در حال تایپ رمان ماه در دستان تو| معصومه ظاهری(شیلا) کاربر انجمن یک رمان

Masoumeh_Zaheri

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/14/19
ارسال ها
12
امتیاز
490
محل سکونت
شهر عشق
کد رمان:2161
ناظر رمان: @MaEdeH #A

رمان : مــاه در دستـان تـو

نویسنده: معصومه ظاهری (شیلا)

ژانر: عاشقانه_اجتماعی_معمایی

خلاصه: شادلین ( Shadlin ) وکیل 25 ساله‌ای که با مادرش زندگی آرومی رو می‌گذرونه و پدرش زمانی که شادلین هنوز به دنیا نیومده فوت می‌کنه. ماجرا از اون جایی شروع می‌شه که یک سری نامه‌های بی‌نام و نشون با فرستنده‌ای عجیب و حرف‌هایی مرموز به‌دستش می‌رسه.( فرستنده، نامه‌ها رو شبونه از لای در حیاط می‌فرسته داخل! ) اون فرستنده ادعا داره که مرگ پدر شادلین ساده نبوده و یه قتل پشت ماجراست. لابه‌لای حرف‌هاش اشاره‌ای به یکی از همکارهای شادلین می‌کنه. ( یه وکیل دیگه ) شادلین اول توجه نمی‌کنه؛ ولی با زیاد شدن تعداد نامه‌ها و کنجکاوی و عذاب روحی که براش به‌وجود می‌یاد، به سراغ همکارش می‌ره و ....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263






نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Masoumeh_Zaheri

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/14/19
ارسال ها
12
امتیاز
490
محل سکونت
شهر عشق
"به نام خدایی که آسمان آفرید و ماه را در قلبش قرار داد"

#1


_کافیه! ختم جلسه رو اعلام می کنم...ادامه ی بحث رو به جلسه ی آینده موکول می کنیم...
صدای چکش قانون در سالن طنین انداخت و بر دیگر صداها خاتمه بخشید...
شادلین عصبی سری تکان داد و نگاهش را به موکل جوانش دوخت...
چهره اش را نمی دید اما می توانست به راحتی حدس بزند که از چشمان بی فروغ و گود افتاده اش، گوله گوله اشک می ریخت... نامش باران بود... انکار باران شده بود محض باریدن!
پا تند کرد و به سمت آقا و خانم وثوقی رفت. چهره ی نگران و عصبی شان را از نظر گذراند، قبل از اینکه چیزی بگوید آقای وثوقی با حرص آشکاری گفت:
_من از اولشم به بی گناهی این دختره شک داشتم! اگر حرفای وکیلِ اون پسره درست باشه و تجاوز، یه تجاوز خاکستری بوده باشه چی؟!
شادلین چشم درشت کرد و جواب داد:
_جناب وثوقی؟ این حرف از شما بعیده! شما پشت منو دخترتون هستید یا اونا؟
آقای وثوقی با آشوبی که جانش را در بر گرفته بود خاطرات را مرور کرد و زیر ل**ب گفت:
_دختره سرخود شده بود...راه به راه می گفت می دونم چیکارمیکنم میدونم با کی میرم و میام...این بود نتیجه اش؟! که یه شب با سر و وضع داغون بیاد خونه و...
شادلین با شماتت نگاهش کرد...خانم وثوقی دست روی اشک های خشک شده بر گونه اش کشید و با صدایی که رنگ التماس و امید داشت گفت:
_حالا دخترم چی میشه خانوم حقیقت؟
شادلین با آرامش همیشگیش کتف های زن را فشرد و جواب داد:
_تشریف بیارین بیرون...صحبت می کنیم.
در جواب تمام بی تابی های خانم وثوقی قولِ حل شدنِ همه چیز را داد...
مقابل آقای وثوقی نشست و گفت:
_اینکه میگید اگر واقعا تجاوز خاکستری باشه چی؟ باید بهتون بگم تجاوز خاکستری یعنی حسی مابین رضایت و ممانعت...زمانی که هر دو طرف دقیقا نمی دونن از هم چی میخواستن! وکیلِ اون آقا صرفا برای دفاع از موکلِ متجاوزش بحثِ تجاوز خاکستری رو آوردن وسط...وگرنه خودشون هم خوب اینو میدونن باران یه قربانیه... حالا به نظر شما این موضوع که برای باران پیش اومده تجاوزی از نوع خاکستریه؟!!
آقای وثوقی با بدبینی گفت:
_ممکنه!
شادلین با قاطعیت گفت:
_کبودی و پارگی های ایجاد شده روی بدن باران که اینو نمیگن!
مرد دستی به صورت خود میکشد و از جا بلند می شود...
خانم وثوقی خود را کنار شادلین می کشد و دستش را گرفته فشار می دهد:
_خانوم حقیقت! خواهش می کنم آبروی دخترمو حفظ کنید. من به باران مطمئنم، بچم پاکه!
شادلین نیمه لبخندی زد و چه خوب که حداقل مادرش پشتش بود و دخترش را معصوم میخواند...
_ارتباط باران با آقای وثوقی...پدرش....چطوریه؟ من تو این مدت جز بددلی نسبت به باران از ایشون چیزی ندیدم!
خانم وثوقی با خجالت و غم گفت:
_از یه ناپدری چه انتظاری میشه داشت؟ ارتباط شون خیلی بد نیست اما شبیه پدر دخترای دیگه هم نیست! منصور باهاش مشکلی نداره ولی کافیه یه خطایی از این بچه سر بزنه یا چیزی بشه...اولین گزینه ی شک و بددلی هاش روی این دختره! ....
 

Masoumeh_Zaheri

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/14/19
ارسال ها
12
امتیاز
490
محل سکونت
شهر عشق
#2

شادلین سر تکان داد و افسوس خورد برای دختری که در سن بیست و یک سالگی پایش به دادگاه باز شده بود و بدتر از آن...مورد تجاوز قرار گرفته بود.
_درست میشه نگران نباشید؛ حتی اگر من هم نباشم همه چیز واضح و غیر قابل انکاره...
چانه ی خانم وثوقی لرزید و اشک دوباره روی گونه هایش راه باز کرد:
_آینده اش چی؟ آیندشم درست میشه و جای نگرانی نداره؟
شادلین با تأسف سر به زیر انداخت...
◾◾◾◾◾◾
_بشین مادرجان...
نگاهی به مادرش انداخت و با لبخند پهنی گفت:
_مرسی مامان جان ولی باید برم....یکم کار دارم. نوش جون!
سمیه خانم با اخم گفت:
_نمیشه که اینطور! سه روزه ناهار نمی خوری.
شادلین از توی جامیوه ای روی اپن سیب زردی را برداشت و در هوا تاب داد و گفت:
_در عوض میوه می خورم....خوش هیکلم میشم!!
به سمت اتاقش راه افتاد و همزمان گاز نسبتا بزرگی هم به سیبش زد...
پشت میز تحریر نشست و با ذهنی درگیر صندلی گردانش را چند دور چرخاند...
طعم سیب با افکار آشفته اش ترکیب شد...
عادت داشت زمانی که پرونده ی سنگین یا مهمی دارد، پرونده های دیگر را قبول نکند و تمام حواسش را روی آن موضوع واجب تر بگذارد.
پرونده ی باران امیدی هم، یکی از واجب ها بود...
قصه ی باران را در سرش مرور کرد...
دختری بیست و یک ساله...ساده...با چهره ی معصوم و گیرا...مادر پدرش از هم جدا شده بودند و مادرش با مرد دیگری به نام منصور وثوقی ازدواج کرده بود که از قضا این مرد علاقه ای به دخترک نداشت...
باران با فرشته و الهه...دو دختر همسن و سال خودش ارتباط داشت...
آن دو از نظر اخلاق و چهارچوب خانوادگی شباهتی به باران نداشتند.
باران با پذیرفتن درخواست فرشته و رفتن به دورهمی کوچک و مثلا دوستانه ی آنها، دستی دستی خودش را در چاه انداخت.
پا به جهنم خانه ای گذاشت که فرشته، الهه و دوست پسرشان تدارک دیده بودند...
ته مانده ی سیب را درون سطل زباله پرتاب کرد و دفتر یادداشت کوچکش را در آورد...دفتر مخصوصی برای تخلیه فشار روانی روزانه اش!
همانطور که فکر میکرد...شروع به کشیدن خطوط نامفهومی روی کاغذ کرد..
شاید باران فکرش راهم نمی کرد این چنین شود...شاید هم می دانست و خیال می کرد اگر مخالفت کند کسی سمتش نمی آید...هرچه که بود و هر چه گذشت، باعث شد باران آن شب در حالی که مستی بدنش را به رخوت کشانده به کمک دوستانش به خانه برگردد...
حرف های باران را با خودش مرور کرد:
"می ترسیدم...می ترسیدم...کابوس هرشبم او صورت لعنتیش شده بود..."
"بـ...بخدا که من خراب نیستم..من...من حتی لباسامم ناجور نبود..."
"چیکار کنم؟ من...حالا چی میشه؟ آبروم رفته...الان بقیه چی میگن؟"
"فقط یه دورهمی بود...من نخواستم...اون بود که بهم یه لیوان داد..."
چشم روی هم گذاشت...از این موارد زیاد بود...در بیشتر مواقع ایراد از خود دختران بود...ولی باران...با آن چشمان کشیده و قهوه ای اش... ل**ب هایی که می لرزید و هق هق هایی که چهره اش را مظلومانه تر می کرد...
احساساتِ شادلین را کمی بیشتر بر می انگیخت... حقیقتاً باران دختری زودباور و ساده لوح بود که با مثبت اندیشی بیش از حد در مورد دوستانش
آینده ی خود را سیاه و تاریک کرده بود...
 

Masoumeh_Zaheri

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/14/19
ارسال ها
12
امتیاز
490
محل سکونت
شهر عشق
#3

حقیقتاً باران دختری زودباور و ساده لوح بود که با مثبت اندیشی بیش از حد در مورد دوستانش
آینده ی خود را سیاه و تاریک کرده بود...
جلسه ی بعدی دادگاهش پنج ماه دیگر بود...
تا آن موقع خوب می دانست چه کند.
میان تمام خط خطی هایی که روی کاغذ خودنمایی می کرد گوشه ی سفیدی پیدا کرد و نوشت: "با رویاهایت همخواب نشو...به روحت تجاوز می کنند...بعد تو می مانی و نطفه ای خام!"
◾◾◾◾◾◾
دستی به مانتوی بلند زرشکی رنگش کشید...کیفش را برداشت و از خانه بیرون زد. سوار بر ماشینش مستقیم تا دفترکارش راند... کارهایش روی هم تنلبار شده بودند...
ماشین را درون پارکینگ ساختمان پارک کرد و با آسانسور به طبقه ی سوم رفت.
منشی اش در را روی هم گذاشته بود...داخل شد...
الهام خانم به محض دیدنش از جا بلند شد و سلام داد. شادلین هم جوابش را داد:
_سلام خانوم رضایی راحت باشید...
_شادلین جان چای میخوری برات بیارم؟
همانطور که به سمت اتاقش قدم بر میداشت با تواضع گفت:
_ممنونم...تازه خوردم اومدم....
داخل که شد به در تکیه داد و اتاقش را مثل همیشه اول از نظر گذراند...
اینجا را از اتاق خوابش بیشتر دوست داشت.
چهار گوشه ی اتاقش گل و گلدان بود آنقدر که جا نبود و بعضی ها را به دیوار آویخته بود...
چون جز پرونده ی باران امیدی، پرونده ای نداشت سرش خلوت بود و در چنین مواقعی سعی می کرد کتاب بخواند...حالا چه حقوقی و چه داستانی!
◾◾◾◾◾◾
نی را درون شیرکاکائو فرو برد و آن را به سمت بارمان گرفت:
_حرص نخور...شیرکاکائو بخور!
بارمان تذکرآمیز نگاهش کرد...هرکس نداند، مهرداد دیگر می دانست از شیرکاکائو متنفر است! مهرداد بیخیال خندید و خودش مشغول خوردن و گفت:
_بی سلیقه! حالا چرا ناراحتی؟ یه کلام می گفتی نمیخوای وکیل یارو شی!
_طرف جرمش تجاوزه! وکیل داشتنش الزامیه...توانایی وکیل گرفتن هم نداره لامصب! منم حکم وکیل تسخیری شو دارم الان...
مهرداد پوفی کشید و گفت:
_نمیشد قبول نکنی؟
بارمان استارت زد و همانطور که آیینه بغل را نگاه می کرد گفت:
_باید دلیل منطقی برای رد کردن پرونده داشته باشم که نداشتم!
مهرداد سکوت کرد و بارمان در فکر اینکه چگونه از مهدی ملک زاده با جرم تجاوز دفاع کند، او را به خانه رساند...
◾◾◾◾◾◾
آخرین لقمه ی کره مربا را درون دهانش گذاشت و ته مانده ی چای اش را نوشید. از پشت میز صبحانه بلند شد. بعد از تشکر و خداحافظی کردن از نگین خانم و مادرش به سمت جاکفشی رفت. کفش ورنی مشکی اش را که بخاطر رسمی بودنش اصولا برای دادگاه استفاده میکرد را پوشید.
جلوی آینه قدی دم در خودش را چک کرد و با رضایت از خانه بیرون زد.
امروز دومین و به احتمال زیاد آخرین جلسه ی باران بود...
خدا را شکر مسیر نسبتا خلوت و کوتاه بود؛ میتوانست زودتر از زمان مشخص شده درون دادگاه حاضر شود. ساعت هشت جلسه شروع می شد...
 

Masoumeh_Zaheri

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/14/19
ارسال ها
12
امتیاز
490
محل سکونت
شهر عشق
#4

خدا را شکر مسیر نسبتا خلوت و کوتاه بود؛ میتوانست زودتر از زمان مشخص شده درون دادگاه حاضر شود. ساعت هشت جلسه شروع می شد...
همزمان که وارد سالن می شد مدارکش را چک کرد...داخل شد و روی صندلی ردیف های اولی نشست. ربع ساعت نگذشته بود که خانم وثوقی با هول و ولا آمد... شادلین با خوش رویی او را به آرامش دعوت کرد...
_خانوم حقیقت...دلم عین سیر و سرکه می جوشه! یعنی امروز چی میشه؟
_اضطراب نداشته باشید خانوم! باران نه قاتله نه دزده نه فراری! شما خودتون شکایت کردین و الان به عنوان شاکی اینجا حضور دارید...دلیلی برای ترس نیست...اونی که الان باید وحشت زده باشه مهدی ملک زادس به اضافه ی اون چهار نفر!
_اون چهارتا چی میشن؟
_اونا احتمالا به جرم تشکیل خانه ی فساد و مصرف مشروب به یکی دو سال حبس و هشتاد ضربه شلاق محکوم میشن!
خانم وثوقی شروع به ناله و نفرین کرد... شادلین نگاه از او گرفت و به وکیلِ مقابلش دوخت...بارمان ابتکار! وکیل مهدی ملک زاده. از نگاهش هم می توانست بخواند که از شرایط راضی نیست و میلی به دفاع از این متجاوز ندارد...
نفس عمیقی کشید و سر جایش نشست... باران با چهره ای درمانده شبیه یک بازنده که هیچ امیدی به هیچ چیزی نداشت؛ کنارش قرار گرفت... شادلین به سمتش خم شد و گفت:
_سام عزیزم.
بدون اینکه سر بلند کند لبه های آستینش را کف دستش کشید و نگه داشت. با صدایی که انگار خاک گرفته بود جواب داد:
_سلام
_خوبی؟
مسخره ترین سوال دنیا...با جوابی مسخره تر:
_خوبم!
شادلین با غم دست سرد باران را در دست گرفت و نوازش کرد:
_درست میشه....درست میشه...
چشمه ی اشک هایش خشکیده بود...شب ها جز زجه های ریز و هق هق های خشک از گلویش خارج نمیشد…اما وقتی امید واهی می دادند دلش میخواست چنان زار بزند و سیل اشک هایش هیچ آدمی را روی زمین زنده نگذارد...
صدای خش دار و شکسته اش از ته چاه آمد:
_چی درست میشه؟ روزگار منی که دو ماهه دارم چوب اعتماد لعنتی مو می خورم؟
دستش را به آرامی از زیر دست شادلین بیرون کشید. آنقدر رنگ پریده و بی جان بود که اگر چشم می بست؛ هیچ فرقی با مردگان نداشت!
_من کمکت میکنم دختر خوب!
پوزخندی تلخ ل**ب های پوست پوست شده اش را کش داد:
_کمک؟ دخترخوب؟ چه واژه های غریبی!
برگشت و به چشمان شادلین زل زد...کوهستان سرد و خاموشی که در نگاهش خوابیده بود را به نمایش گذاشت:
_من هیچ اصراری به این شکایت نداشتم...اگر تو کابوسام هذیون نمیگفتم مامانم هیچ وقت نمی فهمید چه دردمه! من نمیخوام نجات داده بشم...میخوام توی اتاقم تنها باشم...گوشه ی دیوار...
شادلین به صندلی اش تکیه داد و خیره ی جایگاه قاضی شد...حرف های باران و لحنش آنقدر مشمئز کننده بود که دلش مصاحبت با او را نخواست!ِ
بالاخره جلسه شروع شد و پس از قرائت خلاصه ی جلسه ی قبلی توسط منشی دادگاه، قاضی از متهم خواست تا از خودش دفاع کند... مهدی ملک زاده که سر به زیر انداخت؛ بارمان به جایگاه رفت...
عادت آنچنانی به ادبی حرف زدن نداشت. بنابراین خیلی ساده شروع کرد و پس از مقدمه چینی هایش برای دفاع گفت:
_از نظر من انگیزه ی فرد برای تجاوز میتواند به چند عامل باشد...آیا متهم مذکور برای ارضای جنسی و یا دیگر آزاری این عمل را انجام داده؟ این تصور وجود نداره که شاکی با پوشیدن لباس های وسوسه کننده و به اصطلاح لاس زدن به طور عمد باعث تحریک و ترغیب متهم بشه؟!
قاضی ابرویی بالا داد و بارمان ادامه داد:
_تجاوز لزوما این نیست که شخصی تفنگی را روی شقیقه ی یک زن بگذارد....از نظر من این تجاوز یک تجاوز خاکستری هست.
سکوت دادگاه با صحبت های ریزی از بین رفت... قاضی با بارمان صحبت می کرد و نظریه ی تجاوز خاکستری را رد می کرد....
 

Masoumeh_Zaheri

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/14/19
ارسال ها
12
امتیاز
490
محل سکونت
شهر عشق
نقد و نظراتون کو؟❤
#5

شادلین افکارش را نظم داد و وارد بحث شد:
_جناب قاضی...نیازی به بیان دوباره نیست اما صرفا برای یادآوری عرض می کنم، نتیجه ی بررسی های ژنتیکی آزمایشگاه جرم شناسی نشان می دهد موکل بنده قربانی هوس شده... اثرات ضرب و شتم و خشونت به خوبی نمایان هستند... به خصوص در نقاط گردن و پهلو! در ضمن همانطور که سایر متهمین....
به دوستان باران به همراه آن دو پسر اشاره کرد و ادامه داد:
_اعتراف کردند توسط نوشیدنی الکل دار، هوشیاری موکل من را گرفتند...پس طبق تبصره دوم ماده ی دویست و بیست و چهار قانون مجازات اسلامی هرگاه کسی با زنی که راضی با زنای با او نباشد در حال بیهوشی، خواب یا مستی زنا کند؛ رفتار او در حکم زنای به عنف است... من فکر میکنم همه چیز انقدر واضح و روشن هست که نیازی به توضیح دیگری نباشد، متشکر!
قاضی سر تکان داد و دوباره همهمه ها اوج گرفت... دقایقی طول می کشید تا نتیجه روشن شود...باران آنقدر در خود فرو رفته بود که غرق شدن مادرش در غصه را نمی دید...
عرق تمام تن مهدی ملک زاده را فرا گرفته بود و بارمان در کمال بی حوصلگی به حرف های قاضی گوش می داد...
بالاخره حکم داده شد و منشی شروع به قرائت آن کرد:
_بر پایه پرونده تنظیمی از سوی ضابظین قضایی، مجرم با مشخصات فوق نظر به اینکه عمل نامشروع زنا را به اجبار به مجنی علیه تحمیل کرده است؛ بر طبق تبصره دوم ماده دویست و بیست و چهار عملی در حکم زنای به عنف انجام داده و بدین ترتیب به اعدام محکوم می گردد.
شادلین نفسش را بیرون داد و بارمان نفس در سینه حبس کرد...باران بدون کوچک ترین عکس العملی به رو به رویش خیره بود و مهدی ملک زاده....انگار که جانش را قبل از اعدام با خواندن این حکم گرفته باشند، وا رفته بود...
دومین حکمی که قرار بود خوانده شود مطلق به الهه، فرشته و دو دوستشان بود... این چهار نفر نه خانواده ی درست و حسابی داشتند که وکیل بگیرند و نه زبان چرب و نرمی که از خود دفاع کنند...
حکم شان با صدایی رسا خوانده شد:
_به این ترتیب...مجرمین مذکور در ابتدای این دادنامه، به جرم به هم رسانیدن دو فرد نابالغ جهت امر نامشروع زنا با استناد به تبصره دوم ماده ی دویست و بیست و یک و ماده ی دویست و بیست و چهار قانون مجازات اسلامی مصوب هزار و سیصد و نود و دو، به تحمل حبس تعزیری درجه شش، و هقتاد و چهار ضربه شلاق محکوم می گردند.
فرشته با بی تابی از حال رفت و یکی از آن دو پسر موهای سر خود را می کشید...
کم نیست تباه شدن چند سال از عمر و تحمل ضربه های طاقت فرسای شلاق!
قاضی پرونده را تمام کرد و شادلین به وضوح حس کرد باری از دوشش برداشته شد... خانم و آقای وثوقی به سمتش آمدند و تشکر کردند... شادلین دستش را دور شانه های باران حلقه کرد و او را به خود فشرد.. کاش میشد برای روحیه ی از بین رفته اش کاری کرد... زمان خاطرات را ته نشین میکرد و خونریزی زخم ها را بند می آورد...اما هرگز جایشان خوب نمیشد...هرگز!
با آخرین توان و انرژی اش باران را به آغوش کشید... دخترک هیچ تلاشی برای بغل کردنش نکرد اما شادلین همانطور که به نگاه خیره ی بارمان پاسخ میداد، درون گوشش گفت:
_باران! شبیه اسمت باش...اگر لازمه بباری ببار و هق هق کن...ولی مثل بارون تموم آلودگی هارو بشور و ببر...به خودت و زندگیت بوی خاک نم خورده ببخش...اتفاقی که برات افتاده یه شکست ابدی نیست...یه تجربه ی غم انگیزه... یه جراحت عمیقه... میخوام ناامید نشی و به راهت ادامه بدی چون فقط بیست و یک سالته...من ایمان دارم همه چیز بهتر میشه!
دست های باران با تاخیر دورش حلقه شد...
خیلی طول می کشید...اما درست میشد...باید درست میشد!
از دادگاه بیرون زد...
 

Masoumeh_Zaheri

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/14/19
ارسال ها
12
امتیاز
490
محل سکونت
شهر عشق
#6

خیلی طول می کشید...اما درست میشد...باید درست میشد!
از دادگاه بیرون زد...
دلش می خواست هرچه زودتر به خانه برسد....گرسنه بود و خسته!
با دیدن چراغ قرمز پوفی کشید و پیشانی اش را خاراند.
تابِ پشتِ چراغ قرمز ماندن را نداشت!
نگاهی به مغازه های رنگارنگ کنار خیابان انداخت...
دختربچه ی کوچکی را دید که پا کوبان از پدرش می خواست وارد مغازه ی شیرینی فروشی شوند. لبخندی زد...دامنش چین دار بود و پیراهنش گلگلی. ناگهان لبخندش محو شد؛ شادلین طعم پدر نچشیده بود. اصلا جز چند عکس سیاه و سفید قدیمی، یادگاری از پدرش نداشت...نگین خانم خدمه خانه شان میگفت خواهرش شایلی یک ساله بود که پدرشان فوت شد و دقیقا چند هفته بعد فوتش سمیه خانم متوجه شد که شادلین را باردار است. نگین خانم میگفت سمیه روزگار سختی را سپری کرده و آنقدر عاشق همسرش بوده که تا کنون تحمل یادآوری خاطرات و توانایی سر قبر رفتنش را نداشته...هیچ گاه از پدرشان چیزی نمیگوید و با مرور گذشته و تصور چهره ی سوخته اش حالش آنچنان بد می شود که کارش به بیمارستان می کشد!!
نگین خانم که از جوانی با آنها بود، میگفت پدرش در یک حادثه ی آتش سوزی فوت شده. کپسول گاز در خانه ی پدربزرگشان ترکیده و تمام اعضای خانواده پدری به همراه پدرش فوت شدند...
شادلین ولی با تمام این ندیدن ها، مهر پدرش را در دلش پرورش داده بود و به طرز غریبانه ای عاشقش بود...
پدری که حتی یک دفعه صدایش را نشنید و دست نوازشش را لمس نکرد...
با همه ی این ها...کمبود خاصی نداشتند... مادرشان هیچ وقت برایشان کم نگذاشت..البته که کم هم نبود!! ارث راضی کننده ای از پدربزرگ شان به آنها رسیده بود و کافی بود!
خواهرش شایلی ازدواج کرده بود و از این ازدواج یک. پسر پنج ساله داشت...
مهرسام با آن موهای فرفری و بلندش! عزیز دل خاله شادلینش بود... از تصور او و خنده هایش لبخندی دوباره روی ل**ب هایش رقصید. چراغ سبز شد و شادلین نگاهِ در فکر فرو رفته اش را از روی در مغازه ای که دخترک و پدرش خیلی وقت بود از آنجا دور شده بودند، گرفت و پایش را روی گاز فشار داد.
چقدر خوب که اینجا تهران نبود با آن همه ترافیکش!
اصلا جوی های پایین شهر اصفهان کجا و دود و دم تهران کجا؟!
اصفهان چیز دیگریست...!
به خانه رسید و صدایش را در سرش انداخت...گرسنه که میشد شبیه بچه ها رفتار میکرد!
صدای مادرش از آشپزخانه بلند شد:
_بیا! باز این اومد...
شادلین خندید...
صدایی آمد:
_تو خیر سرت وکیل جامعه ای نه؟
با شنیدن صدای شایلی جیغ خفه ای کشید و به سمت هال دوید...
خواهر جان جانیش را به خود فشرد:
_کی اومدی؟
_ربع ساعتی میشه...
_بچم کو؟
_تو اتاقته.
شادلین این را شنید و محکم به گونه اش زد و گفت:
_وای وسایلام!
با دو به سمت اتاقش رفت و صدای خنده های نگین خانم را نشنید...
 

Masoumeh_Zaheri

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/14/19
ارسال ها
12
امتیاز
490
محل سکونت
شهر عشق
#7

دراتاق را یک ضرب باز کرد و مهرسام را دید که کنار گلدان قرمز رنگ کاکتوس نشسته بود و با آن حرف میزد:
_چقده خار داری!
شادلین لبخندی زد...عاشق کاکتوس ها بود....جانش را میگرفتی اما کاکتوس هایش را نه! گوشه گوشه ی اتاقش یک گلدان را میتوانستی پیدا کنی…سمیه خانم که دیگر نمی توانست بگوید نخرد...چه کسی حریفش میشد آخر؟!
_چرا خاله انقدر دوستت داره؟
به احتمال زیاد زبان درازش را از پدرش به ارث برده بود.
_نمیشه هم که بوست کرد…اصلا نمیشه بهت دست زد!
نتوانست جلوی خودش را بگیرد و زیر خنده زد...
مهرسام متعجب برگشت و با دیدن شادلین ذوق زده به سمتش دوید...شادلین هم در آغوش گرفتش.
_سلام خاله.
_سلام جیگر خاله....چطور شد که اینجا سالمه و توش بمب نترکیده؟
رک جواب داد:
_چون تازه رسیدیم!
روی زمین گذاشتش و گفت:
_بریم دستامونو بشوریم واسه ناهار؟
_بریم...
شایلی تمام غذا و مختلفاتش را روی میز چیده بود...
نگین خانم پشت میز نشسته بود...و حکم مادر دوم را برای شایلی و شادلین داشت...
سمیه می گفت پدربزرگ شان در آن زمان نسبت به دیگران وضع مالی خوبی داشته و به عنوان کادوی عروسی، این خدمه را به عروسش هدیه داده...
و نگین خانم همدم روزهای تنهایی بوده و هست.
شادلین و مهرسام با سر و صدا به آنها اضافه شدند.
نگین خانم نمکدان را برداشت و گفت:
_راستی دختر جان...چه خبر از خانوم صامت؟
شادلین سر بلند کرد و پرسید:
_صامت؟ کدوم صامت؟
_همون خانومی که شریک همسرشون کلاهبردار از آب در اومده بود.
شادلین کمی فکر کرد و آهان کش داری گفت:
_وا نگین جون...چطور؟!
_همینجوری...اون سری که اومد اینجا باهات حرف بزنه خوشم اومد ازش.
ابروی های شادلین از فرط تعجب بالا پریدند و صدای خنده ی شایلی بلند شد.
کمی روی صندلی جا به جا شد و گفت:
_نگین جون خانوم صامت دیگه نمیان اینجا…ایشون برای ملاقات کردن من دیگه میان دفترکاریم...
نگین خانم انگار که پنچر شده باشد سری تکان داد...شادلین هم زهرماری نثار شایلی کرد که هنوز می خندید...
ناهار در کنار شیطنت های مهرسام و چشم غره رفتن های سمیه خانم خورده شد.
 

Masoumeh_Zaheri

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/14/19
ارسال ها
12
امتیاز
490
محل سکونت
شهر عشق
#8

_خانوم وکیل به چی فکر میکنه؟
شادلین لبخندی به خواهرش زد و برایش روی مبل جا باز کرد تا بنشیند:
_یه سری دلنوشته دارم...داشتم فکر میکردم بیشترشون کنم برای چاپ!
شایلی مسخره نگاهش کرد و گفت:
_چقدرم که سوادشو داری و وقتشو!
شادلین اخم کرد و گفت:
_سواد خاصی نمیخواد...پشتکار میخواد! وقتشم من عجله ای ندارم!
شایلی تند تند سر تکان داد و گفت:
_تو از بچگیت قوه ی تخیلی خوبی داشتی!
با حرص از جایش بلند شد...شایلی خنده ی بلندی کرد....
از بچگی اش هم همینگونه بود...به شانس و خواستن توانستن است؛ اعتقادی نداشت. ساده ترین چیزها را هم دور دست میدید...
اما شادلین شخصیتی دقیقا برعکس خواهرش داشت.
در فکر آنی سمت کمدش رفت و مانتوی کِرِم رنگی را از انبوه دیگر مانتوهایش بیرون کشیو و پوشید.
دلش می خواست کمی پیاده روی کند؛ سری هم به کتاب فروشی نزدیک خانه شان بزند...
کیف مشکیش را روی شانه اش انداخت و با خداحافظی از اعضای خانه بیرون زد. تابستان بود اما هوا خنک! اصلا خوبی اصفهان همین بود...سایه هایش جان می داد برای قدم زدن!
به ساعتش خیره شد که عقربه های مشکی رنگ رقصان رقصان سه ظهر را نشان می دادند. تا اینجا پیاده آمده بود...تصمیم گرفت نیم دیگر مسیر را تاکسی بگیرد. دست تکان داد و سوار پرایدی شد. از کیف مشکیش کیف پول صورتی رنگش را در آورد. عاشق رنگ های جیغی مثل قرمز، بنفش و زرد بود...
کاش می توانست کمی رنگ های تیره راهم دوست داشته باشد، چون چهره اش اصلا سنِ بیست و پنج را نشان نمیداد و بیشتر به دختر بچه های دبیرستانی شبیه بود!
کیف پولش را باز کرد و ده هزار تومانی را در آورد... حساب کرد و از تاکسی پیاده شد.
وارد کتابفروشی شد... چشمانش درخشید...
کتاب ها را دوست داشت...
کتاب ها را خیلی دوست داشت...
لامصب تکه ای از بهشت بودند!
چند کتاب داستانی برای خودش و چند کتاب فلسفی برای مادرش انتخاب کرد...
وقتی از کتابفروشی بیرون زد روز در حال برکناری بود و شب بر تخت پادشاهی می نشست...
هوای خنکی را که ماندگار نبود به ریه هایش فرستاد...
تابستان بود دیگر...خنکیش اعتباری نداشت!
در سکوت و خلوت خیابان ها قدم می زد که صدای افتادنی توجه اش را جلب کرد...
❤❤❤❤
نظرات تون رو توی خصوصی پذیرا هستم...
 

بالا