در حال تایپ رمان شکلات تلخ عشق| peace girl کاربر انجمن یک رمان

تا اینجا رمان چقدر واستون سرگرم کننده بوده؟!

  • 1)خیلی زیاد

  • 2)خیلی

  • 3) یکمی، ای بدک نیست

  • 4)اصلا سرگرم کننده نبوده تا به اینجای کار!

  • به نظرتون رمان چه طوره؟!! ادامه بدم رمان را یانه؟!!

  • 1)آره

  • 2)نه


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

PEACE GIRL

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/18/19
ارسال ها
42
امتیاز
3,603
محل سکونت
شهری که نباشد در آن هیچ عابری جز من و رویاهام!!
وب سایت
rozmusic.com
کد رمان: 2195
ناظر: @Yegane


نام رمان:شکلات تلخ عشق
نام نویسنده:PEACE GIRL
ژانر: عاشقانه ، طنز ، جنایی
چکیده ای از رمان: من رایانا احمدی، تک دختر خانواده ی احمدیم. اما برخلاف تصور اصن تیتیش مامانی و لوس نیستم چون، این فوفول بازیا به گروه خونی من یکی که اصن سازگار نیست. خوب جونم بگه براتون که من از جایی که یادم می یاد ورزشکار بودم و همیشه ی خودا از اینا بودم که دهنشون اندازه غار علی صدر 100متر وقت و بی وقت باز هستش! آره دیگه من همچین آدمیم، البته بهتره بگم بودم، چون لامصب زمونه بدجوری تغییرم داد؛ اونم به خاطر یه بازیگوشی بچگانه! که ای کاش هیچ وقت این بازیگوشی رو انجام نمی دادم و هنوز که هنوزه، همون دختر بی غل و قش و خنده رو باقی می موندم، بازیگوشی ای که منو سرد، بی اعتماد، خودخواه و مغرور کرد، بازیگوشی که با دیدن یه آشنای هرچند غریبه که الهی بمیره، دوباره واسم متجسم شد و داغ قدیمی دلمو تازه کرد!
پایان: خوش

مقدمه:
من تلخم، به تلخی شکلات 100 درصد، شخصی که هرکسی نمیتونه تحملش کنه یا بهتره بگم، معدودند کسایی از بودن باهام حال می کنند، می دونی چرا؟!
چون، من مثل: همه نیستم!
شاید به نظرت من شبیه کسی باشم ولی، هیشکی شبیه من نیست! اینو حس شیشمم بهم میگه، حسی که اگه الآن به قدرتش خندیدی، می یاد و ماچت می کنه!! چیه فک کردی می گم، می یاد می کشتتت، نه من از اول اقدام به کشتار نمی کنم، چون شعارم اینه:

اول هشدار، بعداا سرفرصت کشتار، بله من اینم دیگع!!
 
آخرین ویرایش

Fateme078

مدیر تالار کتاب +نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,156
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

PEACE GIRL

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/18/19
ارسال ها
42
امتیاز
3,603
محل سکونت
شهری که نباشد در آن هیچ عابری جز من و رویاهام!!
وب سایت
rozmusic.com
پارت # 1

**رایانا**

وای خدا صبح با صدای گوش خراش بده گوشیم بلند شدم.
اولش فکر کردم یکی بهم زنگ زده!
می خواستم که به رگبار کلمات آزین شده به لحن زیبایم ببندمش، که دیدم ای دل غافل زنگ گوشیمه!!
یعنیا، می خواستم خودمو خفه کنم.
آخه مگه منگ تر از منم هست؟!
آخه دختره ی عقل کل که اول صبحی به تو زنگ میزنه؟! حالا هیشکیم نه، تو!!
مگر اینکه یکی خر مغزشو گاز زده باشه که اول صبحی بخواد به توی بی اعصاب بزنگه! والا!
بابا حالا اینا را بیخیال بازم با بدن درد بدی بیدار شدم.
بدنم الان حال یه خمیر نونی را داره، که تا حالا صد بار از روش با وردنه رد شدن!

دیشب تا ده شب تمرین داشتم ، تکواندو کار می کردم این چند وقت به خاطر مسابقات حسابی استادمون بی چاره ام کرده بود!
البته نه تنها من بلکه بقیه بچه های تیمو هم از خجالت خودش درآورده بود،تا حدی که من یکی دیگه داشت،" گریم "می گرفت!
خب، از این حرفها و کلمات گهر بارم که روح پر فروغ استادمو مورد عنایت قرار داد بگذریم، خداییش خیلی درد داشتم!
همین طوری داشتم یه ریزغر می زدم که؛ برادر گران قدرتر از شصت پا "(دقت کنید برای بنده شصت پا خیلی مهم هستش ها، بله!)" مثل: یک گاو به تمام معنا البته، دور از جون گاو وارد اتاق من فلک زده شد!
خیلی سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و نزنم دکور صورتشو با آسفالت خیابونا ست کنم؛ ولی مگه میشد؟!
برای همین چندتا نفس عمیق کشیدم که از چشمش دور نموند و فرصتو غنیمت شمرد و شروع کرد به اراجیف گفتن! آخه می دونست وقتی از این نفسای عمیق می کشم یعنی خطری نیست. عصبانیتم فروکش کرده و می تونه حرف بزنه.
ولی، این سری خیلی داغون بودم هم روحی و هم جسمی!!
حالا جسمی رو که میشه یه کاری کرد ولی لامصب ،دردی که "روحم" داره تحمل می کنه، مخصوصا الان که تو سن نوجوونی و جوونیم بدجوری اعصابمو داغون میکنه! و نمی ذاره که یک دختر عادی، مهربون و خون گرم باشم!
ولی بازم با همه ی این حرف ها سعی کردم نقاب بیخیالی و غرور بزنم تا ،ببینم برادرزشتم چی می خواد بگه !"( درسته میگه زشته ها ولی دروغ
میگه یک داداش جیگر و خوشملی دارع که نگیدو نپرسید) "البته من از زشت منظورم رفتارشه، ولی چون درکل آدم خشک مشربیم ،نمی
تونم جوره دیگه ای احساساسی که نسبت به یه نفر دارمو به طور واضح بیان کنم و این باعث ایهام و سوء تفاهم میشه! ولی کیع که واسش مهم باشه!
برای من مهم خودمم که می دونم مقصود اصلیم چی بوده "( خخخخ اعتماد به نفسو دارید)"!
خوب که واسه خودم تجزیه تحلیل کردم، رفتارامو به موضع اصلی خودم برگشتم تا ، ببینم واقعا رادوین داره چی می گه!" (بابا فکر بد نکنید
البته می دونم فکر بدی نکردید ها! ولی واسه اطمینان خاطر می گم بچمون پاکه پاکه، منظورش دادش جیجرشه)" همین که شروع کرد، به
حرف زدن ساعت دیواریمو دید زدم و تایم گرفتم تا اگه حرف بی ربط زد بتوپم بهش و با عارض شدن مدت زمان حرف زدنش حالشو بگیرم.
هی ، حرف زد و طبق معمول حرف های تکراریش را که می گفت:
- آبجی جونم آخه من چند بار بهت بگم اینقدر با خودت حرف نزن و خود درگیری نداشته باش، حالا اینقدر به حرفم گوش نده تا به جای مراسم عروسی مراسم ترشی گذاشتنتو بگیریم!
با حرف آخرش ریختم بهم با اینکه حرفاش تکراری بود. ولی این نیم وجب بچه خوب نقطه ضعفمو می دونست؛ برای همین هی پای عروسی و از این چرت و پرت ها را می کشید وسط تا روی افکار و اعصاب من خط بندازه و منو عصبی کنه!!

برای همین در مقابل با حرفش مثل:
« آتش فشان یک دفعه هرچی دق و دلی تو دلم بود را خالی کردم و دادی سرش کشیدم که بدبخت بچمون فکر کنم خودشو آباد کرد!
ولی برام مهم نبود، چون می خواستم بهش بفهمونم نباید با نقطه ضعف و اعصاب کسی بازی کنه چرا؛ که در آخر این خودشه که آسیب می بینه و من اینو اصلا براش نمی خواستم.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

PEACE GIRL

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/18/19
ارسال ها
42
امتیاز
3,603
محل سکونت
شهری که نباشد در آن هیچ عابری جز من و رویاهام!!
وب سایت
rozmusic.com
پارت#2


بعد از دادی که سر رادوین زدم خودم بیشتر از اون ناراحت شدم ، آخه مگه یه بچه ی هفت ساله چقدر می فهمه که من ازش انتظار دارم؟ حال زار روحیمو که هیچ کسی جز خودم ازش خبر نداره بفهمه؟!!
اوفف خسته تر از همیشه حولمو برداشتم و رفتم حموم.
فقط یک حموم طولانی می تونست حالمو جا بیاره اونم از نوع حموم با آب یخ!!
آخه تو تابستون و هوای گرم بیشتر از هر چیزی بهم می چسبید. برای همین یه حموم یک ساعت و نیمه گرفتم که صدای مامانم طبق رسم همیشگی دراومد و شروع کرد به غر زدن.
مامان: آخه دختر، من چند بار بهت بگم اینقدر تو حموم نمون خوبیت نداره ، آخه تو اون تو چی کار می کنی اینقدر طول می دی آخه، هان؟!
بی روح گفتم:
_مامان تو را خدا یه امروزو بیخیال اصلا حال و حوصله ندارم!!
مامان: میشه بگی دقیقا شما کی حوصله دارید تا ما با منشیتون هماهنگ کنیم و بعد مزاحم اوقات شریفتون بشیم والا مقام؟!
-حالا من هم خندم گرفته بود و هم عصبی بودم، اصلا نمی دونستم الان بخندم یا گریه کنم ، بنابراین بیخیال فشار آوردن به مزغم شدم به قول مریمی خلع و با بیخیالی بحثو با یک ببخشید از مامان فیصل دادم و رفتم به سمت اتاقم آخه حموم ما تو راه رو بود واسه همین واسه دوش گرفتن باید می رفتم تو راه رو و در نتیجه با اخم و تخمها و غرغرهای مامانم روبه رو می شدم و این خیلی بد بود.
-اوف بیخیال این حرف ها شدم رفتم تو اتاقم، می خواستم درو ببندم که رادوین مثل جت پرید تو..
رادوین: آبجی غمت نباشع من اومدم اینجا که کسی بی اجازه وارد اتاقت نشه ، حالا می خوای برای امنیت بیشتر درم ببند...

خندم گرفته بود آخه این دیگه چه موجود اسکولیع من از دست این در اتاق را قفل می کنم که سرشو مثل بوقق نندازه بیاد تو اونوقت این می گه آبجی غمت نباشه من هستم، خدایا کرمتو شکر اونوقت که داشتی شانسو تقسیم می کردی من باز دوباره به قول دوستان در WC به سر می بردم آیا؟ (والا نمی دونم شاید خواهر بودی خودت خبر نداشتی)!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

PEACE GIRL

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/18/19
ارسال ها
42
امتیاز
3,603
محل سکونت
شهری که نباشد در آن هیچ عابری جز من و رویاهام!!
وب سایت
rozmusic.com
پارت#3



دست از خندیدن برداشتم و دوباره خشن و بی روح گفتم رادوین بیرون سریع با شمارش من،1....2....هاهاها 3 نشده بود که از اتاق فرار کردو گفت : من غلط کردم بای بای ، خندیدم بهش ولی به نظرم اون بیشتر از من به دختر می خورد چون هم احساسات بیشتری داشت هم از منی که دخترم ظریف تر بود و نسبت به من روح لطیف تری داشت در صورتی که من باید اینجوری می بودم.

آهی از اعماق قلبم کشیدم و دست از فکر کردن برداشتم ، در رو قفل کردم که با یادآوری چند دقیقه پیش خنده ای رو ل*با*م نقش بست ولی بعد سریع از بین رفت و دوباره شدم همون رایانای مغرور و خشک رفتم روبه روی آیینه ی قدی اتاقم وایستادم نگاهی به خودم انداختم یه دختر با قد تقریبا 164 یا 165 بودم، هیکلم برخلاف دوستام که اکثریتشون کمر باریک و لاغر بودند هیکلی و چهارشونه بود که اونم به خاطر استخوان بندیم و ورزش کردن بود آخه خیلی ورزش می کردم و فعالیت های بدنیمو به تمرینات تکواندو بسنده نمی کردم و در کنارش اسب سواری و اسکیت سبک پاتیناژ کار می کردم و به خاطر حیطه ی ورزشیم همش درحال کم و زیاد کردن وزنم بودم بدن بی نقصی نداشتم ولی خوب بازم خوب می تونم بگم حتی سیکس پک هم داشتم ولی علی رغم هیکل چهارشونم که خوشبختانه زمخت نبودف چهره ی جذاب و تو دلبروی داشتم(ژووون بابا اعتماد به کهکشانت تو قلب عشقت ) البته تعریف ازخود نباشه به نظر خودم خیلی معمولیم ولی مامانم و دوستام خیلی هندونه زیر بغلم می گذارند که فوق العاده جذابی و این چیزا البته مامانا که به قول ضرب المثل معروف که می گه : سوکسه می گه قربون دست و پای بلوری بچم هستند دیگه ولی خداییش مامان من تک تکه و دوستام هم نابند ولی من خیلی زیاد وارد جمعشون نمی شم ولی اونا خیلی بامرامن اینو از رفتار ها و چشماشون میشه به راحتی تشخیص داد ولی من دیگه اون رایانای سابق نیستم ، شاید بتونم بگم حتی یک درصد.!

داشتم همین طور خودمو آنالیز می کردم که رسیدم به چشمام جدا از شوخی چشمام جذبه خاصی داشت که البته با یه لبخندم، جذبم به مهربونیم رنگ می باخت چشمای نسبتا درشت خرمای رنگ و مژه های بلندم همراه با ابروهای هشتی خدادیم که حالت لیفت دارع هارمونی خاصی به چهرم داده ، یه دماغیم دارم که خوشگلع و تقریبا مثل عملیاستش ، ل*با*م هم کو چولو هستش و نسبتا قلوه ای به رنگ صورتی کثیف همیشه ی خدا رنگ داره به طوری هرکی می بینه منو می گه چرا همیشه رژ می زنی لبات ترک می خوره هاف که من در جواب چنین آدمایی تنها به یک پوزخند بسنده می کنم و بهشون با کمال احترام می گم با اینکه به شما مربوط نیس ولی فقط محض اینکه در رابطه با کس دیگه ای دچار پیش داوری نشید این رنگ لبای خودم هستش و در ادامه دستی روی لبم می کشم و بعد دستمو بهشون نشون می دم و می گم دیدید سوء تفاهم برطرف شد عزت زیاد عادتم بود هرموقع از دست کسی عصبی می شدم آخر حرفم اینو بهش می گفتم ، با اینکه چندان جالب نیس حرفم و مثل لات و لوتا می مونه ولی عادته دیگه

اوپس دوباره یادم از زمان رفت ، واقعنی داشتم دیوونه میشدم از بس که با خودم حرف می زدم و و واسه خودم هی تحلیل و تجزیه می کردم همه چیزو، دیگه بیخیال حرف زدن با خودم شدم و سریع آماده شدم امروز تمرین داشتم تمرینم ساعت11 ولی الان 10/5 بود و من توی این 45 دقیقه ای که وقت داشتم 30 دقیقشو رو تو راه بودم خیلی بدم می اومد تو رفتن به جایی تاخیر داشته باشم ولی همیشه علی رغم این حساسیتم چند دقیقه ای دیر می رسیدم ، برای همین در یک تصمیم آنی ست طوسی اسپرتمو که تازه گرفته بودم پوشیدم یه مقنعه هم سرم کردم و یه کمی از موهای خرمایی و طلاییمو کج ریختم بیرون و با پوشیدن اسپپرت های سفیدم ، همه چی حل شد عادت به آرایش نداشتم؛ می کردم هم نهایتا در حد یه ریمل و برق ل**ب بود چون پوست صاف و یه دستی داشتم نیاز به پنکک و کرم و نظایر اون ها را نداشتم پس سنگین تر بود ، اصلا آرایش نمی کردم ، البته از نظر خودم!!
 
آخرین ویرایش

PEACE GIRL

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/18/19
ارسال ها
42
امتیاز
3,603
محل سکونت
شهری که نباشد در آن هیچ عابری جز من و رویاهام!!
وب سایت
rozmusic.com
پارت #4


وای خدایا من دوباره درگیر حرف زدن با خودم شدم و مثل همیشه یادم از زمان رفت ، هع من حکایتم مثل باز مدرسم دیر شده! با این تفاوت که من باشگاهم دیر شده . وای خدایا حالا چی کار کنم؟!
به خودم گفتم رایانا دختر یه نفس عمیق بکش و آروم باش آفرین همینه همینه!!
طبق عادت همیشگیم این کار را کردم وخوشبختانه مثل همیشه جواب داد و خیلی سریع آروم شدم و خودمو جمع و جور کردم و زدم بیرون که مامان گفت:

مامان : دخترم مواظب خودت باش زودم برگرد تا بتونی به درسات برسی (من امسال کنکوریم یعنی 17 سالم هستش برای همین مامان همیشه وقتی که می خوام برم باشگاه همیشه همین را می گه)

-حول حولکی گفتم چشم مامان جان رو چشمم ، من برم دیگه!

مامان:از دست تو دخترم برو خدا به همراهت!

به مهربونی مامانم یه لبخند زدم! و با سرعت جت خودمو رسوندم به سر خیابون؛تا بتونم حداقل با اتوبوس 10:30 برم. آخه اتوبوسا تو شهرمن که اصفهان هستش، یک ربع به یک ربع می رسند، این خوب بود، ولی گه گداری تو اومدنشون تاخیر وجود داشت و این واقعا برای من بد بود خیلی بد!!

نزدیک به 15 دقیقه بود که نشسته بودم توی ایستگاه اتوبوس منتظراتوبوس ولی هنوز نیومده از شانس سبزم این از اون روزایی که اتوبوسا تاخیر
دارند کلافه بلند شد که برم به خونه و به استادم بگم من امروز نمی تونم بیام که یه دفعه ای..
 
آخرین ویرایش

PEACE GIRL

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/18/19
ارسال ها
42
امتیاز
3,603
محل سکونت
شهری که نباشد در آن هیچ عابری جز من و رویاهام!!
وب سایت
rozmusic.com
پارت#5

اتوبوس کنار پام توقف کرد ، خط اتوبوس را خوندم دقیقا خط مورد نظرم بود و خوشبختانه با این اتوبوس نیاز به عوض کردن خط اتوبوس برای رسیدن به باشگاه نداشتم چون این اتوبوسه من را دقیقا سر خیابون مد نظرم می برد .
نگاهی به ساعتم کردم 10:35 بود و من هنوز 25 دقیقه برای رسیدن به به مقصد نهاییم وقت داشتم.(حالا هرکی ندونه می گه حالا کجا می خواد بره همیچین میگه هدف نهاییم،والا!)
نفسی از سر آسودگی کشیدم و شروع کردم به فکر کردن درباره ی زندگیم که بالاخره بعد از 20min فکر کردن به خیابان تختی رسیدم و با سرعت می دویدم به سمت باشگاه که یک دقیقه هم تاخیر نداشته باشم ، همین طوری داشتم می دویدم که محکم ها نه اینطوریا افتضاح محکم به یک چیز خیلی سفت برخورد کردم و بعدش با صدای بلند گفتم کدوم آدم الاغی ستون را وسط راه یک خانم محترم بنا می کنه،آیا؟همین که این را گفتم یک نفر با صدای رسا گفت:

شخص ناشناس:خانم محترم اولا بنده ستون نیستم و یک پسر خوشگل و مایه دارم و دوما اینکه خیلی زشته به خالق قهار بنده توهین می کنید می دونید که گناه کبیرست و بعدش قاه قاه زد زیر خنده(گوریل احمق)

-با چهره ی خنثی نگاهش کردم و با غرور همیشگیم گفتم:
ولی من اینجا چیزی جز یه ستون بی ریخت و مزاحم نمی بینم ، راستی به نظر می رسه شما یه نفر پلنگ صورتی گذاشتی تو جیبتا ایول!!
بعد از گفتن این حرفها با یه پوزخند ازش دور شدم.

تو دلم داشتم خودمو تحسین می کردم آخه یارو یه جوری مثل یخ وا رفت و مغزش هنگید که گفتم الان تمام پتانسیل های حرکتیشو از دست می ده بنده ی خدا، ولی حقش بود آخیش دلم خنک شد، پسره ی از دماغ فیل افتاده ولی چرا چهرش واسم جدید نبود اینگار تا حالا دیده بودمش بیخیل بابا مهم نیس اگه بخوام به این یه مورد که این گوریل احمقو(منظورش همون پسر خوشگل ؛ مایه دارس مزغ که ندارع پسر مردمو پروند اسکول نچ نچ)
کجا دیدم فکر کنم باید کلا سر از قبرستون دربیارم آخه خودم اینقدر مشغله ی فکری دارم که دیگه این یکی توش گم هستش.
 
آخرین ویرایش

PEACE GIRL

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/18/19
ارسال ها
42
امتیاز
3,603
محل سکونت
شهری که نباشد در آن هیچ عابری جز من و رویاهام!!
وب سایت
rozmusic.com
پارت#6


ولی خداییش قیافش آشنا بودش! به خودم نهیب زدم رایانا دختر بیخیال ، بدو برو برس به باشگاهت که اگه استاد اومده باش پوست سرتو قلفتی عینهو سیب زمینی می کنه(حالا شما هرچی دوست دارید جای سیب زمینی بذارید مثلا: شلغم، پیاز، هویجو... فقط به این نکته توجه کنید که باید قلفتی کنده بشه!)
با فکر کردن به استادم برق از سه فازم پرید امروز قرار بود استادمون که خانم مولایی جون هستش(که از قضا خیلیم واقعا جون داره) یه کمک مربی که سابقه ی مبارزه تو تیم های ملی و کشوری را داشته برای کمک و آموزش بیشتر به ما بیاره، البته انصافا از حق نگذریم خودشم سابقه ی درخشانی داره ولی خوب خودش سنی ازش گذشته و خیلی وقتم هست که مبارزه آنچنانی نداشته (آی پدر پیری بسوزه که همه را هاگیرو واگیر می کنه مگه نع ؟ نه بابا یه پا قیصر امین پوری بودم واسه خودم خبر نداشتم ، جون ایول به خودم خخ (خدا شفا بده الهی!)) برای همین این تصمیمو گرفته بنابراین امروز روز مهمی هستش چون خودش خیلی تاکید کرده که حتما سر موقع تو باشگاه باشید وگرنه مسابقه بی مسابقه ، شاید بگید آخه مگه همین طوری مفتکی مگه میشه کسیو از تیم حذف کرد؟باید بگم بلع چرا که از شانس خوشگلمون این استادما شوفرشون از کله گنده های فدارسیون ورزش تکواندو هستند برای همین ما بچه های تیم دور از جونمون البته مثل سگ ازش حساب می بریم ، لامصب حرفشم حرفه آخه !
همین طور داشتم واسه خودم فک می زدم که دیدم ای دل غافل رسیدم تو باشگاه و مشغول پوشیدن لباس های رزمم هستم و هرچی استاد جونم صدام می زنه من اینگار نه انگارم هستش .
دیگه از دست خودم کفری شده بودم(ا عسیسم تازه الان کفری شده آخه نه نیست اصلا کفری نمی شه و آمپر نمی چسبونه واسه همینع می گه کفری شدم آخی ناناز کی بودی تو؟ ا فوضول شدیا به توچه آخه، إ خوب خیر سرم وجدانش هستما خخ ولی خود بدبختش خبر نداره که وجدان خانم داره که از هر انگشتش صدتا نقشهی خبیثانه می چکع یوهاها، خوب بذار ببینیم بچمون چی می خواد بگه ، بگو عمو جون بگو عزیزم) داشتم تو دلم واسه خودم وصیت نامه می نویشتم ، روح هفت جدو آباد اون پسره ی اکبیریو مورد عنایت قرار می دادم و هی با خودم می گم آریانا دختر جون قید مسابقه و هرچیز شبیه با مسابقه است رو بزن تو الان باید دعا کنی از دست این مادر فولاد زره جان سالم به در ببری ، هرموقع تونستی سالم برگردی از دستش اونوقت به فکر مبارزه کردن باش ، که ناگهان چشمم به حضور گلباران استادم مزین شد که در چند اینچی من ایستاده بود و داشت با یک لبخند نگاهم می کرد با خودم گفتم:
یا اکثر اماما!! این چرا این طوری شده؟این که هیچ وقت نمی خندید یعنی من دارم درست می بینم خودش یعنی؟ الهی خاک برسرم نکنند چرا که فکر کنم تفکرات زیبام را با صدای بلند مطرح کردم که مولی جون در اومد گفت:
 
آخرین ویرایش

PEACE GIRL

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/18/19
ارسال ها
42
امتیاز
3,603
محل سکونت
شهری که نباشد در آن هیچ عابری جز من و رویاهام!!
وب سایت
rozmusic.com
پارت#7

-حاج خانم مولایی استاد گرامی : "دخترجون نمی دونستم اینقدر ازم حساب می بری، برخلاف اون ابهت و اخم های همیشه درهمت و صد البته زبان درازی که داری و بعد دوباره شروع کرد به خندیدن.......

منو می گی کارد می زدی خون از هیچ جام در نمی اومد ، آخه آنچنان گند زد بهم که ،فکر کنم تا عمر دارم باید عکس العمل امروزمو جبران کنم تا این لکه ی ننگ از من پاک بشه، البت بگما بنده ی خدا راست هم می گفت ؛ آخه هیچ وقت تو باشگاه نه می خندیدم و نه به کسی رو میدادم البته فقط تا وقتی که تو باشگاه می بودم بعدش دیگه با این مریمی خل کل اصفهان را می ترکوندیم البته با متانت و وقارمون بلع"( خخخ دوستان دروغ می گه از من که وجدان جونش هستم بپرسید، من شاهدو ناظرم که چه جوری پسرای مردمو خیط می کنند و بعد به ریش نداشتشون می خندند البته فکر کنم بعضیاشون ریش هم داشتند ، حالا شما چی می گید پسر با ریش یا بی ریش وای چی دارم می گم وای خودا اگه این آرایانا بفهمع وجدان خانمی مثل من داره یعنی چه می کند آیا؟فکر کنم خودش را از یه ساختمان 50 طبقه ای که در ایران وجود خارجی ندارد به پایین می اندازد و بعدش....ا وا زبونتون را گاز بگیرید می خواستم بگم زنده می مونه ،وای به حالتون فکرتون منفی بوده باشه و فکر کرده باشید می خوام بگم می میره دور از جنشون البته دور از جون خودم چون اگه اون بمره منم الفاتحه مع الصلوات)".....

خوب با سری که از فرط خجالت پایین بود به خانم مولایی ( هع نیگاه کنیدا بچمون گند زده حالا چه با ادب شده ها ای دورو نچ نچ بچه ها هم بچه های قدیم خخ)گفتم:

-خانم من و ببخشید شرمنده منظوره بدی نداشتم فقط خیلی استرس پیدا کرده بودم واسه دیر اومدنم!!.....

خانم مولایی(خخ منظورش همون خانم مولی جون هستشا): دختر جون این یک دفعه را چشم پوشی می کنم ولی برای دفعات بعدی بهت قول نمی دم این طوری با آرامش باهات رفتار کنم."(خوب حالا توام فکر کرده کیه!! با صاحاب من اینطوری حرف می زنه ، مگه نع خانومه ی گند دماغ)"

بعد از اینکه حرفای خانم مولایی تموم شد می خواستم برم که دوباره با صداش متوقف شدم ...
 
آخرین ویرایش

PEACE GIRL

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/18/19
ارسال ها
42
امتیاز
3,603
محل سکونت
شهری که نباشد در آن هیچ عابری جز من و رویاهام!!
وب سایت
rozmusic.com
پارت#8

-مولایی: یه لحظه صبرکن ! باید در مورد موضوعی باهات صحبت کنم.»

- گفتم : چشم حتما، ولی در رابطه با چه موضوعی؟!

-مولایی :" از قضیه ی کمک مربی که با خبری؟"

می خواستم تو دلم یه چیزی بارش کنم که دیدم ،امکان داره مثل دفعه قبلی احساسات و افکار خوشگلمو با صدای بلند به زبون بیارم، بنابراین تصمیم گرفتم با صدای رسا بگم : بله
_وجدان:(هرکی ندونه فکر می کنه با این بله ای که گفت، جواب عاقد سر خطبه ی عقدو داده والا، دخمله ی چلمنگ بذار به وجود من یعنی وجدان جونت پی ببری اونوقت دارم برات یو هاها)....

مولایی: خوب دخترم این موضوع ممکنه پذیرفتنش واسه ی تو کمی سخت باشه ، ولی خوب موضوعی هستش که باید بدونی ؛ راستش قبل از اینکه بیای این موضوع را به همه گفتم ، برقیه ظاهرا نه تنها مخالفتی نداشتند بلکه انگار بدشونم نیومده بود .
خوب قضیه از این قراره که من تصمیم گرفتم برای پیشرفت بهترو قوی تر شدنتون برای مسابقات یه کمک مربی مرد براتون بیارم ، گرفتن اجازه از فدراسیون سخت بود اما، با کلی تکاپو و اینورواونور رفتن تونستم اجازه و مجوز فعالیت اون آقا را برای تمرینات شما بگیرم، خوب حالا نظر تو چیه؟؟

با خودم خندیدم و گفتم هع نظر من چیه؟ اینگار نظر من مهمه براش که از من نظر می خواد ؛ اگر نظر من یا برقیه بچه ها واسش اهمیت داشت می تونست قبل از اینکه این تصمیم مزخرف را بگیره به ما بگه و نظرمون را بخواد .نه! الان که به قول خودش کلی به این درواون در زده تا مجوز بگیره گرچه یقین دارم این تکاپو و تلاشش شاید یک ساعتم وقتشو نگرفته باشه ،آخه خیر سرش خانم پارتیش کلفته،منم اگه شوهره کل گنده داشتم ،باید برای خودم آسمون ریسمان می بافتم و هرکاری دلم می خواست می کردم ، بدون اینکه نظر کسی واسم مهم باشه.
به نظر من تنها دلیل اینکه این موضوع را به ما الان گفته اینکه زیادی سوپرایز نشیم و کاری نکنیم که از دستمون سر به بیابون بذاره ....
ولی فکر کرده به من می گند رایانا احمدی ، ملقب به شیر مغرور اگه منم که اختیار تمریاناتمو خودم به دست می گیرم وبس...

- مولایی:معلوم هست دخترجون، حواست کجاست؟جوابت چیه بالاخره؟

- اومدم جوابشو بدم که صدایی از بالای پله ها اومد که هی پشت سرهم می گفت:

- صدای شخص ناشناس: خانم مولایی، خانم مولایی شما اینجایید؟ الو.......

وای خندم گرفته بود، آخه اینگار یارو یه نمه کم داشت هی داشت الو الو می کرد اینگار ، خانم مولایی مخاطب پشت تلفنش بود، که هی الو الو را تکرار می کرد...

- مولایی: آقای سعادتی شمایید؟!

- شخص ناشناس:بله خانم مولایی اجازه هست بیام داخل؟

- مولایی:"لطفا یک لحظه صبر کنید به بچه ها اطلاع بدم شما اومدید، تا خودشونو آماده کنند"...

- شخص ناشناس:"«چشم حتما.»"

- من: خانم مولایی چی می گه این آقا؟ یعنی چی من هنوز نظرمو نگفتم که راضیم کمک مربی مرد باشه یا نباشه!!

- مولایی:« برو دخترم به برقیه هم بگو آماده باشند اینقدرم اذیت نکن دیگه، ببین بنده ی خود دیگه اومده یه جلسه باهاش بگذرون قول می دم پسر آقا و خوبی باشه و البته یک استاد کار کشته ی جوان‌‌!...

- من: واع خانم مولایی ، یعنی چی آخه؟من نمی فهمم شما مگه نظر منو نمی خواستید خوب من مخالفم، یه "مخالف صدرصدی"!

- مولایی: اوف! دختر که چقدر تو غرور می زنی! اصلا خودم می رم به بچه ها می گم آماده بشند.

تودلم گفتم به جهنم برو بهشون بگو اصلا به من چه!مگه نع؟!
 
آخرین ویرایش

بالا