در حال تایپ رمان جآیدن جونز|نرگس کاربرانجمن یک رمان

Narges_D

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,401
امتیاز
46,373
محل سکونت
ازدره گودریک هالو
کد رمان: 2198
ناظر رمان: @مهدیه احمدی


نام رمان:جایدن جونز
نام نویسنده:نرگس ده حقی
ژانر:تخیلی
خلاصه:
پسری {اون پسرخون آشامه} که شجاع نیست ودوست دارددرآرامش کنارمادرش زندگی کند؛ ازسوی پدربزرگش تحریک می شودتاعموی {عمویش گرگینه }خودراکه پدرش راکشته بودتابامادرش عروسی کند؛بکشد.
آیاجایدن عموی خودرامی کشد؟
 
آخرین ویرایش

Fateme078

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست تالار
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,175
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Narges_D

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,401
امتیاز
46,373
محل سکونت
ازدره گودریک هالو
پآرت اول:
زنی با پیرهنی آبی و موهایی طلایی و صورتی بیضی و سفید با چسم‌هایی آبی و لبان قلوه ای صورتی، نشسته بود رو صندلی و دست می کشید به شکمش.
براش افتخار بزرگی بود که این بچه را داشت چون یادگار شوهرش بود.او می‌دانست اون هم به زودی به گرگینه‌ای قوی و مهربون مثل پدرش می‌شد! این را حس می‌کرد.
با خوشحالی زیاد گفت:
-آه پسر عزیزم، کاش زودتر به دنیا بیای و گرگینه ای قوی ومهربون درست مثل پدرت بشی و بعد قاتلان پدرت را بکشی. پدرت مرد خیلی بزرگ و خوبی بود حقش نبود به این زودی به دست یک مشت آدم بیخود و قاتل بمیرد!این حق اون بود که شاهد به دنیا آمدن تو و بزرگ شدنت می شد.
ناگهان در با صدای بدی باز شد و مردی عصبانی وارد شد. مردی قد بلند با شنلی مشکی که آرم مدرسه خون آشام ها روش بود،صورتی خفاشی مانند و موهای پرپشت سفید و چشم‌هایی مشکی مرد گفت:
-تو به چه جرعتی تو این خونه اسم گرگینه رو میاری، مخصوصا جلوی نوه من. اگر یک بار دیگر بشنوم، هرگز نمی بخشمت و تو را از این جا بیرون می کنم! تو باید یاد بگیری که این خونه قوانینی دارد و تو باید بهش عمل کنی!
دختر با شجاعتی که نمی‌دانست آن لحظه از کجا آوردد گفت:
-پدر مطمعن باش اون یک گرگینه می‌شه و انتقام پدرش رو از تو می‌گیره. درضمن من دلم نمی‌خواد تو این خونه بمونم؛ تو مجبورم کردی به خاطر نوت اینجا بمونم.
مرد از بس عصبانی بود به رنگ بنفش در آمده بود و نفس های بلند و پشت سر هم می کشید.
چنان دادی زد که کل خونه انگار لرزید:
- تو به چه جرعتی
می‌گی من پدرش رو کشتم.من مرد شرافتمندی هستم که نظیرش را تا حالا جامعه خون آشام ها وحتی گرگینه ها ندیده. جای این که بشینی بهش بگی که چه پدربزرگ بزرگی داره وباید بهش افتخار کنه داری چرت و پرت بهش می گی؟
دختر با آشوبی که حالا در دلش برپا شده بودگفت:
-پدر اگر اون گرگینه باشد چه؟ باز هم براتون مهم هست من بهش چی می گم یا از این خونه هر دومون رو پرت می کنی بیرون؟
مرد گفت:
-ببند دهنت را. دیگر نشنوم از این حرف ها بزنی . اون پسر خون آشام می شه!فهمیدی بهت چی می گم؟!
و بعد در را کوبید و رفت .
دختری حدودا 30ساله سریع بعدش وارد شد و نگران گفت؛
-حالتان خوبه بانو؟ نگرانتان شدم!
اون چاق و صورتی پهن داشت ولی خیلی مهربان و دلسوز به نظر می رسید.
زن گفت:
- نمی‌دونم گبریلا. اگر این بچه خون آشام بشه من هرگز خودم را نمی بخشم و مطمعنم ویلیام هم من را نمی بخشد!
وبعدصدای گریه اش تمام خانه را گرفت.
گبریلا شونه‌های زن را ماساژ داد و بعدکمکش کرد که برود درتخت خوآبش بخوآبد.
چراغ را خاموش کرد و در را آهسته بست. وقتی اربابش را روبه رویش دید حسابی ترسید .
گبریلا گفت: چیزی شده آقا؟
الکساندر:حال بچه چطوره؟
گبریلا: حالش خوبه آقا نگران نباشید.در چند روز آینده به دنیا می یاد!
الکساندر:خوبه.می تونی بری!!!​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Narges_D

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,401
امتیاز
46,373
محل سکونت
ازدره گودریک هالو
پارت دوم
چشمان آبیش را باز کرد و به آفتابی که از پنجره بیرون می زد خیره شد.
به یاد خوابی که دیده بود افتاد.
جیمز با شنلی سبز رنگ ایستاده بود روبه رویش ودست‌های او را در دست گرفته بود.
او صورتی گرد و پر از خراش داشت. چشم‌هایی مشکی با موهایی مشکی.قد متوسط و کمی چاق.
سوفیا هم با لباسی سفید درحال گریه بود.
جیمز گفت:
- آه همسرم مطمعن باش به زودی تو هم خوشحال خواهی شد.
سوفیا: آخه چه جوری من باید خوشبخت باشم؟
جیمز: به من اعتمادکن سوفیا،گریه نکن و خوب گوش کن؛وقتی که بین خون آشام ها و گرگینه ها جنگی در می گیره تنها کسی که می تونه صلح رو برقرار کنه پسرمایه.پس خوب ازش مراقبت کن.
سوفیا:حتما جیمز تو می تونی به من اعتماد کنی.درست مثل چشم هام ازش مراقبت می کنم.
لبخندی روی لبانش نشست و با کلی آرزو و امید بلند شد.
گبریلا را صدا زد و لباسی بنفشی با گل های زرد پوشید.
گبریلا آرام اول در زد و وارد شد وگفت:بله بانو؟
سوفیا: امروز صبح خیلی خوبیه نه؟
گبریلا تعجب کرد وگفت:اتفاقی افتاده بانو که این قدر خوشحالین؟
سوفیا:آره گبریلا. فکر کنم امروز بچم به دنیا می یاد.
برای همین دکتر رو خبر کن لطفا.
گبریلا:چشم بانو.
و آرام رفت.
###
الکساندر آن قدر استرس داشت که دقیقه ای ننشسته بود.
او استرس داشت که نکند بچه گرگینه باشد!آن وقت چطور سرش را بین مردم بالا بگیرد.
بی شک اگر گرگینه بود این لکه ننگ را می کشت.
بلاخره صدای گریه بچه کل خونه را فرا گرفت.
بعد از نیم ساعت دکتر بیرون آمد.
با عجله به سمتش رفت و گفت: بچه گرگینه است یا
خون آشام؟
دکتر گفت:بچه دورگه است قربان. این باورنکردنیست!
الکساندر: داری من رو دست می ندازی؟
دکتر:چنین جرعتی ندارم فقط این یک معجزست قربان!
الکساندر روی اولین مبل نشست و به فکر فرو رفت.
###
سوفیا چنان بچه را بغل گرفته بود که انگار بچه جزعی از بدن او است.
او خیلی خدایش را شکر می گفت که بچه اش سالم است و دعا می کرد که پدرش بچه را زنده بگذارد!!​
 
آخرین ویرایش

Narges_D

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,401
امتیاز
46,373
محل سکونت
ازدره گودریک هالو
پارت سوم:
این پست رو تقدیم می کنم به
@Twilight
به دلیل کمک بسیارش درنوشتن خلاصه:)){ببخش باس زودترتگت می کردم هی یادم می رفت تف اه ایش-_}
الکساندر دور اتاق می جرخید و فکر می کرد چه کند؟؟
اوبایدجانشینی داشته باشد ونمی توانست به همین راحتی نوه اش را بکشد!
چگونه سرش را بیبن معلم ها و وزیران بالابگیرد که بعدازاوکسی نیست که مدرسه رابگرداند.
حتمااوبایدجانشینی برای خودمی داشت مگرنه یکی از معلم های به دردنخور جایش را می گرفت.
نفسی عمیق وعصبانی کشید ونشست.
فکرکرد چه می شد اگر نصف گرگینه ای اورا ازبین
می برد.ولی نمی توانست!
نشست برروی مبل که ناگهان فکری به ذهنش رسید.
سریع بلندشد!خودش است اوباید ازهمه مخفی کندکه
نوه اش نصفش گرگینه است!!
مردم چگونه خواهندفهمیدکه اوگرگینه است؟!!
مگراینکه سوفیایا دکتریا گبریلابگوید!
اوبایدهرچه زودتردست به کارمی شد.
***
سوفیا داشت برای فرزدنش قصه تعریف می کرد.
اوتعریف می کردکه:روزی گرگی بسیار شرافتمند وبزرگ برنصف این جهان حکومت می کرد.
اون خیلی درستکار بود واجازه نمی دادکه کسی در سرزمینش ظلمی ببیند.ولی درنصف دیگه جهان مردی ظالم وستمگرحکمرانی می کرد.
حاکم ستمگر از اون یکی حاکم متنفربود چون دخترش ملکه اون سرزمین بود وبرای اون ننگ بودکه دخترش ملکه سرزمین گرگینه هاباشه!
درنتیجه تصمیم گرفت که ...
درباصدای بدی بازشد وصورت خشمگین الکساندرمعلوم شد.
-معلوم هست اینجا،درخونه من چه خبره؟؟؟!
سوفیا وحشت کردکه به خاطراین کارش فرزندش راازدست بدهدبدای همین به پایه پدرافتادوگفت:
-پدرخواهش می کنم که بچم رانکش.اگه می خوای من روبکش ولی نه بچم رو نکش!!
-باشه نمی کشمش ولی چندتا شرط داره.
-هرچی بگه قبوله پدر.
-اول هرگزدیگه به پسرت نگوکه من پدرش رو کشتم.دوم به کسی نگوکه اون یک دورگه خون آشان وگرگینه هست.
-چشم پدر.
الکساندرباآرامش اونجاراترک کرد و گبریلا راصدازد.
-بله قربان؟
-به هیچکس نگوکه بچه دورگه.نزارازخدمتکارهاهم کسی بفهمه.درضمن دکتررو هم بگودستگیرکنن وببرن زیرزمین!!
-چشم قربان.​
 
آخرین ویرایش

Narges_D

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,401
امتیاز
46,373
محل سکونت
ازدره گودریک هالو
پارت چهارم:
این پست تقدیم به @..TaraɲΘm..
دکتر باترس و لرز به دیوارهای ترسناک زیرزمین نگاه
می‌کرد.
متوجه نمی‌شد چرا الکساندر بااواین کار را می‌کند!
او که کارش رابه خوبی انجام داده بود؛ پس چرا اوراوقتی که داشت؛ به خانه اوکانرهامی رفت؛ افرادش با خشونت اوراگرفتند وبه زیرزمین بردند!
در زیرزمین باصدای وحشنتاکی بازشد!
الکساندربه صورت تبل وسفیددکترنگاه کرد.
دکترمردی کوتاه قدوچاق بودکه کت وشلواری سفیدپوشیده بودباکراواتی صورتی.
-سلام دکتر.افرادم که باهات بدرفتاری نکردند؟
-چقدرخوشحالم اومدید. دیگه داشتم ازترس سکته
می کردم! می شه بگیدمن روآزادکنن؟من که کاراشتباهی نکردم وهرچی بهم گفتین به خوبی انجام دادم!
-درسته کاراشتباهی نکردی وکاری که بهت گفتم روانجام دادی؛ومشکل اصلی اینجاست دکتر.
-من اصلامتوجه نمی شم.
-همیشه بدم می اومدباآدم هایی احمقی چون توحرف بزنم ولی بهتره قبل مرگت بدونی چرامی میری!
خب همونطورکه می دونی خیلی ازمعلم ها و...منتظرن که من بمیرم؛تاجای من رو بگیرندوبشن مدیرمدرسه والبته دست راست دولت!
امامن اصلادلم نمی خوادمدرسه وجایگاهم روبه دست
اون هابدم.
واینکه من جانشینی می خوام که نسل اصیل خون آشام هارو ادامه بده!
-شماالان اون پسررودارین مگه نه؟!
-وسط حرف من نپر!
همونطورکه داشتم می گفتم؛ این مایه ننگ خاندان من
می شه یکی مثل اون نوه من باشه.
یک دورگه که نصف گرگینه هست!
اصلاشایدجامعه خون آشام هااون روبه عنوان مدیرمدرسه بزرگ ورولف قبول نکنه!
من تصمیم گرفتم که مخفی کنم اون یک دورگه هست؛ درنتیجه بایدتوروبکشم!
-صبرکن! اون قدرت های زیادی داره مطمعن باش. اگربه من فرصت بدی می تونم راجبش تحقیق کنم.
وقتی تردیدروتوچشم های الکساندردید؛ گفت:
اون مطمعن باش چنان قدرتی داره که می تونه جامعه گرگینه رو نابودکنه!
-اگه ببینم داری دروغ می گی مطمعن باش می کشمت! البته بعدازاینکه مردن خانوادتوتماشاکردی!​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Narges_D

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,401
امتیاز
46,373
محل سکونت
ازدره گودریک هالو
پارت پنجم:
12سال بعد:
صدای خنده جایدن همه خانه راگرفته بود.مادرش سوفیابالذت به اونگاه می کرد.جایدن پسری 12ساله که صورتی سفیدبالپ هایی قرمزولب هایی صورتی وموهایی طلایی بود.اولباس خواب پوشیده بودودرتختش درازکشیده بود.
-مامان، یک داستان دیگه هم برام بگو.
-دیگه بسته الان وقته خوابته،فردامی خوایم که برات لوازم مدرسه بگیریم.
- من دلم نمی خوادکه به مدرسه برم.
-چرا؟
-من دلم می خوادپیش شماباشم. دلم
نمی خوادازتون جدابشم.
الکساندرباصدای بلندی گفت.
-نوه من نبایدلوس باشه.اون بایدقدرتمندباشه تابتونه جای من روبگیره.
-پدربزرگ.
-سوفیامی تونی تنهامون بزاری؟
-البته پدر.
الکساندربه صورت سفیدوزیبای جایدن نگاه کردوگفت.
-امشب منم می خوام برات داستانی بگم جایدن.خوب گوش کن.
-خیلی وقت نبودکه جامعه گرگینه هاوخون آشام هابه وجوداومده بود.
رهبرگرگینه هابادختررهبرخون آشام هاازدواج کرده بود.وزندگی خوبی داشتند.
اماهمه چی این طورخوب نموند.
برادررهبرگرگینه هاعاشق همسراو بودبه خاطرهمین برادرش روکشت تاباهمسرش ازدواج کنه. والان دختررهبرخون آشام هاهمراه پسرش به باپدرش زندگی می کنند.
-عجب داستان وحشنتاکی.
-این داستان نیست جایدن واقعیته.مادرتواون دختره وتوهم وان پسر.
-این واقعیت نداره.
-عزیزم این واقعیت داره.من الان درتلاشم تاگرگینه های پست روکه برادرخودشون رومی کشند؛ازبین ببرم.عزیزم توهم بایددراین راه به من کمک کنی.این روهیچوقت یادت نره.شبت به خیرخوب بخوابی.
-شب شماهم به خیر.
جایدن اصلانتونست اون شب بخوابه وفقط به این فکرمی کردکه اگه پدرداشت؛ چه کارهایی باهم می کردند؟
چه بازی هایی باهم می کردند؟
چقدربغلش می کردوقبل ازخواب برایش داستان می گفت؟
اوتصمیم گرفت که اتنقام خودش رابگیرد.
وتمام ترس هایش رابیرون ریخت.
 
آخرین ویرایش

Narges_D

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,401
امتیاز
46,373
محل سکونت
ازدره گودریک هالو
پارت ششم:
پدرش بااخم به اونگاه می کرد.
-چی شده بابا؟چراازدستم عصبانی؟
-حرف همه راباورنکن پسرم.
-حرف کی روباورنکنم پدر؟
پدرش بااخم ازآنجادورشدوه چقدرکه جایدن صدایش کردبرنگشت.
وقتی جایدن ازخواب بیدارشدگبریلارابالای سرش دید.
-خواب دیدین؟
-آره،اون هم خواب عجیب!
-بلندشین. یک ساعت دیگه می رین برای خریدوسایل.
-باشه گبریلا.
اوسریع بلندشدوبلیزصورتی وشلواری آبی پوشیدوبه اتاق مادرش رفت.
-صبح به خیرمامان.
-صبح به خیرجانم.چیزی شده؟
-راستش..دیشب خواب عجیبی دیدم.خواب دیدم پدرازدست من عصبانی.
-پدرازدستت عصبانی بود؟
-درسته وبه من گفت حرف همه روباورنکنم.
-پدرت راست می گه جایدن.
-حرف کی روباورنکنم؟
سوفیافهمیدمنظورشوهرش، پدرش است.ولی جرعت نکردبه پسرش بگوید. چون آن وقت حتماپدرش جایدن رامی کشت.
-خودت به زودی متوجه می شی. فقط جایدن خوابت روهیچ وقت برای پدربزرگ تعریف نکن!
-چشم مامان.شمامی دونیدکیه مامان؟
-نه، آخه من ازکجابایدبدونم. الانم بروحاضرشو.
-من لباس هام روپوشیدم.
-خودتم خوب می دونی که پدربزرگ خوشش نمیادکه یک خون آشام اصیل رنگی بپوشه.اون معتقده که بایدمشکی بپوشند.
وبعدپیراهن مشکی خودراازتوی کمددراورد.
-خودپدربزرگ به من گفتندکه اشکال نداره،من رنگی بپوشم.
-واقعا؟نمی دونستم!
جایدن آهسته ازاتاق بیرون آمدوبه حیاط رفت تابه خفاشش غذابدهد .
-حالت چطوره جری؟
خفاش فقط صدای مخصوص خودش رادراوردبه غذاحمله کرد.
-من اصلاحس خوبی ندارم. همیشه دوست داشتم پدرازدست من راضی باشه.
ودوباره نگاه کردبه خفاش که غذایش راتمام کرده بود.
-به نظرتومن حرف کی روباورنکنم؟
نفس عمیقی کشیدوبه داخل خونه رفت تاکمی کتاب بخواند.
***
جایدن باتعجب به مغازه هانگاه می کرد.اون هیچوقت اجازه نداشت که بیرون برود.
 

Narges_D

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,401
امتیاز
46,373
محل سکونت
ازدره گودریک هالو
پارت هفتم:
اوهمیشه ازپدربزرگ ومامانش می پرسیدولی جوابی نمی گرفت.جایدن عاشق طبیعت بود؛مخصوصادریا.حس می کرددریاجان داردوهمیشه باهاش دردودل می کرد.
_پسرم،بیااینجا.حواست کجاست؟
+ببخشیدمامان.
آنهاواردکتاب فروشی بزرگی شدند.کتاب فروشی دوطبقه بود.درطبقه اول کتاب هاغیردرسی، درقفسه هامربوط به خودشون بودند.
درطبقه دوم هم کتاب های درسی بود می گرفتند.
وقتی که کتاب هاشون روگرفتند؛سوفیاپیشنهادکردکه برونددرمغازه روبه رو وپیشگویی، سرنوشت جایدن رابگوید. آن زمان خون آشام هاوگرگینه ها،اعتقادزیادی به پیشگوداشتند. جایدن موافقت کرد.خیلی دوست داشت بداندکه سرنوشتش چه می شود.پدربزرگ هم باخوشحالی موافقت کرد.
آنهارفتندبالا.
_بهترین پیشگوتون رواینجابیارید.
+چشم قربان.
آنهادراتاقی نیمه تاریک که فقط یک میزویک صندلی جلویش بود؛ ایستاده بودندومنتظرپیشگوبودند.روی میزگویی بودکه داخلش دودهایی سفیدبود.
پس ازچندلحظه،زنی باموهایی سفیدوپوستی رنگ پریده باپیرهنی یخی وارداتاق شدوآهسته روی صندلی نشست.
+سرنوشت پسرمن روبگین.
_آروم باش سوفیا.خب بانواین نوه من جایدن هستش.سرنوشتش روبگین.
÷جایدن بیاجلوتر.
_چشم.
باترس روی میزنشست.پیشگوچشم هاش ازتوسی به سفیدتغیررنگ دادواصلاانگاردراین دنیانبود.
وقتی چشم هایش بازشدبا تعجب نگاهش کرد.
÷درسرنوشت تومی بینم که، تواین سرزمین رودگرگون می کنی.توبزرگ ترین مدیری می شی که تاحالامدرسه ورولف دیده.
سوفیادقیق نمی دونست منظورپیشگوچی بوده؛ولی پدربزرگ مطمعن بودکه منظورپیشگوازدگرگونی یعنی اینکه نسل گرگینه هامنقرض می شه.
جایدن خیلی ترسید. اومی ترسیددراین سرنوشتش کشته شود.
_پیشگو، شمادرسرنوشت من می بینیدکه کشته بشم؟
÷من همچین چیزی ندیدم جایدن.ولی توبایدخیلی مراقب خودت باشی.تودشمنان زیادی خواهی داشت.حرف همه راباورنکن.
 

Narges_D

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,401
امتیاز
46,373
محل سکونت
ازدره گودریک هالو
پارت هشتم:
الکساندرباخوشحالی، راه می رفت.اوحالامی دانست که، نوه اش گرگینه هارابلاخره نابودمی کند؛ اما یک چیزی نگرانش می کرد.
جایدن هنوزهم نگران بود؛ فکرمی کرددراین سرنوشتش خواهدمرد. برایش خیلی جالب بودکه هم مادرش،پدرش و پیشگوبه اوگفتندکه حرف همه روباورنکنند.
آهی کشید؛ کاش ازپیشگومی پرسیدکه حرف کی روباورنکنه؟
شایدپیشگوجواب اورامی دادواوراازسردگمی نجات می داد.
وقتی به خانه رسیدند؛ سریع به اتاقش رفت وروی تختش درازکشیدوبه اتفاقات امروزفکرکرد.
کاش پدرش اینجابودوکمی بهش آرامش
می دادوبه اومی گفت که بایدچه کارکند.
ضربه ای به درخوردوگبریلا شادبه داخل اتاق اومد.
_چی شده گبریلا؟چرااین قدرشادی؟
+قربان بهتون تبریک می گم.
_چرا؟مگه چی شده؟
+شمابه زودی گرگینه هاروشکست می دین. همین الان پدربزرگتون داشت؛ به دوستاش می گفت.به زودی جشن بزرگی می گیرن.
_چرارفت به همه گفت؟شایدمن دلم نخوادکه طبق، سرنوشتم عمل کنم!
+چرادلتون نخواد؟بایدباعث، افتخارتون باشه که گرگینه هاروکلن ازبین ببرید.
_چی می گی گبریلا؟ گرگینه هاکه کاری به ماندارن.
+چی می گین؟
_می تونی بری. به پدربزرگ نگوچی گفتم!
+چشم قربان.
آهی ازته دلش کشید.حالاچه کاری می توانست بکند؛ جزاینکه گرگینه هارابکشد؟
مگراینکه برای همیشه آنهارامنتظرمی گذاشت!
کاردرست همین بود.تنهاکاری که باعث می شد؛ اوبرای همیشه زنده وسالم بماند.
اواطمینان نداشت که اگرطبق سرنوشتش پیش می رفت؛ زنده می ماند.
ازیک طرف هم نمی توانست؛ بگویدکه اوگرگینه هارانابودنمی کند.
چون دراین صورت تاآخرعمرش به اوترسومی گفتن.
خوشحال ازتصمیمی که گرفته خوابید.
***
سوفیاخونسردروی صندلیش نشسته بود.
اونمی دانست که حرف پدرش راباورکندیاحسش راکه می گفت پسرش این دشمنی که بین خون آشام هاوگرگینه هاست ازبین می برد.
 

موضوعات مشابه


بالا