در حال تایپ رمان وکیل کوچولو | فاطمه شاعری کاربر انجمن یک رمان

خب از رمانم راضی هستید یا ن؟

  • جمع کن خانوم این چیه نوشتی؟

    رای 8 24.2%
  • خوبه میشه باهاش کنار اومد

    رای 2 6.1%
  • اووم قشنگه

    رای 9 27.3%
  • عالیه دختر ادامه بدع ندی خودت می دونی

    رای 14 42.4%

  • مجموع رای دهندگان
    33

ملکه ی درد

مدیر تالار پزشکی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار پزشکی
عضویت
2/18/19
ارسال ها
4,124
امتیاز
55,873
محل سکونت
باشگاه بدنسازی
وب سایت
www.forum.1roman.ir
5 دقیقه بعد
سوگند: هوی دیوونه از این طرف!
- اومدم بابا شلوغش نکن.
به طرف ماشین ناناس سامیار حرکت کردیم، چاقوم رو از جیب شلوارم در آوردم و آروم روی بدنه‌ی ماشینش کشیدم.
سوگند: چرا اینقد با ناز می‌کشی بده به من...
کل بدنه رو خط خطی کرد. دوتا لاستیک‌های جلو رو هم خالی کرد و یه برگه از کیفش در آورد و داد دستم.
سوگند: بیا یه هشداری براش بنویس.
برگه رو از دست سوگند گرفتم و نوشتم: "بد بازی رو شروع کردی بچرخ تا بچرخیم."
لبخند خبیثانه‌ای اومد روی لبم، سوگی عین کش تمبون داشت دستم رو می‌کشید من رو به طرف ساختمون دانشگاه می‌برد. دستم رو از دستش کشیدم و وایسادم.
سوگند: بیا بریم بابا الان ممکنه یه نفر خودمون رو ببینه ضایع می‌شیم می‌ریم.
- خو از همون اول بگو.
سوگند: از بس خنگی دیگه.
رسیدیم در کلاس، هنوز چند دقیقه به کلاس آقای بوزینه مونده بود. وارد کلاس شدیم و رفتیم بغل مهراسا نشستیم.
مهری: عملیات با موفقیت انجام شد؟
سوگند: بله قربان.
استاد وارد شد و نشست سرجاش؛ یه نگاهی به کل کلاس کرد و سرش رو با برگه‌ی رو به روش مشغول کرد، یهو سرش رو عین چی بالا کرد و میخ من شد.
این چشه؟ وا
سرم رو با کتاب حقوق مدنی گرم کردم.
داشت همین جور کتاب رو ورق می‌زدم که با صدای استاد گرام به خودم اومدم.
سامیار: خب امروز می‌خوام شما رو با حقوق مدنی آشنا کنم... مبحث اول حق قرارداد ها و تعهدات.
یکی از مهم‌ترین و کاربردی‌ترین حقوقی که در یک جامعه اشخاص بدان نیاز دارند و هم برای خودشان و هم برای جامعه ضروری است، حقوق مرتبط با قراردادها، تعهدات و مسئولیت‌هایی است که به‌دنبال آن برای طرفین یک قرارداد و اشخاص ثالث به‌وجود می‌آید. مباحثی ازجمله تعریف و تعیین احکام و شرایط انعقاد یک معامله، انواع معاملات، مسئولیت و تعهداتی که برای طرفین یک قرارداد در راستای قراردادی که بسته شده و اجرای آن، ایجاد می‌شود، نحوه‌ی اجرای یک قرارداد، شروطی که طرفین ضمن یک قرارداد می‌‌گذارند و در آخر نحوه‌ی و طرق از بین رفتن تعهدات و مسئولیت‌های ایجاد شده در یک قرارداد همگی تحت عنوان حقوق و تعهدات قراردادی بحث شده که از مهم‌ترین مباحث حقوق مدنی است.
مبحث دوم، حقوق مسئولیت مدنی
گاهی مواقع مسئولیت‌هایی که برای اشخاص ایجاد می‌شود ممکن است از قرارداد ناشی نشده باشد. مثلا، مسئولیتی که در اثر تصادف رانندگی و وارد کردن خسارت به ماشین دیگری، برای یک راننده ایجاد می‌شود. در اینجا قراردادی میان دو راننده وجود ندارد و مسئولیت به پرداخت جبران خسارت وارد شده ناشی از قرارداد نیست. نوعی الزام و تعهد خارج از قرارداد است که گاهی اوقات تحت عنوان مسئولیت مدنی نیز از آن یاد می‌شود.
حقوق خانواده... ازجمله مهم‌ترین حقوق مدنی که اشخاص یک جامعه به آن نیاز دارند، حقوق خانواده است. مباحثی ازجمله نکاح، طلاق، مسئله‌ی پرداخت مهریه، پرداخت نفقه، تمکین، نحوه‌ی تعیین مهریه، طرق از بین رفتن زوجیت و مسائلی از این قبیل در زمره حقوق خانواده بررسی می‌شود که از مهم‌ترین حقوق مدنی اشخاص در جامعه است.

رفت پای تخته و مشغول جزوه نوشتن شد. بعد از این که جزوه‌ها رو نوشت گفت:
- خب جلسه‌ی بعد این درس رو امتحان می‌گیرم، خسته نباشید.
 

ملکه ی درد

مدیر تالار پزشکی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار پزشکی
عضویت
2/18/19
ارسال ها
4,124
امتیاز
55,873
محل سکونت
باشگاه بدنسازی
وب سایت
www.forum.1roman.ir
همه‌ی بچه‌ها عزا گرفته بودن، هرکی یه جور غر می‌زد ولی با صدای پانته‌‌آ(یکی از دخترای نچسب کلاس)از خنده عین گوجه ترکیدم.
پانته‌آ: الهی ننت فدات شه، الهی بری زیره تریلی با این امتحان گرفتنت، الهی این کت مارکدار و خوشبوت پاره شه... ایش!
خیلی یواش اینارو می‌گفت ولی من که کنارش بودم شنیدم.
با سوراخ شدن پهلوم توسط مهراسا خندم رو جمع کردم و گفتم:
- هان؟ چته؟!
مهراسا: به چی می‌خندی؟
یه چشم غره‌ای بهش رفتم و گفتم:
- واسه سن تو مناسب نیست!
و از کلاس خارج شدم ولی صدای پاهای مهراسا که عین بچه‌ها به زمین می‌کوبید و سوگند به زور داشت از کلاس خارجش می‌کرد رو شنیدم.
مهراسا: نکبت، نفله به من می‌گه واسه سنت مناسب نیست، بی‌شعور.
برگرشتم سمتش و گفتم:
- شنیدماا!
مثل خودم چشم غره رفت و گفت:
- گفتم که بشنوی.
بعد با یه پس گردنی ازم پذیرایی کرد. همین جوری که گردنم رو می‌مالیدم، دنبالشون راه افتادم.
بیچاره داداشم، چقد دست مهری سنگینه.
قبل از اینکه سامیار خان گیرمون بندازه سوار ماشین نگین شدیم و راه افتادیم سمت خونه. انقدر مسخره بازی در اوردیم که داشتیم می‌مردیم از خنده.
مهراسا داشت طبق معمول جوک‌های بی‌مزه‌اش رو تعریف می‌کرد و می‌خندیدم که دیدم سوگند ساکت شده و از اینه بغل به پشت خیره شده. طبق عادت و کرم همیشگی، با ارنج زدم به پهلوش یا به عبارتی سوراخ کردم که چشمش رو از اینه برداشت و به من نگاه کرد و سرش رو به چپ و راست، یه معنیه چیه تکون داد که گفتم:
- به چی نگاه می‌کنی؟
عین خنگا گفت:
- چی؟ ...اهان!
بعد با نگرانی ادامه داد:
- نگاه کن اون پژو رو!
به پشت سر ماشین نگاه کردم، یه پژو دودی پشت سرمون بود.
- خب؟!
- احساس می‌کنم داره تعقیبمون می‌کنه.
نگران شدم، مهراسا هم که انگار فهمیده بود جریان چیه گفت:
- نگین نکنه اینا همونایی هستن که دزدیدنت؟!
- نه بابا اونارو که گرفتن... اصن شاید دنبال ما نیست، چندتا خیابون رو درهم برهم برو تا معلوم شه.
بدون هیچ درنگی حرفش رو قبول کردیم.
سوگند خیلی حرفه‌ای از کوچه پس کوچه‌ها رفت، ولی هرچقد که می‌رفت ما مطمئن تر می‌شدیم که داره تعقیبمون می‌کنه.
مهراسا: بچه‌ها انگاری واقعا دنبالمونه.
دوباره به ماشین نگاه کردم ولی انقد دودی یود که شخص داخل ماشین دیده نمی‌شد. سوگند اهان بلندی گفت که گرخیدیم. سوگند گفت:
- نگین به سرگرد راستین زنگ بزن.
گوشیم رو سریع در اوردم و شماره‌ی سرگرد راستین رو گرفتم:
- الو.
- سلام بفرمایید؟!
- امم... چیزه سرگرد.
- چیزی شده؟ کمکی از دستم برمیاد خانم؟!
- یه ماشین از وقتی که از دانشگاه اومدیم بیرون دنبالمونه.
- مطمئنید؟!
- بله.
-باشه پیگیری می‌کنم... مرسی از گزارشتون.
بدون خداحافظی قطع کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملکه ی درد

مدیر تالار پزشکی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار پزشکی
عضویت
2/18/19
ارسال ها
4,124
امتیاز
55,873
محل سکونت
باشگاه بدنسازی
وب سایت
www.forum.1roman.ir
- بچه‌ها ذهنم مشغول شد، نکنه بخواد بلایی سرمون بیاره؟
مهراسا: نه بابا نگران نباش هیچ کس هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه.
سوگند: موافقم.
بچه‌ها من رو در خونه پیاده کردن و رفتن. آیفون خونه رو فشار دادم.
نیما: کیه؟
- کوری مگه؟ باز کن منم.
در با صدای تیکی باز شد.
وارد حیاط نقلی خونه شدم و بعد از طی کردن چند قدم رسیدم دم سالن، در رو آروم باز کردم و وارد شدم.
- سلام بر اهل خانه.
مامان: سلام دخترم خوش اومدی.
بابا: سلام دختر بابا بیا اینجا ببینم.
کیفم رو گذاشتم بغل جا کفشی و مثل جت پریدم روی پای بابا.
مامان: خُرد کردی(پای بابا رو می‌گه خخ) این چه طرز پریدنه بچه؟
من که می‌دونستم مامان داره حسودی می‌کنه؛ یه ماچ گنده از لپ‌های بابا گرفتم و از روی پاش بلند شدم. بازوی مامان رو که روی مبل بغلی نشسته بود گرفتم و از روی مبل بلندش کردم و گذاشتمش روی پای بابا، یه لبخند خوجمل و با دوی زیاد رفتم به طرف کیفم و برش داشتم و بعد از این که کیفم رو برداشتم عین میگ میگ از پله‌ها بالا رفتم.
صدای بابا رو از پایین شنیدم که داشت به مامان می‌گفت:
- دیگه وقت شوهر کردنش شده.
من هم با صدای بلند جوری که بشنون گفتم:
- هنوز زوده من می‌خوام وکیل شم.
دیگه صدایی نشنیدم، بیخیال این موضوع شدم و وارد اتاقم شدم و کیفم رو روی تختم پرت کردم.
پوف خدایا سرم درد می‌کنه اصلا امروز چند شنبه‌ست؟ اگه اشتباه نکنم باید چهارشنبه باشه پس یعنی فردا و پس فردا دانشگاه تعطیله و ریخت نحس سامیار رو نمی‌بینم.
از اون جایی که من فقط روزهای زوج می‌رم دانشگاه مسلما فردا که پنج شنبست دانشگاه نمی‌رم پس باید یه برنامه بریزم با بچه‌ها یا اکیپ خودمون که شامل من، مهراسا، سوگند، نیما و کامیار می‌شه بریم بیرون ولی...
من که با کامیار قهرم، اشکالی نداره حالا به سوگند می‌گم بهش بگه تا بریم بیرون.
لباس‌های بیرونم رو با یه تیشرت سفید و شلوار صورتی عوض کردم و دراز کشیدم روی تختم.
گوشیم رو از روی میز بغل تختم برداشتم و رفتم توی اینستا، رفتم توی پیج رسمی پرسپولیس و دیدم که بعله امروز عصر ساعت 6 بازی داریم با ماشین سازی، پس اگه این جوریه عصر می‌رم خونه سوگند اینا و همون جا بهش می‌گم.
بذار یه زنگی بزنم به مهراسا بهش بگم عصر اونم بیاد.
مهراسا: جونم مارمولک.
- مارمولک عمته، کجایی؟
مهراسا: خونم چیزی شده؟
- نه ببین ساعت 6 بازی داریم خبر داری؟
مهراسا: آره، خب بعدش؟
- ببین زنگ بزن سوگند بگو عصر می‌ریم پیشش خونه‌ی اونا بازی رو نگاه می‌کنیم، خونه‌ی ما که این دوتا پشمک نمی‌ذارن خونه‌ی شما هم مهران فضول(داداش کوچیکه‌ی مهراسا) نمی‌ذاره ببینیم، پس می‌ریم خونه سوگند اینا که کسی نیست الا مامانش که کاری با خودمون نداره باباش که فکر کنم باید مسافرت باشه.
مهراسا: آره پس حله من الان بهش زنگ می‌زنم.
- من برم مامان صدام می‌کنه برم ناهار.
مهراسا: کوفتت شه واسه ما که مهران دیس غذا رو دستش بود همه رو ریخت زمین.
- خخ مگه مجبورین دستش بدین؟
مهراسا: چیکار کنیم خب؟ خودش گفت می‌خوام ببرم اگه هم بهش ندی قهر می‌کنه.
- خب باوشد بعدا می‌بینمت.
مهراسا: می‌بینمت.
از دست این مهران آخه یه بچه 6 ساله تا چه حد می‌تونه شیطون باشه!
گوشیم رو گذاشتم روی تخت و از اتاق رفتم بیرون. هم زمان با من کامیار هم از اتاق اومد بیرون، نیما داشت از پله‌ها می‌رفت پایین و جلوتر از ما بود. یه چشم غره‌ی توپ به کامیار رفتم و از پله‌ها رفتم پایین.وارد آشپزخونه شدم و با دیدن میز غذا به به و چه چهم شروع شد.
- به به نسرین خانوم چی پخته همه رو دیوونه کرده.
مامان هم یه لبخند ژکوند زد و گفت: بشین بچه مزه نریز.
نشستم سر سفره و برای خودم برنج کشیدم.
- بابایی بی زحمت خورش رو می‌دید بهم؟
بابا: ای به روی چشم دخترم.
لبخندی زدم و مشغول خوردن غذام شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملکه ی درد

مدیر تالار پزشکی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار پزشکی
عضویت
2/18/19
ارسال ها
4,124
امتیاز
55,873
محل سکونت
باشگاه بدنسازی
وب سایت
www.forum.1roman.ir
مامان شروع کرد به حرف زدن.
مامان: خب کامیار خان شنیدم عاشق شدی؟
کامیار داشت غذا می‌خورد که با حرف مامان پرید تو گلوش، زدم زیر خنده. نیما زد تو پشت کامیار تا سرفش قطع شد. مامان دوباره گفت:
- نمی‌خوای چیزی بگی؟!
کامیار مثل لبو قرمز شده بود، بچم رو نداشت سرش رو بلند کنه؛ اوخی مامانی.
کامیار: خب چیزه... آره دیگه عاشق شدم، کی به شما گفته؟
مامان: کلاغ‌ها خبر آوردن.
کامیار سرش رو بلند کرد و چپ چپ نگام کرد.
- چیه؟ نگاه داره؟ اینم تلافی اون کاری که سر من درآوردی.
بابا: مگه چیکار کرده؟
نیما: هیچی بابا جون این دختر نازنازیت زیاد شلوغش کرده.
- عه بابا! ببین چی می‌گه بهم.
بابا: دخترم رو اذیت نکن نیما!
نیما: باشه بابا من که چیزی نگفتم.
مامان: خب خب همه ساکت می‌خوام بدونم عروس گلم کیه، کایمار نگفتی عاشق کی شدی!
کامیار: خب چیزه من عاشق سوگند دوست نگین شدم.
بابا دست از خوردن کشید چون از قضیه خبر نداشت.
بابا: دختر اردشیر توسلی؟
- آره بابا جون عاشق سوگند شده منم همون روز اول فهمیدم و بهش گفتم از دوستی و این جور حرف‌ها خبری نیست یه سره باید بری خواستگاری، مثل این که رفیق ما هم نسبت به خان داداش بی میل نیست.
بابا: یعنی می‌خوای بگی سوگند هم دوستش داره؟
- بله بابا جون.
بابا: فعلا که تو خونه نداری، یه خونه بگیر جهیزیه هم خودت بگیر یعنی خونه دوبلکس باشه خودت که بهتر می‌دونی توسلی آدم بزرگیه و یه تاجر سرشناسه به این راحتی دخترش رو به تو نمی‌ده... ماشین که داری خونه و جهیزیه رو هم می‌تونی توی یکی دو سال آینده بگیری نظرت چیه؟
کامیار: با این که سخته ولی باشه تمام تلاشم رو می‌کنم؛ حداقل سه سال طول می‌کشه.
- به نظر من این جوری بهتره تا اون موقع سوگند هم درسش رو تموم می‌کنه.
نیما: الان آشتی کردی دیگه؟
- خب اره.
- ولی از حق نگذریم یه عروسی افتادیم آخ جون؛ البته سه سال دیگه یوهو یوهو...
کامیار از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت نمی‌دونست چیکار بکنه.
تند تند غذام رو تموم کردم و غذای مامان اینا هم که تموم شد ظرف‌ها رو شستم و بعد از این که یه لیوان نوشیدنی خوردم وارد اتاقم شدم. گوشیم رو برداشتم که دیدم یه تماس بی پاسخ دارم شماره ناشناس بود، یعنی کی می‌تونه باشه؟ شماره‌ی طرف رو گرفتم و گذاشتم دم گوشم هنوز بوق نخورده بود جواب داد.
سامیار: چیکار کردی با ماشینم لنتی؟
اوپس فکر کنم سامیاره، فکر که نه خوده خودشه .
-عیلک سلام بفرمایید؟
سامیار: نگین تویی دیگه؟ مگه تو نگین اعتمادی نیستی؟
- خودم هستم شما؟
سامیار: همونی که زدی ماشینش رو درب و داغون کردی، اما این چیزا برام مهم نیست من که پولش رو دارم می‌تونم یکی دیگه برای خودم بخرم.
نمی‌خواستم زیاد بهش رو بدم وگرنه روم سوار می‌شد.
- پس چرا به من زنگ زدید؟
سامیار: باید بفهمم چرا ماشینم رو خراب کردی یا نه؟
-کاری که کردم تلافی کاری بود که توی سفره خونه با من کردی، بعدشم از شما بعیده استاد که بخواید اینقدر حرص یه ماشین رو بخورید.
سامیار: اینش به خودم مربوطه بازی رو تو شروع کردی پس بچرخ تا بچرخیم.
- شما بازی رو شروع کردید جناب، بهتره پا روی دم من نذارید وگرنه بد می‌بینید خدافس.
چه پروعه پسره‌ی چیز ایش.
اداش رو در آوردم"بچرخ تا بچرخیم" عوضی یکی نیست بگه مگه مجبوری دهن به دهن من بذاری وای به حالش اگه بخواد کاری کنه یه آشی براش بپزم اون سرش ناپیدا.
اعصابم خورد شد از دستش اه اصلا ساعت چنده؟
یه نگاه به ساعت گوشیم کردم دیدم ساعت سه و نیمه و هنوز مونده تا ساعت پنج که می‌خوام برم خونه سوگند اینا؛ از روی تخت پاشدم و رفتم کامپیوتر رو روشن کردم، منتظر شدم تا ویندوزش بالا بیاد می‌خواستم یکم فیلم ببینم تا ساعت پنج بشه و بعد برم خونه‌ی سوگند اینا.
سیستم که ویندوزش بالا اومد رفتم توی پوشه فیلم‌ها یه فیلم اکشن پلی کردم و مشغول نگاه کردن شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملکه ی درد

مدیر تالار پزشکی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار پزشکی
عضویت
2/18/19
ارسال ها
4,124
امتیاز
55,873
محل سکونت
باشگاه بدنسازی
وب سایت
www.forum.1roman.ir
آخ کور شدم از بس عین جغد زل زدم به مانیتور؛ ساعت چنده اصلا؟ برم آماده شم که دیگه حالا حالاهاست که بازی شروع بشه.
از پایین صفحه دسک‌تاپ نگاه کردم که دیدم ساعت یک ربع به پنجه و وقت دارم که آماده بشم.
کامپیوتر رو خاموش کردم و از روی صندلی بلند شدم. یه کش و قوسی به بدنم دادم و رفتم بیرون، از پله‌ها رفتم پایین و وارد سالن شدم کسی اونجا نبود لابد مامان اینا خوابن.
وارد دستشویی شدم آخه دستشویی مون طبقه‌ی پایینه، کارهای مربوطه رو انجام دادم و اومدم بیرون.
آروم آروم از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم.
لباس‌هام رو با یه مانتوی سورمه‌ای و یه شلوار لی آبی و شال سورمه‌ای عوض کردم و رفتم جلوی آینه، یه کوچولو پنکک به صورتم و رژ مسی هم زدم به ل*با*م، گوشیم رو گذاشتم توی جیبم و بعد از خالی کردن عطر محبوبم رفتم از روی میز کامیپوتر یه کاغذ برداشتم و روش نوشته میرم خونه‌ی سوگند اینا کاغذ رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون.
برگه رو روی دستگیره‌ی در اتاق مامان اینا که طبقه‌ی پایین بود چسبوندم و با برداشتن کفش‌های عروسکی مشکیم از خونه خارج شدم.
قدم زنان به طرف کوچه‌ی سوگند اینا حرکت کردم و بعد از ده دقیقه رسیدم سر کوچشون؛ به طرف خونه‌ی سوگند اینا که دقیق پنج خونه با جایی که ایستاده بودم فاصله داشت حرکت کردم خونه‌ی مهراسا هم بغل خونه‌ی سوگند اینا بود.
رسیدم دم خونه‌ی سوگند اینا و زنگ رو فشار دادم.
خانومه: بله بفرمایید.
- نگین هستم دوست سوگند.
در با صدای تیکی باز شد فکرکنم خانومی که آیفون رو جواب داد خدمت کارشون بود. وارد حیاط دراندشت و خوشگلشون شدم. کل حیاط از گل‌های رز و مریم پوشیده شده بود و وقتی که وارد حیاط می‌شدی ناخداگاه یه آرامش خوبی بهت دست می‌داد.
از سنگ فرش‌ها رد شدم و رسیدم به در سالن، اروم در رو باز کردم و وارد شدم.
خاله مهری(مامان سوگند) نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه می‌کرد.
- سلام بر خاله مهری گل، چطوری خاله جون؟
خاله مهری به احترامم بلند شد باهاش دست دادم و روبوسی کردم.
خاله مهری: سلام نگین جون خوش اومدی، چخبر از این ورا خیلی وقت بود نمی‌اومدی.
- چه کنیم دیگه خاله درگیر درس و دانشگاهیم شرمنده.
خاله: دشمنت شرمنده عزیزم.
- پس سوگند کجاست؟
خاله: با مهراسا تو اتاقشن.
- آها، مرسی خاله
خاله: خواهش عزیزم.
از پله‌های خوشملشون که از این پارچه‌های قرمز گذاشته بودن رفتم بالا.
در اتاق سوگند مشکی بود و یه تاج طلایی نگین دار روش طراحی شده بود. بدون در زدن وارد شدم و دیدم سوگند با لباس آستین حلقه‌ای و یه شلوارک تا بالای زانو روی تخت خوابیده وموهای مهراسا تو دستشه مهراسا هم با یه تاپ و شلوار خوابیده روش و موهای سوگند تو دستشه.
از تعجب چشمام اندازه‌ی قورباغه شده بود.
در اتاق رو بستم و رفتم روی مبل روبه روشون نشستم اون دوتا هم به خودشون اومدن و مث بچه ادم نشستن سرجاشون.
- چرا عین این وحشای به جون هم افتادین؟ داشتین چه غلطی می‌کردین؟
سوگند: مهراسا یهو حمله ور شد سمتم وگرنه من که کاریش نداشتم.
- عجب یعنی می‌خوای باور کنم؟
مهراسا: سگ تو روحت، خجالت بکش مگه دیوونه‌ایم کارای خاک برسری بکنیم؟
- حجت السلام ولمسلمین مهراسا امیری.
سوگند زد زیر خنده خودمم خندم گرفته بود.
- خوبه حالا، داشتم شوخی می‌کردم خودم فهمیدم شما کارای خاک برسری نمی‌کنین خخ.
سوگند: خخ و مرض پس چرا می‌گی؟
مهراسا: چون کرم داره.
- عمت کرم داره عبضی.
اومد بیاد سمتم که ناخون‌های بلند رو نشونش دادم یعنی اگه نزدیکم شدی صورتت رو خونی مالی می‌کنم اونم فهمید اوضاع خرابه مثل بچه آدم نشست سره جاش.
از جام بلند شدم که مهراسا از ترس سوگند رو بغل کرد.
زدم زیر خنده و شالم رو در آوردم و گذاشتم روی دسته مبل سوگند فهمید مهراسا چرا بغلش کرد زد زیر خنده .
- مرض، چیش خنده داره؟
سوگند: خخخ آخه مهراسا فکر کرد می‌خوای اون رو بزنی.
- دیوونه.
مانتوم رو در آوردم و گذاشتم روی مبل، زیرش یه لباس آستین حلقه ای سفید پوشیده بودم.
- خب سوگند تلویزیون رو روشن کن دیگه معطل چی هستی؟
توی اتاق سوگند یه تلویزیون خانواده بود که مخصوص فوتبال نگاه کردن دسته جمعیه.
سوگند کنترل رو از روی عسلی برداشت و تلویزیون رو روشن کرد محمد حسین میثاقی درحال صحبت کردن بود.
- خب، سوگند صداش رو قطع کن می‌خوام راجب قضیه‌ی فردا بحرفم.
سوگند صدای تلویزیون رو قطع کرد و گوش سپرد به من.
- از اون جایی که فردا دانشگاه نداریم به نظرم با نیما و کامیار بریم گردش، من سر قضیه‌ی سفره خونه با دوتاشون قهر کرده بودم ولی ظهری آشتی کردم پس نتیجه می‌گیریم که فردا می‌ریم بیرون حله؟
مهراسا: حله فقط کجا بریم؟
- چه می‌دونم این رو شما بگید.
سوگند: بنظرم بریم شمال ویلای ما.
- مگه اونجا ویلا دارید؟
مهراسا: فکر کن یه درصد عمو اردشیر توی شمال ویلا نداشته باشه اونم رو به روی دریا!
- ایولا پس حله من الان زنگ می‌زنم کامیار و بهش می‌گم؛ راستی سوگند خانوم منتظر یه سوپرایز باش.
سوگند: چه سوپرایزی؟
- بماند...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملکه ی درد

مدیر تالار پزشکی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار پزشکی
عضویت
2/18/19
ارسال ها
4,124
امتیاز
55,873
محل سکونت
باشگاه بدنسازی
وب سایت
www.forum.1roman.ir
گوشیم رو از جیبم در آوردم و شماره‌ی کامیار رو گرفتم. بعد از دو بوق جواب داد، دور و برش سروصدا می‌اومد فکر کنم آموزشگاه بود.
کامیار: جانم نگین.
- کجایی؟ دور و برت سروصدا میاد.
کامیار: آموزشگاهم دیگه، یه لحظه صبر کن.
یهو صداها قطع شد و گفت: خب چی می‌خواستی بگی؟
- هیچی می‌خواستم بگم که فردا من و بچه‌ها بیکاریم، خب؟
کامیار: خب؟
- ببین بچه‌ها می‌گن بریم ویلا سوگند اینا شمال؛ نظرت چیه؟
از خدا خواسته گفت:
- معلومه نظرم مثبته فقط راجب قضیه‌ی خواستگاری و اینا به سوگند چیزی نگو براش سوپرایز دارم.
- ایولا پس حله خدافس.
کامیار: خدافس.
گوشی رو از دم گوشم برداشتم و گذاشتم توی جبیم.
- خب دیگه حله بچه‌ها فردا همراه نیما و کامیار می‌ریم شمال یوهو.
سوگند رفت سمت ل**ب تابش و آهنگ پاندا رو گذاشت.
اینقدر رقصیدیم که خبرمون نشد بازی شروع شده؛ وقتی چشممون به صفحه‌ی تلویزیون خورد دیدیم که بازی ثانیه‌های اولشه، مثل بچه‌ی آدم همه روی تخت نشستیم، سوگند هم رفت بیرون تا خوراکی‌ها رو بیاره.
***
هورا هورا گل زدیم یوهو.
فرشاد احمدزاده پنالتی دقیقه 90 رو گل کرد. مهراسا رو بغل کردم و گفتم:
- این بازی رو بردیم دیگه تموم.
سوگند: ایولا همینه.
یه پفک حلقه‌ای انداختم دهنم و خیره شدم به صفحه‌ی تلویزیون فقط دو دقیقه تا پایان بازی مونده بود.
با سوت داور بازیکنان به سمت هم دیگه رفتن و هم دیگه رو بغل می‌کردن. ما سه تا هم داشتیم روی تخت سوگند بالا پایین می‌پریدیم و هورا هورا می‌کردیم.
مهراسا: بچه‌ها نظرتون چیه بریم کافه؟
سوگند: آره الانم هنوز سره شبه، شنیدم یه کافه جدید باز شده توی... بریم اونجا.
من و مهراسا موافقت کردیم و بعد از پوشیدن لباس‌هامون از خونه خارج شدیم و سوار جنسیس مامان سوگند شدیم.
سوگند خودش که هنوز ماشین نداشت چون تازه گواهی نامه گرفته بود باباش بهش گفته بود هر وقت از ایتالیا برگشتم برات ماشین می‌خرم. خدا بده شانس، والا!
سوگند ماشین رو به حرکت در آورد.
من عقب نشسته بودم و مهراسا هم که طبق معمول روی صندلی شاگرد، گوشیم رو از جیبم درآوردم و زنگ زدم به مامان؛ بعد از سه بوق جواب داد.
مامان: بله دخترم.
- سلام مامان، می‌گم من و بچه‌ها داریم می‌ریم کافه اشکالی که نداره؟
مامان: سلام، نه اشکالی نداره فقط یازده خونه باشی، شامم همون بیرون بخور، مواظب خودتم باش.
- وا مامان، یعنی چی شام رو بیرون بخورم؟
مامان: کامیار تا نه تو آموزشگاهه زنگ زد گفت از اون طرف می‌ره رستوران با رفیقاش قراره داره نیما هم دنبالشه منو بابات هم بیرونیم.
- اولالا سلام بابا رو برسون خوش بگذره ب*و*س بای.
مامان: باباتم سلام می‌رسونه، خدافس.
گوشی رو باز انداختم توی جیبم و رو به بچه‌ها گفتم:
- امشب هم باید شام بدین.
سوگند: مفت خورا کافه رو که مهمون منید لااقل شام مهمون تو.
- خب باشد.
مهراسا: نچ شام مهمون من.
- چه بهتر.
سوگند: فکر نکن می‌تونی الان دربری باید یه شب شام بدی بهمون.
- چشم مادمازل شام هم می‌دم بهتون.
بعد از نیم ساعت رسیدیم به کافه‌ای که سوگند می‌گفت.
سه نفری از ماشین پیاده شدیم و مثل سه تا خانوم متشخص وارد کافی شاپ شدیم. کل کافه قهوه‌ای بود و یه موسیقی ملایمی در حال پخش بود.
سوگند: بچه‌ها بریم طبقه‌ی بالا اینجا خیلی شلوغه.
حق با سوگند بود پایین خیلی شلوغ بود پر از دختر و پسر بود بعضیا هم مثل ما اکیپ بودن.
سرم پایین بود و داشتم جلوتر از اون دوتا از پله‌ها بالا می‌رفتم؛ به طبقه‌ی بالا که رسیدم یه چند نفری فقط نشسته بودن و میزها پر بود، اهمیتی ندادم و رفتم پشت یه میز سه نفره نشستم.
اون دوتا هم همون جور که داشتن حرف می‌زدن اومدن و پشت میز نشستن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملکه ی درد

مدیر تالار پزشکی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار پزشکی
عضویت
2/18/19
ارسال ها
4,124
امتیاز
55,873
محل سکونت
باشگاه بدنسازی
وب سایت
www.forum.1roman.ir
- خسته نشدین از بس فک زدین؟
سرم رو که بالا کردم دیدم چشماشون از حدقه در اومده و دارن عین وزغ به پشت سرم نگاه می‌کنن.
- بچه‌ها چیزی شده؟
مهراسا همون جور که چشمش به پشت سرم بود گفت:
- نگین برنگرد.
با تعجب گفتم: مگه چی شده؟
سوگند: دشمنت پشت سرته.
- چی؟
یه لحظه سرم رو برگردوندم و دیدم سامیار و دوتا پسره دقیق روی میز پشتی ما نشستن، صداهاشون رو واضح می‌شنیدم.
صورتم رو برگردوندم سمت بچه‌ها و بهشون گفتم:
- یکیتون بلند شه می‌خوام بشینم رو به روش.
سوگند: مطمئنی؟
- آره پاشو.
مهراسا: بیا جای من بشین.
از جام بلند شدم و منتظر شدم مهراسا بشینه جای من، وقتی نشست سر جام منم رفتم روی صندلی اون دقیق رو به روی سامیار نشستم.
دوتا پسر بغلش بودن یکی موهاش بور بود و یه تیشرت سفید و شلوار مشکی پوشیده بود اون یکی هم موهاش مشکی بود و یه عینک روی صورتش بود و مثل پسر قبلیه لباس پوشیده بود منتها تیشرتش لجنی بود، سامیار هم تیشرت مشکی پوشیده بود.
هه هنوز چشمش به ما نخورده بود چون هر سه تاشون سراشون توی گوشی‌های وامونده شون بود.
گارسون: چی میل دارید خانوم‌ها؟
سوگند: چی می‌خورید؟
- من یه کیک خیس شکلاتی با نسکافه.
مهراسا: منم همین رو می‌خوام.
سوگی: برای منم همین رو بیارید.
گارسون: الان میارم.
بعد از این که گارسون رفت رو به بچه‌ها گفتم:
- من موندم چرا هر جایی من می‌رم باید این باشه؟
سوگی: راس می‌گی عین عزرائیل هر جایی می‌ری هست اون از قضیه‌ی کافه اینم از اینجا.
گوشیم رو از جیبم در آوردم و مشغول چک کردن پیام‌هام شدم که همشم الحمدلله از عشقم ایرانسل بود خخ.
یه پیام از سامیار برام اومد پیام رو باز کردم و دیدم نوشته:
سامیار: به به موش کوچولو هم که اینجاست!
سرم رو بالا کردم و به رو به روم خیره شدم یه پوزخندی بهم زد و به گوشیم اشاره کرد.
یهو صدای پسر مو بوره بلند شد، خطاب به پسره رو به رویش گفت:
- میلاد بنظرت سامیار خان مشغول چه کاریه؟ هوم؟
میلاد: اوم! بنظرم داره با دوست دخترش چت می‌کنه.
بعد دوتایی زدن زیر خنده.
هرهر چه مسخره من غلط بکنم دوست دختر این پشمک بشم. سوگند و مهراسا هم داشتند ریز ریز می‌خندیدن آدم فروش‌های نامرد.
سامیار رو به پسره مو بوره گفت:
- بهتره تمومش کنی آریا اصلا حوصله‌ی این چرت و پرت‌ها رو ندارم.
آریا: همیشه مغرور بودی و هستی آدم یه جوریش میشه با تو میاد بیرون نچسپ.
بیخیال اون سه تا شدم.
بهتره سامیار رو به خودم نزدیک کنم عاشقش کنم بعد ولش کنم عالی می‌شه این بهترین نقشست ولی فعلا به بچه‌ها چیزی نمی‌گم.
سوگند سرش تو گوشیش بود و داشت لبخند می‌زد لابد داره با کامیار جونش حرف می‌زنه؛ مهراسا هم داشت کیکش رو می‌داشت دهنش من هم یه تیکه کیک گذاشتم دهنم و برای سامیار نوشتم:
- نظرت چیه آتش بس کنیم؟
یه استیکر تعجب فرستاد ههه خب معلومه تعجب می‌کنه.
سامیار: باشه پس مث دوتا دوست می‌مونیم.
سرم رو که بالا کردم دیدم هنوز داشت با تعجب به صفحه‌ی گوشیش نگاه می‌کرد.
دیگه سامیار پیام نداد من هم دیگه تا وقتی تو کافه بودیم حتی یه نیم نگاهم به سامیار و اون رفیقای الدنگش نکردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملکه ی درد

مدیر تالار پزشکی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار پزشکی
عضویت
2/18/19
ارسال ها
4,124
امتیاز
55,873
محل سکونت
باشگاه بدنسازی
وب سایت
www.forum.1roman.ir
نقد یادتون نره
***
کامیار اول صبی صداش رو انداخته بود پس کلش و داشت صدام می‌زد.
کامیار: نگین؟! هوی نگین اگه نمیای ما بریم.
منم مث خودش داد زدم:
- صبر کن اومدم، دارم وسیله‌هام رو بر می‌دارم.
کولم رو برداشتم و از در اتاق رفتم بیرون؛ کامیار پایین پله‌ها وایساده بود و اومد دوباره دهن گشادش رو باز کنه که دید دارم میام پایین.
- پس نیما کو؟
کامیار: تو ماشین.
-راستی با ماشین کی می‌ریم؟
کامیار: با ماشین مامان، چون اگه با ماشین من بریم همه جا نمی‌شیم.
- ها! آره راست می‌گی.
مامان از اتاقشون اومد بیرون.
مامان: چتونه شما اول صبی صداتون کوچه رو برداشته؟
- به من چه مامان پسر نازنینت اول شروع کرد.
مامان: وای نگین شروع نکن، صبحانه خوردین؟
کامیار: نه تو راه می‌خوریم؛ مامان کاری نداری دیگه بریم دخترا سرکوچه‌شون منتظرن.
مامان: باشه پسرم خیلی مواظب خودتون باشید.
- باشه مامان جون شما هم در نبود ما خوش بگذرونید، فقط مامانی من خواهر نمی‌خواما!!
بابا مثل اینکه صدام رو شنیده بود، اومد بیرون و دمپاییش رو از پاش در آورد خواست پرت کنه سمتم که در رفتم دمپایی خورد به گلدون دم در سالن و شکست.
کامیار وایساده بود و داشت می‌خندید خودمم خندم گرفته بود.
مامان: گلدونم رو شکستی کوروش.
بابا رو به من گفت:
- پدر سوخته برو تا نزدمت.
بعد رو به مامان گفت: عصر می‌ریم می‌خریم.
- بابا جون دلتون میاد من رو بزنید؟!
اومد اون لنگ دمپاییش رو در بیاره که از در سالن زدم بیرون.
پشت سرم کامیار اومد بیرون و با هم سوار ماشین شدیم؛ نیما جلو نشسته بود، زدم پس کلش البته به شوخی. سرش رو برگردوند و گفت:
- چرا می‌زنی کثافت؟
ردیف دندونام رو نشونش دادم و دستم رو کشیدم رو همون جایی که زده بودم .
نیما: دیوونه، حق با همون پسره توی کافه بود که می‌گفت ببرینش تیمارستان.
کامیار ماشین رو برد بیرون و به سمت خونه‌ی مهراسا اینا حرکت کرد.
- هوی نیما خان مثل اینکه بهت نگفتم اون پسره توی کافه استادمه.
کامیار از توی آینه با تعجب داشت نگام می‌کرد.
نیما: پس چرا زودتر نگفتی؟
- مگه گذاشتین؟
کامیار: این دیگه چه استاد بی‌شعوریه اصلا ادب نداشت موندم چطور استادش کردن.
- موافقم.
رسیدیم سرکوچه‌شون، هر دوتاشون شیک و پیک منتظر ما وایساده بودن.
کامیار نگه داشت که اول سوگند سوار شد و بعد مهراسا؛ بعد از سلام و احوال پرسی گفتم:
- خوب خوشتیپ کردن دلبرا!
سوگند: آره دیگه پس چی.
مهراسا: تو هم که خوشتیپ کردی مانتوی مشکی طلایی، شلوار مشکی و شال طلایی غیر از اینه؟!
نیما: کلا خودمون پنج تا خدادادی خوش تیپ هستیم.
کامیار: برمنکرش لعنت، صبحونه خوردین دخترا؟
مهراسا و سوگند: نه.
همون موقع بغل یه سوپر مارکتی نگه داشت و رو به نیما گفت تا بره خوراکی بخره و بیاد.
- نیما برا من چیپس زیاد بگیر فلفلی باشه +هایپ.
مهراسا: آقا نیما برای منم یه پاستیل میوه‌ای بگیرید.
سوگند جوری که فقط خودمون سه تا بشنویم گفت:
- اولالا خانوم خانوما پاستیل می‌خواد.
زدم زیر خنده، نیما رفته بود سوپر.
کامیار گفت: به چی می‌خندی؟!
- هیچی همین جوری...
کامیار: خل شدی؟
- تو فکر کن آره.
بعد از چند دقیقه نیما با سه تا پلاستیک پر از خوراکی برگشت.
کامیار: کل سوپر رو می‌خریدی.
نیما: مگه ندیدی خانوما سفارش کردن منم که حرف گوش کن.
- خب حالا خوراکی‌ها رو رد کن بیاد.
نیما: نچ اول مال مهراسا خانوم رو می‌دم بعد شما.
سوگند در گوشم گفت: یه عروسی افتادیم ناموسا.
- عروسی که سهله نی نی در راه است.
سوگند زد زیر خنده مهراسا چپ چپ داشت نگامون می‌کرد.
نیما یه پلاستیک پر از پاستیل رو داد به مهراسا. انواع و اقسام پاستیل توی پلاستیک بود. مهراسا چشماش چهار تا شده بود.
مهراسا: ایولا نیما اما آخه این چه کاریه من گفتم فقط یه دونه بگیرید.
نیما: نه بابا کاری نکردم که وظیفه بود.
کامیار و سوگند داشتن ریز ریز می‌خندیدن از تو آینه به کامیار اشاره کردم که کاریشون نداشته باشه کامیار هم سرش رو تکون داد و مشغول رانندگیش شد.
بعد از اینکه خوراکی‌هام رو خوردم سرم رو به شیشه‌ی ماشین تکیه دادم و محو منظره بیرون شدم.
کامیار و نیما جیکشون در نمی‌اومد ولی مهراسا و سوگند داشتن آروم صحبت می‌کردن. کامیار پخش رو روشن کرد و صدای مهراد جم بود که توی کل فضای ماشین پخش بود.
با تو توو راه شمال تاریک می‌شه آروم هوا بسته می‌شه آروم چشات شب جنگلو بارونو باد
بارون میاد بارون میاد بارونو دوست داره زیاد می‌کنه یواش اون چشاشو باز
می‌گه بهم بزن کنار بزن کنار تو این هوا بریم زیر بارون یواش خیس بشه اون صورت ناز
بهم بگی تا تهش می‌مونم باهات می‌مونه باهام
امشب می‌خوام بمونم من تا صبح کنارت این دریا با تو چه حالی داره بارون بباره بارون بباره
توام بخندی برا من دوباره بخونم برات نگاهت تو نگاهم
چشاتم کنار همه نگاه کنن به ما با اون دلبری کردنات
امشب می‌خوام بمونم من تا صبح کنارت این دریا با تو چه حالی داره بارون بباره بارون بباره
توام بخندی برا من دوباره بخونم برات نگاهت تو نگاهم
چشاتم کنار همه نگاه کنن به ما با اون دلبری کردنات
جلو همه بگو به من خیلی دوست دارم عشقه دلم
همه جا تاریکشه یهو بوی عود میاد و شمعا روشن
همه اگه پایه باشن وصل می‌کنیم ما صبحو به شب
جمع جمعِ عاشقا جمع, جمعِِ اینا رو هم عاشقتم
امشب می‌خوام بمونم من تا صبح کنارت این دریا با تو چه حالی داره بارون بباره بارون بباره
توام بخندی برا من دوباره بخونم برات نگاهت تو نگاهم
چشاتم کنار همه نگاه کنن به ما با اون دلبری کردنات
امشب می‌خوام بمونم من تا صبح کنارت این دریا با تو چه حالی داره بارون بباره بارون بباره
توام بخندی برا من دوباره بخونم برات نگاهت تو نگاهم
چشاتم کنار همه نگاه کنن به ما با اون دلبری کردنات
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملکه ی درد

مدیر تالار پزشکی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار پزشکی
عضویت
2/18/19
ارسال ها
4,124
امتیاز
55,873
محل سکونت
باشگاه بدنسازی
وب سایت
www.forum.1roman.ir
- سوگند من توی کدوم اتاق برم؟!
سوگند: نمی‌دونم عزیزم توی هر اتاقی دوست داری برو؛ اتاق زیاده اینجا.
باشه‌ای گفتم و کولم رو روی دوشم جا به جا کردم و از پله‌های ویلا بالا رفتم.
طبقه‌ی دوم پنج تا اتاق داشت. اتاق اول رو که نیما دم درش وایساده بود؛ دومی هم که درش باز بود و کامیار روی تختش نشسته بود و وسایل‌هاش رو از توی ساکش در می آورد. در سومی رو باز کردم که دیدم کسی داخلش نیست، رفتم داخل و در رو بستم.
کولم رو پرت کردم روی تخت یه نفره‌ای که گوشه‌ی اتاق بود.
رنگ اتاق یاسی بود و غیر از تخت یه مبل یه نفره و یه میز تحریر فضای اتاق رو پر کرده بود.
لباس‌هام رو با یه تیشرت تا روی زانو و یه شلوار اسلش عوض کردم و رفتم پایین.
بچه‌ها هنوز پایین نیومده بودن، احتمالا دارن لباساشون رو عوض می‌کنن.
منم برگشتم بالا و رفتم توی اتاقم... شلوارم رو با یه شلوار لی مشکی و تیشرتم رو با یه مانتو جلوباز خاکستری عوض کردم.
گوشیم رو گذاشتم توی جیبم و از ویلا زدم بیرون.
فاصله ویلا تا ساحل فقط 10 قدم بود و من بعد از طی کردن یه مسیر باریک به ساحل رسیدم.
ساعت 12 می‌شد فکر کنم ولی آفتاب توی آسمون نبود و هوا ابری بود. چیزی پام نبود و وقتی که روی ساحل راه می‌رفتم احساس خوبی بهم دست می‌داد.
روی تخته سنگی که نزدیک‌ دریا بود نشستم و گوشیم رو از جیبم در آوردم و گذاشتم روی پام، آرامشی که دریا می‌تونه بهم منتقل کنه رو هیچکس نمی‌تونه بهم بده.
صدای زنگ گوشیم بلند شد اسم مهراسا روی گوشی خودنمایی می‌کرد.
جواب دادم که گفت: کجایی؟
- ل**ب دریام منتظر من نمونید ناهار رو بخورید.
مهراسا: باشه فعلا.
گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش روی پام، زانوم رو بغل کردم و به دریا زل زدم.
"دانای کل"
از تهران تا شمال او راه تعقیب می‌کرد، می‌ترسید از اینکه یک لحظه از او چشم بردارد و او عاشق فرد دیگری بشود.
دخترک غمگین بر روی تخته سنگی نشسته بود و پسرک عاشق محو زیبایی او...
آری سرگرد مغرور در همان نگاه اول محو زیبایی او شده بود... آری آن پسرک عاشق و دل باخته‌‌ی دخترک شده بود.
او نمی‌توانست حتی یک ثانیه از او غافل باشد... دخترک تنها کسی بود که او در برابرش مغرور نبود.
"نگین"
دوباره گوشیم زنگ خورد از روی پام برداشتمش و به صفحش خیره شدم.
سامیار بود، پوف آخه الان؟ تو این موقعیت؟ با این حال من؟
- بله؟
سامیار: سلام خانوم خانوما چطوری؟
- سلام، خوبه همین دیشب صلح کردیم امون بده خب، چقدرم که صمیمی.
سامیار: ما اینیم دیگه،کجایی؟
- بیرونم.
سامیار: کجایه بیرون؟
- باید بگم؟
سامیار: باشه نگو کاری نداری؟
- نه، چرا زنگ زدی کاری داشتی؟
سامیار: نه زنگ زدم حالت رو بپرسم.
- مرسی زنگ زدی.
سامیار: خواشه کاری نکردم مواظب خودت باش خدافس.
- خدافس.

نقد یادتون نره بچه ها

 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملکه ی درد

مدیر تالار پزشکی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار پزشکی
عضویت
2/18/19
ارسال ها
4,124
امتیاز
55,873
محل سکونت
باشگاه بدنسازی
وب سایت
www.forum.1roman.ir
پشمک بی‌خاصیت زنگ زده حالم رو بپرسه.
صدا: سلام نگین خانوم.
سرم رو از توی گوشی بلند کردم و دیدم سرگرد راستین رو به روم وایساده. از جام بلند شدم و با تعجب نگاش کردم.
سرگرد: معذرت می‌خوام اگه ترسوندمتون؛ بفرمایید بشینید.
- سلام جناب سرگرد، من واقعا شوکه شدم یهویی شما رو دیدم.
سرگرد راستین: اسمم امیره...
- بله بله ببخشید.
اومد روی تخت سنگِ بغل من نشست.
امیر: مزاحمتون که نشدم؟
- نه آقا امیر این چه حرفیه شما لطف دارید.
ساکت شد اما بعد از چند دقیقه دوباره گفت:
- شما نامزد دارید؟
با تعجب برگشتم سمتش.
- چرا این سوال رو می‌پرسید؟
امیر: همین جوری فقط محض کنجکاوی!
- عجیبه آخه تا حالا کسی ازم همچین سوالی رو نپرسیده بود.
امیر: اگه بهتون بگم باهام دوست بشید قبول می‌کنید؟
- یعنی چی باهاتون دوست بشم؟
امیر: باور کنید من قصد بدی ندارم نگین خانوم فقط می‌خوام باهاتون آشنا بشم همین!
دیدم خیلی داره التماس می‌کنه از اون جایی که منم سینگلم و تنها و آواره گفتم:
- خب باشه قبوله.
با خوشحالی گفت: پس از این به بعد امیرِ خالی صدام بزن باشه؟
چه پرو!
- باشه.
امیر: من می‌رم تا کسی منو ندیده.
- باشه خدافس .
- خدافس.
پوف حالا چه خالی تو سر جلبکیم بریزم نه به اون موقع که هیچ پسری دور و برم نبود نه به الان که دوتا بغلم ریخته به هیچ کدومشون هم نمی‌تونم جواب منفی بدم چرا؟ چون روم نمیشه، ای خاک تو سرم اه!
از جام پا شدم و به طرف ویلا حرکت کردم. در سالن رو باز کردم و رفتم داخل؛ کسی نبود.
- بچه‌ها کجایین؟
نیما: ما تو آشپزخونه‌ایم بیا اینجا.
- لباس‌هام رو عوض می‌کنم میام.
کامیار: نمی‌خواد بری بالا بیا تو.
وارد آشپزخونه شدم که دیدم هنوز هیچ غذایی سر میز نیست. رو به کامیار گفتم:
- چرا نذاشتی برم لباسم رو عوض کنم؟
کامیار دستش رو گذاشت رو بینیش و ل**ب زد که بعدا بهت می‌گم.
نشستم سر میز که همون موقع زنگ خونه به صدا در اومد. کامیار رفت و با غذاها برگشت.
- چی سفارش دادین؟
کامیار: چون می‌دونستم کوبیده دوست داری برات کوبیده سفارش دادم.
- مرسی داداش.
شروع کردم به خوردن؛ تموم که شد از کامیار تشکر کردم و وارد اتاقم شدم.
10 دقیقه بعد کامیار بدون در زدن وارد اتاقم شد. سره جام نشستم و سوالی نگاش کردم.
- چیه چیزی شده؟
در اتاق رو بست و اومد روی گوشه ‌ای از تخت نشست.
کامیار: می‌خواستم باهات مشورت کنم.
- جونم داداش بگو.
کامیار: ببین می‌خوام سوگند رو سوپرایز کنم، می‌خوام بهش اعتراف کنم تو بچه‌ها رو بردار برید بیرون.
-ب اشه با ماشین می‌ریم.
کامیار: مرسی آجی.
کامیار: تو آماده شو دیگه من می‌رم.
باشه‌ی آرومی گفتم و اونم از روی تخت پاشد رفت بیرون.


نقد یادتون نره
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا