در حال تایپ نقاب دار و ظهور جادوگر سیاه | sahel_roman کاربر انجمن یک رمان

Sahel_roman

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/11/19
ارسال ها
23
امتیاز
490
محل سکونت
سرزمین عجایب:))
کد رمان: 2244
ناظر: @ℯℓαℌℯ


نام رمان: نقاب دار و ظهور جادوگر سیاه
نویسنده: ساحل
ژانر: عاشقانه،تخیلی

خلاصه: همه چیز با پیدا کردن یک گردنبند شروع شد؛ گردنبند اجدادم. افسانه ها می گویند آن از نیاکان من به من رسیده است و حال جزوی از سرنوشت من است و من باید بدانم که چطور و چگونه باید این قدرت را کنترل کنم اما...
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,213
امتیاز
30,873
محل سکونت
رفسنجان






نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Sahel_roman

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/11/19
ارسال ها
23
امتیاز
490
محل سکونت
سرزمین عجایب:))
نام فصل اول: یک آشنایی با فرقه سیاه


هوا سرد بود ولی شاید این قلبش بود که سرما آن را سوزانده بود، این اولین باری نبود که او بدون اجازه وارد جنگل میشد،اما...این دفعه فرق داشت؛ این بار دیگر اجازه برگشتن به قصر را نداشت، این دفعه با تمام اوقاتی که بدون اجازه پدرش میان مردم میرفت فرق داشت. این یک فرار بود؛ به یک جای دور...شاید خیلی دور... .

⊱یکم اکتبر سال 1600..اسکاتلند⊰
چشمانش را باز کرد، همه جا در دیده او تاریک بود، اطراف را با نگاه از رو گذراند و خود را در کلبه ای کوچک یافت که پنجره ای به سمت جنگل داشت و پس از آن تا چشم کار میکرد درختان تنومند بود، مردی با چهره ای غریبه در کلبه با او بود پس اولین سوالی که پرسید این بود:
- اینجا کجاست؟
+اول اره سلام منم خوبم، اسم من آنتونیوست، مردم میگن تنی.
تو جنگل از خونریزی بیهوش شده بودی،پیدات کردم.
کیا دنبالت بودن؟ شوالیه های فردریک؟
- کسی دنبالم نبود.
+ اره سه تا تیری که تو بدنت بودم اثباتش میکنه.
- وسایلم کجاست؟

با نگاهی به ظاهر آرام، نگاهش را به او انداخت و چهره اش را برانداز کرد، به طور حتم داشت با خودش میگفت:" آدمی که از خونریزی بیهوش شده بعد از به هوش آمدن قبل از انجام هرکاری به دنبال وسایلش است" اما برخلاف تصورش بی ذوق پاسخ داد:
+ کیفت اونجاست.
و اشاره ای به زیر تخت چوبی کرد.
- کار اشتباهی کردی، حتما تا اینجا دنبالم کردن.
اگه بگیرنت به جرم خ**یا*نت دستگیرت میکنن و در بهترین حالت فقط شکنجت میدن و بعد میکشنت.
مارشال آندروس: به نام قانون درو باز کنید.

درست میگفت، قبل از اینکه سربازان در را بشکنند، باید میرفت اما به آن مرد چه باید میگفت؟ تنها تشکر؟ آیا کافی بود؟ نگاهی به مرد انداخت که باز هم بی اشتیاق گفت:
+ میتونی از در پشتی بری.
- خواستی خوبی کنی ولی خودتم تو دردسر انداختی.


اوضاع پیچیده بود؛ پیچیده فقط برای اولش بود. دیگر احساس نمیکرد که همه چیز تحت کنترلش است...البته این فقط برای اولش بود، دردسر تازه شروع شده بود و او راه درازی در پیش داشت.
پس از سه روز بالاخره با مخفی شدن در کاروان تاجران به نیوزلند رسید.
در شهر قدم میزد و به دنبال جایی برای سپری کردن شب بود که صدایی آشنا، اما غریبه شنید.

+ نیوزلند؟ جای خیلی قشنگی واسه انتخابه
گلویش خشک شده بود، برگشت و متعجب به چهره آن مرد آشنا نگاه کرد، همان مرد بود، آنتونی بود.

- ترسوندیم، یا باید خیلی احمق باشی که تا اینجا تعقیبم کردی یا دیوونه که البته بنظرم جفتش یکیه.
+ تو که نمیخواستی اون سربازا بگیرنم؟ برادرت ادم منصفی نیست.
- اگه صداتو اینجا در بیاری دوتامونو میکشن، میدونی چرا؟ چون ما با نیوزلند تو جنگیم. حالا تنها کاری که باید بکنی، اینه که ساکت شی.
+ راستی تو چطور؟ تو قدرتایی مثل قدرت برادرت داری؟ مردم میگن اون با یه ورد ساده بقیرو تبدیل به مجسمه سنگی میکنه.
- کدوم قسمت ساکت شو رو نفهمیدی؟
+ از رو عادته.
چرا اینجا رو انتخاب کردی؟
- برادرم دستش از اینجا کوتاهه.
ببین میدونم میخوای کمک کنی ولی هرکی که با من بوده یجوری خودشو به کشتن داده، پس خواهشا رو این کلکسیون یکی دیگرم اضافه نکن، اگه فکر میکنی این یه ماجراجوییه سخت در اشتباهی، از چاله میفتی ته چاه، بعد دیگه جز تاریکی، چیزیو نمیبینی.
باید یجایی واسه موندن پیدا کنیم که البته پولیم نداریم چون هر پولی که داریم مال اسکاتلنده و اگه این آدما بفهمن...خوب میدونی چی میشه.

دست به کیف کوچکش کرد و گردنبند براقی را درآورد، چنان زیبا بود که تابش نور آن هر چشمی را مسخ خودش میکرد.
همزمان نگاهی به آنتونیو کرد، اخلاق او خیلی تغییر کرده بود، پر حرف تر شده بود.

+ داری چیکار میکنی؟
- نمیتونیم رو زمین بخوابیم، میتونیم؟ میخوام گردنبندمو بفروشم.
+ گردنبند قشنگیه!
- مال مادرم ایزابلاست...البته بود، تو جنگل پیداش کردم.
+ چه بلایی سرش اومد؟
- پدرم بر این عقیده بود که دنیا جای بهتریه اگه هیچ ابرانسانی توش نباشه و این شامل جادوگرا هم میشد.
به دستور پدرم مارشال آندروس مادرم رو زنده زنده سوزوند.
+ متاسفم.
- نباش.
به وضوح جا خوردن او را دید اما نگاهش را گرفت و
به سمت عتیقه فروشی غرب شهر رفت، پایش را در اولین پله گذاشت، در چوبی اش را باز کرد؛ صدای جیر جیر در بلند شد، این صدا خبری بر قدیمی بودن عتیقه فروشی میداد...و بله، حدسش درست بود، پیرمرد نزدیک آمد و گردنبند را در دستش گرفت...با چشمان ضعیفش نگاهی به گردنبند انداخت و با تته پته گفت:
خیلی قدیمیه و در عین حال زیباترین گردنبندیه که دیدم. هزارتا براش میدم.
الکساندرا که چاره دیگری برایش نمانده بود، به آرامی پاسخ داد:
- خوبه.
و سپس به سمت بار راهی شد. جز متصدی بار کسی آنجا نبود، تنها سه مرد بودند که وقتی اولین مرد از میخانه بیرون رفت، دو نفر دیگر نیز پشت سرش راه افتادند.
+ قراره تو اتاقای بار بخوابیم؟
- جای بهتری سراغ داری؟ یا میخوای گیر راهزنا بیفتی؟ اینجا شهر خوبی نیست.

این را گفت و به سمت پیش خوان رفت، پس از گفتن خواسته اش، متصدی سر خود را خواراند و با اطمینان گفت:
متصدی بار: هزینه هر اتاق برای هر روز پنجاه تاست.
تا کی میمونین؟
- نمیدونم.
متصدی: پله هارو که رفتین بالا، اتاق اخر.
+ خوبه پس من رو زمین میخوابم.
- اره میخواستم همینو بگم.
+ میخوای بگی اون آدما واسه چی دنبالتن یا خوابیدنو ترجیح میدی؟
- خوابم نمیبره روز خوبی نداشتم.روحتم خبر نداره، تو این هفته چیزاییو تجربه کردم که شاید هشت تا آدم رو هم تا آخر عمرشون مثلشو نبینن.
جسمم اینجاست ولی ذهنم هنوز درگیر هفته پیشه...که گذشت و اون پدرمو کشت.
کی فکرشو میکنه برادر کوچیک همبازی دیروز، قاتل خونسرد امروز،
میخواست منم بکشه.

آنتونی با حالتی از قیافه که تنها مخصوص افرادی بود که به قول معروف از تعجب شاخ درآورده بودند، در حالی که میخواست پاسخ قانع کننده ای برای سوالاتش بیاید، گفت:
+ نمیفهمم.چرا باید اینکارو کنه؟
- پیشگوی پدرم یه تاریکی توش دید، با این کتاب.

و صفحه ای از کتاب را باز کرد، سپس به گونه ای که انگار مدت ها بغضی از درون او را تکه تکه میکرد، شروع به خواندن کرد.
"و زمانی که شیطان قیام کند، زوال هم قیام میکند، آتش از هر سو زبانه میکشد و مردم هیچ جای فرار ندارند، وقتی فرقه پنج جادوگر سیاه تکمیل شود شیطان برای همیشه ازاد شده و جهان پایان می یابد و تنها یک راه، تنها یک راه است که به این تاریکی پایان یابد و از طلوع تاریکی جلوگیری کند؛ مردم او را به نام نقاب پوش میشناسند."
پدرم منو به عنوان ولیعهدش انتخاب کرد و از اون روز به بعد من برادرمو ندیدم. سه سال بعد، وقتی دوباره دیدمش، تاریکی همه وجودشو گرفته بود و هرچی که میدید فقط اون تاج بود.

بریده بریده حرف میزد و نفس میکشید، رو به آنتونی برگشت و ادامه داد:
تئودور عوض شده بود و برای نجات دادنش از تاریکی حصاری که خودش دور قلبش ساخته بود، خیلی دیر بود
و بالاخره موفق شد.

به اینجا که رسید، میشد فهمید که گلوله اشک، چشمانش را هدف قرار داده و دیگر نایی برای ادامه دادن ندارد، با جاری شدن اولین اشک سریع آن را پاک کرد...اشک دوم ریخت، دیگر تلاشی برای پاک کردن نکرد، شاید هرکس اندکی زمان بخواهد تا خودش را خالی کند یا شاید هم خود را غرق کند در خاطراتش؛ خاطراتی از انسان هایی که دیگر نیستند و روزی آن ها را میشناخت...اما باید میدانست که خورشید، هرجا که باشد با طلوع خود زیباست و افرادی که از دست میدهیم در خاطره هایمان، در درس هایی که از لحظات تلخ و شیرین و اگرچه گذرا با آن ها یادگرفته ایم زنده هستند و روزگاری آنها با چیزهایی که از خود برجای گذاشته اند شناخته خواهند شد.
 
آخرین ویرایش

Sahel_roman

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/11/19
ارسال ها
23
امتیاز
490
محل سکونت
سرزمین عجایب:))
اصلا میدونی چیه؟
هر اتفاقی که افتاد مقصرش منم.
اون عوض شد بخاطر من.
اون پدرمو کشت بخاطر من.
حالا تنها کسی که برام مهمه، خواهرمه، اگه هنوز زنده باشه.
افسانه ها میگن که نقاب پوش به نیوزلند میاد، پس مجبورم پیداش کنم تا جلوی برادرمو بگیرم.
اون زن یا اون مرد تنها امیدمه، با اینکه نمیدونم چی داره یا کی هست. البته کتاب خیلی چیزا نوشته ولی حتما باید وقتی که ترجمش میکردم، مجبور شم فرار کنم. نتونستم اون یکی کتابو بردارم، خودمم معنای این کلمات مسخررو بلد نیستم، اصلا نمیدونم چه زبانیه.
+ چیزه الکساندرا.
- تنها چیزی که الان دارم، یه کتاب مسخره، یه نقشه مسخره تر، شمشیر و تیرکمانمه، این گوی و اون گردنبند مادرم که فروختمش.

آنتونیو با آشفتگی سه بار دیگر اسم او را صدا زد، اما گوشش شنوا نبود که نبود، درگیر تفکرات خودش بود و هرچه به آن فکر میکرد، سریعا بر زبان می آورد.
آنتونیو برای بار آخر او را صدا زد.

+ الکساندرا
- چیه چته؟
+ این گردنبندت.

مشتش باز شد، درون مشتش همان گردنبند بود، به درخشندگی قبل.
- خواهشا نگو دزدیدیش
+ شاید، چون حتما واست ارزش معنوی داره.

الکساندرا کمی گردنش را کج کرد و نگاهی عجیب از آن گونه نگاه ها که از یک مشت فحش بدتر است، نثارش کرد.
- فردا باید زود حرکت کنیم، نقشه ای که دستمه چند تا جارو مشخص کرده.
همه این محل تو نقشرو باید بگردیم،
شاید یچیزی اینجاها باشه.
+ خوبه، پس تو بخواب چون من اصلا خوابم نمیبره.

با حالتی تمسخر آمیز گفت:
- پس بیداری خوش بگذره.

⊱پنجم اکتبر نیوزلند⊰
+ خب این آخرین درختیه که تو نقشه مشخص شده، بعدش باید بریم نزدیک این غار.
- پس این یکیم علامت میزنم و در آخر هیچی به هیچی.
+ اگه تو نیوزلند باشه چی؟
- کی؟
+ اونی که دنبالشی.
شاید بهتر بود از بقیه بپرسیم، شاید قرار نیست بیاد، شاید همینجاست.
- ولی اینجوری جلب توجه میکنیم.

الکساندرا دقایقی بر روی جمله آخر او فکر کرد، شاید از قبل آمده باشد، در پی جنگ و جدال با خود بود که صدایی هر دوی آن ها را متوقف کرد.
+ صدارو شنیدی؟
- فکر کنم از سمت رودخونه بود.
+ دست کم نصف روز از شهر باید حرکت کنی تا به اینجا برسی، اینجا خیلی از شهر دوره، معلوم نیست این آدما اینجا چیکار میکنن.
- لباس ارتشه.
+ افراد نظامی، شوالیه های میزگردن؛واسه پادشاه کار میکنن.

شوالیه های زیادی آنجا بود، با آن لباس های سفید و قرمز و آن شنل های سفید و سیاه که آنان را تبدیل به جنگاوران واقعی میکرد.
- اونی که کلاه خود داره باید رهبرشون باشه.
+ تو اون بشکه ها چیه؟
- با آب پرشون میکنن.
+ با این حجم آب رودخونه، ما مشکل آب نداریم.
- اگه موقع اومدن یکم دقت میکردی ،شاید میفهمیدی این آب به شهر نمیره...راهشو بستن.
یه پادشاه چرا مامورین حکومتو باید بفرسته همچین جایی؟ اونم برای آب بردن به قصر؟ یعنی هیچکس دیگه ای نیست؟ یجای کار ایراد داره، صبر کن...دارن درباره ما حرف میزنن.
+از کجا میدونی؟
- دارن خیلی بلند حرف میزنن، نمیشنوی؟
اینطور که معلومه اسبامونو پیدا کردن.
شوالیه: اونا مال منن، واسم بیاریدشون.
طولی نکشید که شوالیه رهبر، به سربازانش دستور داد تا آن دو جاسوس را پیدا کنند. اما‌‌‌.‌‌...مگر چه چیز مهمی در آنجا بود که تا این حد مهم است؟
- فکر کنم الان مارو جزو اموال شخصیش حساب کرد.
+ نمیخوام فکر بدی کنم ولی چرا دارن میان این سمت؟
- باید فرار کنیم.

باز هم فرار بود، این هم یک فرار بود، اصلا فرار از چه؟ از که؟ چه فرق میکرد که آنها او را بگیرند یا برادرش؟
از میان جنگل با درختان تنومد که شاخ و برگ هایشان در هم پیچیده بودند، چو آهویی بود که گیسوان خود را با نغمه گیرای باد هماهنگ کرده و چونان میدود که گویا فرزند آهوی کوچکش را در بند گرفته اند، بی درنگ مشابه گنجشکی که تازه از قفس آزاد شده و نفس های خود را برای بالا بردن پرهایش و همسو شدن با خورشید محبوس میکرد، شده بود.
وقتی باد میان شاخه های بالایی درختان پیچید، شاخه ها سایه ای در نور خورشید ایجاد کردند،
سایه هایی که او عادت داشت به نحو احسن از آنها استفاده کند و به طور غریزی بدون دیده شدن حرکت کند، بی شک همانند باد بود.

+ چجوری حرفاشونو شنیدی؟
- منظورت چیه؟
+ بین خودشون حرف میزدن، خیلی اروم، از اون فاصله چجوری حرفاشونو شنیدی؟
- بنظر من که خیلی بلند حرف میزدن، گوشات سنگینه ها...تو خوبی؟
+ واقعا دیگه بیشتر از این نمیتونم.
- فکر نکنم دیگه دنبالمون...
هی تو داری خونریزی میکنی؟ چرا بهم نگفتی تیر خوردی؟
+ چون مهم نبود یه زخم سطحیه.
- اره ولی اگه یه زخم سطحی زیاد خونریزی کنه، میتونه بکشتت، پس فکر کنم خوبه کنار رودخونه ایم، میتونی بری بشوریش و بعدم ببندیش.

الکساندرا خیره به او نگاه میکرد، او باز هم خودش را به خطر انداخته بود،‌ موهای کوتاهی که روی صورتش ریخته بود، چهره اش را مظلوم تر از قبل کرده بود، ل*ب هایش خشک شده بودند، میشد فهمید که خسته است و نیاز به استراحت دارد.
 
آخرین ویرایش

Sahel_roman

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/11/19
ارسال ها
23
امتیاز
490
محل سکونت
سرزمین عجایب:))
+ الکساندرا...
- باز چیه؟
+ زخمه...خوب شد.
- چطور ممکنه؟

هر دو با تعجب ابتدا به هم و بعد به آب نگاه کردند.
+ آب...این آب معمولی نیست.
- بخاطر همین دنبالش بودن.
+ شاید میفروشنش.
- نمیدونم، ولی یه سوال غیر مرتبط، اینجا حکومت مال کیه؟
+ لئونارد ادوارد پادشاهه و جان و جیمز پسراشن، واسه چی پرسیدی؟
- اگه دیدمش حداقل اسمشو بدونم.
+ خب این نقشه...ما باید بریم سمت غرب.
- قبل رفتن یکم از این آب بر میدارم.
+ خیلی نزدیکیم.
- اولین خبر خوبیه که تو این دو هفته میشنوم.
خورشید سوزان تر از هر لحظه ای در آسمان قدرت نمایی میکرد، به سوی ستیغ جاده ای قدیمی که به بالای صخره ختم میشد،حرکت کردند، دیوار های صخره رنگ پریده به نظر میرسید، یا شاید هم او اینطور خیال میکرد.جاده بلافاصله به چپ پیچید و با شیب تند به پایین سرازیر شد و در صحنه مقابل هیچ چیز جز درخت نبود.
+خب رسیدیم.
-ممنون از اطلاع رسانی و باید اضافه کنم استدلال من و تو از کلمه نزدیک تفاوت ها داره. بفرما‌‌‌، چیزی میبینی که من نمیبینم؟
+ باید دنبال یه غار بگردیم.
- اینجا اصلا کوه نیست که غار توش باشه.
+ ولی باید همینجا باشه،
مطمئنم راه درسته.
- هی صبر کن...پاشو ببینم...و برو کنار...ما کوه رو نمیدیدیم چون الان روش ایستادیم، این فقط نماد کوهه.
+ یه دره، باید همون غار باشه، خب حالا ایده واسه اینکه چطوری باز میشه داری؟
- این قالبارو میبینی؟ باید پرشون کنیم.
+ اینجا هشت تا قالبه، درختایی که علامت زدیمم هشت تا بودن.
- باید زیر درخت چالشون کرده باشن.
آنتونیو...نمیدونم ولی حس میکنم شبیه یه کتابخونه ای، با کلی کتاب در هم برهم، کلی کتاب که همشونو کامل خوندی، یه جور منبع اطلاعات، اگه نمیشناختمت میگفتم حتما کتابخونه دربار سلطنیتیو قورت دادی،چون اگه یه سالم فکر میکردم به ذهنم نمیرسید.


الکساندرا با خودش فکر میکرد که شاید این خصوصیت اصلی آنتونیو است، همانند تیپ سربازانی بود که شایستگی بودن در سپاه را داشته باشد،اما پسر یک آهنگر ساده چه میتواند برای خود داشته باشد؟ انتخاب او چه بود؟ اصلا از ابتدای زندگی حق انتخابی به جز پسر آهنگر بودن داشته است یا نه...اگر پسر اشراف زاده بود اکنون در دربار خدمت میکرد؛ شاید نخست وزیری قهار میشد؛ یا شاید هم شانس در خانه اش را تق تق میزد و او پادشاه میشد، پادشاهی که نماد پرچم و دلاوری اش زبان زد دولت ها و سرزمین ها میشد، اما در حقیقت او یا باید آهنگر بودن را انتخاب میکرد یا برده میشد. بچه های روستایی و آنهایی که هیچ جایی برایشان در قصر پیدا نمیشود، به خانواده های روستایی و کشاورزان برای یادگیری کار سپرده میشوند. الکساندرا بلاخره سکوت مبهم را شکست و با ذهنی پر از سوال گفت:
- چرا بهم کمک میکنی؟
+ چرا اینو میپرسی؟
- چون تو این دنیا همه واسه بقای خودشون میجنگن، هیچکس تو سختی ها کمکت نمیکنه، فقط خودتی و خودت.
چرا اینجایی؟چرا نمیری دنبال زندگیت؟اصلا چرا نجاتم دادی؟
+ چرا واست مهمه؟
- چون حس میکنم داره بهت اجحاف میشه.
+ چقدر زیاد.
- چی چقدر زیاد؟
+ چقدر زیاد حرف میزنی.
- میگی یا نه؟ تازه خیلی سوال هست که باید بپرسم، مثلا اینکه خانوادت کجان؟ بهت میخوره سنت بین بیست تا بیست و پنج باشه، باید خانواده ای داشته باشی تو خیلی جوونی و در واقع تو این کره خاکی واژه کمک کردن خیلی وقته غریبه شده، تو که بهم کمک میکنی، میدونی نمیدونم چجوری بگم ولی راستش حس میکنم با افکار ذهنیم مغایرت داره.
+ مامانم وقتی منو بدنیا میاورد مرد؛ منو خواهر و پدرم تنهایی زندگی میکردیم، همه چیز خوب بود...بعد یروزی یه عده سرباز حمله کردن، همه چیزو سوزوندن، خونمون، روستا، همه چیز...یکیشون پدرمو کشت.
- خب باید بگم این خارج از انتظارم بود.
+ کمکت میکنم چون اون موقع کسی بهمون کمک نکرد، همیشه میپرسیدم، چرا منو نکشت؟ الان میفهمم شاید سرنوشت این بوده که بهت کمک کنم‌.
- اگه باور داشته باشی که هر اتفاقی واست میفته بخاطر سرنوشتیه که از قبل برات نوشته شده، هیچوقت نمیتونی زندگیتو عوض کنی و پیشرفت کنی؛ اینو تو یه کتاب خوندم که میگفت: "مردم باید قهرمان خودشونو تو آینه ببینن و واسه چیزایی که میخوان بهشون برسن سخت تلاش کنن،نباید انتظار داشته باشی که همیشه موقع زمین خوردن یکی بلندت کنه، اگه میخوای زندگیتو عوض کنی از همین حالا شروع کن، تو باید به خودت باور داشته باشی."
وقتی مسیحی ها اورشلیمو گرفتن، دوباره از دستش دادن، میدونی چرا؟ چون باور نداشتن که موفق میشن،پس موفق هم نشدن.
حق با تو بود من خیلی حرف میزنم.
هوا تاریک شده، نمیتونیم برگردیم وقتی نتونیم راهی که میریمو ببینیم، باید تا روشن شدن هوا همینجا بمونیم.

الکساندرا باز هم با فکر به چهره آنتونیو که در حال جمع کردن هیزم برای آتش بود نگاه میکرد، هر از گاهی بین آنها نگاه هایی رد و بدل میشد اما خیلی سریع قطع میشد.
قصر بزرگ پادشاه از دور میدرخشید، اما به تدریج نور ناشی از مشعل های داخل قصر نیز خاموش شد و به جز چند مشعل پراکنده چشمک زن بر دیواره کاخ، چیزی نمایان نبود، قصر درخواب رفته بود، و جز نگهبانان کسی بیدار نبود...پس از آن، نور ناشی از خانه های شهر هم یکی پس از دیگری خاموش شدند و شهر هم به سکوت
فرو رفت، حال تنها نور آسمان ماه بود که گویا درخشان تر و گرد تر از شب های دیگر بود، طوری که گویی آخرین شب عمرش است و زمان شروع بود؛ کاغذی برداشت و نوشت، نوشت و نوشت از همه ی افکار مزاحمی که مدام ذهنش را کنکاش میکرد...مدتی چند به همین روال گذشت، شاید ساعت ها...تا اینکه صدایی عجیب شنید، صدای زوزه حیوان نبود...نه، نه اصلا شبیهش هم نبود، با قدم های مردد به سمت صدا میرفت. سکوت فراگیر شده بود و در آن ظلمت شب، صدای نفس های خود و حتی صدای شاخه هایی که زیر پاهایش خورد میشدند، صدای ضربان قلبی که داشت خود را محکم میکوبید، می شنید. به آنجا رسید، دیگر صدایی نبود، اما درست بود، او درست فکر میکرد، حیوان نبود، یک مرد که زرهی بر تن داشت و در خون غرق بود روی زمین بی جان افتاده بود.


- بیدار شو، اونجا یکی هست که زخمی شده...باید کمکش کنیم.
آنتونیو با چشمی نیمه باز نگاهی به او کرد و با اخم گفت:
+ شوخیت گرفته؟
- دارم جدی میگم زود باش.

آنتونیو هم با دیدن مرد، یک تای ابروی خود را بالا برد، لباس خود را درآورد و آن را به چند تکه تقسیم کرد تا شاید بتواند با گذاشتن آنها روی زخم، جلوی خونریزی را بگیرد.
+ فکر میکنی چشه؟
- چش نیست؟ رو بدنش جای سه تا تیر هست و یه شمشیر.
کدوم آدمی اینکارو باهاش کرده نمیدونم ولی مطمئنم آدم خوبی نبوده؛ کی میاد تیراشو دوباره از بدن حریفش بکشه بیرون؟
+ از لباسش مشخصه ادم بزرگیه؛ زیاد از درجات نظامی اینجا خبر ندارم ولی میتونم بگم جزو یکی از سه دسته اصلی نظامیه.
- نبضش میزنه...داره نفس میکشه...اطرافو بگرد...یه گیاه با برگ بنفش مایل به صورتی باید پیدا کنی، هماور طبی اگه بتونی با اسمی که میگم بشناسیش راحت تر پیداش میکنی، تقریبا برگ سوزنی شکل داره.
+ مثلا این؟
- خوبه بدش بهم.
+ این چیکار میکنه؟
- تو یه کتاب خوندم که میتونه زخمارو درمان کنه.
+ چقدر کتاب میخونی، حالا فکر میکنی حالش خوب میشه؟
- میدونم فکر میکنی شاید کمک کردن بهش ایده بدی باشه ولی منم به همون دلیلی که تو بهم کردی بهش کمک کردم...البته یه دلیل دیگه هم هست، به نظرم که قیافش حرف نداره، خیلی جذابه.

آنتونیو نگاهی از روی تاسف به او انداخت و مسیر نگاه خود را به سمت آتش که داشت خاموش میشد، منحرف کرد و پس از مکث کوتاهی با لبخندی ادامه داد:
+ تا وقتی خانوم ماه بره، منتظر میمونیم، وقتی صبح شه باید بریم و باید اضافه کنم اونو با خودمون نمیبریم. اینم یکی از اوناست و ما حتی نمیدونیم اسمش چیه.
- امیدوارم تا صبح حالش بهتر بشه.
 
آخرین ویرایش

Sahel_roman

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/11/19
ارسال ها
23
امتیاز
490
محل سکونت
سرزمین عجایب:))
⊱ششم اکتبر نیوزلند⊰

- به نظرت ول کردنش اونجا کار درستی بود؟
+ شبیه پدرم حرف میزنی، به نظرت ول کردنش اونجا کار درستی بود؟ خب معلومه که بود.
- ادای منو در نیار. قیافه من اصلا اون شکلی نیست.
+ حداقل باید تشکر کنی چون الان هشت تا چیزی که میخواستیمو داریم، اینارو باید الان بزاریم تو قالبا، بعد اون غار باز میشه.

الکساندرا قالب ها را پر کرد و رو به آنتونیو گفت:
- خب اینم از قالبا، بفرما باز شد و برو تو.
+ چرا من باید برم؟
- اقایون مقدم ترن.
+ مشعلو بده.
-عین تو کتابا، هرجای ترسناکی فقط پله داره.
+اسکلت، سوسک، اولین نفر نیستیم که میایم دنبال هرچی که اینجاست.
- دعا کن از قبلیا خوش شانس تر باشیم.
+ خب طبق نقشه، باید بریم سمت چپ.

الکساندرا که مو شکافانه به مسیری که آنتونیو میرفت نگاه میکرد و منتظر برخورد صورت آنتونیو با دیوار بود، گفت:
- آنتونیو اون کله بزرگتو از نقشه بکش بیرون، اینجا سمت چپی نیست...داری صاف میری تو دیوار.
فکر کنم نقشه زیادی قدیمیه و همچنین فکر میکنم این همه راهو واسه اون اومدیم، یه کتاب مزخرف دیگه.

و همزمان به کتابی که رو به رویشان بود، اشاره کرد، کتاب در جایگاهی سنگی قرار داشت و قدری خاک رویش را گرفته بود.
+ کتاب ورد های سیاه...جالبه.
- دست نزن.
+ باید برش داریم دیگه.
- کتابی که این همه ادم دنبالش بودن،بی محافظ نمیمونه، باید احتیاط کنیم، با شماره من آروم کتابو بردار، یک...دو...سه، چرا هنوز سه نشده برداشتی؟
+ چون اگه منتظر سه میموندم، حتما پیر میشدم.

تقریباً به نظر می رسید باد هم وجود زنده دارد، الکساندرا و آنتونیو سر جای خود ثابت ایستاده بودند تا پای خود را روی هیچ تله ای نگذارند.الکساندرا درحالی که به اطراف نگاه میکرد، نهایتا متوجه شد که صدایی وجود دارد، خیلی ضعیف و چنان پیوسته که نمی توانست آن را تشخیص دهد، حسی آزار دهنده در ذهنش تولید کرده بود که ذهنش را متلاشی میکرد، کم کم صدا بلند تر شد و حتما به گوش آنتونی هم رسیده بود، زمین شروع به لرزیدن کرد و سنگ های سازنده کف غار شروع به ریزش کردند، یکی پس از دیگری.

- کتاب وسط تو جایگاهش بود، بردانش وزن جایگاه رو تغییر داده، هر کاری میکنی فقط از جات تکون نخور.

صدای تیز و گوش خراش سنگ و ها صدای هیس هیس باد میان دیوار های غار یک پشت زمینه دائمی در فضای اطرافش ساکن کرده بود، او میتوانست صدای خورد شدن سنگ ها را بشنود، یا حتی صدای پیچیدن باد میان علف ها؛ در حالی که او خیلی پایین تر از سطح زمین بود، او شروع کرده بود به شنیدن صداهای دیگر، صداهای غیر قابل توضیح دیگر، با هر کدامشان قلبش به لرزه می افتاد با این که کنجکاو بود چگونه میتواند این صدا ها را بشنود درحالی که آنتونیو قادر به شنیدن این ریز صدا ها نیست؟
- کفشات...هرچی که میتونی بزار روی جایگاه، باید وزنو مثل قبل کنیم.
آنتونیو و الکساندرا کفش هایشان را درآوردند و روی جایگاه کتاب گذاشتند.
+ فکر کنم داره کار میکنه.
- بیا زودتر باید بریم بیرون.
+ باور نمیکنم فقط چند قدم کوچولو با مرگ فاصله داشتم.
- از کتابای مرموز بدم میاد.
+ این دیگه چه زبانیه؟
- روم، قبل میلاد مسیح...روم باستانه.

الکساندرا چند برگه از کیفش درآورد و مشغول ترجمه شد.
فکرش هنوز مشغول صداهای شنیده شده در غار بود، دیگر هیچ به ذهنش نمی آمد، سرگردان و آشفته بود. می نوشت...خط میزد...پاره میکرد و دور می انداخت و بار ها و بارها پیاپی تکرار کرد. آنتونیو حرکات او را در تمامی این مدت زیر نظر داشت و در حالی که داشت خرگوش شکار شده بدبخت خودش را میل میکرد، به رفتار های او میخندید چون اکنون تمام اطرافش پر از کاغذ هایی شده بود که تنها چند خط کج روی آنها کشیده شده بود، مثل نقاشی کودکان خردسال.
الکساندرا بی حوصله مشغول نوشتن کلماتی بود که معنای هیچ کدام را نمی دانست، بالاخره موفق شد صفحه اول را به اتمام برساند که با ورق زدن صفحه بعد دست از نوشتن برداشت.

- این دیگه چیه؟
+ چی شده؟
- این گردنبند...گردنبند منه...که تو این کتاب کشیده شده.
+ چیزیم نوشته؟
- نوشته دارنده گردنبند یکی از اون سه تاست، بقیه کتاب یسری حروف کنار هم و بی معناست‌؛ مثل اینکه بگی یک، دو، سه، هشتادو شیش ولی سه تا دیگه چیه؟ سه تا از چی؟

شب شده بود، ماه در آسمان مانند جواهری درخشان بود، فقط اینکه رنگ آسمان در افق، درجاییکه به اقیانوس میرسید، روشنتر بود. او با خود اندیشید که می تواند انحنای زمین را ببیند اما این احتمالا زاده خیالات و تصورات او بود، چراغ های مغزش اتصالی کرده بود مثل اینکه پرستو ها و مرغهای دریایی در بالای سرش چرخ می زدند، طاق نیاورد و کتاب را بست و گفت:
-اصلا اینو ولش کن، یچیز دیگه هم هست که باید بهت بگم.
وقتی اون پایین بودیم من صداهاییو شنیدم که نباید بشنوم، حس میکنم قدرت شنواییم خیلی زیاد شده...چند برابر، از فاصله دور میتونم صدای حیوانات رو بشنوم.

در صحنه رو به رو، چراغ های کاخ همانند شب گذشته خاموش نشده بودند، بلکه صدای آهنگ ملایم و دلنوازی پخش میشد، صدای آرامش بخش و خوش آهنگی بود ، درست مانند ضربان قلب و به طور عجیبی آشنا به نظر می آمد. خیره شد و به صدا گوش کرد، برای اولین بار احساس کرد که آرام شده است؛ از وقتی که به نیوزلند آمده بود، این اولین بار بود که حسی این چنین داشت.او بخشی از پهنای عظیم آسمان، زمین و دریا بود، بخش کوچکی از این پهنای بیکران، اما گویی این بخش حاوی کل این پهنای بیکران بود، او یک بازمانده است، یک جستجوگر.
آرام بود، زیرا مسیر درستی را انتخاب کرده بود و خودش نمی دانست که چه چیز باعث ارامش او شده است، به توپ گرد داخل کیفش هم نگاهی انداخت، به این فکر میکرد چرا تمام وسایلی که خواهرش به او داده، عجیب است.

+ خوبه پس دارم با یه جغد سفر میکنم، انقدر چیزای عجیب دیدم که این یکی زیاد عجیب نیست، به خصوص وقتی که با یه جغد خانوم سفر میکنی؛
زنا خیلی عجیبن، حتی اگه یه عمر بخوای یکیشونو بشناسی، بازم شکست میخوری.

- حس میکنم باهات حتی نمیشه حرف زد...این موسیقی واسه چیه؟
+ تولد جان ادوارده، همه میگن اون ولیعهد میشه ولی خب اون پسر کوچیکتره.
- فکر میکنی دشمنی خانواده من با ادوارد ها به کجا برمیگرده؟
+ نیوزلندی ها از انگلیسی ها خوششون نمیاد، خودت بهتر میدونی اسکاتلندی ها دارن با انگلیسی ها پیمان صلح میبندن.
- نیوزلند کشور صلح طلبی به نظر میاد.
+ داخل هر کشوری ارامش هست، خوب میشه اگه تو میدان جنگ ببینیشون.
- حس میکردم صلح انگلستان و اسکاتلند بعد از مردن ماری استوارت تموم شده.
+ به عنوان کسی که چند سال تو قصر بوده، عجیبه که از اطرافت خبر نداشتی.
- چون چیز جالبی جز خشونت توش نبود، ولی اگه ماری و دارنلی بچه دار نمیشدن و ماری بچشو به الیزابت نمی داد، الان هیچ وارثی واسه انگلستان وجود نداشت.
 
آخرین ویرایش

Sahel_roman

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/11/19
ارسال ها
23
امتیاز
490
محل سکونت
سرزمین عجایب:))
⊱اسکاتلند⊰

تئودور: پس داری میگی که کتابو پیدا کرده؟ چطور میتونی تا این اندازه احمق باشی؟ چطوری یه انسان این حجم حماقتو تو ذهنش جا داده؟ من بهت گفته بودم...بهت گفته بودم که باید قبل از اون پیداش کنین و شما چیکار کردین؟
با یه ارتش کامل رفتین، بدون کتاب برگشتین، اول که نتونستین بگیرینش، حالام تنها کاری که توش موفق بودین این بود که دو دستی کتابو تحویلش دادین.
من موندم یه دختر بی دفاع چجوری از دستتون فرار کرده، دارین رو اعصابم رژه میرین...همتون و فکر کنم خوب میدونین من با ادمایی که رو اعصابم رژه برن چیکار میکنم.
مارشال آندروس: سرورم من
متاسفم، این مارشال حقیر خشنود میشه اگه کمی از مهربانی شما نثار حالش بشه و حالشو مرمت کنه، سرورم خواهر شما....اون تنها نیست...یکی دیگم باهاشه...یکی به اسم آنتونی.
تئودور: یک ارتش مقابل دو نفر، بهونه خوبی دست بعضیارو گرفته، ولی تو...تو واقعا داری رو حرف من حرف میزنی؟ میدونی چیه مارشال یسری حدو مرز واسه صبر من هست، الان تو توی لیست قرمز منی. این لیوانو میبینی؟ نگاه کن، الان پر نیست.


در او خشم با دیوانگی آزاد میشد، اما برخلاف دیگر آدم ها فروکش نمیکرد، این بخشی از ذات او بود، خود را به سیاهی فروخته بود و هربار که شکست میخورد، بیشتر در گردباد تکبرش فرو میرفت، او همیشه همینطور است، همانقدر خشمگین، همانقدر آرام، بیانی از یک پارادوکس کامل را در بر گرفته بود و رفتار بعدی اش همواره غیر قابل پیشبینی‌، دستش را به سمت پارچ آب برد و لیوان را کامل پر کرد تا جایی که درآخر سرازیر شد، به سمت مارشال نگاه کرد، لبخند آرامی زد و در یک آن لیوان را در دستش خورد کرد و تکه های شکسته آن را با خونسردی داخل حنجره اش کرد، او عاشق بازی با خون بود و از این کار لذت میبرد، شاید خاطرش را تسلی میداد.
تئودور: کس دیگه ای حرفی واسه گفتن داره؟
شوالیه مرگ: اعلی حضرت من میتونم خیلی راحت بیارمشون اینجا.
تئودور: پس برو، پیداشوش کن.
دختررو واسم بیار، پسررم هرکاری میخوای بکن...نه، صبر کن، بکشش، اینجوری برازنده تره، ترتیب یه قتل آرومو بهش بده، کم کم بکشش، کاری کن خودش بخواد بمیره، باید قبل مرگش بدونه جزای پشت کردن به پادشاه چیه.
شوالیه مرگ: الساعه سرورم.
النور: صبر کن، من بجاش میرم.
تئودور: نه.
النور: اگه ورد های کتابو کامل از بر هم باشه، جادو روی من اثر نداره. اجازه بدید من برم.

النور بود، در خودی خود زیبا ترین و صبورترین زن اسکاتلند بود و همسر تئودور، شاید از اندک افرادی بود که باعث میشد تئودور کمی آرام شود، البته، تنها کمی.
چهره معصومی داشت، برای تئودور مهم ترین فرد زندگی اش بود، بدون تردید میتوان گفت او تنها کسی بود که تئودور برایش ارزش زیادی قائل بود، همیشه برایش زیبا جلوه میشد، صدای دلنشینی داشت، سخنوری قادر و در عین حال زیبا که باعث میشد تئودور در هر تصمیم کوچک و بزرگی به جای کمک گرفتن از نخست وزیر، او را دخیل کند و مشاوره بگیرد، اما...چشمانش...چشمان روشنش برعکس قلبش بود، قلب او، آسمان شب غبار آلودی بود که آن هم جز سیاهی چیزی برای دیدن نداشت، در آن اسمان فقط یک ماه بدون ستاره وجود داشت، آن هم تئودور بود،
اما این کاملا با چهره معصوم و مهربانش متفاوت بود، شاید همین صفت او را از دیگر زنان نزدیک تئودور بارز میداشت.


تئودور: قصر جای بانوان و میدان جنگ جایگاه خوبی برای شما نیست.
النور: پادشاه من، این جنگ...جنگ ماست، اون این بازیو شروعش کرده و من ملکه اسکاتلند، تمومش میکنم.
میخواست با یه خدا بجنگه و من بهش نشون میدم کی اینجا خداست...من میرم و با پیروزی برمیگردم، اگه موفق نشدم، به اینجام برنمیگردم.
تئودور: حتی اگه شکست خوردی، برگرد، در این قصر همیشه به روی ملکه کشور بازه...اگه میخوای بری، میتونی بری، انقدر دربارت میدونم که وقتی تصمیمی بگیری، هیچکس نمیتونه جلوتو بگیره.
 
آخرین ویرایش

Sahel_roman

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/11/19
ارسال ها
23
امتیاز
490
محل سکونت
سرزمین عجایب:))
⊱کاخ ادوارد ها نیوزلند⊰

لئونارد: این روزا دیدنت خیلی سخت شده، دیگه تو آسمونام نمیشه پیدات کرد.
جان: نه پدر من فقط همین اطرافم.
لئونارد: کل قصر میدونن منظورت از اطراف دقیقا کجاست.
جان: شاید درست باشه ولی شما که شایعات رو باور نمیکنین، میکنین؟
لئونارد: رفتن بین مردمی که حتی نمیشناسیشون خطرناکه؛ اونم برای پادشاه آینده.
این کشور بهت احتیاج پیدا میکنه، نه اون مردمی که بیرون دنبال یه نفرن تا مشکلات کوچیکشونو حل کنن، تو بدنیا اومدی که تاریخ ساز بشی، برای انجام کارهای بزرگتر.
جان: کمک کردن به مردم احتیاج کشور نیست؟ این کشور جدا از یه پادشاه به یکی نیاز داره که بتونه تو همون مشکلات کمکشون کنه.
وجود راهزنایی که شهرو ناامن کردن جزو مشکلات کوچیکه شماست؟ بد نیست یه نگاه به انبار آذوقه قصر کنین، بعد برین بیرون و حتما میفهمین که مردم برای غذا با هم میجنگن.
مردم یه کشور، قلب کشورن، وقتی اونا نباشن، کشوری هم نیست، وقتی اونا نباشن، هیچ سربازی واسه جنگ نیست، توصیه میکنم نصیحت هاتونو واسه یکی دیگه نگه دارین
و باید اضافه کنم، من اونی که شما میخواید باشم یا اونی که برنامه ریزی کردین ازم بسازین، نمیشم...هیچوقت و هرگز.

در را کوبید و رفت، هر وقت اینکار را میکرد تا هفته ها از اتاقش بیرون نمی آمد، در قصر زندگی میکرد اما با درباریان تناقض داشت و عدالتی زیاد.

الحق اگر پادشاه میشد، از عدالتش تا قرن ها سخن گفته میشد، دیر عصبی میشد اما وقتی این حس درونش طغیان میکرد، کم و کاستی در آن نمیگذاشت و آرام کردنش کار حضرت فیل بود. میان مردم محبوبیت زیادی داشت، کمان و شمشیر از جمله وسایلی بود که هرگز از او جدا نمیشد، ممکن نبود کسی او را بشناسد اما کمان و شمشیر را در دست او ندیده باشد، بی تردید جنگاوری زبر دست بود.

کرتنی: سلام بانوی من، باید باهاتون حرف بزنم، چیز مهمیه، از نگهبانا شنیدم.
کاملیا: میشنوم.
کرتنی: یه خبر خوب و یه خبر بد دارم، اول کدوم؟
کاملیا: به طور حتم اولی
کرتنی: حالا که فکر میکنم میبینم نمیشه، اونجوری داستان ناقص میمونه، خب خبر دوم اینکه باید بگم طبق گفته اونا، پدرتون تصمیم گرفته که جان رو به عنوان ولیعهد انتخاب کنه و خبر خوب اینکه برادرتون قبول نکردن.
کاملیا: پدرم سر حرفی که زده پافشاری میکنه، من اونو میشناسم.
واسه همین باید یکاری کنیم و اون کارو باید سریع انجام بدیم قبل اینکه مهر سلطنتی روی کاغذ بخوره.
تو باید یچیزیو یادت بمونه، اگه بشنوم حرفی از اتاقم بیرون درز کرده، دیگه فردارو نمیبینی و اگه چیزی نشنوم، من دلیلی برای مرگ یه خدمتکار ندارم، امیدوارم کاملا متوجهت کرده باشم.


کاملیا نگران بود، نگران از اینکه اگر نامه سلطنتی با عنوان انتخاب ولیعهد به خزانه قصر برده شود، خارج کردنش از آنجا کار دشواری خواهد بود؛ زیرا تا زمان مرگ پادشاه، محتوای نامه مخفی و سری باقی میماند و پس از آن در میان مردم و در روز معین، خوانده میشد.
 
آخرین ویرایش

Sahel_roman

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/11/19
ارسال ها
23
امتیاز
490
محل سکونت
سرزمین عجایب:))
⊱نیوزلند/خارج از کاخ⊰


مدّتی چند، زمان دید و جهان طغیان کرد/
دیده تیره، یک ستاره ز اسرار جهان عیان کرد
چنان درخشید که تشنه را سیراب کرد/
زیبا بود، چنان گفت و جهان در خواب رفت


(ساحل.ج)

نیمه شب فرا رسیده بود و آسمان تاریک با ستاره های سوسو زن، مثل لباس سیاه با مروارید های ریز سفید بود که آسمان با فخر زیاد آن را بر تن کرده بود و خود نمایی میکرد، صورت های فلکی به ظواهر مختلف در لباس می درخشند و گاهی عده ای از ستارگان شیطنت کرده و به سرعت میجهیدند و چشم را خیره میکردند، الکساندرا تمام این مدت به درخت تنومندی تکیه داده بود و آسمان را زیر نظر داشت و درگیر اتفاقاتی بود که در این چند روز سپری شده، آنها را پشت سر گذاشته بود، این فکرو خیال سرانجام او را از پای درآورد، نگاهی به چهره غرق در خواب همسفر خسته اش انداخت و بعد ناخواسته به سمت رودخانه رفت، صدای شر شر آب از چند لحظه قبل به دلیل نزدیکی او به آب، زیاد شده بود و جز صدای آب و صدای جیرجیرک هایی که از نمایان شدن خجالت میکشیدند، صدایی نبود.
آب زلال بود و چهره زیبای منعکس شده ماه در آن، به آب جلا داده بود و برخلاف تصورش آب به علت وجود سنگریزه و خاک، رنگ خود را حفط کرده بود.
الکساندرا دست خود را درون آب برد و آن را روی چشمانش کشید؛ شاید به شب زنده دار بودن علاقه داشت، تصویر شفافی از روز های کودکی اش بخاطر می آورد، وقتی به مادرش اصرار میکرد که بتواند بیدار بماند تا باران شهاب سنگ را ببیند.
به اطراف نگاه میکرد، اولین درختی که دید، یک حفره کوچک رویش داشت؛ دومین درخت، شاخه های پیچ در پیچ خود را میان شاخه های درخت اول گم کرده بود، معلوم بود خود درختان هم نمیدانند چه میکنند!
نگاهش به درخت سوم نرسید، چیز نرمی با پاهایش برخورد کرد، الکساندرا نگاهش را به سمت آن منحرف کرد...یگ گربه بود...یک گربه وحشی.


- هی سلام کوچولو، تو که احیانا الهه گربه گمشده مصر نیستی؟
میدونی الهه باستت انقدر نرم نیست، آخه تو خیلی نرمی.


الکساندرا لبخند پر رنگی بر لبانش داشت، او عاشق حیوانات بود و گربه حیوان مورد علاقه اش بود‌.
در راه برگشت، بالاخره چشمش به درخت سوم افتاد، پس از درخت سوم در فاصله ای نه چندان زیاد، درختان زیادی از دل خاک بیرون آمده بودند، همانطور که به درختان نگاه میکرد، سایه فردی را میان درختان دید که بعد از سه بار پلک زدن، محو شد و الکساندرا همان گونه که اطراف را با دقت زیاد زیر نظر داشت، نزد آنتونیو برگشت و با صدای بلندی گفت:


- چیزه آنتونیو من یکیو دیدم که...
النور: سلام عزیزم، دلت واسم تنگ نشده بود؟
 
آخرین ویرایش

Sahel_roman

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/11/19
ارسال ها
23
امتیاز
490
محل سکونت
سرزمین عجایب:))
چشمانش تنها روی شمشیری تمرکز کرده بود که از غلافش خارج شده بود و اکنون فاصله کمی با گردن آنتونیو داشت، طنابی که به دور دستانش بسته بود‌ چنان محکم بود که نمی توانست تکان بخورد.
چهره آنتونیو کمی مضطرب بود، باید هم باشد، همه انسان ها از مرگ میترسند و به راستی چه چیز ترسناک تر از مرگی است که خود نخواهی زمان موعودش برسد؟
- اون گناهی نداره‌.
النور: من اینطور فکر نمیکنم.
- واسه چی اینجایی؟ فکر میکردم کارم با شما تموم شده.

النور: بیا یه بازی کنیم، من میزارم این بره، در صورتی که تو باهام بیای.
نگاه الکساندرا روی آنتونیو مانده بود، میشد ترسش را دید، اما نگاهش مفهوم متفاوتی داشت..."نه"
آیا آنقدر دیوانه بود که حاضر بود بخاطر غریبه ای که نمی شناسد، بمیرد؟
یا شاید هم دلیل دیگری داشت، این به ذهنش تداعی میشد که باید حتما به او کمک کند و با گفتن نه او را از گرفتن یک تصمیم ناگهانی سخت، نجات دهد؛ این تمام حالت هایی بود که الکساندرا تصورشان میکرد، حال چه باید کند؟


النور با همان جدیت لحظه پیش گفت:
زودباش تصمیم بگیر، انقدر خجالتی نباش، چون من کل عمرم وقت ندارم، با من میای یا باید بکشمش؟


الکساندرا که به تازگی از بحران ذهنی اش درآمده بود، مردمک سیاه چشمش را به سمت النور حرکت داد و از فرط استیصال، فقط یک کلمه گفت:
- قبوله.
النور لبخند پیروزمندانه ای زد و با همان صدای دلربا گفت:

النور: تاحالا از شنیدن هیچ کلمه ای به جز این یکی انقدر خوشحال نشده بودم، میتونم بگم بهترین تصمیم رو گرفتی.

النور سریعا لحنش را تغییر داد و با صدایی سرشار از نفرت گفت:
حالا راه بیفت، یکی هست که شدیدا مشتاقه تو رو با من ببینه.
- اون چی؟

درحالی که دست الکساندرا را محکم گرفته بود، رو به الکساندرا ادامه داد:

النور: کارم باهاش تموم شده، نگران اون نباش، تو باید نگران خودت باشی.

و سپس با لبخند مرموز دیگری رو به آنتونیو گفت:
امیدوارم بتونه خودشو باز کنه، البته من که شک دارم قبلش غذای حیوونی نشه.
- ولی تو بهم قول دادی.
النور: من فقط قول دادم نکشمش ول قول ندادم سالم بمونه.

⊱هفتم اکتبر نیوزلند⊰

دروازه فلری قصر باز شد؛ این دروازه بزرگ بود و در جلوی آن سربازان زیادی قرار داشت، از بیرون هم تک تیرانداز های روی دیواره قصر کاملا مشخص بود، هنوز هم مثل گذشته مانند مجسمه های سنگی یک جا ایستاده بودند و تکان نمیخوردند.
قصر در همان ابهت خود به سر میبرد، بزرگ.
همیشه زمان در اسکاتلند زود میگذشت، در نیوزلند درختان هنوز سرسبز بودند، اما اینجا پاییز زود تر شروع شده است.
صدای خش خش برگ های تازه خشک شده هنگام خورد شدن به راحتی قابل شنیدن بود، در بیرون همه چیز خوب بود، اما در قصر چه؟
 
آخرین ویرایش

بالا