در حال تایپ رمان توله گرگ | *SHAKIBAgh* کاربر انجمن یک رمان

رمانم چطوره؟ ادامه بدم یا نه؟

  • افتضاحه ادامه نده

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    23

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
کد رمان:2211
ناظر رمان: @.-.yasi.-.
رمان : توله گرگ
ژانر : تخیلی، تراژدی، عاشقانه
نویسنده : *SHAKIBAgh*
خلاصه :
باید گشت به دنبال کسی که، بتواند عمرش را جاودانه سازد...
تا دخترک بتواند با عشق او، با گرگینه های هم‌خونش مبارزه کند!
باید گشت...
دنبال مردی خون‌خوار... خون‌آشامی که با او یکی شود.
هرچند که دشمن‌اند!
رازی سر به مُهر که زندگی دخترک را احاطه کرده!
آیا می‌توان چشم به روی تمام دشمنی ها بست و عاشق شد؟
با ما همراه باشید.
لحن : ادبی
از زبان: سوم شخص و اول شخص​
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263







نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
به نام تک آپاراتی قلب‌های پنچر
مقدمه :
گرگ تیر خورده که از زخم ناله نمی‌کنه!
چون می‌دونه اگه با ناله کفتارها احساس غرور می‌کنن...
زخمم خوب می‌شه بی ناله،
اما!
میدرم، تموم کفتارهایی‌رو که سر شکستن غرورم شرط بستن.
***
بار دیگر قلمش را روی میز کوبید، اما این بار محکم‌تر از قبل. درست مثل سردردی که از چند ساعت پیش به سراغش آمده بود و حال کلافه‌اش کرده بود.
با صورتی درهم رو به رامونا که در آن ‌سوی میز چوبی، غرق در تخیلاتش بود، گفت:
- دیشب ماه کامل بوده پدر؟
رامونا اما بیش از حد در فکر و خیال بود. دستی جلوی صورتش تکان داد تا به خود بیاید. با تکان خفیفی به سمت دخترک برگشت.
- چ...چیزی گفتی؟
نفسش را پر صدا بیرون داد و تکرار کرد:
- می‌گم دیشب ماه کامل بوده؟
مرد که افکارش پاره شده بود، دستی به موهای قهوه‌ایش که رو به سفید شدن بودند کشید وبا ‌بی‌حوصلگی جواب داد:
- اوهوم... چطور؟ بازم کابوس دیدی؟
- آره طبق معمول( و با پوزخندی روی لبانش ادامه داد) منتها این بار آپدیت‌تر شده بود... با گرگ سراغم اومده بود.
با این حرفِ کارمِن، جا خورد و مشکوک پرسید:
- گرگ؟
کارمن ریزبینانه حرکات مرد را در نظر گذراند و بی‌توجه به سردردش، زیرکانه پاسخ داد:
- آره گرگ... چطور؟ چیزی شده پدر؟
دستپاچه از روی صندلی بلند شد که با صدای بدی به روی زمین افتاد. بی‌توجه به آن، پاسخ داد:
- نه، چیزی نشده...تو هم نگران نباش، تا آخر هفته می‌برمت پیش یه روانپزشک!
و به سرعت به سوی در کلبه رفت. صدای برخورد کفش های رامونا با کف چوبی کلبه، آهنگی شد برای افکار درهم و برهم دخترک. کارمن خیره به خطوط نامفهوم روی دفترچه، با خود گفت:
- مطمئنم اون داره یه چیزی رو از من پنهون می‌کنه!
با صدای بسته شدن در، به خود آمد. با احساس طعم شوری به روی لبش، دستی به آن کشید. ناگهان سر انگشتانش پوشیده از خون شد. با وحشت از جا برخاست و دوان دوان خود را به دست‌شویی رساند. از دیدن آنچه در آیینه بود، لرزی به وجودش رخنه کرد.
از بینی‌اش خون همچون چشمه‌های جوشان، جاری شده بود و یه زیر گلویش رسیده بود. رنگ گندم‌گون صورتش، حال به سفیدی می‌زد و طوسِیِ چشمانش از همیشه کم رنگ‌تر و بی‌حال‌تر بود.
با عجله شیر آب را باز کرد و مشغول شستن رد خون شد. چندی بعد، خسته و کم جان، خود را به روی تخت گوشه اتاق انداخت و خود را به چند ساعتی مرگ، از جنس خواب دعوت کرد.
 
آخرین ویرایش

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
با احساس چیزی روی گونه‌اش، از مرگِ چند ساعته دست کشید اما چشمانش را باز نکرد. صاحب این دست بزرگ و ضمخت مردانه را به خوبی می‌شناخت. رامونای سخت‌گیر که در تمام این هفده سال و چند ماه بهترین پدرانه‌ها را به خوردش داده بود، حال مهربانانه نوازشش می‌کرد. چشمانش را باز کرد و زیر ل**ب زمزمه کرد:
- بالاخره اومدی... پدر!
رامونا نفس پر دردی کشید و سعی کرد با دزدیدن نگاهش، غمِ چشمانش را پنهان کند اما با صدای پراز اندوهش باید چه می‌ کرد؟
- آره... دخترم.
کارمِن کمی خود را بالا کشید و به تاجِ تخت تکیه زد. نگاهش را در صورت رامونا چرخاند و در آخر، خیره به چشمانش ماند.
به خوبی می‌توانست هاله‌ای که آبیِ چشمانش را کدر کرده بود، بشناسد. برای بار هزارم خود را لعنت کرد که چرا اسم گرگ را پیش او آورده است؛ اما ناگهان با بی‌فکری گفت:
- هنوزم نمی‌خوای بگی چی شده؟
لحنش آرام بود اما بیش از حد طلبکارانه! رامونا بار دیگر، دستش را در موهای کارمن فرو کرد و پاسخ داد:
- گفتم که... چیزی نیست.
کارمن: اما من باور نمی‌کنم، بگو چرا از این که من خواب گرگ دیدم این همه وحشت کردی؟ ها؟
رامونا: من وحشت نکردم... فقط متعجب شدم.
کارمن: نه! تو ترسیدی... درست مثل همین الان!
کم‌کم تناژ صدایشان بالا می‌رفت و لحنشان کوبنده‌تر می‌شد. رامونا دست از نوازش کشید و چنگ بر موهای خود زد. با عصبانیت از جا برخاست و فریادگونه گفت:
- من نترسیدم، هیچ‌ وقت!
صدای او، کارمن را هم وادار کرد تا بایستد و مثل خودش داد بزند:
‌‎‏- اما تو ترسیدی... تو همیشه می‌ترسی... واگرنه پس چرا نمی‌‌گی چی شده پدر؟!
- من پدر تو نیستم!
فریاد رامونا در گوشه و کنارِ کلبه و حتی در جنگل هم پیچید و در آخر سیلی محکمی شد، به روی گونه‌ی بیش از حد سفید کارمن.
خشم وجود دخترک را فرا گرفت. بدون حتی نیم نگاهی به صورت خشمگین رامونا، به سمت در دوید و به سرعت از کلبه بیرون زد. چند باری نزدیک بود با سر بر زمین فرود بیاید اما به هر طریقی دوچرخه‌اش را که روی ماسه‌های کنار رودخانه افتاده بود برداشت و بی‌هدف رکاب زد.
قطرات اشک به روی صورتش جولان می‌دادند و دید چشمانش را حسابی کور می‌کردند. در میان احساسات دخترانه‌اش، نفرت بهتر از بقیه خودنمایی می‌کرد .
نفرت از همه‌چیز و همه‌کس؛ از مادری که پس از به دنیا آمدنش، او را رها کرد و رفت و دیگر هم سراغش را نگرفت. و پدری که حال ادعا می‌کرد پدر او نیست.
با تمام وجود رکاب می‌زد تا فقط دور شود از خانه، و جایی را برای آزادانه گریستن پیدا کند. آنقدر ‍صدای هق‌هق‌هایش بلند بود که حتی صدای ناله‌های رودخانه را که به سرعت می‌گذشت هم نمی‌شنید.
موهای پریشانش آزادانه در باد، پرواز می‌کردند و مژگان بلند و خیسش با سوز و سرمای باد، هم آغوش می‌شدند. گونه‌هایش در اثر سرما سرخ و گلگون بودند و تنش لرزش آرامی داشت.
ناگاه به خود آمد؛ از میانِ درختانِ سر به فلک کشیده‌ی کاج و افرا تنها نور کمی از آفتاب پاییزی بود که جنگل را روشن و راه را جلوی پای دخترک می‌گذاشت‎‌.
 
آخرین ویرایش

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
اطرافش را به خوبی می‌شناخت. در میان دوستانش به دختر جنگل معروف بود. شاید هم نسخه‌ی به روز شده‌ی تارزان!
از دوچرخه پیاده شد و آن را روی زمین انداخت. دوان دوان به سمتش رفت و با تمام وجود، دستانش را به دور او حلقه کرد. درختی کهنسال، که آرامش عجیبی به او می‌داد؛ آرامشی شاید مثل آغوش های مادرانه. آغوش هایی که او هیچ‌وقت طعمش را نچشید.
سعی کرد خود را از غم‌ها رها کند اما باز هم، تمام افکاِرِ چندی پیش، به سویش هجوم آوردند. دوباره شروع کرد به هق‌هق و گلایه؛ می‌خواست رفتار تلخ رامونا را فراموش کند و دختر خوبی برایش باشد. مثل وقتی که این کابوس‌های عذاب‌آور هنوز شروع نشده بودند! در میان گلایه‌ها، ناگهان احساس عجیبی در وجودش رخنه کرد. حس می‌کرد رخت چرک‌های یک سال پیرمردی را درون دلش چنگ می‌زنند.
دلشوره‌ای عجیب، که بر تمام تنش قالب شد و وادارش کرد تا نگاهی به آسمان بیاندازد.
آفتاب عزم رفتن کرده بود و کم‌کم جای خود را به ماه می‌داد. با عجله به طرف دوچرخه دوید و محکم پا زد. همراه با دلشوره، نگرانی هم مهمان دلش شد. این احساس ناگهانی را درک نمی‌کرد، نکند اتفاقی افتاده باشد! نکند سکته‌ای پدرش را مورد هجوم قرار داده باشه! نکند...
سری تکان داد و افکار مسمومش را پس زد و به جایش محکم‌تر پدال را فشرد. تیزی آفتاب، چشمانش را اذیت می‌کرد. نگاهی به ساعت مچی روی دستش که 4:30 را نشان می‌داد انداخت.
با این که روزهای پاییزی کوتاه‌اند اما، هنوز برای غروب آفتاب زود است. پرواز ناگهانی کلاغ‌ها دلشوره‌اش را شدت داد. با دیدن کلبه که درمیان درختان پنهان شده بود، نفس عمیقی کشید. پیاده شد و بازهم دوچرخه را روی ماسه ها رها کرد. سکوت عجیبی گوش‌هایش را نوازش می‌کرد. در کلبه نیمه باز بود و همه جا غرق در سکوت. در را آرام هل داد و وارد شد. اوضاع آشفته کلبه، شکش را به یقین تبدیل کرد؛ خرده شیشه‌ها و گلدان‌های کف اتاق، نشان از دعوایی طوفانی بودند.
بوی عجیبی در شامه‌اش پیچید، عطری تلخ و تند که دل را می‌زد و بسیار سردردآور بود.هرچه با چشم جست‌و‌جو کرد، نشانی از رامونا نیافت.ناامید صدا زد:
- پدر... خونه نیستی؟
در اتاقش را باز کرد و با دیدن آنچه که در انتظارش بود، جیغ های بلند و پی‌درپی سر داد. جیغ های هستریکی که گوش پدر را می‌آزرد.
رامونا غرق در مایع سرخ رنگی که کاش آنچه در افکار کارمن بود، نباشد؛ روی زمین افتاده بود و به سختی به تخت تکیه داده بود. روی بازویش ردی از دندان‌هایی بزرگ و تیز داشت که تا انتها در گوشتش فرو رفته بودند و سینه‌ی ستبرش پر بود از خراش‌هایی عمیق و طولانی.
به سختی ل**ب‌های تشته و خشکش را از هم جدا کرد و گفت:
- دهنتو ببند دختر جون!
با این حرفش، گویی کارمن را از شوک بیرون آورد. چشمان دخترک دوباره بارانی شد و با عجله به سمت رامونا دوید. عجب روز نکبت و نحسی است امروز!
سرِ رامونا را در آغوش گرفت و سعی کرد حرفی بزند، اما هق‌هقش اجازه انجام این عمل خطیر را نمی‌داد. بینی‌اش را بالا گشید و گفت:
- چه بلایی سرت اومده! چی شده؟
رامونا اما نفس‌هایش تنگ شده بودند و می‌خواستند راه گلو را بند بیاوردند. آرام گفت:
- وقت موندن نیست... باید... باید بری... اونا به زودی بر می‌گردن!
کارمن: هیس! هیچی نگو، خون زیادی ازت رفته.
رامونا برای بار هزارم، هوا را بلعید و گلویش سوخت تا کمی حرف بزند:
- اون... اون طرف جنگل، یه کلبه قدیمی هست... برو... برو پیش گاتل پیر.
و کوله‌ی مشکی و بزرگی را به طرف دخترک هل داد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
دخترک با بهت نگاهی به کوله‌ی خونی انداخت و گفت:
- اما...اما من...
رامونا: تو باید بری... خیلی زود... اونا تو رو می‌کشن.
و در حالی که نفس‌هایش به شماره افتاده بود، ادامه داد:
- فقط منو ببخش... حالا... حالا برو.
دخترک سردرگم بود. آخر چه کسی کمر به مرگ او بسته است؟ چشمان فروبسته رامونا، نوید از مرگ و تنهایی می‌داد؛ سیل اشک‌هایش شدت گرفت. بو*س*ه‌ی عمیقی به روی پیشانی مرد پدرخوانده زد و برای آخرین بار عطر تنش را بویید. اما یک چیز عجیب بود! بوی خون مرد، دخترک را حریص می‌کرد.
تن بی‌جان رامونا را روی زمین خواباند و در آخر چنگ بر کوله پشتی کنارش زد. از جا برخاست. آخرین نگاهش را به مرد خفته در خون انداخت؛ امروز سراسر پر بود از آخرین ها، حیف که رامونا نامرد بود و آخرین نگاه پر مهرش را بدرقه راه دخترک نکرد.
مثل همیشه از همه چیز چشم پوشید و سعی کرد تمام خاطراتش را فراموش کند. با عجله از کلبه بیرون زد و با تمام قوا، شروع به دویدن کرد. حتی به ذهنش هم نیامد که با دوچرخه سریع‌تر می‌‌رود.
آسمان، دل گرفته بود و آفتاب هم آخرین نفس‌هایش را می‌کشید. جیرجیرک‌ ها آواز می‌خواندند و صدایشان، هم‌نوای دل پر درد رودخانه می‌شد. نسیم سردی می‌وزید و شاخ و برگ درختان را در دست گرفته بود؛ از ترس سرعتش را دو برابر کرد و آنقدر رفت، که مطمئن شد کسی دستش به او نمی‌رسد.
نفس‌هایش بریده بریده بودند و سینه‌اش به شدت خس خس می‌کرد. به درخت تنومندی تکیه زد و حجم عظیمی از هوا را در خود فرو برد؛ هوا سرد بود و کاش این سرما به جای سوزش، مرحمی می‌شد بر آتش دلش که تا عمر دارد، از خاطرش نخواهد رفت.
ناگهان صدایی پی در پی، لرزه بر اندامش انداخت. همان صدایی که در این یکی دو سال سوهان روحش شده بود و بعضی شب‌ها را تا سحر، بر او زهر می‌کرد؛ و حال هم تخم نفرت و کینه را در دلش فرو نشاند.
زوزه های بلند و کش‌داری در همان نزدیکی، که به او فهماند دیگر هیچ چیز، حتی از جسم پدرش هم باقی نخواهد ماند. مطمئناً گرگ‌ها تا الان ضیافتی برپا کرده‌اند و با سینه‌ی تنومند و بازوهای قدرتمند پدرش، دلی از عزا در آورده‌اند.
با این تصور، بار دیگر اشک از چشمانش جاری شد و دیدش را تار کرد. روی زمین سُر خورد و سرش را به درخت تکیه داد. پاهایش را در خود جمع کرد و کوله پشتی‌اش را در آغوش گرفت؛
بوی خون می‌داد! خون رامونا، که گویی هنوز تازه بود و حال دخترک را دگرگون می‌کرد.
حریصانه بو می‌کشید و انگار که مورفین به بدنش تزریق می‌کردند، آرام گرفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
چشم بست و خود را به نوای دل‌خراش باد سپرد. زوزه گرگ‌ها بیش‌تر می‌شد و نفرت و سردرد دخترک هم به همین منوال بود.
این رویداد تلخ، نقطه‌ی پررنگی بر پایانِ تا این جای سرنوشتش بود، من بعد باید از اول خط شروع کند، گویی هنوز اول راه است؛ با خود اندیشید:
- حالا که بابام‌رو ازم گرفتن... منم کوتاه نمیام، این یه شروعه! من انتقام می‌گیرم!
سفر دور و درازی در پیش است، پس پیش به سوی آینده.
کم‌کم پلک‌هایش به روی هم افتادند و دخترک با آغوش باز، به استقبال مرگ دروغین رفت. زوزه ها همچون لالایی‌های مادری که هیچ وقت نبود و نسیم هم به جای نوازش‌های پدرانه، اورا به سوی خواب بدرقه کردند.
کمی آن طرف تر اما همهمه‌ای در میان گله است. مردی همیشه اخمو با موهایی لخت و هم رنگ با چشمان قهوه‌ایش، به دنبال توله‌ای به ظاهر خطاکار می‌گردد و مطمئناً برای پیدا کردن او هر کاری خواهد کرد!
و تنها این ماه است که با لبخندی تلخ، نظاره‌ گر بازی سرنوشت است!
***
شبنم از روی برگ درخت سُر و پس از پروازی نچندان طولانی در دهان نیمه باز کارمِن فرود آمد. نور خورشید از لابه‌لای شاخسار درختان خجالتی می‌گذرد و به صورت غرق در خواب دخترک می‌تابد. درختان خجالتی از آن دسته درخت‌هایی هستند که وقتی از پایین نگاهشان می‌کنی، مرزی میانشان است و شاخه‌های هیچ درختی با درخت دیگر، درهم نشده است.
نور خورشید چشمش را زد و او را وادار کرد تا از خواب دست بکشد و به واقعیت برگردد. خمیازه بلند و بالایی کشید و با یک دست گردن، و با دست دیگر چشمان م*س*ت خوابش را مالش داد. به خاطر جای خواب سفت و سخت دیشب، گردنش به شدت درد می‌کرد.
هنوز منگ بود و سعی کرد با چند نیشگون، خود را هوشیار سازد. با سوزش آخرین نیشگون که از پایش گرفت، همه چیز را به خاطر آورد. خواب، خون، دعوا، فرار، دلشوره، تن زخمی رامونا، ترک او و در آخر زوزه های بی‌امان. همه را به خاطر آورد.
چشمان کاسه خونش دوباره غرق در اشک شدند اما، با پشت دست محکم به چشمانش کشید و آنها را به خاطر پرکاریشان سخت تنبیه کرد. دلش نمی‌خواست همه چیز را اینقدر ساده بگیرد اما گریه را هم جایز نمی‌دانست.
هنوز راه زیادی در پیش دارد؛ باید گاتل را پیدا کند. باید انتقام خون رامونا، پدرش را بگیرد.
صدای قار و‌ قور شکمش اورا از از افکارش بیرون کشید. او فعلا نمی‌تواند حتی شکمش را سیر کند، چه رسد به انتقام خونین، آن هم از گرگ ها!
زیپ کوله را که کنارش افتاده بود، باز کرد و مشغول گشتن شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
با تعجب نگاهی به اطراف انداخت، اما چندی نگذشت که سرش را تا گردن درون کوله فرو برد. کمی سرک کشید و زیر ل**ب زمزمه کرد:
- مگه می‌شه؟!
کیف پر بود از لباس و غذا و هرآنچه که برای یک سفر بلند مدت نیاز است! زیپ‌های دیگر را هم باز کرد و همه جا را گشت. از قطب‌نما و نقشه گرفته تا خوراک و لباس، همه و همه در کوله وجود داشت؛ گویی که این یک سفر از پیش تعیین شده بود. حتی چاقوی خنجر مانندی که رامونا روز تولدش به او هدیه داده بود هم، بود! واقعا تعجب برانگیز است.
هنوز هم در کَتَش نمی‌رفت؛ یعنی رامونا از همه‌ی این ها خبر داشته؟ آخر چطور ممکن است؟! شاید هم تا پیش از بازگشت گرگ‌ها این ها را آماده کرده. اما چطور؟!
صدای قورقور شکمش که همچون قورباغه‌ای گرسنه بود، او را از فکر و خیال‌های بی‌سرو تهش بیرون کشید.
کلافه دستی به درون کوله فرو برد و کمی این طرف و آن طرف کرد تا چیزی به چنگ آورد اما، با برخورد چیز سفت و سردی از کار ایستاد. چشمانش را در کاسه چرخواند و بی حوصله گفت:
- خدایا... بازم سورپرایز؟!
چنگ زد و آن را بیرون کشید و با دیدنش احساس کرد قلبش از تپش ایستاد. معده‌اش به سوزش افتاد و چندی بعد، تمام محتویات که نه... چیزی شبیه به آن را بالا آورد. خب انتظار بیش از این هم نبود! کسی که یک شبانه روز ل**ب به غذا نزند، اصولا چیزی در معده بی‌چاره‌اش هم نخواهد بود.
تا نگاهش به آن می‌افتاد، حالش بد می‌شد و از ته دل اوق می‌زد. سعی کرد تا آن اندک دل و جراتی را که داشت را هم جمع کند و آن چیز سخت را وارسی کند. نفس عمیقی کشید و بوی تعفن آور اسید معده را در ریه‌هایش فرو برد.
با عجز نگاهی به آن انداخت و سعی کرد آرام بماند؛ قوطی شیشه‌ای و در بسته که در آن قلبی سرخ و روشن درون مایعی صاف و شفاف شناور بود. انگار که همین یک ساعت قبل آن را از بطن بی‌گناه فردی بیرون کشیده‌اند، تازه‌ی تازه!
کاغذ کاهی رنگی که روی شیشه چسبانده بودند توجهش را جلب کرد: " خطر مرگ! باز نکنید"
طاقتش طاق شد و برای هزارمین بار از ته دل اوق زد. سریع قوطی را درون کوله انداخت و زیپش را کشید.
به سختی از جا بلند شد، چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. طعم گسی که در دهانش مانده بود، حالش را خراب‌تر می‌کرد. ل**ب به دندان گرفت و با خود گفت:
- اگه بخوام همه چیز رو بفهمم باید دل و جرات داشته باشم، نه که مثل دختر کوچولوها با دیدن یه قلب هرچند آدمی‌زاد بالا بیارم... باید قوی باشم... آره، من میتونم! یعنی باید بتونم!
بند کوله را روی شانه راستش انداخت و بسته بیسکویت کوچکی را که روی زمین افتاده بود برداشت. با عزمی راسخ و اراده‌ای نچندان استوار، به سوی سرنوشت نا‌معلوم پیش رو قدم برداشت.
 
آخرین ویرایش

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
همان‌طور که راه می‌رفت، بسته بیسکویت را باز کرد و دانه‌ای را در دهان گذاشت. نگاهی به درختان و هر آنچه در اطرافش بود انداخت. با این که تا شعاع یک کیلومتری کلبه، همه را مانند کف دست می‌شناخت، اما اینجای جنگل به شدت در نظرش نا‌آشنا آمد.
درختان خجالتی را می‌شناخت و قبلا راجع به آنها در دایرة المعارف‌ها خوانده بود، اما هیچ وقت از نزدیک ندیده بود. خب، حال باید از کدام سو می‌رفت؟ اصلا غرب کدام طرف است؟ سکوت جنگل مثل خوره به جانش افتاده بود و برای آن که از ترس خود بکاهد، بلند بلند شروع به حرف زدن کرد:
- خب... حالا من کدوم طرفی برم؟ آها اینوری... یا... شایدم این طرفی!
دوست داشت سرش را محکم به تنه درختی بکوبد.
- وایسا ببینم... من قطب‌نما دارم... وای چه جالب!
و بلند بلند خندید؛ آنقدر خنده‌ی بی‌خود و مسخره‌ای بود که حتی از مگس‌های فرضی هم خجالت کشید. سریع قطب‌نما و نقشه را از جیبِ رویی کوله در آورد و مشغول جهت‌یابی شد.
- خب... این‌طور که معلومه، ما الان اینجاییم و باید به غرب بریم... البته تا کی و کجا رو نمی‌دونم، شاید یه کلبه باشه یا یه غار... حتی می‌تونه یه خونه درختی باشه... در هر صورت ما باید گاتل رو پیدا کنیم!
معلوم نبود خود را با که جمع می‌بندد. شاید ارواح و یا اشباح خفته در جنگل!
هرچه جلوتر می‌رفت درختان سبزتر می‌شدند و گرمای هوا هم بیشتر. انگار نه انگار که الان پاییز است و سرما باید آدم را خشک کند. هوای جنگل به شدت شرجی بود و لباس‌های دخترک از شدت عرق به بدنش چسبیده بود.
با انزجار به خود نگاه کرد. هنوز همان لباس‌های دو روز پیش تنش بود و بدنش به شدت بوی عرق می‌داد. شلوار مشکی و تنگش خاکی و کثیف بود و خون روی پیراهن طوسی و عرقیش خشک شده بود. نگاهش روی کفش‌هایش ثابت ماند. کم‌کم گوشه لبش بالا رفت و لبخند کوچکی روی صورتش جا خوش کرد.
- خدا روشکر اینا باهامن! فکر کنم آخرین هدیه‌های بابا باشن... خوب شد از پام درشون نیاوردم.
آری، این کتانی‌ها هدیه کریسمس سال پیش بودند که رامونا به او داده بود او هم همیشه آنها را می‌پوشید. یک جفت آل استار مشکی با طرح‌ها و شکلک‌های مختلف و سفید رنگ.
از لباس ها چشم گرفت و باز هم به راه خود ادامه داد. کم‌کم آفتاب به میان آسما آمد و کارمن احساس می‌کرد دارد در یک فِر داغ، بریان می‌شود.
دیگر توانی در پاهایش باقی نمانده بود تا ادامه دهد. ناگهان صدایی به گوشش خورد، صدایی امیدبخش که اگر واقعی باشد...
گوش تیز کرد و در جا ایستاد؛ کمی بعد لبخند پهنی در صورتش جا خوش کرد و چشمانش همچون چلچراغ شد. گویی جان دوباره‌ای به وجودش تزریق شده، شروع به دویدن کرد.
با دیدن آنچه مقابلش بود، سر از پا نمی‌شناخت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
کوله و قطب‌نما را روی زمین انداخت و با ذوق وارد آب شد. رودخانه‌ای آرام و زلال با آبی بسیار خنک و گوارا که روح و جسم دخترک را جلا داد. غرق در شادی، بالا و پایین می‌پرید آب را به هوا می‌پاشید. صدای خنده‌هایش سکوت نچندان سنگین جنگل را می‌شکست و شاید دل کسی را هم می‌برد.
فرصت را غنیمت شمرد و پیراهن را از تن در آورد...
کمی بعد از آب بیرون آمد. لباس‌ها و کفش‌هایش را که شسته بود، به شاخه‌های درختان آویخت تا خشک شوند و تند تند از داخل کوله دستی دیگر بیرون آورد و شروع به پوشیدن کرد.
به غیر از آن شخصی‌ها یک تی‌شرت صورتی و شلوار ورزشی مشکی رنگ پوشید. مو‌هایش خیس خیس بودند و آب ازشان چکه می‌کرد؛ جمعشان کرد و با بند شلوارش آنها را بست.
از آنجا که صبحانه درست و حسابی هم نخورده بود و احساس ضعف می‌کرد، چاقو خنجری را برداشت و دوباره به سمت رود رفت، پاچه‌ها را بالا زد و وارد آب شد. از مزایای داشتن کلبه در کنار رودخانه، سهولت در ماهیگیری است.
با دیدن قزل‌آلایی که در آب بود، بی‌حرکت ماند. ماهی کمی این‌سو و آن‌سو کرد و آرام به طرفش آمد. انگار که از آنچه در آینده انتظارش را می‌کشید، تردید داشت.
کارمن خم شد و چاقو را در دست فشرد. ماهی را هدف گرفت و محکم به آب زد. چشمانش را بسته بود تا نترسد اما، باز هم حس عجیبی در دلش افتاد. چشم باز کرد و رنگ سرخی میان آب دید.
بوی خون شامه‌اش را پر کرد و ضعف را در دلش تشدید کرد.چاقو را بالا آورد، درست در کمر ماهی بیچاره فرو رفته بود، اما به نظرش عجیب بود. اگر او ماهی را زده بود، پس چرا پایش می‌سوخت و آب هم هنوز سرخ بود؟
ل**ب به دندان گرفت و پایش را بالا آورد؛ زیر ل**ب غر زد:
- لعنتی... آخه حواست کجاست دختر؟ حالا با این پای چلاغ کجا می‌خوای بری؟
تیزی چاقو آخر کار دستش داد و پایش را برید؛ هر چند به قیمت یک شکم سیرغذا!
از آب بیرون آمد و رو تخته سنگ بزرگی نشست. جراحت عمیقی نبود ولی زیادی درد داشت؛ سگرمه‌هایش درهم بودند و به دنبال پارچه‌ای برای بستن زخمی ‌می‌گشت.
پیراهنی که به درخت آویزان کرده بود، تقریبا خشک شده بود و نسیم ملایمی آن را تکان می‌داد. به ظاهر تمیز شده بود اما رنگ خون روی آستین‌هایش باقی مانده بود.
بلند شد و یکی از آستین ها را به دست گرفت. با تمام زور کشید و از بیخ پاره کرد.
- خوب... اینم از پانسمان.
آستین را روی زخم بست و مشغول جمع کردن هیزم و پختن ماهی شد. طعم ماهی کبابی که در دهانش پیچید، نیشش تا بناگوش باز شد. درست همانند کسی که یک عمر است غذا نخورده، به جان ماهی افتاده بود. اول دلش می‌خواست ماهی را خام خام بخورد اما بعد، از فکر آن هم حالش به هم خورد.
در آخر با شکمی سیر وبدنی کوفته روی زمین دراز کشید و به خواب عمیقی فرو رفت. غافل از آنکه کمی آن طرف‌تر، کسی غرق در رویا و خیال، به او نگاه می‌کند.
چه کسی آینده را می‌داند؟ شاید همین آدم ستاره‌ی بخت کارمن باشد و شاید هم قاتل جانش!
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا