در حال تایپ رمان پنج دقیقه بامداد|کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

رویای محال

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
2/14/18
ارسال ها
453
امتیاز
12,383
محل سکونت
میان درختهای پاییزی،همان کلبه همیشگی
کد رمان: 2226
ناظر رمان: .-.yasi.-.

نام رمان: پنج دقیقه بامداد.
نویسندگان: رویا نظافت، شمیم فرهادی.
ژانر: جنایی، اجتماعی.
خلاصه:

عقربه ها، پشت سر هم، چه شتابی برای رسیدن دارند. می روند و می روند. غافل از این که به نقطه اول باز می گردند.
چه رازی بین این عقربه ها پنهان شده که سرنوشت یگ گروه سیاه را رقم می زند؟
گروهی که در یک شب نحس، به مسیر تاریک و شوم سرنوشت پای می گذارند.
حال باید دید این عقربه ها و سرنوشت و زمان چه خواب هایی برای این گروه دیده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

سرپرست تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست تالار
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,177
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران









نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

رویای محال

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
2/14/18
ارسال ها
453
امتیاز
12,383
محل سکونت
میان درختهای پاییزی،همان کلبه همیشگی
155002

مقدمه
مثل همیشه‌ایم.
مثل همیشه بی‌اراده، تو‌خالی، بی‌روح
عقربه ساعت دیواریمان با هر حرکت،
بیهوده بودن زندگیمان را به رویمان فریاد می زند.
گویی روانمان خسته‌شده از این تن.
کاش در میان دفتر خط‌خطی زندگیمان...
صفحه سفید دیگری داشتیم
تا می‌نوشتیم از سر‌خط و می‌کشیدیم
نقاشی زندگی را با رنگ‌ دل‌خواهمان؛ سبز...
اما گاهی به ناگهان زمان تغییرمان می‌دهد
در لحظه به یک باره می پاشاند
جان و جهان و جوان را....

*سخنی با مخاطب*
ما از نوشتن این رمان، قصد هیچ گونه توهین به هیچ یک از شغل‌های اجتماعی را نداریم یا زیر سوال بردن شغل‌هایی که خیلی جایگاه مهمی در اجتماع دارند.
هدف ما از نوشتن این رمان، تنها به تصویر کشیدن برخی مسائلی می‌باشد که شاید برای خیلی‌ها اتفاق افتاده باشد و من و شما هیچ وقت نفهمیده باشیم.
هدف ما فقط به تصویر کشیدن یک‌زندگی یا بهتر‌است بگویم به تصویر‌کشیدن چند زندگی واقعی و اجتماعی می‌باشد.
این داستان، واقعی اتفاق افتاده و ما بااجازه خود اشخاص از زندگی ان ها این رمان را نوشتیم و خواستیم که حداقل اگر تعدادی از اشخاص در دام این نوع دوستی ها افتاده باشند، شاید با خواندن این رمان به زندگی برگشتند و بیشتر قدر داشته‌هایشان را فهمیدند.
با کمال احترام، امیدوارم از خواندن این رمان لذت ببرید و در ذهنتان خاطره خوبی را بااین رمان رقم بزنید.
 

پیوست ها

آخرین ویرایش

رویای محال

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
2/14/18
ارسال ها
453
امتیاز
12,383
محل سکونت
میان درختهای پاییزی،همان کلبه همیشگی
#پارت_اول

(زمان_حال)

(روز جمعه_2 اردیبهشت_ ساعت بیست دقیقه بامداد)
پیمان

دستم را داخل موهای سیاه رنگم فرو کرده بودم و در همان حالت یخ‌زده بودم. توان هیچ کاری را نداشتم. پاهایم بی حس و کرخت شده‌بودند. همه جایم انگار یخ‌بسته بود ولی از درون کوره اتش بودم. نفس‌هایم نامرتب شده‌بودند و حالت تهوع شدیدا امانم را بریده بود. نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. نفس هایم در نمی‌امدند و حس خفگی داشتم ولی قلبم هم‌چنان می‌کوبید.
دهانم خشک شده بود و طعم مزخرف الکل، هنوز از دهانم نرفته بود. اب دهان خشک شده ام را قورت دادم. انگار که سال‌هاست هیچ آبی نخورده بودم. گلویم مثل چوب شده بود.
دستم را از لای موهایی که تازه کوتاهشان کره بودم، بیرون اوردم.
حس می کردم دنیا در همین لحظه به پایان رسیده‌است چون واقعا دیگر این جا نقطه پایان بود.
دست‌های یخ زده‌ام را به صورتم کشیدم و از روی چهار پایه مشکی رنگ بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن! کلافه شده‌بودم.
صدای عقربه های ساعت، سکوت آزار دهنده این جا را می‌شکستند.
خدایا من چه کار کرده‌بودم؟
لگد محکمی که به چهار پایه زدم، باعث شکستن سکوت‌تلخ این فضا شد.
دوباره کلافه دور جنازه چرخیدم!
بوی خون، حالت تهوعم را دوبرابر کرده بود.
تمام صحنه‌هایی که از جلوی چشمم مثل یک فیلم داشتند رد می‌شدند، باعث سردردم شده بودند.
نمی‌دانم چه‌قدر در ان حالت مانده بودم، که صدای در ویلا، من را به خودم اورد. بچه ها برگشته بودند.
چشم هایم را بستم و استرسم شدید تر شد.
ای لعنت به تو بابک! اگر حرف نمی‌زدی، اگر توهین نمی‌کردی، الان من قاتل نشده بودم!عوضی بی‌شرف!
سرگردان وسط سالن داشتم می‌چرخیدم. استرس امانم را بریده بود. نمی‌دانستم باید چه کار کنم.
صدای چرخیدن کلید، خبر از ورودشان به داخل را می داد.
حس می‌کردم قلبم داخل اتاق می‌کوبید و هر لحظه توان زنده ماندنم را از من می‌گرفت.
صدای شاهین که مثل همیشه باز مسخره بازی در می‌اورد، از پایین به گوش می‌رسید که می‌گفت:
-یارو این‌قدر م**س.ت کرده‌بود که من رو با دوست پسرش عوضی گرفته بود! به من می گفت چه جذاب شدی امشب. گفتم بابا ناموسا ولمون کن ابجی؛ ما این‌کاره نیستیم به مولا!
صدای خنده دختر ها و فرید، که داشتند هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدند به گوش می‌رسید.
چشمم تیک‌عصبی گرفته بود و مدام تیک می زد و حالت تهوعم بیشتر اوج گرفته بود.
با همان حالت بالای سر بابکی که همین چند دقیقه پیش زنده بود و داشت نفس می‌کشید، نشستم. برای بار‌هزارم، نبضش را با دست های یخ‌زده‌ام گرفتم ولی نمی زد. ای تف بر این شانس گندی که من داشتم!
صدای گیسو که درست در چند قدمی ورودش به بالا بود، به گوشم رسید که گفت:
-وای به قران اگه پیمان می دید دختره رو برای امشب سورژه اش...
سرم پایین بود و چشم‌هایم بسته. هیچ صدایی از کسی شنیده نمی‌‌شد! پس صحنه‌را دیده‌بودند!
چشم هایم را بستم و حس فرو ریختگی را با تک تک سلول‌هایم حس کردم. انگار که ویران شده‌بودم. یک حس پوچ و یک حس مبهم و تاریک. انگار که روی هوا و زمین معلق شده بودم.
با صدای افتادن کلید از دست بچه‌ها، چشم هایم را باز کردم ولی نگاهی به هیچ کدامشان کردم.
برای چه باید نگاه می‌کردم؟
اصلا با چه رویی باید نگاهشان می‌کردم؟ چه داشتم که بگویم؟
نگاهم قفل دستگیره طلایی رنگ در اتاق قفل بود و حتی پلک هم نمی‌زدم. من با تمام وجود، هم خودم و هم بچه هارا نابود کرده بودم. لعنت به من! لعنت به همه‌چیز و همه‌کس!
 
آخرین ویرایش

رویای محال

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
2/14/18
ارسال ها
453
امتیاز
12,383
محل سکونت
میان درختهای پاییزی،همان کلبه همیشگی
پارت_دوم

(زمان_گذشته)

( سه سال پیش_27 مهرماه_ساعت شش عصر)

گیسو
با ناراحتی چشم‌های گریانم را از پنجره نشیمن گرفتم و دستم را روی گوش‌هایم گذاشتم و چشم‌هایم را بستم.
من این زندگی را نمی‌خواهم.
با پشت دست اشک‌هایم را پاک کردم و اب دهانم را قورت دادم. بااخم نیم‌رخم را به سمت مادرم گرفتم و گفتم:
-بسه دیگه! چه قدر باید این زندگی کوفتی رو تحمل کنم؟! بابا به پیر به پیغمبر من هم آدمم؛نفس می‌کشم! چرا نمی‌خواین بفهمین؟! مگه من حق زندگی ندارم؟! مگه من حق انتخاب ندارم؟! بابا من، بزرگ شدم چرا نمی‌خواین این موضوع رو بفهمین؟ من بیست و دو سالمه. می‌فهمی مادر من؟! بیست‌ و دو‌سال؛ چرا دست از سرم برنمی‌دارید؟! من می‌خوام رها باشم! آزاد باشم! می‌خوام هرکاری که دلم می خواد انجام بدم اون وقت تو و اون پسرت سامان، می‌خواین برم زن این یارو بشم؟! اخه مادر‌ من، کجای من به اون یارو می‌خوره؟ هان؟! اصلا مگه من وصله اونم؟!
حالا دیگر کامل به چشم‌های مادرم خیره شده بودم و حرف‌هایم را می‌زدم. سکوت بس بود! خسته شده بودم از بس حرف‌هایم را درونم ریخته بودم و دَم نزده‌ بودم.
اشک‌هایم؛ ضعفم را نشان می‌دادند ولی من پسشان می‌زدم.
مادرم با اخم از کنار شومینه بلند شد با قدم های تند خودش را به من رساند!
خیره نگاهم کرد. خیره نگاهش کردم! نفرت را به چشم‌هایم ریختم و نگاهم را خیره‌تر کردم!
با کشیده‌ای که زیر گوشم زد، برق از چشم هایم پرید!
هه! چه قدر من بدبخت بودم که باید این حقارت ها را به چشم می دیدم!
مادرم با خشم دستش را مشت کرد و گفت:
-تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! گیسو؛ من مادرتم می فهمی؟! من کسی هستم که به دنیا آوردمت، بزرگت کردم، نون و آبت دادم و آدمت کردم! الان برای‌من دور برداشتی که چی؟! که زن اون یارو نمیشم؟! که دنبال آزادی می‌گردی؟! که من محدودت کردم؟! من چی کار باید می کردم که نکردم؟! گفتی شرکت بابا رو بده دست من؛ دادم! گفتی می‌خوام ماشین داشته باشم؛ گفتم باشه! گفتی بزار با دوستام برم این ور؛ اون ور؛ گفتم باشه! پول خواستی، دائما حسابت رو پر کردم گفتم دخترم پیش دوستاش کم‌نیاره و علاوه بر حساب خودش، بتونه دوستاش هم مهمونش کنه! اون وقت الان روی من وایسادی و نمک به حروم بودنت رو به رخم می‌کشی؟!تو دیگه چه طور ادمی هستی؟!
چه‌طور دختری هستی؟! مگه من ضررت رو می خوام؟! بَده من هم به آرزوهام برسم؟! دخترم رو شوهر بدم و توی رخت سفید ببینمش؟! هان؟! من هم مادرم! من هم بچه بزرگ کردم که...
اشک‌هایش شدت گرفت و روی صورتش ریختند و نتوانست ادامه حرفش را بزند و دستش را روی روی صورتش گذاشت ولی دست من هنوز روی کشیده‌ای که خورده بودم، مانده بود!
باورم نمی‌شد! مادر من، داشت منت تمام کارهایی که برایم کرده‌بود را روی سرم می گذاشت. یک ادم چه‌قدر می‌توانست بی‌رحم باشد؟! هه! دیگر یک لحظه هم در این خانه کوفتی نمی‌مانم!
اشک‌هایم بدون تغییر صورتم، روی گونه‌هایم ریختند!
با پوزخند به مادرم خیره شدم و گفتم:
-دیگه یک‌ثانیه هم توی این جهنم دره نمی مونم! دیگه اگه فقط یک بار دیگه، یک بار دیگه اسمم رو بیاری، به خدای خودت قسم، شیری که بهم دادی رو زیر پا میزارم و تموم حرمت‌هارو می‌شکونم فهمیدی؟!
از جلوی چشم‌هایش به سمت پله ها حرکت کردم؛ تمام وجودم از خشم می‌لرزید.
دلم شکسته بود و روحم زخمی شده بود!
وسط پله ها ایستادم و همان‌طور که پشتم به نشیمن بود، با صدای بلندی گفتم:
-هیچ خری هم دنبالم نیاد چون دیگه برنمی گردم. اگه بفهمم یا بویی ببرم به کسی گفتی که من‌رو تعقیبم کنه، از زنده بودن پشیمونت می کنم!
با سرعت خودم را به اتاق خودم رساندم و چمدان مشکی‌رنگم را از کمد بیرون کشیدم. تمام مانتو ها و لباس هایم را داخلش ریختم!اشک‌هایم باعث تار دیدنم شده بودند ولی مهم نبود؛ مگر دنبال فرصت نبودم؟! این هم فرصت. حالا خوب باید از این فرصت استفاده کنم و از این زندان فرار کنم و خودم را نجات بدهم!
چمدان دوم را هم باکیف و بقیه لباس هایم پر کردم و جلوی در اتاق گذاشتم.
هر چه لوازم آرایش داشتم، داخل کولی پشتی ام ریختم و روی تخت انداختم. یک کلاه کاموا که وسطش یک خز داشت روی سرم گذاشتم
کفش‌های اسپورت مشکی‌رنگی پوشیدم و به سمت بیرون رفتم! اصلا برایم مهم نبود که جلویم را بگیرد یا نگیرد! من دیگر برای همیشه می روم! برای همیشه!
از پله‌ها پایین رفتم و بدون توجه کردن به مادری که سنگ‌دل بود؛ به سمت حیاط رفتم.
پوزخندی زدم و با صدای بلندی در حیاط داد زدم:
-اقا احمد؟! کجایین؟! اقا احمد؟!
با صدای اقا احمد که باغبانمان بود، چشم از ماشینم گرفتم و گفتم:
-برید چمدون‌هام رو از بالا بیارید سریع! روی تخت گذاشتم! عجله دارم باید برم! زودباشید.
به سمت ماشین رفتم و جعبه‌اش را باز کردم و پشتم را به سمت پنجره های پذیرایی کردم.
نگاهی به آسمان انداختم!
امروز بیست‌و هفتم مهر ماه بود هوا ابری شده بود!
این هوا هم مثل‌من، امروز حس باریدن گرفته بود!
نگاهم را به پنجره نشیمن سوق دادم. کنار پنجره ایستاده بود و با وقاحت داشت نگاهم می کرد! پوزخندی تحویلش دادم و دوباره روی ام را گرفتم.
اقا احمد داشت نزدیک تر می شد!
راهنمایی کردم که چمدان ها را پشت ماشین بگذارد.
پوزخند ثانیه‌ای از روی ل**ب‌هایم پاک نمی شدند!
اگر این اسمش زندگی بود، من این زندگی را نمی خواستم!
 
آخرین ویرایش

ش.م.ی.م فرهادی

گوینده انجمن + شاعر انجمن
گوینده انجمن
عضویت
9/9/18
ارسال ها
1,341
امتیاز
24,673
محل سکونت
کرمانشاه
پارت_سوم

ماشین را از حیاط ویلا در اوردم و از اقا احمد خداحافظی کردم و به سمت ارزوهایم راندم.
دیگر این ویلا و آدم های درونش، در ارزوهایم جایی نداشتند! مخصوصا مادرم بااون سیلی محکمش!
پوزخندی زدم و دوباره بغض کردم!
باید قوی می شدم و روی پای خودم می ایستادم.
سعی کردم کمی از این فضای ایجاد شده در دهنم خودم را خلاص کنم و به آرزوهای بعد از این فکر کنم.
ارزوی من، طراحی لباس بود. دلم می خواست لباس هایی را که طرح می زنم، در تن تک تک این جماعت ببینم و لذت ببرم.
البته تازگی ها هم با یک شرکت قرار داد بسته بودم ولی فکر نکنم شرکتشان نتیجه ای بدهد!
برای همین باید فکر دیگری می کردم.
همان طور که چشمم به چراغ قرمز افتاد، آه از نهادم بلند شد. حوصله چراغ قرمز را نداشتم! یعنی حدااقل الان وقتش نبود.
شیشه را کمی پایین اوردم و صدای اهنگ را کمی بلند کردم تا ببشتر به گوش بقیه راننده ها برسد. این کار را دوست داشتم! از این که همیشه مورد توجه قرار بگیرم خوشم می امد.
همان طور که نگاهم روی زن بور رنگی که جلوی یک پیکان نشسته بود، متمرکز بود، یک موتور شیک و جذاب و خوش رنگ وسط خیابان داشت این سو آن سو می رفت که چراغ قرمز تمام شد و نفسی اسوده کشیدم.
ماشین را به راه انداختم. نمیدانستم کجا دارم می روم اما هر جا که بود، رهایی می بخشید از خودم ، از خانه و از تمام دیوانگی ها!
میان راه متوجه شدم همان موتور خوش رنگ داشت من را تعقیب می کرد. هر طرفی که می رفتم همراه من بود. تعجب کردم. ابرویی بالا انداختم و سعی کردم فکرم را درگیر چیزی نکنم.
راهم را به سمت کوچه فرعی کج کردم، کوچه خلوت بود. کوچه شرکت پینار(همان شرکتی که عقد قرار داد داشتیم) آن جا قرار داشت. می خواستم به شرکت بروم و کمی با بچه ها حرف بزنم.
همان طور که زیر ل**ب داشتم با اهنگ می خواندم، ناگهان همان موتوری که داشت تعقیبم می کرد، به جلوی ماشین پیچید و دو پسر جوان که چهره هایشان را پوشانده بودند پیاده شدند.
هم تعجب کرده بودم و هم ترسیده بودم.
قلبم دیوانه وار به سینه می کوبید. خواستم رو به عقب بروم که راهم را سد کردند.
نمی دانستم چه کار باید بکنم. همان طور بی حرکت و هاج و واج مانده بودم.
با دست اشاره کردند پایین بیایم. دوتا پسر با من چه کاری می توانستند داشته باشند؟!
چشم هایم را بستم و اب دهانم را قورت دادم.
لعنت بر این شانس! الان که رها و ازاد شده بودم، این ها از کجا پیدایشان شده بود؟!
آرام در را باز کردم و همان طور که لابه لای در ایستاده بودم، با خونسردی تمام گفتم :
_چی از جونم می‌خواین؟!
اصلا من شما رو می شناسم؟!
بزارید یه کم فکر کنم! آهان فهمیدم. نکنه از طرف مادرم هستین؟ هه!
چه زود دنبالم آدم فرستاده.
بیینید منو کوچولو ها! برین بهش بگین برگشتی توی کار نیست. این تو بمیری، از اون تو بمیری ها نیست. گیسو عمرا ب...
میان حرفم یکی از آن ها گردنم را گرفت و هر دو دستم را از پشت به هم قفل کرد.
از لای ماشین من را محکم کشید
به دیوار روبه رو چسباند. و دهانم را هم بست. لعنتی عجب زوری داشت! شک ندارم باشگاه رفته بود!
نفس توی سینه ام حبس شده بود و حتی نمی توانستم داد بزنم.
یعنی این جا هیچ کسی نبود که من را از دست این دوتا عوضی نجات بدهد؟!
چاره ای جز التماس به خدا نداشتم. خدای من خودت کمکم کن.
سرم را به این طرف و آن طرف تکان دادم بلکه راه نفسم را باز کند. لعنتی! هنوز رد سیلی مادرم از صورتم نرفته بود!
 
آخرین ویرایش

ش.م.ی.م فرهادی

گوینده انجمن + شاعر انجمن
گوینده انجمن
عضویت
9/9/18
ارسال ها
1,341
امتیاز
24,673
محل سکونت
کرمانشاه
پارت_ چهارم

آن یکی داشت ماشین را میگشت. هم زمان گفت:
_ دختره ی مزخرف! فرید چیز خاصی جز ضبط نیست...
خفت گیر بودند! دهانم را گشودم و دستش را گزیدم!
دادش به هوا رفت و گفت:
_ احمق عوضی ...
و خواست که مشت بزند که دستش را در هوا به لطف دفاع شخصی که به اجبار رفته بودم، گرفتم .
آن یکی داشت به سراغ صندوق می رفت.
هرچه داشتم و نداشتم آنجا بود!
فریادی کشیدم که هردو به من با تعجب نگاه کردند.به ناگاه با پا لگدی حواله همان که فرید بود کردم که به زمین خورد.با هر دویشان دست به گریبان شده بودم!
فرید که خون پاهایش را پاک می کرد، بلند شد و به کمک آن یکی آمد.امانم را بریده اند !توان مقابله در من نبود!
فقط شانس آوردم در صندوق عقب را باز نکردند.یکی از آن دست ها و دهانم را گرفته و دیگری پاهایم را.
مرا داخل ماشینی انداختند و آن یکی که فهمیدم اسمش شاهین بود ماشین را حرکت داد. فرید هم سوار ماشین خودم شد و به دنبال این ماشین آمد. قلبم در سینه ام می کوبید.
نه دست و نه پاهایم را نمی شد حرکت دهم. دهانم هم بسته بود. اگر می گفتم دارم جان میدهم دروغ نبود !
حالم هم ویران!
هرچه که حرکت می کردیم از شهر دورتر و دورتر می شدیم.ناگهان ماشین ایستاد.
مرا پیاده کردند و روی شانشان انداختند. دست و پا زدن بی فایده بود! چشمم به ماشین خودم خورد که فرید پشت سر ما از آن پیاده شد.
قفلش کرد و نزدیک من شد و گفت:
_ ماشین جیگری داریا... حیف دست توئه...
چشمانم را باز کردم و تهدید وار نگاهش کردم.
بلند بلند خندید. یک ویلای بزرگ در جایی دور افتاده. اطرافش باغی به زیبایی بهار و سکوت پاییز .سوت و کور! فقط صدای پای ما و پرندگان شنیده می شد.
مرا به داخل ویلا بردند و روی یک صندلی گذاشتند.داخلش مانند کاخ بود !مردی قوی هیکل پشت به من رو به پنجره ایستاده بود.دست چپش در جیب هایش بود و با دست راستش سیگارش را محکم در آغوش گرفته بود.
همانطور گفت:
_ فرید ...شاهین... امروز چه گیر آوردیم؟
فرید: خیلی تیز و بز بود !هم خودش آوردیم هم ماشین! باید به کارت بیاد!
همان مرد قوی هیکل که پیمان بود با یک ابرویی بالا آمده رو به من کرد و با تعجب گفت:
_هوم... می بینم که حسابی کار رفقام رو سخت کردی؟
نزدیکم آمد و سیگار را نزدیک لبانم آورد و گفت:
_ میکشی؟
سرم را به شدت عقب بردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

رویای محال

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
2/14/18
ارسال ها
453
امتیاز
12,383
محل سکونت
میان درختهای پاییزی،همان کلبه همیشگی
پارت_پنجم

از سیگار خوشم نمی‌امد و بویش حسابی حالم را خراب می‌کرد.
با نفرت به چشم‌های پسری که ظاهرا اسمش پیمان بود، خیره‌شدم و گفتم:
-از جونم چی می خواین؟! برای چی من رو اوردین این جا اخه؟! اصلا نمی ف...
با کشیده محکمش، صورتم به سمت چپ مایل شد! این کشیده از کشیده مادرم هم سنگین‌تر و محکم تر بود. این را از داغی‌خون کنار لبم فهمیدم!
پیمان همان‌طور که داشت دور سرم می چرخید؛ گفت:
-بچه پولدار هم که هستی! می‌بینم ماشین و همه چی داری! خیلی عالیه. شاه‌ماهی خوبی هستی!
چشم‌هایم را بستم و چیزی نگفتم. این ها از زندگی من چه می‌دانستند؟! این ها چه می دانستند که من چه‌قدر دارم عذاب می‌کشم؟! این‌ها از دل من و غوغای درونم، چه می دانستند.
پوفی کشیدم.
یک‌باره؛ پیمان به سمتم هجوم اورد و گلویم را گرفت!
دست‌های پیمان روی گلویم، حس خفگی را برایم به ارمغان می اورد!
چشم‌های مشکی و درشتش را به چشم‌هایم دوخت و با فریاد گفت:
-وقتی دارم حرف‌ میزنم، فقط به من نگاه کن دختره چموش! شنیدم که برای بچه ها جفتک انداختی! از مادر زاده نشده کسی که بخواد برای من و بچه‌های خودم، جفتگ بندازه چون جفت پاهاش رو قلم می‌کنم. فهمیدی؟!
نگاهم را خیلی سرد و خشک به چشم‌هایش انداختم و گفتم:
-تو جای من بودی چیکار می‌کردی؟! اجازه می دادی دوتا پسر کارت رو توی خیابون تموم کنن؟! میزاشتی بزننت و ...
با خشم گلویم را پس زد و با داد به یکی از پسرها که ظاهرا اسمش شاهین بود، گفت:
-شاهین احمق، مگه من نگفتم جنس مخالف رو اذیت نکنید؟! مگه نگفتم که اصلا بهش دست نمیزنید؟! د اخه شما دوتا احمق به چه دردی می خورید؟! من شما رو می فرستم دنبال کار، اون وقت میرید جنس مخالف رو اذیت می کنید؟! واقعا من الان چی بگم به شماها؟!
کلافه دستش را داخل موهایش کشید و گفت:
-ببین من رو شاهین، به خدا قسم اگه یک بار دیگه این جوری کار رو خراب کنی یا با جنس زن، کاری داشته‌باشی، همین جا چالت می کنم شاهین! هم تورو هم فرید رو! جفتتون رو هم جا چال می‌کنم! فهمیدید یا نه؟!
شاهین با ترس سرش را تکان داد وگفت:
-چشم داداش به خدا دیگه غلط می‌کنیم این کارو تکرار کنیم! به بزرگی خودت ببخش ناموسا!
هم از خشم پیمان ترسیده بودم و هم از قیافه این دوتا احمق خنده ام گرفته بود! من اصلا نمی‌توانستم خنده‌ام را کنترل کنم و هیچ‌وقت هم موفق نشده‌بودم. یک دفعه با صدای بلندی قهقه زدم و خندیدم.
مطمئن بودم هر سه داشتند نگاهم می‌کردند!خب اخلاقم این بود و هیچ تسلطی روی عادت‌هایم نداشتم.
با صدای پیمان خنده‌ام قطع شد:
-هوش! اروم‌تر بابا فیوزت می‌پره دختر کوچولوی پولدار!
نگاهم را به چشم‌هایش که الان طوفانش کمی ارام شده بود، انداختم و گفتم:
-اخه خیلی باحال ترسیدند. قیافه جفتشون دیدنی بود! کاش گوشیم این‌جا بود یه استوری ازشون میزاشتم! وای خدایا!
خنده‌ام اوج گرفت. پیمان اخم‌هایش باز شد و طولی نکشید که هم خودش و بچه‌ها یعنی شاهین و فرید صدای خنده‌هایشان اوج گرفت.
ویلا، الان پر از صدای خنده ما شده بود. خنده هایی که در ان زمان، خیلی دل چسب‌تر از هر زمان دیگری بودند. خنده‌هایی که از ته‌دل بودند و هیچ‌وقت این خنده‌ها دیگر تکرار نشدند! هیچ وقت!
 
آخرین ویرایش

رویای محال

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
2/14/18
ارسال ها
453
امتیاز
12,383
محل سکونت
میان درختهای پاییزی،همان کلبه همیشگی
پارت_ششم

نمی‌دانم چه‌قدر مثل دیوانه‌ها خندیده‌ بودیم که پیمان گفت:
-چه دختر باحالی هستی‌.اسمت چیه؟!
نگاهم را به چشم‌های‌ مشکی‌رنگش دوختم و گفتم:
-گیسو!
سری تکان داد و با خنده گفت:
-گیسو‌پریشان! رو برنگردان از روی دلدار!
و بعد بلند زد زیرخنده. وقتی می‌خندید هر کسی را جذب می‌کرد. سامان هم وقتی می خندید، همه دختر‌های دور و بر، جذبش می شدند!
برای یک لحظه؛ فکر کردم چه قدر یک ادم هرچند خفت گیر، می‌تواند شاد باشد و البته خیلی خون گرم و با مزه!
خنده ام را قورت دادم و خیلی به حالت سرخوشی، گفتم:
-زهرمار مسخره نکن! خیلی هم اسمم‌ قشنگه!
یک دفعه هر سه تایشان یک صدا گفتند:
-واو! خانوم بهشون برخورد؟!
چشم غره ای به شاهین رفتم. نمی‌دانم چرا دوست داشتم با شاهین بحث کنم!
با صدای بلندی روبه شاهین گفتم:
- ببند در او تالار رو! الان کل مدرسه‌ها و اداره ها رو تعطیل عمومی اعلام می‌کنن!
شاهین از خنده دلش را گرفت و با خنده گفت:
-خدایا! بقیه هم خفت‌گیری می‌کنن، ماهم خفت‌گیری کردیم! ناموسا ببین چی تو دامن ما انداختی اوستا‌کریم! درگاهت رو شکر پابوسا!
از لحن حرف زدنش، شدیدا خنده ام گرفته بود. سعی کردم تغییری روی صورتم ایجاد نکنم.
پیمان، به سمتم امد و در‌حالی که داشت دست هایم را از صندلی باز می کرد، گفت:
-بچه ها از هر جایی‌اوردنت، همون جا هم میبرنت! یه کم پول مول داشتی که دلم نخواست بردارم حدود پونصد، شیش‌صد تومنش رو دست زدم که انشالله حلالمون می کنی!
نمی‌دانم چرا بغض بدی توی گلویم چنگ زد!
برای اولین بار بود که از شرایط راضی بودم و دلم نمی‌خواست از این جا بروم.
شاهین همان طور که داشت تخمه می شکست و روی زمین تف می کرد، گفت:
-داداش باید دو سه تا دختر بیاریم توی این گروه. نمیشه ما دست‌ به جنس مخالف بزنیم ناموسا! ادم خودش احساس خاری می‌کنه.
پیمان دست به کمر شد و شاهین را نگاه کرد و گفت:
-رفیق؟! می خوای بیرون اطلاعیه بزنیم به چند عدد دختر مجرب و کار بلد، جهت خفت گیری و جیب‌بُری نیازمندیم؟!
شاهین تخمه ها را یکی پس از دیگری می شکست و صدایش اب دهان ادم را راه می انداخت. با همان نگاه گفت:
-فکر نکنم این مدلی جواب بده! باید یه فکر دیگه بکنیم!
نگاهم را از شاهین و صورت برنزه اش گرفتم و گفتم:
-من از این کار‌ها بلدم!
ویلا در سکوت مبهمی فرو رفت. چیز بدی گفته بودم؟!
چشم‌هایم را داخل کاسه‌شان چرخاندم و گفتم:
-چیز عجیبی بود؟!
فرید که تا الان ساکت بود، گفت:
-تو که بچه پولداری! اون وقت چه‌جوری میخوای جیب یکی رو خالی کنی؟!
ل**ب هایم را کج کردم و در همان حال که داشتم مچ دست هایم را ماساژ می دادم؛ گفتم:
-یه چند‌باری جهت تفریح این کار رو کرده بودم و بگی نگی یه کم استعدادش رو دارم!
پیمان نگاه متفکرانه ای به من انداخت و گفت:
-فکر‌نکنم از پسش بر‌بیای گیسو پریشان!
چشم غره ای رفتم و گفتم:
- یه بار جیب یه مامور رو خالی کردم و فلنگ رو بستم. روحش هم خبر دار نشد بدبخت. البته گفتم که فقط جهت سرگرمی بود وگرنه من نیازی ندارم!
پیمان ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-توی حرف، که همه میگن ما بلدیم و فلان! مهم عمله!
با بی خیالی شانه ای بالا انداختم و گفتم:
- می تونم آزمون بدم یا چه می دونم امتحانی برم جیب یکی رو بزنم تا ببنید!
اصلا نمی‌توانستم جلوی حرف هایی که از دهانم خارج می‌شد را بگیرم. از این پسر ها خوشم امده بود! اگر بد بودند، اگر ادم های کثیفی بودند، تا الان همه کار می توانستند بکنند. هرچند من ترسی از کسی ندارم چون می‌توانم از خودم در برابر همه محافظت کنم!
نمی‌دانم چرا دلم می‌خواست با این گروه کار کنم. شاید دلیلش تنهایی‌هایم بود! شاید این جا همه می‌توانستند من را ببینند، کار‌‌هایم را ببینند، پیشرفت‌هایم را ببینند.
من از این که هیچ وقت دیده نشدم، ناراحت بودم! از این که مادرم و سامان هیچ وقت پیشرفت‌هایم را ندیدند دلم به درد امده بود!
من نیاز داشتم به جایی که کوچک‌ترین کارم را ببینند حتی جیب‌بری و خفت‌گیری!
مهم پیشرفتی بود که شاید برای همه پسرفت باشد، ولی برای من حکم دیده‌شدنم را داشت!
حکم اوج‌گرفتنم را!
 
آخرین ویرایش

ش.م.ی.م فرهادی

گوینده انجمن + شاعر انجمن
گوینده انجمن
عضویت
9/9/18
ارسال ها
1,341
امتیاز
24,673
محل سکونت
کرمانشاه
پارت_ هفتم
نگاهی بینشان رد و بدل شد.
پیمان گفت:
-باشه حالا می تونی بری ولی فردا صبح ساعت نه همین جا باش. می خوام ببرمت یه جایی که بتونی خودت رو ثابت کنی.
هم خوش حال بودم و هم نگران. اخر تا فردا صبح جایی را نداشتم که بمانم و مسافر خانه تنها گزینه حال حاضر من بود.
بلند شدم و "باشه" ای گفتم. شاهین سوئیچم را در هوا چرخاند و گفت:
-تورو فرید میاره و من هم ماشینت رو میارم معلوم نیست که قبول بشی یا نه.
چشمکی زد و دوباره گفت:
-کار از محکم کاری عیب نمی کنه. شاید رفتی و به پلیس لومون دادی. برای همین خودمون پی بریمت که راه این جا رو یاد نگیری.
چشم از شاهین گرفتم و به پیمان که شدیدا به فکر فرو رفته بود، نگاه کردم.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-پس قرارمون فردا ساعت نه صبح. من روی ان تایم بودن خیلی حساسم گیسو پریشان!
سری تکان دادم و اب دهانم را مزه مزه کردم.
همراه فرید سوار ماشین شدم. فرید چشم هایم را بست که جایی را نبینم و نتوانم راه را یاد بگیرم. البته ح داشتند! به هیچ کس اعتمادی نبود. من که یک عمر به مادرم اعتماد کرده بودم، کجا را گرفته بودم؟! اخرش می خواست به زور پگمن را عروس کسی که دوسش ندارم، بکند!
بگذریم.
قبل بستن چشم هایم نگاهی به پیمان انداختم. یک ادم حتی در لباس بد هم می توانست جذاب باشد و پیمان از همین ادم ها بود.
دست به سینه و با صلابت خاصی داشت نگاهم می کرد. نمیدانم را احساس می کردم می شد به پیمان تکیه کرد.
نگاه تشکر مندانه ای کردم و همراه فرید سوار شدم.
نمی دانم چه قدر گذشت که با صدای شاهین به خودم امدم:
-پیاده شو ابجی! خیلی ارام و ساکت پیاده شدم. یکی از بچه ها چشم بندم را در اورد. برای یک لحظه روشنایی هوا، چشم هایم را زد.
با انگشتم چشم هایم را ماساژ دادم که شاهین با خنده گفت:
-مواظب باش ناخن هات چشم و چالت رو در نیارن ابجی!
چشم غره ای رفتم و با حالت جدی گفتم:
-سوئیچ!
سوتی زد و سوئیچ را به سمتم پرتاب کرد و گفت:
-خیلی مراقب این جیگر باش ناموسا! لعنتی انگار با پنبه داشتی رانندگی می کردی!
چیزی نگفتم و پوفی کشیدم.
فرید که خیلی ادم تو دار و کم حرفی بود، با صدای بم و مردانه اش گفت:
-مراقب خودت باش ابجی! سر قرار می بینیمت! عزت زیاد!
سری تکان دادم و رفتنشان را تماشا کردم.
نگاهی به کوچه انداختم. همین یکی دوساعت پیش از ترس در این کوچه قبض روح شده بودم. ولی الان چه ریلکس بودم!
پوزخندی زدم و سوار ماشینم شدم و از کوچه دور زدم.
تا حوالی غروب در شهر چرخیدم. حال و حوصله هیچ چیز نداشتم. من تمام تهران را زیر و رو کرده بودم و افکارم مرا!
یعنی می شد خودم را ثابت کنم؟! می شد من را بپذیرند؟! برایم باور کردنی نبود که جامعه کوچیکی در دنیا مرا همین طور که هستم بپذیرد.
گیسو عادت کرده بود به تنهایی، در حالی که تمام اطرافش پر از آدم هاست. آدم هایی که فقط انچه خودشان می دانند را به اون تحمیل می کنند! مانند من!
آدم هایی که تنهایند و تنها نیستند زیاد است.
اهی کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم. ساعت هشت و نیم شب بود و باران کم کم داشت شروع به باریدن می کرد. بالاخره پاییز معروف بود به باران های زیبایش!
مسیر مسافرخانه "هم خانه" را در پیش گرفتم.
یک مسافر خانه قدیمی بود با دکراسیون قدیمی که ادم را یاد دوران صفویه و نادرشاه می انداخت. مخصوصا ان درشکه، که درست در ورودی مسافر خانه گذاشته بودند و سنگ ریزه های جلوی مسافرخانه، آدم را به ان زمان های دور می برد.
ماشین را همان اطراف پارک کردم و دزدگیرش راهم فعال کردم.
چمدان و کیفم را برداشتم و دنبال خودم کشیدم و لا هزار زحمت از روی سنگ ریزه ها عبور کردم و به داخل رسیدم.
اهنگ قدیمی "الهه ناز" با صدای ملایمی در فضا داشت پخش می شد. این جا محشر ترین مسافرخانه ای بود که دیده بودم! دلچسب و پر از هیجان.
نگاهم را از پنجره چوبی سبز رنگ که به پشت مسافرخانه باز می شد،گرفتم و به پیرمردی که پشت میز مراجعه کنندگان نشسته بود خیره شدم. کمی جلوتر رفتم و گفتم:
-سلام خسته نباشی عمو!
چشم هایش را که بسته بود و در عمق اهنگ فرو رفته بود، باز کرد و گفت:
-سلام دختر جان! بفرما.
نگاهم به لباس هایش افتاد. این جا واقعا ادم را یاد زمان هاب قدیم می انداخت. لباس های پیرمرد هم مدلشان قدیمی بود.
چشم از لباس های بانمکش گرفتم و گفتم:
-من یه اتاق می خواستم برای یه شب. شاید هم بیشتر . دقیق نمی دونم!
نگاهی به سر و پایم انداخت و خیلی جدی گفت:
-اتاق خالی نداریم!
چشم هایم را بستم. می دانستم وقتی بداند که من یک دختر تنهایم و کسی همراهم نیست، زیرش زده!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بالا