برگزیده رمان رستاخیز جنون | Ailar.D کاربر انجمن یک رمان

Ailar.D

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
3/18/19
ارسال ها
359
امتیاز
21,263
با نام و یاد خدا
کد رمان: 2158
ناظر رمان:سیده پریا حسینی
نام رمان: رستاخیز جنون
نام نویسنده: Ailar.D
ژانر: ترسناک، اجتماعی، تراژدی
خلاصه:
احمقانه بود و یا شایدم واقع بینانه!
در ورای آن عشق و تجمل، در ورای آن محبت و سِودای بی پایان، به حقیقتی پی بردم که مرگ در برابر آن پوچ و بی ارزش جلوه میکند. آن اتفاق احمقانه تو بودی و احمقانه تر از ان دوست داشتنت بود. اما حالا، من برگشته ام؛ تنها برای انتقام و دیگر هیچ!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263









نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان​
 

Ailar.D

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
3/18/19
ارسال ها
359
امتیاز
21,263
مقدمه:
در این جاده زخمی و پر پیچ و خم اگر عاشقت هم شده باشم، بلایای زمانه نمی‌گذارد همچون گذشته مهربان باشم. نه؛ دیگر آن آدم سابق نیستم، در وحشت‌ها و تاریکی‌ها شیطان شده‌ام!
***
صدای وحشتناک و عجیبی به گوش‌هایم سیلی زد. انقدر وحشتناک بود که کمی به خود لرزیدم. آرام‌آرام نزدیک پنجره شدم که یادم آمد این صدای سگ ماهان است. لعنتی، هنوز به آن عادت نکرده بودم! پنجره را بستم. می گویند هر پایاني، آغاز چیز دیگریست. هر مقصدي می‌تواند مبدأیی باشد، هر شکستي مقدمه‌ي پیروزی و مرگ... راستش نمي‌دانم در پس مرگ چه چیزي است. شاید شروع زندگي دیگري باشد و شاید هم...
هر چه که باشد از زندگي‌اي که حال دارم، بهتر است. دم عمیقي گرفتم. نگاه از فضاي وسیع حیاط گرفتم و پنجره را بستم. خانه در سکوتي آزار دهنده فرو رفته بود. به یاد ندارم روزي بوده باشد که سر و صدا خانه را از جا بکند. سکوت و سکوت و سکوت و البته تاریکي چیزهایي بودند که همیشه در خانه حکم‌رانی مي‌کردند. البته گاهي نیز صداي وسایل خانه بلند مي‌شد، درست مثل اینکه کسي بدون این‌که دیده شود، در خانه پرسه بزند.
به سمت آشپزخانه رفتم تا غذاي مورد علاقه ماهان را بپزم. آش رشته غذای مورد علاقه‌اش بود و حداقل هفته‌ای یکبار آن را می‌خورد. صدای تلفن روی میز، در خانه‌ی ساکت طنین انداخت. باعجله به طرف تلفن رفتم و گوشی نقره‌ای رنگش را به گوشم نزدیک کردم:
- بله!
صدای مردانه و خشنی جواب داد:
- ترانه، من امشب خونه نمیام. با بچه ها میریم بیرون.
- ولی من...
صدای بوق‌های پشت سر هم، نشانه‌ی بی‌اعتنایی به من و قطع کردن تلفن بود. خیلی از شب‌ها خانه نمی‌آمد و به این شرایط عادت داشتم. به سمت آشپزخانه رفتم و قابلمه قرمز رنگ آش را از روی گاز برداشتم و درون یخچال گذاشتم. وقت‌هایی که تنها بودم میل زیادی به غذا خوردن نداشتم. من و ماهان یک سال می‌شد که باهم ازدواج کرده بودیم. یک ازدواج اجباری! ازدواجی که دلیل دیگری جز پول و ثروت، هیچ نداشت. همه فکرمی‌کردند چون با آدم پول داری ازدواج کرده‌ام خوشبخت و خوشحالم؛ اما مگر پول، جایگزین عشق و علاقه می‌شود؟
 
آخرین ویرایش

Ailar.D

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
3/18/19
ارسال ها
359
امتیاز
21,263
کسی که بیشتر شب‌ها حتی به خانه، پیش زنش نمی آید، عاشق است؟ در یک عمارت بزرگ، تنها همدم شب‌هایم دیواهایش هستند. ماشین آخرین مدل درحیاط خانه است؛ ولی چه فایده که حتی یکبار هم با ماهان بیرون نرفته‌ام! وقتی که ماهان به خانه می‌آید، فقط دوست دارد از چیزی ایراد بگیرد! تمیزی، غذا، حتی بعضی وقت‌ها که م**س.ت است از ظاهر من هم ایراد می‌گیرد. از بی‌حوصلگی تصمیم گرفتم کانال‌های تلویزیون را بالا و پایین بکنم. برای برداشتن کنترل بلند شدم که صدای سگ‌ها از حیاط بلند شد. دوان‌دوان به طرف حیاط رفتم. از پله‌های سفید رنگ و مارپیچ آنجا پایین رفتم که صدای کلون به گوشم رسید. با صدای بلند گفتم:
-کیه؟
صدای نازک دخترانه‌ای از پشت در جواب داد:
- صاحب خونه! مهمون نمی‌خوای؟
سمیرا بود. دوست قدیمی و همدم همیشگیم. در را باز کردم. سمیرا و چند نفر دیگر با یک کیک بزرگ و زیبا وارد شدند و فریاد کشیدند:
- سوپرایز! تولدت مبارک ترانه جون!
در شوک عجیبی به سر می‌بردم. تمام خاطرات دوران دانشگاه و کودکی‌ام که با سمیرا سپری شده بود، در ذهنم مرور شد. چهره‌ی پر شورش نشان از هیجان درونی‌اش می‌داد. همیشه اینگونه بود؛ حتی در غم هایش! سمیرا دختری از جنس شور و هیجان بود، دختری که هیچ شباهتی به من نداشت! گاهی اوقات به خاطر پول و خانه‌ای که اکنون از ماهان داشتم، حسودی‌اش می‌شد؛ اما نمی‎دانست به اندازه‌ی هر وجب این عمارت، غم و غصه داشتم.
ناگهان به خودم آمدم و فهمیدم امروز، ۱۴ تیر، تولدم بود. اینقدر فکرم درگیر بود که حتی تولد خودم را هم به یاد نمی‌آوردم! تازه چشمم به بقیه افتاد. نازی، دوست زمان بچگیم، نامزد سمیرا، درسا و خواهر سمیرا، روژان! با لحن همیشگی‌ام گفتم:
- خیلی ممنونم! باورتون نمیشه، حتی خودمم یادم نبود! راستی، بیاین تو. ماهانم خونه نیست.
 
آخرین ویرایش

Ailar.D

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
3/18/19
ارسال ها
359
امتیاز
21,263
نازی در جوابم اخم کرد و گفت:
- این کجا میره هرشب؟!
در جواب نازی؛ فقط لبخند غمگینی زدم. وارد عمارت شدیم. نامزد سمیرا، باربد، رو به من گفت:
- ترانه خانم! ما که سعادت نداریم آقا ماهان رو زیارت کنیم!
چشمانم را به چشمان سیاه و براقش دوختم. واقعا که خیلی از سمیرا زیبا تر بود. پوست سفید و قد بلندش و موهای خرماییش او را جذاب تر کرده بود. در جواب او زیر ل**ب به ماهان که باعث خجالتم بود، لعنت فرستادم.
بعد از چند ثانیه سکوت رو به درسا گفتم:
- پس شوهرت، آقا سیاوش کجاست؟
با چشمان بادامی‌اش، نیم نگاهی به من کرد و جواب داد:
- بهش گفتم بیاد، الاناست که سر و کله‌ش پیدا بشه.
نازی نگاهی به کیک کرد و داد زد:
- خاک بر سر وراجتون! کیک رو یادمون رفت!
راست می گفت، اینقدر درگیر صحبت بودیم که همه به کلی کیک را فراموش کردیم. گفتم:
- شما توی آلاچیق بشینید هوا خوبه، من میرم قهوه بیارم.
نازی گفت:
- شما قلیون هم دارید؟
نگاهی به قد کوتاه و اندام چاق نازی انداختم؛ با وجود اینکه خوشتیپ نبود ولی قیافه‌ی با نمکی داشت. چشمان درشت و قهوه‌اش چاشنی صورتش بود. بینی گوشتی و بزرگش هم او را بانمک‌تر می‌کرد. جواب دادم:
- امشب که ماهان نیست، هر کاری می‌خواین انجام بدین.
میخواستم اینطوری حداقل به بدبختی هایم فکر نکنم. ماهان حتی تولد من یادش نبود! اصلا معلوم نبود شب‌ها کجا می‌رود، آن وقت من اجازه خروج از این عمارت خراب شده را نداشتم.
 
آخرین ویرایش

Ailar.D

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
3/18/19
ارسال ها
359
امتیاز
21,263
من زن ماهان نبودم، من فقط آدم اضافی در زندگی ماهان بودم! آدمی وقتی با عشق به چهره‌ی بی‌رحم ماهان می‌نگریست، او در جواب چشمانش را از من بر می‌داشت. به نظرم درسا خیلی خوشبخت بود؛ با وجود چنین مردی مثل سیاوش مگر کسی به فکر پول هست؟
صدای کلفت و ضخیم روژان، من را از افکارم بیرون کشید.
- ترانه جان، فقط همین سگ ها رو دارین؟
روژان بود دیگر! از وقتی که می‌شناختمش، عاشق سگ بود. با لبخند کم‌رنگی جواب دادم:
- انتهای حیاط سمت چپ، چند تا دیگه هست. اگه از این کوچولوها می‌خوای، توی اتاق ماهان هستش.
روژان با اشتیاق جواب داد:
- می‌تونم ببینمش؟
با لبخندی که روی صورتم جا گرفته بود، جواب دادم:
- چرا که نه!
با اینکه می‌دانستم ماهان چقدر به آن سگ علاقه داشت؛ ولی برایم هیچ اهمیتی نداشت! ماهان، چقدر از این اسم متنفر بودم! تنها جایی که اجازه رفتن داشتم، سر کار بود. در دانشگاه تدریس می‌کردم و بعضی وقت‌ها هم که حوصله داشته داشتم، سری به بیمارستان و مطبم می‌زدم. به هر حال کار کردن و درمان مردم، برایم سرگرمی بود. از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاق مهمان شدم. اینقدر از ماهان کینه داشتم که قلیان مخصوصش را که حتی به من هم اجازه استفاده از آن را نمی‌داد، برداشتم. صدای بم و مردانه‌ای پشت سرم آمد. سرم را برگرداندم، شوهر سمیه، آقا سیاوش بود. با چشمان سبز رنگش به من خیره شد و گفت:
‌- ترانه خانم، گفتن بیام کمکتون کنم. راستی، چه خونه‌ی بزرگی دارین!
با دستانش، سبیل‌هایش را تاب داد. جواب دادم:
- خوش اومدید! چیزی نیست خودم میارم.
 
آخرین ویرایش

Ailar.D

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
3/18/19
ارسال ها
359
امتیاز
21,263
بعد از رفتنش، من هم راه افتادم و قلیان را روی آلاچیق گذاشتم. برای برداشتن جک، سگ ماهان، به عمارت برگشتم. پس از چند دقیقه آن موجود پشمالو و سفید را به دستان روژان سپردم. قلیان را وسط آلاچیق گذاشتم و به همه تعارف کردم. سمیرا با چشمان پر شور و هیجانش پرسید:
- چه طعمیه؟
نگاه هم را از چشمانش به مانتوی آبی رنگش کشیدم،سپس به شلوار جین پاره‌اش چشم دوختم. واقعا نمی‌دانم این شلوارها چه زیبایی دارد؟! جواب دادم:
- همون همیشگی، نعنایی!
همه دایره‌وار نشستیم. باربد آهنگ گذاشت و شروع به رقص کرد. ما هم به تابعیت از او، بلند شدیم. نمی دانم چرا؛ ولی این ها حالم را خوب می‌کردند. صدای در کلون خانه بلند شد. با صدای بلند پرسیدم:
- کس دیگه‌ای باید می‌اومد؟
همه به نشانه ی منفی سر تکان دادند. برای باز کردن در بلند شدم، قفل در را باز کردم. ضربه‌ی شدیدی را روی گونه‌هایم احساس کردم. آخرین چیزی که چشمانم توان دیدنش را داشتند، چشمان خشمگین و قرمزی بود که متعلق به ماهان بود!
چشمانم را باز کردم، روی کاناپه دراز کشیده بودم. نگاهم ناخودآگاه به چهره‌ی زیبای ماهان افتاد. چشمان آبی رنگش، عمیق‌تر از اقیانوس آرام بود. ل**ب های سرخش، سرخ تر از گل سرخ بود؛ اما چه فایده که علاقه‌ای در وجودش پیدا نمی‌شد! با نفرت سرش را به طرف من برگرداند و با لحنی تمسخرآمیز گفت:
- یه شب نبودم، ببین کیا که پاشون تو خونه‌ی من باز نشده! به به، چشمم روشن! قلیون می‌کشید، می‌رقصید، چیز دیگه‌ای خواستید در خدمتم بانو!
نگاهش کردم. با عصبانیت گفتم:
- تو اصلا می‌دونی اونا کی بودن؟ می‌دونی امشب چه شبی بود؟
 
آخرین ویرایش

Ailar.D

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
3/18/19
ارسال ها
359
امتیاز
21,263
سلام. خوشحال می شم نظراتتون رو راجع به رمانم بدونم. تقدیم نگاه گرمتون.
پاهایش را روی هم انداخت و گفت:
- همون پسرها برام کافی بودن. یک شب نحس که تو پات رو توی این دنیا گذاشتی!
چشمانم از عصبانیت قرمز شده بود. از چشمانم قطره اشکی بر روی گونه‌ام چکید. مگر من چه چیزی از ماهان کمتر داشتم که روز تولدم نحس بود؟ مگر نحسی و خوبی به ثروت انسان‌هاست؟ با صدایی که مخلوطی از بغض و خشم بود فریاد زدم:
- روز تولد من نحسه و مال تو مبارک؟ تو راجع به من چی فکر می‌کنی؟ اصلا می‌دونی اونا کی بودن؟ باربد و امیر...
جلو آمد و دستش را روی ل**ب هایم گذاشت. با همان لحن تمسخر آمیزش گفت:
- اسماشونم که می‌دونی! راستی جک کجاست؟ دلم براش تنگ شده! آهان یادم اومد، دست اون دختره دیدمش! سگ من دست اون دختره‌ی بی‌ریخت بود. خب تعجبی هم نداره که آدم بی‌ریخت دوستای بی‌ریختی هم داره دیگه، این طور نیست؟!
چطور می‌توانست اینقدر بی‌رحم و سنگدل باشد؟ چطور می‌توانستم این همه مسخره شدن را تحمل کنم؟ یادم آمد که من فقط جک را برای بازی کردن به روژان دادم. به ماهان رو کردم و بریده بریده گفتم:
- ماهان باور کن... جک رو روژان واسه... واسه بازی خواست. ازش می‌گیرمش.
ماهان ادامه داد:
- امشب حالم خیلی خوبه! حوصله جر و بحث با تو رو ندارم. میرم بخوابم، فردا هم روز خداست!
تمام حرف‌هایش مثل تیغ درون قلبم فرو می‌رفت. انگار که من برای ماهان هیچ ارزشی نداشتم! انگار که ماهان به اجبار من، با من ازدواج کرده بود!
صدای فریاد های پی در پی ماهان، من را از خواب سنگین شبانه ام بیدار کرد. با عجله به سمت اتاقش دویدم، کنار تختش نشستم و با دستانم موهای لطیفش را نوازش کردم. در پی فریاد هایش می گفت:
- لعنت به تو ترانه! لعنت به تو! چرا؟ چطور دلت اومد...
 
آخرین ویرایش

Ailar.D

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
3/18/19
ارسال ها
359
امتیاز
21,263
مرسی از نظراتتون واقعا برای ادامه ش بهم روحیه داد. تقدیم نگاه پر مهرتون
برایم عادی شده بود. من وسیله ای برای خالی کردن خشم ماهان و شنونده ی بد و بیراه هایش بودم. بالاخره کاسه ی صبرم لبریز شد و بلند گفتم:
- ماهان جان! بیدار شو باز داری کابوس می بینی!
ماهان سرش را به طرفین تکان داد و چشمان آبی رنگش را به چشمان من دوخت:
- می دونی ترانه، با همه ی بدی هات و تلخی هات، چشمان عسلی ات از عسل هم شیرین تره! ‌می دونی چیه؟ من عاشق این چشمای شیرین شدم، بدون اینکه بدونم پشت این شیرینی، یه تلخی وجود داره که حتی از زهر مارم تلخ تره.
سکوت کردم. ماهان مثل باروتی است که منتظر یه جرقه هست.
ماهان دستان سفیدش را داخل موهای ابریشمی اش برد و گفت:
- کابوس دیدم؛ توی کابوسم ما بچه دار شده بودیم.
جواب دادم:
-‌ این که کابوس نیست.
دستش را به علامت سکوت روی ل**ب هاش گذاشت و ادامه داد:
- تو اون بچه رو بغل کردی، خیلی راحت و بدون هیچ آزاری؛ ولی وقتی من بغلش کردم، دست های کوچولوش رو دور گردنم حلقه کرد. احساس خفگی بهم دست داد. بعد کم کم فشار هاش را بیشتر کرد. نمی تونستم نفس بکشم. تو هم فقط نگاه می کردی و می خندیدی! اه... ترانه تو حتی از توی خواب هم دست از سرم بر نمی داری لعنتی! تو... تو مانع شدی که من و ناز...
حرفش را ادامه نداد. در عوض بحث را به میل خودش تغییر داد و گفت:
- من فردا تا شب خونه نیستم، بهت هم اعتماد ندارم. برو خونه مامانت.
نگاهم را از چشمانش گرفتم. نمی خواستم بیشتر از این در نگاهش غرق شوم. سرم را به صورتش نزدیک کردم و بو*س*ه ای بر گونه اش کاشتم. من عاشق ماهان بودم؛ اما نمی‌فهمید.
 
آخرین ویرایش

Ailar.D

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
3/18/19
ارسال ها
359
امتیاز
21,263
لطفا نظراتتون رو توی پروفایلم بهم بگید. شب تون پر ستاره!
در حالی که از اتاق خارج می‌شدم، صدای زنگ تلفن ماهان من را سرجایم متوقف کرد. دوست داشتم بدانم چه کسی این موقع شب به زنگ می‌زند. ماهان با صدای سرشار از شادی جواب داد:
- سلام عزیزم. تو خوبی؟ دلم برات تنگ شده، فردا می‌فرستمش بره خودمون...
متوجه حضور من شد. با عصبانیت با انگشت اشاره اش به من فهماند که خارج شوم.
با قدم ها محکم، وارد اتاق خودم شدم. ماهان حتی حاضر نشده بود با من در یک اتاق باشد. روی تخت سفید رنگم دراز کشیدم. به سقف اتاق خیره شدم؛ زلزله پارسال چند ترک روی دیوارهای بنفش ایجاد کرده بود. از این می‌ترسیدم که ماهان، عاشق کس دیگری باشد. صدای نجوا گونه ای رشته‌ی افکارم را پاره کرد. با دقت بیشتری به نجواها گوش فرا سپردم؛ اسم من را می خواند! صدای نجوا های زنی بود، با صدایی خسته. با صدایی لرزان که تلاش بر گفتن اسم ترانه داشت. پاهایم سرد شدند؛ کم کم سرما از پاهایم به تمام وجودم رخنه کرد. نجوا بلند تر و بلند تر می‌شد. چشمانم را در اطراف اتاق به حرکت در آوردم؛ چیزی جز کمد سفید لباس هایم، توجه من را به خود جلب نکرد. آرام گفتم:
- کی هستی؟
صدایی جواب نداد. این اتفاق را به تصورات و خیالاتم گرفتم. به سمت چپ دراز کشیدم و برای خوابیدن تلاش کردم. چشمانم گرم خواب شده بود که صدای سگ های درون حیاط، مانع از خوابیدنم شد. به طرف پنجره اتاق رفتم. پرده‌ی گلبهی و را کنار زدم و پنجره را باز کردم. نسیم خنک شامگاهی صورتم را نوازش کرد. صدای نجواگونه باز شروع شد؛ با این تفاوت که دیگر صدا، نام من را نمی خواند. اسم ماهان در گوشم نجوا می‌شد. در پاسخ نجوا ها گفتم:
- ترانه؟
چند لحظه سکوت بر اتاق من حکمفرما بود. دوباره صدا شروع شد:
- ماهان...ماهان...ماهان.
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا