در حال تایپ رمان نم شب | shabnam1104 کاربر انجمن یک رمان

Shabnami1104

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
161
امتیاز
3,863
کد رمان:2174
ناظر رمان: @Yegane
نام رمان: نم شب (جلد اول)
نویسنده: shabnam1104
ژانر:عاشقانه
خلاصه:
داستان درمورد دختر شهرستانی هست که یکی از بزرگ ترین آرزوهاش قبولی در دانشگاه تهران. اما وقتی به این موفقیت بزرگ دست میابه با یک سری آدم ها آشنا میشه و وارد داستانی ناخواسته میشه که یک سری اتفاق ها براش میوفته و به مرور زمان از آرزویی که کرده پشیمون میشه و مدام خودش رو سرزنش میکنه که ای کاش هیچ وقت به این شهر نمیومده و...
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263






نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Shabnami1104

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
161
امتیاز
3,863
سخنی از نویسنده:
باسلام و احترام خدمت تمامی خوانندگان رمان نم شب.
این رمان اولین قلم من هست و امیدوارم راضی باشید.
ابتدای رمان تقریبا تا صفحه ی 20 بیشتر شما رو با شخصیت های رمان اشنا
کردم که شخص و موقعیتی برای شما گنگ و نامفهوم نباشه.
پس لطفا در خواندن رمان صبر و حوصله کنید.
سعی کردم داستان رمان تقریبا متفاوت با رمانهای دیگر باشد.
قول میدم که از خواندن رمان نا امید نشوید و امیدوار هستم که با کامنت های
مثبتتان به من انرژی دهید.
دوستان خوبم رمان دو جلدی هست و من بلافاصله پس از پایان جلد اول
شروع به نوشتن جلد دوم میکنم.
امیدوارم از خواندن رمان لذت ببرید...

مقدمه:
در روزهای اخر پاییز
در ناب وقت خنده امید
روی گل سرخی
یک شبنم زیبا هویدا بود

آن شبنم زیبا طراوت داشت
لبخندی از جنس محبت داشت
آرام تر از گریه ی باران
شوق رسیدن تا زمین را داشت

افتاد با تابیدن خورشید
آن شبنم زیبای پاییزی
راهی دگر از بهر عشق پیمود
در لابه لای خاک شد مخفی

بر دانه ای با عشق خود جان داد
افسانه ای نو ساخت با روحش
تبدیل شد عشقش به یک غنچه
باغی شده نورسته از بویش

از غنچه ی آن سرخ پاییزی
صد غنچه ی دیگر به عشق آمد
صد غنچه از جنس محبت و عشق
بر خاک خشک باغ درآمد

آن غنچه ی پاییزی تنها
اکنون هوای پر زدن دارد
بر خاک این زندان شده بی تاب
شوق پریدن تا خدا دارد...


2​
 
آخرین ویرایش

Shabnami1104

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
161
امتیاز
3,863
همانند همیشه در کنار تخته سنگی روی شن های خیس و صدف وار ساحل نشسته بودم. نفس عمیقی کشیدم که همزمان نسیم ملایمی زلف های پریشان سیاه ام را همانند قاصدک، در هوا به پرواز دراورد و با دست هایم پیراهن حریر سفید رنگم که همراه موهایم در هوا معلق بود را گرفتم.
به انگشت های پاهایم که روی شن و ماسه های آرام دریا خوابیده بودند نگاه کردم. چقدر رنگ قرمز براق لاک هایم همراه با شن های زیر و روی پاهایم ترکیب زیبایی را پدید آورده بود. ناگهان با احساس خیسی بر روی صورت و لباس هایم نگاهم را از انگشتانم گرفتم و به موج هایی دوختم که مانند دوستانی متحد دست در دست یکدیگر به سمتم هجوم می آوردند و در جلوی پاهایم به زانو مینشستند. لبخندی بر لبانم آمد. با صدای پرندگان و موج های خروشان که سمفونی بسیار زیبایی ایجاد کرده بودند به خود آمدم.
غروب شده بود و چه غروب زیبا و دل نشینی.
نگاهم با پیراهن و موهایم گره خورد که اکنون مانند موج های دریا کمی آرام گرفته بودند و از دست باد خارج شده بودند . لاک قرمز پاهایم هنوز هم در تاریکی شب برق میزدند. تکیه ام را به سنگ پشت کمرم دادم و سرم را روی آن گذاشتم و به آسمان خیره شدم و به فکر فرو رفتم به فکری عمیق که این داستان از کی شروع شد؟
درسته هشت سالِ پیش دقیقا چنین روزی بود.

3


 
آخرین ویرایش

Shabnami1104

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
161
امتیاز
3,863
گذشته "هشت" سال پیش:
با صدای زنگ هشدار گوشیم چشم هام رو به سختی باز کردم و با بی حالی از روی تخت بلند شدم. همین طور که با خودم حرف می زدم که چرا دیشبُ زود تر نخوابیدم؛ به سمت دستشویی به راه افتادم که ناگهان با سر توی شکم یکی فرو رفتم. عصبانی سرم رو بلند کردم که با چهره ی خندون بابام مواجه شدم.
بابا: به به سلام پنگول من.
بابا همیشه من و پنگول صدام میزد!
-سلام.
بابا: صبح بخیر.
-هوف بابا...
صدای خنده ی مامان از آشپزخانه اومد که گفت:
-همسر ولش کن نمیدونی اول صبح اعصاب نداره؟
بابا خدید و کنار رفت. منم به سمت طرف دستشویی حرکت کردم خودم هم خندم گرفته بود. خوبه هردوشون میدونن من وقتی از خواب بیدار میشم نباید باهام حرف بزنن، میدونم خیلی بدِ اما خوب چیکار کنم؟ اخلاقمه دیگه. بعد از انجام کارهای واجب به سمت اتاقم رفتم. اتاقم تقریبا بزرگ بود. از در که وارد میشدی سمت چپ تختم بود و دوتا مبل خوشکل و جم و جور، روبه روی در یه پنجره ی بزرگ بود و سمت راست در هم یک کمد دیواری بزرگ و سرتاسر که شامل آینه، میز طراحی و میز لپ تاپ هم میشد.
به سمت پنجره رفتم و پرده رو کشیدم با نوری که وارد شد چشمم و برای چند ثانیه جمع کردم و بعد باز کردم. شش سالِ که هر روز صبح آیت الکرسی میخونم بعد از خواندن آیه خیلی ریلکس به سمت گوشیم رفتم و نیم نگاهی به ساعت انداختم یه دفعه چشمام تا حد زیادی گرد شد ساعت هفت و ربع بود؟؟
وای خدای من ساعت هشت باید برای مصاحبه کار برم شرکت. نفهمیدم چطور خودم و به در کمد رسوندم و مانتو سبز لجنی پاییزم و که تا مچ پام و جلو باز بود با زیر سارافونی مشکی روی زانو و شلوار مشکی پوشیدم. رفتم جلوی آینه و به خودم نگاهی کردم دور چشم های درشت مشکیم و یه خط چشم محو کشیدم، رژگونه آجری و برداشتم و روی گونه هام کشیدم، برق ل**ب هم روی ل**ب های تقریبا کوچیکم زدم. خوب کلا آرایش من همینه.

4​
 
آخرین ویرایش

Shabnami1104

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
161
امتیاز
3,863
موهای مشکی بلندم و که تا زیر باسنم بود و سریع گیس کردم و مقنعه ی بلندم و پوشیدم که روی موهام و بگیره و عطر لالیک مشکیم و روی خودم خالی کردم تند تند با برداشتن ساعت و مدارک مورد نیاز مصاحبه از اتاق خارج شدم لقمه ای که مامان برام درست کرده بود و برداشتم و بعد از بوسیدن مامان و بابا به سمت در رفتم، کفش های اسپرت مشکیم که با کیفم ست بود و پوشیدم و با گفتن بسم لله طبق آدت هر روزم به سمت آسانسور حرکت کردم. داشتم داخل شیشه آسانسور چتری موهام که بلند شده بودن و پشت گوشم میفرستادم که با صدای زنگ گوشیم نگاهم و از خودم گرفتم و به گوشیم نگاه انداختم. با دیدن اسم مهرنوش لبخند بزرگی روی ل**ب هام جون گرفت.
-جونم مهرنوش.
مهرنوش: الو دختر کجایی؟ من پایین دَم در خونتونم.
-منم توی آسانسورم مهرنوشم اومدم.
اجازه ی صحبت دیگه رو بهش ندادم و گوشی و قطع کردم.
تند تند قدم برداشتم و با دیدن محمود آقا نگهبانِ ساختمان سلامی بهش کردم و جوابم و با لبخندی داد.
از در که بیرون رفتم عینکِ آفتابیم و به چشمام زدم و به اطراف نگاهی کردم که هیوندای مشکی مهرنوش و دیدم و سوار شدم.
مهرنوش: به به سلام شبی جون چه خبر؟
-سلام عشقم هیچی والا توچه خبر؟
مهرنوش: منم هیچ و چشمکی زد و به را افتاد.
مهرنوش دوست خیلی صمیمی من بود که البته دو سال از من بزرگ ترِ یعنی بیست و چهار سالشه. وقتی یه مدت داخل داروخانه کار میکردم باهاش آشنا شدم. مهرنوش که اون موقع هنوز نمیدونست به چه رشته ای علاقه داره دو بار داخل کنکور رد شد اما وقتی با من آشنا شد و از علاقم به هنر و طراحی بهش گفتم اون هم علاقه مند شد و کنکور دادیم که خوشبختانه هردوتامون معماری تهران قبول شدیم. دقیقا همون رشته ای که همیشه آرزوش و داشتم . هیچ وقت روزی و که فهمیدم قبول شدم و یادم نمیره از خوشحالی داشتم بال در میاووردم. آخه من و مهرنوش متولد آبادان بودیم و اون جا زندگی میکردیم .

5​
 
آخرین ویرایش

Shabnami1104

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
161
امتیاز
3,863
من چون که تک فرزند بودم مامان و بابام باهام اومدن تهران اما مهرنوش اینا چهار تا بچه هستن. یک خواهر کوچیک داره، مهوش که سیزده سالشه و یک برادر کوچیک محمد که هم سن منِ، پدر و مادرش نتونستن بیان باهاش. مهرنوش و برادر بزرگش مهدی که بیست و شش سالشه و پزشکی میخونه باهم اومدن تهران و پیش پدربزرگ و مادربزرگشون موندن.
با صدای مهرنوش به خودم اومدم.
مهرنوش: اوه اوه دختر ببین چه شرکت قشنگیه معمار این کی بوده به نظرت؟
راست میگفت خیلی قشنگ بود یه شرکت سه طبقه ویلایی.
-اینقدر ندید بدید بازی در نیار بیا بریم داخل.
مهرنوش: چشم قربان بریم.
رسیدیم به میز منشی شرکت که ماشالله اون قدر آرایش داشت یه لحظه فکر کردم اومدیم آرایشگاه.
مهرنوش: سلام خانم، ما با خانم مهندس احمدی کار داشتیم.
منشی: خانم؟
مهرنوش: عظیمی.
منشی: چند لحظه صبر کنید هماهنگ کنم.
منشی تلفن و برداشت و نمیدونم دقیقا با کی تماس گرفت.
منشی: الو سلام مهندس.
-... .
منشی: دوتا خانم اومدن میگن عظیمی هست... بله چشم.
منشی: بفرمایید طبقه دوم، آسانسور از این طرفِ.
مهرنوش: واقعا دوطبقه نیاز به آسانسور داره؟
-قُر نزن بیا بریم.
به طبقه ی دوم که رسیدیم. از معماری و طراحی مدرن زیبا شرکت لبخند به لبم اومد واقعا باید به طراحش احسنت گفت:
-اِ نگار...
6​
 
آخرین ویرایش

Shabnami1104

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
161
امتیاز
3,863
با صدای مهرنوش سرم و به سمت راست برگردوندم که نگار و دیدم. همیشه اولین چیزی که با نگاه کردن به صورتش توجهت بهش جلب میشه چشمای توسی خوش رنگشه و بعد هم موهای پر کلاغیش.
نگار: سلام بروبچ چه دقیق و سروقت.
مهرنوش: بله دیگه ما اینیم عشقم.
من و مهرنوش ترم یک که به دانشگاه رفتیم با نگارین آشنا شدیم که بهش میگیم نگار و هم سن منِ، یعنی بیست و دو سالشه. دختر شیطونِ دانشگاه، اما خب در عین حال سرسنگین. همیشه به همه تیکه میندازه اما هیچکی و تحویل نمی گیره. با اینکه بچه ی تهران بود اما داخل دانشگاه با کسی دوست نبود تا برای یه پروژه با من و مهرنوش بود که با ما دوست شد و الان چهار سالِ باهم دوستیم. نگار پارسال برای کارآموزی اومد این شرکت که میگفت دختر خاله مامانش با نامزدش اون جا کار میکنن و شش ماهِ که همون شرکت استخدامش کردن. چند روز پیش به من و مهرنوش که دنبال کار بودیم گفت شرکتی که توش کار میکنه دوتا معمار میخوان و به ما پیشنهاد داد که بیایم این جا و مصاحبه کنیم.
با صدای نگار حواسم بهشون جلب شد.
نگار: بیاین بچه ها از این طرف.
به سمت میز منشی طبقه دوم رفت و صداش کرد.
نگار: صدا...
دختر چشم سبز با موهای بلوند و چهره کاملا غربی با لبخند سرش و بالا اورد، واقعا قیافه ی قشنگی داشت و آرایشی به جز یه ریمل روی صورتش نبود که البته نیازی هم نداشت.
صدا: جانم عزیزم؟
نگار: این هم دوتا دوست خوبم که بهت گفتم. و بعد رو به ما گفت:
-بروبچ این هم دختر خاله ی مامانم، صدا.
اِاِاِ، پس این دختر خاله مامانش بود!
ماهم دست دادیم و اضحار خوشبختی کردیم.
نگار: صدا قبلا گفتم که کدوم و پیش کی بفرستی دیگه؟
صدا: آره عزیزم خیالت راحت.

7​
 
آخرین ویرایش

Shabnami1104

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
161
امتیاز
3,863
نگار روبه ما گفت:
-پس فعلا دوستای خوبم امیدوارم موفق بشید .
من که هنوز گیج حرف قبلیش بودم، یعنی منظورش چی بود؟!
صدا-خوب دخترا .. روبه مهرنوش اتاقی و نشون داد و گفت که مهندس منتظرتونن و روبه من هم اتاقی و نشون داد و گفت که شماهم برید اون اتاق.
من و مهرنوش به هم نگاه کردیم و چشمامون و روی هم گذاشتیم، به معنای آرامش و بعد هرکی به سمت اتاقی که باید میرفت حرکت کرد.
تقه ای به در زدم و با صدای بفرمایید وارد شدم.
وای خدا چه اتاق باحالی نه واقعا این شرکت طراح عالی داره! آره دیگه خوب دختر تو چقدر خنگی شرکت معماری باید هم طراح خوبی داشته باشه.
ترکیب اتاق سفید و قهوه ای بود و پشت میز یه پنجره ی سرتاسر شیشه ای بود و روبه روی میزهم چندتا صندلی و میز. همه ی این دید زدن ها چند ثانیه هم نشد. آروم و متین قدم برداشتم و به میز نزدیک شدم، آقای مهندس پشتشون به من بود و درحال حرف زدن با تلفن بودن. گفتم بزار بایستم سرپا تا تلفن و تمام کنه خودش بگه بفرمایید اما دیدم خیلی تلفنش داره طول میکشه و خودم نشستم.
داشتم سعی میکردم ببینم میتونم قیافش و ببینم یا نه؟؟ آخه صداش قشنگ بود موهاش هم از پشت خوب بود اما هرچی تلاش کردم نشد و آخر بیخیال نشستم و اتاق و دید زدم. دیگه واقعا داشتم عصبانی میشدم. یه ربع شد که داشت با تلفن حرف میزد و بحث میکرد گاهی وقت ها هم صداش و میبرد بالا. از اونجایی که خیلی خوابم میومد داشت خوابم میبرد اما با برخورد صدای تلفن با میز و صدای دادش یه متر پریدم هوا.
آخر هم با قیافه ی برزخی برگشت و به من نگاه کرد و طلبکارانه گفت:
-بفرمایید فرمایش؟
واقعا موندم چی بگم، چه قیافه ی قشنگی داشت. تقریبا بهش میخورد بیست و شش سالش باشه. چشماش از چشمای توسی نگار تیره تر بود و تقریبا به مشکی میزد، پوستش هم تقریبا برنز بود. ل**ب و دماغ خوش فرمی هم داشت. موهای مشکیش و زده بود بالا یه ته ریش کوچیک هم داشت واقعا خیلی خوش قیافه بود.
با دادی که زد به خودم اومدم:
-خانم شما اومدید که من و دید بزنید؟؟

8​
 
آخرین ویرایش

Shabnami1104

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
161
امتیاز
3,863
اما من ریلکس گفتم: خیر برای مصاحبه اومدم اما اِنگار شما خیلی عصبانی هستید!
چشماش اِنگار میخواستن خفم کنن اما لحنش آروم شده بود.
مهندس: بفرمایید این فرم رو پر کنید.
فرم و با آرامش کامل پر کردم. این قدر من برای اون صبر کردم یکم هم اون صبر کنِ تمام مدت سنگینی نگاهش و حس میکردم. بعد هم برگه رو بهش دادم. برگه رو خیلی بی ارزش پرت کرد کنار و سرش و کرد توی ل**ب تابش و بعد گفت:
-بیوگرافی.
-بله؟
مهندس: متوجه نشدید خانم گفتم که بیوگرافی از خودتون بگید.
-اما من همه و داخل او فرم براتون نوشتم.
مهندس: خانم اون فرم میره برای رئیس شرکت که پدرم هستن منم وقتم و برای خوندن چیزای بی ارزش صرف نمیکنم یا بیوگرافی بدید یا بیرون.
اعصابم خیلی بهم ریخته بود اما نفس عمیقی کشیدم که با پوزخندش مواجه شدم پس بگو بچه رئیسِ که انقدر پرو.
صدام و صاف کردم و گفتم که:
-شبنم مهرآریا هستم. بیست و دو سالمه. متولد آبادان هستم و به خاطر دانشگاه اومدم تهران، تک فرزندم. تازه لیسانس معماری رو گرفتم. به هنر علاقه ی زیادی دارم. رنگ روغن و طراحی و نقاشی هم انجام میدم و تسلط کافی دارم. چیز دیگه ای هم میخواید بدونید؟
عصبی نگام کرد و بعد گفت:
-خیر کافیه.
مهندس: نمونه کار دارید؟
-بله.
فلشی و به سمتش گرفتم و بعد از اینکه از دستم گرفت به ل**ب تاب وصل کرد، چند ثانیه برق تحسین از طرح هام و توی چشماش دیدم اما بعد دوباره همون آدم شد.
مهندس: خوبِ بد نیست.
متعجب شدم بد نیست؟؟ همه به این طرح های من میگفتن عالی بعد، این!
9​
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا