در حال تایپ رمان عشقی برای انتقام خواهرم رزا | PEACE GIRL کاربر انجمن یک رمان

PEACE GIRL

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/18/19
ارسال ها
42
امتیاز
3,603
محل سکونت
شهری که نباشد در آن هیچ عابری جز من و رویاهام!!
وب سایت
rozmusic.com
کد رمان:2206
ناظر رمان: @Faezeh.H
***

نام رمان: عشقی برای انتقام خواهرم رزا

نام نویسنده : سارینا

ژانر: درام، پلیسی، اجتماعی

خلاصه ی رمان: رمان درباره ی دختری به نام سایه می باشد،که در سن 15 سالگی شاهد کشته شدن خواهرش رزا به دلیل یک اتفاق یا بهتر است بگویم، یک اشتباه بوده. حالا بعد از گذشت ده سال، او تبدیل به یک پلیس کار کشته جوان شده که درصدد انتقام خواهرش از کسانی است که منجربه مرگ دردانه قلبش شده اند ، انتقامی که باعث می شود، او وارد بازیه خطرناکی شود؛ که امکان زنده ماندش بسیار کم است ، بازی که او را مجبور به عشقی ناخواسته می کند و .......
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263







نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

PEACE GIRL

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/18/19
ارسال ها
42
امتیاز
3,603
محل سکونت
شهری که نباشد در آن هیچ عابری جز من و رویاهام!!
وب سایت
rozmusic.com
*مقدمه*

باز هم خاطرات تلخ و شیرین در افکارم جولان می دهند؛
هردو باهم در میدان من را می تازانند، اما آنی که می برد.
.
خاطرات تلخ است، خاطراتی که مرا تا مرز جنون می کشانند. خاطراتی بس اشتباه که حماسه‌ای ازبی رحمی روزگار و آدم هایش برایم رقم زده؛
بی رحمی هایی که من و سرنوشتم را تغییر داده و من را در مسیری بس دراز و پر پیچ خم نهاده.
سرنوشتی که پایانش برایم خیلی مهم است.
واقعا پایان این داستان چگونه است؟ آیا تنها انتقامی است برای عزیزترینم؟
آیا این سرنوشت و آدم هایش چیز دیگری جز خواهرم از من می ربایند؟
همه ی این سوال ها و تشویش ها را به دست زمان می سپارم و تنها کاری که می کنم، فکر کردن «"برای انتقام خواهرم رزا "» است.


*سایه*

باز هم، با دلی خون و افکاری که تشویش و بی نظمی در آن موج می زند، از خواب بیدار می شوم.
عرق سردی بر پهنای پیشانی‌ام جای خوش کرده و من، منی که پرم از همه چیز و همه کس، منی که در جای جای این زندگی شوم، تنها چیزی که نصیبم شده، غم و ناراحتی و کوله بار خاطراتی بوده، که طعم تلخ زیستن در این‌ کره‌ی‌ خاکی را، بیشتر از طعم شیرین زیستن در کنار خانواده و عزیزان برای من تداعی کرده و می‌کند.
با کابوس های شبانه از خواب پریدم!
گفتم‌‌: خواب؟!
یادم نبود که سال ها است، که من یک خواب پر از لذت و آرامش نداشته‌ام تا جایی که حتی می توانم، بگویم شاید اصلا اسم خواب های من خواب نیست‌؛ بلکه جهنمی است، برای یادآوری اتفاقات و خاطرات تلخ گذشته!
خاطراتی که، در بیداری هم گریبان گیر ذهن و افکار بهم ریخته ی من هستند!
بیخیال خواب و تشویش های شبانه‌ام می شوم و طبق عادت همیشگی‌ام با لباس ورزشی هایم راهی یک پیاده روی نه چندان طولانی می شوم!
شاید جای سوال باشد، که من چطور این ساعت از شب دل به دریا می زنم و خودم را رهسپار خیابان هایی می کنم، که همچون من، در این ساعت از شب تک و تنها و عزادارند؟!
_ راستش آنقدر، دلم را به دریا زده ام که، ترس و واهمه از چنین خطراتی را به راحتی در خود حل می کنم!
به ساعتم نگاه می کنم، این دقایق و ثانیه های عمرمان هم عجب، بی معرفت و نامرد هستند؛ آن چنان از یک دیگر پیشی می گیرند، که گویا کسی دنبالشان گذاشته است و آنها در حال گریز هستند!
دست از فلسفه بافی بر می دارم و نگاهی دقیق تر به ساعت مچی ام می اندازم و متوجه می شوم، ساعت 5 بامداد را نشان می‌دهد؛ و این یعنی من، تا الآن حدودا 3 ساعت است که در حال راه رفتن هستم.
عجب!
قرار نبود، اینقدر طولانی بشود. ولی خوب زیاد جای تعجب ندارد، من سال هاست که به این یک دفعه غافلگیر شدن و تعجب کردن ها عادت دارم!
مخصوصا در رابطه با موضوع زمان!
 
آخرین ویرایش

PEACE GIRL

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/18/19
ارسال ها
42
امتیاز
3,603
محل سکونت
شهری که نباشد در آن هیچ عابری جز من و رویاهام!!
وب سایت
rozmusic.com
نمی دانم چی شد؟!
دقیقا!!
فقط این را می دانم که همین که پایم به خانه رسید؛ چشم هایم بی صبرانه خود را به آغوش خواب سپرد.
خوابی که هرچند کوتاه بود، اما تن رنجور من را کمی تیمار کرد.
خوابم دو ساعت بیشتر طول نکشید، جای تعجب دارد چون من همیشه 1ساعت بیشتر نمی توانم به یک خواب راحت و بدون استرس بروم!! از آن گذشته این سری خودم خواب و رخت خواب را وداع نگفتم!! بلکه با صدای تلفن همراهم از خواب پریدم، زنگ تلفنم جای تعجب ندارد. برای من این تعجب دارد که خودم از خواب بیدار نشده ام.
خوب از حواشی اتفاقات صبح که بگذریم، از پایگاه به من زنگ زدند و از من درخواست کردند، هرچه سریعتر به پایگاه بروم؛
که من هم بی معطلی شال و کلاه کردم و با آخرین سرعت به سمت پایگاه رانندگی کردم!!
شاید جای سوال باشد که، منی که خودم پلیس هستم چرا قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت نمی کنم؟:
اول اینکه، الان عجله دارم!
دوم اینکه، من قهرمان رالی کشور در قسمت زنان هستم، و حتی اگه خودم هم بخوام نمی تونم آرام برانم.
سرعت یه جور مسکن شده برای من، واسه همین نمی توانم آرام رانندگی کنم؛ که این موضوع باعث شده تا حالا کلی توسط فرماندهان ارشد معاخذه بشم و مورد برخورد مقامات قرار بگیرم!!
خوب، از این موضوع که چطور توانستم با وجود این همه مخالفت و معاخذه باز هم با سرعت رانندگی کنم بگذریم، در رابطه با این تماسی که از پایگاه با من گرفته شد، یه احساس عجیبی دارم، انگاری قراره به چیزی که سال ها منتظرش بودم برسم اصلا نمی دونم این چه حسی هستش؟!

به پایگاه که رسیدم بی هیچ معطلی، وارد شدم همه جلوی پاهایم بلند شدند،از پیرو جوان!! آخه آنجا همه برای من احترام خاصی قائل هستند؛ که دلیلش هم به خاطر موفقیت های پی در پیم هستش،که در عملیات متفاوت کسب کردم، آن هم علی رغم سن کمم!!
با اجازه و ادای احترام وارد اتاق تیمسار ارشد آقای محبی شدم.

آقای محبی:
_ بفرمایید خانم حشمتی! منتظرتون بوم. راستش یک خبر خوش و یک خبر بد براتون دارم!

سایه:
_بفرمایید جناب محبی، بنده سرتاپا گوش هستم!

آقای محبی:
_خوب، راستش ما بالاخره تونستم باندی که باعث اثارت شما و قتل خواهرتون شد را پیدا کنیم!

سایه:
_واقعا! بالاخره پیدا شدند؟!

آقای محبی :
_بله، اما!

سایه:
_اما چی؟! مشکل کجاست؟! لطفا بهم بگید شما که می دونید این موضوع چقدر برای بنده حیاتی هستش!
 
آخرین ویرایش

PEACE GIRL

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/18/19
ارسال ها
42
امتیاز
3,603
محل سکونت
شهری که نباشد در آن هیچ عابری جز من و رویاهام!!
وب سایت
rozmusic.com
آقای محبی:
_ راستش ریسک این کار بسیار بالا هست و حتی امکان داره توی این عملیات جونتون را از دست بدهید!

سایه:
_ آقای محبی، من این عملیات را بدون هیچ هراس و ترسی می پذیرم و هر تعهدی که بخواید می دم که نشون بدم، تماما مسئولیت هر گونه اتفاقی خودم عهده دار میشم.
فقط شما به من مجوز شرکت در عملیات بدید!

آقای محبی:
_ راستش دوست دارم، که بفرستمتون اما وا قعا نمی توانم! واقعا نمی توانم خطر و ریسک از دست دادن یک نیروی زبده و بامهارت را بپذیرم!

سایه:
_لطفا آقای محبی مخالفت نکنید، لطفا!

آقای محبی:
_ سایه خانم راستش، موضوع این هستش که، چه جوری بگم؟!

سایه:
_گرچه از اینکه تیمسار منو به اسم صدا زده بود، متعجب شدم اما به روی خودم نیاوردم و گفتم:
_خوب بگید، موضوع اصلی چی هستش؟!

آقای محبی:
_ خوب راستش می دونید ! اووف خیلی سخته گفتنش!

سایه:
_دیگه واقعا داشتم از دست آقای محبی عصبی می شوم. من همین طوری به اندازه ی کافی وقتم کم هست! ایشون هم همین طوری ایستادند و هیچ حرفی نمی زنند و دارند الکی وقت من را هدر می دهند!
با خستگی و صدایی که رگ هایی از عصبانیت درش موج می زد گفتم:
_لطفا حرفتون را کامل بزنید.

آقای محبی:
_ ببخشید بله چشم الان می گویم، راستش من خوب راستش من، از شما خوشم می یاد! در واقعا بهتر هست بگم خیلی خوشم می یاد و عاشقتون شدم و نمی تونم دوریتون و هم چنیین به خطر افتادنتونو بپذیرم.

سایه:
_ وای تیمسار داشت چی می گفت؟!! من به اندازه ی کافی ظرفیتم برای شنیدن چیزهای مسخره پرهستش!
خندیدم و گفتم:
_دارید شوخی می کنید مگرنه؟!
 

موضوعات مشابه


بالا