در حال تایپ سختی عشق یا دشمنی رفیق|khordad.ali shrifi کاربر انجمن یک رمان

khordad.ali shrifi

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/20/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
بعد کلی حرف زدن و شوخی کردن با بچه‌ها تصمیم گرفتیم شب بریم رستوران و از اونجا بریم شهربازی. ساعت 8 شده بود و همه رفتیم تا حاضرشیم بریم رستوران.
یه مانتوی بادمجونی رنگ با کیف و کفش سفید که دو تا خط بنفش بغلش بود و با یه روسری با رنگ‌های بنفش و زرد پوشیدم. یه خط چشم کشیدم و رژ ل**ب کمرنگ بنف کشیدم. من که طبق عادتم زود آماده شده بودم زود پله‌ها رو طی کردم و رفتم پایین. چون پایین هیچ کس نبود رفتم حیاط که دیدم پسرا و دخترا آمادن، به جز سوگند که همیشه دیر حاضر میشد. رفتم پیش بچه‌ها و یه ده دقیقه‌ای منتظر شدیم که سوگند اومد و سوار ماشین شدیم و به سمت رستوران حرکت کردیم.
رستوران شیکی بود ولی خب من جاهای ساده رو بیشتر پسند می‌کردم. رفتیم طبقه ی بالا که لژ خانوادگی بود؛ نشستیم دور یه میز گردی که یه جای دنجی بود.
منو رو آوردن و بچه‌ها اکثرا یا جوجه سفارش دادن یا شیشلیک و کوبیده. منم به کمند گفتم یه چیزی واسه منم سفارش بده که شیشلیک سفارش داد.
منتظر شدیم که غذاها رو بیارن. یه ربعی طول کشید که غذاها رو آوردن و بچه‌ها مشغول شدن، منم می‌خواستم شروع کنم که چشمام به دونفری افتاد که سال‌ها بود ندیده بودمشون. همینجوری نگاهم خیره‌ی اونا بود که عماد فهمید غذام رو نمی‌خورم و وقتی نگاهم و دنبال کرد رسید به کسایی که از وقتی رفتن اسمشون رو هم به زبون نیاورده بود. وقتی سنگینی نگاه ما رو حس کردن برگشتن سمتمون، اول با چشمای متعجب بهمون نگاه کردن و بعد چشماشون لبریز از تنفر شد. وقتی حالت چشمای دنیا رو دیدم فهمیدم این قضیه اتفاقی نبوده و خبر داشتن که ما می‌ایم اینجا و این برام خوشایند نبود، من دنیا رو بیشتر از خودم می‌شناختم و می‌دونستم اهل این جور جاها نیست.
نگاهم و ازشون گرفتم و به عماد نگاه کردم که چشماش طوفان عصبانیت بود، فقط اون و بابایی می‌دونستن که بعد رفتنشون بهم زنگ زدن و اون حرفا رو گفتن واسه همین هروقت یادشون می‌افتاد عصبانی میشد و من حتی نمی‌تونستم اسمشون رو پیشش بیارم.
همینطوری با فکر درگیر داشتم زیر نگاه عماد با غذام بازی می‌کردم که صدای سلام آشنایی به گوشم خورد و بعد صدای صندلی‌هایی که نشون از بلند شدن بچه‌ها می‌داد. درست پشت سرم وایساده بودن و منتظر من بودن، با پاهای سستم بلند شدم و با لبخند مصنوعی که رو ل**ب داشتم بهشون سلام دادم و برگشتم سمتشون. خوب می‌دونستم بچه ها الان خیلی خودشون رو کنترل کردن تا اخم نکنن ولی انگار عماد موفق نبود و عماد شر و شیطون من حالت مغروری به خودش گرفته بود که خیلی کم پیش می‌اومد این طوری باشه.
دستشون رو به سمتم دراز کردن که این باعث هرچه بیشتر شدن اخم عماد شد. دستمو جلو بردم و با دنیا با مهربونی و لبخند دست دادم که بغلم کرد و با دندون ها کلید شده‌ای روی هم گفت:
-ازت متنفرم، متنفر
این رو که گفت از نظر بچه ها جمله‏‌ی دلم برات تنگ شده بود، بود و واسه من آوار شدن دیواره‌ی قلبم. با راشین هم دست دادم که دستم و فشرد و منم یه جوری دستم و قرار دادم که اذیت نشم. با بقیه بچه ها هم دست دادن و با بهونه‌ای رفتم به سمت میز رزرو شده‌ی خودشون.
خداروشکر میزشون از ما جدا بود و رفتن به سمت دیگه‌ای و من بدون نگاه کردن به مسیرشون نشستم رو صندلی به اجبار مشغول غذا خوردن شدم که از سوال پیچ های اونا دور بمونم. وقتی غذای بچه ها با سرعت باور نکردنی تموم شد به سمت طبقه ی پایین حرکت کردن و عماد هم صورت حساب رو پرداخت کرد. وقتی اومدیم پایین یادم اومد که کیفم و جا گذاشتم واسه همین سریع رفتم که کیفم و بردارم که روی صندلی نبود. خم شدم پایین که دیدم زیر میز، تا خواستم برش دارم یه دستی دور گردنم حلقه شد و به سمت پایین فشارم داد که با مهارت دستش رو از گردنم برداشتم و پیجوندم و همراه با اون کیفم رو هم برداشتم و دست کسی که دور گردنم بود رو با فشار پیچوندم که وقتی برگشتم طرفش با صورت درهم رفته‌ی دنیا مواجه شدم. دستش رو با فشار از دستم در اورد که ناخن های بلندش باعث شد دستم خراش براداره.
دنیا لبخندی زد و گفت:
-فکر نمیکردم اینجاها ببینمت، انگاری خانم اقتدار خیلی عوض شدن. نه؟
با چشمای بی احساسم زل زدم بهش و یه ابروم و دادم بالا و خم شدم رو صورتش و گفتم:
-نگو که خبر نداشتی قراره ما بیایم اینجا.
بعد لبخندی زدم که حالت هیسریک عصبی بهش دست داد که نشان از بهم خوردن نقشه هاش میداد. با قدم بلندی خودش و روبه‌روی صورتم قرار داد و با اون چشمایی که هیچ وقت از حالتش خوشم نمیومد زل زد بهم که باعث شد صورتم جمع بشه. وقتی حالت صورتم رو دید دستش و نزدیک آورد و بازوم رو فشار داد که بازوم سفت کردم تا فشاری که به دستم میاره اذیتم نکنه.
نگاهش دور تا دور صورتم چرخوند و گفت:
-داداش کوچیکت خیلی بزرگ شده ها خیلی هم شبیهت هست، میدونستی؟
بعد انگشتش رو از بالای بازوم تا دستم رسوند و گفت:
-شنیدم خیلی هم دوسش داری نه؟
-خب؟!
-هیچی همینجوری.
بعد خنده ی بلندی کرد و با تکون دادن دستش رفت سمت راشین که با پیروزی بهم نگاه میکرد.
به خودم اومدم و به سمت پله ها رفتم.
میدونستم منظورش چیه و این باعش شد ترسی تو دلم رخنه کنه. وقتی از پله ها پایین اومدم عماد رو دیدم که داره به این سمت میاد. قدم هام رو تند کردم و رفتم پیشش.
***
عماد
از دیدنشون اصلا خوشحال نشده بودم و میدونستم الان آرام ناراحته واسه همین برنامه رو کنسل کردم و رفتم داخل رستوران که آرام و پیدا کنم که دیدم داره میاد سمتم.
 
آخرین ویرایش

khordad.ali shrifi

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/20/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
-کجا بودی؟
-رفته بودم بالا چطور مگه؟
-اون وقت میشه بگی چرا؟
با لجاجتی که نشان از شیطونیش میداد گفت:
-نه نمیشه. سوال دیگه‌ای نداری؟
این دخترک بعضی موقع ها بدجوری حرسم و در میاره.
***
ارام
سوالی به قیافش نگاه کردم که نشانه‌های حرص خوردن رو تو چشماش دیدم و این شد که حال بدم پرکشید رفت و جاش رو حس خوبی حرص دادنش دادنش گرفت.
زبونم و براش درآوردم و با یه چشمک خواستم از کنارش ردشم که چشمم خورد به ترنم که داشت با خنده می‌اومد سمتم.
رفتم سمتش که توهان هم نمیدونم ار کجا سر دراورد که کنارش ظاهر شد.
عجب ها! من نمیدونم این هرجا میره این داداششم با خودش میبره؟
تو همین فکرا بودم که دیدم دست ترنم جلو چشمم هی این طرف و اون طرف میشه. دستش و گرفتم و گفتم:
-چرا اینجوری میکنی بچه؟
-خب زوم شدی رو داداشم و رفتی تو هپروت گفتم درت بیارم.
-من؟!
-نه من.
تازه دوهزاریم افتاد که وقتی داشتم فکر میکردم و نگام به جلو بود این اومده جلوم وایساده.
پس واسه همین فکر میکنه من به این داداشش نگاه می‌کنم؟ عجبا!
-نه بابا من چیکار دارم به این داداش دو شخصیتی تو اخه.
-دوشخصیتی؟!
تازه فهمیدم سوتی دادم که گفتم:
-نه بابا دوشخصیتی چیه؟ من گفتم یه شخصیتی.
اینو که گفتم ترنم عماد یهو باهم گفتن:
-باشه بابا ما هم هیچی نفهمیدیم.
چشمم و تو کاسه چرخوندم و برگشتم سمت توهان که دیدم چشاش در حال خندست و صورتش عین چی خشکه.
از حالتش حرصم گرفت. واسه همین دستام گذاشتم بغل گوشم و زبونی براش در اوردم که 32 تا دندونش رو برام نمایش گذاشت. وقتی دیدم دوباره می‌خنده حرصی شدم که خم شد و بغل گوشم گفت:
-حرص نخور موش موشک.
خنده‌ی حرصی کردم و محکم کوبیدم رو پاش که اخش بلند شد.
می‌خواستم به عماد بگم که بریم یهو با دیدن قیافه ی متعجب هر دوشون کت توهان که خم شده بود و گرفتم و با هم تو افق محو شدیم.
وقتی رسیدیم بیرون دستم و از کتش برداشتم و بلند گفتم:
-هوف.
-چیه؟
-چی چیه؟
-میگم چرا هوف می‌کشی؟
-مگه فوضولی؟
-می‌دونستی از اینکه جواب سوال‌هام نشنوم خوشم نمیاد؟
رو پاشنه‌ی پا چرخیدم سمتش و ابروهام و بالا انداختم و گفتم:
-نوچ.
-میدونستی خیلی پرویی؟
خنده ی دندون نمایی زدم و رو پاشنه‌ی پا بلند شدم و خم شدم رو صورتش و گفتم:
-اره چطور؟
دندون هاشو رو هم فشرد که یهو دستش رو جلو اورد و لپم کشید که عین کش احساس کردم دراز شد و بعد انگشتش رو زد رو دماغم و دستش و برد سمت جیبش.
بی خیال تنبیهش شدم و نگاهی به در رستوران انداختم و گفتم:
-می‌دونی چرا این دوتا نمیان؟
-فکر کنم هنوز تو شکن.
-اره فکر کنم.
***
توهان
بالاخره تونستم اون لپای تپلش رو بکشم. کلا رو لپاش زومم من.
اخ که چقدر دلم می‌خواست بغلش کنم فشارش بدم ها. ولی خب مطمئنم این دختر مثل دخترای دیگه بی‌قید و بند نیست و سالمم نمی‌ذاره.
همینطوری داشتم به چهره ی متفکرش نگاه می‌کردم که دیدم اون دوتا بالاخره دارن میان. اصلا من نمی‌دونم چرا این پسره همیشه پیشش. اصلا چه دلیلی داره که این همیشه کنارش؟ فکرام رو پس زدم و گفتم اصلا به من چه.
-چه عجب تشریف اوردین.
 
آخرین ویرایش

khordad.ali shrifi

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/20/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
ترنم:اومدیم دیگه.
بله می‌بینم که اومدین فقط نمی‌دونم چرا اینقدرطول کشید اومدنتون.
-حالا هی گیر بده.
-خیلی خب بابا اصلا خود دانی.
-میگم داداشی؟
-بله؟
-میشه بریم همون جایی که همیشه می‌ریم؟
-کجا اون وقت؟
-بابا همون جایی که پرتگاه داره و خارج از شهر.
نگام به آرام افتاد که داشت با ذوق بهم نگاه میکرد. پس دختر کوچولوی ما جاهای خطری دوس داره.
برگشتم سمت ترنم و گفتم:
-نه نمیشه.
کلا ذوق و شوق آرام پرید و جاش رو به یه اخم داد که احساس کردم از اخمی که کرده پیشونیش درد گرفت.
دوباره ترنم التماس وار گفت:
-داداشی خواهش خواهش.
بعد پاش و رو زمین کوبید و دستاش و بهم گره زد. حالت متفکری به خودم گرفتم و با اخم ساختگی گفتم:
-باشه.
ترنم ذوق‌زده بالا و پایین پرید و یه ب*و*س تو هوا فرستاد بهم که لبخند ریزی زدم که فکر نکنم دیده باشه.
راه افتادم سمت ماشین که ترنم هم دنبالم اومد و سوار ماشین شد. آرام و عماد هم رفتن سمت ماشین خودشون و نشستن تو ماشین.
ماشین و روشن کردم و به سمت خارج از شهر حرکت کردیم.یک ساعتی طول کشید که برسیم. خودم و ترنم فقط اومده بودیم اینجا و بیشتر موقع‌ها یا کلا بهتره بگم خلوت بود. وقتایی که ناراحت بودم یا حال و حوصله نداشتم می‌اومدم اینجا و با خودم خلوت می‌کردم.
ماشین و نگه داشتم که عماد جلو تر از من پارک کرد و همراه آرام پیاده شد.
رفتم یکمی نزدیک پرتگاه ایستادم که دیدم آرام هم داره سمتم میاد و یکمی جلوتر از من وایساد. فکر نمی‌کردم اینقدر شجاع باشه.
عماد از دور صدام زد و گفت:
-ما می‌ریم همین اطراف قدم بزنیم شما هم میاین؟
-نه من نمیام.
ارام‌:منم همین طور.
آخه این‌جا هم قدم زدن داره؟!
اونا که رفتن آرام دوباره جلوتر حرکت کرد و در حالی که فاصله‌ی چندانی با پرتگاه نداشت دو زانو نشست.
یه ابروم و دادم بالا و رفتم سمتش و بغلش نشستم. اگه ترنم و هم می‌کشتم حاضر نبود جای خاکی بشینه. ولی فکر کنم این دختر کلا فرق داره با دخترای دیگه.
-نمیترسی؟
-ازچی؟
-از اینکه یهو از اینجا پرت شی پایین.
-هیچ وقت نباید از مرگ ترس داشته باشی.
-از حرفات خوشم میاد.
-همه همین و میگن.
-میگن خیلی جالب حرف میزنی؟
-نه.
منتظر شدم ادامه بده که گفت:
-میگن یجوری حرف میزنی که هم به دل آدما میشینه و هم آدم فکر می‌کنه خیلی تجربه داری.
بعد لبخندی زد و به پایین پرتگاه خیره شد.
-شاید واقعا تجربش رو داری.
-همیشه میای اینجا؟
به نیم رخش خیره شدم و گفتم:
-بیشتر موقع هایی که دلم پره یا خوشحالم میام اینجا.
لبخندی زد و هیچی نگفت.
دوباره سوالی اومد تو ذهنم که می‌خواستم بپرسم.
-چرا تا حالا تو مهمونی ها ندیدمت؟!
-چون نمیام که ببینی.
-چرا؟
با خنده چرخید سمتم و درست روبه روم نشست.
-خیلی سوال میپرسی و معلوم هستش که فقط از من بدبخت تا حالا این همه سوال پرسیدی.
-خب تو هم می‌تونی جواب ندی.
-اره ولی یادمه یکی بهم گفت از اینکه جواب سوال هام رو نشنوم خوشم نمیاد.
لبخندی به یاداوریش زدم و مثل خودش چرخیدم سمتش و منتظر جواب سوال شدم.
- از ادمای دو رو خوشت میاد؟
از سوالش جا خوردم ولی گفتم:
-نه چطور؟
-اخه اون هایی که تو مهمونی تحویلم می‌گرفتن همونایی بودن که تو تموم دوره های زندگیم من و محل نمی‌ذاشتن و مسخرم می‌کردن.
پوزخندی زد و ادامه داد:
-ولی حالا که میبینن خانم دکتری شدم واسه خودم برو بیایی دارم همه سمتم اومدن و احترام میزارن بهم.
-واسه همین نمیای مهمونی ها؟
-از دیدن ادمایی که همشون جزو خاطرات بدم هستن خوشم نمیاد.
-خیلی خوب حرف می‌زنی. خیلی بیشتر از چیزی که فکر کنی، مخصوصا صدات که ارامش دهندست.
لبخندی برای بار چندم زد و به اسمون پر از ستاره خیره شد. این رفتارش رو دوست داشتم که سکوت میکرد تا ادما از حرفاش لذت کافی رو ببرن.
-با همه‌ی ادما اینطوری هستی؟
سوالش باعث شد از فکر حرفاش در بیام و سوالش و تو ذهنم تجزیه کنم.
-چطوری؟
بی هوا تو خاک های خشک شده دراز کشید و دستاش و تکیه گاه سرش کرد و گفت:
-تعریف میکی، سوال میپرسی، چشمات حالت بچه‌گونه‌ای می‌گیره، مهربونی می‌کنی و ادامه ی رفتارهات.
رفتم سمت سرش و درست بغل سرش دوزانو نشستم و به چشماش که بهترین حالت شب و داشت و برق چشماش نشون از ستاره هایی بود که تو چشمای پاکش بود نگاه کردم.
زل زدم تو چشماش و گفتم:
-نه.
ابروهاش رو که حالتش و دوست داشتم بالا انداخت و گفت:
-پس با دیگران مثل ادم مغروری هستی که نمونش رو چند بار دیدم.
سرم و تکون دادم و دوتا دستام و تکیه گاه سرم کردم و زل زدم تو چشمای ستاره بارونش.
خنده‌ی بلندی کرد و درحالی که اثرات خنده تو چشماش بود نگام کرد و گفت:
-خیلی هیزی هرکول.
-اخه ندیدم.
سوالی نگام کرد و با حالت فضولی که اولین بارم بود تو این دخترک تخس می‌دیدم گفت:
-چیو ندیدی؟
مثل خودش کنارش با فاصله دراز کشیدم و گفتم:
-دختری که مثل تو باشه رو هیچ‌جا ندیدم.
وقتی زیر چشمی نگاش کردم لپای تپلش رو دیدم که از خجالت قرمز شده بودن.
به پهلو خوابیدم یه دستم و زیر سرم گذاشتم و گفتم:
-مثلا همین سرخ سفید شدنت رو هیج جا تو هیچ دختری ندیدم.
-مثل اینکه همه دخترها رو امتحان کردی ها.
-نه ولی تا حالا ندیدم دختری رو که مثل تو باشه.
دوباره عادتش رو تکرار کرد و با انداختن ابروهاش به بالا به ستاره هایی که با نورشون باعث شده بودن این موقع شب اتیش روشن نکنیم خیره شد.
-میشه منم این موقع‌ها بیام اینجا؟
-چرا؟
-ستاره ها رو دوس دارم.
-نمیشه.
-چرا؟!
-چون بهتره شب ها بیرون نری.
-ولی من میرم.
-اگه
حرفم و قطع کرد و گفت:
-اونقدری مهارت دارم که از خودم مراقبت کنم.
-شمارت رو بده.
چرخید سمتم و گفت:
-چه ربطی داره؟
-ربطش اینه که هر وقت خواستی بری بهم پیام میدی منم میام تا تنها نباشی.
-ولی من شمارت و ندارم.
-زنگ میزنم بهت.
-شاید هر وقت که من خواستم بیام اینجا تو نتونی بیای.
هوفی کشیدم و گفتم:
-اگه نتونستم بیام بهت میگم و تو هم نمیای.
خنده ی مرموزی کرد و کارتی از جیبش درآورد و داد دستم. کارتش که معلوم بود کارت پزشگیش هست و گرفتم و تو جیبیم گذاشتم.
***
ارام
تو سکوت داشت به ستاره ها نگاه می‌کرد.
نمی‌تونستم حرفش و قبول نکنم، چون بالاخره اینجا قلمرو اون حساب میشد و اون هرچی میگفت و باید می‌پذیرفتم.
همون طوری داشتم به آسمون نگاه میکردم که صدای جیغ ترنم باعث شد جوری با وحشت بلندشم که گردنم تیر بکشه.
 
آخرین ویرایش

khordad.ali shrifi

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/20/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
به سمتش برگشتم که دیدم داره تو همون حالت جیغ زدن نگاهم می‌کنه.
-چیه؟ چیشده؟
دهنش که اندازه غار باز بود و بست و با حالت زاری گفت:
-چرا رو خاکا دراز کشیدی. لباس‌هات کثیف شده.
سرم رو با تاسف تکون دادم، بلند شدم و لباس‌هام رو تکوندم و چپ چپی نگاش کردم.
-یه خاک که این همه جیغ زدن نداره. بابا فکر کردم یه چیزیت شده.
دستم رو گذاشتم پشت گردنم و ماساژش دادم.
-ببخشید خب من از رو خاک خوابیدن چندشم میشه.
این دختر برام جالب بود. درسته باران هم مثل ترنم رو خاک دراز نمی‌کشید ولی نه درحد ترنم که از خاک چندشش میشه. لبخندی به روش پاشیدم و لباس‌هام و دوباره تکوندم.
برگشتم سمت توهان که دیدم هنوز دراز کشیده. انگار جیغ‌های ترنم براش عادی شده. با نگام دنبال عماد گشتم که دیدم داره میاد.
-حالا این‌جا که هیچی نداشت چرارفته بودین قدم بزنین؟
قبل اینکه ترنم جواب بده توهان بلند شد و دستی رو موهاش کشید و گفت:
-ترنم اینجور جاها رو بیشتر می‌پسنده تا کوه و جنگل و درخت.
به عجیب بودن این دختر اطمینان پیدا کردم و به رفتار توهان فکر کردم که دوباره رفته بود تو شخصیت مغرور بودنش. برام مهم نبود رفتارش چجوریه و اصلا زندگیش چجوریه. درسته جزو یکی از آشناها حساب میشه‌‌، ولی دلیل بر این نمیشه که همه چیزش برام مهمه. شونه‌ای بالا انداختم و رفتم سمت عماد که کنار ماشینش وایساده بود. چون قرار بود فردا هردوتامون بریم سرکار باهاشون خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت خونه.
وقتی رسیدیم من پیاده شدم و اونم یه بوق زد و در بزرگ خونشون که از ما یکمی فاصله داشت باز شد و با تکون دادن دستش رفت داخل خونه. منم که کلید در کوچیک رو داشتم بازش کردم و رفتم داخل خونه که عمارت بزرگی بود واسه خودش.
اینجاهم به خاطر من حیاطش سنگ فرش بود و هرقدمی که برمی‌داشتم لذتی رو که تو هیچ چیز تجربه نکرده بودم تو این کار که برای دیگران کار خیلی ساده و عادی هستش تجربه می‌کردم.
همیشه فصل پاییز و زمستان رو دوست داشتم، چون با برف و برگ لذت این کار بیشتر میشد. از حیاط با قدم‌های آهسته به پشت عمارت رفتم. مکانی که مخصوص خودم بود و بیشتر شب‌ها رو اینجا گذروندم.
یه راه خاکی کوچولویی بود که اطرافش رو با سنگ‌های رنگی که خودم رنگ کردم بودم تزئینش کرده بودم. اطراف اون راه گل‌های همیشه بهار و رز بودن که الان تو این فصلی که بودیم (تابستون) زیبایی خودشون رو با گل های سرخ زیبا نشون داده بودن و بعد پشت گل ها درختایی به ترتیب کوچیک و بزرگی کاشته شده بود. از راه خاکی می‌گذشتم و کفش‌هام رو روی خاک ها می‌کشیدم. بعد این مسیر رسیدم به برکه‌ی مصنوعی که هم بزرگ بود و هم عمق داشت و هم زیبا بود. طرحش رو وقتی اولین بار اینجا اومده بودم کشیدم و دادم به کسی که این طرح رو این قسمت پیاده کنه. یه طرفش ارتفاعش زیاد بود و باعث شده بود یه ابشار کوچولو اون‌جا به وجود بیاد.
برای من مثل یه استخر بود و بعضی موقع ها توش شنا هم میکردم و دستگاه هایی که بهش وصل شده بود باعث میشد هم آبش تمیز بمونه و هم توزمستون گرم باشه.
رفتم جلوتر و در حالی که چمن های اونجا زیر پام له میشد به کلبم رسیدم. کلبه ی کوچیک و دنجی بود و من عاشق حال و هوای کلبه تو هر فصلی بودم.
درش رو باز کردم رفتم تو کلبه. نفس عمیقی از ته دلم کشیدم و به اتاق کوچیکی که روبه روم بود نگاه کردم. یه تخت تک نفره و یه میز کوچولو کنارش و مبل های قرمز رنگ و جمع و جوری که با تخت ست شدن بودن و با حالت دایره شکلی چیده شده بودن که یه میز هم وسطشون بود و یه کمد کوچیک که بعضی لباس هام اونجا بود.
پریدم رو تخت که صدایی از فرسوده شدنش داد. لباس‌هام عوض کردم و به خوابی رفتم که برام یه دنیا بود.
***
چشمام رو که باز کردم نگام به ساعتی افتاد که عقربه هاش ساعت 5 رو نشون میداد.
پاهام رو از تخت آویزون کردم و رفتم بیرون از کلبه. رفتم سمت برکه و خم شدم و صورتم رو شستم و به تصویر خودم نگاه کردم که با موج‌های کوچیکی که تو اب بود تکون می‌خورد.
به کلبه رفتم و لباسی انتخاب کردم که بیشتر مواقع مشکی بود. لباس‌ها رو پوشیدم و با نگاه کردنم تو اینه ی کوچیک و پلاستیکی که به دیوار وصل شده بود کارم رو به اتمام رسوندم و از کلبه رفتم بیرون.
رفتم سمت ماشینم که دیدم عمو که همون سرایدار خونه میشه داره آینه هاش رو پاک می‌کنه. سلامی بهش دادم که گفت:
-سلام دختر گلم. خوبی عمو جان؟
-شما که خوب و روبه‌راه باشی منم خوبم.
-الحمدالله ما هم خوبیم.
بعد با صدای خش دارش که نشان از پیری می‌داد دوباره گفت:
-عمو جان شب نرفتی تو خونه نگرانت شدن.
با بی‌حوصلگی گفتم:
-مهم نیست، باید این همه سال و به غیبت‌های گاه و بیگاهم عادت می‌کردن.
-از دست تو بچه جان.
با لبخند نگاش کردم که دیدم خانمش که بهش زن‌عمو می‌گفتم اومد سمتم و یه لقمه‌ی بزرگ گرفت سمتم.
-بیا این و بخور بچه. اخرش که اینقدر صبحونه نمی‌خوری یه چیزیت میشه.
بی تمایل لقمه رو از دستش گرفتم که پیشونیم بوسید و منم گازی به لقمه ی تو دستم زدم. منتظر به عمو نگاه کردم و آدامسی که هر روز بهم می‌داد و خواهش کردم که با اشاره به لقمه گفت:
-اول لقمه بعد آدامس.
لقمه رو که خوردم آدامسی دستم داد و رفت سمت لیوانی که رو صندلیش گذاشته بود. لیوان شست و از بطری، آبی برام ریخت و آورد.
اب رو یکسر سر کشیدم و دادم دستش. زن عمو رو بغل کردم و پیشونیش و بوسیدم، عمو هم دعایی زیر ل**ب خوند و برام فرستاد. با لبخند سوار ماشین شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردم.
به جز عمو و زن‌عمو کسی حق نداشت بره پشت عمارت و این قانونی شده بود که رعایت نکردنش تنبیهی داشت که می‌تونست زجر آور باشه. حتی مامان بابا و داداش‌هام و هیچ کدوم از دوستام حتی واسه یکبار هم شده اونجا رو ندیدن و هیچ تصویری از اونجا تو ذهنشون نیست. چون وقتی برای اولین بار اونجا رو دیدم نذاشتم برن اونجا و واسه هر دو طرفش دره فلزی سیاه رنگی گذاشتم که کلیدش رو فقط من و عمو داشتیم.
من از بچگی و از وقتی که تو محله ی پایین شهر بودیم با بچه ها پیش عمو اینا بزرگ شده بودیم و بیشتر خاطراتم با اونا بود.
بعد اینکه بابام کسب و کارش با عمو ها(باباهای دوستام) رونق گرفت و می‌خواستیم خونه رو عوض کنیم و بریم عمارت، اون‌ها رو هم با خودمون آوردیم و عمو با اسرار و قسم دادن خواست بیهوده سر بار نشه و شد سرایدار خونه.
به بیمارستان که رسیدم ماشین و پارک کردم و پیاده شدم
.
 
آخرین ویرایش

khordad.ali shrifi

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/20/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
وقتی رفتم داخل بیمارستان هرکسی که از کنارم رد میشد سلامی میداد که با لبخند جواب سلامشون رو می‌دادم.
رفتم داخل اتاقی که مخصوص خودم بود، روپوش سفیدم رو از روی مانتوم پوشیدم که طبق معمول پرستار در و زد و اومد داخل و لیست مریض‌هایی که باید ویزیت می‌کردم و داد بهم و بدون هیچ حرفی رفت. کلا رفتارش واسم عجیب بود چون باید طبق روال عادی باید خودم می‌رفتم و لیست بیمارها رو می‌گرفتم ولی خب همیشه این می‌اورد و می‌رفت. می‌تونم بگم تو این یکسالی که تو بیمارستان بودم باهاش فقط چند کلمه در حد سلام حرف زده بودم. کلا عین یک ادمکی بود که فقط کارهایی که بهش سپردن و انجام میده و حرف زدن جزو اون وظایف نیست.
از فکرش در اومدم و با لیست بیمارها از اتاق خارج شدم.
بیمارستان هم طبق روال عادیش گذشت و منم راه افتاده بودم سمت مطب. تا ساعت 2 بیمارستان بودم و بعدش میرفتم مطب و نهار هم همون‌جا می‌خوردم و ساعت 3 تقریبا میشد گفت مطب باز میشه.
مطبم تو یه ساختمان بزرگ و شیکی بود که ده طبقه بود و من تو طبقه‌ی نهم بودم. ماشین و تو پارکینگ پارک کردم و داشتم می‌رفتم سمت اسانسور که دکتر محمدی رو دیدم که یه پسر جوون هم همراهش هست. متخصص گوش بود و طبقه‌ی دهم بود و هر سری که من می‌خواستم برم مطب اونم همین موقع می‌اومد.
اونا که هنوز من و ندیده بودن رفتن سمت آسانسور و منم به سمتشون رفتم.
-سلام.
سراشون سمت من چرخید که دستام و پشت سرم برده بودم و عین یه بچه ی لوس بهشون سلام داده بودم. عادتم همیشه این بود و دکتر هم این و میدونست.
-سلام دختر خوب. فکر کردم امروز نیومدی مطب ها.
-نه مگه میشه نیام.
-اون که اصلا.
بعد ابرهاش و بالا داد و با شیطنت نگام کرد و گفت:
-ایشون هم پسر یکی یه‌دونم هستن که قرار جام رو بگیرن.
بعد من رو هم بهش معرفی کرد که با لحنی مغرور پر اباهت گفت:
-خوشبختم.
همچنینی گفتم و تو شک صداش موندم. بابا صدا خوشگل نکشی ما رو. اولین باری بود که دلم واسه پسری ضعف می‌رفت ولی خب حقم داشتم تا حالا پسری به این حد خوشگلی و مغروری ندیده بودم. ای خدا اینا چیه آفریدی اخه نمی دونی من قلبم ضعیفه؟!
بعد در حالی که به سقف نگاه می‌کردم حالت تعجبی بامزه‌ای به خودم گرفتم که صدای خنده‌ی دکتر به هوا رفت.
- وا چرا می‌خندین؟
-بچه چرا اینجوری میکنی هر کس ندونه فکر می‌کنه دیوونه‌ای چیزی هستی.
حالت لوسی به خودم گرفتم و و منتظر آسانسور شدم. انگاری این آسانسور هم گیر کرده نمیاد! حالا همیشه زود می‌اومد ها ولی الان که من در حال ضعف کردنم و کم مونده سوتی بدم نمیاد.
همینطوری خیره‌ی آسانسور بودم که دکتر سرش و آورد سمت گوشم و گفت:
- فکر کنم زیادی از پسر ما خوشت اومده ها.
با حال زاری نگاش کردم. ای خدا یعنی اینقدر تابلو بودم؟! اخه این انصافه؟
خنده‌ی ریزی کرد و گفت:
-حالا سعی کن ضعف نری الان آسانسور میاد.
خوب از شیطونی‌های دکتر خبر داشتم و می‌دونستم که از شیطنت‌های من خبر داره، چون استاد دانشگاهی بود که من توش درس خوندم، بعد من اونم دیگه دانشگاه نرفت به قول خودش وقتی من اونجا نبودم انرژی واسه کار تو دانشگاه نداشت. این مطبم خودش بهم معرفی کرد و باعث شد تو این سنم تو بهترین بیمارستان مشغول کار شم.
با لپای سرخ شده رفتم سمت آسانسور و اونا هم اومدن و منم طبقه‌ی نه و ده رو زدم و سرم و انداختم پایین که سنگینی نگاه پسر خوشگله رو حس کردم ولی واسه اینکه بیشتر از این به فنا نرم همون طور با سری که پایین بود وایسادم و وقتی رسیدم به طبقه‌ی خودم باهاشون خداحافظی کردم و رفتم در مطب رو باز کردم.
باز کردن در همانا و ترسیدن پریا(منشی) و افتادنش رو زمین همانا. صندلی چرخ دار برعکس شده بود و پریا هم پاهاش رو هوا معلق بود و داشت پاهاش رو تکون تکون میداد تا بلند شه.
یهو شلیک خندم به هوا رفت و در حالی که دستم رو شکمم بود نشستم رو زمین و از ته دل خندیدم. همینجوری که داشتم می‌خندیدم صدای پریا بلند شد.
-بابا نخند بیا کمک کن مغزم پوکید.
همونطوری که داشتم می‌خندیدم بریده بریده گفتم:
- خو... خودت مگه... مگه نمیتونی بلند شی؟!
بالاخره بعد کلی دست و پا زدن بلند شد و یه فحشی که مطمئنم تمام خاندانم رو شستشو داد زیر ل**ب بهم گفت و صندلی رو سر جاش گذاشت و رفت اتاقی که اسمش و رفع نیازهای تشنگی و گشنگی گذاشته بودم.
وقتی بیرون اومد لیوان آبی دستش بود و اون یکی دستش هم باد بزن کرده بود. رفت رو صندلی نشست و اب و تا ته سرکشید و لیوان کوبید رو میز. خیسی های چشمم و که از شدت خندیدن بود و پاک کردم و رفتم سمت مبل مشکی و چرمی که تو سالن بزرگ اینجا گذاشته بودن.
در حالی که روبه روش نشسته بودم دستام و کوبیدم بهم و با هیجان گفتم:
-می‌دونی چیشد؟
اون ابی که هنوز تو دهنش بود و داشت کم کم قورتش میداد پرید تو گلوش و بقیش هم رو میز پاشد. داشت سرفه میکرد و منم بی تفاوت نگاش میکردم که حرسش گرفت و بالاخره سرفش تموم شد.
-یعنی من اینجا بمیرم تو یه لیوان اب دست من نمیدی؟
-تو که تازه اب خورده بودی!
دستش رو محکم کوبید رو پیشونیش و دستاش رو برد بالا و گفت:
-خدا میشه بگی کی به این مدرک داده. نه جان من بهم بگو برم یقش رو بگیرم و بگم چرا با جون مردم بازی میکنی.
چشم غره ای بهش رفتم که نادیده گرفت و گفت:
-خب حالا بگو ببینم چیشده؟
ابرو بالا انداختم و گفتم:
-نوچ نمیشه.
-لوس نشو دیگه بگو.
دوباره همون حالت و تکرار کردم و گفتم:
-نمیدونی کیو دیدم.
-کیو دیدی حالا؟!
-پسر دکتر محمدی رو.
تکیه داد به صندلی و گفت:
-خب حالا که چی.
-اخ آخ اخ نمیدونی چقد خوشگل بود. ماه، جیگر، مغرور، خوشتیپ..
حرفم قطع کرد و گفت:
-از داداشت که خوشگل تر نیست.
بعد یهو کوبید رو دهنش. میدونستم ایهان و دوست داره و آیهان هم یکمی بگی نگی یه حسایی بهش داره لبخندی زدم و گفتم:
-نه بابا از اونم خوشگل تر بود. یه کت و شلوار رسمی سرمه ای با جلیقه‌ی چهار خونه پوشیده بود و چشمای سبزی داشت که جنگلی بود واسه خودش و موهای سیاه و بلند که یه طرف صورتش ریخته بود و بقیه‌ی اجزای صورتش هم انقده خوشگل بودن که نگو.
داشت با دهن باز نگام میکرد که گفتم:
-چیه؟
-میگم تو این مدت کوتاه این همه اطلاعات کسب کردی؟
سری با ذوق تکون دادم و گفتم:
-آره.
-حالا اسمش چیه؟
حالت ناراحتی گرفتم و در حالی که نفسی از ته دل می‌کشیدم گفتم:
-نگفت.
خاک تو سری گفت و زنگ زد و سفارش غذا داد و رفت سمت ابدارخونه تا قهوه درست کنه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

khordad.ali shrifi

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/20/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
تا اون قهوه درست کنه منم رفتم سمت در که هنوز باز مونده بود.
در رو که بستم پریا هم با قهوه اومد و کنار من رو مبل نشست و قهوه‌ها رو هم گذاشت رو میز.
داشت با دقت نگام می‌کرد که گفتم:
-الان دقیقا چرا داری نگاه می‌کنی؟
با حالت تعجبی که موجش رو تو نگاش حس کردم گفت:
-تو که کلا از ازدواج فراری و تا حالا به هیچ پسری پا ندادی حتی به عنوان یه دوست ساده مثل بقیه‌ی اطرافیانت و پسرای خیلی خوشگلی دیدی.
مکثی کرد که گفتم:
-خب؟!
-خب به جمالت دوست عزیز، من تو این یکسالی که تو رو می‌شناسم و اطرافیانت رو هم دیدم، تا حالا ندیدم واسه پسری اینقدر غش و ضعف کنی و حتی کامل آنالیزش کنی. اونم تویی که در برابر دیگران مغروری و اینطور هم که معلومه سوتی هم دادی. پس نتیجش میشه یا اینکه تو عوض شدی و دیگه مغرور نیستی و یا داری کم کم با ازدواج کنار میای و یا اینکه پسر باز شدی.
از جمله‌ی آخری که گفت تعجب کردم و داشتم نگاش می‌کردم که گفت:
-مگه چیه؟ اگه دختر باز داریم پسر باز هم داریم دیگه.
سری تکون دادم که گفت:
-نظرت راجع به توهان چیه؟
-توهان؟
-اره، همون که تو مهمونی تازه باهاش اشنا شدی.
دوباره یکی از بچه‌ها اومده بود اینجا و آمار من و به این فضول خانوم داده بود، احتمال بیشترش بر می‌گرده به آیهان.
بهش اعتماد داشتم و واسه همین نظرم و بهش گفتم:
-می‌دونی اگه راستش رو بخوای یه آدم دو شخصیتی هست؟
-خب یعنی چجوری؟!
-یعنی گاهی سرد و مغرور و گاهی بچه و مهربون.
-خب تو هم با اونایی که دوستت هستن مهربونی و با اون یکی‌ها مغرور و سرد.
-خب آره این و که می‌دونم.
-پس یعنی چی؟
-یعنی اینکه اون بعضی موقع‌ها با اونایی که مهربونه، سرده و بد اخلاق در حالی که طرف مقابل خطایی ازش سرنزده که بخواد این رفتار رو باهاش داشته باشه.
پریا چرخید سمتم و قهوش رو تو دوتا دستش فشرد و گفت:
-خب؟
-مهربونیش هم عادی نیست و یه حالت بچه‌گونه‌ای پیدا میکنه که
مکثی کردم که چشماش و درشت کرد و گفت:
-که؟
-که این مورد تو روان شناسی خیلی پاسخ خوبی نداره.
-اره میدونم.
ابروهام و بالا انداختم و گفتم:
-از کجا؟
-از اونجایی که اون یکی از آشناهای پولدارمونه. مامانم میگه وقتی توهان به دنیا اومد رفتار های عجیبی داشت و واسه همین پیش دکترهای معروفی بردنش. حتی خارج از کشور هم بردنش ولی نتیجه‌ای نداد. یه روز که تو راه برگشت به ایران بودن و ظاهرا ناامید هم بودن بودن این بچه دوباره رفتارهای غیر معمولش شروع میشه و برحسب اتفاق روان‌شناسی هم اونجا بوده و با مهارتی که داشته می‌فهمه این بچه دچار مشکل روانی شده حالا چجوری و چرا معلوم نیست. مامان بابای توهان که از این بابات خوشحال شده بودن که بالاخره فهمیدن مشکل توهان چیه و دکتر هم امید داده بود بهشون، اون و سپردن به روان شناس تا درمان بشه. بعد ده سال که توهان 13 ساله بود خوب میشه و برمیگرده ایران چون تو خارج تحت معاینه بوده، اون خوب شده بود و این رفتار هایی که تو میگی ناشی از اونه. ولی خب این مسعله‌ای عادی هست و چیز خطرناکی نیست و اون میشه گفت درمان شده.
-چه زندگی داشت ها.
-آره ولی توصیه می‌کنم هروقت که دیدیش سعی کن زیاد باهاش در ارتباط نباشی چون ممکنه حتی واسه تو که مهارت مبارزه داری اتفاقی بیوفته.
خوب می‌دونستم مریض‌های روانی اگه عصبانی بشن شاید آروم کردنش کار غیرممکنی باشه.
سری تکون دادم که گفت:
-فقط واسه بیماری که داشت نمیگم.
بهش نگاه کردم که با پوزخندی معنادار گفت:
-یه دختر باز به تمام معناست و میشه گفت دخترا رو خوب می‌شناسه.
سکوت کرده بودم که ادامه بده.
-چند سال پیش ممکن بود بلایی سرم بیاره و خداروشکر نتونست کارش و عملی کنه و من جون سالمی به در بردم.
ابروهام پرید بالا که گفت:
-همون روزی هم که رفته بودین پرتگاه و تو دراز کشیده بودی و اون نگاهت می‌کرد عماد دیده بودتش و رگ غیرتنش زده بود بالا، به حدی که می‌خواست از پرتگاه پرتش کنه پایین ولی خب وقتی ترنم ماجراش رو بهش توضیح میده یکمی اروم شده بود ولی نمیتونست از تنبیه عماد صرف نظر کنه واسه همین ترنم و کنار میزنه و وقتی میخواست بره جلو ترنم جیغی میزنه و میدوه به سمت شما و ظاهرا عماد عقب میمونه و عماد هم واسه اینکه تو بیشتر از این ناراحت نشی هیچی نمیگه و برمی‌گردین خونه. ولی خب بعدش میره سراغ توهان و یه کاری میکنه که دیگه دور و برت پیداش نشه. وگرنه تاحالا هم تک زنگ زده بود و هم باهات قرار گذاشته بود.
سری تکون دادم و گفتم:
-حالا شغلش چی هست؟
-شغل نداره و به قول خودمون مفت خوره و پدر مادرش واسش پول واریز می‌کنن و منظور پدربزرگت هم از همکار، همون پسر همکارش بود.
-حالا نگفتی نظرت راجب توهان چیه؟
- راستش خودم تو چشماش یه چیزی رو می‌دیدم که باعث میشد ازش دوری کنم نه اینکه فکر کنی بخاطر حرفای تو هست. نمی‌دونم چرا زیاد ازش خوشم نیومده بود و میتونم بگم بیشتر از پنج دقیقه بهش فکر نکردم و طبق اون چیزی که تو از من دیدی زیاد به چیزایی که مهم نیستن فکر نمی‌کنم.
-خوبه، می‌خواستم اینا رو بدونی. چون ممکن بود فریبت بده و بلایی سرت بیاره.
با ذوق بغلش کردم که صدای زنگ در بلند شد من و که عین چسپ بهش چسبیده بودم و از خودش جدا کرد و در حالی که زیر ل**ب لوسی می‌گفت رفت و در و باز کرد و وقتی دید غذاها رو آوردن پولشون رو حساب کرد و اومد داخل.
وقتی بوی غذاها به دماغم خورد همه چی رو فراموش کردم و به سمتشون کشیده شدم و نا گفته نماند که هنوز فکر و صدای پسر خوشگله یا همون پسر دکتر تو فکرم هست نمیشه گفت همه چیز با دیدن غذا از یاد رفت.
وقتی قاشق چنگال‌ها رو پریا آورد گرفتمشون و با ذوق در حالی که قاشق چنگال ها رو به همدیگه میزدم رفتم سمت غذاها و با ذوق بهشون خیره شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

khordad.ali shrifi

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/20/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
یکیشون و برداشتم و با اسلحه‌های غذا حمله کردم به زرشک پلوی روی پام. پریا دیگه به این رفتارهام عادت کرده بود واسه همین عادی رفت پشت میزش و ریلکس غذاش رو خورد. وقتی غذام تموم شد رفتم بطری آبم رو برداشتم و همون طور که داشتم اب می‌خوردم به پریا اشاره کردم که در مطب و باز کنه و رفتم تو اتاق و در رو بستم.
اتاقی با دکور فیروزه‌ای و سفید بود. چون این رنگ‌ها بنظرم آرامش‌بخش بودن و باعث میشد هر کی میاد تو اتاق بهش آرامش تزریق بشه.
یک نقطه‌ی تفاهم من و پریا این بود که عاشق صندلی‌های مخملی این اتاق بودیم.
پشت میز نشستم و وقتی دیدم میز نامرتبه، شروع کردم به تمیز کاری. تا میز و مرتب کنم نیم ساعتی طول کشید وهمون موقع دیگه کم کم داشتن بیمارهایی که قرار بود ویزیتشون کنم می‌اومدن.
ساعت 7 شب بود که دیگه مراجعه کننده‌هایی که قرار بود امروز بیان اومده بودن و پریا هم خداحافظی کرد و رفت. منم مشغول مطالعه‌ی پرونده‌های بیمارهایی شدم که تو بیمارستان بستری بودن.
عینک مطالعه‌ام رو که زده بودم به چشمام و برداشتم و گذاشتم تو کشو. وقتی گردنم تکون دادم صدایی داد که مشخص بود خیلی وقته مشغول پرونده‌ها شدم. نگام که به ساعت روی دیوار افتاد سوت بلند بالایی زدم، ساعت 10 شب بود و من هنوز اینجا بودم. وسایلم و برداشتم و جمع کردم تو کیفم راه افتام سمت آسانسور. از در که خارج شدم در مطب و چند بار قفل کردم.
رفتم سمت آسانسور که دیدم کار نمی‌کنه و پس مجبور بودم هشت طبقه رو خودم از پله‌ها برم پایین. لپام باد کردم و خواستم برم سمت پله‌ها که صدایی از طبقه‌ی بالا اومد اول خواستم برم که با شنیدن دوباره‌ی صدایی پاهام کشیده شدن طبقه‌ی بالا.
وقتی رسیدم بالا یواش پشت به دیوار وایسادم و از دری که قفلش شکسته بود و باز بود به داخل نگاه کردم.
وقتی نگام به داخل افتاد دیدم یکی اسلحه‌ای گرفته سمت پسر خوشگله و اون یکی‌ها هم که حدود چهار نفر بودن با سر و کله‌ی خونی که نشان از کتک خوردن توسط پسر خوشگله رو می‌داد بهش نگاه می‌کردن.
می‌خواستم کاری کنم که صدای کسی که اسلحه داشت برای مدتی خیلی کوتاه متوقفم کرد.
-ببین به نفع خودته پرونده‌ی اون بیمار و بدی به ما وگرنه همین الان یک کاری می‌کنم که داغت رو دل پدر مادرت بمونه.
پسر خوشگله پوزخندی زد که باعث شد عصبانی بشه و اسلحه رو درست وسط پیشونیش بذاره.
اینجور که معلوم بود دستاش و از پشت بسته بودن و نمی‌توست کاری کنه.
حالا که تصمیم به نجات دادنش قطعی شده بود، گلدون کوچیکی که اونجا بود و برداشتم و آروم قلتش دادم رو زمین که باعث تولید صدای کمی شد و همین صدا باعث شد یکی از افرادش و بفرسته اینجا.
رفتم سمت پله‌ها و اونجا قایم شدم وقتی اون اومد و همه جارو از نظر گذروند و دید هیچی نیست خواست بره که با دیدن گلدون اومد جلو و الان که پشتش به من بود رفتم و دستم و انداختم دور گردنش و محکم فشار دادم و قبل اینکه بخواد عکس‌العملی نشون بده دهنش و سفت چسبیدم پاهاش رو قفل کردم و در حالی که اون سعی میکرد دستام و باز کنه گردنش و محکم فشار دادم و بعد دستم و بردم سمت گرنش و با حرکتی که بابام یادم داده بود بی‌هوشش کردم. تکیش و دادم به دیوار و گلدون و محکم کوبیدم رو زمین و اینبار که مطمئن بودم سردستشون میاد درست روبه روی پسره که بیهوش کرده بودم وایسادم و سر گلدون شکسته رو به دستم گرفتم.
وقتی این صدا رو شنیدن همون مردی که اسلحه داشت گفت:
-شما مراقب این تحفه باشین ببینم اون بی‌ارزه چیکار کرده.
لبخندی برای پیروزی نقشم زدم و همونطوری وایسادم. وقتی اومد من پشتم بهش بود که صدای پوزخندش و شنیدم و در حالی که فکر می‌کرد صدای قدم‌های آرومش رو نمی‌شنوم بهم نزدیک شد و اسلحه رو درست بغل گوشم گذاشت.
-به به میبینم خانوم کوچولو اقدام کرده به نجات پسر دکتر.
در حالی که وانمود می‌کردم ترسیدم بریده بریده گفتم:
-تو رو... تورو خدا با... با من کاری نداشته باشین.
درحالی که می‌خندید گفت:
-نه دیگه نمیشه، زدی یکی از نیروهام و ناکار کردی و باید هم تنبیه بشی.
همونطور که حرف میزد و هواسش به من نبود دستم و آروم بردم سمت اسلحه و تند اسلحه رو گرفتم و دستش و پیچوندم که داد بلندی زد که نشان از شکستن دستش میداد. تا نیروهاش بیان با پا محکم کوبیدم به شکمش و اون هم همونطوری بیهوش کردم و زود رفتم داخل مطب و در حالی که اسلحه روبه سمت نیروها بود گفتم:
-اگه تکون بخورین همین جا ناکارتون کردم.
وقتی این و گفتم با ترس به چشمام که می‌دونستم حالت وحشتناکی گرفته خیره شدن.
یکیشون که معلوم بود شجاست دستش و برد سمت جیبش که گلوله ای به دستش شلیک کردم که رنگ از رخ همشون پرید. به یکیشون که خیلی لاغر اندام بود اشاره کردم که بره دستای پسر خوشگله رو که نشسته بود رو صندلی و خیره نگاهم می‌کرد و باز کنه.
وقتی دستاش و باز کرد و رفت کنار من به وضعیت داغون پسر خوشگله نگاه کردم که نمی تونست حتی رو پاش بایسته.
موبایلم و برداشتم و همونطور که اونا خیره‌ی دست خونی اون پسره بودن زنگ زدم به نگهبانی و همون طور که بهش توضیح می‌دادم گفتم که به پلیس خبر بده و اگه با ما کاری داشتن بگین باشه واسه فردا.
البته بعید می‌دونستم که اینا رازدار باشن و چیزی نگن و پس این باعث میشد احتیاجی به ما نباشه. اون دوتایی که بیرون بودن و آوردن تو و منم وقتی نگهبان اومد بالا گفتم پیششون باشه تا اینا فرار نکنن، اسلحه رو دادم بهش و پسر خوشگله رو بردم مطب خودم.
وقتی نشوندمش رو مبل هنوز اخماش و مثل من که اخمالو بودم باز نکرده بود. رفتم جعبه کمک‌های اولیه رو آوردم و زخم دستش و پانسمان کردم و زخمای صورتش و هم شستیم و ضدعفونی کردم و یه چسب زخم نزدیک ابروش زدم.
جاییش نشکسته بود و این موضوع تو این موقعیت خوب بود. اینطورها هم که معلوم بود اونقدری مغرور هست که تشکر نکنه.
رفتم سمتش و با همون اسمی که روش گذاشته بودم صداش کردم و خشک گفتم:
-پسر خوشگله.
توجهی نکرد که وقتی برای بار دوم صداش کردم زل زد تو چشمای سردم که بزور جلوی خودم و نگه داشته بودم تا باهاش مهربون نباشم. این اولین بار بود که غرورم می‌خواست پس زده شه و روی مهربونش و نشون بده. ولی هرجور که شده بود تو همون حالتم موندم.
-با منی؟
-غیر تو کس دیگه‌ای هم اینجا هست؟
بعد سوالی ابروم و بالا انداختم که دوباره با چشمای جنگلیش که یخ زده بودن زل زد بهم.
عجب ادم غدی هست ها.
-جای دیگت درد نمی‌کنه که؟
سری به نشونه‌ی نه تکون داد که زیر ل**ب گفتم:
-انگار لاله که با سر جواب میده.
که فکر کنم این حرفم از گوشای تیزش دور نموند.
دوباره صداش کردم پسر خوشگله که یهو وسط حرفم پرید و با غد و مغرورترین لحنی که تا حالا دیده بودم گفت:
-حامی هستم.
وقتی اسمش و شنیدم لبخندی رو ل*با*م اومد که زود جمعش کردم.
-گرسنه‌ای؟
دوباره می‌خواست نگام کنه که رفتم سمت آبدارخونه که از شکمویی من همه چی توش پیدا میشد.
دستگاه قهوه ساز و روشن کردم و رفتم بیرون و پرسیدم:
-چه مدل قهوه‌ای دوست داری؟
-تلخ.
فقط همین و گفت.
لبخندی به اینکه فقط قرار بود یک مدل قهوه درست کنم زدم و رفتم سمت یخچال. از یخچال کیک شکلاتی برداشتم و دوتا برش تو دوتا ظرف گذاشتم و گذاشتمشون رو سینی و قهوه‌هایی که حالا آماده شده بودن رو ریختم تو فنجون بردم بیرون.
قهوه و کیکش و جلوش گذاشتم و خودم که حالا گرسنه‌ام شده بود شروع کردم به خوردن کیک که دیدم این بشر همونطوری داره نگاه می‌کنه.
برگشتم سمتش و با صدای بلند که نشان از کلافه‌گیم بود بهش توپیدم و گفتم:
-نمی‌خوری؟
در حالی که به دست‌هاش اشاره می‌کرد گفت:
-اگه چشم داری می‌بینی که یک دستم بی‌حس شده و اون یکی باند پیج.
کلافه نگاهم و به دستاش دوختم و با توجه به شغلم، کارم مراقبت از بیمارها بود و این باعث میشد کمکش کنم و در حالی که حسم می‌گفت خیلی گرسنه هست رفتم سمتش و کنارش با فاصله نشستم.
-اول کیک می‌خوری یا قهوه؟
در حالی که مثلا فکر می‌کرد گفت:
-قهوه.
این بشر خیلی حرصم و در می‌آورد.
یکمی خودم و بهش نزدیک کردم و فنجان بردم سمت لبش که یکمی از قهوه رو خورد مزه مزه کرد.
چشمام و تو کاسه چرخوندم و چنگال و فرو کردم تو کیک و قسمت بزرگی که از نظر اون خیلی کوچیک بود برداشتم و بردم سمت دهنش.
همین کارها رو تکرار کردم و تنها چیزی که نصیبم شد نگاه مغرورش بود. تقریبا میتونم بگم رو مخ‌ترین آدمی بود که تو عمرم دیدم.
هنوز نیومده دردسر درست کرده.
چون دیگه حوصله‌ی نگاه‌هاش رو نداشتم نگهبان و صدا زدم و وقتی فهمیدم مامورها رفتن بهش گفتم کلید ماشینش و بگیره و ببرتش خونش.
وقتی ازشون مطمئن شدم با اخمای در هم رفته که پیشونیم و مطمئنا بعدا به درد می‌آورد راه افتادم سمت خونه‌ی خودم.
خونم دو طبقه بود و طبقه ی پاینش مریم خانوم که خونه رو تمیز می‌کرد با اصغر اقا که باغبون اونجا بود زندگی می‌کردن. ساختمون وسط حیاط قرار داشت و می‌تونم بگم خیلی بزرگ و شیک بود مخصوصا که واسه ساختن این خونه خرج زیادی کردم و آدم‌های زیادی واسه دکورش آوردم.
حیاطش بزرگ بود و دو تا ماشین تو قسمتی که سنگ فرش بود جا میشد و بقیه حیاط دار و درخت بود.
با سرعت روندم سمت خونه که صدای گازهای ماشینم تو خیابون خلوت پیچید. وقتی رسیدم ریموت در رو از داشبورد ماشین برداشتم و وقتی رفتم داخل حیاط صدایی ناشی از سنگ‌های ریزی که زیر تایر ماشین بودن بلند شد و مطمئن بودم بیشتر این صدا بخاطر سرعت بالا بود.
رفتم سمت ساختمون و در ورودی و باز کردم و با سالنش روبه‌رو شدم. از پله‌ها بالا رفتم و رفتم تو واحد خودم و بی توجه به همه جا رفتم تو اتاقی که عاشقش بودم و به خواب رفتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

khordad.ali shrifi

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/20/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
مثل همیشه ساعت 5 بیدار شده بودم. امروز اصلا حوصله‌ی کار رو نداشم، ولی چون عمل مهمی داشتم باید می‌رفتم.
وقتی کارم تو بیمارستان تموم شد رفتم مطب. وقتی رسیدم دکتر محمدی رو ندیدم و اینطور که معلومه دیگه پسرش برای همیشه قراره بیاد اینجا.
اصلا از پسرش خوشم نمی‌اومد. درسته که منم مغرور بودم ولی هیچ وقت به دیگران با غرورم توهین نمی‌کردم.
وقتی کارم تموم شد رفتم خونه و اونجا هم طبق روزهای عادی گذشت.
***
تقریبا یک هفته‌ای گذشته بود و من شدیدا حوصه‌ام‌ سر رفته بود و واسه همین با بچه‌ها تصمیم یک سفر یک هفته‌ای رو گرفتیم.
قرار شده بود بریم آبادان که من عاشق اونجا بودم. من عاشق آبادان بودم، چون بابام اونجا به دنیا اومده بود و اونجا زندگی می‌کرد و یک روز که کارش به تبریز می‌افته می‌ره و مامان من و که ترک زبانه می‌بینه و می‌شد گفت که تو نگاه اول عاشقش شده. واسه همین من هم ترکی بلدم و چون بعضی از فامیلای بابا اراکی هستن بلدم اراکی هم حرف بزنم.
چمدونم و آماده کردم و با خداحافظی کردن از مامان و بابا و گوش دادن به سفارش هاشون از در خونه اومدم بیرون و رفتم سمت ماشین عماد و سوار شدم.
-سلام.
-سلام بر دختر بد، حالت کوکه یا کبکه؟
-گزینه‌ی (ج)، هر دو گزینه صحیح می‌باشد.
خنده‌ی دلبربایی کرد و بدون گفتن هیچ کلامی دنبال داداشی که الان راه افتاده بود راه افتاد و ضبط ماشین و روشن کرد.
آهنگ شادی پخش شد و منم چشم‌هام رو بستم و در حالی که فکرم جاهای مختلف می‌چرخید به خواب رفتم.
با صدای ترمز ماشین بیدار شدم و وقتی از پنجره بیرون و نگاه کردم، نگاهم روی رستورانی قفل شد که خیلی کوچولو و باحال بود و منطقه‌ی مدنظر خودم بود.
با لبخندی که از سر خوشحالی بود به رستوران کوچولو نگاه می‌کردم که روش نوشته بود غذاخوری لاله، با کشیده شدن لپم توسط عماد نگاهم سمتش چرخید که همون طوری روش قفل شدم. همون طور داشتم نگاهش می‌کردم که صداش در اومد.
-نخوری ما رو وروجک.
بعد دماغم و محکم فشرد که دستم و گذاشتم رو سرم و با یه تکون کوچولو دماغم و آزاد کردم و گفتم:
-چه خوشگل شدی داداش.
-من خوشگل بودم بچه.
بعد با اخم کوچولویی گفت:
-پیاده‌شو وگرنه همین‌جا نگهت می‌دارم تا از گرسنگی بپوسی.
زود پریدم پایین و در حالی که واسه عماد دست تکون می‌دادم رفتم کنار حوض کوچولوی جلوی رستوران یا به قول خودشون غذاخوری و نشستم لبه‌ی حوض.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

khordad.ali shrifi

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/20/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
دستم و بردم داخل آب و با ماهی تنهای کوچیکی که تو آب بود بازی کردم. دلم برای ماهی توی حوض سوخت، معلوم بود خیلی تنهاست و هیشکی رو نداره وتنها همون‌جا مونده.
حسم می‌گفت که از اول تنها نبوده و منم حرفش و باور کردم. همین طوری داشتم با ماهی بازی می‌کردم که سایه‌ی کسی بالای سرم افتاد. وقتی سرم و بالا آوردم داداشی رو دیدم که داره با لبخند نگاهم می‌کنه.
لبخندی به روش پاشیدم که گفت:
-داری با ماهی بازی می‌کنی.
سری تکون دادم که اونم مثل من اومد و لبه‌ی حوض نشست و در حالی که زل زده بود بهم گفت:
-ماجرای راشین و دنیا رو می‌دونم.
با سرعت سرم و سمتش چرخوندم که دیدم داره با آب بازی می‌کنه.
-اونجوری نگام نکن. وقتی اونا رو تو رستوران دیدم و حالت غیر عادی تو رو متوجه شدم، رفتم پیش پدربزرگ و با کلی اصرار راضی شد که بهم بگه.
همینطوری نگاش می‌کردم و ماهی هم با دستام بازی می‌کرد که گفت:
-می‌دونم همیشه تو مخفی کردن حالت موفقی ولی خب این دل من چند روز هست که آروم و قرار نداره و هی احساس می‌کنم حالت بده.
هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم.
-می‌دونم شاید حسم درست نباشه اما حداقل یک چیزی بگو که این دلم از آشوب بیافته.
-چیزی نیست نگران نباش. حال منم خیلی خیلی خوبه.
-راستش و نمیگی دروغ نگو.
لبخندی به تیزی داداشی زدم که همیشه حالم و می‌فهمید.
-این چند روز فقط یکم روبه‌راه نیستم.
-چرا؟
-بخاطر حرفای دنیا.
-حرفای دنیا رو هم نمیگی دیگه نه؟
سرم و مثل بچه‌ها تکون دادم و گفتم:
-نمیگم.
لبخندی زد و دستاش رو از هم باز کرد و من و محکم تو آغوشش فشرد.
می‌دونست از بچگی بغلش آرومم می‌کنه و واسه همین هیچ وقت بغلش رو از من دریغ نمی‌کرد.
عطرش و به تمام وجودم تزریق کردم و آرامش گرفتم و خودم رو بیشتر تو بغلش جا کردم. همینطوری تو بغلش بودم که با خیس شدنمون، هر دوتامون سرمون آوردیم بالا که شیلنگ آب و دست بچه‌ها دیدیم. سرهامون چرخید سمت هم و یهو از همدیگه جدا شدیم و به سمتشون حمله کردیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

khordad.ali shrifi

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/20/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
غذاخوری یه جوری بود که به پشتش هم یه راهی وجود داشت. حالا که ما شیلنگ بزرگ آب و به دست گرفته بودیم به دنبالشون به سمت پشت غذاخوری رفتیم. وقتی رسیدیم یه باغچه گل بزرگی وجود داشت که انگار تازه بهش آب داده بودن چون خاکش گلی بود.
وقتی کمند محکم وایساد تا نیوافته تو باغچه بچه‌ها که حواسشون نبود ردیفی محکم خوردن بهم و همشون افتادن تو باغچه.
وقتی من و آیهان این وضعیت و دیدیم فکرای شیطانیمون بهمون اجازه نداد بهشون کمک کنیم و با نگاه کردن بهم و تایید فکرمون شیلنگ اب گرفتیم سمتشون و تا می‌تونستیم گلیشون کردیم. این وسط که حواسمون به اشوان نبود اومد و محکم حلمون داد سمت باغچه و می‌تونم بگم وضعیتمون افتضاح بود، حالا نمی‌دونم چطوری قراره بریم داخل غذاخوری.
وقتی همگی بلند شدیم، با نگاه به وضعیت همدیگه خندمون به هوا رفت و بیخیال همه چی نشسته بودیم تو باغچه و به همدیگه می‌خندیدیم.
حالا که این وسط کمند عاشق عکاسی بود موبایلش و در آورد و با اون وضعیت داشتیم عکس می‌گرفتیم. یکی از عکسایی که خوشم اومد این بود که دخترا لباشون که گلی شده بود و غنچه کرده بودن و پسرا هم به حالت چندش زبونشون رو در آورده بودن بیرون.
بالاخره سوگند دست از سرمون برداشت و وقتی صاحب غذاخوری که خیلی مهربون و مسن بود وضعیتمون رو دید بردتمون سمت اتاق کوچیکی که همون پشت رستوران بود و ماهم لباسامون و نوبتی عوض کردیم و راه افتادیم سمت غذاخوری.
اینطور که معلوم بود غذاهاش سنتی بود و همه به تبعید از من غذای مورد علاقه‌ی من و که قرمه سبزیه سفارش دادن.
وقتی اینجا رو دیدم یاد دوره‌های دبیرستانم افتادم که با بچه‌ها پول‌هامون رو جمع می‌کردیم حالا بعد چند ماه می‌تونستیم بریم غذاخوری عباس‌آقا که تو محلمون به نظر یک رستوران شیکی می‌اومد.
لبخندی از یادآوری خاطراتم زدم و با لبخند شروع کردم به خوردن غذایی که تزئین خاصی هم روش انجام نشده بود و این باعث میشد من و بچه ها با شادی بچه‌گونه‌ای غذامون و بخوریم و از خاطراتمون لذت ببریم، البته اینم باعث شد که دوباره یادآوری بشه برامون که کی بودیم.
وقتی غذامون تموم شد پولش و انداختن گردن من و خودشون رفتن عکس بگیرن.
رفتم سمت آشپزخونه‌ی کوچیکی که اونجا بود و برای احترام بهش پشت چهار چوبی وایسادم که در نداشت.
وقتی نگاش کردم حواسش به من نبود و داشت غذاها رو می‌کشید که به مشتری‌های دیگه‌ای که اونجا بودن بده.
تقه‌ای به در زدم که سمتم چرخید با دیدن من که پاهام و جفت کرده بودم و انگار که پشت دفتر مدیر مدرسه هستم وایساده بودم لبخندی زد و با اشاره‌ی دستش گفت که برم تو.
نگاهم و به اطرف آشپزخونه چرخوندم که روی گردنبند الله‌ی که به میخ آویزون شده بود قفل شد. با اینکه ساده بود ولی خیلی زیبا دیده می‌شد و با نوری که از پنجره به سمتش می‌تابید درخشان دیده می‌شد.
-گردنبند دخترمه.
با صداش چرخیدم سمتش که گفت:
-این و وقتی بچه بود خریده بودم براش.
-پس چرا گردنش نیست؟
-چون زنده نیست که گردنش باشه.
باتعجب نگاش می‌کردم که چشمای لبریز از محبتش پر اشک شد.
زود و با ناراحتی گفتم:
-ببخشید...ببخشید ناراحتتون کردم.
 
آخرین ویرایش

بالا