در حال تایپ رمان آدم دزدِ جذاب | طهوربانو کاربر انجمن یک رمان

طهوربانو

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/15/19
ارسال ها
54
امتیاز
3,623
سن
20
محل سکونت
تهران
کد رمان: 2253
ناظر: @Yegane


نام رمان : آدم دزدِ جذاب
نویسنده :طهورا صارمی (طهوربانو)
ژانر :عاشقانه
خلاصه :
ماهورا دختر سختی کشیده ای که کاملا تصادفی شاهد ربوده شدن یکی از همسایه ها بود ناخواسته یکی از اونا رو متوجه خودش کرد و......


مقدمه:
مانده ام در غم این عشق بمانم یا نه
هر چه بوده است به جان بکشانم یا نه
دل به این ماهی در تنگ سپردم، چه کنم؟
ببرم تا که به دریا برسانم یا نه؟
دل ربودن ز تو را می شود اما
سنگ را آب کنم، یا بتوانم یا نه
احمد تقوی
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,213
امتیاز
30,873
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

طهوربانو

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/15/19
ارسال ها
54
امتیاز
3,623
سن
20
محل سکونت
تهران
پارت اول از رمان آدم دزدِ جذاب:
به ساعت گوشی نگاه کردم، ساعت ۴:٢٣ دقیقه ی صبح بود و من همچنان بیدار. غرق بودم تو افکار همیشگی، الان هفت ساله شب ها تا صبح خواب ندارم، هفت ساله کابوس یک لحظه رهام نمیکنه. هفت سال از اون شب شوم میگذره. شبی که برای همیشه همه ی اعضای خانوادم رو از دست دادم. نه پدری نه مادری نه برادری هیچ کسیو ندارم که غمخوار من باشه. از ١٨ سالگی تا به امروز من زندگانی نداشتم فقط زنده مانی بوده و بس. تو همین افکار بودم که نسیم خنکی موهای پریشون روی پیشونیمو کناز زد و توی هوا به رقص درآورد. بی جون خندیدم، عطر خاک بارون خورده ی پیچیده تو اتاقو از اعماق وجودم نفس کشیدم توی جام نیم خیز شدم و نگاهم رو به پنجره دوختم. قطره های ریز بارون به شیشه می‌خورد و قشنگ ترین سمفونی دنیا رو به وجود میاورد.از تخت بلند شدم و کنار پنجره رفتم، پنجره رو باز کردم سرمو بیرون بردم، قطره های خنک بارون تند تند به صورتم میخورد و پوستمو قلقلک میداد، دستامو رو به آسمون گرفتم و گفتم :خدا یا تو خوش سلیقه ترینی با خلق پاییز دل انگیز من. داشتم با بارون عشق بازی می‌کردم که صدایی حواسمو به حیاط پایینی جمع کرد، خونه ی من طبقه سوم یک آپارتمان سه طبقه قدیمی بود، روبه روی آپارتمان ما یک خونه شخصی کوچیک با یک حیاط بزرگ بود. که از پنجره ی اتاق من کاملا میشد حیاط رو دید زد. بیش‌تر که دقت کردم صدای گریه و ناله ی یک زن به گوشم می‌رسید. صدا رو میشندیم اما تصویری رو از اون زن نمیدیدم. کم کم صدا واضح شد، خدای من چند تا مرد غول هیکل دختر همسایه رو روی زمین می‌کشیدند تا به در حیاط برسونن، توی کوچه یک ون کاملا مشکی با شیشه های دودی پارک بود.، کنار در چند تا مرد غول پیکر دیگه انگار نگهبانی می‌دادند. نگاهم دوباره به دخترک بیچاره افتاد، سخت تقلا می‌کرد و مرد به زور دهانش رو گرفته بود دختر بیچاره بیهوش شد. مغزم هشدار داد باید با پلیس تماس بگیرم، اما میدیدم اونا هر لحظه بیشتر عجله می‌کردند برای رفتن و قطعا تا زمان رسیدن پلیس اونا رفته بودند. تصمیم گرفتم پلاک ون رو بردارم، هر چی سعی می‌کردم پلاک ون رو بخونم نمیشد، کمی بیشتر خودمو از پنجره خم کردم، داشتم موفق میشدم که نگاه کسی رو روی خودم حس کردم، چشمم از پلاک ماشین چرخید و تو نگاه یکی از اون غولا قفل شد. حس کردم برق ٢٢٠ ولت بهم وصل کردن. سریع خودمو ب داخل پرت کردم و پنجره رو بستم. دستام از فرط هیجان میلرزید و سرمای حاصل از مو ها و لباس های خیسم این سرما رو تشدید می‌کرد. نگاهم خیره به پنجره مونده بود و بی صدا نشسته بودم. اگر بیان سراغم چی؟ آره حتما میان، من شاهد آدم ربایی بودم اونا حتما منو میکشن. یهو از جام پریدم یادم اومد باید در رو قفل کنم. با قدم هایی بلند و سرگیجه حاصل از ترسم به سمت در خونه دوییدم. خودمو به در رسوندم و در رو سه بار قفل کردم. از چشمی در نگاهی ب راهرو تاریک انداختم صدایی نمیومد. یکم خیالم راحت شد. برگشتم به اتاقم تا از پنجره سرو گوشی آب بدم خیلی نا محسوس پرده رو کنار کشیدم. یا علی اینا هنوز این جان. خدایا من بی کسو کارم خودت پناهم باش. یک آن حس کردم دیگه مغزم به قلبم دستور تپیدن نمیده آخرین صداهای نبضم رو تو گوشم میشنیدم. حسش میکردم پشت سرم بود حتی میتونستم قسم بخورم صدای نفس هاشو میشنیدم، آروم و بی جون برگشتم، برگشتن همانا و چشم تو چشم شدن با یک نره غول همانا. فقط حس کردم دارم از یک جای بلند سقوط میکنم و با برخورد با جسم سختی چشمام بسته شد.....
طهوربانو
 
آخرین ویرایش

طهوربانو

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/15/19
ارسال ها
54
امتیاز
3,623
سن
20
محل سکونت
تهران
پارت 2 از رمان آدم دزدِ جذاب من :

با احساس ضعف و تشنگی آروم آروم چشمامو باز کردم. درک درستی از موقعیتم نداشتم، چشمام تار میدید، اما کم کم تمام اتفاقات مثل یک فیلم از جلوی چشمم رد شد. از یادآوری اون مرد کچل چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شد و سریع تو جام نشستم. سر درد بدی سراغم اومده بود، معدم تیر میکشید انگار چند روز بود که غذایی نخورده بودم. انگار تازه متوجه اتاقی که توش بودم شدم. چشمامو دور تا دور اتاق چرخوندم. یک اتاق تقریبا ١٢ متری که جز این تختی ک من روش خوابیده بودم هیچ چیزی نداشت. قسمت بالای دیوار یه پنجره ی کوچولو بود که ازش نور کم جونی به اتاق می‌تابید و حاکی از اون بود که اون شب مزخرف تموم شده و الان یک روز نحس دیگه شروع شده. زانو هامو بغل کردم، موهای بلندم مثل آبشار دور تا دور زانو هامو گرفته بود. نگاهم به لباسم افتاد، یک تیشرت آستین کوتاه صورتی با یک خرس بزرگ وسطش. شلوارمم که ی شلوار صورتی گشاد بود که قشنگ پنج تا ماهور دیگه توش جا میشد. لعنتی چه دافی بودم با این تیپم. نمیدونستم ساعت چنده. بلند داد زدم :کسی این جا نیستتتت؟ اما هیچ صدایی نیومد. بلند شدم و به سمت در رفتم دستگیره رو بالا پایین کردم قفل بود. نه انتظار داشتی درو برات باز بزارن؟ پفففففف. برگشتم رو تختم. خدایا. دلم برای تنهایی خودم گرفت. دوباره اشک تو چشمم جا خوش کرد و دیدمو تار کرد. اگر الان مامان و بابا و ماهان بودن نگرانم شده بودن و زمین و زمانو برای پیدا کردن من بهم ریخته بودن. اما الان چی؟ حتی اگر سرمو ببرن بزارن رو سینم آب از آبم تکون نمیخوره. خاک تو سرت ماهور دِ آخه دختره روانی مگه تو زورویی؟ خوبت شد؟ الان خیالت راحت شد؟ مثلا نجاتش دادی.؟. یاد اون دختر افتادم، دو سه باری تو محل باهاش چشم تو چشم شده بودم. همیشه آرایش غلیظی داشت و موهای شرابیش آزاد روی شونه هاش رها بود. چند باری از همسایه ها شنیده بودم که پشت سرش میگفتن خیلی مشکوکه و بیشتر اوقات هم خونه نمیاد. و میگفتن حتما زن خوبی نیست. البته عادی بود، خوب از نظر همسایه های ما یعنی زنی که غروب به غروب با یک بغل سبزی بیاد دم در تا با بقیه زنای همسایه سبزی پاک کنن و به قول خودشون کله بقیه رو بار بذارن. خاله زنک بازی و حرف درآوردن از کوچیک ترین هنراشون بود ماشالا. یادمه مامان هیچ وقت باهاشون دمخور نمیشد و پشت مامان میگفتن فکر کرده از دماغ فیل افتاده. این اواخرم کل محلو پر کرده بودن که من معتاد شدم. انقد این حرف از این ور و اون ور به گوشم رسید که تو روی بتول خانوم همسایه بالایی داد زدم بس کنین دیگه، اینو به بقیه فضولای محل هم بگین. خیلی شیک وایستاد چادرشو تو دستش جمع کرد و گفت ادبتم با موادی ک میزنی دود شده رفته هوا؟ گفتم: شما دست من مواد دیدی؟ گفت:وقتی صبح تا شب چپیدی تو اون خونه بیرون نمیای معلومه که معتاد میشی. من هاج و واج نگاش کردم و حیرت کردم از این حجم نادونی این زن احمق. حق به جانب نگام کرد گفت:چیه حرف حساب جواب نداره نه؟ بعدم رفت تو خونه و در و محکم بست. تو همین افکار بودم که صدای چرخیدن کلید تو در رو شنیدم. مثل برق گرفته ها بلند شدم و تو کناری ترین قسمت دیوار مچاله شدم و چشمامو محکم بستم. گفتم الان مثل فیلم ها یک مرد گنده با دو متر قد و بازو های ورزشکاری از در وارد میشه و منو زیر بار کتکاش له میکنه منم زیر مشت و لگدش جیغ میزنم و اون میگه صداتو ببر. منم این وسط مَسطا برای خالی نبودن عریضه یه لگد میزنم به جایی که نباید بزنم و اون با چشمای خون بارش به من نگاه میکنه و نعره میکشه که چه غلطی کردی؟ بعدم با مشت میکوبه تو سرم که یا خونریزی مغزی میکنم یا چشام لوچ میشه. همین طوری رگباری فکرای جدید میومد تو سرم که حس کردم در بسته شد....
 

طهوربانو

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/15/19
ارسال ها
54
امتیاز
3,623
سن
20
محل سکونت
تهران
پارت سوم از رمان آدم دزد جذاب :
آروم آروم یکی از چشمامو باز کردم، اتاقو از نظر گذروندم، رفته بود. اون یکی چشمم باز کردم، همین طوری اتاقو از نظر میگذروندم که دلیل اومدنشو بفهمم که بلهههه چشمم خورد به زرشک پلو بامرغی که روی تخت گذاشته بود و به طرز عجیبی چشمک میزد.
با ذوق دوییدم سمتش.
به کل فراموش کرده بودم که من این جا زندانی یک مشت آدم خلافکار هستم. تو فیلما دیده بودم برای گروگان ها نهایتا یه تیکه نون میارن با آب که طرف فقط نمیره. با صدای قار و قور بلند معدم دست از این افکار پوچ کشیدم و مشغول خوردن شدم.
با سر کشیدن آخرین جرعه از دوغم سرمو سمت آسمون بلند کردم و گفتم الهی شکر. خب قطعا استرس کشیدن با دل سیر خیلی بهتر از استرس کشیدن با شکم گرسنه است. همیشه این طوری بودم نیمه پر لیوان رو می دیدم و این خوش بینی گاهی اطرافیانم رو آزار می داد. البته اون زمانی که من اطرافیانی داشتم.
یادمه ماهان همیشه می گفت :
خونسردی تو حرص منو درمیاره اما بابا میگفت چه کارش داری بچمو؟
نه مثل تو خوبه که عجول باشه گند بزنه تو همه کارا؟
هیییییی روزگار من هفت ساله دارم با خاطرات خانوادم زندگی می کنم
خدایا تو در من چه توانایی دیدی که همه ی زندگیم رو گرفتی؟
آخه الان باید این وضعم باشه؟ اصلا منو میبینی؟
نگاهم به پنجره ی کوچیک بالای دیوار افتاد، نور قرمز تابیده ازش حاکی از غروب شدن این روز نحسه.
دوباره استرس به جونم افتاد. داشتم دونه دونه ناخونای بلندم رو با دندون می جوییدم که صدای چرخیدن کلید تو در اومد. هین بلندی گفتم و در حالی که یک دستم رو قلبم بود از جام پریدم.
با چشمایی از حدقه درومده چشم دوختم به مرد. آروم آروم سمت من اومد. من در برابرش مثل جوجه بودم. قد بلند، هیکل ورزشکاری، یکی از دستاش که اندازه کل هیکل من بود رو تو جیبش برد، رو دستش پر بود از خالکوبی. یه سری خطوط نامفهوم. چشمای من با حرکت دستش حرکت می کرد. تا این که از جیبش یه دستمال سفید خارج کرد. در حالی ک از ترس آب دهنمو با صدای بلندی قوت می دادم زل زدم به چشماش . با اون قیافه کریهش یک لبخند چندش زد و تو یک ثانیه منو گرفت، انگار که تازه متوجه بشم چه بلایی داره سرم میاره جیغ بلندی کشیدم که دستمالو رو دهان و دماغم گذاشت. نباید نفس می کشیدم می دونستم اگر نفس بکشم بیهوش می شم. برای چند ثانیه نفسمو تو سینم حبس کردم. دیگه طاقت نداشتم انگار داشتم خفه می شدم. و از سر اجبار یه دم عمیق و بوی تند یک ماده شیمیایی. کم کم فضا تار شد و من از تقلا افتادم.
طهوربانو
 
آخرین ویرایش

طهوربانو

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/15/19
ارسال ها
54
امتیاز
3,623
سن
20
محل سکونت
تهران
پارت چهارم از رمان آدم دزد جذاب :
باز با یه سر درد بد چشمامو باز کردم. و دوباره همه ی اون اتفاقات مثل یک فیلم از جلوی چشمام رد شد. بلند شدم. با یادآوری بلایی که ممکن بود سرم آورده باشن بلند بلند گریه می کردم، جیغ میزدم و محکم تو صورتم می‌کوبیدم. انقد گریه کردم که بی جون سر خوردم و رو زمین نشستم. زانو هامو بغل کردم. تازه حواسم جمع شد و متوجه شدم من تو اون اتاق قبلی نیستم. یک اتاق نسبتا بزرگ که کفش سنگ مر مر بود، یک تخت دو نفره سفید با روتختی سفیدی که گلای خیلی کوچولوی لیمویی داشت. پرده های سفید و روبه‌روی تخت هم یه کمد بزرگ سفید بود. کاغد دیواری اتاق مثل رو تختی اتاق سفید بود با گل های ریز لیمویی، یک میز تحریر سفید و صندلی لیمویی هم گوشه اتاق بود. اتاق فوق العاده شیکی بود. حالم خیلی بود من رسما دیگه هیچ چیزی برای از دست دادن نداشتم. دوباره چشمه اشکم جوشیدن گرفت سرم رو گذاشتم رو زانو هام و دوباره های های گریه کردم.
انقد گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.
با تکون های شدید یک نفر از خواب پریدم. هراسون به صورت پیرزنی که داشت منو با دقت و لبخند نگاه می‌کرد خیره شدم. نمیدونم تو چشمام چی دید که آروم منو تو آغوش خودش کشید. همین حرکت کافی بود تا دوباره اشکام سرازیر شه. چند دقیقه گذشت، من آروم خودمو ازش جدا کردم
من: شما کی هستین؟
پیرزن: من یکی از خدمتکارای آقا هستم.
با بهت گفتم : آقا؟
پیرزن انگار که تازه یه چیزی یادش بیاد با دستش محکم کوبید رو لپش و گفت:
-خاک به سرم آقا منتظر شماست وای به کل یادم رفته بود. پاشو پاشو تا من از نون خوردن نیفتادم. بعدم سراسیمه از جاش بلند شد.
با چشمای گرد گفتم:
منو؟
پیرزن گفت- آره آره پاشو قربون قدت پاشوووو. بعدم به زور دستای منو می‌کشید ک بلند شم. داشت تقریبا دستامو از جا در می‌آورد که از جام بلند شدم. از فکر بلاهایی که سرم آورده بود عصبی شدم و دستامو مشت کردم و تقریبا عربده کشیدم :
کدوم گوریه آقاتون.؟
پیرزن بیچاره یهو دست از تقلا برداشت. و با چشمای بهت زده اش منو نگاه می کرد. یکی دیگه محکم زد تو صورتش و گفت :
وااااای اینارو جلوی آقا نگیااااا که تیکه بزرگت گوشته.
بلند داد زدم :
غلط کرده مرتیکه دزد.
پیرزن که به مرز سکته رسیده بود گفت:
الله اکبر. دختر نگووووو. سرت به باد میره ها
بی خیال شونه هامو بالا انداختم و گفتم :
به درک به باد بره من دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم.
با یادآوری بخت سیاهم قطره اشکی آروم از گوشه چشمم راه گرفت.
پیرزن بیچاره هاج و واج به رفتار های ضد و نقیض من نگاه‌ می‌کرد. احساس سرما می کردم به شدت.
پیرزن ک انگار دوباره از بهت درومده بود منو دوباره دنبال خودش کشوند.
من: ای بابا دستم از جا درومد آرو...
همین که در باز شد من به معنای واقعی لال شدم
خدایااا این جا کاخه.
همین طوری دنبال پیرزن کشیده می شدم.
کف زمین سنگ مر مر بود با تماس پاهای لختم
سرما بیشتر تو بدنم نفوذ می کرد. طبقه ای که ما بودیم یه سالن گرد بزرگ بود که دور تا دورش در بود.
نرده های طلایی به صورت گرد وسط سالن بود که ازفضای خالیش کاملا به طبقه پایین دید داشت.از دو طرف نرده ها پله هایی با سنگ مرمر و ارتفاع کم مارپیچ به سمت پایین رفته بود که یکیش به پذیرایی می رسید ولی چون به اون یکی دید نداشتم نمی دونستم به کجا ختم می شد. سالن پایین یک دست مبل سلطنتی طلایی خوشگل چیده شده بود. که کنارش گلدون های طلایی و نقره ای کوتاه و بلندی قرار داشت. پرده های طلایی با طرح هایی زیبا که کنار زده شده بود و پنجره های بزرگ و سرتاسری سالن رو به نمایش گذاشته بود. داشتم سعی می‌کردم فضای بیشتری ببینم که پیرزن نذاشتو تقریبا با جیغ گفت :
دختر می خوای منو سر پیری آواره غربت کنی؟
غربت؟ این که خیلی قشنگ فارسی صحبت می‌کرد. این دفعه منو هل داد سمت پله هایی که انگار به طبقه بالا می‌خورد. با بهت به پله ها نگاه میک ردم و تو این فکر بودم چرا انقدر این جا بزرگه که رسیدیم به یه سالن گرد دیگه.
از سالن پایینی کوچیک تر بود و یک دست مبل چرم مشکی به طرز ماهرانه ای چیده شده بود. یک میزم اون وسط بود که روش چندتا مجله بود. به دور تا دور سالن نگاه کردم.
دو تا در داشت. پیرزن منو داشت سمت یکی از در ها می‌برد جلوی در ایستادو زنگ کنار درو فشار داد. با شنیدن تیک باز شدن در دوباره به حالت عصبی و ناراحت قبلی برگشتم و با دست های مشت شده رفتم داخل......
نویسنده :طهوربانو
 
آخرین ویرایش

طهوربانو

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/15/19
ارسال ها
54
امتیاز
3,623
سن
20
محل سکونت
تهران
پارت پنجم از رمان آدم دزد جذاب :
با دست های مشت شده و نفس های منقطع و بلندم که حاکی از عصبانیت بیش از حدم بود وارد اتاق شدم.
دقیقا رو به روی خودم با یک آیینه قدی مواجه شدم. با دیدن عکس خودم تو آیینه هر چی اعتماد به نفس داشتم دود شد رفت هوا. اگر لباس خرسی و شلوار گشادم و پاهای برهنم رو فاکتور بگیریم، موهای بلندم مثل جنگليها نامنظم رو شونه هام ریخته بود. تقریبا یه چیزی تو مایه های جن‌گیر. خودم با دیدن خودم ترسیده بودم چه برسه بقیه. همین طوری زل زده بودم به خودم تو آیینه که همون پیرزن محکم زد به پهلوم. داد بلندی زدم و با دماغم که از درد چین افتاده بود زل زدم بهش که یعنی چرا می زنی؟
پیرزن با چشم و ابرو به اون طرف اتاق اشاره کرد و هی زبونشو گاز می گرفت. با چشم و ابرو اشاره کرد که برو دیگه.
منم روم v, کردم سمتی که پیرزن نشون می داد. آروم چشممو چرخوندم که با اتاق بزرگی مواجه شدم که کاغذ دیواری های خاکستری داشت. یه تخت دو نفره مشکی رو به روی در کنار آیینه قدی بود با یک روتختی سورمه ای با طرح های دایره دایره خاکستری، کنار تخت هم یک کمد سرتاسری بزرگ مشکی بود. سمت راست اتاق یک دست راحتی چرم چیده شده بود. که رو به روش یه میز بزرگ قرار داشت . پشت میز یه پنجره بزرگ قدی داشت با پرده های ضخیم خاکستری. داشتم فکر می کردم صاحب این جا حتما آدم افسرده ای هست که حواسم جمع شد به صندلی پشت اون میز، صندلی دقیقا رو به پنجره و پشت به من بود. رقص دود از صندلی بلند می شد و به هوا می رفت. بوی سیگار توی اتاق پیچید. پس جناب دزد پشت صندلیه. تو همین افکار بودم که یکی محکم هلم داد و تقریبا جلوی میز پرت شدم. برشگتم عقب که ببینم کی بود که باز دیدم همون پیرزنس.
آروم گفتم :
دو دقیقه پیش جفت پا پریدی که کلیه هامو دراری الان هلم میدی که با مغز برم تو میز؟
در حالی که آروم میزد رو صورتش ل**ب زد:
که سلام کنننن.
برگشتم سمت میز.
بلند داد زدم :
عروس خانوم نمی‌خوان رو نمایی کنن؟
صندلی به شدت برگشت.
یا علیییی. کاش همه دزدا این شکلی بودن.
یک پسر تقریبا ٣٠ ساله پشت میز بود، با چشمای خمار مشکی و مژه های بلند، ابروهای پر پشت و بلند مشکی، موهای مشکلی خوش حالت، بینی قلمی و لبای خوش فرم با یه ته ریش جذاب و پوست گندمی. شونه های پهن و استایل ورزشکاری.
همه ی اینارو تو دو دقیقه آنالیز کردم.
خیلی حق به جانب و دست به کمر ایستاده بودم و زل زده بودم تو چشمای خمارش.
یا حسین اخمارو. اما من همچنان پرو گفتم :
آخ ببخشید یادم نبود که شما عروس نیستی و آدم دزدی. بعدم خیلی مصنوعی دستمو گرفتم جلوی دهنم و خندیدم.
بلند شد ایستاد. چه قدیم داشت. رو کرد سمت پیرزنه و با اشاره دست گفت بیرون .
بعدم با نگاه برزخیش زل زد به منو گفت :
تو یک نگاه به خودت تو آیینه بکن الهه اعتماد به نفس. با این لباسات.
خیلی سریع از پشت میز رفت کنار اون آیینه قدی و در کمد کنارش رو باز کرد. یک شونه ازش بیرون آورد و اومد سمت من.
شونه رو بالا برد و با دست اشاره کرد بهش و گفت :
ببین کوچولو به این میگن شونه با این وسیله آدمیزاد موهاش رو شونه میکنه. تا مثل تو شبیه انسان های اولیه نشه. اوکی؟
تازه فهمیدم این همه مدت مسخره این دزد شدم
صدامو انداختم تو سرم و گفتم :
آخ آخ آقا دزده شرمنده تون شدم اگه می دونستم قراره منو بدزدن حتما مرتب تر خدمت می‌رسیدم بعدم باحالت جدی تری در حالی که انگشت اشارمو سمتش می گرفتم بلند داد زدم :
ساعت ۴ صبح ریختین تو خونم منو دزدیدین هی ازین ور به اون ور معلوم نیست من چند روزه در به در شدم، اصلا نمی دونم امروز چند شنبه است، یهو با یادآوری بیهوشی اون روز و لبخند کریه اون مرد هیستریک لرزیدم و خیلی آروم تر از قبل در حالی که چشممم رو دوخته بودم به میز کنارم نالیدم :
حتی نمی دونم چه بلاهایی سرم آوردین وقتی بیهوش بودم. قطره اشکی آروم از گوشه چشمم لغزید و روی زمین افتاد.
برگشتم و نگاهش کردم. خیلی یخ و سرد نگاهم می‌کرد.
خیلی خونسرد گفت:
اولا که من اصلا علاقه ای نداشتم تو رو بدزدم و برای خودم دردسر درست کنم. تو خودت فضول بودی. ثانیا امروز جمعه است. ثالثا هیچ کس هیچ کاری با تو نکرده الکی توهم نزن. الانم مثل بچه آدم بتمرگ تا حرفامو بگم. لطف کن اون دهن گشادتم ببند تا خوردش نکردم.
 
آخرین ویرایش

طهوربانو

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/15/19
ارسال ها
54
امتیاز
3,623
سن
20
محل سکونت
تهران
پارت ششم از رمان آدم دزد جذاب :
با شنیدن جمله آخرش تقریبا با خوشحال زائد الوصفی جیغ کشیدم راست میگییی؟
_اولا صدای انکرالاصواتت رو دیگه ننداز تو سرت. دوما مگه نون و آبمو میدی که دروغ بگم به تو یک الف بچه.
از یه طرف از خوشحالی تو پوست خودم نمی‌گنجیدم از طرف دیگه واقعا اعصابم به خاطر توهین های پی در پی اش خورد بود
چشمامو تو کاسه چرخوندم خیلی شیک نشستم روی مبل پشت سرم.
با اون تیپ مزخرفمم خیلی رسمی یکی از پاهامو انداختم رو اون یکی پام و با اعتماد به نفس کامل زل زدم تو چشماش. کاملاااا می دونستم که چه قدر حرکات الانم نسبت به تیپم خصوصا مدل موهام مسخرست و قطعا این آدم دزد داره تو دلش هر هر بهم میخنده. اما خب این افکار بازم چیزی از اعتماد به نفسم کم نکرد.مامان و بابا از بچگی بهم یاد داده بودن همیشه محکم باشم، انگار خودشونم می دونستن که قراره منو با این دنیای بی رحم و آدمای پستش تنها بذارن.
منتظر نگاهش کردم.
نشست رو به روم. و شروع کرد :
ببین بچه جون من داشتم کار خودمو می کردم که تو عین قاشق نشسته پریدی وسط کارام و گند زدی توشون مجبور شدم برت دارم بیارمت این جا. کارم که تموم شه اگه بچه حرف گوش کنی باشی و دوباره جفت پا نیای تو برنامه هامون سعی میکنم دوباره برت گردونم خونت اما اگه بخوای بد قلق بازی دربیاری عاقبتت میشه عین همون مینا.
چشمامو ریز کردم :مینا دیگه کیه؟
_ همون همسایت
_ چرا دزدیدیش؟
_ میخوای حقیقتو بدونی؟
-ا وهوم
_ میترسم پس بیفتی.
- عه شما نگران هم میشین؟
_ ببین ما یه باند بزرگ قاچاق اعضای بدن هستیم. مینارم آوردیم تیکه تیکه کنیم قاچاق کنیم.
رسما غلاف کردم. مثل بید مجنون می لرزیدم
با تته پته گفتم: پس چرا دروغ میگی منو بر می‌گردونی؟
_ یه بار دیگ ام گفتم من از توعه یه الف بچه هیچ ترسی ندارم ک بخوام بهت دروغ بگم.
خشکم زده بود داشتم سکته می کردم
دوباره چشمه اشکم جوشیدن گرفت.
خیلی سرد نگام کرد و گفت: بسه بابا حالمونو بد کردی پاشو برو بیرون.
با پاهای لرزون بلند شدم. رفتم سمت در. در با یک تیک باز شد و من خارج شدم
پیرزن جلوی در بود.
حال نزارم رو که دید اومد جلو کمکم کنه.
با همه ی توانم داد زدم :
به من دست نزن.
شماها همتون کثافتین. داد می زدم و گریه می کردم.
پیرزن نمی تونست منو مهار کنه
ضعف و سرمای شدیدی رو حس می کردم کم کم بدنم کرخت شد. حس کردم از تو خالی شدم و بعد دیگه هیچی نفهمیدم
نویسنده :طهوربانو
 
آخرین ویرایش

طهوربانو

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/15/19
ارسال ها
54
امتیاز
3,623
سن
20
محل سکونت
تهران
پارت هفتم از رمان آدم دزد جذاب :
چشمام رو باز کردم. اول تار می دیدم اما یکم بعد کم کم تصاویر واضح شد. با دیدن دکور اتاق یادم اومد کجام. همه ی حرفای اون مردک دزد تو سرم اکو می شد. انگار با پتک محکم توی سرم می‌کوبیدن.
قاچاقچی اعضای بدن.
خدایا من الان کجام آخه.
چند بار با خودم تکرار کردم چرا من؟ . کم کم زمزمه ام بلند شد و تبدیل به فریاد شد. از ته وجودم داد میزدم :
خدایااااا چرا من آخههههه. این چه زندگیه. همین طور بی قراری می کردم و خودمو می زدم که در با صدای بلندی باز شد و پیرزن سراسیمه وارد شد.
دویید سمتم و دستمو گرفت. اما من مثل دیوانه های زنجیر پاره کرده فقط جیغ می زدم و اشک می‌ریختم. انقد جیغ زدم تا بی جون افتادم کف اتاق.
پیرزن کنارم نشست، آروم شونه هامو ماساژ می‌داد و پشت سر هم حرف می‌زد
_: دختر جان نکن. چرا انقد بی قراری میکنی حالا مثلا جیغ میزنی همه چی درست میشه؟ نه به خدا درست نمیشه
بلند داد زدم: اسم خدارو نیار مگه شماها خدا حالیتونه؟
پیرزن یدونه محکم کوبید رو لپشو گفت: وا مادر این حرفا چیه یعنی می خوای بگی من کافرم؟ استغفرالله خدایا ببین سر پیری کار ما به کجا کشیده یه وجب بچه به من میگه بی خدا.
منگ و گنگ نگاهش میکردم. حس میکردم این پیرزن بیچاره هم بختش مثل منه و از همه جا بی خبر.
معدم ضعف میرفت و اسید معدم تا توی دهنم اومده بود و گلومو میسوزوند
رو به پیرزن کردم گفتم خانوم من خیلی گرسنه ام.
_: عزیزم من اسمم ربابه است. اینجا همه منو ننه رباب صدا میزنن. بشین همین جا تا برات غذا بیارم رنگ به رو نداری مادر
بعدم بلند شد و آروم آروم از در بیرون رفت
از راه رفتنش کاملا مشخص بود که پا درد شدید داره.
تو یه لحظه دلم براش سوخت، به خاطر همه ی داد هایی که سرش کشیدم و بی احترامی هایی که بهش کردم.
دوباره فکرم رفت سمت موقعیت الانم
من باید هر طور شده ازین جا فرار کنم.
از تصور این که زنده زنده منو سلاخی کنن تموم تنم لرزید.
راستی چرا نپرسیدم مینا کجاست.؟
وای نکنه اونو الان تیکه تیکه کردن؟
صنمی باهاش نداشتم اما خب بالاخره هر چی بود اونم یه قربانی بود مثل من.
من باید فرار کنم.
تو همین افکار بودم که با تکون دستی ٣ متر از جام پریدم
با وحشت کنارمو نگاه کردم دیدنم ننه ربابه.
_: چته دختر چرا یهو میترسی منم بابا
برات غذا آوردم بخور تا پس نیفتادی مامان جان بخور
مامان جان. چه واژه غریبی 7 ساله که نشنیدمش
به قورمه سبزی خوش رنگ روبه روم نگام کردم. من تو شکم با احدی شوخی نداشتم. تند تند و با اشتها شروع کردم.
طهورا صارمی (طهوربانو)
 
آخرین ویرایش

طهوربانو

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/15/19
ارسال ها
54
امتیاز
3,623
سن
20
محل سکونت
تهران
پارت هشتم از رمان آدم دزد جذاب :

غذام که تموم شد طبق عادت همیشگیم رو به خدا کردم و گفتم الهی شکرت. ننه رباب تمام مدت با یک لبخند مهربون زل زده بود به من. غذام که تموم شد رو به من کرد و گفت :
میخوای بازم برات بکشم؟
_: نه دستتون درد نکنه خیلی ممنونم. دست پخت خودتون بود؟
_: آره مادر
: خیلی خیلی عالی بود. منو یاد قورمه سبزی های مامانم انداخت
_: آخیی حتما الان کلی نگرانت شده
: مامانم؟
_: آره عزیزم
: من کل خانواده ام رو یک شبه تو یه تصادف لعنتی از دست دادم
ننه رباب به قدری بهت زده شد که فقط برای چند ثانیه دهنش باز مونده بود و با چشمای گشاد شدش منو نگاه می‌کرد
_: واااای دختر تو چی کشیدی
_: هنوزم دارم بار غمشونو می کشم.
هیچ وقت دوست نداشتم راجع به این موضوع با کسی حرفی بزنم برای همین خیلی سریع بحث رو عوض کردم. بهتر بود در مورد اینجا ازش می‌پرسیدم.
: ننه رباب، میگم این آقایی که رفتیم پیشش چه طور آدمیه؟
هر چند تشخیص این که یه قاچاقچی اعضای بدن چطور آدمی باشه اصلا سخت نبود. اما دوست داشتم ببینم ننه رباب از کثافت کاریاش خبر داره یا نه.
ننه رباب: والا مادر من الان 12 ساله این جا دارم کار می کنم. خیلی کم با آقا برخورد داشتم فقط می دونم خیلی سخت گیرو خشک و عبوسه. با هیچ کسیم گرم نمی گیره، انگار مهربونی اصلا براش تعریف نشده.
پیرزن بیچاره نمی‌دونست برای چه دیوی داره خدمت می کنه.
: شما میدونین چه کارست؟
_: والا گویا شرکت داره من خبر ندارم مادر. خبرم داشته باشم حق ندارم چیزی بگم. آقا سر پیری آواره ام می کنه.
بعدم آروم از جاش بلند شد
_: من دیگ باید برم به کارام برسم. کاری داشتی صدام بزن عزیزم. و رفت
بنده خدا حق داشت انقد بترسه. من باید هر طور میشد فرار می کردم. به هر قیمتی
تصمیم گرفتم آروم از اتاق خارج شم و سر و گوشی آب بدم بلکم راه فرارو پیدا کنم.
اومدم از در برم بیرون که نگاهم به خودم تو آینه افتاد.
امروز جمعه است. اون روزی که منو دزدیدن سه شنبه بود. الان تقریبا 4 روزه در به در شدم. و کلا دو وعده غذا خوردم. حموم هم که نرفتم اول باید یه حموم برم.
اومدم سمت حموم حرکت کنم که یهو یادم افتاد من اصلا لباسی ندارم. یدونه محکم زدم تو سر خودم.
باید به ننه رباب میگفتم.
از اتاق خارج شدم. به سمت اون پله های مارپیچ حرکت کردم.
چه قدر هوای خونه سرد بود.
آروم از پله ها پایین می رفتم. بالاخره آخرین پله رو طی کردم و رسیدم به یه آشپزخونه فوق‌العاده بزرگ.
کابینت های سفید دور تا دور آشپز خونه رو پر کرده بود. یه دست میز ناهار خوری بزرگ هم یک گوشه از آشپزخونه بود. چند تا دختر جوون داشتن کار می‌کردن که با ورود من به آشپز خونه یکیشون جیغ آرومی زد و گفت تو کی هستی؟
ننه رباب که تمام مدت پشتش به من بود رو به من برگشت و با دیدن من رو به دختر کردو گفت :
آشناست
بعدم رو به من گفت :
راستی مادر اسمت چیه؟
: ماهورا
_:چه اسم قشنگی.
لبخند خجلی زدم و گفتم :
خیلی ممنون.
دختره که چشمای بهت زده اش رو از روی من بر نمی‌داشت گفت :
والا تاحالا ندیده بودم آقا دوست دختر این شکلی داشته باشه. تا اون جایی که من دیدم یه جین دوست دختر بِلُندِ دراز بی قواره از دماغ فیل افتاده داشته.
ننه رباب طبق عادت همیشگیش یدونه زد رو لپشو گفت خدا مرگم بده دهنتو ببند سپیده. این زبونت آخر بدبختت میکنه.
اون دختر که حالا می فهمم اسمش سپیده بود بی قید شونه هاشو بالا انداخت و روبه سه تا دختر دیگه نگاه کردو گفت : دروغ میگم بچه ها؟
بچه ها هم زمان گفتن نه والا
لبخند پیروزمندانه ای رو به ننه رباب زدو گفت :
دیدی؟
ننه رباب گفت :ا
لکی نتیجه گیری نکن، ماهورا دوست دختر آقا نیست
بعدم رو به من کردو گفت :
ماهورا جان این دختر ورپریده اسمش سپیدست.
سپیده یه دختر تپل با پوست سفید و موهای کم پشت و لخت خرمایی بود. چشمای عسلی داشت و بینی گوشتی و ل**ب های درشت. در کل با نمک بود.
ننه رباب یکی دیگه از دخترا رو نشون دادو گفت این یکی ورپریده نیلوفره.
نیلوفر لبخندی زد و به من سلام داد. منم متقابلا لبخندی زدم و سلام دادم.
نیلوفر یه دختر قد بلند و لاغر با پوست سبزه و چشم و ابروی مشکی بود. دماغ عقابی داشت و ل**ب های باریک و موهای فر وزش آزاد روی شونه هاش رها بود.
ننه رباب : اینم مهلاست. مهلا سرش رو تکون داد و سلامی کرد. متقابلا من هم سلام کردم. مهلا دختر تو پر با قد متوسط و پوست گندمی و چشمای سبز و دماغ متوسط با ل**ب های گوشتی بود. موهای سیاهش رو گوجه بالای سرش بسته بود
_: اینم نفر آخر گلناز جیغ جیغوی ما.
گلناز با صدایی که تقریبا شبیه به جیغ بود گفت :
عهههه ننه رباب داشتیم؟
_: مگه دروغ میگم مادر؟
گلنار دختر تقریبا چاقی بود با صورت گرد تپل و چشمای قهوه ای. ابرو های کمون. و موهای قهوه ای. دماغ و دهنش به خاطر گوشتالو بودن صورتش انگار جمع شده بود.
با صدای بلند گفتم :
از آشنایی با همتون خوشبختم
سپیده گفت :
خب عزیزم تو چه نسبتی با آقا داری
ننه رباب زود تر از من جواب داد :
آقا گفتن چند وقتی پیش ماست و کسی حق نداره ازش سوال بپرسه.
تو دلم گفتم آقا غلط اضافه کرده.
طهورا صارمی (طهوربانو)
 
آخرین ویرایش

بالا