_سه داستان عاشقانه|ایوان تورگنیف _

ASaLi_Nh8ay

کاربر خبره
کاربر خبره
عضویت
7/18/18
ارسال ها
7,526
امتیاز
69,873
سن
16
محل سکونت
خیآبآنِ بَهآر| کُوچِه اُردِیبِهِشت|پِلآکِ 1




ایوان تورگنیف از مشهور‌ترین و بهترین نویسندگان روسیه است و آثار او بر نسلی از نویسندگان غربی تاثیر گذاشته است و خوانندگان فراوانی از مطالعه نوشته‌های او لذت برده‌اند. کتاب «سه داستان عاشقانه» شامل داستان‌های «آسیا» «نخستین عشق» و «آب‌های بهاری» است که از زیباترین و به یادماندنی ترین داستان‌های عاشقانه ادبیات جهان هستند. ترجمه‌ی دقیق و استادانه‌ی عبدالحسن نوشین هم بر جذابیت این داستان‌ها افزوده است.

بخشی از این کتاب

ن. ن. چنین می گفت: در آن زمان بیست وپنج ساله بودم. چنان که می بینید، مدت ها از آن روزها گذشته است. من تازه آزادی و استقلالی به دست آورده بودم و سفری به خارج کردم ولی نه برای « اتمام پرورش خود، » چنان که آن وقت ها می گفتند، بلکه برای تماشای ملک خدا. جوانی بودم تندرست و دلخوش، پولم به ته نمی کشید، غم و غصه ای هنوز به سراغم نیامده بود، بی اعتنا به همه چیز، هر چه می خواستم می کردم؛ خلاصه، در رشد و نمو بودم. اما آن وقت ها هیچ این فکر به سرم نمی افتاد که انسان رستنی نیست و نمی تواند دیرزمانی در رشد و نمو باشد. خوراک نوجوانی شیرینی زرین است و می پندارد که این همانا نان ضروری روزانه است، اما زمانی می رسد که از نان بیات هم نمی گذرد. ولی از بحث در این باره چه فایده.
بی هیچ هدف و نقشه ی خاصی سیر می کردم، هر جا که خوشم می آمد می ماندم و همین که هوس دیدن اشخاص نویی، اشخاص نو و نادیده، به سرم می افتاد از آنجا به جای دیگر می رفتم. تنها دیدن اشخاص نادیده برایم جالب بود. از تماشای بناهای کنجکاوی انگیز و مجموعه های آثار قدیمی بدم می آمد. تنها دیدن نوکر و پیشخدمت احساس دلتنگی و خشم در من ایجاد کرد. در « سرداب سبز » شهر درسدن نزدیک بود دیوانه بشوم. طبیعت در من اثر فوق العاده ای داشت، اما زیبایی آن را که همه در کوه های سربه آسمان کشیده و صخره ها و آبشارها می دانند دوست نداشتم. نمی خواستم که طبیعت مرا پایبند خود کند و مانعم باشد. در عوض، مردم، مردم زنده و سیما و سخن و رفتار و خنده ی آن ها، چیزی بود که بی آن زندگی ام رونقی نداشت. در میان مردم همیشه گشاده دلی و خوشی بخصوصی داشتم.
 

موضوعات مشابه


بالا