در حال تایپ رمان آن سوی زندگی | گیتی افشار کاربر انجمن یک رمان

گیتی افشار

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/5/19
ارسال ها
15
امتیاز
90
کد رمان: 2247
ناظر:
Yegane
***
نام رمان : آن ســــوی زنـــــدگی..
نویسنده: گیتی افشار
ژانر: طنز, ,پلیسی,عاشقانه
خلاصه ای از رمان:
به نام خــــــالق بـــی همتا
گاهی تو زندگی انقدر احساس خوشبختی میکنی،که قابل وصف کردن نیست. زندگی برایت مثل، یک حبه قند شیرین است.اما افسوس که زندگی هنوز آن روی بی رحمش را به رخه تو نشکیده است . که ببینی چقد تلـــخ است...
داستان ما از جایی شروع میشه که(( گیتا ))ما توی آگاهی کارمیکنه ، همیشه کنجکاوه، و با ماموریتی برخورد میکنه که واقایع و اتفاقاتی آشکار میشه که قـــــابل حدس نیست ......
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Hani.Nt

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
7/22/18
ارسال ها
976
امتیاز
29,073
سن
20
محل سکونت
شــمــال
وب سایت
housespringofhanilady2.blogfa.ir


نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک
رمان
 

گیتی افشار

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/5/19
ارسال ها
15
امتیاز
90
گلاره: گیـــــــــــــــــتا؟
با صدای جیغ گلاره، از خواب پریدم. جوری که پرت شدم پایین. انقدر از دستش عصبانی شدم، که نفس نفس میزدم.
میتونستم سر وضعم رو تجسم کنم. اخم های وحشتناک و چشم های که ازش خون میبارید. بهش نگاهی انداختم. نیشش تا بناگوش باز بود.
گلاره: ســــــلام خانم، صبح زیباتون بخیر.
من: تو خیلی ݝلط کردی، صبح زیبای منر و بخیر بگی.
سریع بلند شدم، اونم از فرصت استفاده کرد. الفرار!
من: گلاره، وایستا تا استخوانات خرد کنم.
گلاره: چخه چخه!
من: چــــــی گفتی!؟
گلاره: می خواستی بشنوی، هاهاها! میگم گیتا! دنبال من نیا، مگر نه انقد هوار میکشم که ابروی بیست و پنج سالمون بره.
واقعا چون میدونستم، اینکار رو میکنه وایستادم و الکی خواستم رامش کنم.
گفتم: باشه از پشتِ مبل بیا بیرون کوچولو.
گلاره: کوچولو عمته! گوریل!
من: باشه، من گوریل بیا عزیزم. می خوام صبحونه رو با تو بخورم.
گلاره چشاش ریز کرد و گفت:
-هی دختر، چه فکره شومی تو سرته !؟
منم به تقلید از اون، چشامو ریز کردم و گفتم:
-هیچ فکره شومی تو سرم نیست . ففط خواستم صبح جمعه رو با تو آغاز کنم عزیزم!
مثله اینکه رام شده بود. امد نزدیک.
گلاره: وای مرسی عشقم.
سریع چسبوندمش به دیوار، دستاشو از پشت قفل کردم . چنان جیغی زد که کر شدم!
گلاره: هـــــی! متجازو گر، ولم کن آهــــای مردم. بیاین ببیند. دختره مردم کشتن. منو خامو خودت کردی. مگه من چکارت کــــــردم؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

گیتی افشار

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/5/19
ارسال ها
15
امتیاز
90
این داشت چی می گفت، دستمو جلو دهنشو گرفتم.
من: این چرتا پرتا، چیه میگی!؟ متجاوزگر؟
بگو غلط کردم.
ابرو هاش می انداخت بالا . دستمو از روی دهنش ورداشتم.
من: نمیگی؟
گلاره: نچ نمیگم!
من: باشه خودت خواستی.
از پشت موهاشو کشیدم، جیغ می کشید.
گلاره: دستتو بکش گوریل، باشه باش میگم.
من: یالا بگو .
گلاره: غلط کردی.
من: تو ݝلط کردی یامن؟!
(((ݝلط کردین ؟؟)))
بله، خداروشکر که به فنا رفتیم، صدای مادر بود.
مامان گلی: چتونه باز؟! مثله سگ و گربه به هم میپرید. گیتا دیگه از تو اتنظار نداشتم! درسته گلاره خنگه، خله.
با حرف های مامان گلاره جیغ میزد.
گلاره: مامان من خنگم! من خلم؟! یا این دخترت که پنجاه سالشه .
مامان چشم غره ای بهش رفت و گفت:
_سمیه خانم ناهار درست کرده! منم خیلی گشنمه بدوین.
وقتی مامان رفت اشپزخونه، گلاره بهم تنه زد. یک ایشی گفت با همون ناز خاصش از پله ها بالا رفت. خندیدم بهش.
خب اگ اجازه بدید، از خودم تعریف کنم!
من اسمم گیتا آسایش هست. در آگاهی کار میکنم. درجه هم سروان. بیست و پنج سالمه و با خواهر و مادرم زندگی میکنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

گیتی افشار

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/5/19
ارسال ها
15
امتیاز
90
گلاره بیست سالشه و تاݓر میخونه. پدرمون رو در دروان کودکی از دست دادیم. من فقط پنج سالم بود که پدرم رو از دست دادم. خیلی هم دوستش داشتم.
ولی قبل از فوتش خیلی با مامان کنتاک داشت، یک سالی شده بود، که پدرم تغییر کرده بود و زیاد اهمیتی به ما نمیداد. اما مامان همیشه سعی میکرد که منو قانع کنه از خستگی و مشکلات شرکته.
روز های اخر دیگر، دست روی مامان گلی بلند میکرد. صدای جیغ، دعوا و حرف های ناسزا که پدر می گفت را می شنیدم.
همین باعث شده بود که تنفرم نسبت بهش زیاد بشه، یادمه عروسکمو میگرفتم بݝلم تند تند اشکامو پاک میکردم، میگفتم:
_یک روزی تموم میشه گریه نکن گیتا. سعی کردم محکم باشم. قوی باشم.
مامان بخاطره ازدواج با پدر برای همیشه از خانواده اش محروم شد. پدر و مادرش اون رو طرد کردن، برای همین هم هیچ پشتوانه ای نداشتیم.
جوری که مامان تعریف میکرد، سه تا برادر داشت و سه تا خواهر خودش اخری بود و همیشه همه عاشق شیطنت هاش بودن.
جدا از این ها مرگ پدر به تمام تلخی ها خاتمه داد. درسته که با کسی در ارتباط نیستیم ولی همیشه احساس خوشبختی میکردیم.
با صـــدای خروس محله به اصطلاح گلاره از فکر درآمدم. دوتایی رفتیم برای ناهار.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

گیتی افشار

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/5/19
ارسال ها
15
امتیاز
90
#پارت 5

همینطوری پشته سر هم، بوق میزدم. نگاهی به ساعت انداختم، دیر شد خــــــــدا!
یعنی این دختره داره چیکار می کنه!؟
از خونه زد بیرون ، یه لنگ کفش به دست، لپ ها بادکرده، که مشخص بود. یک لقمه بزرگ گذاشته دهنش، نشست تو ماشین. همینطوری داشتم نگاهش میکردم که با دهنه پر گفت:
_ اومم...چ ...ی...خش....گل...ندیدی.
برو بابایی نثارش کردم.
دنده رو جا زدم. پام رو تا اخر گذاشتم رو پدال که صدا جیغ لاستیک ها امد. رسیدیم دانشگاه.
من: بدو که به اندازه کافی دیرم شده!!
انگار می خواست حرصه منو دربیاره، خیلی آهسته در ماشین باز کرد ، پیاده شد با عشوه چشمک زد و گفت:
_عشقم منتظرتم.
من: اره بشین ! حتمن میام خروس بی محل.
تا خواست جیغ بزنه، گازشو گرفتم .
نگاهی به ساعت انداختم دوباره. خدایا امروز متهم هارو انتقال میدن. اگه دیر برسم دیگه نمی تونم حرف ازشون بکشم.
سرعت ماشین از هشتاد بالا زد. خودم مامورم ولی دارم پا رو قانون میزارم. شرمندم که الان موقعیت قرمزه.
رسیدم به آگاهی. پارکینگ شماره هشت همیشه جای ماشین من بود. پس این کیه!؟
مجبور شدم جایی دیگرو پیدا کنم . ا بعدن رسیدگی کنم، با دو به سمت ساختمان رفتم. حتی دیگه به صدای پا و احترام گذاشن سربازا اهمیت ندادم.
خودم رو رسوندم به اتاق سرهنگ امینی. در زدم وارد که شدم احترام گذاشتم.
سرهنگ با لبخند گفت:
_آسایش دیر رسیدی! چرا!؟ نتقال شدن. مجبور شدم پرونده جدیدشون، به اضافه بقیه بفرستم اتاقت. لطفا رسیدگی کن!
از ناراحتی سرمو انداختم پایین.
من: جناب سرهنگ، واقعا بخاطره غفلتم متاسفم.
ببخشیدی گفتم و از اتاق امدم بیرون.
دلم از گلاره خیلی پر بود، انقدری که می خواستم بگیرمش زیر مشت و لگد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

گیتی افشار

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/5/19
ارسال ها
15
امتیاز
90
#6

در اتاق باز کردم ، با صحنه ایی مواجه شدم که می خواستم فریاد بزنم، ولی فکره دیگری به سرم زد.
الهه روی صندلی خودش را پهن کرده بود.
پاهاش را گذاشته بود بالا روی میز و چرتی میزد.
آرام آرام خودمو رسوندم به صندلی، پام رو بردم بالا یک لگد زدم به صندلی که چپه شد. مهسا هم پخش زمین شد و جیغ زد که آگاهی رفت رو هوا.
بلند شد و چادرش رو درست کرد، تا دید من اینکارو کردم آمد نزدیک منم رفتم نزدیک.
خواست با پاه بزند به زانوم که، من زودتر فهمیدم و پا اش رو پیچوندم که دوباره افتاد رو زمین.
من: تو اتاق من چه غلطی میکنی!؟
الهه: به تو چه ؟ دوست داشتم بیام، هرکول بلند شو کمرم شکست
من: مگر خودت اتاق نداری!؟
الهه: چرا! خوبشم دارم. الان جای این حرفاست!
بلند شو از روی من حالا یکی فکر می کنه خبریه .
من: بی ادب بلند شو ببینم!
وقتی بلند شد هلش دادم به سمت در، انداختمش بیرون، تا خواست حرف بزند در را محکم بستم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_ خدایا صبرم بده.
نشستم روی صندلی سه تا پرونده شده بود شیش تا و من هنوز وقت نکردم. اون از گلاره اینم از الهه اگر به این پرونده ها را رسیدگی نکنم.
صد در صد در سابقم قید میشه. سرهنگ امینی فقط یک پرونده رو بهم داده بود. ولی هر روز جرایم بیشتر می شد و پرونده ها انباشه می شد.
می دونستم با یک بانده سنگین روبه رو هستم. و باید جدی کار کنم . جرایم از قتل شروع شده تا دزدی و الان هم اعضای بدن را قاچاق می کردند.
یعنی کی می توانست این باند رو اداره کند!؟
این پرونده دسته خیلی از همکاران بوده و به نتیجه نرسیده. من با خواهش و تمنا خیلی زیاد از سرهنگ امینی مسولیت این پرونده سنگین رو به عهده گرفتم.
و قول دادم که به نتیجه خوبی برسد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

گیتی افشار

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/5/19
ارسال ها
15
امتیاز
90
یک هفته بعد..

روی تخته ای که در اتاق داشتم، تمام عکس های کسانی که به قتل رسیدند بودند را چسبوندم.
وسط تخته را علامت (؟) گذاشتم، اون شخص چه کسی هست!؟
همینطوری به وسط تخته زل زده بودم ،که در زده شد .
بفرمایید ی گفتم یکی از سربازها بود بعد از احترام، گفت:
– جناب سروان، سرهنگ امینی گفتن برید اتاقشون کارتون دارند.
من: باشه میتونی بری .
به سمت اتاق سرهنگ رفتم. در زدم، بعد از احترامی که گذاشتم. گفت :
_ بشین آسایش، کارا چطور پیش می ره؟!
من: جناب سرهنگ خیلی فکرم درگیر است. این باند توسط یک آدم حرفه ای اداره می شود.
یک سرنخ پیدا می کنید ولی تا می خواهی پیگیر بشوید. آخرش بی ربط است برنامه هاشون غیرقابل پیش بینی است.
سرهنگ امینی لبخندی زد و گفت :
_ من واقعا درکت می کنم! این پرونده خیلی سنگین است.
خودت بهتر میدونی که اکثر همکاران روی این کار کردند ولی بی نتیجه بوده.
من به خاطره خواهش های زیادت این مأموریت بهت سپردم.
واقعا حق با سرهنگ بود. من نمی تونم تنهایی از پسش بر بیام. ولی باید این مأموریت را به پایان برسونم .
تو فکر فرو رفته بودم که با حرف سرهنگ شوکه شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بالا