، باز اون روانی به جونم می‌افتاد!
خم شد و تلویزیون را به سختی، از روی میز برداشت.
سپس کمر راست و پشت دستش را بر روی پیشانی‌اش کشید.
هنگامی که اراده کرد، میز را تمیز کند، با کاغذی کوچک روی آن مواجه شد.
ابرو در هم برد.
آن کاغذ، آنجا، در زیر تلویزیون چه میکرد؟
تکه پارچه‌ای را که در دست داشت را کناری انداخت و کاغذ را برداشت.
تای‌اش را باز نمود که با نوشته:«یک عدد دختر 4/3 ساله، قیمت:توافقی است. شماره تماس: ****0912657» برخورد.
همانطور که به کاغذ خیره بود، به دیوار تکیه کرد.
این نوشته یعنی آن پیرمرد، کودکان بی سرپرست را می‌فروشد؟!
از آن بی‌منطق که بعید نبود!
از نظر او باید لقب خدای بی‌رحمی را به خود می‌گرفت!
اما ممکن است...
دستش را به چانه معمولی‌اش گرفت و مشغول فکر شد.
نکند این از همان کاغذ پاره‌هایی است، که جواد در به در دنبالش می‌گردد!؟
صدای بسته شدن در، به او مجال فکر بیشتر را نداد.
سریع کاغذ را دوباره جمع کرده و در زیر بلوزش پنهان کرد.
با دستپاچگی هر چه بیشتر، میز را تمیز نمود.
سعی کرد، اهخمیتی به پیرمردی که در پشتش قرار دارد، ندهد.
می‌دانست همان فرد، برایش فرقی ندارد که خانه از پاکیزگی برق بزند یا گرد و خاک در آن غوطه ور باشد.
او فقط می‌خواست به دخترک سختی بدهد.
این دلیلی بود، که کوثر هیچ‌گاه چرای آن را نفهمید.
کارش را که تمام کرد تلویزیون را روی میز گذاشت.
به سمت جواد برگشت، سر خم کرد و سلام داد.
پیرمرد چشم در حدقه چرخاند و با انگشت، انبارِ خانه را نشان داد.
-امشب زود تر می‌خوابی صورت نحست رو نبینم. گمشو!
کوثر چشمی گفت و کاری را که باید کرد.
به سمت انبار رفت، که آن مردک هم پشت سرش به راه افتاد.
جواد در قفس به آن عظمت را، با قفلی که در دست داشت باز نمود و دخترک را درون آن هول داد.
سالیان سال هاست، برای او سوال شده بود که قفسی به این بزرگی و از جنس فلز را چگونه ساخته‌اند؟
مگر چند پرنده بی گناه و معصوم، در آن جان داده‌اند، که این زندان چنین سرد و بی رحم است؟!
شب فقط برای آنکه کوثر از آن شرایط عصفناک، پا به فرار نگذارد، او را در زندانی کوچک نگه می‌داشت.
درش را قفل نموده و با غضب ضربه‌ای به آن زد.
-دختره حرومزاده، تو لیاقت هیچی رو نداری!
 
آخرین ویرایش

A.F.KH

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
5/18/19
ارسال ها
326
امتیاز
13,933
محل سکونت
My dream
کوثر اما با خونسردی تمام، به او زل زد، دیگر به این دیوانگی‌های پیرمرد عادت کرده بود!
هنگامی که از رفتن جواد اطمینان حاصل کرد. برگه را بار دیگر، خواند.
سوال های زیادی در سرش می‌چرخید، که پاسخ همه آنها مجهول بود.
آهسته، زیر ل**ب زمزمه نمود:
-معلوم نیست...
تکه کاغذ را تا کرده و زیر برامدگی که، بر کف قفس به وجود آمده بود گذاشت.
سپس بانگ خمیازه‌ اش، در انبار پیچید.
سرش را روی کفه سرد قفس، قرار داد و پاهایش را آرام جمع کرد.
تا کره کره چشمان مشکی‌ اش را کشید، خوابی عمیق او را در بر گرفت.
دوباره چشم باز کرد که با در باز قفس، مواجه شد.
چندین بار پلک زد، از جا برخاست.
آزاد شده بود!؟ آن هم از دست آن مردک مجنون؟
اطرافش را نگاه کرد.
آری آنجا همان مکان آشنا بود اما...
از آن زندان تاریک، بیرون رفته و در انبار را باز کرد.
اما به جای خانه‌ای ویران با پنج پله برخورد.
از نرده های پله گرفته و خود را بالا کشید.
باز هم غافلگیری!
دروازه ‌‌‌‌ای طلایی رنگ و عظیمی وجود داشت، که پشت آن، سرزمینی سرسبز چون بهشت قرار گرفته بود!
لبخندی از رضایت مند بر روی صورت گردش نقش بست.
وقت را غنیمت دانست، سریع به سوی آن باغ زیبا حرکت کرد.
در این هنگام، دو شخص سد راه او شدند.
لبخندش محو شد، به آنها که هر دو لباسی سفید و بلند بر تن کرده بودند، نگریست.
فرشته اول نیزه خود را بر زمین کوبید، او را از دروازه دور کرد. آنگاه با صدایی رسا فریاد زد:
-ولدالزنا آفریده شده برای به جهنم رفتن! جایی در بهشت برای حرامزاده‌ها وجود ندارد.
کوثر بسیار شوکه شد، این حرف او به کوثر چه ربطی دارد؟!
فرشته دومی هم همانند اولین فرشته نیزه اش را به زمین زد.
-زنازاده، بدترین سه نفر است؛ یعنی از میان پدر، مادر و فرزند، فرزندی که حرام‌زاده باشد از پدر و مادر زناکار خود بدتر است. بهشت سزای اعمال نیکوکاران است!
دخترک، از فرط شک نمی‌دانست چه کند.
دنیا، پیش رویش رنگ تیره و تار به خود گرفت.
سرش گیج رفت و حس کرد زیر پایش خالی شده.
 
آخرین ویرایش

A.F.KH

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
5/18/19
ارسال ها
326
امتیاز
13,933
محل سکونت
My dream
صدای جیغ زدن های مکررش فضا را پر کرد، یکباره از خواب پرید.
دستش را روی قفسه سینه‌اش گذاشت.
از روی زمین بلند شد و پی در پی نفس های عمیق، می‌کشید. در‌ب قفس هم قفل بود. هنوز در خلسه آن خواب عجیب فرو رفته بود، که جواد، در آن انباری حضور پیدا کرد. در قفس را، باز نمود.
همانند همیشه، با دشنام های صبحگاهی‌اش صبح را به کوثر به خیر گفت! و پس از صادر دستورات روزانه اش، او را در خانه تنها گذاشت.
و اما آن دخترک که تازه صبح را آغاز کرده، به جای صبحانه‌ای مفصل، تنها اجاز خوردن تکه‌ای نان و کمی آب را داشت.
صورتش را با آب سرد شست و شو داد، که ناخودآگاه فکرش به سمت آن خواب عجیب رفت.
شیر آب را بست. درحالی که صورتش را با دستمالی خشک می‌کرد‌، صدای در زدن‌های ناگهانی، پروانه افکارش را به سمت دیگری سوق داد.
جواد به او هشدار داده بود، اگر کسی در خانه را زد، او به هیچ عنوان سراغ در نرود!
بنابراین، توجه ای به در نکرد.
دقایقی گذشت، گویی آن فرد قصد رفتن را که نداشت، هیچ، هربار با قدرت بیشتری در را می‌کوبید.
کوثر کلافه به سوی در قهوه ای رنگ رفت، و دستگیره درب را گرفت.
-نکنه، خودش باشه...شاید داره، منو امتحان می‌کنه.
دو دل بود، میان باز کردن، یا نکردن.
پشت به در کرد، به محض آنکه خواست دوباره به آشپزخانه برگردد صدایی بلندتر آمد.
انگار آن شخص تنه‌اش را به در می‌کوبید و هدف شکستن درب را داشت، جواد اگر میخواست او را امتحان کند، هیچ‌گاه به مالش آسیبی نمی‌رساند.
دلش را به دریا سپرد و درب را باز کرد، که فردی سیاه پوش در خانه پرت شد.
او ترسیده، جیغ خفیفی کشید و از آن غریبه دوری کرد.
مرد سریع از روی زمین بلند شد و سرش چندین بار تکان داد. هیچ شباهتی، به آن پیرمرد کریه نداشت و برعکس کاملا جوان بود!
کوثر خود را به گوشه دیوار چسبانده، با صدایی گرفته گفت:
-ت...تو کی هس...هستی؟
جوان پوزخندی زد و لباسش را تکاند.
برخلاف او با صدای بلندی داد زد:
-کجایی موش کثیف؟!
به سمت انبار خانه رفت، درب انبار را با پایش، به دیوار زد و داخلش شد.
کوثر حتی جراعت تکان خوردن، از جایش را نداشت و بدنش به لرزه افتاده بود.
هر چه بود، به او ربطی نداشت، موش کثیف قطعا به جواد خطاب می‌کرد.
آن مرد، لحظاتی بعد از گشتن انبار دوباره داخل خانه شد. نگاهش به درب اتاقی افتاد که ورود به آنجا هم برای کوثر قدغن شده بود! دستگیره را چند مرتبه بالا و پایین کرد، ولی در قفل بود.
نگاه خشمگینش را به دخترک داد و به طرف او حرکت کرد.
 
آخرین ویرایش

A.F.KH

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
5/18/19
ارسال ها
326
امتیاز
13,933
محل سکونت
My dream
هر چه نزدیک‌تر می‌شد، او خود را بیشتر به دیوار می‌چسباند، گویا می‌خواهد با دیوار یکی شود!
با صدایی که خوف در آن جریان داشت، پرسید:
-چی...میخ، میخوای؟...از م، من دور شو!
فرد روبه رو‌اش خنده‌ هیستریکی بلندی، سر داد.
دو دستش را دو طرف کوثر قرار داد و چشمان خاکستری تیره‌اش، نگاه مشکی او را نشانه گرفت.
-خیلی آروم و شمرده بهم می‌گی، اون بی‌پدر عوضی کجاست.
-م... من... نمی‌دو...
محکم دو دستش را روی دیوار کوبید، فریاد زد:
-من از انکار متنفرم! پس سعی نکن منو بپیچونی، بگو!
انگار جواد دوم را روبه‌رو اش می‌بیند. همانند او بلند داد می‌کشید و قلب کوثر پر از ترس می‌شد.
هر چه تمنا داشت را، پای نگاهش ریخت.
-با...باور کن ن... نمی‌دونم، اون به م...من ن...نمی‌گه کجا می...می‌ره.
مرد کلافه به سوی دیگری نگاه کرد، پوست لبش را به داخل دهانش فرستاد و ان را عصبی جوید.
-نمی‌گی نه؟
دستش را کلافه در موهای کوتاه مشکی اش برد و صاف ایستاد.
سپس، همانگونه که به دخترک خیره بود در را نشان داد.
-اون کثافت تو اتاقه اره؟!...بهش حالی میکنم وقتی مثل سگ، یه برده و چند تا زهرماری می‌خره باید پولش رو هم بده!
به سمت اتاق رفت، با همه قدرتی که در وجود داشت با تنه‌اش به در ضربه زد، سه مرتبه ان کار را کرد.
در با صوت ناخوشی، شکسته شد و بر زمین افتاد. چوب شکسته شده را، زیر پا له کرد، وارد آن اتاق شد.
کوثر که تنها با اظطراب تماشاگر آن صحنه بود، هفده سال کنجکاوی‌اش او را وادار به نزدیک شدن به آن مکان کرد.
فضایی همانند باقی جاهای خانه کوچک، اما پر از برگه و جعبه های بزرگ و کوچک که روی هم انباشته شده بودند.
مرد، کلافه لگد به کارتنی زد!
-پس اون لعنتی کجاست!؟
کوثر دست از دیدن اتاق برداشت و به آن غریبه خیره شد.
-من نمی‌دونم کجاست، اون وقتی می‌ره بیرون به من هیچی نمی‌گه، من حتی تا الان این اتاق رو ندیدم چه برسه به اینکه اینجا قایمش کنم!
-باشه، منم باور کردم...من میرم اما به اون سگ بگو این دفعه فقط خونه اشرافیت رو خراب کردم دفعه دیگه سرش رو تحویل آقای فراهانی می‌دم.
با سرعت، از اتاق گذشت که کوثر بازو‌اش را گرفت.
سوالی را که ذهنش را به شدت مشغول کرده بود، را پرسید:
-منظورت از زهرماری و برده چی بود؟
بازو اش را با خشم از دستش کشید و یقه پالتو بلند مردانه اش را درست کرد.
-چرا باید به نوچه‌ جواد جواب پس بدم؟
کوثر دسته ای از موهایش را، که جلوی دیدش را گرفته بود به پشت گوشش فرستاد و به زمین خیره شد.
-شاید...بدونم کجاست.
 
آخرین ویرایش

A.F.KH

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
5/18/19
ارسال ها
326
امتیاز
13,933
محل سکونت
My dream
مرد ابرویی بالا انداخت و خاکستری‌هایش را در حدقه چرخاند.
-می‌خوای بدونی که چی بشه؟ مثلا، تو که کلفتی! چیکار میتونی بکنی؟... ولی فقط برای پیدا کردن اون مرتیکه می‌گم... جواد ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سیزده یا چهارده سال پیش، جنس زیاد برداشت، خیلی زیاد، به ما گفت ق*م*ا*ر می‌بره، پولشو یک جا میاره و...
-و چی؟ بگو دیگه!
دخترک، هیچ دلیل ناگهانی او را نمی‌فهمید، همانگونه خیره به فرد روبه‌رو اش بود، امیدوار که بالاخره از راز های پیرمرد سرپوش را بردارد.
صدای بلند تلفن همراهی مانع از آن شد؛ که سکوت و امید های واهی فردی بیشتر ادامه پیدا کند.
تلفنش را از جیب پالتو‌اش بیرون کشیده و دایره سبز رنگ لمس کرد.
آنگاه، بی‌انکه حرفش را کامل کند از خانه خارج و یک شخص را بی جواب گذاشت.
اما کوثر آه بلندی از ته دل کشید، او چه نگون بخت بود، که حتی غریبه ها هم برایش ارزشی قائل نمی‌شدند! داخل اتاقی شد که هر یک از اجزایش برای او مبهم بود، و او حال میخواست از تک تک آنها پرده برداری کند.
نگاهی به برگه های روی میز انداخت، بیشترشان نوشته هایی به زبان انگلیسی داشتند.
سراغ جعبه ای رفت که با چسب درش را بسته بودند. داخلش از پودر های مخدر پر بود.
با حرص مشتی به آن زد!
-مردک احمق! این همه مواد برای کی می‌خواستی؟ تا آخر عمرتم بشینی اینارو بکشی، تموم نمی‌شه.
با این حرفش جرقه‌ای در سرش به وجود آمد، خود او در بچگی چند دفعه به اجبار از این بسته ها جا به جا کرده بود. حتما فروش مواد، از دیگر اقدامات پاکش بود.
از آن جعبه گذشت و چسب کارتن دیگری را باز کرد.
برای او، یافتن پاسخ هایش و سر درآوردن از کار سرپرستش جالب بود، برخلاف تصوری که داشت، اینبار چند پوشه و پرونده در کارتن بود، به همراه یک شناسنامه.
به محض دیدن شناسنامه، نیشخندی بر ل**ب های باریکش جاری شد.
-بزار ببینم، تو افغانی هستی یا ایرانی؟
شناسنامه را برداشته و بازش کرد.
با خواندن اسم و فامیلی‌ درونش بسیار تعجب کرد!
زیرا، ان شی در دستش حتی متعلق به جواد نبود.
منتها هیچ باور نمی‌کرد!
-این نام خانوادگی همونی نیست که...
نگاهش به پنجره اتاق افتاد نیمه های ظهر بود و هر لحظه امکان داشت آن پیرمرد سر رسد.
پس از جا برخاست و هنگام بستن کارتن شناسنامه را از داخلش برداشت.
***
 
آخرین ویرایش

A.F.KH

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
5/18/19
ارسال ها
326
امتیاز
13,933
محل سکونت
My dream
سرما، به عمق وجودش رسوخ کرده بود.
دستانش را بیشتر به دور پیچاند و هرگز نمی‌تواست از برهم خوردن دندان هایش بهم جلوگیری کند.
آن روز هنگامی که سرپرستش، درب شکسته را مشاهده کرد.
گونه‌ای دیگر، از تنبیه های متنوع ‌‌‌‌اش را برای دخترک درنظر گرفت.
در هوای سرد زمستان، جسمش را با اب یخ خیس کرده و او را در هوای سرد زمستان، خارج از خانه، رها نمود.
اما، جای شکر داشت، که اسیر آن جعبه آتشین نشد! خود را بیشتر به گوشه دیوار چسباند و سر روی زانوی پاهایش گذاشت.
عطسه کرد، که لرزش بدنش بیش از قبل شد.
چقدر دلش برای آن قفس مشکین تنگ شده بود! که محرم، راز های کودکی و نوجوانی بود.
با همه آن شرایط ظالمانه، به خواب رفت. او به زندگی سرد و تاریک عادت کرده بود.
و اما آن پیرمرد، سرگردان در اتاق می‌چرخید.
پس از آنکه، دریافت آنها قصد کشتنش را دارند و شی مهمی از اتاق اسرارش کم شده!
حدس می‌زد، نتیجه هجوم افراد فراهانی به خانه‌اش باشد. اما بی خبر از آنکه، شناسنامه در زیر همان قفسی است که پرنده نگون بخت را هر شب در آنجا زندانی می‌‌کرد!
ساعاتی گذشت و طلوع آفتاب آغاز شد.
جواد از فرط اظطراب و نگرانی، خواب به چشمانش نیامد.
باید بعضی از اجناس را به آنها بر می‌گرداند، یا چاره‌ای دیگر برای خود پیدا می‌کرد‌. گویی خودشیرینی در پیش دوستان فراهانی نتیجه‌ای نداشته است.
از جا برخاست و تنها به پوشیدن پیراهنی نارنجی رو لباس خانگی‌اش بسنده کرد.
معتاد کوچه و بازاری چون او را، چه به جامه‌ی آراسته؟
از خانه بیرون آمد و با جسمی یخ زده روی یکی از پله ها برخورد.
لگدی محکم با پایش به پشت کوثر زد، که آن دختر از پله سوم پایین افتاده و چونه اش به آسفالت خیابان برخورد کرد!
چنان در شک بود، که حتی نمی‌دانست بیدار است یا خواب!
جواد پله دوم و سوم را طی کرده و دوباره از روی پشت دخترک رد شد.
بطوری که این دفعه کاملا هوشیار شد.
پیراهن کهنه‌اش، هنوز مقداری نم داشت و این، سرما را هم به حال دگرگونش می‌افزود.
چنگی به موهای نامرتب کوثر زد و او را داخل خانه پرت کرد.
دخترک، پس از بسته شدن در هیچ نگفت، حتی شکایت هم نکرد.
فقط بر زمین نشست و آهسته بغض خود را شکست.
قطره قطره باران بهاری از آسمان چشمانش فرو می‌آمد و روی گونه زخم دیده‌اش می‌نشست!
کاش او هم مادری مهربان برای زخم های وجودش و محبت گرم دستان زحمت دیده پدری را داشت.
کوثر حتی نمی‌دانست چه بر سر والدینش آمده و همین او را بسیار آزار می‌داد.
 

A.F.KH

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
5/18/19
ارسال ها
326
امتیاز
13,933
محل سکونت
My dream
روز از نو و روزی از نو، همانند اکثر اوقات، پس از تعویض لباس‌هایش، به انجام وظایف تکراری‌اش پرداخت.
نگاهی به در انداخت، که هنوز هم شکسته بود. جارو دستی را بر گوشه‌ای گذاشت و کمر صاف کرد.
هنوز هم ربط صاحب آن شناسنامه یعنی جانان فراهانی را، به این پیرمرد دیوانه نمی‌دانست.
دستمال قهوه‌ای رنگی را به دست گرفت.
مشغول نظافت بود،که صدای ضعیف زمزمه‌‌ای را از طرف در شنید.
بازهم همان حس کنجکاوی تحریک شد برای بدست آوردن اطلاعات!
آهسته به طرف در رفت و پشت آن، گوش ایستاد.
گویا جواد، تلفنی با شخص مجهول دارد.
صدای عصبی‌اش به گوش رسید.
_چی؟...نه معتمدی هم هیچ غلطی نمی‌کنه!
-...
-فکر کردی برای بابای کثافتش بچه‌اش مهمه!؟...فقط پول می‌خواد.
-...
-من پولم کجا بود که نوکرم باشه!... همون لاشخور مجبورم کرد.
-...
-الان...اونجا هم می‌رسم.
دقایقی پس از قطع شدن صدا کوثر بهت زده چند قدم به عقب رفت! دستش کابینت سنگی آشپزخانه را چنگ زد.
او گفت نوکر؟! مگر جواد چند خدمتکار دارد؟
اگر منظورش خود او باشد چه؟
گیج بود، نمی‌دانست چه کند. هنوز برای دست به کار شدن زود بود. مات و مبهوت به طرف اتاق رفت، باید مدارک بیشتری پیدا می‌کرد.
کل اتاق را زیر رو کرد، اما هیچ چیز جز جعبه‌ای که درونش پر بود از عکس های دخت نوزاد تا دختر های جوان، به نظرش مشکوک نبود.
-فکر کن،فکر کن! جواد گفت نوکر، اون غریبه هم گفت یه برده، یعنی فقط یک نفر کلفت جواد است.
سریع به طرف انبار رفت، از زیر قفس آن تکه کاغذ و شناسنامه را بیرون کشید.
-اون مرده گفت سرش رو برای فراهانی می‌بره، یعنی جواد به فراهانی بدهی داره. بیرون گفت به بابای یک بچه بدهی داره، پس یعنی بابای اون بچه آقای فراهانی است.
 
آخرین ویرایش

A.F.KH

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
5/18/19
ارسال ها
326
امتیاز
13,933
محل سکونت
My dream
اگه غلط املایی یا نگارشی دیدید ممنون میشم بگین
شناسنامه را گشود و نام پدر را خواند.
-منوچهر فراهانی! من هنوز اسم اون مرد رو نمی‌دونم. شاید... این شناسنامه دختر برادرش، باشه.
کاغذ را برداشت و از انبار خارج شد.
به طرف تلفن قدیمی رفت، باید جرأت به خرج می‌داد و زنگ می‌زده.
با دلی ترسان اما همراه ذره ای بی‌پروایی! با آن شماره تماس گرفت. حتی نمی‌دانست پس از قطع شدن بوق تلفن، چه به آن فرد پشت خط گوید.
-الو؟
تپش قلبش بالا رفت اما سعی کرد خود را عادی جلوه دهد، تلاش نمود لحن کلفت و سختی داشته باشد.
-من برای...
مرد در میان حرفش پرید.
-کی هستی؟... چرا تلفن زدی؟
-اگهی... برای آگهی.
بازهم لکنت زبان، مانع از آن شد که ترسش را پنهان کند.
-کدوم اگهی؟
-من از طرف آقای...آقای فراهانی تماس می‌گیرم، اون شما رو با م،من اش...آشنا کرد.
مرد لحنش عوض شد، انگار فهمیده برای چه کاری با او تماس گرفته‌اند‌.
-من دو ساله دیگه تو کار بچه نیستم، اما شاید بتونم با چند نفر هماهنگ کنم. تو چه کاره هستی؟ چقدر می‌تونی هزینه کنی؟ آقا فراهانی قیمتاش بالا است.
گویی کوثر همان مقدار آب و نانی را که صبح خورده را خواست بالا بیاورد، چقدر راحت راجب این تجارت کثیف صحبت می‌کند.
من باید شما رو ببینم، کم پول نمی‌خوام بدم که تلفنی بشه معامله کرد. کوچه سهراب رو میشناسید؟ سهراب چهار در خیابون...
-ساعت چند اونجا باشم؟
نفس عمیقی کشید و جواب فرد پشت خط را داد.
-همین الان می‌تونید بیاید، من خودم رو سریع می‌رسونم.
-باشه‌.
صدای بوق های مکرر، نشان از قطع کردن تماس می‌داد.
می‌دانست جواد تا اواسط عصر بیرون است، پس خیالش از بابت او راحت بود.
پلاستیکی برداشت و به سمت اتاق که دربش هنوز شکسته بود رفت.
مقداری از کوکائین درون جعبه را برداشته و داخل پلاستیک ریخت.
کوثر دیگر در شناسایی قیمت و نوع مواد مخدر دکترا ارشد داشت! برعکس علم و دانش که از آن، پنج کلاس بیشتر بهره نبرده بود.
او که از این خانه ویران هیچگاه بیرون نمی‌رفت.
تنها یک دست لباس داشت.
آن هم برای آنکه وقتی مواد حمل می‌کند، کسی به او شک نورزد.
 
آخرین ویرایش

A.F.KH

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
5/18/19
ارسال ها
326
امتیاز
13,933
محل سکونت
My dream
لباس مناسب بیرون را پوشید و پلاستیک را در آستینش جاسازی کرد.
به طرف در رفت و آن را گشود.
او این همه سال، از آن زندان به بیرون پا نگذاشته بود!
تنها برای آنکه جواد به او هشدار داده بود! اگر لحظه ای فکر آزادی به سرش بزند، آن وقت علاوه بر تنبیه های متنوع، به شیوه دیگری آزارش می‌دهد.
که نه فقط دخترانگی‌هایش بلکه زیر دست او مرگ را به چشم ببینید!
با این فکر ترسی بر کوثر حکم فرما شد. اما او انگیزه بزرگی برای این کار داشت، او در پس خانواده‌اش بود.
در خانه را با استفاده از سنگ نیمه باز گذاشته و کمی از آن فاصله گرفت.
دقایقی گذشت، در این زمان به تماشای مردمی نشست، که فقر و فلاکت بخش بزرگی از زندگی‌اشان است.
پیرزنی با چادر مشکی، از او طلب درخواست چند تومان پول کرد.
غافل از بدبختی دخت رو‌به‌رو اش، خود او در خوف پیرمردی مرگ را نزدیک می‌بیند.
موتوری آبی رنگ در کنار تابلو، که ابتدا کوچه وجود داشت و روی آن نوشته سهراب ۴ حک شده بود،ایستاد.
کوثر دست هایش را با هراسی وصف ناپذیر مشت کرده
و به پیش مرد درشت هیکل رفت.
آن شخص نگاهی به کوثر انداخت.
-بله؟
-من از طرف اقای...
مرد از موتور پیدا شده، اما کلاه ایمنی ‌‌‌‌اش را از سر برنداشت.
-فهمیدم، بگو!
برای اولین بار تصمیم گرفت جدی برخورد کند، ابرو درهم برد و کوکایین را آهسته از آستینش درآورد.
-به هر چی می‌گم جواب بده! تا چند میلیون نصیبت بشه.
 
آخرین ویرایش

A.F.KH

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
5/18/19
ارسال ها
326
امتیاز
13,933
محل سکونت
My dream
فرد غریبه با تعجب سریع کلاه از سر برداشت و به بسته خیره شد. از نگاهش می‌توان فهمید حیرت کرده است.
-پس تو بچه نمی‌خوای، بپرس!
محموله مواد را سر جای قبلی‌اش برگرداند.
-با فراهانی کار می‌کردی؟
-اره، چرا به اون گیر دادی؟
-اسمش چیه؟ ...کی هست؟ راجبش توضیح بده!
مرد، با تعجب به دختر لاغر اندام نگاه کرد.
-منوچهر، یه اختلاس‌گر مثل بقیه متخلفان تهران، من چیز زیادی ازش نمی‌دونم. فقط در حد چندتا جلسه بود، برای تحویل نوزاد و کودک بیشتر آدماش رو می‌فرستاد.
به این مطمئن شد، جانان فراهانی فرزند طلبکار جواد است. اما او سوال دیگری از آن شناسنامه مرموز داشت.
-فهیمه رجایی کیه؟
نگاهش رنگ بی شرمی را به خود گرفت.
-ساقی منوچهر، چند شب هم خدمت من رسید.
لحظه ای احساس تعفن دخترک را آزار داد، او مجبور بود چنین انسان هایی را تحمل کند.
-جانان فراهانی چی؟ اون کیه؟
-ثبت احوال گیر اوردی؟ ...حاصل هوس یک شب منوچهر، و تنها حرومزادش که شناسنامه داره. فهیمه یک بار باردار شد، اونم از منوچهر، که مجبورش کرد برای بچه‌اش شناسنامه بگیره و بزرگش کنه...
در میان حرفش قهقهه بلندی سر داد و ادامه حرفش را گفت:
-اما فراهانی عزیز، پدر نمونه، تحویلش داد به من و گفت به یکی از دیوانه‌ترین مشتری موجود تو دم و دستگاه بفروشش!
بدن کوثر چون یخبندانی، سرد شد و احتمال های عجیب و غریب به سرش زد.
-ب... به کی ف... فروختیش؟
-به یکی از بچه های خودمون، جواد مقدم، بهش جواد خنجری هم می‌گیم.
سپس با صدای کلفتش بلند خندید.
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا