در حال تایپ رمان بوی غریب عشق| فائقه حسینی کاربر یک رمان

فائقه حسینی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/24/19
ارسال ها
51
امتیاز
1,023
سن
19
محل سکونت
اذرشهر
کد رمان: 2200
ناظر رمان: @ℯℓαℌℯ


نام رمان : بوی غریب عشق
نام نویسنده : فائقه حسینی
ژانر : تخیلی ، اجتماعی ، عاشقانه
خلاصه : داستان در مورد دختری است از جنس غرور دختری به نام روشنک که قرار است روشنایی قلب مردی شودکه همانند خودش زخمخورده یک خنجر است ایا این مرد چه او نیز میتواند قلب زخم خورده دخترک قصیمان را التیام بخشد ؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

سرپرست تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست تالار
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,177
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

فائقه حسینی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/24/19
ارسال ها
51
امتیاز
1,023
سن
19
محل سکونت
اذرشهر
مقدمه:
بند بند روحم زخمی است
زخم عشق
یا شاید نمیشود اسمش را عشق گذاشت
زخم دوست داشتن برای احساسی که داشتم بهتر است
پس زخم دوست داشتن
چون اگر ان عشق بود دیگری نمیتوانست جایش را پر کند
ان حس فقط دوست داشتن بود و بس
ان دیگری با ان بوی غریبی که داشت
با ان حس عجیب و غریب که به من میداد و ان بوی زیبایی که میداد
با ان چشمان مجذوب کننده اش
زندگیم را زیر و رو کرد
به روح مرده ام طراوت بخشید و زنده کرد
گرما بخشید به قلب یخ زده ام
گل جسم پژمره ام را ابیاری کرد و باعث روییدن دوباره گلی زیبا شد
فقط با ان بوی غریبش
یعنی با بوی غریب عشق

همه اتاق و گشته بودم ولی نیست که نیست اصلا این چیه که این مردم اختراعش کردند اولیش را توماس ادیسون بود اختراع کرد نه الکساندر گراهام بل، نیوتن اصلا هر کی که بود چرا باید این تلفن اختراع بشود بعد پیشرفت کند بعد تبدیل شود به این گوشی موبایل ها بعدش هم گم بشود اصلا چرا یکی نیست بگوید به مخترعش ابت کم بود نونت کم بود مرض داشتی بشینی اختراع کنی من که دلم خونه از این تکنولژی مسخره .
صدای اهنگش بلند شد فهمیدم تو سطل اشغال حتما با کاغذ باطله ها اونو هم انداختم توسطل چیه اصلا جای این یه قلم دقیقا اونجاست.
تا خواستم برم سمت سطل اشغال نمیدونم پام به چی گیر کرد خردم زمین چی بود حالا یه نگا به اطرافم انداختم اه از نهادم بلند شد سر پیدا کردن یه گوشی باز اینجا رو به هم ریختم اونیم که گیر کرد بهم هیچی نبود به جز مانتو یشمیم که کادوی تولدم بود وای خدا کی حوصله تمیز کاری داره با هزار مصیبت خودم و به سطل اشغال رسوندم بدون نگاه کردن به صفحه ی مبارکش با لحن تندی جواب دادم:
_: چیه؟
خاک به سرم بابا بزرگم
پدربزرگم: خجالت بکش دختر بیست و دو سالت است وقت شوهر کردنت گذشته یه تلفن جواب دادن بلد نیستی
یا اکثر امامزاده ها این پیرمرد غرغرو با من چیکار داره باز؟
_: معذرت میخوام پدربزرگ
پدربزرگ: قرار بود تشریف فرما شی اینجا چرا نیومدی ؟
_: بازم معذرت میخوام فردا امتحان دارم نمیتونستم بیام باید درس میخوندم
وجدان خفته ام: اره جون خودت نه که درس میخونی
_: خفه شو عزیزم
با صدای این پیرمرد دست از خود درگیری با خودم برداشتم
پدربزرگ : چون امتحان داشتی میبخشمت اما اگه تکرار بشه وای به حالته روشنک
بعد بدون اینکه اجازه بده یه کلمه حرف بزنم قطعش کرد بی ادب
خوب حالا که تنهام و کاری هم برای انجام دادن ندارم اجازه بدین خودمو معرفی کنم بنام خدا اینجانب روشنک طاهری دانشجوی رشته کامپیوتر یه خواهر از خودم بزرگتر دارم به اسم روشنا متاهل یه دختر کوچولو داره به اسم راسپینا تو یه خانواده بسیار بزرگ به دنیا اومدم وضع مالیمونن توپ خوب همینا رو داشته باشین تا بعد کامل باهام اشنا میشین ایشالا البته
دوباره صدای زنگ موبایلم بلند شد این دفعه به صفحه نگا کردم نفس بود دوست صمیمیم
_: جانم نفس
نفس: جیغ
هول کردم شدید نفس از این لوس بازیا نمیکرد صد در صد اتفاقی افتاده براش
_: چیشده نفس چرا جیغ میزنی
نفس : سوسک بود فک کنم
_: روانی واسه همین جیغ میزنی ترسیدم
نفس :نترس عشقولم سالمم سوسکه نخوردم
_: چقد تو بیشعوری نفس چقد بیشعوری
نفس : بیشعور ارمین جونته دختره ی چشم سفید خجالت نمیکشی به من میگی بیشعور منو باش واسه اینکه از تنهای نمونی تا بپوسی با بچه ها قرار گذاشتم جمع بشیم پارک همیشگی.
_: وای نفس تو فوق العاده یدونه ای اصلا هیچ جای دنیا دیگه دوستی مثل تو پیدا نمیشه...کیا میان حالا ؟
نفس : عشقت، عشقم، خواهر شوهر ایندم.
_ :خیلی بی حیایی دخترن دخترای قدیمی اون زمونا تا اسم شوهر میومد دخترا صد رنگ عوض میکردن.
نفس: نه که تا اسم ارمین میاد جنابعالی صد رنگ عوض میکنی.
_ : ولی حداقل به خواهر ارمین نمیگم خواهر شوهرم.
نفس : بیخیال حالا نیم ساعت دیگه جلو پارک باش.
_ : باشه بابا خداحافظ.
نفس : بای.
ای بدم میاد میگه بای ای بدم میاد خوب بیخیال من برم اماده بشوم.
 
