در حال تایپ رمان ماه زندگی من|melika kakou کاربر انجمن یک رمان

melika kakou

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/10/19
ارسال ها
67
امتیاز
1,723
محل سکونت
کوچه پشتی
کد رمان:2197
ناظر رمان: @سیده پریا حسینی



نام رمان :رمان ماه زندگی من
نویسنده :melika Kakou
ژانر: عاشقانه، درام
خلاصه :گاهی مجبور می شوی برای کسی که دوست داری از خود بگذری و بروی به جایی که کسی پيدایت نکند. که نکند صدمه ای به معشوقت بخورد و برای هميشه او را از دست بدهی ! ملیکا پلیس جوانی که برای حفاظت از معشوقش مجبور می شود او را رها کند اما...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

مدیر تالار کتاب +نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,126
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

melika kakou

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/10/19
ارسال ها
67
امتیاز
1,723
محل سکونت
کوچه پشتی
* بسمه تعالی*
مقدمه:
من دخترم، دختری ازجنس سنگ. خودم نخواستم سنگ شم؛ این زندگی سنگم کرد. این زندگی نابودم کرد. این زندگی باعث شد، دست به کارهایی بزنم که تو عمرم از نزدیک ندیده بودمشون. عاشق بودم، عشقم رو گرفت. پاک بودم، پاکیم رو گرفت. سلامت بودم، سلامتیم رو گرفت. دیگه نتونستم به خدام گله کردم اما....

-مسافرین محترم پرواز لندن-تهران تا دقایقی دیگر بر روی زمین مینشینیم. امیدوارم سفر خوبی را باما تجربه کرده باشید. با تشکر *خلبان کاکو*
صدای ماهان بود .صدای برادرم بود. صدای برادری که....سال ها ندیده بودمش، سال ها بوی تنش رو حس نکردم. کادر هواپیما اومده بودند برای بدرقه ی مسافرین. با قدم های لرزان نزدیکش شدم با صدای متوسطی صداش کردم.
-ماهان داداشی؟
ماهان که داشت با یکی از مهماندار ها حرف میزد نگاش به من افتاد. دهنش عین ماهی بازو بسته میشد اما صدایی ازش در نمیومد. در یک چشم بهم زدن سریع توی بغلش بودم.
- ملیکا....
-جانم داداشی؟
وهمه راه باهم از هواپیما خارج شدیم، تا من کارهای پاسپورتم رو انجام بدم.

توی ماشین ماهان نشستم. چشمام رو بستم و کمی که حرکت کرد، گفتم:
-رانندگیت خوب شده ها از اون حالت افتضاح در اومده.
- دستت درد نکنه رانندگیم افتضاحم شد؟
- خواهش برادر! خلبانیتم زیاد تعریفی نداره. ناراحت شده بود. سعی کردم جو رو عوض کنم.
- شوخی کردم داداشی.
-میدونم. راستی ملیکا؟
- جانم؟
- الان بریم مهمون داریم.
- مهمون؟ حالا کی هست جناب مهمون؟
- خانواده ی راد.
- کی هستن؟

دیگه کم کم با شخصیتهای اصلی داستان اشنا میشید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

melika kakou

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/10/19
ارسال ها
67
امتیاز
1,723
محل سکونت
کوچه پشتی
- دوست بابا.
- اهوم.
دیگه چیزی نپرسیدم تا برسیم. وقتی ماشین ایستاد بادقت به دور و برم نگاه کردم. پیاده شدم تا ماهان ماشین رو به داخل بیاره. وارد حیاط بزرگ خونه شدم. خونه ی ما توی بهترین نقطه ی شهر یعنی پاسداران بود. هوای خنک اونجا رو به داخل ریه هام فرستادم. ماهان از ماشین پیاده شد و باهم به طرف عمارت راه افتادیم.
صدای صحبت و بحث سر اینکه اخر فیلم چی میشه بود. بحثشون بالا گرفته بود که من وارد شدم. خانواده ی راد مثل ما خانواده ای چهار نفره بودن. یه مردی که به سن بابا میخورد یه خانمی حدود پنجاه ساله با پسری که میخورد یک یا دو سالی از من بزرگ تر باشه و دختری حدود بیست سه یا چهار بودن. خانواده ی شیک پوشی بودن. مامان تا من رو دید به سمتم اومد. توی بغل هم حسابی گریه کردیم.
و از بغل مامان به بغل پرمهر و امن و البته گرم کسی به نام پدر رفتم.مثل قدیم دستم و دور گردنش فشار میدادم تا خستگیش در بره. از وقتی بچه بودم اینجوی میکردم.بعد از بوسیدن از هم جدا شدیم.
- دخترم ایشون دوست من...
صدای مردی که هم سن بابا بود بلند شد.
- مجید جان بذار خودم، خودم رو معرفی کنم.
-بله بفرمایید.
- سلام دخترم . من فرزاد راد هستم.
- خوشبختم. عمو جون.
- منم همین طور عزیزم.
نوبت خانومش بود. از قیافش معلوم بود خانوم خونگرم و مهربونی بود.

-سلام عزیزم.منم ریما راد هستم.میتونی منو ریما جون صدا کنی. تعریفت رو از معصومه جون خیلی شنیدم دخترم.
این همه هندونه بغل خودش گذاشتن خندم گرفت. ولی خندمو جم کردم.
-سلام خوشبختم از اشناییتون. من باهمون خاله راحت ترم. مامان لطف داره.
- هر جور راحتی عزیزم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بالا