در حال تایپ رمان دست های گندم | shabnami1104 کاربر انجمن یک رمان

به نظر شما گندم حق کدوم بود؟؟؟

  • ماهان

  • کامران


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Shabnami1104

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/17/19
ارسال ها
297
امتیاز
8,313
کد رمان: 2246
ناظر: رویای محال

نام رمان: دست های گندم
نویسنده: shabnami1104.
ژانر: عاشقانه / تراژدی
خلاصه: گندم دختر شمالی تنها و کم سن و سالی است که خانواده‌ی خود را در زلزله‌ی رودبار از دست داده و پس از چند سال تنهایی به تهران امده و خدمتکار یک عمرات می‌شود. همه چیز خوب پیش می‌رود تا پسر صاحب عمارت از خارج بر می‌گردد و عاشق گندم می‌شود. اما این عشق با وجود مخالفت‌های زیاد چه می‌شود؟ با ما همراه باشید...


دست های گندم.jpg
 
آخرین ویرایش

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
960
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
141823


نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Shabnami1104

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/17/19
ارسال ها
297
امتیاز
8,313
"مقدمه"
می چرخم و می رقصم
در بین گندم زاری زیبا
می‌چرخم و می رقصم
موهایم در هوا آزادانه درپروازند
دست هایم رها در زمان
چشم هایم خیره به آسمان
می چرخم و می رقصم
آزادم و رها
پاها در تکاپو
به این سو و آن سو
صدای برخورد نسیم را با تک تک تارهای گیسوانم می شنوم
و صدای فریاد گندم هایی را که زیر پاهایم له می شوند نیز
می چرخم و می رقصم
دستانم ، به بالا ، پایین
گاهی در چرخش ، گاهی بدون حرکتند
چشمانم ، بسته
می بویم
بوی شادی می آید
بوی خوبی می آید
می رقصم و می خوانم
می خوانم و می دانم
می دانم او می آید
او می آید و روزی که خواهد آمد
برایش همچو کلی های دوره گرد می رقصم
می رقصم و می رقصم
چشم هایم را بسته و آمدنش را می بویم
او را در آغوش میکشم
و چشمانم را برای زیارت صورتش می گشایم
صورت زیبایش را می بوسم
دست در دستان او در گندم زار می رقصم
با او می رقصم
در آغوش او...


2
 
آخرین ویرایش

Shabnami1104

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/17/19
ارسال ها
297
امتیاز
8,313
" گندم "

با صدای الله و اکبر اذان صبح در رخت خواب نیم خیز شدم، بعد از بستن موهای طلایی رنگم وضو گرفتم و با سر کردن چادر نماز سفیدم به نماز ایستادم. آسمان هنوز هم تاریک بود و عمارت در سکوت کاملی قرار داشت زیرا همه خواب بودند، اما من باید زود تر بلند میشدم تا میز را برای صبحانه حاضر کنم. بعد از پوشیدن لباسِ فُرم موهای بلندم را زیر دست مال سر و کلاه فرستادم طوری که حتی یک تار مو هم بیرون نباشه. در اتاق را باز کردم و چند پله ی باقی مانده را به سمت راه روی نشیمن بالا رفتم. کنار راه رو درست بالای سقف اتاق من راه پله ی مارپیچی وجود داشت و به سمت طبقه ی بالا میرفت که اتاق خانم سپهری و اتاق پسرش و دو اتاق مهمان در آن وجود داشت. طبقه ی دوم هم کیمیا خانم دختر خانم سپهری و همسر و دختر کوچولوش عسل در بودند. داخل شهر ما که به داماد خانم سپهری میگفتن داماد سرخانه اما خوب این جا تهران بود و همه چیز عادی. به طرف آشپزخانه که رفتم وسایل مورد نیاز صبحانه را آماده کردم. آفتاب درحال طلوع کردن بود که خاله گل پری آمد. خاله گل پری همسر حسن آقا نگهبان و باغبان عمارت بود که با پسر معلول یازده ساله شان در اتاقک کوچک ته باغ زندگی میکردند و خاله پری هم برای کمک من به اینجا می آمد. البته در واقع من برای کمک به او استخدم شده بودم.

-سلام خاله جون.
خاله پری: سلام دخترم. میز صبحانه رو آماده کردی؟
-بله، خاله جون.
خاله پری: باشه دخترم پس من هم کم کم دست به کار ناهار بشم.

بعد از اینکه اهالی خانه بیدار شدن و صبحانه را میل کردند میز را جمع کردم و به سمت طبقه ی سوم رفتم برای آماده کردن عسل. بعد از به تن کردن فرم مدرسه ی عسل کوله پشتیش را به اشپزخانه بردم و با گذاشتن تغذیه آن را تا دم در راهی کردم و به داخل برگشتم. الان تا یک ساعت بیکاری من بود. پس طبق عادت همیشه با برداشتن دفتر و مداد طراحی روی تاب حیاط پشتی در بین گل و سبزه ها نشستم. تقریبا یک ساعتی میشد که مشغول نقاشی بودم. آرام آرام مشغول جمع کردن وسایلم شدم و به سمت عمارت رفتم. بعد از ناهار خانم سپهری گفتن که فردا قرار است تک پسرش از خارج برگرده و من باید عمارت و همچنین اتاق پسرش را تمیز کنم خاله هم باید غذاهای متفاوت درست کنه. خدا فردا رو بخیر بگذرونه روز پر کاری و پیش رو داریم. شب بعد از سرو شام خاله به سمت اتاقک ته باغشان رفت و من هم راه اتاقم را در پیش گرفتم لباس فرم را با لباس خوابم تعویض کردم و بعد از پخش کردن موهام دورم به سمت دشک خوابم رفتم.

3
 
آخرین ویرایش

Shabnami1104

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/17/19
ارسال ها
297
امتیاز
8,313
به فردا فکر کردم تا به حال پسر خانم سپهری را ندیده بودم، فقط پوستر عکسش را روی دیوار اتاقش که ماهی یک بار برای تمیز کاری به انجا میرفتم دیده بودم. میشه گفت جذاب بود، البته برای منی که پسرهای زیادی اطرافم نبودند. ان قدر به فردا فکرکردم تا به خواب عمیقی فرورفتم.

************
صبح زود تر از همیشه بیدار شدم و مشغول تمیز کاری عمارت شدم. خاله پری هم از صبح تا الان که نزدیک غروبِ در آشپزخانه مشغول کار کردنِ. تک پسر خانم سپهری تا یک ساعت دیگه می آمدند. به دستور خانم سپهری به اتاق رفتم و لباسم را کمی تمیز کردم و بعد از درست کردن سر و وضعم به سالن عمارت رفتم که همه را دم در ورودی دیدم مشغول صحبت با فردی بودند و بگو بخند میکردند. وقتی نزدیک تر آمد تازه چهره اش را دیم پسری با قدی بلند و هیکلی ورزش کاری که موهای لَخت و مشکی داشت. با نزدیک تر شدن او تمام جسارتم را جمع کردم و به چشمان نافذ مشکی اش زول زدم و "سلامی" کردم که او بی تفاوت سری تکان داد و از کنارم گذشت. به این رفتارهای مغرورانه ی این خانواده دیگر عادت کرده بودم. بعد از کمی خوش و بش کردن اعضای خانواده به دستور کتایون خانم {خانم سپهری} میز شام را آماده کردم، تازه میز شام را چیده بودم و میخواستم به آشپزخانه برگردم که با صدای زنگ آیفون مسیرم را به سمت او عوض کردم. با دیدن چهره ی ملوک خانم خواهر خانم سپهری همراه همسرش لبخندی بر لبانم نشست. ملوک خانم زنی کاملا مهربان و دقیقا برعکس کتایون خانم بود. شاید به این دلیل بود که وضع مالی ضعیف تری نسبت به کتایون خانم داشتند.

ملوک خانم: سلام دخترم. -سلام خانم خیلی خوش آمدید.
آقا کیومرث: سلام دخترجان. -سلام آقا.

بعد از گرفتن کیف و مانتوی ملوک خانم و کت آقا کیومرث به داخل راهنماییشان کردم. ملوک خانم زیاد به این جا نمی آمدند شاید یک مراسمی پیش می آمد مثل امروز. آن هم فقط خودشون و آقا کیومرث میومدند. اصلا نمیدونستم چند تا بچه داشتند. ساعت یک شب بود که بلاخره قصد خوابیدن کردند و کتایون خانم در حضور همه خبر مهمانی آخر هفته را دادند که خودمان را آماده کنیم. تا ساعت سه صبح دست تنها مشغول جمع کردن آشپزخانه بودم خاله پری گفته بود که دست نزنم تا خودش فردا بیاید اما ترسیدم یک وقت خانم ایراد بگیرند. تقریبا یک ساعت خوابیدم و برای نماز صبح بیدار شدم و خسته و کوفته راه آشپزخانه را پیش گرفتم و دوباره روز از نو و روزی از نو.

**********
مشغول تمیز کردن پذیرایی بودم که متوجه ی صحبت های کتایون خانم و پسرش که تازه اسمش را فهمیده بودم شدم.

4
 
آخرین ویرایش

Shabnami1104

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/17/19
ارسال ها
297
امتیاز
8,313
کتایون خانم: کامران از امروز میری دنبال کارهای شرکت.
کامران: چشم مامان.
کتایون خانم: دلارها رو که تبدیل به تومان کردی هم برو دنبال یه ماشین خوب.
کامران: این هم به روی چشم، دیگه چی مامان جان؟؟
کتایون خانم: مزه نریز پسر، اول این کارها رو که بهت گفتم و درست کن بعد هم باید یه زن بگیری دیگه داره سی سالت میشه..
کامران: مامان لطفا حرف زن و نزنید. همون یکی به اندازه ی هفتاد پشتم بس بود.
کتایون خانم: کامران مادر مگه چون که الناز بد بود بقیه ی دخترها هم بدن؟؟
کامران: هرچی مادر من. الناز زن من بود خودم هم میدونم مشکلاتش چی بود.
کتایون خانم: من خودم واست یه دختر خوب پیدا میکنم.
کامران: بله مامان مثل الناز که پیدا کردید و زندگیمون به یک سال هم نکشید...

بعد هم بلند شد و عصبانی سالن و ترک کرد.

کتایون خانم: گندمک گندمک..
همیشه به خاطر اینکه حرص من و دربیارن به من میگن گندمک، با صدای آرامی گفتم:
-بله خانم؟؟ بله؟
کتایون خانم: یادت نره فردا پنج شنبست، مهمان زیاد داریم.
-نه خانم حواسم هست، همه ی تدارکات و با خاله پری داریم مهیا میکنیم.
کتایون خانم: منظورم تنها اون نیست، برو یه دست لباس مناسب انتخاب کن.
-لباس فُرم دارم دیگه خانم.
کتایون خانم: لباس فُرم نه، یه لباس مجلسی.
-لباس مجلسی خانم؟
کتایون خانم: آره دیگه مگه نمیشنوی چی میگم، همش تکرار میکنی؟؟ برو یه دست لباس خوب بگیر نگران پولش هم نباش.
-چ...چ..چشم خانم.

5
 
آخرین ویرایش

Shabnami1104

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/17/19
ارسال ها
297
امتیاز
8,313
کتایون خانم: پس چرا من و نگاه میکنی؟ فردا که وقت نداری بری، همین الان برو دیگه.
-چشم خانم رفتم، رفتم.

واقعا تعجب کردم چطور آخه خانم به من گفتن لباس بخرم؟؟ بعد از پوشیدن مانتوی جلو بسته ی سبز لجنیم که دیگه کهنه شده بود و رنگ و روش رفته بود مقنغه ی مشکیم و سرم کردم و به بیرون رفتم.

کتایون خانم: گندمک.
-بله خانم؟
کتایون خانم: بیا این کارت و بگیر رمزش و پشتش نوشتم، یه لباس خوب و آبرومندانه بگیر نری یه لباس درب و داغون بگیریا.
-چشم خانم.
کتایون خانم: برای ناهار هم همون بیرون باش تا خریدت تمام بشه نمیخواد بیای گلی خودش کارهارو میکنه.
-اما خان...
کتایون خانم: همین که گفتم. خیلی خوب برو دیگه.
-با اِجازه خانم.

کتایون خانم سری تکان داد و من راهی بازار شدم. از آن جایی که خانم کلی سفارش کرده بود از کجا لباس بگیرم به یکی از مراکز خرید گران رفتم. هرکس من و با این سرو وضع توی همچین مرکز خریدی میدید تعجب میکرد. واقعا هم حق داشتن. تقریبا یک ساعت بود که درحال گشتن بودم و هیچی پیدا نکردم. یعنی بود اما همه لُخت و خیلی باز بودن. از جلوی یک مغازه رد میشدم یک دفعه چشمم به پیراهن بلندی خورد که یقه ی قایقی داشت و دوبند نازک روی شانه ها میخورد. قسمت نیم تنه ی بالایی پیراهن مشکی بود و دامن قرمزی داشت. به نظرم زیبا بود و از بقیه ی لباس ها قابل تحمل تر بود در نتیجه به داخل مغازه رفتم.

-سلام آقا..

فروشنده که پسر جوانی بود نیم نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول یادداشت در دفترهای پیش رویش شد.


6
 
آخرین ویرایش

Shabnami1104

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/17/19
ارسال ها
297
امتیاز
8,313
فروشنده: نسیه نداریم.
-بله؟؟
فروشنده: عرض کردم که نسیه نمیدیم.
-کسی از شما نسیه نخواست.

فروشنده کلافه سری تکان داد و به من نگاهی کرد و گفت:
-پس چی میخواین؟؟
-اون پیراهن..

و با دستم به لباس مورد نظر اشاره کردم که فروشنده گفت:
-اون خیلی گرون به وسع شما نمیخوره.

دیگه داشت اعصابم و خورد میکرد آخه تو فروشنده ای به توچه که میخوره یا نمیخوره لباس و بیار.

-آقای محترم حتما میخوره که اومدم بپوشم دیگه.
فروشنده: عجبا گیر چه آدم هایی افتادیم باشه میارم بپپوشی که تو دلت نمونه اما بعدش برو.

به زور جلوی ریزش اشکام و گرفتم و رو بهش گفتم:
-لطفا سبزش و بیارید..
فروشنده: بله؟
-منظورم اینه دامنش به جای قرمز سبز باشه.. البته اگه دارید.

فروشنده پوفی کرد و زیر ل**ب چیزی گفت که خداروشکر من نشنیدم. لباس و آورد و گفت:
فروشنده: بفرمایید این هم سبز.

لباس و گرفتم و به سمت اتاق پرو رفتم. وقتی لباس و تنم کردم به هیکل ظریف و چشمای سبز رنگم خیلی میومد. لباس رو دراوردم و پیش فروشنده رفتم.

فروشنده: خوب تمام شد؟؟ حالا برید..
-لطفا حسابش کنید.
فروشنده: چی؟؟ تو اصلا میدونی قیمت این لباس چند دختر جون؟


7
 
آخرین ویرایش

Shabnami1104

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/17/19
ارسال ها
297
امتیاز
8,313
دست کردم توی کیفم و کارت و بیرون آوردم و به سمتش گرفتم و گفتم:
-هرچقدر لطفا شما حساب کنید..
فروشنده: کارت کدوم بدبختی و زدی؟

هوف.. هیف که از لباس خوشم اومده و حوصله ی گشتن ندارم وگرنه نمیگرفتمش. که البته باز هم این آقای به اصطلاح محترم برنده میشدن.

-آقای محترم شما میخواید این لباس و بفروشید بنده هم خریدار هستم این هم کارت پس لطفا لباس رو حساب کنید من باید برم به بقیه ی خریدم برسم.

فروشنده متعجب کارت رو به سوی دستگاه برد و بعد از زدن مبلغ درخواست رمز کرد.

-رمز کارت و پشتش نوشته..

یک لحظه ترسیدم که نکنه کارت موجودی نداشته باشه و کتایون خانم میخواسته من و غرور من وخورد کنه آخه چه دلیلی داره برای من لباس بخره..؟ اما با صدای فروشنده که گفت "مبارکه" نفسی از سر آسودگی کشیدم.
پیراهن را در پلاستیک گذاشت و همراه با رسید بانکی به من داد. نگاهی به رسید بانک کردم و از قیمت زیاد لباس تعجب کردم یعنی این قدر قیمت این لباس زیاد بود؟؟ خوب فروشنده حق داشت تعجب کنه. اگه کتایون خانم بگه چرا این قدر زیاد خرج کردی چی؟ اما نه حتما خودش از قیمت لباس های این جا با خبر که به من هم گفت بیام این جا. از مغازه که بیرون آمدم نگاهی به ساعت گوشیم که هر تکش شکسته شده بود کردم نزدیک یک ظهر بود. الان وقت ناهار بود یاد حرف کتایون خانم افتادم که گفت ناهار رو بیرون بخورم اما تصمیم گرفتم ناهار نخورم و با پول ناهار برای خودم کفش بخرم. بعد از خرید کفش پاشنه بلند مشکی که راه رفتن باهاش مقداری سخت بود به سمت عمارت برگشتم.

***********
روز بعد بعد از صرف ناهار و اتمام کارهای مراسم کتایون خانم من رو به خانه ی خاله پری فرستاد و گفت که آرایشگر قراره بیاد هرچقدر هم من مخالفت کردم ایشون گوش نگرفتند، خاله پری هم به عمو حسن گفت که به خانه نیاد تا ما راحت باشیم. آرایشگر اول خاله پری را نشاند و روی صورتش کار کرد. آرایش تقریبا تیره ی بادمجانی کرده بود و موهای کوتاه قهوه ای اش را برایش به حالت گوجه ای بسته بود. بعد از اینکه خاله پری کت و دامن بادمجانی را همراه با جوراب شلواری و شال حریر مشکی پوشید واقعا فرقی با خانم عمارت نداشت. خیلی زیبا شده بود. از خاله شنیدم که خانم میخوان همه ی کارکن ها زیبا و شیک باشند به همین دلیل برای من و خاله و عمو حسن همین طور پسرشان لباس خریدند.


8​
 
آخرین ویرایش

Shabnami1104

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/17/19
ارسال ها
297
امتیاز
8,313
بعد از خاله نوبت من بود. از اون جایی که موهای صورتم بور بودند تا الان دست به صورتم نزده بودم یعنی فقط از نزدیک معلوم بودند که امروز آرایشگر محترم لطف کردند و با بند به جون صورتم افتادند.
با صدای آرایشگر که نشانی از اتمام کارش بود، بلند شدم اما اجازه نداد خودم و نگاه کنم گفت اول لباسم و بپوشم بعدا. وقتی لباس و پوشیدم و بیرون رفتم همه ازم تعریف کردن به خودم که توی آینه نگاه انداختم تازه تونستم تفاوتی که کردم و احساس کنم.
موهای بلندم و بالای سرم به حالت باز و بسته جمع کرده بود و پشت چشم های سبزم سایه ی کم رنگ سبز کشیده بود همراه خط چشم و ریمل مشکی، تضاد جالبی با رژ و رژگونه ی نارنجی کم رنگم ایجاد کرده بود. آرایشم طبق خواسته ی خودم ملیح بود و انگار آرایشی نکردی.
-دستتون درد نکنه خیلی خوب شده.

آرایشگر: من که کاری نکردم عزیزم فقط یکم زیبایی هات پررنگ تر کردم.

خاله با اسفند دورم تاب میخورد و قربان صدقم میرفت. بعد از پوشیدن کت مشکی روی لباسم و شال حریر سبز رنگی که دیشب گرفتم ویلچر حسین، پسر خاله و گرفتم و به سمت عمارت رفتیم تا خاله و عمو حسن هم بیایند.
وارد عمارت که شدیم به قسمت آشپزخانه رفتیم.. بعد از چند دقیقه ای خاله و عموحسن هم آمدند.. کم کم عمارت شلوغ شد و مهمان های زیادی در آن جای گرفتند. یکی یکی به همه ی مهمان ها رسیدگی کردیم.. اول کمی راه رفتن با آن لباس و کفش ها برایم سخت بود اما بعدا خوشبختانه عادی شد.
بعد از سرو شام و رفتن مهمان ها وقتی که چراغ ها روشن شدند تازه تونستم تیپ آقا کامران و ببینم.. ماشالله خوشتیپ شده بود. در کل شب بدی نبود البته اگر نگاه های شوهر کیمیا خانم و فاکتور بگیرم.. تا نزدیک های دو صبح با خاله عمارت و تمیز کردیم و بعد از رفتن خاله به خانه اش من هم به اتاقم رفتم و با قفل کردن در مشغول عوض کردن لباس و پاک کردن آرایشم شدم.. برای امنیت بیشتر خودم شب ها در و قفل میکنم چون به این شوهر کیمیا خانم اعتمادی نیست و اون وقت از کار بیمار میشوم.. کسی هم حرف یک مستخدم ساده رو باور نمیکنه. با پخش کردن موهای طلاییم دورم روی لحاف دراز کشیدم و از خستگی زیاد سریع خوابم برد.


9
 
آخرین ویرایش

بالا