در حال تایپ رمان طبقات زیرین | نازی بانو کاربر انجمن یک رمان

رمان چطوره؟


  • مجموع رای دهندگان
    11

نازی بانو❤

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
سرزمین پاییز خیابان آبان پلاک ۱۸
بسم‌ الله الرحمن‌ الرحیم
کد رمان:2176
ناظر رمان:sara. gh
رمان: طبقات زیرین
ژانر: تخیلی_ترسناک
نویسنده: نازی بانو
خلاصه:
در طبقه‌ی زیرین زمین مراسم باشکوهی به پا شده بود مراسم نام گذاری پریزاد منتخب بر روی پادشاه آینده...!
و اما در طبقه‌ی بالا درست روی زمین دختری باعث مرگ پریزاد منتخب شد...!
حال چه می‌شود سرنوشت دخترکی در میان اجنه‌ها؟؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263






نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

نازی بانو❤

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
سرزمین پاییز خیابان آبان پلاک ۱۸
بسم الله الرحمن الرحیم
طبقات زیرین

*مقدمه*
سرنوشت گره زد و چه گره‌ی کوری زد گره‌ی بخت من رو به نام تو زد توی که از جنس آتشی و منی که از خاکم...
***
روزی روزگاری، در دنیایی زیرین جایی که مطلق به پریزادهاست، جشن باشکوهی برای مراسم نام گذاری پادشاه آینده و زیباترین پری بر روی یک دیگر بر پا شده بود.
تمام پریزادها، از سراسر دنیا برای این جشن فرخنده در کنار یک دیگر جمع شده بودن.
پریزادها در طبقه‌ی آخرین زمین تاریک ترین مکان زیرین که تنها با چند شمع کوچیک روی طاقچه‌ها، هاله‌های زرد رنگی رو ایجاد می‌کردن‌؛ با اشتیاق وصف نشدنی دور تا دور محراب ازدواج با پایکوبی‌ که مخصوص ورود باشکوه پادشاه و پری منتخب بود منتظرشون ایستاده بودن که در کمال تعجب پریزاد کوچک به شکل پسر بچه‌ی زیبا با موهای بور و پوستی به سفیدی برف داخل سالن شد.
پسر بچه مقابل پریزادهایی که از نگاهشون می‌شد تعجب رو خوند؛ قرار گرفت و با صدای دورگه متضاد با چهر‌ه‌ی زیبایش با داد حرف می‌زند:
_وای بر آنها آن انسان‌های نادان، انسان‌هایی که هیچ‌گاه نخواهند گذاشت رنگ خوشی را ببینیم.
پریزادها که گویی از همین جمله‌ی کوتاه متوجه‌ی خیلی چیز‌ها شدن ترس به چهرشون راه پیدا کرد، یکی از پریزادها که هیکلی تنومند داشت یک قدم به سمتش بر می‌داره و با صدای محکمی می‌گوید:
_ مگر انسان‌ها باز چه خطایی کردنند؟
همگی با ترس و شُک به ل*ب ‌های پسر بچه نگاه انداختن، تک به تک پریان می دونستن چه اتفاقی رُخ داده اما، هیچ دلشون نمی‌خواست اتفاق رو به زبون بیارن!
_پادشاه آینده سورنا طبق خواسته‌ی پریزاد رومانا چندین طبقه بالاتر رفتند درست به روی زمین در کنار انسان‌های نادان!
_تو چه گفتی؟!
بدون توجه به سوال پریزاد حرفش رو با همون تُن صدای دورگه ادامه می‌دهد:
_ هیچ خطری ترعیبشان(تهدید) نمی‌کرد تا آن زمان که آن انسان فانی آب جوش را بر روی صورت پریزاد زیبا رویمان ریخت!
طبقه‌ی زیرین به ‌یکباره پُر شد از هم‌همه‌ی پریزادها؛ (هیراویل) پریزاد قدرتمند و تنومند دستش رو بالا برد و هم‌همه رو از بین برد، با تُن صدای بالای رو به بقیه حرفش رو می‌زند:
_بالای‌ها بیش از حدشان عبور کردن، تا جایی که چهره‌ی دلربای پریزاد منتخب مارا از بین ببرند!
به یکایک آنها نگاه می‌کنه و حرف آخر را می‌زند:
_بس از گذشت کردن از آنها او باید در دادگاه‌ ما محکوم شود!
با تموم شدن حرف‌های هیراویل پریزاد‌ها "هو هو" کنان از پله‌های مارپیچ بالا رفتن و هر کدوم از راهی به سمت طبقه‌ی بالا جایی که انسان‌ها هستند هجوم بردن!

***

_آخ آخ از دست تو نکیسا این چه کاری بود که کردی؟!
با داد مامان ترسیده سرمو بالا می‌یارم معلوم نیست باز چه گندی زدم خدا به دادم برسه.
_مگه چیکار کردم؟!
به قدم‌های آهسته و به حالت لنگ لنگ کردن به خاطر زانو دردش به سمتم می‌یاد گوشم رو تو دستش‌ می‌گیرد و می‌پیچانه.
_ مگه هزار دفعه نگفتم آب جوش رو بریز داخل سینک ظرف شویی؟!
 
آخرین ویرایش

نازی بانو❤

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
سرزمین پاییز خیابان آبان پلاک ۱۸
_وای وای مامان کندی گوشمو ول کن.
محکم تر می‌کشه که صدام اوج می‌گیره.
_ غلط کردم.
_ مگه هزار دفعه بهت نگفتم می‌خوای بریزی بسم... بگو؟
با ول کردن گوشم دستمو روش می‌ذارم شروع می‌کنم به ماساژ دادن.
_همین مامان همه‌ی دادو بیدات برای همین بود؟ حالا ریختم اینجا چه فرقی داشت؟ ببین تازه زمین سفید شده بود با اینکارم تمیزو مرتب شد؛ همش به من گیر الکی می دی متوجه هستی؟
به جایی که ریخته بودم اشاره می کنم، دست هاشو به کمرش می‌زنه و با ابروی بالا رفتش می‌گوید:
_ دختر آب جوش در حال غُل زدن رو هیچ وقت روی زمین یدفعه نمی‌ریزن!
_برای چی؟!
_ همیشه می‌گی برای چی منم هزار دفعه برات توضیح دادم برو تو خونه ببینم دختره‌ی خیره سر!
با لبخند نگاهش می‌کنم به سمتش می‌رم روی نوک پام وایمیستم بو*س*ه‌ی روی گونش می‌کارم.
_ باشه فدات شم فقط داد نزن صدات می‌گیره.
با قدم های آروم از کنار حوضچه‌ی آبی رنگ می‌گذرم و به سمت پله‌ها می‌رم به گل‌های خوشبو که داخل گلدون های رنگو وارنگ که کنار دسته‌ی فلزی پله نصب شده بودن نگاه می‌کنم سر خم می‌کنم و نفس عمیقی می‌کشم از همین فاصله هم می‌تونم بوی خوش گل ها رو حس کنم.
دستمو روی دسته‌ی سرد آهنی سفید رنگ می‌ذارم و با هر پله‌ی که بالا می‌رم صدای تق تق کفش‌هام سکوت حیاط رو می‌شکنه.
به سمت اتاقم که کنار در ورودی هست پا تند می‌کنم؛ دستمو روی دستگیره ی مشکی در می‌ذارم و به آرومی دستگیره‌‌ی در رو به سمت پایین هدایت می‌کنم در با صدای تیک کوتاهی باز می‌شه.
سری داخل اتاق می‌چرخونم نگاهی گذرا به تخت تک نفره‌ی قهوه‌‌ایم که گوشه‌ی اتاق درست زیر پنجره قرار داشت می‌ندازم، الحق که رو تختی کرمی بهش جلوه‌ی خاصی داده بود.
با قدم های آروم به سمت تخت می‌رم، روی تخت می‌شینم که "قیژ" صدا می‌ده، امان از دست این تخت پُر سر صدا، خُب بذار ببینم این گوشیم رو کجا پنهان کردم از دست آبجی کوچیکه؛ دستمو به سمت تنها بالشت مخمل روی تخت دراز می‌کنم، از آویز‌های توپ توپبیش می‌گیرم و بالا می‌برم که با جای خالی گوشیم رو به رو می‌شم!
ناخواسته جیغ بلندی از سر ترس می‌کشم؛ با به یاد آوردن باز بودن رمزش با دوتا دست‌هام‌ می‌کوبم فرق سرم با جیغ جیغ از روی تخت بلند می‌شم، صدامو می‌ندازم روی سرم.
_ لعیا، به خدا به دست هام بی‌افتی کشتمت.
با جیغ جیغ از اتاق می‌زنم بیرون و به سمت اتاقش که دقیقا رو به روی اتاقم هست با غُرغُر های زیر ل*ب به سمت اتاقش می‌رم.
_ می کشمت دختره ی چشم سفید، کی بهت اجازه داده به گوشی من دست بزنی خودم تیکه تیکت می کنم صبر کن فقط به دستم‌ بی‌افتی.
همین که در اتاق رو باز می کنم نیم رخ ترسیده‌ی خانم مشخص می‌شه با عصبانیت و لحن خیلی بدی سرش داد می‌زنم:
_ گیس بریده بده به من گوشیمو.
دستمو طلبکارانه جلوش می‌گیرم، وقتی می‌بینم خانم از جاش جم نمی‌خوره درو محکم بهم می‌کوبم که ترسیده جیغ می‌زنه با دو خودشو می‌ندازه تو بغلم؛ آی آی نگاهش کن خجالت نمی‌کشه گوشیمو برداشته اینجوری می‌کنه دل مهربونمو به رحم بیاره که گوشش رو نپیچونم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نازی بانو❤

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
سرزمین پاییز خیابان آبان پلاک ۱۸
با دست هلش می‌دم عقب دستمو به کمرم می‌زنم به چشم‌های ترسیدش نگاه می‌کنم.
_ نچ نچ این دفعه هر چقدرم از این ادا‌ها در بیاری دلم‌ ریش نمی‌شه.
انگشتمو می‌یارم‌ ‌بالا و به صورت تهدید می‌گویم:
_ زود گوشیمو بده تا تنبیت رو سخت تر نکردم دختره‌ی خیره‌سر!
ترسیده با ل*ب‌های لرزون ل**ب می‌زند:
_ آب...آبجی...من من گوشیتو آوردم اینجا... گذاش...گذاشتم روی طاقچه...
انگشتشو به سمت طاقچه می‌گیره به طاقچه نگاه می‌کنم، خیره سر گوشیو گذاشته روی طاقچه نمی‌گه ویبر بره بی‌افته روی زمین نابود شه!
قبل از هر اتفاقی به سمت طاقچه می‌رم دستمو دراز می‌کنم‌ گوشی رو بر دارم که...
_ آب...آبجی اونجا...اونجا نیست!
_ وا ایستگاه کردی؟ خودت گفتی اینجاست؟! حالا چرا انقدر لکنت گرفتی نترس کاری بهت ندارم.
_ می می‌دونم...گو...گوشی...گوشی رو اونجا گذاشتم...که...که...
چشم‌هامو می‌بندم و عصبی داد می‌زنم:
_ نمیری لعیا که چی؟!جونمو به ل*بم آوردی!
نم اشک تو چشم‌هاش می‌شینه، از خودم ناراحت می‌‌شم، می‌دونم (لعیا) وقتی بترسه لُکنت می‌گیره، باید آرومش کنم.
به سمتش می‌رمو دست‌های سردشو می‌گیرم، با دست ازش می‌خوام بشینه روی تخت، با نشستنمون روی تخت بنفش لعیا، شروع می‌کنم به نوازش‌های ممتد تن لرزونش.
_ خواهر گلم از هیچی نترس، سه نفس عمیق بکش...
مکث کوتاهی می‌کنم و با شیطنت می‌گویم:
_و راحت توضیح بده ببینم با گوشیم چه کردی!
با یه خنده‌ی شیطانی ساکت می‌شم تا صحبت کنه.
_ گوشیتو روی طاقچه گذاشتم می‌دونستم دیر یا زود می‌یای اینجا برای همین اومدم درو قفل کنم که گوشیت یدفعه افتاد روی زمین برگشتم دیدم قابش یه طرفِ خودش یه طرف...
"هین" بلندی می‌کشم و دستمو می ذارم‌ روی دهنم
_خدا نکشتت لعیا با گوشیم چیکار کردی؟
_ اِ آبجی بذار توضیح بدم دیگه.
با دست چپ محکم زدم پشت دست راستم و به چشم‌های ترسیده‌ی لعیا خیره شدم.
_ می‌دونستم با دیدن گوشیت تیکه تیکم می‌کنی می‌خواستم بر دارم‌ ببرم سر جاش بذارم اما، یدفعه از قاب گوشیت دود بلند شد!
با چشم‌های گرد شده نگاهش می‌کنم، اینجور که معلومه دهن گوشی رو سرویس کرده من دارم برات لعیا فقط زودتر این سخنرانیت تموم شه.
_ همین که خواستم برم گوشیتو بر دارم دیدم اونم داره خاکستر می‌شه!
چهار چشمی نگاهش می‌کنم بازم لُکنت سراغ زبونش می‌ره.
_آبجی ...ک...ک...کنار در چند تا سایه...سایه سیاه دیدم...
انگشت اشارمو به معنای ببند می‌ذارم روی ل**ب‌هام.
_ لعیا تو این هفته این سومین گوشیمِ که به دست های تو دود شده رفته هوا..‌.
وسط حرفم می پرد:
_ آبجی حر...حر...حرفمو باور کن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نازی بانو❤

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
سرزمین پاییز خیابان آبان پلاک ۱۸
_لعیا به سنت نگاه نکن و بهش مُتکی نباش که نگاه به سن کمت نمی‌کنم، این دفعه ازت نمی‌گذرم...
با عصبانیت از روی تخت بلند می‌شم
_ لعیا این دفعه همه‌ی کار هاتو برای مامان و مدیسا تعریف می‌کنم، خسته شدم دیگه هی من گوشی بگیرم‌ تو خرابش کن گمو گورش کن بعد بگو دود شد رفت هوا!
نمی‌ذارم چیزی بگه با عصبانیت از اتاق می‌زنم بیرون؛ سرمو می‌ندازم‌ پایین شروع می‌کنم به غُر زدن، داخل اتاقم می‌شم "این لعیا آدمو دیونه می‌کنه" به سمت تخت می‌رم پشت به تخت وایمیستم چشم‌هامو می‌بندمو دست هامو به اطراف باز می‌کنم تمام وزنم روی بالاتنم می‌ریزم‌ و با یه حرکت خودم پرت می‌کنم روی تخت، با خودم‌ فکر می‌کردم الانِ سقوطی لذت بخش با پر قو داشته باشم اما، چه می‌دونستم سقوطی عاشقونه با سرامیک‌ها دارم!
***
دانای کُل
با درد از روی سرامیک‌های سرد اتاق در حالی که یک دستش روی نشیمنگاهش و دست دیگری روی کمرش‌ بود بلند می‌شه.
نگاه شُکه شدش رو به جالی خالی تختش می‌ندازه با ترس سری داخل اتاق می‌چرخونه نگاهش خشک می‌شه روی دیوارهایی که جای خالی لوازم اتاقش رو به رُخش می‌کشوند.
سری به اطراف می‌چرخونه که نگاهش استُپ می‌خوره روی نگاه مرد مقابلش، "هین" کوتاهی می‌کشه دستشو روی دهنش می‌ذاره و ترسیده چندین قدم به عقب بر می‌داره.
با صدای لرزونی که نمایانگر ترسش هست آروم می‌پرسد:
_ تو کی هستی؟ نکنه دزدی؟!
دست لرزونشو بالا می‌گیره با اشاره‌ی دستش به اتاق خالی زمزمه می‌کند:
_ کار توِ؟!
تک خنده‌ی ریزی می‌کنه که ترس رو به کلبه‌ی قلب دخترک تقدیم می‌کنه؛ با قدم‌های کوتاه فاصله‌ی بینشون رو بهم می‌زنه مقابل درخترک می‌ایسته سرش رو خم می‌کنه تا به خوبی شاهد چهر‌ه‌ی ترسیدش باشه.
(نکیسا) با رو به رو شدن اخم های درهمش چند قدمی به عقب بر‌ می‌داره با برداشتن قدم آخر فرو می‌ره تو بغل شخصی؛ صدای زنونه‌ی گوش‌هاش‌رو نواز می‌کنه.
_ خودش است؟!
پریزاد خبیصانه انگشت‌های کشیدش‌رو لابه‌لای موهای‌ پرکلاغیش فرو برد، نکیسا می‌خواست به سمت شخصی که از پشت گرفتتش برگرده اما، همین که می‌خواست سرشو بچرخونه با صدای مرد قوی هیکل رو به روش که به همراه تکون دادن سرش "نچ نچ" می‌کرد با وحشتی که سعی داشت مرد مقابلش چیزی ازش پی نبره نگاهش کرد.
پریزاد چشمان غضب ‌آلودش را به چهره‌ی معصوم و ترسیده‌ی نکیسا دوخت و با تندخویی حرفش‌ را به پریزادی که مانند نگهبان او را در میان دست‌هایش اسیر کرده بود زد:
_ آری، خودش است!
همین جمله کوتاه کافیست تا او را به کام مرگ بکشاند؛ "هورزاد" پریزاد نگهبان دست‌هایش را بر شونه‌های نحیف و ضعیف دخترک می‌نشاند و با تمام قدرتش زور دستانش را به رُخ دخترک می‌کشاند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نازی بانو❤

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
سرزمین پاییز خیابان آبان پلاک ۱۸
نکیسا با درد جیغ می‌زند اما، صدایی از هنجره‌اش خارج نمی‌شود گویی که صدایش در هنجره‌اش حبس شده است.
تقلا می‌کند تا از بند دست‌های قوی هورزاد رها شود اما، او چه می‌داند این تقلاها هورزاد را بیشتر حریص می‌کند!
هورزاد فشار دستانش را بیشتر می‌کند و با صدای ترک خوردن استخوان‌ دستش نوای دلهره آوری را به جون دخترک می‌اندازد.
قطرات اشک از درد شکستن دستش سراغ چشمان قهوه‌ایش می‌روند، پلک‌های هراسان و درد دیده‌اش را بر روی هم می‌گذارد، می‌خواهد خاتمه دهد تمام دردش را با فشردن پلک‌هایش اما چه می‌داند شکستن دست‌ بیش از این‌ها درد دارد و با این چنین کار‌ها از بین نمی‌رود!
با گرم شدن شدید چونش پلک‌هایش را با درد بیدار می‌کند، مروارید‌های عذاب دیده یک‌ به یک از مژگان بلندش سُر می‌خورند و روی گونه‌های استخوانیش سرازیر می‌شوند، نیم نگاهی به دست‌ "سورنا" که روی چانه‌اش نشسته بود می‌اندازد، ل**ب‌هایش را با جسارت باز می‌کند و خیره به چشمانش می‌گوید:
_ به من دست نزنید!
با تقلای کم دست‌ سورنا از روی چانه‌اش برداشته می‌شود و در جیبش فرو می‌رود چاشنی پوزخند را به چهره‌ی غضب آلودش اضافه می‌کند.
_ شما ها کی هستید؟
هورزاد با علامت چشمان سورنا دست‌هایش را از روی شانه‌های دخترک ترسیده بر می‌دارد؛ نکیسا صدایش را کمی پایین آورد ترسیده سوال دیگری پرسید:
_ نکنه دزدید؟
با نگاهش اتاق خالیش را برانداز می‌کند، صدای در سرش شروع به وراجی می‌کند "اونها دزدن، نبود وسایل اتاق هم کار اونهاست حالا هم می‌خوان تورو بدزدن!"
ترسیده نگاهش را به چشمان خشمگین مرد مقابلش می‌دوزد برای لحظه‌ی نگاهش را می‌دزدد که در حوالی اتاق نگاهش میخکوب در نیمه باز می‌ماند، چشمانش برقی می‌زند‌.
نگاهش را از در می‌گیرد و به هیکل تنوع مندش می‌دوزد.
پوزخند صدا داری می‌زند و با حالت تمسخر می‌گوید:
_ دزد؟!
مکث می‌کند به چشمانش خیره می‌شود دلش می‌خواهد ترسش را به خوبی ببیند و به حافطه‌اش بسپارد، شمرده شمرده می‌گوید:
_ ما نسبت به شما موجودات بدتر و ترسناکتری محسوب می‌شویم!
سرش را جلو می‌برد و ل**ب‌هایش را به گوشش نزدیک می کند با صدای ترسناکش دلهره‌ را مهمان قلب کوچکش می‌کند.
_ از حالا به بعد انسانی به اسم نکیسا رسولی وجود نخواهد داشت، هیچکس یاد آورد تو نخواهد شد!
سرش را به عقب می‌آورد و به چشمان ترسانش نگاه می‌کند دلهره‌ی بدی به سراغش هجوم برده آورده بود در خیالیش می‌گذشت که آنها می‌خواهند او را بکشند.
ترسش فرمان‌روانی عقلش را به دست گرفت به یکباره دست‌هایش را بالا آورد و روی س*ی*ن*ه*ی سورنا می‌گذارد و با تمام زورش به عقب هلش می‌دهد، پاهایش کمی‌ می‌لغزد برای تعادل بخشیدن چند قدمی عقب بر می‌دارد‌ و بهترین فرصت گریز را برایش فراهم می‌کند؛ با تمام توانش می‌دود و از اتاق خالی می‌گریزد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نازی بانو❤

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
سرزمین پاییز خیابان آبان پلاک ۱۸
اهش را به سمت حیاط کج‌ می‌کند تا به خانواده‌‌اش هشدار بدهد با تنه‌ی محکمی روی زمین می‌افتد با درد دستش را بر روی شانه‌ی آسیب دیدش می‌گذارد ل*ب*هایش را محکم بر روی هم می‌فشار دست سالمش را بر روی زمین می‌گذارد و به آرامی بلند می‌شود به چشمان "مدیسا" خیره می‌شود با ترس خودش را در آغوش خواهر بزرگترش رها می‌کند و صدای هق هق‌هایش را حاکم خانه می‌‌کند‌؛ مدیسا بدون در آغوش گرفتنش قدمی به عقب بر می‌دارد که باعث تعجب نکیسا می‌شود صورت خیس از اشکش را بالا می‌آورد و از پشت پرده‌ی تار چشمانش به مدیسا نگاه می‌کند با ترس ل*ب می‌زند:
_ م...م...مدیسا تو خونه دزد اومده...
به چشمان خواهرش می‌نگرد و با استرس و تن لرزونش دستش را بالا می‌آورد و با اشاره به اتاقش می‌گوید:
_اون‌ها منو تهدید کردن گفتن از روی زمین محوم می‌کنن؛ الان تو اتاق منن زود باش زنگ بزن به پلیس تا فرار نکردن!
مدیسا که تا آن لحظه ساکت گوشه‌ی ایستاده بود و نظارگر دختر دیوانه‌ی روبه‌رویش بود قفل سکوت ل*ب*انش را می‌شکند و با صدای لرزانی که نمایانگر ترسش است می‌گوید:
_ تو کی هستی؟ از چی داری حرف می‌زنی؟
نکیسا شُکه شده سرجایش می‌ایستد ناباورانه به چشم‌های خواهرش می‌نگرد آرام و با صدای لرزانش می‌گوید:
_منم نکیسا الان وقت این مسخره‌بازی ها نیست...
عصبی به سمتش می‌رود که مدیسا را می‌ترساند و به در پناه می‌برد، به اتاقش اشاره می‌کند.
_ دارم ‌می‌گم تو خونه دزد اومده الان تو اتاقمن!
مدیسا نگاهش را از دیوار سفیدی که دخترک اصرار می‌داشت اتاقی در آنجا دارد می‌گیرد و به چشمان خیره می‌شود به خیال اینکه دخترک روانیست و از دیوانه‌خانه فرار کرده است دستش را به پشتش می‌برد و به آرامی که متوجه‌ی تحرکش نشود چوبی که برای این شرایط آنجا جاساز شده است را بیرون می‌آورد اما، قبل از استفاده از چوب، سر نکیسا پُر از صدا می‌شود صداهایی که او را تهدید می‌کردند!
از صداهای زیاد به تنگ آمد دست‌هایش را بر روی سرش گذاشت و از ته دلش داد زد و مانند دیوانه‌ها از خانه به سمت حیاط هجوم برد!
مدیسا نگران مادر پیر و خواهر ده سالش شد و پشت به پشت دخترک دوید.
نکیسا با همان حالت دور باغچه کوچک چرخید و به سمت مادرش رفت کنارش روی دو پا نشست دست‌های پیرش را در دست گرفت با بغضی که در صدایش نهفته بود می‌نالد:
_ مامان مدیسا باز داره اذیتم‌ می‌کنه، دارم می‌گم تو خونه دزده اما باور نمی‌کنه بهم می‌گه تو کی هستی؟!
نیم نگاهی به قامت کشیده‌ی لعیا که کنار مادرش ایستاده بود می اندازد.
_ تو کی هستی؟!
نگاهش را به مادرش می‌دوزد با شنیدن حرفش قلبش به درد می‌آید دستش را بر روی قلبش می‌گذارد با چشمان اشکیش از کنارش بلند می‌شود به چشمان خواهرش نگاه می‌کند با عجز می‌نالد:
_ نگو توام منو نمی‌شناسی؟!
لعیا به چشمانش نگاه می‌کند قبل از آنکه حرفی بزند تنش به شدت می‌لرزد تعادلش را از دست می‌دهد و در آغوش سفت زمین می‌افتد، کنارش می‌نشیند با دست سالمش تن لرزانش را به سرعت در آغوش می‌گیرد صدایش را بر سرش می‌انداز:
_ مدیسا زود باش قرص‌های لعیا رو بیار...
قبل از اتمام حرفش دستش به سمت عقب کشیده می‌شود با ترس سرش را بالا می‌آورد به چشمان سورنا خیره می‌شود صدایش در سرش اکو می‌شود.
_ خواستار بودی بدانی چه هستیم؟!
دستش را با دست لرزانش پس می‌زند که دستش را حصار موهای ‌دم اسبیش می‌کند و با کشیدن موهای نیمه بلندش وادار به ایستادنش می‌کند.
نگاه حریصانه‌اش را به چشمان ترسانش می‌انداز زمزمه وار می‌گوید:
_ پس خوب بنگر!
از اتمام حرفش ثانیه‌ی نمی‌گذرد که صورت سفیدش رفته رفته سیاه می‌شود ابروهایش محو و چشمانش کشیده‌اش گرد می‌شوند، گوش‌هایش مانند خر کشید و از بینیش آثاری به جا نمی‌ماند!
چشمان نکیسا با تغییر ظاهرش گرد و گرد تر می‌شود ظربان قلبش به اوج می‌رسد از ترس سکته‌ می‌زند و بیهوش بر روی زمین می‌افتد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نازی بانو❤

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
سرزمین پاییز خیابان آبان پلاک ۱۸
***
"نکیسا"
وجود صداهای گنگ زیادی تو سرم باعث شد پلک‌هامو باز کنم، همه جا تار بود یا شایدم من تار می‌دیدم!
پلک‌هام رو محکم روی هم فشردم و بعد از چند ثانیه به آرومی باز کردم مثل چند دقیقه‌ی قبل همه جا تار بود اما، بهتر از قبل.
بازم صداهای گنگی به سمت دروازه‌‌ی سرم هجوم بردن و با تقدیم سردرد وحشتناکی مرخص شدن!
برای بار دیگه پلک‌هام هم دیگه رو سخت تو آغوش کشیدن و چند دقیقه‌ی بعد به آرومی از هم جدا شدن.
تو تاریکی وحشتناکی غرق شده بودم
صدای پر زدن گنجشک قلبم رو به خوبی می‌شنیدم. می‌دونستم الان‌هاست که از کلبه‌ی مهقرش بیرون بیاد، به یکباره همه جا روشن شد چشم‌هام فراری از شدت زیاد نور کرکرهارو پایین کشیدن!
محکم پلک‌هامو روی هم فشار دادم و بعد از چند دقیقه به آرومی باز کردم با زدن چشم‌هام می‌خواستم سایبونی از جنس دستم براشون درست کنم اما، هر کاری کردم نتونستم دستمو تکون بدم!
با ترس سرم رو به سمت چپ می‌چرخونم و با چشم‌های ریز شدم به دستم نگاه می‌کنم با دیدن اسیر شدن دستم چشم‌هام گرد می‌شه با ترس سرم رو به سمت دیگه می‌چرخونم با دیدن دستم که داخل زنجیر‌های ضخیمی که وصل به ستون کنارم بود برای لحظه‌ی شُکه می‌شم.
سعی می‌کنم با تقلا کردن خودمو آزاد کنم اما، هیچ فایده‌ی نداشت.
با صدای کوبیده شدن عصایی روی زمین نگاه ترسیدم رو از زنجیر‌ها می‌گیرم و به منشع صدا می‌دوزم.
نگاهم از روی سرامیک های سفید به سمت بالا کشیده می‌شه و پایه‌های سفید تخت رو به نمایش می‌ذاره.
نگاهم رو از دو جفت پا می‌گیرم و بالاتر می‌برم به قدری نگاهم رو بالا می‌برم که با دیدن چهره‌ی سیاه، ل**ب‌های شکاف خورده، گوش‌های کشیده جیغی از سر ترس می‌کشم حتی کمبود نفس هم‌ نمی‌تونست مانع جیغ‌های پی در پیم شه اونقدر جیغ می‌زنم که از هوش می‌رم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نازی بانو❤

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/11/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
سرزمین پاییز خیابان آبان پلاک ۱۸
***
"دانای کُل"
"اسیر که شوی فرقی ندارد که در چنگ چه کسی باشی
فرقی ندارد با چهره‌ چه کسی تنت در لرز باشد، فرقی ندارد از چه غماشی باشد انسان باشد یا جن تنها دلت فرار می‌خواهد و آغوش امن"
تو اون تاریکی طاقت فرسا سورنا به خوبی اسیر زانو زده‌اش را برانداز می‌کرد، نگاهش را از دستان زنجیر شده‌ش می‌گیرد و به پلک‌های فشرده شدش می‌نگرد.
پوزخند عمیقی گوشه‌ی لبش ظاهر می‌شود، در سرش حکمی جاریست که انتظار دخترک را می‌کشد.
نگاه دقیقش را بر پلک‌های که سخت هم را در آغوش گرفته بودند می‌اندازد.
با باز کردن چشم‌هایش رد پوزخند از چهره‌ش محو می‌شود، نگاه ترسیدش را می‌بیند و لذت می‌برد.
انتظار می‌کشید، منتظر است سالن طمع روشنایی را بچشد تا دخترک هم ترس واقعی را بچشد؛ به یکباره خورشید در سالن مخوف و ترسناک طلوع می‌کند، به خوبی نکیسا را زیر ذره بین نگاهش قرار می‌دهد.
با صدای ضربه‌ی محکم عصا با زمین سرش را به سمت شاه می‌چرخاند.
نگاهش را از سرامیک‌ها بالا می‌آورد، آنقدر بالا می‌آورد تا نگاهش به چشمان پادشاه گره می‌خورد؛ سورنا به مردمک ترسیده‌ی چشمانش که در حال دو دو زدن بود نگاه می‌کند، پوزخندی عمیق گوشه‌ی لبش ظاهر می‌شود با جیغ های پی‌‌ در پی دخترک دستانشان را بر گوش‌هایشان می‌گذارند با قطع شدن صدای دخترک دست‌ها را بر می‌دارند و به جسم نیم جون دخترک نگاه می‌کنند.
با بی ‌هوشیش تن خسته‌اش سر سنگین شده‌ش را به پایین هُل می‌دهد، موهای نیمه بلند مشکیش آزادنه اطرافش پخش می‌شوند
_حال چه می‌شود؟!
پادشاه با پوزخندی بر ل**بش می‌گوید:
_ منتظر می‌مانیم!
قهقه‌ی سر می‌دهد؛ سورنا نگاهش را به دخترک می‌دوزد و همانند بقیه انتظار می‌کشد!
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا