در حال تایپ رمان پسری از نسل خاطره ها | مهرناز کاربر انجمن یک رمان

♔αяα

مدیر تالار روانشناسی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار روانشناسی
عضویت
11/17/18
ارسال ها
2,521
امتیاز
44,373
محل سکونت
رانده شده از بهشت..
(به نام حق)
کد رمان: 2165
ناظر رمان:@.:|Reihane|:.

نام رمان: پسری از نسل خاطره ها

نام نویسنده:مهرنازM.Z

خلاصه:

" این رمان بر اساس تخیلات نوشته شده,واشخاص تخیلی است وبه طور تصادفی انتخاب شده شده.قصد توهین به اشخاص را ندارم.صفحات اول شاید مجذوب کننده نباشند,اما در ادامه اتفاقات جالبی رخ می دهد که غیر قابل پیش بینی است.چهار سال روی مضنون ومحتوای رمان کار شده است گرچه تخیلی است اما هرچه باشد از واقعت سرچشمه می گیرد..."

(پسری از نسل خاطره ها)

(The Boy of generation memories)

(추억의 세대 소년)​

ژانر:درام،اجتماعی،هیجانی،معمایی

لوکیشن:آمریکا،کره جنوبی،ایران...(برای درک بهتر)

خلاصه:

"هیچ کس متوجه نمی شود که بعضی از افراد چه عذابی را تحمل می کنند تا آرام و خونسرد به نظر بیاییند"
"بزرگترین اشتباهی که ما آدم ها میکنیم این است که:
نصفه میشنویم،یک چهارم می فهمیم،وهیچ فکر نمی کنیم،اما دوبرابرواکنش نشان می دهیم."

درموردفردیست که بسیار عذاب کشیده است،طی اتفاقاتی ازکشور کابوس هایش باکمک سیاستمدارانی فرار می کند،دیگر از عذاب رها می یاید.اما به دنبال خانواده اش میگردد.زیرا پدرش را مسبب زجرهایی که کشیده است می داند. اورا به کنتی معروف بر حسب اتفاقاتی می دهد. اورا از چهارسالگی به آمریکا می برند به دلیل هوش و نبوغی که وی داشته است...
در بین راه طعم شکست و عشق را تجربه ای می کند که....​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263






نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

♔αяα

مدیر تالار روانشناسی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار روانشناسی
عضویت
11/17/18
ارسال ها
2,521
امتیاز
44,373
محل سکونت
رانده شده از بهشت..
'شاید شب های تاریک وسرد،از روز آفتابی وگرم بهتر باشد.'

'شایدآسمان ابری و گرفته وبغض آلود،از آسمان شبِ مهتابیِ پرستاره زیباتر باشد'

'شاید صدای جیر جیرکی راهش را گم کرده است، از صدای آهنگ لایت و آرامش بخش مجذوب کننده تر باشد.'

'شاید صدای تیک تیک ساعت، از صدای دریای مواج ،دلنشین تر باشد.'

شاید"نفرت"به عشق تبدیل شود؛

می دانی می خواهم چه بگویم؟!

'از ترجیح دادن ساعت ها نگاه کردن به دیوار سفید،به تابلوی شام آخر یا تابلوی لبخند مونالیزا'

'از ترجیح دادن سنگ بودن و کوهی از غرور و بی رحمی،به محبت وعشق'

'از ترجیح دادن مجنون و دیوانه بودن، به باهوش و نابغه بودن'

می دانی چه میگویم!؟
حرفایم تکراریست؟!
درکم میکنی؟!
ساده می گویم،درد و عذاب کشیده ام تا به شهرت نسل خاطره ها دست یافتم...

آری، میدانم؛توهم عذاب کشده ای،اما عذاب و زجرهایی که کشیده ایم متفاوت است...

غرورم نشانۀ دردی که میکشم است.
بی رحمیست دیگرنه؟
پدربی نیازت م**س.ت باشد ، پسرچهارساله اش که باهوش است را بفروشد.اما کسانی را دارم که جای آنهارا پر کرده است.واقعیت این است که پدرم تُجاری معروف وسر شناس است ،اما بی رحمی او باعث شد،پیش خانواده سلطنتی واشراف زاده ای بزرگ شوم.

.._ پارت 1 پسری از نسل خاطره ها _..
به طرف ساختمان متروکه دویدم.همچون نفس بریده ای،به طرف ساختمان اوج گرفتم؛همچون عروس ماه زیبا بود،چهره اش دلنشین و زیبا بود.اما غمی در آیینهِ گویایِ چشمانِ زلالش ،فریاد می کشید،آتش چشمانش،شعله ای بر پیگر جانم شد. با تمام توانم فریاد زدم:
-ولش کنید؛ با اون کاری نداشته باشید.
لبخند کریهی زد،همه جا آتش گرفت، بدنم در آتش می سوخت؛ با وحشت از خواب بیدار شدم.باز کابوس های تکراری،افکارم را می آزرد.نگاهی به ساعت انداختم،بلند شدم؛بعد از حمام رفتن،اماده شدم.بلأخره بعد از مدت ها، به اصرار خانواده ام امروز از اتاقم بیرون آمدم.چئون چو با دیدنم لبخندی زد و با متانت گفت:
چئون چو-سرورم می خواهید...
میان حرفش آمدم.
-می خوام به عمارت پدر برم.
چئون چو-اطاعت سرورم!
سوار ماشین شدم.چئون چو،کنار راننده ،جلو نشسته بود،جای مشخص شده را به او گفت.از شیشه دودی رنگ ماشین،به منظره تکراری زندگی ام خیره شدم.قلب و ذهنم،همانند شیشه دودی رنگ ماشین سیاه بود،تصورم از آدم ها شیشه بود و احساسم نسبت به آنها،همچون رنگ دودی شیشه بود.ماشین توقف کرد؛راننده پیاده شد، در ماشین را برایم باز کرد.از ماشین پیاده شدم.بادیدن عمارت پدر،نفس حبس شده ام را بیرون دادم.عمارت،شکوه و زیبایی خود را همانند قصری حقیقی،به رخ می کشید.از پله های عمارت بالا رفتم ، چئون چو دنبالم آمد.وارد عمارت شدم،خانواده ام با دیدنم ایستادند.پدر و مادرم لبخندی تلخ زدند.پدر و مادری که حقیقی نبودند و مرا به سرپرستی گرفته بودند, و همچون فرزند حقیقی شان در کنارم بودندو مرا پرورش میدادند.پدر نزدیکم آمد.دستش را بالا اورد و گوشۀ لبم گذاشت که زخم شده بود.
پدر-خوبی پسرم؟!
فقط نگاهش کردم،مادر نزدیکم آمد و در آغوش گرفتمش.قطره اشکی لجباز از گوشۀ چشمش سرازیر شدو گفت:
مادر-دلم برات خیلی تنگ شده بود پسرم!
حرفی برای گفتن نداشتم.نگاهم به خواهر و برادرهای ناتنی ام افتاد.خواهر وبرادر زاده های پدر و مابودبودند,اما همچون خواهر و برادر های یکدیگر بودیم.
انگار همه بادیدنم آرام گرفتتد.چیزی نگفتم،سرد و بی روح به آنها نگریستم.5خواهر داشتم که حال,4خواهر,همچون فرشته برایم مانده بود.سرنوشت همچون سد آهنی در برابرم مقاومت پیشه کرد,آن را شکست و خواهرم را از من ربود و در اعماق سیاهی وجودش اورا محو کرد.
5برادرِ استوار در عرصهِ,تک شاه کلید هستیِ انسانیت,همان'معرفت و رفاقت'بودیم.
"آناستازیاودیوید باهم ازدواج کرده بودند,صاحب پسری به اسم دنیل شده بودند,که چهار سال داشت که به دنیل علاقه خاصی داشتم "
دنیل،پسرخوانده ام,نیز محسوب می شد؛ریچی بران نیز با ران ازدواج کرده بود که صاحب دختری به اسم سوزان ,شده بودند.نونهال عشق آنها,دوسال داشت. آلبرت و فدریک،مری و رزا,با یکدیگر ازدواج نکرده بودند.آنها عقیده داشتند که تفاهمی بین آنها وجود ندارد.در واقع,خواهر و برادر های تنی هم نبودیم, اما همدیگر را ,خواهر و برادر های هم به حساب می آوردیم.اگر حس بین ماکمتر از خواهر و برادرهای تنی وخونی هم نبود,بی تردید کمتر از آنها هم نبود.
جمعا با پنج خواهری که قبلا داشتم و پنج برادری بودیم و دو نو نهال"دنیل"و"سوزان" ,گروه دوازده نفره ای تشکیل داده بودیم,و محبوب هوادارانمان بودیم. غوغا به پا کرده بودیم.اما با فوت کارولین,خواهری که دیگر تقدیر,روزهای اخری عمرش ,نذاشت خواهر و برادر برای هم باقی بمانیم. با رفتنش از دیار غصه ها,کار گروه را متوقف کردم و به عنوان لیدر گروه "کینگ" کنار کشیدم.
پدر-هری،پسرم دنبالم بیا.
دنبال پدر به اتاق دختر عزیزش (کارولین )که بافوتش پدر را شکسته کرده بود,رفتم.وارد اتاقش که شدیم,نگاهم سمت لباس سفید و زیبای کارولین برای مراسم ازدواجش که تهیه کرده بودم رفت.
پدر-بشین.
روی تخت رو به روی پدر, نشستم.
پدر-بهتری؟!درد داری؟!
کارم از پوزخند گذشته بود.با چشمان بی احساس و سردم,در چشمان پدر خیره شدم و گفتم:
-مهم نیست.عادت کردم.
غمگین مرا نگریست.
جعبه کوچکی را به سمتم گرفت,به خوبی آن را می شناختم.جعبۀ موزیکالی که برای کارولین گرفته بودم و خیلی برای کارولین ارزشمند بود.
پدر-بگیرش.
جعبه را گرفتم.درش راباز کردم و صدای آرامش بخشش سکوت بینمان را شکست.نگاهم افتاد به گردنبندی که داخل جعبه بود.آن رابرداشتم و در جعبه ساز رابستم.
پدر-گردنبند کارولین بود.خیلی این گردنبند و جعبه ساز برای کاروین باارزش بود.
پدر گردنبند را از دستم گرفت.گردنبند به شکل صلیب بود. به دو طرف آن فشار کمی وارد کرد.یک سوم آن صلیب در یک دستش;دو سوم دیگر آن در دست دیگرش.آن یک سومی که بدستش بود که کوچیک تر از نیم دیگری بود را به طرفم گرفت.
پدر-شایدبه خودت گفته باشه،اما میخوام باز در مورد این گردنبند بهت بگم.همونطور که می دونی کارولین دختر واقعی مانبود و اون رو به سرپرستی گرفتیم..
میان حرفش آمدم و بی اراده گفتم
-مثل من...

ادامه دارد...
 
آخرین ویرایش

♔αяα

مدیر تالار روانشناسی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار روانشناسی
عضویت
11/17/18
ارسال ها
2,521
امتیاز
44,373
محل سکونت
رانده شده از بهشت..
2

ادامه...

غمگین ادامه داد

پدر-همونطور که می دونی کارولین دختر واقعی ما نبود و اون رو به سرپرستی گرفتیم وقتی یه نوازد بود آوردیمش اینجا و بزرگش کردیم این تیکۀ کوچیک از صلیب به کردنش بود چندبار گردنش رو زخم کرد دادیم بقیۀ ای گردنبند رو درست کردند چون تنها یادگاری از پدر و مادر اصلیش بودو براش خیلی عزیزبود حالا اینا مطعلق به تو هستند.

آهی کشید

-برام یه خواهر بی همتا بود.اما انگاری سرنوشتمون یه جور دیگه رقم خورد،نخواستین که خواهر و برادر باشیم کنار هم

قطره اشک لجبازی از گوشۀ چشم پدر بر روی گونه اش سر خورد سریع با انگشتش آن را پاک کرد و بلند شدو رفت؛انگار تحمل حرف های نیش دارم رانداشت.دوستشان داشتم اما دست خودم نبود حرفم را میزدم گردنبند را داخل جعبه ساز گذاشتم و در آن را بستم روی میز کنار تخت گذاشتم و روی تخت خوابیدم به پهلو چرخیدم و نگاهم به لباس زیبای عروس کارولین افتاد که روی آن کاور کشیده بودند یاد انتظار کشیدن کارولین افتادم لحظه شماری میکرد ک روز ازدواجمان سر برسد اما درست شب قبل از ازدواجمان کارولین کشته شد. همه چیز شب قبل از ازدواجمان اتفاق افتاد.با صدای در زدن رشتۀ افکارم پاره شد.

-کیه؟!

-سرورم چئون چو هستم.

–بیا داخل.

*چئون چو وارد اتاق شد.

-حالتون خوبه؟!

پوخندی زدم چه سؤال مزخرفی،گوشۀ لبم درد گرفت اما درد برایم حسی لذت بخش شده بود.عادت داشتم دیگر

-چی کارم داشتی؟

-می خواهید امشب اینجا بمونید؟

بلند شدم و جعبه ساز را از روی میز برداشتم

-نه .

به همین یک کلمه قناعت کردم

یک هفته از این ماجرا می گذشت اما نبود کارولین آزارم می داد.به خواسته و اصرار آلبرت و مری به دانشگاه رفتم با دیدن پیترپن حالم بهم خورد رقیبم بود اما برادر ناتنی اش جیمز کارولینم را از من گرفت؛همانگونه که کارولینم را از من گرفتند جیمز را از آن گرفتم.بعد از اتمام کلاس هایمان در پارکی که در آن نزدیکی پاتوق همیشگی مان رفتیم.

آلبرت- چند روز دیگه میرم کره جنوبی

چیزی نگفتم و گذاشتم ادامه دهد

- پدرم گفت که کارای ساختن عمارتت به پایان رسیده

مری-هری جدی جدی میخوای بری

-دیگه تحمل اینجا موندن رو ندارم.پدر خودش می خواد اینجا نباشم.

مری-محافظا رو چکار می کنی؟!

-به عهده آلبرت هستن.

مری-به چئون چو گفتی؟

-نه اون چیزی نمی دونه

مری-اونم همراهت میاد؟

-خودش باید تصمیم بگیره از وقتی که چهار سالم بوده کنارم بوده

مری-کی می خوای از این جا بری؟یعنی فرار کنی؟

آلبرت-چند روز دیگه که اون ادوارد عوضی مهمانی میگیره

مری-چطوری؟

آلبرت -اون شب کسی توی حال و هوای خودش نیست و مستن.دیگه کسی حواسش به هری نیست داروی خواب اور هم توی غذا هاشون و نوشیدنی هاشون ریخته می شه به یکی از خدمتکارام سپردم این کار رو انجام بده.

مری-خب به فرض هم فرار کردی رسیدی به زادگاهت بعدش فکر کردی که میان دنبالت و تحت تعقیب هستی

آلبرت-اونجاش به عهدۀ منه ناسلامتی پدرم وزیر اون کشوره!!!هری پاش به اونجا برسه دیگه هیچ غلطی نمتونند بکنند. –راستی هیچ سر نخی از والدین حقیقم پیدا شد؟

آلبرت-چون هویتت ناشناختست و با اون شوک هایی که بهت دادند و چیزی از گذشتت یادت نمیاد کمی طول می کشه که بفهمن هری آی زایای معروف پسر حقیقی چه خانواده ای هستش ولی مطمئن باش باوجود پدرم خانوادت رو پیدا میکنیم!درضمن میترسم کسی پی ببره که شب تو جشن غیبت میزنه یک نفر رو بجات می فرستم یعنی بدلت می فرستم.

مری-به نظرت این نقشه عملی میشه؟دورباره مثل دفعه قبل گیر نیفتی!

آلبرت -نگران نباش،مطمئنم که این دفعه موفق می شیم چون ادوارد به هری اعتماد کرده وتوجهش رو جلب کرده اصلاً چنین فکری نمی کنه که هری بخواد فرار کنه مری-من میترسم هری!

آلبرت-نترس مری پدرم تازه از وجود هری آگاه شده حتی رئیس جمهور کره هم توسط پدرم از وجود هری مطلع شده دیگه هری رو رها نمیکنن

پوزخندی زدم

-آره بخاطر منافع خودشون نبایدم رهام کنند

مری-آلبرت یادت که نرفته که اون دفعه که فرار کرد که...

ادامه حرفش را نداد اما خاطره اش برام زنده شد.درد داشت؛درد از دست دادن عضو کوچیکی از بدنم.گرچه کوچک اما خاطره اش درد داشت.انگار آلبرت هم یادش آمد در فکر فرو رفته رفته بود و آرام گفت

آلبرت-انگشت پاش رو قطع کردند به بدترین نحو ممکن،اونم جلوی من و تو...

پوزخندی زدم

-یه گوشش رو دیدی من که بزرگ شده شکنجۀ روحی و جسمی هستم.این قدر شوک الکتریکی وشکنجه های جور واجور ومختلف بهم تحمیل کردندکه دیگه آب از سر من گذشته.دکترم گفته که همینطور پیش بره مغزم متلاشی میشه.وای از روزی که طبق فرمولام و ایده هام درست در نیان که تا حد مرگ شکنجم میکنند.

غمگین نگاهم کردند خودشان موقع هایی که شکنجه میشدم وبعد از چند روز میدیدنم وحشت می کردند وحال خرابم را میدیدند.بلاخره روز فرارم فرا رسید.



ادامه دارد...
 

♔αяα

مدیر تالار روانشناسی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار روانشناسی
عضویت
11/17/18
ارسال ها
2,521
امتیاز
44,373
محل سکونت
رانده شده از بهشت..
3

مهمانی عظیم ادوارد فرا رسید.ادوارد کسی بود که مرا از خانواده ام جدا کرده بود...آدم فریب کاری بود..از فریب انسان ها دلگیر نیستم زیرا اینان روزی چند بار خودشان را دور می زنند.اسمش آدم است اما تو باور نکن گاهی کاری می کند که از پس هیچ گرگی بر نمی آید.بعدازسرو شام بعضی از افراد گیج شده بودند.دارو ها کم کم اثر خودشان را نشان می دادند.تا آخر شب صبر کرده بودم برخی ها رفته بودند و تعداد اندکی مانده بودند.دیگر وقتش بود.ته سالن رفتم که خلوت بود رو به چئون چو کردم

-چئون چو من میخوام از اینجا برم.

چئون چو-یعنی چی؟بازم می خواهید فرار کنید؟نه نه سرورم خواهش می کنم.من نمی خوام بازم بلایی سر شما بیاد.

–چئون چو بس کن من کار خودم رو می کنم تو دوست داری همراه بیا.

چئون چو کلافه گفت:

-شما تا خود جهنمم برید من همراه شما میام اما...

–پس حرف اضافی نزن،بدلم رسیده باید بریم

چئون چو زیر ل**ب غر غر می کرد و دنبالم می آمد

-اول تو برو بیرون؛سوار ماشین شو منم میام

چئون چو-چرا من،اول شما برید

غریدم

-چئون چو برو تا کاری به دست خودم و خودت ندادم

چئون چو نگران نگاهم کرد.چئون چو رفت.به باغ رسیدم،ناگهان ادوارد را کمی دور تر از خودم دیدم.با آلبرت از طریق شنود در تماس بودم.

ادوارد-هی هری!تو مگه ته باغ نبودی؟؟؟

پوزخندی زدم و جلو رفتم

-اوهوم...اما ده مین قبل اونجا بودم شما حواست نبود من سریع تر از شما رسیدم

ادوارد-آه خدای من تو رو دارم دو نفر می بینم

جلو آمد و دستم را گرفت.داخل سالن بردمش،روی مبل نشست و چشمانش را بست.چند مین صبر کردم تا مطمئن شوم که بیهوش شده،آلبرت هم دائم حرف میزد.از آنجا خارج شدم ودستم را روی شنود گذاشتم و با عصبانیت گفتم:

-خفه می شی چقدر حرف می زنی پابو(احمق،به زبان کره ای)

آلبرت با شیطنت گفت:

-آخیش پس رسیدی بیرون

-میدونستی داخل هستم و همش حرف می زدی؟دستم بهت برسه من میدونم باتو چکار کنم

–حتما می خوای مثل محافظات تنبهم کنی؟!

–شک نکن

دیگر جواب آلبرت را ندادم و سوار ماشین شدم.به فرودگاه رسیدیم.سوار هواپیما شدیم که آلبرت را دیدم.پشت گردنی محکمی به آن زدم.

-بقیش باشه برا بعد.

آلبرت-آیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی،چرا میزنی؟دردم گرفت

نشستم هواپیما شخصی پدر آلبرت بود.بلاخره بعد از چند ساعت به مقصد رسیدیم.

آلبرت-به به ببین پدرم چه استقبال بی نظیری کرده،هنوز نیومده خودت رو عزیز کردی شدی هووی من،هعی یه بار نشد از من اینطوری استقبال کنه

چشم غره ای به آن رفتم که ساکت شد.از پله های هواپیما پایین آمدیم.مرد تقریبا مسنی جلو آمد

آلبرت-هری پدرم

با پدر آلبرت دست دادم

پدر آلبرت-خوش اومدی!حتما خیلی خسته شدی!

-با وجود آلبرت...

حرفم را ادامه ندادم

آلبرت –عجبا!

پدر آلبرت-باز تو وراجی کردی پسر؟!

-همیشه کارشه!

پدر آلبرت خندید،رو کرد به من و گفت

-می دونم خسته ای اما متاسفم باید بریم پیش آقای چون اینگ-چان(معاون رئیس جمهور)

چیزی نگفتم و سوار ماشین شدیم.به پارلمان رسیدیم.جلوی اتاق آقای چان ایستادم.بعد از اینکه اجازۀ ورود صادر شد وارد اتاق شدم.با آقای چان دست دادم بعد از خوش آمد گویی،گرم صحبت شدیم.

آقای چان-خیلی خوشحالم که از وجودت خبر دار شدیم. متأسفم،رئیس جمهور کار خیلی اضطراری براش پیش اومده بود و مجبور شد بره،انتظار تو خیلی می کشید

–ممنون

-کشور ما به وجود آدم هایی مثل تو نیاز داره

نیشخندی زدم

-خب باید بهتون این رو بگم که از سیاست بیزارم هیچ علاقه ای به فعالیت سیاسی ندارم متاسفم

–دوست داشتم تو رو در کنارم داشتم.اما خب همین که آزادی داشته باشی برام کافیه!

–الان تحت تعقیبم یا دیپورت شدم از آمریکا؟!

آقای چان لبخندی زد

آقای چان-نگران نباش صحبت های لازم در موردت شده اگر الآن هم به آمریکا بری مشکلی پیش نمیاد!آزادی که حتی اونجا زندگی کنید!

–فعلا اینجا کار دارم

لبخندی زد؛بعد از صبحت های اضافه از اتاق بیرون آمدم؛پدر آلبرت را در بخش فراخوانده بودند و مجبور شده بود برود.همراه آلبرت به طبقۀ پایین رفتیم

آلبرت-از هوای اینجا لذت ببر

آلبرت نفس عمیقی کشید؛ناگهان مردی با سرعت رد شد و تنۀ محکمی به من زد،ایستادم و با اخم سرم رابالا آوردم و به فردی که این کار را کرده بود نگاه کردم

آلبرت-آقا حواستون کجاست؟!

مرد-انگاری شما متوجه نشدین اومدین سر راه من

آلبرت تا خواست چیزی بگوید پیش دستی کردم و گفتم

-بس کن؛بریم

آخرین نگاه در عمق چشمان آن مرد تقریبا مسن کردم و بی تفاوت به راهم ادامه دادم.راننده در ماشین را باز کرد و سوار ماشین شدیم

آلبرت-هری خوبی!؟

جوابش را ندادم،آلبرت مرا به عمارتم که چند سال تا ساخته شدن آن طول کشیدبود برد.خسته بودم.توجهی به عمارت نکردم آلبرت مرا به اتاقی برد که دیزان قرمز و مشکی داشت..

آلبرت-همونطور که گفتی وسایل اتاقت رو دستور دادم بچینن

–خوبه

–فقط همین؟

-آلبرت خستم و حوصلت رو ندارم،برو بیرون می خوام استراحت کنم!

آلبرت در حال غرغر کردن از اتاقم بیرو رفت چرخی در اتاق زدم درست همانطور که می خواستم بود روی تخت خودم را انداختم احساس خستگی زیادی می کردم.از خواب که بیدار شدم به حمام رفتم بعد از حمام از اتاقم بیرو رفتم سر وصدای زیادی می آمد.طبقۀ پایین رفتم.آلبرت را دیدم

-تو مگه نرفتی؟

آلبرت-رفتم اما برگشتم.تازه اتاقم اینجا دارم براخودم

-بیخود کردی

به سالن عظیمی رفتیم که سالن پذیرایی محسوب می شد که از نظر من مهم ترین رکن خانه ای که در آن زندگی می کردم بود زیرا بیش تر اوقاتی که در خانه بودم و خواهر و برادر هایم بودند آنجا می نشستیم و بحث و گفت و گو می کردیم.چون عادت به چنین سالنی داشتم پس وجود آن الزامی بود آنجا نشستیم.یک خدمتکار از ما پذیرایی کرد.

آلبرت-هنوز باید جایی که زندگی میکنی ازش سر در بیاری!

–کم کم اینجا رو میشناسم!

-دختره سرتق زنگ زد گفت با اولین پرواز دارم میام کره

اخم غلیظی کردم

-اون برای چی میاد؟مگه پدرومادرش اجازه دادند؟

آلبرت-بخاطر تو و من،نمی تونه از برادرای عزیزیش دور باشه

–دیوونست!

–میدونم

آلبرت-پدرم برا ادامه تحصیل کارامونو کرده

-چرا اینقدر عجله؟!شاید نخوام اینجا بمونم

آلبرت دستش را هوا تکان داد

آلبرت-از اینجا معلومه

-در هر صورت فعلا نمیام دانشگاه.خستم،به استراحت نیاز دارم

آلبرت بی مقدمه گفت

-یه چیزایی درمورد خانوادت فهمیدم...

جدی نگاهش کردم،اخم غلیظی کردم

-خب

آلبرت من من میکرد با صدای محکمی گفتم

-آلبرت میگی یا خفت کنم

-راستش... وقتی خواب بودی رفتم تحقیق ،پدرت یه تاجر معروفه این کشوره که از معروفیت واعتبار خاصی برخورداره.اسم پدرت جانگ هونگ هستش.یه خواهر داری به اسم سونگ هی و مادرت لی گینگه اما...

-اما چی؟

-اما فکر می کنن که پسرشون مرده ماجرا از اینه که وقتی ادوارد تو رو آمریکا میبره همراه خودش،خانوادت خیلی دنبال تو می گردند..ادوارد هم بعد از یکسال به خانوادت میگه تو مردی.برای اثبات حرفشون جنازه یه پسر بچه رو تحویل خانوادت میدن و میگن وقتی سوار ماشین بودی ماشین میفته توی دره و آتیش میگیره و به سختی تورو نجات میدن اما مرده بودی و صورتت متلاشی شده بود و بدنت هم سوزخته بود.همش یه صحنه سازی تصادف کردن و کم کم خانوادت این ماجرا رو می پذیرن...

نیشخندی زدم

-آره باید بپذیرند که من مُردم!چون ساده باورند!تو این اطلاعات رو از کجا آوردی؟

-خدمتکار خانۀ پدرم؛قبلا برای پدرت کار می کرده که از اونجا بیرونش کرده بودندو بازنده شدن خاطرۀپسری که به زور بردنش آمریکا و بادادن چندتا نشونی از اون پسره فهمیدم که تو رو میگه اما من درمورد تو چیزی نگفتم.انگار بچه بودی هم معروف بودی!!

بی آنکه صحبت دیگری کنم بلند شدم و به اتاقم رفتم.آنقدر فکر کردم که خواب مرا بیهوش کرد...آرام چشمانم را گشودم آلبرت و مری را دیدم و...
 

♔αяα

مدیر تالار روانشناسی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار روانشناسی
عضویت
11/17/18
ارسال ها
2,521
امتیاز
44,373
محل سکونت
رانده شده از بهشت..
4
ادامه.....

آلبرت-هری خوبی؟
-تو کی اینجا رسیدی؟
مری-سه ساعتی میشه!
–چقدر زود رسیدی؟!
آلبرت خندید
آلبرت-مری زود نرسیده تو یک روز خواب بودی و عقب افتادی!
بلند شدم.کل بدنم درد می کرد.چیزی نگفتم.مستقیم رفتم حمام تا کمی آرام تر شوم.ازحمام بیرون آمدم.مری و آلبرت منتظرم بودند
-شما چرا اینجایید؟!
مری-منتظر تو هستیم
با اخم گفتم
_برا چی اونوقت؟!
آلبرت-از دانشگاه تماس گرفتن بریم
-حوصلتون رو ندارم.
آلبرت-لااقل بخاطر پروندت بیا
-که چی؟هوم؟
آلبرت-که در طول تحصیل نخواستی بیایی یه یه نامه از سازمانت اچ اِی بگیر که مشغل بودی نتونستی بیایی اینطوری در حال تحصیل هستی و شاید نظرت هم عوض شد اومدی.الآن به لطف من پروندت معلقه.اینجا فعلا ثابتش کن.گفتم بابام رفته دنبال کارامون!
مری-هری،آلبرت راست میگه؛حالا این یه غلطی کرده و بیا مثل همیشه درستش کن
آلبرت نالید
آلبرت—مری!
مری-خب چیه راستش رو میگم!
باحالت مسخره ای گفتم:
-من بیام این دانشگاهی که شما میگید افراد اونجا باخودشون میگن هی اونجا رو نگاه کنید سه نفر از گروه کینگ اینجا اومدن در صورتی توی بهترین دانشگاه جهان تحصیل می کردن...بامرگ ناگهانی کارولین پاشده اومده اینجا حتما یه اتفاقی افتاده که از آمریکا اومده اینجا؛همینطوریش اونجا جرأت نمیکردم پام رو بزارم بیرون حالا من اینجا باید چقدر منتظر بمونم تا خودم رو جا بندام هوم!
آلبرت-بلاخره که چی؟باید ادامه تحصیل بدی!
–من نیازی به مدرک و تحصیل ندارم!همین طوریش جاهایی که کارمیکردم کسی تو عمرش ندیده و نرفته
مری_هری تو درست میگی اما تو گفتی که مارو تنها نمیزاری!
–اشتباه بزرگی هم کردم.
هردو یشان غمگین نگاهم کردنند،باحرص نفسم را رها کردم.
-خیله خب میام برا ثبت نام اما قول نمیدم که همراهتون بیام سر کلاس بشینم.
مری و آلبرت لبخندی زدنند.لباس هایم را عوض کردم و شنل مشکی وقرمز رنگ براقی پوشیدم و طبقه پایین رفتم.مری وآلبرت هم شنل مشکی رنگی پوشیده بودند.لازم بود برای مدتی از هجوم پیا پی مردم در امان باشیم.سوار ماشین شدیم.چئون چو هم همراهمان آمد.هرکجا که می رفتم چئون چو همراهم بود حتی اگرچند محافظ همراهم بود او هم در کنارم بود.او بغیر از محافظم،مشاور ومدیر برنامه هایم بود و اصلی ترین وظیفه ای که داشت همانند دوستی در کنارم همه جا حضور داشته باشد.برایم فردی عزیز بود.کارهای ثبت نام انجام شد.و مسئول آنجا خوشحال بود که قرار است پذیرای ما باشند.بهترین دانشگاه سئول بود و بهترین و برترین افراد در آنجا تحصیل میکردند.اما لج کرده بودم و آنجارا پسند نداشتم.یک ماه از آن روز گذشت.طی این یک ماه حتی یک بار هم به داشگاه نرفتم وسر کلاس ها حضور نیافتم.اما در عوض به دنبال خریدسهام شرکتی بودم که پدر آلبرت (آقای پارک مویول)کمکم کرد.وموفق به خرید سهام شرکت عظیمی شدم وکم کم موفق به خرید کلی سهم شراکای دیگر شدم.کل آن شرکت را زیر و رو کردم و دیزاین و نمای داخلی و خارجی آن را عوض کردم.انگار شرکتی را از پایه تأسیس کرده بودم.بانامی دیگر و مدیریتی دیگر و این کارم برای آلبرت و مری خوشایند نبود؛زیرا وقت کمی را باآنها می گذراندم وفکر می کردند با کارکردن در شرکت مانعی است برای نرفتن به دانشگاه.با خانواده ام در آمریکادائم در تماس بودم و انگار ناراحت بودند که در کره اقامت کرده ام و در کنارشان نبودم سازمان اچ اِی هم نامه داد بود که حمایتم میکند ومحافظانی را برایم فرستاده بود که نمی توانستم آن ها را اخراج کنم سازمان شخصی ای بود که در راستای محافظت و امنیتم فعالیت میکرد و مجهز به همه چیز بود؛که ساخت این سازمان هم فکر ادوارد بود برای محدود کردنم،اما حال دیگر ادوارد نمیتوانست دخالتی در آن داشته باشدو تحت نظارت دولت آمریکا بود که من هم در مورد برداشتن آن محافظ ها ناتوان بودم وعصبی.چندتا از ماشین های مورد علاقه ام نیز از آمریکا پدرم برام زحمت انتقال آنهارا داده بود. مدتی می شد که افرادی که در خانه ام کار می کردند نظم داده بودم و روی کار هایی که حساس بودم آنها را آشنا کرده بودم و به قول آلبرت نظام هیتلر را در خانه و شرکتم به راه انداخته بودم.اما این سخت گیری ها باعث نتیجۀ دل خواهم بود.دختر جوانی که شباهت اسمی با کارولین داشت را به عنوان خدمه برای کار های شخصی ام انتخاب کردم. خسته از شرکت آمدم،کرولاین خسته نباشیدی گفت و فقط سری در جوابش تکان دادم.داخل اتاقم که رسیدم شنلم را خواستم رو تخت بیندازم که چند لحضه از فکرم گذشت که باز کرولاین باید اتاقم را که تازه مرتب کرده بود دوباره این کار را باید انجام دهد منصرف شدم و شنلم را سر جایش گذاشتم و برای چند لحظه به آرم فلزی طلایی رنگی که به شکل تاجی پنج شاخه بود و سومین شاخه آن تاج که در وسط تاج قرار داشت،ازهمه بلندتر بود،خیره شدم.که روی شانۀ راستم قرار میگرفت و زنجیر ظریفی برای وصل لبۀ دیگر شنلم به تاج متصل میشد و بسیار زیبا وجذاب بود.نشانۀگروه کینگ بود و این نشانه تاج سمت چپ گردنم بودو اغلب اوقات برای جلوگیری از کنجکاوی مردم بایحقۀ پیراهنم آن را می پوشاندم یا گاهی اوقات دستمال گردن می بستم.شاید این شانه را از پدری که مرا بدبخت کرد یادگاری به من رسیده است.بعد از تعویض لباس های بیرونی ام که با لباس هایی که درخانه می پوشیدم وهیچ فرقی با لباس های بیرونی ام نداشت به طبقۀ پایین رفتم.آلبرت ومری در حال صحبت در مورد روزی که در دانشگاه سر کرده بودند بحث می کردند.کنار آنها نشستم و کرولاین با لیوان شربتی از من پذیرایی کرد.مری بالحن ملتمس و کشیده ای گفت:
مری-هــــــــــــری!
–چیه باز چی می خواهی ازم؟
آلبرت خندید ومری چشم غره ای به آلبرت رفت و ادامه داد:
مری-بسه دیگه بس دانشگاه غیبت کردی
–چرا مگه استادا چیزی گفتن؟
آلبرت-نخیر آقا اونا در مورد غیبت های بی دلیل هری آی زایا چیزی نمیگن فقط می خوان شمابا حضورتون اونا رو مشرف و شادمان کنید!
–نمی خوام.
مری خندید و این بار آلبرت برای مری چشم غره رفت.آلبرت ظاهراًناراحت شده بود.با لحن دلخوری گفت:
_پدرم برای مهمانی آخر هفته که قراره بده دعوتت کرده.
–آره به خودم گفت.شاید بیام.
آلبرت-نیای حسابت با پدرمه!
–خب چه خبر از دانشگاه!
مری-خیلی سخت گیری میکننداما خوش میگذره!یکم با زبان اینجا مشکل دارم
–افراد اونجا مزاحمتون میشن؟
مری-تادلت بخوا...
آلبرت آتشین مری را نگاه کرد و مری حرفش را ادامه نداد
مری-آمـــــــــــم یعنی خیلی کم...
آلبرت سریع بحث را عوض کرد؛می دانستند که از شلوغی جمعت بیزارم
آلبرت-چند روزی میشه که پسر قائم مقام به دانشگاه اومده انگار برای مدتی مرخصی گرفته بود و حالا برگشته
مری-خیلی هم افراد اونجا ازش حساب میبرند و احترامش رو دارند.
آلبرت-خب آدم نیست...خودش رو رئیس همه کس و همه چیز می دونه.
-تو هم پسر وزیر هستی حواستو جمع کن.
مری-مایکل مثل پیترن هستش.
ناخوادگاه با یاد آوری اسم پیترپن خشمگین نگاهشان کردم.بعد از چند لحظه آتش درون چشمانم خاموش شد و عاری از حسی نگاهشان کردم.آنها هم متوجه حرفی که زده بودند شدند.بعد از شام که در سکوت خورده شد بی هیچ حرفی به اتاقم رفتم.باصدای جعبه موزیکال کارولین به خواب رفتم تلخ است همه فکر کنند سرت شلوغ است و تنها خودت بدانی که چقدر تنهایی
کارم در شرکت زودتر از روز های دیگر تمام شد.در راه به خانه که باز می گشتم چشمم به دانشگاهی که در آن مری و آلبرت بودند افتاد.یک دفعه گفتم:
-دوک توقف کن.
دوک،راننده ام سریع ماشین را متوقف کرد و چئون چو با تعجب نگاهم کرد.
چئون چو-میخواهید چیکار کنید؟
-حاضری کوچیک میخوام بزنم.
چئون چو درحالی که با تعجب نگاهم می کرد پیاده شدم.چئون چو سریع به خودش امد و پیاده شد و دنبالم آمد.
چئون چو-سرورم صبر کنید!
متنفر بودم که چئون چو با من رسمی صحبت می کرد ومرا جمع می بست بار ها به گفته بودم که اینگونه با من صحبت نکند.اما انگار بی اثربود.وارد سالن دانشگاه شدم.مدیر دانشگاه را دیدم که به طرفم آمد کلاه بزرگ شنلم را عقب زدم و...

ادامه دارد...
 

♔αяα

مدیر تالار روانشناسی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار روانشناسی
عضویت
11/17/18
ارسال ها
2,521
امتیاز
44,373
محل سکونت
رانده شده از بهشت..
5

مدیر-واو!ببین کی اینجاست؛آقای هری آی زایا!فکر نمی کردم اینجا ببینمتون.خوشحالم کردین.
بی نظمی از من بی سابقه بود.
مدیر-آقای آی زایا من میدونم که لیاقت شما بهتر از اینجاست؛اما این دانشگاه یکی از بهترین دانشگاه های جهان هم محسوب میشه و اینم میدونم که شما نیازی به تحصیل ندارید و نخبه هستید با وجود شهرت و معروفیتتون کسی از این موضوع اطلاع نداره؛فقط همه میدونن که شما لیدر گروه کینگ هستید و همین.اما به فکر این باشید که مردم شایعه پراکنی می کنند در مورد این که هری آی زایا ترک تحصیل کرده باتوجه به موقعت اجتماعیتون اصلا خوب نیست!واینم مطمئن باشید که اطلاعات شما به هیچ عنوان فاش نمیشه و ما مسئول حفظ اطلاعات شخصی شما هستیم.چون اگر کوچک ترین اطلاعاتی از شما پخش بشه ما مسئولیم وشما از ما به راحتی شکایت می کنید واعتبار این دانشگاه حتی افرادش به خطر میوفته این چیز کوچکی نیست.
-متوجه ام که شما چی می گید،بعد از فوت کارولین هنوز متأثرم...
مدیر-آه متأسفم...پس حقیقت داره...خواهرتون بود نه؟!
- نامزدم...
مدیر-نمی دونستم.اطلاعات و تصویری از ایشون نبود.فقط وجود ایشون ذکر شده بود.
-بله؛اخیراًبه گروه کینگ ملحق شده بود واجازه ندادم که بیوگرافی ارائه بده برای حفظ امنیت خودش.
مدیر تک خنده ای و گفت
مدیر-مثل خودتون،زیاد در مورد خودتون اطلاعاتی نیست..
-بله علاقه ندارم که پیش از این مردم رو نسبت به خودم کنجکاوتر کنم.
مدیر-حق دارید.منم بودم همین کار رو میکردم.
-درضمن من بخاطر بی انظباطی که کردم متأسفم.
لبخندی زد
مدیر-اشکالی نداره.
نگاهی به ساعتش انداخت
مدیر-می خواهید سر کلاس حاظر بشید؟
-بله.
مدیر-کمی از شروع کلاس ها گذشته.بیایید من راهنماییتون می کنم.
دنبال مدیر راه افتادم.جلوی در کلاسی ایستادیم.مدیرگفت
مدیر-کسی اطلاع نداره که شماهم به همراه دوستانتون اینجا انتقالی گرفتید به جز اساتیدی که در این دانشگاه هستند گفتم؛که اطلاعات شخصی شما محفوظه برای شوکه نشدنشون بهتره اول من صحبتی داشته باشم.
-بسیار خب...
مدیر تقه ای به در زد و وارد کلاس شد.چند دقیقه گذشت.چئون چو را مجبور کردم که همراهم وارد نشود.مدیر از کلاس بیرون آمد و لبخندی زد
مدیر-می تونید برید
سری تکان دادم و وارد کلاس شدم
افرادی که بیخیال و بی حوصله آنجا نشسته بودند با ورودم به کلاس صدای همهمه ها بلند شد.جذاب ترین قیافه های شوکه شده متلعق به قیافۀ آلبرت و مری برایم جالب بود.انگار روح دیده بودند.
استاد-بچه ها لطفاً ساکت باشید،امیدوارم که برخورد درستی که نشان دهندۀ شخصیت شماست داشته باشید.متشکرم.
مدیر لبخندی به من زدو از آنجا رفت.با استاد دست دادم.استاد خشن و سخت گیری به نظر می آمد زیرا کسی جرأت نمیکرد از جایش برخیزد وگرنه مورد تهاجم افراد آنجا قرار میگرفتم.کنار پنجره که آلبرت آنجا بود، نشستم.آلبرت آرام گفت
آلبرت_فکر نمکردم بیای!باور کردنش برام غیرممکنه
استاد باصدای بلندی گفت
استاد-آقایون و خانم ها ساکت باشید وگرنه مجبورم...
به ادامه حرف استاد گوش نکردم و بی حوصله از پنجره به بیرون نگاه کردم.
آلبرت-اطرافت رو نگاه کن!
نیم نگاهی به اطرافم کردم کسی حواسش به درس نبود.نگاهم به پسری افتاد که پوزخندی زد انگشت"اشاره"و"وسطی"دسش را کنار پیشانی اش گذاشت و دستش را به طرف جلو حرکت دادو با تمسخر نگاهم کرد.اخم بی تفاوت نگاهم را از آن گرفتم آلبرت متوجۀ نگاه های ما که از دوئل کردن دست کمی نداشت شد آرام گفت
آلبرت-پسر قائم مقام هستش.اسمش مایکله،همونی که در موردش گفتیم.
استاد-آقا شما...
اشاره کرد به پسری که همچون بقیه حواسش پرت بود..سریع گفت
پسره_بله استاد؟!
استاد-مایلم در مورد بحثی که توضیح دادم شما بیایید و توضیحی مرجع بدید.
پسر هول کرده بود و نمی دانست چکار کند.مایکل باصدای مغرورش گفت
مایکل-استاد بهتر نیست سطح همکلاسی جدیدمون هری آی زایا رو عرض یابی کنید؟؟
استاد نگاهی به من کرد،همه ساکت شده بودند
استاد-آقای آی زایا میتونید بیایید؟!
پوزخندی زدم؛مایکل نیشخندی زد و گفت
مایکل-انگار درمورد این که توی بهترین دانشگاه جهان درس می خوندی شایعه بوده
آلبرت–نه،نبوده!
مایکل-اما من شک دارم.
مری–مشکل ذهنیت خودته!انتخاب با خودته باور کنی یا نه.
مایکل-آفرین وکیلای خوبی داری آقای آی زایا
محکم و جدی گفتم
-عادت ندارم توهمات مردم رو جواب بدم و خودم رو به زحمت بندازم
انگار به او بر خورد
مایکل-پس اینم حقیقت داره که خواهر خوندت فرار کرد و مرده!؟
صدای همهمه ها بلند شد،عصبانی شدم
استاد-آقای مایکل لطفا این بحث رو تموم کنید..در غیر این صورت بفرمایید بیرون...

ادامه دارد...
 

♔αяα

مدیر تالار روانشناسی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار روانشناسی
عضویت
11/17/18
ارسال ها
2,521
امتیاز
44,373
محل سکونت
رانده شده از بهشت..
6
مایکل-اِ ،استاد بلأخره باید افراد سلبریتی های معروف وسرشناس رو مورد انتقاد و بحث قرار بدیم.این که نمیشه اینقدر به خودشون بیان؛فقط طرفدار واسه خودشون جمع کنند
استاد-آقای مایکل شما به بحث و انتقاد کلا علاقه دارید می تونید برید بیرون از کلاس نه تنها آقای آی زایا رو بلکه همۀ افراد این کلاس رو بازخواست کنید.ساعت کلاس من وقت این کار ها نیست.بفرمایید بیرون.
مایکل-ممنون از توصیتون!با اجازه استاد!
مایکل بلند شد و از کلاس بیرون رفت.بلندشدم و قلم را از دست استاد گرفتم و جواب را نوشتم و قلم را روی میز گذاشتم و سریع از کلاس خارج شدم و مری وآلبرت هم دنبالم آمدند. محافظ هایم مارا اسکورت میکردند.وقتی سوار ماشین شدیم کلاه شنل بزرگم را عقب زدم و آلبرت نفس عمیقی کشید.عصبی گفتم
-شماها هر روز این این مشکل رو دارید!
مری-تقریبا
آلبرت-ای وای ماشینم!
–به چئون چو میگم یک نفر رو مأمور کنه بیارتش الآن که نمیشه برگردی.
آلبرت-آخیش خیالم راحت شد.
چئون چو یک نفر رو مأمور کرد تا ماشین آلبرت را بیاورد.به خانه که رسیدیم با اخم گفتم
-فردا هم باید بریم؟
آلبرت با لحن شاد و شیطونی گفت
_پس می خوای بیای!فردا زودتر کلاس درس تموم مشه بجاش باید بریم باشگاه ورزش!
–ورزش چی؟
آلبرت-بسکت...اجباریه!
مری با اخم گفت
مری-این مایکل دیگه خیلی داره پیش از حدش گستاخی میکنه!
آلبرت-فعلاً که با تو کاری نداشته و انگار از تو خوشش اومده.
مری من منی کرد..
مری-اِ....نه....ب..با منم لجه!!!
خیره شدم در چشمان مری به راحتی فهمیدم که دروغ میگوید.درحینی که به طبقه بالا میرفتم گفتم
-مری توی اتاق کارم منتظرتم.باهات تنها کار دارم.
بدون آنکه صبر کنم تا جوابی بشنوم به اتاق خوابم رفتم.زمانی که لباس هایم را عوض کردم به اتاق کارم رفتم.مری را روی مبل که منتظر نشسته بود،دیدم.در را بستم و رو به رویش نشستم.
مری-کارم داشتی؟!
–چرا دروغ گفتی راحت جلوی من!
مری با ترس واضطراب نگاهم کرد.
-حقیقت رو بهم بگی کاریت ندارم و دروغ گفتنت رو میزارم پای این که جلوی آلبرت نخواستی چیزی بگی.خب میشنوم...
–خب...خب..حرف آلبرت فکر کنم درست باشه شاید به عنوان یک طرفدار بهم علاقه داره و احتملاً تو وآلبرت رو به عنوان یک رقیب میبینه یا دوست نداره یکی بهتر از خودش رو ببینه؛که باشما خودش رو در میکنه گرچه بادیگران هم خودش رو درگیر میکنه اما..
–پس ازش دوری میکنی هرقدرهم که شناخته شده و معروف باشی اون یه پسره وبرات خطرناکه..پدرت بهت اعتماد کرده و بخاطر من و آلبرت گذاشته از بهترین شرایطی که در کنار خانوادت داشتی دست بکشی و بیای اینجا..
مری-میفهمم چی میگی!
–میتونی بری!!
مری بلند شد و اتاق را ترک کرد.قرارهای فردا که داشتم طوری تنظیمشان کردم که مدت زمانی در دانشگاه بودم به مشکل بر نخورم
با مری وآلبرت همراه هم به دانشگاه رفتیم.طوری می رفتیم و می آمدیم که استاد ها هم سر کلاس حضور داشته باشند تا کمی از مزاحمت های آن افراد کم شود.گرچه زیاد اثری نداشت و خود بعضی از استاد ها بدتر از مزاحمت های دیگران برای ما ایجاد میکردند.

ادامه دارد...
 

♔αяα

مدیر تالار روانشناسی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار روانشناسی
عضویت
11/17/18
ارسال ها
2,521
امتیاز
44,373
محل سکونت
رانده شده از بهشت..
7
نزدیک های عصر به باشگاهی که آلبرت گفته بود رفتیم.

مری-خیلی شلوغه نسبت هفته قبل!

آلبرت-حتما احتمال دادندکه هری میاد اینجا...

چیز نگفتم با آلبرت رفتیم لباس هایمان را عوض کردیم به زمین رفتیم که مایکل را دیدیم.

آلبرت-اولین باره که میبینم مایکل اینجا اومده.

مربی تقسیم بندیمان کرد ومن و مایکل مقابل هم قرار گرفتیم.سوت بازی که زده شد راحت توپ به دست تیم مقابل افتاد.کنارخط طولی زمین دست به سینه ایستاده بودم و نگاهشان میکردم وپوزخندی روی لبم شکل گرفته بود.مایکل با سه گامی راحت اولین گل را زد.وهمین طور چند گل دیگر پیاپی زد تیم مقابل مایکل فقط چند گل بیشتر نزد.برگشتم لباس ورزشی مشکی رنگی که پوشیده بودم را عوض کنم.که توپ محکم به کمرم خورد شدت ضربه زیاد بود برای چند لحظه نفسم بند آمد.خشمگین برگشتم تا ببینم چه کسی این کار را کرد،که مایکل را که لبخندی بر ل**ب داشت دیدم.مایکل با لحن تمسخرآمیزی گفت

مایکل-دردت گرفت؟!متأسفم دیدم یک نفر از زمین فرار میکنه مجبور شدم بزنمش.

بایک حرکت توپ را با پایم که کنارم بود بلندش کردم و به دستم گرفتم.

مایکل-إ یه چیزی رو یادت رفت آقای آی زایا این توپی که به دستت هستش توپ بسکته نه فوتبال!ببینم اصلاً چیزی از این بازی سردر میاری؟!یافقط ادعاته..

چندتا دریپ کردم که صدای قهقه مایکل بلند شد

مایکل-نه آفرین دریپ رو یاد داری برا امروز کافیه درست رو یاد گرفتی بقیش واسه هفته بعد باشه بهت یاد میدم

چند نفس عمیق کشیدم از خشم برافروخته شده بودم.شروع کردم به دویدن و داخل زمین رفتم و بر خلاف تصور همه به سمت زمینی که در آن تیم بودم رفتم صدای چندین نفر از تماشا چیان و هم گروهی هایم بلند شد.توپ را تقریبی به سمت سبد انداختم با یک پرش بالا پریدم و مستطیل بالای سبد را در نظر گرفتم و توپ را از زمین تیمی که در آن بودم به سمت زمین مایکل پرتاب کردم بعد از چند ثانیه صدای جیغ و فریاد همه بلند شد.سه چهارم زمین با سبد گل تیم مایکل فاصله داشت.از زمین بیرون رفتم.صدایم را بلند کردم و گفتم

- خوب گوش کن ویادت باشه امروز چی بهت میگم:سایه ها را رها کن و به اصل هر چیز بچسب.تو اینقدر خودت رو حقیر و کوچیک میبینی که با زبونت میخوای به همه بفهمونی که ضعیف نیستی.ضعف هایی که داری باعث نابودی تو نمیشه بلکه چیزهایی که داری تو رو ازبین میبره،غرور عضوی از یک مرده اما تو داری غرور و شخصیت خودت رو با کارهای حقیر کنندت ازبین میبری ،با این حرفا چیزی از من کاسته نمیشه اونی که ازش کم میشه تویی منم مغروم اما مثل تو عوضی نیستم.انسان مغرور مثل شخصی هست که برقلۀ کوهی ایستاده و همه رو کوچک می بینه و غافل از اینکه مردم پایین قله اون خص رو کوچک می بین

مایکل-گردت به گرد من بخوره بد میبینی

–آدم هایی که تهدید میکنن نشونۀ ضعف و ترسشونه که احساس خطر میکنند این من نیستم که احساس خطر میکنم با تهدیدت.بلکه این خودتی که احساس خطری از جانب من احساس میکنی و،منو تهدید میکنی.

مایکل-اینم تو بدون که همه رو ازخودت میرونی احساس برتری که داری نسبت به همه قدرت تو نیست؛چرا که هیچ رود بزرگی جویبار رو از خودش نمیرونه.پس این من نیستم که حقیر و پستم این تویی...

پوخندی زدم

_ته یک دیگ ته یک کتری را سیاه می خواند؛روز خوش...

از آنجا رفتم و لباس هایم را عوض کردم و مری و آلبرت دنبالم آمدند.سوار ماشین که شدیم دستمال گردنم را باز کردم.علت دستمال گردن بستنم فقط شکل تاجی بود که بغل گردنم مادرزادی بود،و آرم گروه کینگ بود.

آلبرت-پسره پاک عقده ای هستش،انگار از بچگی براش خیلی محدودیت گذاشتن و کتکش میزدند.

با نگاه یخی ام به آلبرت نگاه کردم

-پس منم عقده ای هستم،ازبچگی کتک خوردم و توی قفس بزرگ شدم.تو اتفاقاتی که برای من افتاده و چسبوندی به مایکل و عقده ای هم زدی تهش...

رسیدیم به خانه

-آره تو راست میگی من عقده ای هستم و مثل مایکل خودم رو نشون نمیدم

سریع از ماشین پیاده شدم و خودم را به اتاقم رساندم و در را قفل کردم،آلبرت پشت در اتاقم امد و هرچه در زد و معذرت خواهی کرد و خودش را تبرئه میکرد درش را باز نکردم.در جواب آلبرت فریاد زدم و گفتم

-یک دوست خیالی که واقعاً دوستت باشه خیلی بهتر از یک دوست واقعی که خیال میکنی دوستته!

دیگر پاسخش را ندادم؛از حرف های آلبرت برایم اهمیت نداشتند؛اما مایکل خیلی اعصابم را بهم ریخته بودم و سر آلبرت خالی کردم.فردایش به شرکت رفتم و دو نفر را اخراج کردم،در کارشان کوتاهی می کردند؛امروز فقط مری کلاس داشت.نزدیک های عصر مری با من تماس گرفت نمی خواستم جواب دهم اما در لحظه آخر پشیمان شدم وجواب دادم.صدای مری در حالی که میلرزید آمد

مری-هری خواهشاً بیا به ساختمان نمای سفیدی که نیمه ساختست و دوتا خیابون از دانشگاه فاصله داره.تو رو خدا خودت رو برسون.

-مری تو خوبی؟چرا اونجا؟چه خبره مگه؟

صدای جیغ فرا بنفش مری آمد و تماس قطع شد.سریع بلند شدم و از شرکت بیرون آمدم.چئون چو دائم می پرسید چه اتفاقی افتاده و ناگهان کجا میروم.سوار ماشین شخصی خودم شدم و در را قفل کردم که چئون چو همراهم نیاید.هر چه چئون چو التماسم کرد و ضربه به شیشه ماشین زد بی فایده بود وماشین را به حرکت در آوردم.محافظ هایم حکم مزاحم را برایم داشتند و چئون چو اگر مکالمۀ مری را شنیده بود هرگز نمی گذاشت تنها به آن مکان بروم و خودش و چند نفر دیگر تنها به جایی که مری گفته بود میرفتند.دو ماشین سیاه تعقیبم میکردند ماشین محافظ هایم بودند و باسرعت رانندگی میکردم و بعد از چند دقیقه مرا گم کردند.به آن ساختمان که مری گفته بود رسیدم.سریع وارد آن ساختمان چند طبقه شدم.از پله ها بالا رفتم.صدای جیغ مری آمد.

مری-ولم کن لعنتی...

مایکل را دیدم که بازوی مری را گرفته بود و دنبال خودش میکشاند،جلوی مایکل رفتم

-ولش کن عوضی چکارش داری!

بازوی مایکل را گرفتم و به عقب هولش دادم.مری را از روی زمین بلند کردم

-از اینجا برو.برو سوارماشین شو منم میام.

مری-هری بیا با هم بریم

مایکل به طرف ما آمد،مری را به عقب هول دادم.

مایکل-بد ازت زخمیم...

*دستش را بالا آورد تا مرا بزند،دستش را گرفتم با زانویم به شکمش ضربه زدم.کشمکش ادامه داشت به حدی که دیگر توان نداشتیم و مایکل روی زمین افتاده بود هر دو به نفس زدن افتاده بودیم.مری با التماس گفت

مری-ولش کن.بسشه،کشتیش

خواستم لقد دیگری به پهلویش بزنم که صدای مردی آمد



مرد-پسرم...

سرم را بالا آوردم و خشکم زد.این همان مردی بود که در پارلمان با آن برخورد کردم.خیلی از آن اتفاق میگذشت و چند روز پیش آلبرت،عکس این مرد را نشانم داد و قیافه اش برایم آشنا بود اما یادم نیامد که آن را کجا دیدم؛اسمش جانگ هونگ و همسرش لی کینگ بودند. همان هایی که ...

جانگ به طرف ما آمد وخشمگین نگاهم کرد و خم شد و دست مایکل را گرفت.گیج شده بودم.

جانگ-پسرم خوبی؟چه اتفاقی برات فتاده؟

مایکل را از روی زمین بلند کرد و جانگ روبه رویم ایستاد.

جانگ-عوضی تو کی هستی که پسر منو زدی؟

فریاد زد

جانگ-تو کی هستی که به خودت اجازه دادی این جسارت رو بکنی!

دستش را بالا آورد وسیلی محکمی به من زد

مایکل-پدر؛ولش کن دستت رو کثیف نکن ارزش نداره،درگیری بین منو اون بود

یعنی مایکل پسر جانگ هونگ بود!نه نه این حقیقت نداره!لی کینگ جلو آمد

لی کینگ-پست فطرت!پسرمنو به چه جرمی زدی هان؟

مری جلو آمد و گفت

مری-مایکل منو دزدید و به زور آورد اینجا...

جانگ هونگ نگاهی به مایکل کرد

جانگ-این پسر نباید پسر منو میزد!

یعنی آن شخصی که پدر و مادر من بودند آن دو نفر بودند؟!همان موقع چئون چو را به همراه چند محافظ دیگر و آلبرت به طرف ما آمدند.آلبرت توجهی به جانگ وهمسرش نکرد...چئون چو نگران گفت

چئون چو-سرورم خوبید؟

آلبرت-مری اینجا چه خبره؟

آلبرت برگشت و نگاهش به جانگ وهمسرش افتاد مثل برق گرفته ها گفت

آلبرت-چه خبره؟

آلبرت نگاهی به مایکل کرد بعد من؛جانگ رو به آلبرت گفت

جانگ-تو پسر وزیر پارک مویول هستی نه؟

آلبرت-آره!

آرام و محکم گفتم

–بریم

آلبرت-تو خوبی؟!

بدون هیچ حرفی از کنار جانگ گذشتم که جانگ دستم راگرفت خیره شدم به دستم که در دست جانگ بود

جانگ-پدر و مادر تو کی هستند؟با پسر وزیر چیکاره هستی!؟

دستم را از دست جانگ هونگ بیرون کشیدم.با نفرت نگاهش کردم،مایکل گفت

مایکل-من می دونم!

با لحن تمسخر آمیزی گفت

مایکل-متیو و جسیکا!!!

جوری این حرف را زد که به طرفش حمله ور شدم و یحقۀ پیراهنش را گرفتم و فریاد زد؛خواستم مایکل را بزنم که لی کینگ دستم راگرفت.جانگ مایکل را به عقب هولم داد و مایکل حرف ناسزایی زد که خون جلوی چشمانم را گرفت.جانگ فهمید که عصبانی شدم و سریع جلویم آمد و چئون چو و آلبرت مرا گرفتند،فریاد زدم

-ولم کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــید

عضلاتم منقبض شدند؛آلبرت فهمید.

آلبرت-هی پسر آروم باش.

خواستم آلبرت و چئون چو را کنار بزنم که چئون چو به آن محافظ ها گفت که مرا بگیرند البرت مرا رها کرد و رفت به طرف مری که کتم کنار پای او بود برداشت و دنبال قوطی قرص هایم میگشت.آن ها را سریع پیدا کرد و به طرفم آمد.کم کم بی حال شدم آلبرت به زور قرصی را در دهانم گذاشت و...

چشمانم را باز کردم در اتاق خوابم بودم.بدنم در میکرد،یادم آمد.حمله عصبی به سراغم آمده بود یادگاری که از آمریکا تا ابذ همراهم بود؛صدای آلبرت را کنارم شنیدم

آلبرت-بیدار شدی پسر؟

-مری کجاست؟

آلبرت-اون خوبه خوابیده

بعد از چند مین گفت

آلبرت-مایکل عوضی..

–جانگ هونگ و لی کینگ پدر و مادر مایکل هستند؟؟

آلبرت نفس عمیقی کشید

آلبرت-راستش نه؛گفتم که پسر قائم مقامه،اما پسر خواندۀ جانگ هونگ و لی کینگ هستش.مایکل زمانی که بچه بوده مادرش رو از دست میده.قائم مقام با جانگ هونگ دوست های صمیمی بودند والآن هم هستند.جانگ و همسرش مایکل رو مثل پسراز دست رفتشون؛جانگسو یعنی"تو"دوست داشتند و به قائم مقام پیشنهاد میدن که مایکل پیش اون ها بزرگ بشه؛قائم مقام هم با کمال میل قبول میکنه.این میشه که مایکل جای تو رواز بچگی برای اون ها پرمیکنه ومیشه پسر جانگ هونگ و لی کینگ

پوزخندی زدم

-تو اینا رو از کجا میدونی؟

آلبرت-تحقیق کردم.مری هم تمام جریان حرفای تو رو بهم گفت و تعریف کرد که مایکل به زور سوار ماشین کرده بردتش اون ساختمان و از تو کمک خواسته تو رفتی و مابقیش رو خوت میدونی...

ادامه دارد...
 
آخرین ویرایش

♔αяα

مدیر تالار روانشناسی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار روانشناسی
عضویت
11/17/18
ارسال ها
2,521
امتیاز
44,373
محل سکونت
رانده شده از بهشت..
8

ادامه...

یعنی اسم من جانگسو بوده،جالب است،رقیبم باید جایم را در بچگی ام را بگیرد.مهمانی آقای پارک مویول فرا رسید.لباس رسمی پوشیدم مراقب بودم که بغل گردنم پوشیده شود.با مری به محل مهمانی رفتیم.آلبرت و پدرش را دیدیم
مویول-پسرجان دیر کردی!
نگاهی به ساعتم کردم
-اما من رأس ساعت دقیق رسیدم!
پدر آلبرت نگاهی به ساعتش کرد
مویول-اوه بله بله درست میگی
آلبرت-پدر من خیلی انتظارت رو میکشید
آلبرت ما را به داخل برد با آلبرت مشغول صحبت بودیم که بعد از گذشت چند مین پدر آلبرت کنارمان آمد
مویول-هری جان میخوام با یک نفر آشنات کنم،که انگار شرکتش به مشکل برخورده و بهت خیلی نیاز داره؛فقط تو می تونی کمکش کنی چون تنها شرکتی که در حال حاضر می تونه در سئول،در این عرضه فعالیت کنه تویی و فقط مشکلش با تو حل میشه؛آدم سر شناسی هستش
–خب من مشکلی ندارم
مویول-بیا همراهم
همراه پدر آلبرت رفتیم.مری و آلبرت هم دنبال من می آمدند.به جای ویژه ای رسیدیم پدر آلبرت جلوی آن مرد رفت،صورت آن مرد را نمی دیدم.کسی آقای پارک مویول را صداکرد ،که پدر آلبرت از صحبت کردن دست کشید، به طرف من آمد
مویول-متأسفم؛من باید برم.شما با هم صحبت کنید،ببینید به نتیجه ای می رسید.
–اوکی
پدر آلبرت از ما دور شد
آلبرت-بیا بریم ببینیم این آقاه کیه!
–شما چرا دنبال من میایید!
مری-خب من نمیام میرم اینجا یه دوری بزنم
آلبرت-اما من همراه هری میرم
نفسم رابیرون دادم.باچئون چو به آن مرد نزدیک شدیم؛که آلبرت خودش را سریع به ما رساند.آن مردبرگشت دستش را جلو آورد که دستش میان راه متوقف شد،همه مان شک زده یکدیگر را نگاه میکردیم.آن مرد جانگ هونگ بود پوزخندی زدم
جانگ-تو هری آی زایا هستی؟!همون پسری که آقای پارک در موردش برام توضیح داد؟!
باپوزخند گفتم
_اسمم همینه!اما انگار آقای پارک منو اشتباه اینجا آوردند
برگشتم که بروم جانگ گفت
جانگ-هی پسر صبر کن
ایستادم و چرخیدم به طرفش
-چی می خواستید بگیدید؟!
جانگ-در مورد رفتارم که اون روز باهات داشتم متأسفم؛طاقت دیدن کتک خوردن پسرم رو نداشتم.شاید هنوز مثل من پدر نشده باشی و درکم نکنی اما مایکلم رو در اون حال دیدم میخواستم سکته کنم.
نیشخندی زدم
-منم"مثل شما"یه پسر دارم
روی مثل شما تأکید کردم.لبخندی زد
جانگ-لطفاًبشین.باهم یه گپ بزنیم.
بی حرف مقابلش نشستم وآلبرت هم کنارم نشست.
جانگ-به نظر خیلی جوون به نظر میای بهت نمی خوره که بچه داشته باشی!
–گفتم که مثل شما منم پسر دارم.
اخم ظریفی کرد
جانگ-حقیقتاً اسم هری آی زایا رو خیلی شنیدم اما به آهنگ و دنس علاقه ندارم وپیگیر این مسائل نیستم.اون روزم یک درصد هم احتمال نمیدادم که هری آی زایا تو باشی.
–یعنی اگر من هری آی زایا نبودم لایق اون برخورد بودم؟!
جانگ-نه.اهل اینجایی نه؟!چهرت به نظر آمریکایی نمیاد!
–اوهم متأسفانه اهل اینجام ولی دوران کودکی تا حال رو آمریکا بزرگ شدم
جانگ-شنیدم از خانوادۀ اشراف زاده ای!
مگر بحث بر سرقرار داد نبود!چرا بیوگرافی از من میگرفت!
-آره.
جانگ هونگ-سخته قوانین اشرافیت نه؟
-آره همش باید رسمی برخورد داشته باشی وخارج از خانه بامردم بیشتر اوقات برخورد عادی!بعدم یکی راحت یه سیلی بزنه بهت و....
آلبرت آرام خندید
جانگ-منظورت منم؟
-شما اولین نفری بودید که ازمردم عام بهم سیلی زدید و هیچ کاری هم بهتون نداشتم.
جانگ-پس باید جز افتخاراتم بنویسم
آلبرت خندید با اخم نگاهش کردم که ساکت شد
-هر طور که مایلید
جانگ-چندسالته؟
-برا شما مهمه؟
جانگ-راستش کسی که یک دفعه اقتصاد بازار رو به دستش میگیره آره برام مهمه که بعد از چند سال بی سابقه که خیلی تجربه دارم از خودم بهتر ببینم؛کار منم بخاطر همین به دستت گیره.این حرف رو به جرأت می تونم جلوی همه بزنم که بهتر از خودم ندیدم ونیست الا"تو"
–گوشم از این حرفا پره چون از دوران کودکیم دائم از این حرفا میشنوم
جانگ-پس حتماً استعدادهای بی نظیری داری!مایلم سنت رو بدونم!
–بیست وپنج سال
با تعجب چند لحظه مرا نگاه می کرد
جانگ-بسیار هم عالی؛باید پدر و مادرت رو مورد ستایش قرار داد که همچینین پسری رو تربیت کردند،حق داری که روی پدر و مادرت حساس باشی
–شماو همسر و پسرتون یک روزه شخصیت منو وخانوادم رو زیر سوال بردید
جانگ-متأسفم
نیم خیز شدم که بلند شوم،همان موقع دخترک جوانی نزدیک ما شد،"سونگ هی"کسی که خواهرم بود.بی اراده به حالت اولی ام نشستم.جانگ بالبخند زیبایی گفت
جانگ-این دختر یک دقیقه آروم وقرار نداره!
سونگ هی کنار پدرش ایستاد و باشیطنت خواست حرفی را بزند که یک دفعه با دیدن ما حرف در دهانش ماسید
-اه صبر کنید!شما باید آلبرت باشی و ...
رو کرد به من و ادامه داد
-شما هم هری آی زایا!خدای من الآن متوجه شدم!شما اینجا چیکار میکنید!مگه نباید شما آمریکا باشید؟؟
بدون تعارف کنار من نشست جانگ نالید
جانگ-سونگ هی کارت بی ادبیه!
سونگ هی خواست بلند شود که دستش را گرفتم
-جای دیگه ای نیست راحت باش!
نزدیک بود از خوشحالی بیهوش شود.برخلاف جانگ هونگ و لی کینگ از سونگ هی خوشم آمد،دستش را آرام رها کردم
هی-پدر شما با هری آی زایا چیکار دارید؟می خواهید امضا بگیرید؟
جانگ-دختر من کمی گستاخه،ببخشیدش!
–اشکالی نداره!
هی-نگفتید امضا می خواهید؟شما مگه اهل موزیک هستید؟گفته باشم تلاشتون بی فایدست هری آی زایا امضا نمیده اما در عوض...
البرت بلند خندید.
جانگ-دختر جان درست صحبت کن!آره اومدم امضای آقای آی زایا رو بگیرم البته پای برگۀ قرار داد
سونگ هی چند لحضه باتجعب نگاهمان کرد
آلبرت-حالا شما امضا می خواستی که اینجا اومدی؟!
سونگ هی با ذوق گفت
هی-امضا میدی؟
جانگ کلافه گفت
-دختر درست صحبت کن!
آلبرت-اتفاقاً آدمایی که راحت با ما صحبت می کنند ماهم باهاشون راحتیم
هی-من که تمام افراد کینگ رو میشناسم!میدونم با هر کدومشون چطور برخورد کنم!البته با اخلاق خاص هری آی زایا آشنا نیستم پس بنابراین مثل بقیه باهاش برخورد میکنم.اومم راستی
بالحن اندوهگینی ادامه داد
هی-برا ی فوت ناگهانی کارولین متأسفم،وقتی فهمیدم کارولین فوت شده خیلی ناراحت شدم؛همه منتظر بودند که چهره و کار کارولین رو تو گرو کینگ ببینند
در چشمانش خیره شدم و آرام زمزمه کردم
–ممنون
هی-کارولین زیبا بوده حتماً که...
با یاد آوری چگونه مردن کارولین چشمانم را بستم ونفس عمیقی کشیدم،آلبرت تک سرفه ای زد
آلبرت-بهتره ما و خانوم سونگ هی بریم از اینجا تا شما راحت تر صحبت بکنید هی-یعنی من مزاحم شدم
جانگ-بله؛بی تردید
سونگ هی انگار از این حرف پدرش ناراحت شد و بلند شد و رفت؛آلبرت
هم بلند شد و با اجازه ای گفت وانگار دنبال سونگ هی رفت،لم دادم به مبل،جانگ به جلو خم شد و بطری روی میز را برداشت و در جام جلوی من ریخت
-برای خودتون نمیریزید؟
جانگ-نه چند ساله که عادت کردم توی جمع و مهمانی ها نخورم
–دلیلی داره؟
جانگ لبخند تلخی زد
جانگ-چه دلیلی محکم تر از اینکه زندگیم رو در این حالت از دست دادم.بگذریم
جام را از روی میز بر داشتم
جانگ-نظرت چیه یه قرار دادو همکاری با هم داشته باشیم؟
-آدم رک گویی هستم،پس از جواب صریحم ناراحت نشید، نمیتونم با شما قرار داد ببندم
جانگ-هنوز بابت رفتار اون روزم دلخوری؟
نگاهی به داخل جام کردم
-متأسفانه من آدم کینه ای هستم
جانگ-بهتره اون روز رو فراموش کنیم و از اول شروع کنیم
–ویژگی بدی که دارم که اینه که دل مهربونی ندارم وکسی راحت نمی بخشم جانگ-جدا از بحث به نظرم که خیلی دل رحم میای!
پوزخندی زدم
-بد قضاوت میکنید.جون آدما برام ارزشی نداره!بخاطر همینه فقط اسم رشتۀ پزشکی رو به یدک میکشم و تیغ جراحی دستم نمیگیرم!جئن آدما رو راحت می گیرم!
جانگ-باهمین اسلحه؟
اشاره کرد به سمت کمر من که کتم کنار رفته بودو اسلحه و بی سیمم مشخص شده بودند؛همیشه باید همراهم بودند و برای دفاع شخصی از خودم سازمان اچ اِی دستور شلیک را هم به من داده بودند.کتم را جلو کشیدم؛چیزی نگفتم
جانگ-دوستت اسلحه نداشت.حتی پسر یه ادم سیاسی هست!روزی هم که با مایکل بحث میکردی این سلحه رو بغل کمرت دیدم اما بعد گفتم که حتماً خیالاتی شدم.چون حمل اسلحه جرم محسوب میشه.
–مجوزش رو دارم
جانگ-بخاطر معروفیتت؟! اما این با عقل جور در نمیاد!خیلی از افراد مشهور و مطرح هستند که اجازه حمل اسلحه رو ندارند اما تو!
-گفتم که بعضی از مسائل رو نمی تونم باز کنم.بخاطر این حرفی هم که شما میگید هم نیست!
جانگ-پس حتماً شغل دیگه ای داری که اجازۀ حملش رو داری!شلیک با هاش چی؟
-دکوری که همراهم نمیارمش،مجوز شلیک باهاش رو دارم البته زمانی که خطری تهدیدم کنه مثل زمانی که با مایکل درگیر شده بودم مایکل میتونست طعم یکی از این گلوله ها رو بچشه!
اخم ظریفی کرد
-یه اخطار کوچیک!به مایکل بگید که سربه سر من نذاره و پاپیچ من نشه،چون من اصلاً شوخی باهیچ کس ندارم،شاید از این اسلحم برای مایکل استفاده کنم!
جانگ-آدم خطرناکی به نظر نمیای!
–هرطور مایلید فکر کنید!این قرار داد بهتره بسته نشه!چون من سخت گیرم و قرار دادی هم ببندم باید با موفقیت انجام بشه و خودم رو مسئول میدونم در قبال قرار داد!
جانگ-بخاطر همینه که موفقی،این حرفت یعنی نمی خوای در قبال من مسئول باشی
سرم را به نشانۀ مثبت تکان دادم؛صدای قهقه اش فضا را پر کرد
جانگ-آدم جالبی هستی!خوشم اومده ازت...
کمی بعد مری به سمتمان امد.باتعجب به جانگ هونگ نگاه کرد،خواست برگردد که گفتم
-مری کارم داشتی؟!
مری-مثل اینکه مزاحم شدم،موبایلت دست من بود پدر خیلی تماس گرفت!آخرش جواب دادم اما نگران شده که نکنه اتفاقی برات افتاده که خودت جواب ندادی و من جواب دادم.
مری نزدیکم شد وموبایلم را از مری گرفتم.
جانگ-فکر کنم دعوا سر این خانوم بود!
مری انگار خجالت کشیده بود سرش را پایین انداخت
جانگ-معرفی نمی کنی؟
-خواهرم مری!
جانگ-خوشبختم بانوی زیبا!
مری-منم خوشبختم از آشنایی با شما.
جانگ-من فکر کردم که همسرت هست!
–نه اشتباه فکر کردید مری خواهرم هسش
موبایلم زنگ خورد با اجازه ای گفتم بلند شدم و کمی از جانگ دور شدم و مری هم انگار سریع فرار کرد
-بله پدر
پدر صدایش کمی نگران و عصبی بود
پدر-چرا موبایلت همراهت نیست،نگرانم کردی پسر،خوبی؟طوریت که نیست؟! –حال من خوبه؛متأسفم که نگرانتون کردم!مادر خوبه؟ پدر-پوف پسرم میدونی که ما نگرانت میشیم کمی مراعات ما رو بکن!آره مادرت حالش ازمن بهتره...انگار کار داری برو همین که صدات رو شنیدم و حالت خوبه خیالم راحت شد.برو
-فعلاً ...
برگشتم وسر جایم نشستم
جانگ-پدرت بود؟
بدون اینکه جوابش را دهم بی مقدمه گفتم
-خب امشب خیلی ما با هم صحبت کردیم.
جانگ-نتیجش!
–جواب من منفیه!
بلند شدم که جانگ هم بلند شد.
-فعلاً...
جانگ-گرچه جواب دل پسندی ازت نگرفتم.اما از صحبت باهات لذت بردم
دستش را جلو آورد،نمی دانم چرا از او نفرت داشتم،سرد با او دست دادم و سریع از کنارش دور شدم.البرت ومری را در حال دعوا کردن دیدم
-چه خبرتونه؟
مری-رفت با یه دختر پیست!
آلبرت-خب دلم می خواد!
–با سونگ هی؟
آلبرت- آره!
مری-تو هم میشناسیش؟!
پوخندی زدم،بلأخره چئون چو ومری وبقیه خانواده ام میفهمیدند.چئون چو کنارمان بود پس بهترین موقعیت بود.
-خواهرمه.جانگ هونگ هم پدرم بود؛همون مردی که باهاش صحبت می کردم اون زنی هم که روز در گیری دیدیش مادرم بوده!
مری با بهت گفت
مری-پس مایکل برادرته؟
آلبرت قضیه را توضیح داد وبه چئون چو ومری فهماند،بلآخره آن مهمانی تمام شد.فردایش به شرکت رفتم.

ادامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دارد...
 

موضوعات مشابه


بالا