در حال تایپ رمان پاریس تحت تعقیب است | شمیم فرهادی کاربر انجمن یک رمان

نظرتون درباره ی اسم رمان و روندش تا به حال چطوره؟

  • اسمش جذابه و محتوا جذاب و جالبه

    رای 6 46.2%
  • اسم خوبه اما محتوا نه

    رای 1 7.7%
  • محتوا خوبه و اسم جالب نیست

    رای 0 0.0%
  • هم اسم خوبه و هم قلم نویسنده

    رای 2 15.4%
  • نویسنده قلم خوبی داره، رمان خوبی میشه

    رای 9 69.2%

  • مجموع رای دهندگان
    13

ش.م.ی.م فرهادی

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
9/9/18
ارسال ها
1,144
امتیاز
23,673
محل سکونت
کرمانشاه
کد رمان:2167
ناظر رمان:sara. gh
نام رمان: پاریس تحت تعقیب است!
نویسنده: شمیم فرهادی
ژانر: عاشقانه_اجتماعی_مذهبی
خلاصه: ساده پوشی از تبار عیسی مسیح. تمام شوق دخترانه اش خلاصه شده در راهی که هرروز او را به جایی عجیب میکشاند و هرروز طعم زندگی تازه ای را خوش میچشد؛ بی آنکه زندگی خودش تغییر کند! شاید یکی از همین زندگی های متفاوت هرروزه، مکرروار تکرار شود و بماند. اما مگر چه نیرویی توانسته دخترک را از کار عجیب و متنوع هرروزه اش باز پس دارد؟ عجیب است بسی!

( دوستان عزیز...باور کنید برای این رمان زحمت زیادی کشیده شده...از تحقیق تا ملاقات با افرادی که دیدنشون آسون نیست...پس از صحت هرچه میخونید مطمئن باشید عزیزانم)
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263






نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ش.م.ی.م فرهادی

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
9/9/18
ارسال ها
1,144
امتیاز
23,673
محل سکونت
کرمانشاه
مقدمه:
روح که می‌تازد سوی هوس دیوانه‌واری، چیزی سد معبر می‌کند. در میان تمام کودکانه‌هایت، عشق به سختی خودش را جای می‌دهد.
میهمان ناخوانده می‌شود و می‌ماند.
و در آن لحظه‌ی مات، من الغوث آیات تو خواهم شد و تو
شاه بیت غزل‌های من مجنونی.
نیاز بی‌نیاز من!

***
تمام خستگی راه و جابه جایی بار را در یک کار خلاصه کردم؛ نشستن روی صندلی تنها میان خانه‌ی کوچک‌پر از خالی! خالی هم که نه, کارتون‌های اثاث خانه‌مان در میان پذیرایی جاخوش کرده بود. آه خانه‌ی بی‌روح حالایمان!
خانه‌ای کوچک و پر از نفس تنگی! بیایید از در ورودی شروع کنیم. در ورودی در کوچه، چوبی بود و ریسه‌های رنگی گل از دو طرفش آویزان شده بود. یک حیاط کوچک که خالی خالی بود و تنها دارایی‌اش فقط یک باغچه مستطیلی سه در س از گل‌های رز سفید درست سمت راست حیاط در کناره دیوار بود و یک تاب دونفره آهنی رنگ رفته روبروی باغچه، با دو پله هم وارد خانه می‌شدی. خانه که چه عرض کنم؟
از بدو ورود یک آشپزخانه در سمت راست در بود که سه پله‌ی کوتاه میخورد و یک پذیرایی کوچک که دیواره‌هایش با خط‌های مشکی کمرنگ عمودی مزین شده بود. روبه روی در ورودی به طرف راست درکنج دیوار پنجره‌ای عظیم خودنمایی می‌کرد که اندکی نور را تامین کرده بود و کنار پنجره پله‌هایی دوار به طبقه دوم دایره‌ای شکل که فقط دو اتاق بود و بس؛ هردو در فضایی دایره‌ای شکل رو به روی هم بودند و یک ستون عظیم میانشان.
با این اوصاف شاید بزرگ متصور شده باشد اما قفس بود!
هنوز باورم نمی‌شد که بخاطر یک چک بی‌اهمیت تمام آینده‌ام زیرورو شده. منطقه شانزدهم کجا و اینجا کجا! درست باید می‌آمدیم جایی از پاریس که حتی پرنده‌ی مرفه‌ای هم پر نزن صدای مطقه دهم.
آه! عیسی مسیح.
چطور میشد خانه‌ی چند صد متری مجلل و پارک بولونی را فراموش کرد؟
مگر میشد دیگر روزهای دوشنبه در ورزشگاه رولندگارو بازی و تمرینات تنیس را تماشا نکرد و به تشویق ننشست؟
یا از آن ماجراهای عجیب انسان‌های مرفه آنجا‌ می‌شود گذشت؟
هنوزم باورم نمی‌شد؛ پدرم آقای مارتیم ورشکسته شده بود و ما مجبور به تغییری بزرگ در زندگی مجللمان.
و اولین گام این تحول، تغییر محل زندگی از منطقه شانزدهم به منطقه دهم پاریس بود و شروع زندگی درخانه‌ای مثل قفس.
اصلا فرانسوی‌ها عددترتیبی شانزدهم را نماد ثروت می‌دانستند. حالا شاید بتوانید متصور بشوید حال مرا!
غرق در این افکار آشفته پدر از میان چارچوب در برای آوردن بسته ی بعدی صدایم کرد:
-راشل! سریع بیا لطفا.
-اطاعت آقای ماریتم!
باز حس بامزه گی‌ام گل کرده بود.
 
آخرین ویرایش

ش.م.ی.م فرهادی

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
9/9/18
ارسال ها
1,144
امتیاز
23,673
محل سکونت
کرمانشاه
به سمت پدر در رفتم و جعبه را گرفتم و بالای دیگر جعبه ها گذاشتم.
بالاخره پس از ساعتها، حوالی ساعت ۱۰ شب تمام شد.
پدر خسته روی یکی از مبل ها لم داده بود و ما در روی یک کارتون روی زمین نشسته بود.
سکوت عجیبی فرمانروایی می کرد.
من هم جانی به تنم نبود.
اولین روز این تحول، سخت گذشت!
تصمیم به کندوکاو در اتاق خودم گرفتم. آرام و با اجازه بلند شدم و روانه پله ها شدم ۱،.۲،۵،و آخری ده!
عادت داشتم پله ها را بشمارم هنگام عبور از آنها. درست مانند شمردن ستاره ها در شب روی تخت. بین دو تا سرگردان مانده بودم قدرت انتخاب را هم با بدنه تحلیل رفته بود. آخر سر اتاقم را انتخاب کردم. از همین حالا برایش نقش داشتم! اتاق دوازده متری.
شاید کوچک بود ولی می شد نفس کشید.
اتاقی مستطیلی که روبروی در پنجره ای بسیار عظیم بود که از بدو ورود عاشق شده بودم!
پنجره از کنج دیوار تا نصفه ادامه داشت.
درست می شد تختم را مجاورش بکارم!
نصفه دیگر دیوار هم کمد دیواری بود متوسط و همین!
اما برای من خوب بود. دل من هم چیزی جز پنجره با هوا نمی‌خواست!
از شوق به سمت پایین رفتم که دیدم هم پدر و هم مادر روی یک تکه ملحفه بزرگ خوابشان برده. من هم بی صدا یک کارتون عظیم برداشتم و به اتاقم رفتم. آن را جای تختم کنار پنجره گذاشتم و چراغ را خاموش کردم. روی کارتون دراز کشیده و دست راست را زیر سرم گذاشتم. آسمان پاریس امشب عجیب ستاره داشت برای دل دخترک نوجوانی چون من!
و باز حس شیرین شمارش!
یک، دو، هفته بعد باز مدارس آغاز می‌شود.
سه، چهار، پنج، فقط یک هفته به طور کامل برای انجام کار شیرینم و پیاده کردنش در این محل وقت آزاد داشتم!
شیش، هفت، هشت، نه، فردا باید شروع می کردم.
ده، ماجراهای دیگر.
یازده، دوازده، سیزده، و باز دوباره تجربه ها.
چارده، و نفهمیدم کی ۱۵ را شمردم!
 
آخرین ویرایش

ش.م.ی.م فرهادی

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
9/9/18
ارسال ها
1,144
امتیاز
23,673
محل سکونت
کرمانشاه
داشتم از تعجب شاخ در میآوردم! زن بی عقل با دمپایی داشت طفل خردسالی را می زد و می گفت:
-مگه نگفتم سمت دختر من نیایی؟ اگر میخوای بازی کنی سمت کسی دیگه برو.
و دخترک کوچک، گریان دوید و رفت.
زن رو به دخترش که مغموم و مغرور گوشه ای ایستاده بود گفت:
-تو خیلی با او فرق داری. نگذار دور و برت بپلکد.
و هردو وارد خانه شان شدند و در رابستند.
از پشت دیوار خارج شدم و سمت آن دخترک که کتک خورده بود رفتم وبه دنبالش راه افتادم.
سوژه ی امروز من او بود!
به دنبالش راه افتادم. از سرازیری کوچه پایین میرفت و اشکهایش را با دستمال آبی رنگی پاک میکرد.
به میانه کوچه که رسید، یک دفعه دیدم صدای دستو تشویق می آمد! اوهم می خندید و به سمتشان می رفت. پنج شش دختر پسر هم سن و سالش برایش دست می زدند.
او هم که از میان صحبت ها فهمیدم اسمش ژاکلین است، روبه رویشان ایستاده بود و دست به سینه می خندید.
من هم پنهان ایستادم و بعه صحبت هایشان گوش کردم:
-آفرین دختر...بالاخره فهمید با چه کسانی طرف است!
-فهمید اما خرجش کتک خوردن از دمپایی بود؛ اصلا نمی دانید وقتی موهایش در دستانم تاب میخورد چه حالی داشت!
و همه خندیدند. باورم نمی شد.
من که شانزده سال داشتم آنقدر شیطنت نمی کردم که او با هفت هشت سال سن.
چه نقشه هاو چه حرف ها که نداشتند.
من هم خنده ام گرفته بود. حالا که فکر میکردم آن درد و دمپایی حقش بود.
کنار دوستانش نشسته بود و با آب و تاب برایشان تعریف میکرد. کمی که حرف زدند یک دفعه بلند شدند.صدای یکیشان آمد:
-حالا نوبت آن جعبه ی عزیز است.
و با یک جعبه کوچک قرمز رنگ به دست، مسیر آمده را برگشتند و بازبه سمت خانه ی دخترک! آن دختر همسایه مجاور ما بود. من هم به دنبال ژاکلین و دوستان عجیب غریبش به راه افتادم.به خانه ی دخترک که رسیدند جعبه را آرام پشت در گذاشتند، زنگ را فشردند، دویدند و رفتند و دور شدند!
 
آخرین ویرایش

ش.م.ی.م فرهادی

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
9/9/18
ارسال ها
1,144
امتیاز
23,673
محل سکونت
کرمانشاه
آنقدر کنجکاو شده بودم که در آن جعبه چیست که پس از کلنجار با خود به سمتش رفتم.
آرام قدم بر میداشتم. خم شده بودم سمت جعبه که زن ستمکار دیوانه، مادر دخترک درراگشود! خشکم زده بود.
دمپایی به دست راست و دست چپ به کمر، با اخم گفت:
-فقط کم بود کس دیگری به آن ها اضافه شود. خودشان کم بودند.
این هارا با صدای بلند گفت و به سمتم یورش برد!
من می دویدم، او می دوید! و او بالاخره نصفه ی کوچه ایستاد.
به سمت خانه شان برگشت و جعبه را محکم پرت کرد به دور که لابه لای برگ درختان مقابل خانه به اسارت درآمد.
و زن داخل شد و دررابست.
نفسم را که از ترس دمپایی حبس کرده بودم آزاد کردم.
چیزی نمانده بود من به جای ژاکلین دیوانه به دست مادر سیندرلا کتک بخورم!
خنده کنان از پشت دیوار بیرون می آمدم که به ناگاه مادرم را دیدم که با اخم مقابلم ایستاده بود!
مادر سیندرلای دوم امروز!
باز فهمیده بود. گوشم را گرفت که خم شدم و هی میگفتم:
-آی...آی!
و او مرا به سمت خانه می برد ومی گفت:
-دختره ی ور پریده محله قبل کم آبرویمان را بردی...اینجا هم یک روز است آمدیم بزن یک کاره آبرو پدرت را ببر.
-آی ...اوی مامان!
-چندباربگویم دست از این کارت بردار؟
-آی... وای!
-چه خیری به تو میرساند هرروز پی یه نفری؟
و مرا حالا که رو به روی اتاقم بودم به داخل پرت کرد و گفت:
-سریع اتاقت را بچین راشل.
و در رابست و مرا با هفت کارتون عظیم تنها گذاشت.
یعنی چه درآن جعبه بود که ژاکلین برای دخترک گذاشته بود؟
ذهنم درگیر بود اما راه چاره نبود.
من عاشق این کار بودم و بای پایش می ایستادم حتی اگر پدرو مادر تماما مخالف باشند!
آخرمی دانید؟ بگذاریداز یک حس قشنگ برایتان بگویم!
هرروزِ زندگی یک نفر را دیدن وپا به پایش خندیدن و گریستن!
حال دیگری دارد.
اینکه با او تمام روز را زندگی میکنی ، کوله باری از تجربه میشد برایت. اصلا گویا روزی بیشتر زیسته ای!
 
آخرین ویرایش

ش.م.ی.م فرهادی

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
9/9/18
ارسال ها
1,144
امتیاز
23,673
محل سکونت
کرمانشاه
القصه نگویم چه حالی دارد! کار و بارم شده بود.
هرروزصبح که بیرون می زدم، یک نفر را مورد بررسی قرار میدادم و پس از تایید شدن توسط سلول های زحمت کش ذهنم، آن یک روز پی زندگی اش را میگرفتم.
اما فقط یک روز! مبادا بیشتر شود!
آخر آدم خسته میشود .
امروز اولین روزکار شیرینم در منطقه دهم پاریس بود. منطقه ای با کوچه های تنگ و باریک.
و سوژه ی اولین روز، ژاکلین پرشور و شر بود، که مادر نگذاشت و کار بزرگم نیمه کاره ماند.
بعد از ظهر به سراغش میروم.
حالا باید اتاق را بچینم تا مادر حرفی نگذارد به میان!
کارتون اول را که باز کردم کمد تا شو و لباسهایم بود.
کمد را خارج کردم و لباس هارا به ترتیب و مرتب داخلش چیدم و آن را رو به روی تختم که مجاور پنجره بود، رو به روی پنجره گذاشتم کنج دیوار.
برای تمیز کردن پنجره ها وسایل لازم را برداشتم و دیوار را بالا کشیدم و لبه ی پنجره ایستادم.
از پشت پنجره چشمم به جعبه که همچون اسیری میان شاخ و برگ درخت بود، خورد.
برایش نقشه داشتم.
پس از تمیزکاری همراه مادر گلیم اتاق و تخت را هم گذاشتیم. چه زندگی سختی بود فقر! دو روزه توانمان ته کشیده بود.
جعبه ها یکی یکی باز میشد و اتاق کامل تر.
حوالی ساعت یک، پدر زنگ را فشرد وداخل شد.
دوان دوان از پله ها پایین آمدم و خودم را از گردنش آویزان کردم:
-سلام آقای مارتیم! خیلی به خانه خوش آمدین پدرعزیز...
پدرهم خندید و صورتم را بوسید.چون مادر نمی توانست با این اوضاع خانه غذا بپزد، پدر آماده گرفته بود.
مادرم گفت:
-خودت را آن طوری نکن...پدرت نمی داند چکار کردی دوباره.
وقتی فهمیدم مادرم قصد دارد داشته و نداشته ام را به باد دهد، پدر را سریع به اتاقم بردم و نشانش دادم.
هرچه از مادرم دور تر باشد حالا بهتر است!
 
آخرین ویرایش

ش.م.ی.م فرهادی

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
9/9/18
ارسال ها
1,144
امتیاز
23,673
محل سکونت
کرمانشاه
پس از صرف نهار در آشپزخانه ی کوچکمان که تا نصفه آماده شده بود به اتاقم رفتم.
فقط یک کارتون مانده بود. نشستم روی زمین، کارتون را مقابلم گذاشتم.
بازش کردم. آه! عیسی مسیح! اصلا کتاب هایم یادم نبود.
با تمام احساساتم دانه به دانه خارجشان کردم.تمامشان را خوانده بودم.تمام مرا شور می کرد و شوق خواندن سطری کتاب.
کتاب اول، کتاب بینوایان!
معرکه ی ویکتور هوگوی عزیز بود. آخ که من چقدر عاشق این نویسنده ی هم وطن بودم.
شاید برایتان جالب باشد که بدانید، تمامی شهر های فرانسه، خیابانی به نام ویکتور هوگو دارد؛ پاریس هم همینطور.
بینوایان را بیش از ده بار خوانده بودم. از تناردیه ی بدجنس بدم می آمد.
از دخترهایش هم همینطور. آنها بودند که فانتین را به باد دادند!
دلم برای ژان والژان میسوخت. با آن که همه جا بود و رفت و گشت اما تنها ترین تنهای شهر بود!
کتاب بعد کتاب ژرمینال از امیل زولا بود.
کتابی پر از درد.کتابی که شاید زندگی خیلی از مردم بی نوای آن سالهارا به تصویر میکشید.
فرانسه در دهه شصت از قرن نوزدهم ستخوش رکود اقتصادی بود.زولا در این کتاب دست روی موضوع حساس اعتصاب کارگران گذاشته.
کتابی که تمامی عناصر هستی درآن جریان دارد.
مبارزه،عدالت وپیروزی! کتابی پر از معانی گنگ زندگی.
کتاب را کنار گذاشتم .کتاب بعد کتاب بی نظیر مادام بواری نوشته گوستاو فلوبر واقع گرا بود.
من میشه در برابر این کتاب کم می اوردم!
ذهنم را همیشه به ناکجا آباد میکشاند. کتاب درباره دختری ب اسم اِما بود.دخترکی شهرستانی که عاشق ثروت و زندگی سطح بالا بود . اختلافات میان ایده آل های خیالبافانه و جاه طلبی اورا به سوی دو عشق میکشاند.کتاب مادام بواری زبان هر خواننده ای را بند می آورد.
ساید پنج بار خوانده باشمش!
کتاب را با عشق داخل قفسه گذاشتم.
 
آخرین ویرایش

ش.م.ی.م فرهادی

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
9/9/18
ارسال ها
1,144
امتیاز
23,673
محل سکونت
کرمانشاه
چشمم که به کتاب ”مردی که میخندد“خورد، خشکم زد!
گوشه ی بالای سمت راستش کمی خراش برداشته بود. با نگرانی تمام برداشتمش، نگاهش کردم و به سامان دادنش پرداختم.
آه! کتاب نود و سه! کتابی که جانم برایش می رفت. با تمام عاشقانه های وجودم به آن زل زده بودم. در عالم همتای او نبود! مرا با واژه واژه اش همراه می کرد و با تمام شخصیت هایش آشنا و آشناتر.
اصلا کتاب گویا جسمم را در آغوش می گرفت. روحم را جلا می داد و احساساتم را نوازش می کرد. حال دلم توصیف ناپذیر بود.
همین طور که کتاب هارا نگاه می کردم متوجه زمان نبودم و نفهمیدم کی خوابم برد. سرم حسابی گرم کتاب بود و ستاره ای برای شمردن نبود!
چشمانم را که گشودم، هوا رفته رفته تاریک میشد و تاریک تر.
مگر چند ساعت خوابیده بودم؟ حوالی ساعت هفت به وقت پاریس بود. با کمی تاب دادن به جسم کوفته ام به پشت پنجره رفتم تا هوایی تازه کنم.
چشمم که به جعبه ی ژاکلین خورد تازه کله ام به کار افتاد.
با دست محکم زدم پس کله خودم! ای دختره ی بی حواس! ای راشل بی حواس!
چه کردی؟ ای که از این خواب به آن خواب بروی! با سرزنش کردن خودم آرام از اتاق خارج شدم و به پایین پله ها سرکی کشیدم. باورم نمیشد خانه کاملا چیده شده بود و مادر آرام روی زمین آشپزخانه خوابیده بود. دلم برایش آتش گرفت. من دیوانه که یا در تعقیبم و یا خواب سرافکنده ی مرگ!
بی خیال ناسزایی گویی شدم و راه حیاط را در پیش گرفتم. تا آن جا که می شد بی سر و صدا عمل می کردم. در حیاط را باز گذاشتم و خرامان رامان خرامان سمت جعب رفتم.
به سختی از چنگال های درخت سختگیر بیرون کشیدمش و با نگاهی به اطراف به سمت خانه رفتم.
درست مانند سارقان مسلح! خودم می دانم. کله ام فنا شده بود خودم دیوانه!
جعبه را پشتم گرفتم و به سمت آشپزخانه رفتم. مادر را صدا زدم:
-مامان...مادر جان...بروید روی تختتان بخوابید لطفا ...اذیت می شوید.
-باشه راشل...ساعت دیگر بیدارم کن لطفا.
-بله مادر.
و به سمت پله ها به راه افتاد.
از رفتنش که مطمئن شدم رو به روبه روی تلویزیون روی مبل ها نشستم وبا هیجانی غیرقابل وصف جعبه را گشودم.
مگر می شد چیزی گفت؟ نمی دانستم بخندم به این کار بچه گانه و دیوانه وارشان یا فریاد بکشم؟
فقط یک کاغذ بود که روی آن تصاویر تکه جان های بی جان رسم شده بود! مشخص بود طراحش کودکان و افراد ناشی مانند ژاکلین و دوستانش هستند اما واقعا ترسناک بود.
آخر چرا باید همچنین تصویری در ذهن کودکان خردسال باشد؟ حالم خراب شد! حتماکار مسلمان هاست! عادت کرده اند خشونت خودشان را به جهان منتقل کنند. وای بر آن ها!
آنقدر تا شب و نیمه شب به این موضوع فکر کردم و بر احساس بدم افزوده شد که نشد هفت ستاره بیشتر بشمارم! نشد!
 
آخرین ویرایش

ش.م.ی.م فرهادی

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
9/9/18
ارسال ها
1,144
امتیاز
23,673
محل سکونت
کرمانشاه
۲۶ آگوست ۲۰۱۸، فرانسه، پاریس.
هوا رفته رفته سرد تر می شد.
چیزی به شروع فصل سرما در فرانسه باقی نمانده بود.
آن روز پدر طبق معمول به کارگاه رفته بود و مادر هم برای آشنایی بیشتر با همسایه ها به منزل یکیشان رفته بود و فرصت برای من سر به هوا حسابی مهیا شده بود.
شنل کرم رنگ بافته شده را روی دوشم انداختم و وارد حیاط شدم.
آن روز کار عزیزم را دیر شروع کرده بودم! فرصت نبود.11 صبح! برای من که باید از همان ابتدای صبح به زندگی مردم سرک می کشیدم دیر بود.
باز هم با دیدن حیاط به سوی تاب دیدم. رویش نشستم و بی مهابا تاب خوردم.
در سرم آوای قسمتی از بینوایان پیچید:
« بعد از مدتی فانتین چشمانش را باز کرد،
اما با دیدن شهردار بخندی زد و گفت:
-پس کوزت کو؟
خوشبختانه در همین موقع پزشک سر رسید و به کمک مادلن آمد.
به فانتین گفت:
-آرام باش دخترم ...دخترت اینجاست.
چشمان فانتین از خوشحالی برق زد.
گفت:
-آه پس بیاوریدش پیشم!
پزشک گفت:
-حالا اگردخترت را ببینی هیجان زده می شوی و حالت بد تر می شود...حالا نه! وقتی که که خوب شدی بعد.
آقای مادلن در یک صندلی کنار تخت فانتین نشسته بود. فانتین رو به او کرد و در حالی که سعی می‌کرد آرام و خیلی خوب باشد تا شاید بچه اش را به او نشان دهند، گفت:
-مسافرت بهتان خوش گذشت آقای شهردار؟ فقط بگویید دخترم چطور است؟ لباس‌هایش تمیز بود؟ تناردیه ها به خورد و خوراکش می رسیدند؟
آقای مادلن یا همان ژان والژان گفت:
-کوزت خیلی زیباست...حالش هم خوب است... به زودی می بینیدش ...حالا ساکت باشید... شما خیلی تند تند صحبت می‌کنید!
ناگهان فانتین فریاد زد:
-آه صدایش را می‌شنوم...صدایش را می‌شنوم... کوزت خودم است... صدایش را می‌شناسم!
اما صدا صدای دختری بود که در حیاط بازی می‌کرد! » همانطور که تاب می خوردم با این فکر دلم گرفت.
فانتین چقدر تنها بود! اصلاً پدر و مادر ها چقدر می توانند تنها باشند؟ قدرشان را نمی دانیم.
ما بچه ها فقط خواسته هایمان را مطرح می کنیم تا اجرا شود!
از ته دل دوستشان داریم هان! اما نمی بینید فانتین چقدر نگران بود!؟ ما قدرشان را واقعا نمی دانیم!
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا