در حال تایپ رمان من تنها تر از تو| Ainoosh و pardis کاربران انجمن یک رمان

موضوع رمان رو دوست داشتید؟ *ـ*

  • سوال : کدوم شخصیت رو بیشتر دوست داشتید؟

    رای 0 0.0%
  • شاهین

    رای 0 0.0%
  • کوروش

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    35

★PARDIS★

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/13/19
ارسال ها
510
امتیاز
27,973
محل سکونت
اتاقم @_@

به نام خدا

کد رمان: 2201
ناظر رمان: *SHAKIBAgh*

تنها (1).jpg
نام رمان : من تنها تر از تو
نام نویسندگان: Pardis و Ainoosh
ژانر:عاشقانه_اجتمایی
خلاصه:

دقیقا همان زمانی که در گناه غرق شده ای،همان زمانی که فکر میکنید پایان راه است،یک دست از داخل تاریکی به کمک تو می اید.حال این به تو بستگی دارد که دست را بگیری یا همانجا بمانی و در گناه هایت غرق شوی.....
 
آخرین ویرایش

Fateme078

مدیر تالار کتاب +نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,156
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

★PARDIS★

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/13/19
ارسال ها
510
امتیاز
27,973
محل سکونت
اتاقم @_@
به نام خالق هستی
مقدمه:

به نام خالق عشــق

به نام او که من و تو را به این جا رساند... دقیقا در همین نقطه...اوج خوشبختی!
من با تو خوشبختم....
تویی که با تمام بدی‌هایم قبولم کردی و چشم‌هایت را روی تمام اشتباه‌هایم پوشانده‌ای!
تویی که من را از از نو ساخته‌ای و زیبا‌ ترم کرده ای...
تویی که بدون دریغ محبت کردی و محبت ندیده‌ای!
تویی که دختر آرزوهایت را خودت با دست‌های خودت ساخته‌ای!
تویی که به من عشق را آموختی و از هر ممنوعی دورم کرده‌ای!
آری... تو از این دختر بد، دختر آرزوهایت را ساخته‌ای...

از زبان : السانا
یک پک محکم به سیگار توی دستم زدم و همزمان شماره کوروش رو گرفتم.
اَه مثل همیشه. معلوم نیست کدوم گوریه که انقد دیر به دیر گوشی واموندشو جواب میده. اخه آدم بی‌شعور شاید یکی کار واجب داشت، اصلا شاید یکی افتاد مرد، تو نباید این گوشی لعنتیت رو جواب بدی؟
برای بار دوم شماره رو گرفتم که این دفعه بعد از سه بوق جواب اون صاب مرده رو داد.
- جانم؟
- کوفت و جانم، چرا گوشی رو جواب نمیدی؟!
- ببخشید عشقم، شرکت بودم پیش کیارش باید به چند تا کار مهم می‌رسیدم.
سیگار رو توی جا سیگاری خاموش کردم و همزمان از روی صندلی بلند شدم.
- من امروز می‌خوام برم بیرون یکم خرید کنم، ساعت چند میای دنبالم؟!
- من امروز درگیرم عشقم.
- یعنی حتی درحد ۱ ساعت برای منِ به اصطلاح عشقت وقت نداری؟
- خیلی خب خیلی خب، ناراحت نشو گلم... ساعت 5 خوبه؟
نیشخندی زدم:
- عالیه.
- عزیزم من الان باید برم، 5 میبینمت.
-اوکی... می‌بینمت.
گوشی رو قطع کردم. با صدای زنگ، نگاهی به لباسام انداختم و در رو باز کردم. با دیدن رضا اخمام رفت تو هم:
- باز چته که ول شدی جلو در خونه‌ی من؟
- ببین خانومی دو گزینه داری... یا یه شب در اختیار من باش یا بدهیت رو بده.
- فعلا گمشو تا ببینم چیکار می‌کنم.
و بدون اینکه بهش مهلت بدم در رو محکم بستم. من غلط اضافی بکنم که خودمو بزارم در اختیار تو. چه غلطی بکنم؟ شاید تونستم از این کوروش اسکل یه چیزی کش برم، اگه هم نتونستم که...
ببند دهنتو الی، اگه نتونستیم وجود نداره باید بتونی! هوف ایشالا نابود بشی رضا که من دیگه ریخت نحستو نبینم!
نگاهی به ساعت انداختم، ساعت 4/5 بود و من هنوز کوفت نخورده بودم. پاشدم و با کش، موهام رو بالای سرم جمع کردم و رفتم سمت آشپزخونه. در یخچال رو باز کردم، تقریبا هیچی برای خوردن نبود جز تخم مرغ!
شاید فردا به علی زنگ زدم تا با اون برم برای خونه وسیله بخرم.

دوتا از تخم مرغ‌هارو از یخچال بیرون آوردم و همونا رو برای ناهار خوردم. بعد از خوردن هم ظرفارو جمع کردم و گذاشتم توی سینک تا هر وقت حوصلم گرفت بشورم.
به ساعت نگاه کردم، یک ساعت وقت داشتم. خودم رو روی مبل پرت کردم و تلویزیون رو روشن کردم. چندتا از شبکه‌ها رو رد کردم تا روی یکی از شبکه فیلم امریکایی داشت وایستادم.
تقریبا اولش بود. وقتی فیلم تموم شد کشی امدم و ساعت رو نگاه کردم، یه ربع پنج، خوبه.
اروم وارد اتاقم شدم و از بین لباس‌هام یک مانتو کرمی و شلوار همرنگش رو بیرون اوردم و پوشیدم. یک روسری کرمی که روش طرح‌های رنگی داشت هم برداشتم و مدل لبنانی بستم. از این تیپ لباس به شدت متنفرم، ولی چاره ای نیست. به مانتوی اسپرت مشکی نگاه کردم و با حسرت نفسم رو بیرون دادم. کفشم‌های پاشنه ۱۰ سانتیِ کرمیم رو هم برداشتم.
داشتم خارج می‌شدم که یاد گوشیم افتادم، سریع برداشتمش و در رو با کلید قفل کردم.
 
آخرین ویرایش

★PARDIS★

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/13/19
ارسال ها
510
امتیاز
27,973
محل سکونت
اتاقم @_@
پله‌ها رو دوتا یکی پایین می‌رفتم. آخه بی‌فهم و شعور، اومدی دنبالم خو دو دیقه صبر کن دیگه اه. حالا هی بوق بزن!
در حیاط رو باز کردم و رفتم سمت ماشین و نشستم.
- اههه چته کوروش! روانیم کردی چقد بوق می‌زنی؟
- خب عزیزم شرکت کار دارم باید زودتر برم.
- جمع کن بابا! خوبه یه حسابدار ساده بیشتر نیستی... کار دارم کار دارم.
- پوف... باشه باشه تو راست میگی فقط تمومش کن!
با پایان حرفش گوشیش زنگ خورد. گوشی رو از جیبش درآورد و با اخم به گوشی نگاه کرد و بعد از چند ثانیه تماس رو وصل کرد.
- الو؟
- ...
- کی؟ من الان با السانا بیرونم نمیشه یه وقت دیگه؟
-...
- پوف... باشه... شاهین هم میاد؟
- ...
- باشه کدوم رستوران؟
- ...
- اوکی فعلا.
همین که تماس رو قطع کرد شروع کردم به حرف زدن:
- کی بود کوروش؟ چی می‌خواست؟ رستوران؟ شاهین کیه؟
- اه بس کن الی فعلا باید بریم سر قرار، کیارش می‌گفت می‌خوان برن ماموریت فوری! باید یه جلسه سریع داشته باشیم.
اخمام رو کردم توهم:
- یعنی من وتو امروز بیرون نمیریم؟
- متاسفانه.
- خب... من باهات میام رستوران.
- نمیشه!
- چرا نشه؟ چه عیبی داره؟
- تو مگه نمی‌خواستی بری خرید؟
- راستش... دلم برات تنگ شده بود... فقط می‌خواستم ببینمت همین، چه فرقی داره کجام؟همینکه با تو باشم برام کافیه.
چه دروغا! ولی خب کیه که از ناهار خوب و مجانی بدش بیاد؟ مسلما من هم استثنا نیستم.
- اخه قربونت بشم، این یک جلسه‌ی کاریِ... حوصلت سرمیره گل من.
- خب... دلم برات تنگ شده... چقدر بگم؟ می‌شینم اونجا یک کلمه هم حرف نمی‌زنم، قول قول!
- مگه میشه رو حرف تو حرف زد؟
- نچ عشقم.
خنده‌ای کرد و چیزی نگفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

★PARDIS★

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/13/19
ارسال ها
510
امتیاز
27,973
محل سکونت
اتاقم @_@
***
پیش رستوران ترمز زد. پریدم از ماشین پایین، اونم زود اومد و باهم وارد رستوران شدیم. با نگاهم یه دور کل رستوران رو دوره کردم، عجب جای توپی بود!
همینطور مشغول دید زدن اطرافم بودم که متوجه شدم یکی دستم رو داره می‌کشه، برگشتم ک دیدم کوروشه. دستم رو از دستاش بیرون آوردم و باهاش هم قدم شدم و رسیدیم به میزی که کیارش و اون آقاهه شاهین نشسته بودند.
کیارش برادر کوروشه ولی اون پسره نمی‌دونم کی بود ولی قیافش خیلی توپ بود، ایشالا که بتونم این رو هم تور کنم.
کوروش: سلام، خوب هستین؟
کیارش: ممنون بیاین بشینین.
منم سلام ریزی کردم و نشستم.
شاهین: خب کوروش جان ما قراره که به یه سفر کاری واجب بریم، همین فردا! و نیازه که توهم باشی... اگر که می‌تونی کاراتو ردیف کن که بتونی بیای.
کیارش: آره اگه بتونی بیای خیلی خوب میشه... یه سری کارها رو هم می‌سپاریم به تو که زود تر پیش بره.
کوروش: برای چند روز؟ و کجا؟
شاهین: کانادا! یک هفته.
وای خدا کانادا! چه خوب میشه اگه منم بتونم باهاشون برم. باید یه جوری خودمو به کوروش بچسبونم تا ببرتم. آروم استین کوروش رو کشیدم، نگاه کوتاهی بهم کرد و ل**ب زد:
-الان نه!
با اخم سرم رو انداختم پایین.
کوروش: باشه باهاتون هماهنگ میکنم.
شاهین: خب چی سفارش بدم؟
کوروش: نمی‌دونم... السانا تو چی می‌خوری؟
- مرسی‌ عزیزم من ناهار خوردم.
کوروش: خب یک چیز سبک سفارش بده، الان دور همیم بخوریم.
-پسر هرچی خودت صلاح میدونی سفارش بده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

★PARDIS★

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/13/19
ارسال ها
510
امتیاز
27,973
محل سکونت
اتاقم @_@
بعد از چند مین غذامون آماده شد و مشغول خوردن شدیم. اصلا تو این لباس‌ها راحت نبودم! الان دلم می‌خواست لباس‌های لش همیشگیم تنم بود و یه سیگار هم دستم. حیف که باید پیش کوروش دخترونه رفتار کنم، حیف.
چند دقیقه بعد غذای همه تموم شد و بلند شدیم، اون پسره شاهین رفت که حساب کنه. از پشت حتی راه رفتنش هم با جذبه بود!
آخ خدا کی میشه من مخ این یکی روهم بزنم. به تیپش که میخوره بچه پولداره، ولی انگاری با هرکسی گرم برخورد نمی‌کنه، مخصوصا دخترا!
- السانا!
- ها؟ چیه؟ یعنی جانم؟
- کجارو نگاه می‌کنی دو ساعته دارم صدات میکنم!
- هیچی هیچی بریم.
با کیارش هم خداحافظی کردیم و از رستوران خارج شدیم.
به کوروش نگاه کردم، خیلی با کیارش تفاوت داره. کیارش یک ادم مثبت که تو کل عمرش تنها دختری که تو زندگیش بوده نامزدش بوده که الان فوت شده. تازه از نامزده هم همچین خوشش نمیومده؛ بعد این اقا کوروش ما از دوست دختر بالا می‌ره، تفاوت در چه حد!
- کوروش؟
- جانم؟
- میگم... واقعا می‌خوای بری کانادا؟
- اره چطور؟
- امم... نه مهم نیست... ولش کن.
- چیزی شده الی؟
-راستش.. .دلم خیلی برات تنگ میشه... بدجوری بهت عادت کردم!
دم در خونم پارک کرد.
- دلت برای من تنگ میشه؟
با بغض ساختگی سرمو تکون دادم.
- اوم... شاید بتونم یه کاری برات بکنم... دوست داری با من بیای کانادا؟
-ه ا؟یعنی...نه نه من چجوری خونه و زندگیمو ول کنم بیام اونجا؟
جون من یه بار دیگه اصرار کن رو هوا میزنمش.
-خب مامانت که گفتی پیش خالت، تو روستاس. بابات هم که... از صبح تا شب نعشس نمی‌فهمه نیستی.
من ننه و بابام کجا بود که یکی معتاد باشه یکی هم روستا پیش خواهرش باشه، مگه من خاله دارم؟
-نمی‌دونم...ویزا؟ پاسپورت؟ من هیچ کدوم رو ندارم.
جون ننت یه ایده بده.
-اون با من... میای؟
-خیلی خب.
لبخند کوچیکی زدم و تو چشماش نگاه کردم:
- دلتنگی چه کارا که نمیکند.
- بدو برو جوجه تا نخوردمت.
خنده ای کردم و از ماشین پیاده شدم.
- فعلا عشقم.
- خدافظ جوجه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

★PARDIS★

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/13/19
ارسال ها
510
امتیاز
27,973
محل سکونت
اتاقم @_@
***
نگاهی به ساعت انداختم، تقریبا 8 بود. موقع شامم بود ولی غذا خورده بودم و گشنه نبودم، همینجوری درحال فکر کردن بودم که گوشیم زنگ خورد. پوفی کردم و پاشدم. گوشیم رو اپن بود، با بی حوصلگی به گوشی نگاهی انداختم. (رها)
- چیه رها؟
- سلام الی جونم چطور مطوری؟
- خوبم.
- خوبه!
- کاری داشتی؟!
- نه همینجوری...
خب همینجوری چرا زنگ میزنی؟ بیکاری مگه؟
- باشه پس فعلا
و زود قطع کردم، واقعا حوصلشو نداشتم!
گوشی رو سر جای اولش گذاشتم و لش شدم رو مبل و شبکه‌های تلویزیون رو اینور اونور می‌کردم. هیچکدوم از شبکه برنامه‌ی جالبی پخش نمی‌کرد. اخر با اعصاب خورد تلویزیون رو خاموش کردم.
به رها فکر کردم، دختر مهربونی بود و اصلا شبیه من نبود.‌ ولی من کلا از ریشه خرابم، نمی‌تونم به کسی اعتماد کنم؛ کلا دوتا رفیق داشتم، ارام و رها.
در ظاهر خیلی صمیمیم ولی من اصلا بهشون اعتماد ندارم. هیچ رازی رو بهشون نمی‌گم، حتی اینکه مامان و بابام مردن رو نگفتم، دقیقا همون دروغی که به همه میگم رو به اونا هم میگم. هیچ فرقی ندارن، اونا از دوست پسرای رنگا رنگ من هم خبر ندارن، کلا بی خبر عالمن. همیشه همینجوری باهاشون حرف می‌زنم، اونا هم به اخلاق‌های گند من عادت کردن.
رها خوبه ولی ارام رو ترجیح میدم، ارام یه دختر مهربون و کم حرفه، زیاد هم شر نیست.
من لاتمونم، رها شیطونمون و ارام کم حرفمون. ارام بیشتر شبیه ماماناست، منم کوچیکتر که بودم عاشق بچه‌ها بودم...اه لعنتی.
رفتم سمت اتاقم و خودم رو پرت کردم رو تخت. دوست پسرام زیادن، ولی کیارش رو بیشتر از همه دوست دارم. دوست داشتن که نه، چون پولدارِ بهم کیف میده. چندین بار پیشنهاد‌های خراب داده ولی قبول نکردم، فکر کنم به قدری دوست دختر داره که راضی باشه.
پاشدم و سیگارمو آوردم. پنجره رو باز کردم و دوباره دراز کشیدم.
لعنتی دو نخ بیشتر نمونده! همون دوتا رو پشت هم کشیدم و بعد به خواب عمیقی فرو رفتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

★PARDIS★

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/13/19
ارسال ها
510
امتیاز
27,973
محل سکونت
اتاقم @_@
دو روز بعد:

با حرص به گوشی نگاه کردم و پرتش کردم رو تخت. پسره‌ی بیشعور حیف که پولداری، واقعا حیف! اگه پولدار نبودی حتی لحظه‌ای، برای کات کردن صبر نمی‌کردم. بزغاله‌ی احمق! هه بعد میگه شاهین هست، اگه کاری داشتی به اون زنگ بزن.
وقتی برگشتی، دیدی مخ شاهین خانتون رو زدم می‌فهمی نباید با من در بیوفتی. سریع و با عصبانیت گوشی رو برداشتم و به شماره‌ای که کوروش داده بود زنگ زدم. فکر کرده من بیکار می‌مونم! دومین بوق که خورد تلفن رو برداشت:
- بله؟
یکم ناز قاطی صدام کردم:
- الو؟ اقا شاهین؟
- بفرمایید خودم هستم.
- من دوست کوروشم.
صدای غر زدنش از پشت خط میومد: اه باز این کوروش شماره منو داد به دوست دختراش؟ اه، باید شمارم رو عوض کنم!
خندم گرفت ولی سریع خوردمش:
- الو، اقا شاهین؟
- بله خانم؟
- معذرت می‌خوام که مزاحمتون شدم... ولی اگه میشه من یه جایی ببینمتون!
- برای چی؟
- چون... امم... اگه میشه حضوری عرض کنم.
- باشه! امشب ساعت 8 بیاین به این آدرسی که براتون می‌فرستم.
- باشه باشه، خیلی ممنون.
- خداحافظ.
و قطع کرد. خب الان چی میشد می‌ذاشتی خداحافظی می‌کردم؟ نه واقعا چی میشد؟ هوف، یکی از یکی بدتر!
از جام بلند شدم و به ساعت نگاهی انداختم، خب سه ساعت وقت دارم؛ تصمیم گرفتم امشب تیپ خودمو بزنم. بلند شدم و رفتم سمت حموم، یک دوش نیم ساعته گرفتم و بیرون اومدم.
تو آینه به خودم نگاهی انداختم، موهای مشکی بلندم رو یک طرفه ریختم و مشغول خشک کردنشون شدم، بعد از پوشیدن لباس‌هام از اتاق خارج شدم. گوشیم رو گرفتم و خودم رو پرت کردم روی مبل و این دو ساعت رو با گوشی گذروندم و مخ چنتا پسر دیگه رو هم زدم.
خب دیگه، الان وقتشه که برم آماده شم.
پاشدم و به سمت اتاقم حرکت کردم، کمدم رو باز کردم و مانتو اسپرت مشکیم رو بیرون آوردم و با شلوار اسلش مشکی پوشیدمش. موهام رو باز گذاشتم و شال قرمز رو سرم گذاشتم.
توی یکی از جیبای شلوارم بسته سیگارم و توی جیب دیگم گوشی و کلیدم رو گذاشتم و بعد از یه آرایش درست و حسابی یه اسنپ گرفتم و پیش به سوی مخ زنی آق شاهین.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

★PARDIS★

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/13/19
ارسال ها
510
امتیاز
27,973
محل سکونت
اتاقم @_@
با وارد شدنم به کافی شاپ، کاملا فهمیدم تیپی که زدم واسه قرار امشب کاملا اشتباهه، اما خب من اهمیتی نمیدم. با چشم دنبالش گشتم، هنوز نیومده بود. به سمت یکی از میزها رفتم و نشستم.
- چی میل دارید خانم؟
با صدای گارسون سریع سرم رو چرخوندم:
- اممم...
خواستم بگم کیک ولی با خودم گفتم بزارم شاهین بیاد بعد سفارش بدم. باید حتما مخش رو بزنم.
- هروقتم دوستم اومد بیا سفارش بگیر.
- چشم خانم.
گوشیم رو در اوردم و یکم باهاش ور رفتم. ساعت ۱ دقیقه به ۸ بود، دقیقا ۱ دقیقه. به ثانیه شمار گوشیم نگاه کردم.۵۶، ۵۷، ۵۸، ۵۹، ۸.
هنوز ۱ ثانیه نگذشته بود که صدای صندلی اومد، جون چه ان تایم.
- سلام.
- سلام.
می‌خواستم خودم باشم:چطوری اق شاهین؟
- خیلی ممنون... شما خوبین؟
- بله.
- می‌تونم دلیل این قرار رو بدونم؟
- راستش درباره کوروش خانِ.
کلافه به ساعتش نگاه کرد و گفت:
- خب کوروش چه ربطی به من داره؟
ادامسم رو تو دهنم چرخوندم:
- امارشو می‌خوام.
- چه اماری؟
- خودت رو زدی به خریت یا من رو خر فرض کردی؟ دوست دختراش!


- خب که چی؟؟دوست دختراش به من ربطی نداره خانوم.
- اوه اوه... چ ادبی! خانوم چیه اسمم الساناس الی صدام کن.
- ببخشید حس می‌کنم دیگه حرفی نمونه من خیلی کار دارم باید برم.
و بلند شد. نچ ، فکر کردی ولت می‌کنم؟ منم پاشدم یه دور کامل تیپشو برانداز کردم.
- منم بات میام.
- خخ شوخیت گرفته؟ کجا میای؟
- ببین آق پسر، خیلی رک بت بگم... من ازت خوشم میآد.
یکی از ابروهاشو انداخت بالا و گفت :
- خوبه! پس می‌تونی یه کارایی برام بکنی آره؟
صدای گارسون بود که حواسمون رو پرت کرد :
- امم ببخشید ، تشریف میبرید؟
گوشه آستین شاهین رو گرفتم و همون‌طور که می‌کشیدم با لحن کش داری گفتم : بله.
و باهم از رستوران خارج شدیم.
- چته دختر چرا اینجوری می‌کنی؟
- بگو بینم چه کاری می‌تونم برات بکنم؟
- اوم ببین من لازمت دارم تا چند وقت نقش نامزدم رو بازی کنی!
جون ، چه کیفی کنم نامزد بچه پولدار شم ایول بابا. دستامو بهم کوبیدم و گفتم :
- حله دادا ردیفه!
لبخند مرموزی زدم و گفتم:
- فقط حاجی، نامزد واس چی می‌خوای؟
- تا ۲ هفته نامزدم باش بدون پرسیدن هیچ سوالی... باشه؟
- حله... جوری نقش نامزدتو بازی می‌کنم که از دهنت کف بیاد.
- نبینم اونجا جلوی پدر و مادرم با لحن لاتی حرف زدی!
-اوکی... میدونم که احتمالا می‌خوای از شر یه دختر راحت شی، خیالت تخت تخت، دوروزه پروندمش.
سری به نشانه ی تاسف تکون داد و گفت:
- می‌خوام برم شرکت و تو حق نداری بیای، باشه؟
واسه خودت تاسف بخور پسره‌ی احمق! دستور هم میده.
- بیبین داش، تو حق دستور دادن به من رو نداری... حالیته؟
- خدافظ.
سوار ماشین شد
شاهین: برسونمت؟
- یس.
و خودمو انداختم تو ماشین.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

★PARDIS★

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/13/19
ارسال ها
510
امتیاز
27,973
محل سکونت
اتاقم @_@
وارد خونه شدم و خودم رو انداختم رو مبل، مرحله ی اول رد شد و زدن مخش راحت تر. یادم رفت بپرسم کی اماده بشم، ولش فعلا خوابم میاد.
همونجا با لباس رو مبل دراز کشیدم. ناخوداگاه یاد ارشیا افتادم، چقدر دلم تنگ شده بود. نصف اینکه اخلاقتو اینقدر تغییر کرده تقصیر ارشیاس، شاید اگه بود من هنوز همون دختر مهربون و خوش اخلاق می‌بودم. بغض تو گلوم گیر کرد ولی سریع قورتش دادم، من نباید گریه کنم!
***
از زبان : شاهین
بعد از رسوندن السانا به خونش منم حرکت کردم به سمت شرکت. خب یعنی اگه السانا بشه نامزدم، مهتاب ولم می‌کنه؟ نمی‌دونم خدایا این چندمین باره که دارم همچین کاری می‌کنم، اثر نکرده. یعنی حالا با السانا اثر می‌کنه؟ مهتاب سه پیچ تر از این حرفاست، پوف خدایا چیکار کنم؟
تقریبا به شرکت رسیدم. ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و رفتم که به کارهام برسم.
ساعت 9 بود که تصمیم گرفتم برگردم خونه.
تو راه یه پیتزا گرفتم و بعد به سمت خونه حرکت کردم. دقیقا ساعت 9:40 بود که رسیده بودم خونه، لباسام رو عوض کردم و ولو شدم روی مبل، و شروع کردم به خوردن شامم.
چقدر دلم غذای خونگی می‌خواست؛ چقدر دلم برای مامان بابا تنگ شده بود، چقدر راحت ولشون کرده بودم و چسبیده بودم به این زندگی پر از تنهایی.
تصمیم گرفته بودم قضیه نامزدی صوری رو با السانا منتفی کنم. چون هرچی فکر کردم بازم به این نتیجه رسیدم که مهتاب دست از سرم بر نمی‌داره!
با زنگ خوردن گوشیم دست از فکر کردن برداشتم:
- بله مامان؟
- واقعا که، برات متاسفم.
تا خواستم بپرسم چی‌شده قطع کرد. با تعجب به تلفن نگاه کردم، .پوف، کتم رو پوشیدم و رفتم سمت خونه‌ی مامان.
زنگ در رو زدم‌ بدون هیچ حرفی در باز شد.
- مامان؟ چیشده؟
- مامان کوفت و درد.
- مامان نمی‌خوای بگی چی شده؟
- چی بگم بهت اخه، ها؟ خودت بگو‌ چی بگم؟ مهتاب رو شوهرش دادن!
- خب اینکه خوبه.
و چشمکی به مامان زدم.
- تو از کجا می‌خوای دختر به خوبیه مهتاب پیدا کنی؟ ها؟ جواب منو بده.
- مامان قبول دارم که مهتاب دختر خوبیه.
نگاهی محیط کردم و با صدای اروم ادامه دادم:
- البته اگه سمج بودنش رو در نظر نگیریم.
با صدای بلندتری ادامه دادم:
- ولی... ولی اون دختری نیست که من می‌خوام، یه جورایی... خودش رو از من سرتر می‌دونه، و این برای یه مرد خیلی بده، درسته اون تخصص جراحی قلب داره و داره دکتری می‌خونه، ولی منم دکترای روان پزشکی دارم...اون به هیچ عنوان از من سرتر نیست... یکسره، می‌خواد خودش رو بهت بچسبونه.
-ک م نطق کن، همونجور که تا الان تو خونه‌ی خودت بودی، الان هم برو خونه‌ی خودت، لازم نکرده بمونی اینجا.
اروم رفتم سمت و گونش رو بوسیدم.
- چشم هرچی شما بگین...
چشمکی زدم و ادامه دادم:
- فردا صبح دم خونتونم، صبحانه مفصل برام بچین که خیلی وقته عین ادم غذا نخوردم... خدافظ.
و بدون مهلت دادن به مامان سریع خارج شدم. خدایا شکرت!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بالا