آخرین ویرایش

فائقه حسینی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/24/19
ارسال ها
51
امتیاز
1,023
سن
19
محل سکونت
اذرشهر
هر چی دم دستم اومد تنم کردم یه ارایش محومم رو صورتم پیاده کردم از اتاقم اومدم بیرون در اتاقم و قفل کردم و رفتم پایین به ژاله یکی از خدمتکارهامون گفتم دارم میرم پیش دوستم نفس تا درس بخونم از در خونه زدم بیرون و رفتم سمت پارک همیشگی بعد از پارک ماشین به سمت پاتوق همیشگیمون راه افتادم از دور هم صدای جیغ پریا و نفس میومد وقتی بهشون رسیدم سلام کردم و پیش ارمین نشستم همه جوابمو دادن بجز پیمان
_ جواب سلام واجبه ها پیمان
پیمان: دارم به اوج بی حیایت فک میکنم
_ من بی حیام !
پیمان :اره
_ چرا؟
پیمان : خوب ارمین بهت نامحرمه چرا پیشش میشینی
پریا : بیخیال روشنک این نفس به داداش گفته چی گفتی بهش مثلا داره انتقام عشقش را میگیره
_ خیلی بیشعورین هر دوتون و میگم
ارمین : اوی ... پیمان عشقم و اذیت کنی عشقت و اذیت میکنما گفته باشم
پیمان : خیلی زن شهیدی ارمین ... خیلی
ارمین : چاکر داداش زن شهید بودن و از خودت یاد گرفتم
همینطور داشتیم بحث میکردیم که پیمان یهو بلند شد رفت سمت یکی سرای ما همه هم برگشت اون سمت یه دختر و پسر بودن پسره داشت با پیمان میحرفید یه لبخند هم رو ل*ب*ا*ش بود انگار خیلی صمیمی بودن این پیمانم با همه دوسته
بالاخره اومدن سمت ما ارمین که قشنگ خشکش زد اون دختر و پسره هم همینطور انگار همو میشناختن پیمان شروع کرد به معرفی :
پیمان :خوب بچه ها معرفی میکنم... سامان یکی از دوستای من‌و نامزدشون میترا خانوم
از اونجایی که دست هیچکدومشون حلقه نبود میتونم بگم دوست بودن نه نامزد پیمانم نفهمیدم چرا چرت گفت مثلا میخواد بگه سامان دوستش قراره بالاخره این دختره رو بگیره یعنی چی فعلا که نگرفته چرا چرت میگی
خوب بابا بیخیال بریم تو کار قیافه هاشون پسره خیلی جذاب بود یعنی به همه جذابا گفته بود برین من جاتون هستم چشم ابرو مشکی بود و صورت استخوانیی داشت یه ته ریش کمی هم تو صورتش به چشم میومد چالای صورتشون خیلی قشنگ به چشم میومدن بابا جذاب خوشگل خوش هیکل و اما دختره موهاش طلایی بود و فر کرده بود و دورش ریخته بود چشاش سبز بود ل**ب وبینی متناسب با چهرش وداشت
بالاخره بعد اینکه پیمان جلسه معارفه روبه اتمام رسوند همه شروع کردن به حرف زدن منو نفس و پریا هم داشتیم در مورد این مزاحما که اومدن و چتر شدن وراحتیمونو ازمون گرفتن حرف میزدیم
پریا: اه ... ای بدم این از این دختره اویزون چسب خیلی رو مخه
_ چرا ازش بدت میاد ؟ پریا به وضوح هول کرد و گفت:
پریا :خوب ... خوب ... خیلی افاده ایه واسه همین
منو نفس یه نگا مشکوک بهم انداختیم ولی خوب هیچیم نگفتیم همینطور این بحثا ادامه داشت که بالاخره رضایت دادن بلند شیم برگردیم
تا رسیدم ماشین و پارک کردم و رفتم تو
چراغا خاموش بود انگار مامان اینا اومدن حالا هم گرفتن خوابیدن داشتم پاورچین پاورچین به سمت راه پله میرفتم که یدفعه چراغ روشن صد و متاقبش صدای محکم و همیشه جدی بابام بلند شد :۰
بابا : تا حالا کدوم گوری بودی ؟
یا هر چی امامزاده هست خدا بیامرزتم جوون خوب و لایقی بودم
بابا وقتی جوابی ازم نشنید گفت :
بابا :با تو نیستم مگه جوابم و بده تا حالا کجا بودی ؟
_ پیش نفس و پریا داشیم درس میخوندیم
بابا : ولی بابا نفس گفت نفس خودشم خونه نیس
خدا بگم چیکارت کنه نفس با این بابای خبر چینت
_ درسته نفس خونه نبود چون با پریا و نفس جمع شدیم تو یه کافه ی داداش پریا درس خوندیم تا مزاحم خانواده هامون نشیم ... باور کنید راس میگم
انقد محکم حرف زدم خودمم باورم شد تمام مدت داشتیم درس میخوندیم چه برسه به بابا
بابا : خیلی خوب باور کردم برو بخواب فردا امتحان داری باید سرحال باشی
تنها جاییکه درس خوندن فعلا به دردم خورده همین عبور از فیلتر عظیم خانواده بود لا مصب مث چی اثر میکنه بعد از اینکه لباسامو یه گوشه پرت کردم گرفتم مث چی خوابیدم ای خوابم میومد امشب سر پیدا کردن گوشی موبایلم ‌کلی انرژی بخرج دادم چشام و که بستم از خستگی زیاد خوابم برد
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فائقه حسینی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/24/19
ارسال ها
51
امتیاز
1,023
سن
19
محل سکونت
اذرشهر
با صدای الارم گوشیم که ساعت شش و نیم و نشون میداد از خواب بیدار شدم . اه ای گندت بزنن یه روز مزخرف دیگه شروع شد اونم روزی که با اون استاد فسیله شروع شه ای خدا بدبختی کم دارم من که باید یه استاد عصا قورت داده رو صبح شنبه تحمل کنم .
بعد از اینکه روح پر فتوح مخترع درس و دانشگاه و صبح شنبه مهمتر از همه استاد ابراهیمی و تمامی دست اندر کاران بدبختیام و قشنگ موردعنایت قرار دادم از جام بلند شدم و رفتم سمت دشوری بعد از دست و صورتم و شستم اومد بیرون یدست تیپ سیاه سفید زدم حال ندادم اول صبحی خودتون تیپم و تصور کنید یه ارایش محو کردم و جزوه هامو انداختم تو کوله چرمم بعد از اینکه در اتاقم و قفل کردم پریدم از در پشتی تو پارکینگ و پیش به سوی یک روز مزخرف دیگه
از اونجایی که همچنان خوابم میومد هنوز سالانه سالانه با بیحوصلگی خودمو رسوندم به کلاس سر جای همیشگیم ردیف اخر پیش نفس و پریا نشستم
_: سلام
نفس و پریا (با هم ) : سلام
پریا : خوبی روشنک ؟
_: خوبم فقط خوابم میاد
نفس :خوب ما هم خوابمون میاد
پریا : فکر جیم زدن و از سرتون بیرون کنین چون بدبخت میشیم چند جلسه پشت سر هم در رفتیم اینبار هم اگه جیم بزنیم دیگه باید فاتحه این واحد رو بخونیم
_: باشه بابا میمونیم تو فقط حرف نزن اول صبحی
والا من اصلا نمی فهمم این چطوری صبح اول صبحی این همه حرف میزنه من از خواب بیدار میشم تا چند ساعت مث قاتل های کرایه ای به بقیه نگا میکنم
وجدان خفته ام : تو خودت تو دلت حرف نزن صدات نمیزاره بخوابم
چشام داش بسته میشد که استاد ابراهیمی وارد شد فقط میتونم بگم بیچاره خانوادش چی میکشن از دست این خیلی وحشتناکه خوب بعد از اینکه حضور غیاب کرد شروع کرد به تدریس لامذهب خجالت از سنش نمیکشه مث چی درس میده پشت سر هم بی وقفه فک میزد دیگه کم کم بچه ها داشتن اش و لاش میشدن که با صدای خسته نباشیدش انگار دنیا رو به این زندانیان دادن با نفس و پریا از کلاس اومدیم بیرون رفتیم سمت کافه بعد از اینکه هر سه تامون قهوه سفارش دادیم منتظر اوردن قهوه هامون بودیم که ارمین و پیمانم اومدن تو
پیمان : کلاس چطور بود ؟
پریا( بی حوصله ): مث همیشه
ارمین : همیشه چطور مگه ؟
_: افتضاح مزخرف مسخره
نفس : بسه
با اوردن قهوه هامون بیخیال شروع کردیم به خوردن بعد از اینکه تموم شد یکم سرحال شدیم رفتیم سر کلاس این واحد و پسرا هم برداشته بودن و درکل با هم بودیم ولی بازم بیچاره بودیم این واحد و مهمتر از همه استاد محبی و یه بدبختی دیگه یکی از سختگیرترین اساتید حالا این جناب استاد امتحان میانترمم بگیره وای که من چقد مظلومم وای من چقد بدبختم
با رسیدن به کلاس بین بچه نشستم تا قشنگ احاطم کنن بتونن بهم برسونم نمره کمی که نیس هشت نمره س یعنی اگه من اینجا هشتم و بگیرم بعد پایان ترم چهار بگیرم این ترمم پاس میشم میدونم زیاد انرژی صرف نمیکنم والا به من میخوره زیاد وقت مصرف درس خوندنم کنم
با پخش شدن برگه ها شروع کردن بچه ها به نوشتن راستش هیچکدوم از سوالا برام اشنا نبود اگه این سوالا اشنا نیس یعنی غریبه اس این همه ادم چجوری دارن مینویسن پس چرا داره میلنگه وای من اینجا چند سکته ناقص و سگ در سگ میزنم
همینطور داشتم ایه نحس میخوندم که یه برگه رفت زیر دستم متاقبش ارمین از جلوم رد شد وای منو این همه خوشبختی محاله با احتیاط کامل شروع کردم به نوشتن بعد اینکه برگمو تحویل دادم با خوشحالی رفتم حیاط بچه ها جمع شده بودن اونجا
_: خوب چطور دادین ؟
نفس : با کمک پیمان ...عالی
پریا : بد نبود تقریبا خوب دادم
پیمان : منم که مث نفس
ارمین : از منم نپرسی بهتره چون خودت خیلی خوب میدونی
خندم گرفته بود راس میگه هرکی ندونه خودم بهتر از هر کسی میدونم برگم با برگش مو نمیزنه
و اما یک روز دیگر از این ترم هم به اتمام رسید خدا رو شکر
بعد از اینکه از بچه ها خداحافظی کردم برگشتم خونه بعدشم به رخت خوابم رسیده نرسیده خوابم برد .
 
آخرین ویرایش

فائقه حسینی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/24/19
ارسال ها
51
امتیاز
1,023
سن
19
محل سکونت
اذرشهر
با تکونای دستی از خواب بیدار شدم ای گندت بزنن
_: بیدار شو میگم
صدا واضح بود میشناختمش اما نمیشناختمش این مزاحم کیه دیگه اروم چشام و بازکردم یه دختر بالا سرم بود بعد گذشت بیست ثانیه دختره رو شناختم خواهرم بود روشنا اگه فک میکنین ادم خنگیم باید بگم نیستم فقط وقتی از خواب بیدار شدم یکم دیرمتوجه میشم اطرافم چخبره حالا بیخیال این موضوع
_: چته این چه طرز بیدار کردنه خجالت نمیکشی تو مثلا مادر یه دختر بچه ای از سنت خجالت بکش این شوهرت چطور تحملت میکنه من که نمیفهمم
روشنا : غرغرات تموم شد بیدار شو میخوایم شام بخوریم منتظر بانو هستیم فقط
_: گمشو بیرون اومدم
بعد اینکه روشنک رفت یکم به سر و وضعم رسیدم و رفتم پایین همه دور میز نشسته بودنو داشتن میخوردن چقدرم که منتظرمن انتظار از ظاهرشون میریزه واقعا
بعد از سلام احوال پرسی پیش راسپینا دختر روشنا نشستم خواهر زاده ی شیرین زبونم انقد دوسش داشتم یعنی عاشقش بودم اول یه ب*و*س محکم از لپاش کردم بعد شروع کردم به خورد و خوراک
بعد از شام دور هم جمع شده بودیم و داشتیم حرف میزدیم روشنا هم اتفاقا پهمونی دیروز و داشت بازگو میکرد
روشنا : وای روشنک نمیدونی که این دختره چندش همچین تیپ زده بود انگار اومده بود عروسی اعصاب خورد کن
دیگه سرم داشت از دست پر حرفیاش میترکید وای خسته نمیشه یعنی این مازیار چی میکشه از دست این واقعا صبر و تحمل خیلی عجیبی داره مازیار که میتونه این خواهر منو تحمل کنه واقعا
روشنا: پس حواست کجاس دارم اینجا از لباس پرنیا برا تو حرف میزنم
_: کی تموم میشه این حرفات
روشنا : وقتی اذیت میشی فقط کافیه بگی لزومی نداره به زور تحمل کنی
_: خیلی خوب میگم ... اذیت میشم وقتی این حرفا خاله زنکی رو میشنوم ... فقط بگو مناسبت مهمونی چی بود
روشنا : چیز زیادی نفهمیدم ولی انگار اقاجون قراره معامله کنه
_: و این معامله سر چیه ؟
روشنا : چمیدونم من ... من مگه فوضولم
صد رحمت به فوضول این از فوضولم بدتره ولی فوضولیش به چشم نمیاد
_: باشه بابا فهمیدم
بعد از اینکه روشنا اینا رفتن
بابا: امتحانت و چطور دادی ؟
_: عالی بود
مامان: خدا رو شکر
_: با اجازتون من برم درس بخونم پسفردا امتحان دارم ... ببخشید دیگه
مامان : برو عزیزم
از جام بلند شدم و اومدم تو اتاقم گوشیمو برداشتم یک تماس از دست رفته از ارمین داشتم باهاش تماس گرفتم
ارمین : جانم قربونت برم
_: عشقم کاری داشتی زنگ زده بودی
ارمین : نه عزیزم فقط خواستم بگم شبت خوش گلم
_: شب تو هم خوش عزیزدلم
بعد از قطع گوشی جزوه ها رو دورم چیدم و شروع کردم به درس خوندن اون هم با همه توان .
فقط نمیفهمم کی رو همون جزوه ها خوابم برده بود .
با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم کلاس نداشتم که برم دانشگاه فقط باید بشینم مث بچه خرخونا درس بخونم که چی اخرشم هیچی .
بعد از اینکه صبحونمو خوردم برگشتم اتاقم اول یکم اینجا رو مرتب کردم بعد شروع کردم به درس خوندن تا اینکه ظهر شد و سر میز ناهار مامان گفت شب عمه ام اینا و عموم اینا میان اینجا راستش تعجب کردم چون عمو اینا کلا سالی یبار از در این خونه تو نمیان ولی خوب چیزیم نگفتم فقط قرار شد واسه شب اماده شم رفتم تو اتاقم و شروع کردم به درس خوندن ساعت شش و نیم بود که از خستگی زیاد روی همون میز کارم خوابم برد یه ساعت بعد از کمر درد و گردن درد از خواب پریدم دوباره یکم طول کشید تابفهمم که یه ساعت بعد عموم اینا و عمه ام اینا قراره تشریف بیارن اینجا از جام بلند شدم رفتم حموم یه دوش چند دیقه ای گرفتم و اومدم بیرون بعد از اینکه موهام و خشک کردم و بالای سرم جمعش کردم و یه تیپ ساده رسمی هم زدم از اتاقم اومدم بیرون تا رسیدم سالن پایین صدای اف اف اومد وای خاک برسرم قوم مغول حمله کرد
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فائقه حسینی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/24/19
ارسال ها
51
امتیاز
1,023
سن
19
محل سکونت
اذرشهر
بعد از خوش امد گویی و احوال پرسی و هزار جور مزخرفات بالاخره افتخار دادن نشستن انقد بدم میاد از مدل رفتار کردنشون عصا قورت داده های خشک اعصاب خورد کن
بابا که مث اکثر مواقع خونه نبود معلوم نیس اصلا چیکار میکنه باور میکنین اصلا بعضی شبا نمیاد خونه هر وقت از مامان پرسیدم میگفت کارای شرکت زیاده واسه همین میمونه که کاراش و بکنه اولاش باور میکردم ولی وقتی بزرگ شدم دیگه راستش باور نمیکردم عمو هم شرکت داشت پس چرا عمو شبا تو شرکت نمیموند مطمئنم مامان خودشم این دروغ باور نداره ولی چیو داره پنهون میکنه رو خدا عالم است
مامان و مهمانان گرامی داشتن حرف میزدن اما من تمام فکرم یجا دیگه بود راستش غیبت بابا زیادی ناراحت کنندس مامان عمو اینا رو با بابا شناخته حالا بابا نیس نشسته با کمال احترام داره با فامیل شوهرش حرف میزنه من بودم تو روشونم نگا نمیکردم این مامان من خیلی ادم عجیبیه والا من که سر از کاراش در نمیارم نمیفهمم مشکلش با بابا چیه هیچوقت درمورد گذشتشون چیزی نگفتن نمیدونم چی تو گذشتشون بوده ولی احساس میکنم چیزای خوش ایندی نبوده راستش دلم واسه اونا هم میسوزه با اجبار خانواده هاشون با هم ازدواج کردن و هنوز بعد گذشت تقریبا سی سال هنوز نتونستن بهم علاقمند بشن سخته بی عشق ازدواج کردن خیلی سخته یه عمر با کسی زندگی کنی که نمیتونه صاحب روحت بشه خیلی سخته واقعا به خاطر چشوندن طعم یه زندگی بدون عشق هیچوقت پدربزرگم و نمیبخشم
همینطور تو افکار خودم غرق بودم که ملیحه اومد و همه رو واسه شام صدا کرد همه بلند شدیم و به سمت میز غذاخوری ‌که اونور سالن چیده شده بود حرکت کردیم کنار محمدکسری پسر عمه ام نشستم و ازش خواستم واسم یکم زرشک پلو بکشه اونم زحمتش و کشید محمد کسری رو مث داداش نداشتم دوس داشتم اونم بعضی موقع ها منو اجی صدا میکرد واقعا مث خواهر برادر بودیم همه بی حرف مشغول خوردن بودیم کهیه چیزی خورد به پهلوم محمدکسری بیشعور بود نفهم
_: چته بیشعور خجالت نمیکشی با این قدت چنگال فرو میکنی تو پهلوم اگه بمیرم میخوای چه غلطی کنی
محمد کسری : واقعا عجیب غریبیا با یه ضربه اروم چنگال کدوم احمقی مرده که تو دومیش باشی
_: حالا چیکار داشتی؟
محمدکسری:عاشق شدم
همچین غذاپرید تو گلوم که گفتم الانه که برم اون دنیا محمدکسری هول هولکی یه لیوان اب برام ریخت داد دستم بعد از اینکه ابم و خوردم یکم حالم خوب شد روانی مقدمه چینی نمیکنه یکاره میره سر اصل مطلب عوضی بیفرهنگ
محمدکسری: خوب شدی ؟
_: اینجوری نمیگن نفهم اول همیشه مقدمه چینی میکنن بعد میگن یدفعه پاشو برو جلو دختره وایسا بگو عاشقتم بیشعور تو کی میخوای یادبگیری حرف زدنو ...
محمد‌کسری: خیلی خوب حالا که چیزی نشده ...با دختره حرف میزنی
_: به من چه برو خودت بگو
محمدکسری: اجی کوچیکه یه لطفی بکن چی میشه مگه
_: خودت دوتا خواهر داری بعد من برم برات خواستگار مسخره نیس
محمدکسری: ملیسا و ملودی که ایران نیستن بعدشم دختره دانشگاه شماس میبنی کار خودت
_: بزا بعد شام درموردش حرف میزنیم
محمد کسری: باشه پس
بعد از شام اومد کنارم نشست و گف :
محمدکسری: خوب میری باهاش حرف بزنی
_: اول بگو دختره کیه
محمدکسری: میگم ولی عصبی نشو
_: نمیشم بگو
محمد کسری: پریا تابان
شک گنده ای بودپریا رفیق جون جونی من خواهر پیمان به قول نفس خواهرشوهر ایندش
_: همون پریا تابان که من میشناسم دیگه
محمدکسری : اره همون پریا تابان که تو میشناسی
_: اخه پریا ... تو ...ببین محمد قید پریا رو بزن این همه دختر
محمدکسری : من فقط اونو میخوام
_: لج کردی دیوانه پریا از پسرا متنفر بعد بیاد زن تو بشه
محمدکسری : لج نکردم باور کن ولی دوسش دارم علاقه من یکی دو روزه نیس که پنج ساله میخوامش فقط منتظر بودم وضع زندگیم روبه را بشه بتونم باهاش ازدواج کنم
_: تو الان پنج ساله عاشق پریایی و الان دادی بهم میگی
محمدکسری : مگه فرقیم میکنه
_: معلومه که فرق میکنه تو چی فک کردی پس... پریا مث بقیه دخترا نیس راضی کردنش کم کم چند سال طول میکشه ... یمدت صبر کن سعی میکنم چند بار رو در روتون کنم اونجوری شاید بشه کاری کرد اصلا شاید تو این برخوردا پریا هم بهت علاقمند شد کل مشکلاتمون حل شد
بالاخره بعد کلی حرف راضیش کردم یه مدت صبر کنه بعدشم که کلا رفع زحمت کردن رفتن
 
آخرین ویرایش

فائقه حسینی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/24/19
ارسال ها
51
امتیاز
1,023
سن
19
محل سکونت
اذرشهر
بعد از رفتن عمه اینا به اتاقم رفتم خسته بودم اما فکر قولی که به محمدکسری داده بودم یکم اذیتم میکرد عاشق شدن پریا یکم عجیب به نظر میرسه ولی محمدم مث داداش خودم میمونه درسته از خواهراش زیاد خوشم نمیاد ولی خودش همیشه مث یه تکیه گاه پشتم بود ولی حالا ازم چیزی خواسته بود که زیاد باور نداشتم بتونم از پسش بربیام راستش من زیاد امید نداشتم ولی خوب سعیم و میکنم
تو فکر همین چیزا بودم که خوابم برد .
صبح با صدای الارم گوشی مبایلم از خواب بیدار شدم بعد از انجام کارای روزانم راهی دانشگاه شدم بعدکلی انرژی که صرف کردم واسه پیدا کردن جای پارک ماشینم و پارک کردم و سمت کلاس رفتم خدا روشکر فقط همین کلاس و داشتم بعد از اینکه سر جام نشستم و استاد خفن دانشگاه یعنی استاد ابراهیمی تشریف فرما شدن خدایش استاد محترمی بود ولی نمیدونم چرا درموردش حرفای خوبی نمیشنوم مثلا از یکی شنیدم دوس دختر سابق استاد بود از یکی دیگه شنیدم با دانشجوهاش دوس میشه یا یه مدت شایع شد با یکی از دخترا تو یه خونه زندگی میکنن ولی از من‌ بپرسین میگم همشون دروغن اصلا به من چه ؟ مگه من فوضول مردمم
با پخش شدن برگه ها شروع کردم به نوشتن بعد از اینکه تموم کردم برگم و تحویل دادم و از جام بلند شدم بعدشم از دانشگاه خارج شدم و داشتم میرفتم سمت خونه که آرمین زنگ زد :
_: جانم ارمین
ارمین : جونت سلامت خانومم... امتحان چطور بود ؟
_: بد نبود یعنی خوب دادم
ارمین : برنامه خاصی که نداری واسه امروز؟
_:نه مثلا چه برنامه ای ؟
آرمین : پس اگه تونستم کارام و تنظیم کنم یه سر میریم بیرون میگردیم
_: باشه عزیزم ... کاری باری
ارمین :نه گلم برو استراحت کن
بعد قطع کردن گوشی رفتم سمت خونه و دوباره پارک ماشین تو پارگینگ اینبار از راه پشتی که میخورد به اتاق من رفتم بالا و گرفتم خوابیدم
ظهر بود که با صدای موبایلم از خواب بیدار شدم دستم و دراز کردم و موبایلم و از عسلی کنار تخت برداشتم و جواب دادم
_ : بعله
نفس : میخواین تنها تنها برین عشق و حال میزارم من قراره چتر شیم رو سرتون
_:لطف میکنین کنه ها ... کی میاین حالا؟
نفس : میخوایم بریم شهربازی شب ایشالا هرکیم خواستی بردار بیار با خودت
_: باشه تا ببینم کی و میارم
نفس : پس خداحافظ
بعدم بدون اینکه اجازه بده منم خداحافظی کنم قطع کرد بی شخصیته دیگه
از جام بلند شدم و با فکر به محمد کسری گوشیمو برداشتم و زنگ زدم بهش یه بوق ... دو بوق ... سه بوق و کی بوق دیگه داشتم ناامید میشدم از جواب دادنش که جواب داد
محمدکسری : سلام اجی کوشولو
_: امشب برنامه نداری ؟
محمدکسری : کاری داشتی؟
_: قراره با بچه ها بریم شهربازی گفتم به تو هم بگم
محمدکسری : منظورت از بچه ها دوستاته نه؟
_: دقیقا
محمدکسری : اره بیکارم ... ولی کی میریم ؟
_: راستش نفس گف شب فک کنم منظورش ساعت هشت بود
محمدکسری : باشه پس میام دنبالت
_: باشه پس خداحافظ
محمدکسری:خداحافظ خواهری
بعد قطع گوشی واسه اینکه شک برانگیز نشه به روشنا اینا هم زنگ زدم و اونارم دعوت کردم که البته خواهر محترم من که هیچوقت از تفریح و عشق و حال عقب نمیمونه با کله قبول کرد
داشتم اماده میشدم از تو کمد یه پالتوی سبز ابی و یه شلوار جین ابی تنم کردم موهای قهوه ایم و از یه طرف ریختم دورم یه ارایش محوم کردم چون حوصله شال نداشتم یه کلاه سرم گذاشتم و کفشای اسپرت جینمم پام کردم جلوی اینه وایسادم خودم و زیر نظر گرفتم هیکل بینقصم خیلی بهتر به چشم میومد و این موهای بلند که دیگه چیزی درموردشون نگم میتونم با صراحت بگم یکی از نقاط قوتم که منو سر تر ز بقیه دخترای اطرافم کرده همین موهای بلند شب ساعت هشت بود که محمدکسری زنگ زد گف پایین منتظرمه بعد از اینکه کیفمو برداشتم و از مامان بابا هم خداحافظی کردم رفتم بیرون و سوار ماشین محمدکسری شدم اوهو. اقا رو چه تیپی زده خوب برسیم به انالیز کردنش یه پیرهن براق سرمه ای تنش بود با یه شلوار جین سفید تقریبا تنگ و یه پالتو نیمه کوتاه سفید با کفشای واکس زده سرمه ای موهاشم بالا داده بود در کل دختر کش شده بود
 
آخرین ویرایش

فائقه حسینی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/24/19
ارسال ها
51
امتیاز
1,023
سن
19
محل سکونت
اذرشهر
بعد کلی تو راه موندن بالاخره رسیدیم بعد اینکه به نفس زنگ زدم فهمیدم کجا نشستن و با محمدکسری به سمت بچه ها حرکت کردیم وقتی پیداشون کردیم
من و محمدکسری(همزمان): سلام
بقیه :سلام
حتی روشنا ایناهم زودتر از ما اومده بودن خودمو پرت کردم پیش نفس و پریا و گفتم :
_: چخبر کنه جماعت
پریا : سلامتی عزیزم
نفس : خجالت نمیکشی میخوای بدون ما بیای صفاسیتی
_: نه واسه چی خجالت بکشم
روشنا :نفس جان عزیزم تو نمیشناسی مگه این دختره رو حیا نداره
ارمین : روشناخانوم دارم میشنوما صداتونو ... روشنک خیلیم باحیاس
روشنا : مازیار یاد بگیر نه به بار نه به دار اقا ارمین داره طرفداری روشنک میکنه بعد تو نشستی هیچی نمیگی
مازیار : چیکار کنم مثلا من تو بحث خواهرانه دخالت نمیکنم ارمین خان هم هنوز تجربه نداره واسه همین داره طرفداری روشنک و میکنه یه مدت بگذره میفهمهه نباید تو بحث شما دوتا دخالت کرد
پریا: نمیخواین تمومش کنید خوب پاشین بریم سر بازیامون دیگه
محمدکسری : موافقم
_: شما موافق نباش
بعد دونه دونه بلند شدم رفتیم سمت چرخ و فلک پیمان رفت بلیط گرفت و برگشت حالا داشتن سر اینکه کی با کی بشینه که پریا اولین ادم راه افتاد سمت ورودی مازیارم محمدسری رو پرت کرد طرف ورودی محمدم چون انتظارشو نداشت خورد به پریا ...پریا هم با تعجب برگشت سمت محمدکسری بعدشمنگاشون بهم گره خورد و اتفاق خاصی نیفتاد ولی مث این منگلا داشتن بهم نگا میکردن چرا به نظرتون بالاخره اولین نفر پریا به خودش اومد و کنار کشید بعدشم محمد کسری بالاخره سوار شدیم چرخ و فلک داشتن بالا و بالاتر میرفت منم بیخیال نشسته بودم و بالاخره وقتی رسید پایین پیاده شدیم و بعدشم رفتیم سمت سقوط ازاد و بعدشم ترن هوایی و کلی ات و اشغال دیگه
بالاخره خسته و اش و لاش شده پرت شدیم رو اون زیر انداز نفس اینا
پیمان : بچه ها بلند شید جمع کنید بریم شام بخوریم
بعد اینکه وسایلا رو جمع کردیم و گذاشتیم تو ماشین رفتیم سمت رستوان و پیتزا سفارشدادیم و نشستیم به خورد و خوراک بعد از اینکه حساب کردن از رستورانم زدیم بیرون و از بچه ها خداحافظی کردم و محمدم منو رسوند بعد کلی تشکر بابت روبه رو کردن اونو پریا رو با هم روبه رو کردم رفت سمت خونه خودشون خسته شده بودم بعد اینکه رسیدم خونه یکم پیش مامان اینا نشستم و به حرفای بی سر و تهشون در مورد اقتصاد و قیمت اجناس و هزار جورکوفت و زهرمار گوشدادم گرفتم خوابیدم نصف شب بعد دیدن حواب وحشتناکی که دیدم از خواب پریدم با یاداوری خوابی که دیده بودم تنم لرزید فکر جدایی از ارمین سخته خیلیم سخته مطمئنم تحملش و ندارم میمیرم من ناخوداگاه زدم زیر گریه خیلی دلم میخواست به خودم تلقین کنم که عقطیه خوابه حقیقت نداره ولی یه حسی ته دلم میگفت قراره این اتفاق بزودی بیفته انقدگریه کردم که دوباره خوابم برد .
 
آخرین ویرایش

فائقه حسینی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/24/19
ارسال ها
51
امتیاز
1,023
سن
19
محل سکونت
اذرشهر
روزها پشت سر هم در حال گذر بود امتحانات میانترم تموم شد و امتحانات ترم شروع شد هرچند الان اونم داشت تموم میشد این مدت مث تموم روزای زندگیم گذشت و تموم شد درس خوندم امتحان دادم با بچه ها رفتیم گردش یه بارم محمدکسری و پریا رو تو باغ وحش روبه رو کردم حالا بیخیال امروز اخرین امتحانمون بود قرار بود امشب بریم مهمونی خونه دوست پریا که اسمش لعیاس دختر باحالیه و یه نامزدباحالتر از خودش به اسم امیرعلی داره زوج خلین درکل یبار پریا لعیا رو بهمون معرفی کرده حالا واسه مهمونیش به پریا گفته ما رو هم ببره البته از این موضوع پسرا خبرندارن چون صد در صد مخالفت میکنن با رفتنمون البته ما کی به حرف اینا گوش دا یم که این بار دوممون باشه
ارمین : تو فکری گلم
_: اهوم... دارم به این چند روز فکر میکنم
ارمین : عسلم بجا فکر کردن به گذشته به چند دیقه بعد فک کن که قراره امتحان بدیم
_: اتفاقا به اونم فک میکنم
ارمین: زباد فکرت ودرگیر مسائل زندگی نکن
_: چشم
ارمین : چشمت بی بلا عزیزم
پیمان : چی پچ پچ میکنین شما دوتا اینجامجرد نشسته ها
پریا : اخه داداش من به تو چه ... تو مگه فوضولی
پیمان : نه خواهرکوچولو نیستم ولی از اونجایی که روشنک هراز چندگاهی بهم داداش میگه غیرتم اجازه نمیده خواهرم با یه مرد نامحرم بحرفه
نفس : پیمان جان عزیزم انگار خیلی درس خوندی مغزت قاطی کرده
پیمان : نفس از توانتظار نداشتم این حرف و بزنی
با یاداوری امتحان از جام پریدم که نگاه بچه ها کشیده شد سمتم
_: پاشین گمشین الان امتحان شروع میشه
با هم از جامون پریدیم و رفتیم سمت کلاس هامون با بدبختی شروع کردم به نوشتن امتحان الکترونیکی بود و بعد از اینکه تموم شد نمره که دیدم ده شدم هشتم از امتحان میانترم میشه هجده بد نیس خوبه وقتی رفتم بیرون بچه ها رو دیدم که چمبره زدن رو چمنا دارن حرف میزنن
فاطیما : گند زدم یازده و شصت شدم
دلم میخواس با پشت دس بخوابونم دهنش دختره اعصاب خوردکن من خر خونتر از این ندیدم از اوناس که واسه بیست و پنج صدم نمره همه کار میکنن
نگاه عصبی فائزه یکی از دخترای شر و شیطون کلاس که با وجود هوش زیادش زیادی بازیگوش بود میدونم الان دلش میخواست خفه کنه فاطیمارو حقم میدم بهش فائزه ادم این مزخرفات نیس که زیادی درس بخونه به قول خودش اونکه چهارده پونزده میگیره هم قراره اخرش بهش لیسانس بدن فاطیمایی که خودش و خفه میکنه هم همینطور پس چه لزومی داره خودش و اذیت کنه
بعد اینکه پریا و نفس اومدن قرار شد دوساعت بعد بیان خونه ما
سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت خونه تا رسیدم به مامان گفتم مهمونی دعوتم و نفس و پریا میان اونجا تا اماده شیم
تا نفس و پریا بیان پریدم تو حموم و یه دوش ابگرمه یه ساعته گرفتم
وقتی اومدم بیرون یه دس لباس راحتی تنم کردم و نشستم جلو ایینه نگام به قیافه ام افتاد جذاب بودم اونم بینهایت چشای سبز ابی ابروهایی نیمه پر ل**ب و بینی متناسب با صورتم موهای مهوه ای تیره ام که حالت فرداشت و منم معمولا صافش میکردم
با اومدن پریا و نفس شروع کردیم به اماده شدن بعد اینکه خوشگل کردیم تموم شد هرکدوم نفس سوار ماشین خودش شد و پریا ولی گف حوصله رانندگی نداره تودش و پرت کرد تو ماشین من وقتی به نفس گفتم بیا تو هم با ماشین من بریم گف مسیرش به ما نمیخوره اخر شب دیگه برنگرده این سمت با ماشین خودش بره سمت خونشون ما هم قبول کردیم
بعد اینکه رسیدیم به ویلای امیرعلی نامزد لعیا ماشینا رو پارک کردیم و رفتیم سمت ورودی لعیا اومد جلو و خوش امدگفت ازمون خواست بریم بالا نمیدونم چرا استرس داشتم میدونین یه حسی بهم میگفت سالم از این داومدی تو ولی دل شکسته برمیگردی قاطی کردم انگار چند وقتیه احساس خیلی بدی دارم ولیاین حس چیه فقط خدا عالم است
بعد اینکه لباسامون و تو رختکن دراوردیم نفس و پریا رفتن پایینم منم موندم ارایشم و تجدید کنم بعد برمپایین پیششون چند دیقه بعد از بچه ها از اتاق اومدم بیرون از چند قدم رفتم جلو و یه صدای اشنایی از اتاق شنیدم داشتن حرف میزدن اگه فک کنین فوضولم میکشمتون با شنیدن صدای یه اشنا کمرم به وضوح شکست در عرض چند دقیقه حس کردم له شدم شگستم صدای شکستن قلبمو به وضوح شنیدم
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا