قصه کودکانه: خرس کوچولو تنبل

MAHKAME _R

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
2/10/19
ارسال ها
1,229
امتیاز
34,373
محل سکونت
زیر اسمون خدا
بنام خداوند بخشنده ی مهربان

یکی بود .یکی نبود .غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود

توی یه روز افتابی گرم توی جنگل یه خرسی زندگی میکرد
خرس قصه مون خیلی تنبل یعنی مامانش براش غذا میبرد اتاقش ، خلاصه همه ی کارهای خرس کوچولو رو مامانش براش میکرد
تا این که.....
مادر خرس کوچولو مریض میشه بخاطر کار کردن زیاد
خرس کوچوله خیلی ناراحت میشه
با خودش میگه: همش به خاطر منه که مامانم مریض شده . خداجون اگر حال مامانم خوب بشه قول میدم همه ی کارامو خودم انجام بدم
خلاصه روزا گذشت حال مادر خرس کوچولو یکم بهتر شده
خرس کوچولو تصمیم گرفت دیگ هیچ وقت تنبلی نکنه
و همه ی کارهایی که میتونه انجام بده تا دیگ مادرش هیچ وقت مریض نشه
خرس کوچولو میره پیش مادرش و میگه :مامانی همه ی کارهامو انجام دادم دیگ نتبل نیستم
مادرش لبخندی زد وگفت :افرین پسرم تو دیگ بزرگ شدی دیگ هیچ وقت تنبلی نکن
خدا بچه های تنبل رو دوست نداره
خرس کوچولو وقتی متوجه شد که خدا بچه های زرنگ خیلی دوست داره تصمیم دیگ هیچ وقت تنبلی نکنه .

پایان

قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.
 

بالا