در حال تایپ رمان نبرد حس و منطق| زهرا پوررضا کاربر انجمن یک رمان

خآن.Zahra Poorreza.

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
4/3/19
ارسال ها
50
امتیاز
3,623
کد رمان:2249
ناظر: رویای محال
***

بسم رب القلم
نام رمان: نبرد حس و منطق
نام نویسنده: زهرا پوررضا
ژانر رمان: عاشقانه، درام
زاویه دید: سوم شخص
گونه گفتاری: ادبی
الگو: دوشیزه جین آستین

خلاصه:
الیزابت، ششمین فرزند خانواده بکهام است.
او دختری سرزنده، شوخ، باهوش، مهربان و با گذشت است.
الیزابت به دلیل اینکه مادرش می‌خواست او را به اجبار شوهر دهد، توسط پدرش، به خانه عمویش فرستاده شده بود تا در صلح و صفای بیشتری زندگی کند و بتواند کتابش را به خوبی بنویسد.
در این بین، با ورود مردی غریبه و بر آشفته به خانه عموی الیزابت؛ همه چیز بر هم ریخت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Hani.Nt

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
7/22/18
ارسال ها
976
امتیاز
29,073
سن
20
محل سکونت
شــمــال
وب سایت
housespringofhanilady2.blogfa.ir







نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

خآن.Zahra Poorreza.

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
4/3/19
ارسال ها
50
امتیاز
3,623
مقدمه:
«نه قضاوتی بی‌جا باید کرد

نه گذشت فراوان.
نه، باید زندگی را بر خود سخت بگیریم
نه حرف‌های بی ارزش دیگران را.
عشق را بر خود دشوار نساز!
نبود من برای تو غم بزرگی خواد بود.
اما در این بین، عشقی به وجود می‌آید
که خوشحالیت دوباره نمایان می‌شود.
الیزابت، دختر عزیز دردانه من!
تو کسی هستی که من او را بیشتر از فرزندان دیگرم، ستایش می‌کنم.
قدر زیرکی و مهربانی‌ات را بدان، و امید داشته باش که در آینده، بزرگ‌ترین نویسنده والا مقامی خواهی شد که جهان بر خود، خواهد دید.

کتابت را خوشایند بر پایان برسان و نام من را به یاد آور.»

پدرت، ویلیام بکهام.

بخش اول

ساعت از ده قبل از ظهر گذشته بود و الیزابت هنوز هم خوابش می‌آمد. زیرا که دیشب، در مهمانی بزرگ و باشکوهی بودند و به همین خاطر، دیر به خانه بازگشته بودند.
اینطور هم که دیده می‌شد، عمو و زن‌ عمویش هم خواب مانده بودند. البته باید این را هم اضافه کرد؛ دو پسر و دختر عموی کم سن و سال و کوچکش، که سحرخیز و درحال شیطنت هستند، باعث سر دردش شده بودند.
ناچار با صدای بلند فریاد زد:
-اوه، سارا، جک. ساکت باشید.
اما آن‌ها فریاد الیزابت را نشنیده گرفتند و دوباره شروع به جیغ و داد کردند.
الیزابت با خود گفت که الان به حساب جفتشان خواهد رسید. از روی تخت یک نفره چوبی‌اش بلند شد. لباس خوابش را با لباس خانه تعویض کرد. روی صندلی سه پایه چوبی نشست و با نگاه کردن به خود در آیینه، موهایش را شانه کرد و در آخر، با شیوه خودش موهایش را زیبا و جمع و جور کرد.
از سطلی که در گوشه اتاقش بود و در آن آب پاکی برای شست و شو وجود داشت، دست و صورت سفیدش را شست و خشمگین از اتاق خارج شد تا به خدمت آن‌ها برسد. اما وقتی دید که خوابش پریده و دست و رو شسته و منظم بی بیرون آمده، در دل به آن دو آفرین گفت.
زیرا که باعث برخواستنش از تخت خواب شده و از تنبلی بیش از حدش جلوگیری کرده بودند.
از پله‌های خانه، آهسته پایین آمد. به سمت میز غذاخوری رفت که در اتاق غذاخوری برای صبحانه چیده شده بود.
خوشحال به اِما که یکی از خدمتکاران خانه و همینطور، دوست صمیمی خودش هم بود گفت:
-اوه اِما! باز هم یک سفره رنگین و زیبا چیده‌ای که باعث چند برابر شدن اشتهایم می‌شود. بسیار ممنونت هستیم.
اِما خجل زده از این تعریف و تمجید الیزابت گفت:
-نفرمایید خانم. این چینش در برابر سلیقه سفره آرایی شما، چیزی به خساب نمی‌آید.
الیزابت لقمه را به دهان گذاشت و پس از خوب جویدن، قورتش داد و در جواب شکست نفسی اِما گفت:
-اینطور نگو اِما. تو خیلی بهتر از من این‌کار را می‌کنی. حال این موضوع را ادامه ندهیم، چون مطمعنم باعث دعوایمان خواهد شد.
و خنده کرد. اِما هم از این حرف به خنده افتاد و بعد از گفتن چشم، دیگر حرفی نزد تا وقتی که الیزابت از او پرسید:
-اِما، عمو و زن‌عمو هنوز بیدار نشده‌اند؟
اِما گفت:
-نه هنوز خانم. به نظر می‌رسد که بخاطر رقص و شادی که دیشب در مهمانی کرده بودند، بسیار خسته هستند.
الیزابت حرف اِما را تایید کرد و در پاسخ گفت:
-بله، من هم بسیار خسته بودم. ولی به‌خاطر سر و صدای جک و سارا، به اجبار از تخت خوابم دل کندم. خب، اِما. برو و عمو و زن‌عمویم را بیدار کن و بگو الیزابت می‌گوید در شأن نجیب‌زادگان نیست که تا این وقت صبح خوابیده باشند.
 
آخرین ویرایش

خآن.Zahra Poorreza.

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
4/3/19
ارسال ها
50
امتیاز
3,623
اِما می‌دانست که الیزابت با او شوخی می‌کند و مقصود حرفش چیز دیگریست. الیزابت هرگز نمی‌توانست با وجود شیطنت‌های دخترانه‌ای که دارد، متین و با وقار و همانند اشراف زادگان رفتار کند. با این حال لبخند زد و پس از تعظیم به سمت بالا و اتاق عمو و زن عموی الیزابت رفت و آن‌ها را از خواب بعد از ظهر هم مانع کرد.
عمو و زن عموی الیزابت افرادی بسیار مهربان بودند. الیزابت بسیار به آنها دلبسته شده بود و می‌‍خواست تا همیشه پیش آنها بماند و آن دو نیز با رضایت و مهربانی تمام این حرف را تایید و پذیرفته بودند.
الیزابت عمویش را بیشتر از هرکس دیگری دوست داشت. البته باید این هم گفته شود که عموی الیزابت از پدرش کوچک تر بود و از الیزابت ده سال بزرگتر. پس هنوز جوان بود.
صورتی بلوندی داشت و جذاب بود. قد بلند و چهار شانه. در کل زیبا بود . همینطور خوش برخورد!
زن عموی الیزابت هم زنی خوش برخورد و خوش رویی بود که همه دوستدار آشنایی با او بودند. چشمانی میشی رنگ و صورتی رنگ پریده به جذابیت او می‌افزود. فرزندان عمویش که همان دو شلوغکار کوچک بودند، سارا هشت ساله و جک پنج ساله بود.
الیزابت آن دو راهم خیلی دوست داشت و هر وقت فرصت داشت با آنها بازی می‌کرد. جک پنج ساله از همان ابتدا الیزابت را حتی بیشتر از مادرش دوست داشت و همیشه درد و دل های بچه گانه‌اش را در حظور الیزابت اعلام می‌کرد و لا غیر.
امیدوارم تا این قسمت، با عمو و زن عموی بزرگوار الیزابت آشنا شده باشید. پس بیشتر از این وارد جزئیات آنها نخواهیم شد.
وقتی اِما ارباب‌هایش را صدا زد و گفت که ساعت چند است، عموی الیزابت که آقای جورج نام دارد فورا از خواب پرید و همراه همسرش مری از اتاق خارج شد.
آمد و پس از سلام و احوال پرسی در کنار الیزابت عزیزش نشست و شروع به خوردن صبحانه کرد. مری هم همینکار را کرده و سر میز نشست.
الیزابت با لبخند گفت:
-عمو جورج، بهتر بود تا شب همانجا می‌ماندید و به خود زحمت بیرون آمدن را نمی‌دادید. زیرا که بعد از شام، دوباره به آنجا باز می‌گشتید.
مری از این حرف الیزابت خنده کرد و به همراه جورج از الیزابت معذرت خواهی کردند. با اینکه الیزابت هم باید به خاطر تا این حد خوابیدنش معذرت می‌خواست، حتی به روی خود نیاورد که تابحال همانند عمو و زن عمویش تنبلی کرده بود.
 

خآن.Zahra Poorreza.

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
4/3/19
ارسال ها
50
امتیاز
3,623
صبحانه بعد از خنده و شوخی گذشت و جورج آماده رفتن به کار شد.
عموی الیزابت در کار قضاوت بود. یعنی قاضی یکی از دادستان‌های شهر بود. همه به او احترام زیادی قائل بودند. در کارش بسیار حرفه‌ای و قضاوتش همیشه صحیح و بجا و بعد از کلی تحقیق و دانستن بود. اما بخاطر همین راستگویی و حُسن نیتش، دشمنان زیادی داشت که هدفشان قصد کشتن جورج بود.
البته او این را به همسر و فرزندان و برادر زاده‌اش نگفته بود و هیچ قوم و خویشی از این خطر آگاه نبود.
آقای بکهام کیف چرمی‌اش را برداشت و کت بلندش را منظم‌تر کرد و بعد از خداحافظی کوتاه با خانواده‌اش، از خانه خارج شد.
الیزابت چون همیشه عادت داشت در هنگام نویسندگی به جای مورد علاقه‌اش برود، کلاهش را به سر گذاشت و کاغذ قلم را برداشته؛ و پس از خداحافظی از بچه‌ها و مری از خانه خارج شد.
پاییز بود و درختان کم کم لباس نارنجی و پاییزی خود را در آورده، و ساتن سفید رنگی را بر تن کنند. برگ‌ها به هر رنگ خشکی در آمده و به زمین می‌ریختند.
الیزابت راه رفتن روی آنها را دوست داشت. چون احساس خیلی خوب و فراسیر نشده‌ای بعد از شنیدن شکستن برگ‌های زرد و نارنجی در زیر پایش، در او به وجود می‌آمد.
به جایی که در آن احساس راحتی می‌کرد، نزدیک و نزدیکتر می‌شد و احساسش شادمان تر. با اینکه از خانه عمویش دور می‌شد، اما به آرامشی که آنجا وجود داشت می‌ارزید.
او ب باغی بزرگ رفته بود که از کودکی به آنجا علاقه داشت و هر وقت به اطراف آن باغ می‌آمدند، الیزابت به جای خرید و رفتن از این مغازه به آن مغازه دوری و به باغ می‌آمد. از وقتی که الیزا در خانه عمویش سکونت دارد، اگر مری فرصتی داشت، با او به قدم زدن در این پارک می‌آمد.
در انتهای باغ، جایی که کسی حوصله رفتن به آنجا را نداشت، مکانی زیبا و دل انگیزی پدید آمده بود که روح را نوازش می‌داد.
درختان در اطراف به صورت گرد مانند در آمده و مرکز را خالی کرده بودند.
بوته‌های کنار درختان خشک شده و کم کم به خواب می‌رفتند. اما می‌دانید بهترین چیزی که می‌شد اتفاق افتاد چه بود؟
 

خآن.Zahra Poorreza.

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
4/3/19
ارسال ها
50
امتیاز
3,623
درختانی که در ته باغ بودند، هرگز از سر سبزیشان کاسته نمی‌شد! زیرا که آن ها درختان کاج بودند و استوار تر از درختان دیگر، کاج‌ها باعث شده بودند تا محوطه الیزابت حفظ شود و کسی به آنجا سرک نکشد.
به سوی جایی رفت که در آنجا چشمه کوچکی از زمین جوشیده بود و به جوی سرازیر می‌شد.
روی سنگی گرد مانند نشست و پس از تنفس این هوای دل انگیز صبح، شروع به نوشتن کرد.
نوشت و نوشت...
درست در بخشی از داستان که باید از احساسات بیشتری استفاده می‌شد و هرچیزی با توصیفات و با دقت نوشته می‌شد، صدای فریادی عاجزانه آمد که دل را سوزاند.
الیزابت قلم و کاغذ را مرتب کرد و از روی سنگ گِرد برخواست.
به دنبال صدا بود. هرچه از محوطه‌اش خارج می‌شد، صدای فریاد هم بهتر و واضح تر به گوش می‌رسید.
صدا، التماس می‌کرد و فریاد می‌زد. از کاری که کرده بود پشیمان نبود ولی می‌خواست که او را ببخشد.
سایه کسی را در روبه‌روی خود دید و جنبید و پشت درخت پهنی پنهان شد.
از پشت درخت سر بیرون آورد و اولین کسی که دید، یک مرد بلند قد چهارشانه و دارای زور بازویی بود که با شلاق، به جان یک مرد دیگر افتاده بود. صورت کسی را که شلاق می‌زد نمی‌دید؛ زیرا که موهایش چهره اش را پوشانده بود.
اما چهره کسی که شلاق می‌خورد را دید. تعجب کرد. در حدی که دهانش باز ماند.
کسی که شلاق می‌خورد صورت بسیار بسیار جذابی داشت که الیزابت، نمی‌توانست حتی لحظه‌از او چشم بردارد.
بور و موهایش کوتاه بود. دستانش به دلیل سپر کردنش در جلوی صورت، زخمی و پر از خون شده بود.
هردوی این مرد لباس هایی که بیشتر ارباب زاده‌ها می‌پوشند را به تن داشتند. اما معلوم بود که بسیار بسیار ثروتمندتر از هر اشرف دیگر هستند.
الیزابت از نگاه کردن به مدل لباس و چهره آنها دست برداشت و دوباره و دلسوزانه به آن شلاق خور بی‌نوا نگاه انداخت.
از صمیم قلب از آن مرد جوانی که آورا کتک می‌زد متنفر شد. اما عقلش می‌گفت، شاید که دلیل منطقی بخاطر کتک زدنش، در سر دیگری باشد.
 

خآن.Zahra Poorreza.

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
4/3/19
ارسال ها
50
امتیاز
3,623
الیزابت هرچقدر تلاش کرد که مقاومت کند و جلوی خود را بگیرد؛ بی اثر بود.
زیرا که روح و قلب مهربان او نمی‌توانست آنقدر خشونت و ظلم را در حق مظلوم تحمل کند. از پشت درخت بیرون آمد و برای جلوگیری از ادامه ضرب و شتم، فریاد زد:
-دست بردارید!
مرد شلاق‌زن که دستش را بالا برده بود تا دوباره آن را بر روی چهره و تن دیگری فرود آورد، از این حرکت خود داری کرد.
ایستاد و موهایش را مرتب کرد و در آخر به سمت الیزابت چرخید.
شلاق‌خور هم از این فرصت استفاده کرد و با نگاهی پر از تشکر و لطف و جبران به الیزابت نگاه و فرار کرد.
دیگر از آن مرد جذاب خبری نبود در آن مکان و زمان ترسناک، تنها، ظالم و الیزابت بودند.
لیزا ترسیده بود اما سعی کرد آن واکنش را روی چهره خود نمایان نکند. سپس شروع به حرف زدن با آن مردی که تازه چهره اش را دیده بود کرد. موهایش سیاه بودند اما شقیقه ‌اش به رنگ نقره ای می زد. چهره‌ای بی تفاوت و خونسرد که این بی تفاوتی و خونسردی باعث به جوش آمدن بیشتر الیزابت می‌شد. در کل جذاب‌تر از آن شلاق‌خور بود. اما الیزابت، چهره آن ستم‌گر را بدتر از قورباغه می‌دانست.
الیزابت پرخاشگرانه و بدور از نزاکت گفت:
-شما ظالم ترین آدمی هستید که تا به عمرم دیده‌ام. شما در دنیای تاریک و سیاهتان غوطه ورید و هیچ راه نجاتی از این سیاهی ندارید. باید به جای این چهره خونسرد، واکنشی که به من اطمینان دهد از این کارتان شرمنده اید را انجام می‌دادین اما این عمل را به یاد نیاوردید. من نمی‌دانم دلیل این بی حرمتی و بی نزاکتی از جانب شما والا مقام برای آن جوان مظلوم چه بود، اما شما می‌توانستین با حرف و منطق به جای کتک و شلاق زدن استفاده کنید. واقعا باید متاسف باشید که این حرف‌ها را می‌شنوید اما باز هم افسوسش را نمی‌خورید. از این پس خودتان را اصلاح کنید و سعی کنید خشم خود را با محبتی که حداقل باید ته دلتان وجود داشته باشد، فروکش کنید.
و بعد از این سخنرانی کوتاه، چرخید تا از راه آمده بازگردد. اما به دلیل حرفی که در حین رفتن او آن مرد زد، ایستاد.
-شما در ملک من، بدون اجازه من چه کاری انجام می‌دهید؟
 

خآن.Zahra Poorreza.

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
4/3/19
ارسال ها
50
امتیاز
3,623
الیزابت تعجب کرد. زیرا که نشنیده بود کسی مالک این باغ باشد. به سمت مرد چرخید. گفت:
-من نمی‌دانستم اینجا ملک شماست. زیرا که هرکسی که می‌خواست می‌توانست وارد باغ شود. من نمی‌دانستم باغ برای شماست وگرنه بدون اجازه حتی به این قسمت نگاه هم نمی‌کردم.
مرد نزدیک تر آمد و همانطور هم گفت:
-آیا دوست دارید من شما را قضاوت کنم و بگویم شما از قصد وارد باغ من شده‌اید تا با دیدن من عشقتان آرام بگیرد؟ آیا می‌خواهید به شما بگویم که من راجع به شما اینگونه قضاوت می‌کنم که بی‌نوا و فلک زده‌اید و مکانی برای زندگی ندارید و هرروز زندگی خود را اینجا می‌گذرانید؟ آیا...
الیزابت با خشم و ناراحتی با دست خود به آقا فهماند که دیگر ادامه ندهد.
-آقا، من نمی‌فهمم دلیل این قضاوت‌ها و توهین‌هایی که به من کردید چه بود. اما کارتان بسیار ناخوشایند است.
اما الیزابت می‌دانست که آقا می‌خواهد به او بفهماند قصد زدن مرد دیگری، امری خصوصی است و قضاوتش بسیار بی جا و بی ارزش بود. فهمید که او از این بی زکاوتی الیزا به تنگ آمده و به او فهماند که وقتی چیزی
را نمی‌داند قضاوت نکند.
اما الیزابت با این که بسیار بسیار بیشتر از ناراحت، ناراحت بود گفت:
-منظور شما را فهمیدم و از این حرف‌هایی که قبلا زده‌ام، سرخورده پشیمانم و امیدوارم که من را ببخشید.
مرد جلوتر آمد تا دوباره در جوابش چیزی بگوید، اما الیزابت دیگر نمی‌خواست دوباره جلوی جنس مذکر، خورد و سرافکنده شود. پس تصمیم به دور شدن از آن مکان کرد. البته می‌دانست این هم نوعی بی حرمتی بود و به آن آقای با فهم و شعور چندین بار توهین و بی نزاکتی کرده بود. دیگر نمی‌خواست به این مسئله شرم آور فکر کند. در دل به خود می‌گفت چه خوب شد که فهمید آنجا مکان شخصی است. دیگر نمی‌خواست به محوطه برود تا دیگر و دوباره مرد را ببیند، ناراحت هم بود که چرا با انجام سبک سری‌اش دیگر نمی‌تواند وارد بهشت خودش بشود. آهی از سر دلخوری به دلیل عمل ناشایستش کشید و قام‌هایش را تندتر برداشت.
 

خآن.Zahra Poorreza.

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
4/3/19
ارسال ها
50
امتیاز
3,623
بخش دوم

از آن روز پر از خجالتی و ناراحتی، دو هفته گذشت.
الیزابت دیگر شور و حالی برای نوشتن باقی کتابش نداشت و همیشه درگیر این بود که آیا آن آقا واقعا او را از ته دل بخشده است یا نه.
آیا جرئت روبه‌رویی دوباره با آقا را دارد که بار دیگر از او معذرت بخواهد؟
چند روز ابتدا را به دلیل این پرخاشگری و بی نزاکتی بسیار، از خود و هوشش دلسرد شده بود.
او همیشه فکر می‌کرد قضاوت‌هایش همانند حرف‌های عمویش، درست و صحیح هستند.
اما این کاملا اشتباه بود و می‌دانست اگر کسی این موضوع را می‌فهمید، او را احمق تمام عیار می‌دانست.
پس در جواب زن عمویش که برایش سوال بود چرا بعد از بازگشت از باغ اینگونه افسرده شده، پاسخی جز تحویل لبخند و گفتن هیچ چیزی، نداشت.
الیزابت بعد از کلی فکر کردن عواقب از هر زاویه، حاضر شد تا دوباره پا به محوطه و باغ بگذارد.
کلاهش را گذاشت و شنلش را پوشید. دست‌کش های کوتاهش را هم برداشت تا در هنگام راه رفتن بپوشد. با خود می‌پرسید که اگر آنجا برود، می‌تواند دوباره مرد را ببیند؟
به خود امید و روحیه می‌داد که او را ببنید و معذرتش را کامل بخواهد.
در راه بیرون بود که مِری او را دید و پرسید به کجا می‌رود.
الیزابت هم در جواب گفت به مغازه‌ای می‌رود تا وسایل مورد نیازش را تهیه کند و همچنین از او پرسید آیا باغ روبه‌روی خانه، مالکی دارد یا خیر.
مِری بعد از کمی فکر کردن گفت:
-از جورج شنیده‌ام که پشت این باغ، ملکی بسیار زیبا و باشکوه وجود دارد که اربابش جوانی ۲۸ ساله به نام آقای لارسن است. فردی فکور و دانایی است و در کارهای خیر دست دارد. این باغ هم نیمی از آن اوست و نیم دیگر را به عموم هدیه داده تا حداکثر استفاده را از آن بکنند.
الیزابت بعد از شنیدن این حرف‌ها بیشتر از قبل خود را متهم شناخت و تصمیم رفتن و پیدا کردن آقای لارسن قوی‌تر شد.
از خانه، پس از خداحافظی کوتاه با مِری، خارج شد.
به آن سوی خیابان رفت و مقابل ورودی باغ قرار گرفت.
 
آخرین ویرایش

خآن.Zahra Poorreza.

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
4/3/19
ارسال ها
50
امتیاز
3,623
به بالای دروازه باغ نگاه کرد که نام آن، روی چوبی بزرگ و مرطوب هک شده بود.
"آرالیا"!*
زیبا و با معنی.
او واقعا برای هر چیزی فکر می‌کند. الیزا احساس می‌کرد با این همه ثروت و اموالی که دارد، مطمعناََ مردی مغرور و خود پسندی است که اصلا نمی‌توان با او حرف زد. اما با دیدن این‌ همه سخاوتمندی و گذشت، به پاسخ و بخشش از مرد امیدوار شد.
از نگاه کردن به تابلو دست کشید و با به یاد آوردن نام مسیح و خدایش، وارد باغ شد.
دعا دعا می‌کرد که بتواند آقای لارسن را پیدا کند و می‌دانست دعایش مستجاب می‌شود.
پا به مکانی گذاشت که چند هفته پیش در آنجا بود و آن حرف‌ها را به زبان آورده بود.
بخاطر به یاد آوردن حرف‌های بی سر و تهش آهی از سر نادانی و جهالت خود کشید و باز هم راه را در پیش گرفت. روبه‌روی خود، محوطه‌ای بزرگ و باز و بسیار زیبایی دید که در گوشه آن بخش، خانه‌ای چوبی وجود داشت.
الیزابت با دیدن این منظره حیرت زده شد، چون درست مانند مکانی بود که او در ذهنش داشت و آن را به روی ورق رمانش آورده بود.
همان موقع کسی در خانه چوبی را باز کرد و با دیدن الیزابت باز ایستاد.
خود آقای لارسن بود.
لارسن فکر کرد که این دختر چه خانم سرتق و کنجکاوی است که باز هم روی آمدن با آنجا را دارد، اما وقتی حرف‌های الیزابت را که با خجالت و پشیمانی همراه بود، شنید، دانست که نیت الیزا خیر بوده و برای عذر خواهی به دیدنش آمده است.
-آقای لارسن، من وقتی فهمیدم حرف‌هایم ناچیز است، که شما بر من فهماندید. خودم را بالاتر دانسته بودم و احساس می‌کردم تمامی قضاوت‌هایم درست و به‌جا است، اما... اما واقعا اشتباه می‌کردم.
نفس عمیقی کشید و حرف‌هایش را از سر داد:
-به هر حال... انسان جایز الخطاست و از این نادانی‌‌ها زیاد انجام می‌دهد. امیدوارم که من رو بخشیده باشید.
آقای لارسن چوبی را که در دست داشت را تکیه گاه خود کرد و همانطور که الیزابت را نگاه می‌کرد، گفت:
-من شما را همان موقع بخشیدم و بی نزاکتی‌تان را به فراموشی سپاردم. کار شما مودبانه بود که دوباره آمدید و از من معذرت خواستید، من از صمیم قلب شما را عفو کردم. اما راجع به جمله آخرتان که گفتید انسان جایز الخطاست، باید بگویم؛ انسان جایز الخطا نیست، بلکه ممکن الخطاست و این حرف پنسدیده‌تر است. آدم ممکن است که آلوده خطایی شود و انجام دادن آن کار ناشایست، جایز نیست.
لارسن چرخید و همانطور که به سوی کلبه می‎رفت گفت:
-بسیار خب دوشیزه. اگر خیالتان راحت شد که من شما را بخشیده‌ام، می‌توانید بروید یا دعوت قهوه‌ام را بپذیرید.
الیزابت خنده‌ای کرد و در جواب با صدای بلندی که بشود شنید گفت:
-ممنونم آقای لارسن. اما خانواده‌ام منتظرم هستند و باید فوری به خانه بازگردم. خوشحالم که با انسانی بخشنده آشنا شدم. روز خوش.
و بدون منتظر ماندن جوابی، از آن محل دور شد.
***
معنی کلمه آرالیا Araliya:
نام عمومی گروهی از گیاهان علفی، درختی و درختچه‌ای که بعضی از آنها زینتی‌اند.
 
آخرین ویرایش

بالا