اختصاصی رمان فراموشت نکردم | نگار 2020 کاربر انجمن یک رمان

نطرتون درباره ی این رمان ;


  • مجموع رای دهندگان
    13

نگار 2020

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/15/19
ارسال ها
118
امتیاز
3,803
محل سکونت
بوشهر
کد رمان:2166
ناظر رمان:Saieh
نام رمان:فراموشت نکردم
نویسنده :نگار 2020
ژانر:عاشقانه-درام
خلاصه ی رمان:
زندگی پستی و بلندی های زیادی دارد.
در این طرف داستان پسری شیطون که سال اخر دانشگاه است و طرف دیگری از داستان دختری ارام و متین که 17 سال سن دارد است.
این دو به صورت اتفاقی با یکدیگر اشنا شده و ناگهان یک عشق پاک بین انها صورت می‌گیرد.
اما غافل از بازی زندگی به صورت ناگهانی ان پسر غیب شده و دست تقدیر باز انها را بهم میرساند اما...
شخصیتهای رمان:نگار و هاکان
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263






نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

نگار 2020

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/15/19
ارسال ها
118
امتیاز
3,803
محل سکونت
بوشهر
به نام خدا
مقدمه:
ثانیه به ثانیه گذشت
ومن هرگز نخواستم
که از تو از نبودن تو
چیزی را فاش کنم
سعی کردم که نگذارم
از پنجره ی چشمانم نمایان شوی
همیشه نبودنت را در خود حبس کردم
مگر گاهی که هوا ابری میشد
و پنجره بارانی...

به عادت همیشگیم به سمت کافه ارامش حرکت کردم. کافه ارمش توی یک مجتمع تجاری پنج طبقه قرار داشت و من اکثر اوقات به اونجا میرفتم و مطالعه میکردم ارام به سمت اسانسور رفتم و دکمه ی اون رو فشار دادم.
بعد از گذشت چند ثانیه اسانسور پایین اومد. وارد اسانسور شدم و دکمه ی پنج رو فشار دادم. وقتی اسانسور رسید به سمت کافه حرکت کردم مثل همیشه ساکت و خلوت بود. روی میز دونفره ای که در کنار پنجره ی رو به خیابون بود، نشستم. هندزفری رو از توی کیفم رو در اوردم و یه اهنگ بی‌کلام ملایم گذاشتم و شروع کردم به مطالعه کردن درسی که فردا داشتم بعد از چند لحظه گارسون به سمتم اومد و منو رو به دستم داد بدون اینکه نگاهی به منو بندازم گفتم:
-همون همیشگی
گفت:
-چشم خانم... امر دیگه‌ای نیس
-نه ممنون
بعد گدشت تقریبا 10 دقیقه گارسون با سینی که داخلش یه فنجون و یه بشقاب کیک کاکائویی بود اومد. فنجون شیر کاکائو داغ و بشقاب کیک رو روی میز گذاشت.
اروم اروم شروع به خوردن کیکم کردم وقتی کیک به نصف رسید فنجون رو به ل*با*م نزدیک کردم . در همین لحظه یه پسر به سمت میزم اومد. و با لبخندی دلربا گفت:
-ببخشید خانم می‌تونم از گوشیتون استفاده کنم؟
-چرا؟
-گوشیم همراهم نیس یه کار اضطراری پیش اومده میخواستم اگه اجازه بدید به یکی از دوستام زنگ بزنم
-اوه البته
و سپس هندزفری رو از گوشی جدا کردم و گوشی رو به دستش دادم گفت:
-رمز؟
-6209
-اوکی
بعد چند لحظه که شماره گیری کرد صدای موسیقی تماسی در سالن کافه پیچید.
دستش رو به سمت جیبش برد و موبالی رو از توی جیبش در اورد. با تعجب به او نگاه می‌کردم.
اون که گفت گوشیش همراهش نیس پس این چیه دیگه؟
با لبخند گوشی روروی میز روبه روم گذاشت و با همون لبخند زیباش گفت:
-خوشحال میشم باهام تماس بگیری
و سپس یه چشمک زیبا رو به صورت بهت زده من که داشت رو به عصبانیت میرفت زد. با خشمی کنترل شده گفتم :
-اقا اشتباه گرفتین لطفا بیشتر از این مزاحمم نشید.
-می‌تونم چند لحظه بشینم ؟
و بدون اینکه منتظر جواب من باشه روی صندلی نشست
وارام با لحنی زیبا و صدایی زیباتر گفت:
-من قصد مزاحمت ندارم خانوم فقط چند وقتی بود که اینجا میومدم ودیده بودم هر وقت که می اومدین تنها بودین خواستم هم من وهم شما از تنهایی دربیایم.
- من از این تنهایی لذت میبرم اقا و قصد شکستنش رو هم ندارم.
-حرف شما درسته اما خب تنهایی زیاد خوب نیستا
-جدا از تنهایی و این چیزا من از اینجور دوستی خوشم نمیاد متاسفم.
با لبخندا ارام و دلنشین گفت:
-قرار نیست دوستی ما فرقی با دوستی های دو همجنس داشته باشه... اصلا ما یه مدت باهام در ارتباط باشیم اگه شما بدتون اومد یا ناراحت شدین این دوستی رو پایان میدیم...
و با لبخندی متقاعد کننده ادامه داد:
-حالا قبوله؟
منم دوس داشتم مثل خیلی از همجنسام دوس داشتم دوستی با یه پسر رو تجربه کنم. نمیدونم شاید تقدیر اینجور بود اما من ناخوداگاه گفتم:
-باشه قبوله.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 2020

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/15/19
ارسال ها
118
امتیاز
3,803
محل سکونت
بوشهر
حدود دوماه از اون روزی که با هاکان [همون پسری که بهم شماره داد] دوس شدم گذشت.
تو این دوماه شناخت کامل رو ازش دیافت کرده بودم.
هاکان یه پسر تقریبا شیطون و البته بسیار مهربونه،تو این دو ماه حسابی اعتمادمو به خودش جلب کرده بود و قرار بود الان توی هوای گرم بوشهر بریم ل**ب دریا.
به سمت کمد لباسیم رفتم و مانتو ی کاملا ساده ولی شیک سورمه ای رنگ رو از توش در اوردم و با یه شال و شلوار مشکی ستش کردم .
وقتی لباسمو پوشیدم به سمت میز ارایشی رفتم و شروع کردم به کشیدن رژ ل**ب روی ل**ب های نسبتا صورتیم.
نگاهم توی اینه به صورتم افتاد،خدا رو شکر صورت زیبایی داشتم. صورتی گرد و سفید، چشم درشت و کشیده ی ابی روشن و لبایی صورتی .
در همین هین تلفنم زن خورد و شماره ی هاکان روی صفحه ی گوشیم افتاد. جواب دادم:
-الو
هاکان:الو سلام نگار خوبی؟
-سلام مرسی تو خوبی؟
هاکان:مگه میشه صدای تو بشنوم و خوب نباشم!
-خوب بلدی منو گول بزنیا
خنده ای مستانه سر داد و با لحنی فوق العاده عاشقانه گفت:
هاکان:شما هم خوب بلدی از من دل ببریا
دلم لرزید هزاران بار با این جمله ی او و چقدر خوشحال شدم که کسی مثل او را دارم.
هاکان:رفتی تو هپروت نگار خانوم؟
از فکر خیال بیرون امدم و گفتم:
- نه... و با لحنی ارام ادامه دادم: داشتم فکر میکردم که چقدر من تورو دوس دارم!
بعد چند لحظه که فقط صدای نفسهامون رد و بدل میشد گفت:
هاکان:مطمعنن من تو رو خیلی بیشتر دوس دارم. حالا اگه دلبریاتون تموم شد تشریف بیارین سر کوچه بنده منظر شما هستم.
ارام خندیدم و به سمت سالن پذیرایی حرکت کردم وقتی وارد شدم مادرم در حال خواندن کتاب و پدرم هم مثل همیشه سرکار بود.
مادرم وقتی مرا دید گفت:
مامان:کجا به سلامتی
-با اجازتون دارم میرم کتابخونه... و با لحنی طنز ادامه دادم:اجازه میفرمایید بنده برم؟
مادرم گفت:
مامان:برو فقط زود برگرد
-باشه چشم خدانگهدار
مامان:خداحافط
از خانه بیرون زدم و به سمت سر کو چه حرکت کردم. از دور ون هاکان رو دیدم و ارم به سمتش دویدم.
قبل از اینکه وارد ماشینش بشم اطرافو کامل نگاه کردم که از اشناهامون نباشه و وقتی مطمعن شدم کسی نیست در ماشی رو باز کردم و رو صندلی نرم ماشین فرود اومدم.
 
آخرین ویرایش

نگار 2020

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/15/19
ارسال ها
118
امتیاز
3,803
محل سکونت
بوشهر
هاکان:سلام نگار خانوم خوب هستین؟
-سلام خوبم تو چطوری؟
هاکان:مگه میشه شمارو ببینمو شاد نباشم؟
با لحنی طنز گفتم:
-خوب معلومه که نه!
با مهروبونی همیشگیش گفت:
هاکان:خوب اگه اجازه بفرمایید بنده حرکت کنم!
خندیدم و با لحنی دستوری گفتم:
-حرکت کن.
ماشین رو روشن کرد و شروع کردی به حرکت،در همین هین شروع به تجزیه و تحلیل صورتش شدم.
هاکان یه صورت نسبتا کشیده و برنزه داشت و چشایی به رنگ دریا و یا شاد به رنگ اسمون،ل*ب هایی صورتی و کوچیک داشت و صورتش رو با یه ته ریش مردونه مزین کرده بود. هاکان 25 سالش بود و داشت فوق لیسانسشو میگرفت .
با صدای هاکان به خودم اومدم:
هاکان:خانوم تموم شدما
با تعجب گفتم :
-چی؟
هاکان:بنده رو با نگاهتون تموم کردینا
اوه خدا میدونه چه مدت همینجوری بهش زل زده بودم. اوف من اگه ضایع بازی در نیارم نگار نیستم که!
سعی کردم قضیه رو یه جوری جمع و جورش کنم:
-اوه هنوز نرسیدیم؟
هاکان با این حرف من زد زیر خنده !
بعد از چند لحظه که خندش تموم شد گفت:
هاکان:ضایع بحث رو عوض کردی نگار خانوم! اگه هواستون باشه،خیلی وقته رسیدیم خانوم خانوما
نگاهی به اطرافم انداختم. پوف مثل اینکه بازم ضایع بازی در اوردم. با لحنی شاکی گفتم:
-از بس تو منو به حرف کشوندی حواسم پرت شد.!
با خنده گفت حالا شما پیادشو ادامه دعوا رو اونجا بده!
با حرص از ماشین پیاده شدم و قبل اینکه هاکان شروع به حرکت کنه تند تند شروع به راه رفتن کردم. بعد از چند لحظه صداش اومد که با خندا گفت:
هاکان:نگار جان اروم تر میوفتیا
سرعت راه رفتنمو اروم کردم و نگاهی به هاکان که با خنده بهم نزدیک میشد انداختم.
وقتی بهم رسید اینبار باهم شروع به قدم زدن به سمت دریا کردیم.
وقتی به ساحل رسیدیم روی ماسه ها کنار هم نشستیم و شروع به تماشای دریا شدیم.
هاکان نگاهی به صورت من و بعد به دیا انداخت و گفت:
هاکان:نگار تو به نظر من خیلی به دریا شبیهی!
-چی من شبیه دریاس؟
هاکان:دلتو مثل دریاس بزرگ و شفاف.
-به نظر من توهم خیلی به دریا شبیهی!
هاکان:چطور؟
-چشات هم مثل دریاس و هم مثل اسمون.
هاکان:پس خیلی خوبه!
-چی؟
هاکان:اینکه هر جا بری با نگاه کردن به اسمون یاد من میوفتی.
-اوهوم خیلی خوبه
 
آخرین ویرایش

نگار 2020

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/15/19
ارسال ها
118
امتیاز
3,803
محل سکونت
بوشهر
حدود ساعت 9 شب بود که قصد رفتن کردیم.
وقتی سوار ماشین شدیم،هاکان گفت:
هاکان:نگار با شام موافقی؟
-نمیدونم میترسم دیر بشه.
هاکان: نه دیر نمیشه خیالت راحت.
-خب باشه.
وسپس حرکت کرد بعد از ربع ساعت کنار یک ساندویچ فروشی ایستاد و رو به من گفت:
هاکان: چی میخوری عزیزم؟
-فلافل.
هاکان: نوشیدنی؟
-نوشابه
هاکان:چیز دیگه ای نمی خوای؟
-نه مرسی
از ماشین پیاده شد و به سمت ساندویچ فروشی حرکت کرد. حدود 2 ربع بعد با یه پلاستیک هاوی 2 ساندویچ اومد.
ساندویچ رو یه دستم داد و من بعد از تشکر شروع به خوردن کردم. وقتی ساندویچمون تموم شد به سمت خونه ی ما حرکت کرد و سر کو چه ایستاد حس کردم یکم غمگینه با یه لحنی که غمگین و کمی عاشقانه بود گفت:
هاکان : نگار اینو بدون من همیشه توی هر شرایطی دوست دارم!بهم قول میدی توهم همیشه منو دوس داشته باشی و تنهام نذاری؟
با نگاهی سراسر عشق رو بهش گفتم:
-اینو بدون تو هرجا و توی هر شرایطی دوست دارم و تا اخر عمرم به پات میشینم.
اروم صورتمو توی دستاش گرفت و ل*ب*ش رو به صورت نزدیک کرد و اروم پیشونیم رو بوسید و چقدر لذت بخش بود این بو*س*ه،اروم گفت:
هاکان: دوست دارم.
-منم دوست دارم.
***************


حدود یک هفته از اون روزی که با هاکان رفتیم ل**ب دریا گذشته و توی این یک هفته هاکان اصلا زنگ نزد و وقتی خودم زنگ میزدم به هر دلیلی جوابمو نمیداد یا زود قطع میکرد.
در حال مطالعه برای امتحان فردام بودم که صدای پیامک گوشیم اومد.
پیام از طرف هاکان بود. نوشته بود{خداحافط} یعنی چی؟
بهش پیام دادم:
-یعنی چی خداحافظ؟
بعد از نیم ساعت هنوز جواب نداده بود.بهش زنگ زدم.{مشترک مورد نظر خاموش میباشد...} یعنی چی اخه ؟
نگرانش بودم و حسابی از خواب و خوراک افتاده بودم. توی این مدت خدا میدونه چند بار بهش زنگ زدم.
نمرات امتحانام اصلا خوب نبود اما با توجه به نمرات مستمره قبول می شدم.پدر و مادرم به شدت نگران بودن همش دلیل این حال بدم رو میپرسیدند،اما حیف و صد حیف که نمی تونسم چیزی بهشون بگم.

*****************
یک سال مثل برق و باد گذشت و توی این یک سال اون نگار اروم به یه نگار بی صبر و خشن تبدیل شده بود.
این نگار دیگه بجز درس خوندن هیچ کاری انجام نمیداد. توی این یک سال شاید به تعداد انگش دست هم بیرون از خونه نرفته باشم.
حتی گاهی برای نهار و شام هم از اتاقم بیرون نمیرفتم.
به زودی زود روز کنکور فرا رسید مطمعن بودم که قبول میشدم،البته اینهمه که من خونده بودم قبول نشم جای تعجب داره.
صبح روز کنکور مثل همیشه تیپ رنگ تیره زدم و به همراه پدرم به محل مورد نظر رفتیم.
قرار شد پدرم تا بعد از تموم شدن امتحان منتظرم بمونه.
 

نگار 2020

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/15/19
ارسال ها
118
امتیاز
3,803
محل سکونت
بوشهر
زمان مثل برق و باد گذشت و امروز قرار بود نتایج کنکور رو اعلام کنن.نمیدونم چرا هیچ استرسی نداشتم انگار دیگه هیچی واسم مهم نبود. اره بعد از رفتن هاکان دیگه هیچ چیز واسم مهم نبود!
صبح وقتی بیدار شدم ساعت 10 بود. و اولین کاری کردم این بود که به سمت لبتابم رفتم تا چک کنم که قبول شدم یانه.
اسمم و مشخصاتمو تایپ کردم بعد از چند لحظه بالا اومد.
راستش خودمم باورم نمیشد.
رشته ی دندون پزشکی تهران...
تو بهت بودم اصلا نمی تونستم فکر کنم. انگار مغزم خالی شده بود.
کم کمک از بهت بیرون اومدم و به سمت سال پذیرایی حرکت کردم. و خالی از هر گونه حسی رو به پدر مادرم که در حال تماشای تلویزیون بودن، گفتم:
-رشته ی دندون پزشکی تهران قبول شدم.پدرم با بهت و البته یک خوشحالی وصف نشدنی گفت:
-واقعا؟این عالیه
مادرم هم با خوشحالی گفت:
-افرین دخترم ماشالله!ماشالله!
اما چرا من خوشحال نبودم؟ چرا هیچ حسی نداشتم؟ پس کجا رفت اون نگار که به کوچک ترین چیزی واکنش نشون میداد و با کوچک ترین اتفاق خوب خوشحالی می کرد؟
هاکان با خودش برد. اره هاکان اون نگارو با خودش برد و یه نگارِ افسرده رو جای گزینش کرد.

**********************************************

روز رفتنم به تهران فرا رسید. قرار بود با پدرم با هواپیما بریم و وقتی من کامل مستقر شدم،اون برگرده بوشهر.
با صدای پدرم به خودم اومدم:
-نگار جان کمر بند ایمنیتو ببند هواپیما داره فرود میاد.
-چشم.
طبق گفته ی پدرم کمربند ایمنی رو بستم. چند لحظه بعد هواپیما فرود اومد.
اروم به همراه پدرم از هواپیما بیرون اومدیم به داخل سالن رفتیم.
اول به قسمت تحویل چمدون رفتیم بعد از تحویل گرفتن به سمت در خروجی حرکت کردیم.
قرار بود دوست پدرم که مردی مسن بود به پیشواز ما بیاید و در این مدت ما در خونه ی انها مستقر بشیم. از دور همان دوست پدرم به همراه پسرش که حدود 27 سال سن داشت رو دیدم و به پدرم انهارا نشان دادم به سمت انها حرکت کردیم. وقتی رسیدیم پدرم گفت:
-به به!سلام اقا اردشیر
من هم به ارامی گفتم :
-سلام
اقا اردشیر رو به هر دوی ما گفت:
-سلام سلام خیلی خوش اومدین قدم به روی چشم ما گذاشتین.
در همون لحظه پسرش که اسمش را یادم رفته بود گفت:
-سلام اقای عوض زاده سلام خانوم عوض زاده خیلی خیلی خوش اومدین.
اَه اَه از همین الان داره خود شیرینی میکنه انقدر بدم میاد ازین جور ادما
اما پدرم با خوش رویی گفت:
-سلام ارمان جان خوبی
-متشکر شما خوبین اقا علی؟
-شکر خدا ما هم خوبیم
همون پسره که فهمیدم اسمش ارمانه گفت:
-شما خوبین نگار خانوم
نگا نگا پسره ی...اول گفت خانوم عوض زاده حالا میگه نگار خانوم حتما چند دقیقه ی دیگه هم میگه نگار. با یه اخم کوچیک گفتم:
-ممنون خوبم
اصلا به روی مبارک نیاورد که من چجوری جوابش دادم و با نیش باز سرش رو تکون داد و گفت:
-خدارو شکر
در همین لحظه اقا اردشیر گفت:
-بفرمایین بفرمایین بریم.
و راه افتاد. ما هم پشت سر او شروع به حرکت کردیم.
 

نگار 2020

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/15/19
ارسال ها
118
امتیاز
3,803
محل سکونت
بوشهر
اقا اردشیر زنگ درب حیاطشون رو زد.
بعد از چند لحظه زنی که حدس زدم ناهید خانم{همسر اقا اردشیر} باشد گفت:
-بفرمایید داخل
اقا اردشیر و بابام شروع به تعارف کردن که کی اول بره داخل . اوف اینام وقت گیر اوردنا!
بلاخره اول پدرم وارد شد و بعد هم اقا اردشیر و بعد من و اخر همه ارمان.
حیاط بزرگ و با صفایی داشتن که پر از گل و گیاه بود.یه طرف حیاط هم دو تا درخت بود.
به سمت در سالن رفتیم.
قبل از اینکه وارد بشیم ناهید خانم در رو باز کرد و شروع به احوال پرسی کردن.
وقتی وارد شدیم سمت راست سالن مبل چیده شده بود و سمت چپ هم به صورت سنتی بالشت و متکا گذاشته بودن.
اشپز خونه هم سمت راست قرار داشت و یه راهرو که حدس زدم اتاق ها سرویس بهداشتی داخلش باشه سمت چپ قرار داشت.
ما به سمتی مبل ها قرار داشت رفتیم و اونجا نشستیم. ناهید خانم هم به سمت اشپز خونه رفت تا وسایل پذیرایی رو فراهم کنه.
پدرم و اقا اردشیر هم مشغول صحبت شدن،منم او وسط داشتم پشه می پروندم.
داشتم واسه خودم پشه می پروندم که این خود شیرین{ارمان}اومد رو مبل کناریه من نشت و شروع کرد به وز وز کردن:
-واقعا خیلی تغیر کردینا!البته باید بگم خیلی زیباتر هم شدین!
اه اه پسره ی...شیطونه میگه یه جواب ندنون شکن بهش بدما اما برخلاف نظر شیطونه بدون هیچ هسی گفتم:
-ممنون
اما از حق نگذریم پسر خوشگل و جذابی بود.صورت برنزه ای داشت و چشم و ابرو مشکی بود.اما هاکان خیلی بهتر از این بود.
اه من چرا باید یاد هاکان بیفتم؟ پوف
بلاخره بعد از پذیرایی و... نوبت به شام رسید.
سفره رو ناهید خانم به کمک عروش که زین برادر ارمان بود،سفره رو پهن کردن.
واقعا سنگ تموم گذاشته بودن.
چهارنوع غذا{قرمه سبزی، زرشک پلو،ماهی،ته چین} انواع ترشی،سبزی،دوغ و نوشابه و دلستر.
بعد از صرف شام حدود ساعت 12 قصد خوابیدن کردن.منم که بوق از اول مهمونی تا الان دو بار هم حرف نزدم.
بلاخره قرار شد که ما توی یکی از اتاق ها بخوابیم.
وقتی وارد اتاق شدیم،جا رو پهن کرده بودن و قرار شد که فردا صبح اقدام به کار های مربوطه کنیم.
 

نگار 2020

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/15/19
ارسال ها
118
امتیاز
3,803
محل سکونت
بوشهر
صبح وقتی بیدار شدم بابا سر جاش نبود و این یعنی بیدار شده و رفته توی سالن.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم،ساعت هشت و پنج دقیقه رو نشان میداد.
به سمت چمدون بزرگم رفتم و یک مانتو مشکی به همراه یه شلوار جین و یه مقنعه مشکی در اوردم.
لباس هارو پوشیدم و به سمت سالن رفتم.
سفره رو پهن کرده بودن و در حال خوردن بودند.
اروم گفتم:
-سلام
همه جواب سلامم رو دادن و من رو دعوت به خوردن صبحانه کردن.
اروم به سمت پدرم رفتم و کنارش نشستم و شروع به خوردن نون و اش کردم.
بعد از صبحانه پدرم به اتاق رفت تا لباسش رو عوض کنه.
وقتی بابا رفت توی اتاق ناهید خانم به سمتم اومد و کنارم نشست.سپس گفت:
-عزیزم اینجا احساس غریبی میکنی؟
ارم گفتم:
-نه این چه حرفیه
-اخه از دیشب که اومدین هیچی نگفتی!
اروم و ریز خندیدم.
ناهید خانم گفت:
-عزیزم چه رشته ای قبول شدی؟
-دندون پزشکی
-ماشالله عزیزم!ماشالله!معلومه درس خون هستیا
بازم هم اروم وریز خندیدم.
اقا اردشیر ناهید خانم رو صدا زد و ناهید خانم به سمت اقا اردشیر رفت تا ببیند چکارش دارد.
همان لحظه پدرم از راهرو بیرون امد ارام رو به من گفت:
-بریم
سپس به سمت ناهید خانم و اقا اردشیر رفتیم تا اعلام کنیم که میخواهیم به بیرون برویم.
بعد از خداحافظی و گرفتن تاکسی به سمت یکی از خوابگاه های تهران رفتیم.
چون دیگه اخرای برج شش بود بیشتر خوابگاه ها پر بود ولی از شانس خوبمان بلاخره یکی از خوابگاه ها تخت خالی داشت.
بعد از انجام کار های مربوطه قرار شد که فردا قبل وسایلم را به خوابگا منقل کنم و پدرم هم بعد از گرفتم بلیط که فردا اخر شب زمانش بود ،به خانه برگشتیم.
 

نگار 2020

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/15/19
ارسال ها
118
امتیاز
3,803
محل سکونت
بوشهر
مثل برق و باد زمان گذشت.
امروز اولین روز دانشگاهم بود. یعنی از امروز به بعد من دانشجو هستم.این عالیه اما چرا من خوشحال نیستم؟
از دو روز پیش توی خوابگاه مستقر شده بودم.
یه مانتو سورمه ای و یه شلوار شین مشکی با یه مقنعه ی مشکی پوشیدم و کیف اسپرتمو روی کولم انداختم و پیاده به سمت دانشگاه حرکت کردم.
وقتی وارد دانشگاه شدم حاج و واج به دور و برم نگاه میکردم.تصمیم گرفتم که برم شماره کلاسمو از بقیه بپرسم.
بعد از پرس و جو به سمت کلاسی بهش تعلق داشتم حرکت کردم.
وقتی وارد کلاس شدم،برای چند لحظه همه ی نگاه ها به سمتم اومد اما خیلی زود همه باز مشغول کار خودشون شدن.
چند لحظه بعد استاد وارد کلاس شد. نگاهم به سمت کسی که به عنوان استاد وارد شد افتاد.
هاکان....اره خودش بود هاکان بود.تغییر کرده بود.هیکلش مردونه تر و پر تر شده بود و چندین برابر جذابترش کرده بود.
نگاه اونم روی من میخ شده بود.
خیلی زود به خودم اومدم و سرم رو زیر انداختم و نشستم سر جام.
هاکان شروع به صحبت کرد:
-سلام.من هاکان جعفری هستم و از امروز افتخار اینو دارم که به عنوان استاد اینجا مشغول بشم.خب کلاس منم مثل خیلی از کلاس های دیگه قوانین خاص خودش رو داره.
برای مثال کسی که غیبت بدون دلیل بیش از سه بار داشته باشه دیگه اجازه ورود به کلاس رو نداره مگ که دلیل غیبتش موجه شده باشه.امیدوارم روزهای خوبی رو با هم داشته باشیم.
و سپس از همه خواست تا یک بیوگرافی کوتاه از خودشان بدهند.نوبت من رسید قلبم دیوانه وار خودش رو به سینم میکوبید انگار که قصد بیرون امد از سینه ام را دارد.
هاکان نگاهی به من انداخت ارام از جایم بلند شدم و شروع به صحبت کردم:
-ن...نگارعوض...عوض زاده هستم.ترم اول...از...از استان بوشهر
ارام نگاهی بهم با لبخند انداخت و گفت:
-خوشبختم خانوم بفرمایید. و سپس اشاره کرد که سر جایم بشینم.
بلاخره یک ساعت زجر اور تمام شد و من که انگار قصد فرار داشتم اول از همه به سمت بیرون دویدم.
در ابر پیاده در حال قدم زدن بودم.
ای خدا این چه تقدیریست که اینگونه مارا به هم وصل کرده؟
چرا من بعد از مدت ها بازم هم قلبم لرزید برای اسمان چشمان خداوندا تو به من بگو سرانجام این داستان چیست؟
صدایی را شنیدم که نامم را صدا زد صدایی جانم به جان صاحبش بسته بود و صاحب ان صدا مرا با بی رحمی تمام به اغوش بی خبری کشاند.
ارام به سمتش برگشتم. ایستاده بود و مرا تماشا میکرد. اشک مانند رود بر روی خشکی گونه هایم سرازیر شد.
او که مرا تنها گذاشته بود. او که با بی رحمی مرا پس زده بود پس چرا اسمان چشم هایش اشکیست؟چرا نگاهش عاشقانه است؟
باید فرار کنم، باید دور شوم از این مکان،باید دور شوم از هاکان...
شروع کردم به دویدن و بی توجه به صدا زدن های هاکان فقط دویدم. انقدر ویدم که دیگر نفسی برایم نماند.
احساس می کردم قرار است از گلویم خون ببارد.
دیگر راهی تا خوابگاه نمانده بود.بقیه ی راه را اهسته و ارام پیموندم.
 

بالا